شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

تو در هیروشیما هیچ ندیدی هیچ

 

۱

اعتراف می‌کنم که بخش اعظم فیلم‌های محبوبش را روی پرده‌ی سینما ندیده‌‌ام و برای تماشای بیش‌ترِ این فیلم‌ها روی پرده‌ی سینما ظاهراً چهل سال دیر به دنیا آمده‌‌ام و طبیعی است چاره‌ای نداشته‌ام جز این‌که فیلم‌ها را اوّلین‌بار در قاب کوچک تلویزیون تماشا کنم و اوّلین‌ دیدارها معمولاً نسخه‌های مشهور به وی‌اچ‌اس بوده‌اند؛ نسخه‌های بی‌کیفیّتی که حالا باید آن‌ها را صرفاً سایه‌‌های از فیلم‌های محبوب دانست؛ سایه‌‌های پریده‌رنگی که واقعاً هیچ ربطی به نسخه‌های خوش‌کیفیّت این سال‌ها ندارند و هر بار تماشای‌شان کافی بود که در دیدار بعد پریده‌رنگ‌تر شوند.

امّا همین نسخه‌های بی‌کیفیّت نقش مهمّی در ساخته‌ شدنِ سلیقه‌ی سینمایی‌ام داشته‌اند؛ اگر بعدِ این‌همه سال صاحب چنین چیزی شده باشم. سلیقه‌ راه را به نویسنده‌ نشان می‌دهد. چارچوبی در اختیارش می‌گذارد که حتماً به کارش می‌آید و البته نمی‌گوید این فیلم را نبین و برو فیلم دیگری را ببین؛ می‌گوید همین فیلم را هم با دقّتِ بیش‌تری تماشا کن. می‌گوید دنبال دلیلی بگرد برای دوست داشتن یا نداشتنش. برای خوب بودن یا نبودنش. پای معیار در میان است. حتماً کسی که سال گذشته در مارین‌باد را دوست می‌دارد و حاضر است سالی چندبار تماشایش کند ملاک و معیاری برای این علاقه و سلیقه‌ دارد و طبق این سلیقه کمدی‌های جاد آپاتو مرتبه‌ی پایین‌تری دارند و پای کمدی که در میان باشد بعید نیست همین کسی که فیلم آلن رنه را می‌پسندد از دیدن کمدی‌های ژاک تاتی یا کمدی‌های بیلی وایلدر و کمدی‌های دهه‌ی هفتادِ وودی آلن هم لذّت بی‌حدّی ببرد.

۲

عاشقِ سینما بودن ظاهراً معنایش این نیست که از تماشای همه‌ی فیلم‌ها به یک اندازه لذّت ببریم و این‌که فهرستِ محبوب‌ترین فیلم‌های نویسنده‌ای از پانصد فیلم هم بیش‌تر باشد ظاهراً قرار است متقاعدمان کند که آن نویسنده می‌تواند هر لحظه به صحنه‌‌‌های مختلفی از فیلم‌ها فکر کند و دیالوگ‌هایی از همان فیلم‌ها یا فیلم‌های دیگر را به یاد بیاورد. اعتراف می‌کنم که صاحب چنان ذهنی نیستم و نمی‌توانم مثلِ یک اَبَر رایانه‌ همه‌ی فیلم‌هایی را که پیش از این دیده‌ام به یاد بیاورم و روی صفحه‌ی سفیدی بنویسم همه‌ی فیلم‌ها به یک اندازه دوست‌داشتنی‌اند.

حقیقت این است که نمی‌شود همه‌ی فیلم‌ها را به یک اندازه دوست داشت و همه‌‌ی کارگردان‌ها را به یک اندازه مهم و صاحب‌سبک و تأثیرگذار دانست و درباره‌شان نوشت. بعید است نویسنده‌ای را در گوشه‌ی دیگری از دنیا پیدا کنید که واقعاً در میانه‌ی نوشتن دربار‌ه‌ی یک فیلم مدام از این شاخه به آن شاخه بپرد و دیالوگ‌هایی با کیفیت‌های متفاوت را به‌عنوان مثال روی صفحه‌ی سفید بنویسد؛ به این دلیل ساده که ذهنش گنجایش تاریخِ سینما را ندارد و از این شاخه به آن شاخه پریدن بیش از آن‌که نتیجه‌ی گنجایش ذهن باشد نتیجه‌ی ورق‌ زدن‌های سردستیِ کتاب‌ها و شاید تماشای فیلم‌ها به همین شیوه‌ باشد و حتماً تفاوتی هست بین این نگاه سرسری و ورق زدن‌های سردستی با چیزی که ایرج کریمی چند سال پیش در گفت‌وگوی منتشرنشده‌ای گفت؛ این‌که ناچاریم مدام از درون تغذیه کنیم و در توضیح حرفش از جمله‌ای می‌گفت در برف‌های کلیمانجاروی ارنست همینگ‌وی با ترجمه‌ی ابراهیم گلستان که: «باید از درون خوب تجهیز شده باشیم.» و تجهیز شدن از درون به‌‌گمانِ ایرج کریمی این بود که هر کسی الزامی اخلاقی برای خودش تدارک ببیند و به این فکر کند که باید نوشت و کار کرد؛ چون همیشه کسانی هستند که این نوشته‌ها و کارها را می‌خوانند و چشم‌به‌راه‌شان می‌مانند. کم‌ترین نتیجه‌ای که از این نوشتن و کار کردن می‌شود گرفت این است که باید ملاک و معیاری داشت برای دیدن و نوشتن.

۳

فرانسوآ تروفو سال‌های سال نقدهای تندوتیزی می‌نوشت که فیلم‌سازان فرانسوی را عصبانی می‌کرد. سال‌ها بعدِ آن‌که خودش فیلم‌سازی شده بود مشهور و رتبه‌اش بارها بالاتر از کارگردان‌هایی بود که شاید به خونش تشنه بودند، مقدّمه‌ای بر کتابِ فیلم‌های عُمرش نوشت و توضیح داد که شوقِ عمومی برای دیدنِ هر فیلمی و البته قدرتِ جاذبه‌اش انگیزه‌ای دارد هزار هزاربار بیش‌تر از قدرتِ هر نقد و نوشته‌ای و هیچ نقدِ خواندنی و بی‌نظیر و ستایش‌گر و پُرجزئیاتی نتوانسته تماشاگرانِ سال‌های دور را وادارد به این‌که شب و مِه آلن رنه را ببینند و باور کنند که با یکی از شاهکارهای تاریخِ سینما طرف هستند و علاوه بر این باور کنند که اگر هر فیلمِ دیگری هم بخواهند درباره‌ی قربانیانِ جنگِ جهانی بسازند، به پای این شاهکارِ مستند نمی‌رسد.

نمونه‌ی دیگری که تروفو در آن نوشته مثال زده، جانی تفنگش را برداشت است؛ فیلمی از دالتن ترومبو درباره‌ی سربازی که همه‌چیزش را در جنگ از دست داده و این‌ همه‌چیز یعنی دست و پا و چشم و زبان. ظاهراً فیلمی تلخ‌تر از این نمی‌شود در نکوهشِ جنگ ساخت. جنگ بد است، امّا زنده‌ ماندن به هر قیمتی واقعاً چه معنایی دارد؟ چرا باید زنده ماند وقتی زندگی دیگر مثلِ همیشه نیست؟

نکته‌ی اساسیِ حرفِ تروفو در آن نوشته این است که دشمنِ اصلیِ هیچ فیلم‌سازی منتقدان نیستند؛ دشمنِ اصلیِ هر فیلم‌سازی دقیقاً همان تماشاگرانی هستند که باید بر بی‌میلی‌شان برای دیدنِ هر فیلمی غلبه کنند و فیلم‌ها را تا آخر تاب بیاورند و دیدنش را به دیگران هم توصیه کنند. این‌جا است که هر نویسنده‌ای را می‌شود صاحب دو چهره دانست؛ وقتی به تماشای فیلم‌ها می‌نشیند و سعی می‌کند از دیدن‌شان لذّت ببرد آقای هاید است و وقتی انگشتانش را روی صفحه‌کلید کامپیوترش فرود می‌آورد و درباره‌ی فیلمی می‌نویسد که به‌ هر دلیلی از آن فیلم خوشش نیامده، به دکتر جکیل بیش‌تر شبیه است.

۴

من هم سال‌ها پیش دفترچه‌ی کوچکی داشتم و هروقت روانه‌ی سینما می‌شدم یا در خانه به تماشای فیلمی می‌نشستم کنار دستم بود و تماشای لحظه‌ای در فیلمی یا شنیدن دیالوگی یا هر ایده‌ای وامی‌داشتم به این‌که با روان‌نویس سُرمه‌ای چند کلمه‌ای در آن دفترچه‌ی کوچک بنویسم و ایده‌ها را یک‌جا نگه دارم که اگر قرار شد درباره‌ی آن فیلم بنویسم خیالم آسوده باشد.

امّا این قصّه‌ی سال‌ها پیش است. عادتِ دفترچه‌ی کوچک و روان‌نویسِ سُرمه‌ای سال‌ها است که از سرم افتاده. در این سال‌ها ترجیحم این بوده که وقت تماشای هیچ فیلمی سراغی از کاغذ و قلم نگیرم. بهترین و بدترین فیلم‌ها هم از این قاعده مستثنا نیستند. فیلم را می‌بینم. امیدوارم هر لحظه‌ای که می‌گذرد کیفیّت بهتری پیدا کند ولی در بیش‌ترِ موارد چنین اتّفاقی نمی‌افتد و چاره‌ای نیست جز تاب آوردن و چشم‌به‌راه پایان ماندن. بعدِ این است که فکر می‌کنم باید درباره‌اش چیزی نوشت یا نه. معمولاً حتّا نیازی به فکر کردن هم نیست. انگشت‌شمارند فیلم‌هایی که اشتیاقی را در وجودم زنده کنند. همین‌طور انگشت‌شمارند فیلم‌هایی که بی‌مایه‌ بودن‌شان را مایه‌ی افتخارشان می‌دانند.

در هر دو صورت شاید به این فکر کنم که باید نوشت و اگر این‌طور باشد حتماً پیش از تماشای دوباره‌اش باید درباره‌اش فکر کنم. به آن‌چه دیده‌ام و آن‌چه از فیلم در خاطرم مانده. تکّه‌های پراکنده‌ای که در ذهنم کنار هم نشسته‌اند و شکل تازه‌ای را ساخته‌اند. شکل تازه باید به کلمه منتقل شود. کلمه‌ای که پیش از همه روی صفحه‌ی سفید می‌نشیند. اوّلین کلمه‌ی نوشته‌‌ای درباره‌ی فیلمی به‌خصوص.

۵

درباره‌ی هیچ دو فیلمی نمی‌شود یک‌جور نوشت. یک شیوه اصلاً به کار همه‌ی فیلم‌ها نمی‌آید. هر فیلمی حتماً شیوه‌ی خودش را به نویسنده پیشنهاد می‌کند؛ با دیالوگی که یکی از شخصیّت‌ها به زبان می‌آوَرَد؛ با چیزی که باید بگوید و نمی‌گوید؛ یا کاری که از او سر می‌زند بی‌آن‌که پیش‌تر انتظارش را داشته باشیم؛ یا آن‌طور که فیلم‌ساز فیلمش را روایت می‌کند و به تماشاگرش می‌گوید باید این‌‌طور روایتش می‌کردم.

همین است که مثلاً در مواجهه با ابرهای سیلس ماریای الیویه آسایاس شباهتش به همه‌چیز درباره‌ی ایوِ منکیه‌ویتس را به یاد می‌آورم و نوشته را بر مبنای شهرت و حسادت و قدرتی پیش می‌بَرَم که ظاهراً اساس چنین فیلم‌هایی هستند.

امّا وقت‌هایی هم هست که می‌شود به کارنامه‌ی فیلم‌ساز رجوع کرد و مثلاً در مواجهه با زندگیِ رایلیِ آلن رنه به این اشاره کرد که این فیلم هم مثل شماری دیگر از فیلم‌هایش ترکیب جذّاب و دل‌پذیرِ سینما و تئاتر است؛ بهره گرفتن از امکاناتِ تئاتر و تغییر دادن شکلِ ظاهریِ سینما و همه‌ی آن نشانه‌هایی که در فیلم‌های دوره‌ی متأخّرش دیده‌ایم. همین است که این‌جا هم مثلِ سیگار کشیدن، سیگار نکشیدن دکور پُررنگ‌تر از لوکیشن است؛ استفاده‌ای سینمایی از عنصری تئاتری که به‌کمک رنگ‌ها بیش‌تر به چشم می‌آید و شهر کوچک فقط به‌واسطه‌ی تصویرهای واقعی نیست که پیش چشم تماشاگران می‌آید؛ نقّاشی‌ها، طرّاحی‌ها و باسمه‌ها هم نقش مهمّی در ساختن این شهر کوچک دارند؛ شهری که رفتار و گفتار مردمانش اصلاً یکی نیست.

۶

نوشتن کتابی درباره‌ی علی حاتمی و سینمایش تقریباً دو سال طول کشید و بالاخره آماده‌ی تحویل به نشر چشمه است. خواندن بخش اعظم نقدهایی که سال‌های سال درباره‌ی فیلم‌هایش نوشته بودند البته کمک بزرگی بود برای سر درآوردن از برخورد منتقدان با فیلم‌های حاتمی. درعین‌حال نکته‌های گمراه‌کننده‌ای هم در نقدها بود که سال‌های سال تکرار شده بود. حتماً نقدها و مقاله‌هایی هم منتشر شده‌اند که نگاهی سرسری به سینمای او نینداخته‌اند امّا تعدادشان اندک است.

این‌گونه است که مثلاً در همه‌ی این سال‌ها حاتمی را فیلم‌سازی سنّت‌گرا معرّفی کرده‌اند و حالا فرصتی است برای پرسیدن این سؤال که کدام سنّت؟ و این سنّت در برابرِ چه چیزی قرار دارد؟ نشانه‌های این سنّت‌گرایی را چگونه می‌شود دید؟

همین است که مثلاً خواستگار و سوته‌دلان دقیقاً فیلم‌هایی هستند علیه سنّت و آن جنبه‌ی تاریکِ سنّت را پیش چشم تماشاگران می‌آورند. همین‌طور است انبوه نوشته‌ها درباره‌ی علاقه‌ی بی‌حدّ حاتمی به دوره‌ی قاجار بی‌آن‌که بگویند خشمی را که در حاجی واشنگتن هست چگونه می‌شود به علاقه تعبیر کرد؟ چه اهمیّتی دارد که روزی و روزگاری فیلم‌های فیلم‌سازی را به شیوه‌ای دیگر می‌دیده‌اند؟ مهم این است که آن گذشته را از یاد نبریم ولی آن‌چه را پیش از این نوشته‌اند دقیقاً رونویسی نکنیم. کار آسانی هم نیست. امّا چاره‌ای جز این نداریم اگر به ملاک و معیار اعتقاد داشته باشیم.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٤

Before Sunrise

ساعت از سه گذشته بودم که برگشتم خانه. دیر بود ولی گُشنه بودم. سه لقمه خوردم و رفتم سراغ لیوان چای و دیدم چای حتّا این ساعتِ صبح هم مایه‌ی مسرّت است. کتاب خواندم. چند صفحه. باخ شنیدم. چند دقیقه. چهار‌ونیم بود که فکر کردم باید بخوابم. 

چهار ساعت هم نخوابیدم ولی همین‌که چشم باز کردم دیدم انگار خسته نیستم اصلاً. ماگ بزرگم را پُر از قهوه کردم. قدم زدم. آرام. کتاب‌های روی میز مانده را ورق زدم. آرام. به کارهای مانده رسیدم. نوشتم. خواندم. قدم زدم. فکر کردم به این‌که ارزشی ندارد غصّه خوردن. که کار مهم‌تر از این چیزهاست. که خودم مهم‌ترم برای خودم.جرعه‌ی دیگری قهوه خوردم. آرام. با خودم به صلح رسیدم. آرام.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٤

Cronaca familiare

 

زود بیدار شدم. خیلی زود. آفتاب هنوز درنیامده بود. با چشم‌های باز به خواب‌ فکر کردم.

پنج سالم بود. خانه‌مان جای دیگری بود. حیاط خانه بزرگ بود. دوچرخه‌سواری می‌کردم. ذوق می‌کردم. بابا و مامان نشسته بودند روی نیمکتی که گوشه‌ی حیاط بود. حرف می‌زدند. آرام. مامان داشت سیب پوست می‌کند. آرام. بابا سر تکان می‌داد. آرام. فقط من آرام نبودم. سریع‌تر رکاب می‌زدم. 

بعد رعدوبرق شد. آسمان سیاه شد. آبی‌اش کِدِر شد. تیره‌ی تیره. فکر کردم این‌همه باران کجا بوده تا حالا؟ نگاه کردم به نیمکتی که گوشه‌ی حیاط بود. نیمکتی که بابا و مامان نشسته بودند رویش. نبودند. هیچ‌کدام نبودند. سیب هم نبود. نیمکت خالی بود.

چه سرعتی داشت باران. چه صدایی. رعدوبرق ادامه داشت. خیسِ خیس شده بودم ولی تکان نمی‌خوردم از جایم. نشسته بودم روی دوچرخه و جمع شده بودم توی خودم. خودم را بغل کرده بودم که از رعدوبرق نترسم. که از بارانِ بی‌وقت نترسم. 

بعد باران بند آمد. یکهو. آفتاب درآمد. زمین خشک شد. هیچ قطره‌ی بارانی نبود. هیچ‌جا. حیاط خانه شبیه حیاط خانه نبود. جای دیگری بود. نیمکتی نبود. هیچ‌چی نبود. دوچرخه نداشتم. پنج سالم نبود. غریبه‌ای در حیاط خانه‌ی غریبه‌ای دیگر بودم. آفتاب پُرنورتر می‌شد. پُررنگ‌تر. عمیق‌‌تر می‌شد. همه‌چیز بُخار می‌شد. چیزی نمانده بود جز سنگ‌فرش حیاطِ این حانه‌ی غریبه که داشت بُخار می‌شد. چیزی نمانده بود جز پوست من که داشت بُخار می‌شد. دستِ چپ دری بود که لابد به جایی باز می‌شد. 

تا همین‌جا دیده بودمش. همین‌جا تمام می‌شد. بعد بیداری بود. بیداریِ زودهنگام. انگار که تن خسته‌ی این روزها نیست. دلم فقط برای آن چند دقیقه‌ای تنگ شده که بابا و مامان نشسته بودند روی نیمکت. آرام. حرف می‌زدند. آرام. دلم قرص بود از دیدن‌شان. آرام. 

به بیداری هیچ نبود. به بیداری حرام می‌شویم فقط. 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٤

دوّمین شماره‌ی هنر و سینما

دوّمین شماره‌ی هنر و سینما پنج‌شنبه ۱۵ بهمن منتشر شد.

مایه‌ی خوش‌حالی‌ست اگر مجله را بخرید و بخوانید و نظرتان را برای‌ ما بنویسید.

امیدواریم هنر و سینما شماره به شماره بهتر و خواندنی‌تر شود.

این هم نشانی کانال تلگرام هنر و سینماست؛ اگر دوست دارید سر بزنید:

https://telegram.me/honarocinema

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٤

یک شب

یک سال پیش. حال خوشی نداشتم. یک روز درمیان می‌رفتم عیادت مامان. بعدِ آن‌که دوباره رفت بیمارستان حالش اصلاً بهتر نشد. روزهایی بود که چشمش را باز می‌کرد. نگاه می‌کرد. حرفی نمی‌زد. لوله‌ای گذاشته بودند در گلویش. دلم خوش بود که هر وقت صدایش می‌کنم نگاه می‌کند.

یک سال پیش. داشتم پیاده برمی‌گشتم خانه. از کریم‌خان. به همه‌چیز فکر می‌کردم در راه. به این‌که فردا باید بروم بیمارستان. به این‌که کم‌وکسری نداشته باشد مامان. به این‌که از پرستار بپرس دکتر چیز تازه‌ای نگفته؟ امیدوار بودم گفته باشد بهتر است. امیدوار بودم گفته باشد زودِ زود برمی‌گردد خانه.

بعد رسیدم خانه. پنج دقیقه هم نگذشته بودم که فهمیدم.

یکی دو ساعت بعد این چند خط را نوشتم و گذاشتم روی صفحه‌ی فیس‌بوک و اینستاگرامم:

امروز تمام شد. دیروز حتّا چشم‌هاش را یک‌بار هم باز نکرد. فقط یکی دو بار پلکش را تکان داد وقتی با صدای بلند صداش می‌کردم. چه می‌دانستم آخرین‌بار است که صداش می‌کنم مامان. که دوبار پشتِ هم می‌گویم مامان. تمام شد. امروز برای همیشه چشم‌هایش را بست و راحت شد از آن‌همه دستگاه و آمپول و قرص. راحت شد مامان. سختی کم نکشیده بود. درد هم. این‌ ماه‌های آخر که بیش‌تر. خیلی بیش‌تر. من اگر جایش بودم زودتر از این‌ها تمام می‌کردم با این‌همه سختیِ بیماری. سه‌ هفته پیش دوباره بیماری‌اش اوج گرفت بعدِ دو سه هفته خانه‌نشینی. چه می‌دانستم این دوشنبه‌ای که می‌بینمش در خواب آخرین‌بار است که صداش می‌کنم مامان. که دوبار پشتِ هم می‌گویم مامان و دلم خوش است به پلکی که تکان می‌دهد. از خودم می‌پرسم چه می‌دانستم. به خودم جواب می‌دهم هیچ. هیچ‌وقت هیچ‌چی را واقعاً ندانستم. دوباره صدا می‌کنم مامان. کاش خوابش را ببینم امشب. هر شب. شب به‌خیر مامان. به امید دیدار مامان. به امید دیدار مامان.

حالا یک سال گذشته. روزی نیست که به بابا و مامان فکر نکنم. که دلم برای‌شان تنگ نشده باشد. که دلم نخواسته باشد زودِ زود ببینم‌شان. هنوز هم با همین امید می‌خوابم. هر شب. پیش از خواب به هر دو فکر می‌کنم. به دیداری که امیدوارم زودتر از این‌ها اتّفاق بیفتد. بی‌آن‌که دهانم بجنبد می‌گویم شب به‌خیر بابا. شب به‌خیر مامان. صدای هر دو را هم می‌شنوم که جواب می‌دهند شب به‌خیر. همین‌که جواب می‌دهند یعنی دیدار ممکن است. امیدوارم زودتر از این‌ها اتّفاق بیفتد. یکی از همین روزها. بی‌خبر. ناگهان. آن‌وقت از خوشی ذوق می‌کنم و صورت ماه هر دوشان را می‌بوسم. مثل همه‌ی این سال‌ها.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٤

اوّلین شماره‌ی هنر و سینما

اوّلین شماره‌ی هنر و سینما همین پنج‌شنبه ۱ بهمن منتشر می‌شود.

مایه‌ی خوش‌حالی‌ست اگر به دوستان‌تان خبر دهید که پنج‌شنبه این مجلّه را فراموش نکنند.

و بیش‌تر خوش‌حال می‌شویم که مجله را بخرید و بخوانید و نظرتان را برای‌ ما بنویسید.

امیدواریم هنر و سینما شماره به شماره بهتر و خواندنی‌تر شود.

این هم نشانی کانال تلگرام هنر و سینماست؛ اگر دوست دارید سر بزنید:

https://telegram.me/honarocinema

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٤

بازگشت به آینده

ـــ هشدار: بخش‌هایی از داستانِ این اپیزود در این یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید! ـــ

عروس نفرت‌انگیزِ مارک گَتیس و استیون موفات یک‌ شیطنتِ تمام‌عیار است؛ دست انداختن همه‌ی منتقدانی که در این سال‌ها دل خوشی از این شرلوکِ معاصر نداشتند و مدام روی این نکته تأکید می‌کردند که مهم فقط داستان‌های شرلوک هُلمز نیست و حال‌وهوا و زمانه‌ی آن داستان‌ها هم به‌اندازه‌ی ماجراهایی که کانن دویل نوشته اهمیّت دارد. ظاهراً بهترین زمان برای چنین شیطنتی تعطیلات سال نو و ایّام کریسمس بوده؛ چیزی که در داستان عروس نفرت‌انگیز هم هست و البته توضیح این نکته هم ضروری است که کانن دویل هیچ داستانی با این عنوان ننوشته و هیچ‌کدام از داستان‌هایش هم دقیقاً چنین مایه‌ای ندارد.

نُه اپیزود قبلی سریال شرلوک نسخه‌های به‌روزشده‌ی داستان‌های کانن دویل بودند امّا عروس نفرت‌انگیز یک‌جور دنباله‌نویسیِ داستان‌های او است؛ چیزی در مایه‌ی کارهای نیکلاس مه‌یر که شخصیّت شرلوک هُلمز را با همکاری پسرِ کانن دویل به دلِ ماجراهای دیگری برد؛ همین‌طور در مایه‌ی زندگی خصوصی شرلوک هُلمزی که بیلی وایلدر ساخت. بامزه است که در صحنه‌ای از عروس نفرت‌انگیز هم شرلوک و دکتر واتسن به باشگاه دیوژن می‌روند تا با مایکرافت هُلمز، برادر بزرگ‌تر کارآگاه، دیدن کنند دربانِ باشگاه که طبق قاعده‌ی عمومی آن‌جا کلمه‌ای حرف نمی‌زند نامش وایلدر است. بامزه‌تر این‌که آقای وایلدر دربانِ محترم باشگاه دیوژن با شرلوک هُلمز به زبان کرولال‌ها حرف می‌زند.

نکته‌ی اساسی عروس نفرت‌انگیز شاید این باشد که چه می‌شود اگر شرلوک هُلمزِ قرنِ بیست‌ویکم را به قرن نوزدهم ببریم؟ فکر کنید اواخر قرن نوزدهم است و دکتر جان واتسن در جنگ افغانستان زخمی شده و به لندن برگشته و یک‌ روز که دارد در خیابان قدم می‌زند به یکی از هم‌دانشکده‌‌ای‌های قدیمش برمی‌خورد و به‌واسطه‌ی همین دوست قدیم با آدمی به‌نام شرلوک هُلمز آشنا می‌شود که دنبال یک هم‌خانه می‌‌گردد. نشانی خانه هم شماره‌ی ۲۲۱ ب خیابان بیکر است و صاحب‌خانه هم خانم پیری به‌نام هادسن. حالا با واتسن است که بخواهد با او هم‌خانه شود یا نه.

داستان آشنایی است؟ همین‌طور است. اوّلین اپیزود فصل اوّل سریال شرلوک هم همین داستان بود. آن‌جا هم واتسن در جنگ افغانستان زخمی شده بود و بعد از برگشتن به لندن با شرلوک آشنا می‌شد. ظاهراً در فاصله‌ی دو قرن اتّفاق عجیبی نیفتاده. حتّا جنگ هم همان جنگ است. یکی اواخر قرن نوزدهم و یکی اوایل قرن بیست‌ویکم. این چیزی است که ظاهراً مارک گَتیس و استیون موفات را در وهله‌ی اوّل به صرافتِ ساخت سریال شرلوک انداخته؛ به‌روز کردن داستان‌هایی که تاریخ انقضا ندارند.

بااین‌همه این‌بار تصمیم گرفته‌اند خلاف جریان آب شنا کنند و تماشاگران‌شان را بعد از مرور سه سال شرلوک ظاهراً به گذشته‌ای ببرند که شرلوکِ کاغذی منتشر می‌شده امّا این‌بار هم دست از شیطنت برنداشته‌اند. همین است که وقتی بالاخره باور کرده‌ایم خبری از شرلوکِ قرن بیست‌ویکم نیست و قرار است شرلوکی قرن نوزدهمی را تماشا کنیم، ناگهان بازگشت به آینده اتّفاق می‌افتد و برمی‌گردیم به اواخر اپیزود سوّم فصلِ سوّم؛ جایی‌که شرلوک چاره‌ای نمی‌بیند جز تیراندازی به‌سوی آدمی که شاید به‌اندازه‌ی خودش باهوش و دانا است امّا علاوه بر این‌ها رگه‌های شیطانی وجودش آن‌قدر بیرون زده‌اند که با چشم غیرمسلّح هم می‌شود آن‌ها را دید.

همه‌چیز ظاهراً در رؤیایی گذشته که شرلوک به‌‌خاطر مصرف بی‌حدّ روان‌گردان‌ها دیده امّا اگر فکر می‌کنید باید آن‌چه را پیش روی ما است باور کنیم سخت در اشتباهید؛ چون همین‌که خیال می‌کنید داستان به زمانه‌ی ما و قرن بیست‌ویکم برگشته دوباره برمی‌گردیم به قرن نوزدهم و این بازی چندباری ادامه دارد تا آخرین لحظه‌ی داستان که هُلمز و واتسن کنار شومینه‌ی شعله‌ور خانه‌ی شماره‌ی ۲۲۱ ب خیابان بیکر نشسته‌اند و کارآگاه دارد از رؤیایی می‌گوید که عین بیداری بوده؛ از هواپیمای جت و تلفن و چیزهای دیگری که حتّا فکر به آن‌ها نشانه‌ی دیوانگی است و دست‌آخر می‌گوید «شاید زیادی توهّم زده باشم همیشه می‌دانم ولی شاید این چیزها هم روزی به واقعیّت تبدیل شوند. به‌هرحال حس می‌کنم در همچین جهانی کاملاً راحتم. می‌دانم که آدم این دوره زمانه نیستم.» می‌شود به داستان امیلیا ریکولتی هم اشاره کرد؛ همین‌طور به آن ارتش نامرئی‌ای که مایکرافت درباره‌اش حرف می‌زند. ارتشی که درنهایت می‌فهمیم زن‌هایی هستند که از سلطه‌ی مردان خسته شده‌اند و دل‌شان نمی‌خواهد به سیاق قدیم زندگی کنند و این ظاهراً همان سال‌هایی است که موج اوّل فمینیسم پدید آمده؛ حرکتی برای برابری‌خواهی زنان و مردان.

این همه‌ی چیزی است که مارک گَتیس و استیون موفات را به نوشتن این اپیزود واداشته؛ اپیزودی که یک‌بار برای همیشه حکایت شرلوک این زمانه را روایت می‌کند. مهم نیست شرلوک واقعاً اواخر قرن نوزدهم روی کاغذ آمده، مهم این است که همیشه از زمانه‌اش جلوتر بوده و همین است که این‌جا هم آشکارا درباره‌ی زمانه‌ای حرف می‌زند که هنوز از راه نرسیده. اسمش تخیّل نیست. حتماً چیز دیگری است که باید بیش‌تر درباره‌اش فکر کرد.

همین است که وقتی بعد از مکالمه‌‌ با واتسن از پنجره‌ی خانه‌اش خیابان بیکر را نگاه می‌کند ناگهان سروکله‌ی یکی از اتوبوس‌های دوطبقه‌ی مشهوری پیدا می‌شود که سال‌ها است در خیابان‌های لندن مسافران را از ایستگاهی به ایستگاه دیگر می‌برند. چیزی که شرلوک مطمئن است روزی در این شهر اتّفاق می‌افتد.

+

شرلوک؛ اپیزودِ عروس شگفت‌انگیز

طراحان سریال: مارک گَتیس و استیون موفات

بازیگران: بندیکت کامبربچ، مارتین فری‌من، روپرت گریوز و مارک گَتیس

یک اپیزود؛ ویژه‌ی کریسمس

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ دی ۱۳٩٤

شنا با ماهی مرکّب

 

ـــ هشدار: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در این یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید! ـــ

از ایتالیایی دیگری شروع کنیم که سال‌ها پیش درباره‌ی پیری نوشته بود؛ از ناتالیا گینزبورگ که نوشته بود پیری پایان شگفتی‌ست؛ لحظه‌ای‌ که شگفت‌زده نمی‌شویم و دیگران را هم شگفت‌زده نمی‌کنیم و کم‌کم این ناتوانی‌ست که ما را به عالمِ ملال فرو می‌برد. «آدم پیر ملول می‌شود و ملال‌آور است. ملال ملال می‌آورد. ملال پخش می‌شود؛ عین ماهی مرکّب که جوهر پخش می‌کند و به این ترتیب همه با هم و با ماهی مرکّب و با جوهر یکی می‌شویم. دریای اطراف‌مان سیاه خواهد شد و سیاهی خودمان خواهیم بود.»

همه‌ی پیرهایی که سر از آن هتل باشکوه و مجلّل درآورده‌‌‌اند و از بام تا شام وقت‌شان به استخر و ماساژ و آزمایش و هزار چیز دیگر می‌گذرد به جست‌وجوی راهی برای فرار از این ملال برآمده‌اند امّا ظاهراً درست مثل جوهری که در وجود ماهی مرکّب خانه کرده و دریای اطرافش را سیاه می‌کند، ملال هم از وجود مهمانان پیر ساکن این هتل بیرون می‌زند و تا سیاه کردنِ دنیای دوروبر دست از این کار برنمی‌دارد.

مهم نیست باقی ساکنان هتل هنوز به پیری نرسیده‌اند یا هنوز آن‌قدر پیر نشده‌اند که با استخر و ماساژ و آزمایش و هزار چیز دیگر زنده بمانند؛ مهم این است که آن ملال مثل جوهری که در آب پخش شده و آب را سیاه کرده در وجودشان لانه کرده. هیچ‌کس از این جوهر، از این ملال، در امان نیست اگر آن‌ چند کلمه‌ای را که میک بویلِ بخت‌برگشته‌ پیش از آن‌که خودش را از دستِ زندگی رها کند به فرد بالینجر گفته نشنیده یا شخصاً به این حقیقت پی نبرده باشد: چیزی مهم‌تر از احساسات نیست. همه‌ی آن‌چه به کارِ‌ ما می‌آید احساساتی‌ست که گاه و بی‌گاه چاره‌ای نداریم جز کتمانِ آن و گفتن چیزی دیگر.

امّا کافی‌ست کلماتِ‌ آشنا به احساسات را به زبان آوریم تا معجزه اتّفاق بیفتد و همه‌ی آن ملالی که خیال می‌کرده‌ایم مثل جوهری در آب جذب پوست‌مان شده و در وجودمان خانه کرده ناپدید شود و جایش را به چیزی دیگر بدهد. روبه‌رو شدنِ‌ فرد بالینجر و ملانی در ونیز و گفتن آن کلماتِ آشنا به احساسات است که وامی‌داردش به پذیرفتن دعوتی که پیش‌تر آن‌را نپذیرفته بود؛ اجرای دوباره‌ی ترانه‌های ساده‌ای که فرد بالینجر همه‌‌چیزش را مدیون ملانی‌ست.

همین وابستگی‌ست که لحظه‌ای سدّ راه است و لحظه‌ای راهِ باز و بی‌مانع را پیش پا می‌گذارد؛ همان‌طور که میک بویل با شنیدنِ حرف‌های تندوتیزِ برندا مورل کار را تمام‌شده می‌بیند و بی‌آن‌که بازنشستگی‌اش را اعلام کند می‌رسد به این‌که در نبود احساسات نیازی به زندگی نیست امّا فرد بالینجر بعد از آن‌که اعترافِ عاشقانه‌ی دیرهنگامش را به زبان می‌آورد در نهایتِ صحّت و سلامت بازنشستگی‌اش را دست‌کم برای یک شب معلّق می‌کند و دوباره روبه‌روی ارکستری می‌ایستد که آماده‌ی اجرای ترانه‌های ساده‌اند.

امّا از کجا معلوم که مشکل از پیری و ملال و جوهری باشد که آب را سیاه می‌کند؟ مشکلی اگر هست در شیوه‌ی نگاه به زندگی‌ست؛ از گوشه‌ای نشستن و چشم ندوختن در چشم‌های دیگری و نگفتنِ حرف‌هایی که سال‌هاست کلماتش را تمرین کرده‌ایم. دست به کاری زدن و تغییر دادنِ موقعیّت البته کار آسانی نیست و شرط اوّلش غلبه بر ناامیدی‌ست؛ کاری که میک بویل در آستانه‌ی هشتاد سالگی نمی‌کند و ناگهان در اوج ناامیدی به صرافت پایان دادن زندگی می‌افتد؛ درست عکسِ فرد بالینجری که همه‌ی این سال‌ها را ظاهراً کاری نکرده و ترجیح داده بازنشسته‌ی ازخودراضی‌ای باشد که دیگران به او احترام می‌گذارند. هر کاری را وقتی‌‌ست و وقتِ بازگشتن به کار برای بالینجر لحظه‌ای‌ست که بالای پل می‌ایستد و در چشم‌های ملانی خیره می‌شود و دهان بازش را به‌دقّت تماشا می‌کند؛ دهانی که زمانی کلماتِ ترانه‌های ساده را به بهترین شکلِ ممکن خوانده‌ امّا سال‌ها‌ست در سکوت باز می‌ماند و هیچ صدایی از آن بیرون نمی‌آید.

نکته‌ی جوانی ظاهراً همین فرصتی‌ست که معمولاً آدم‌ها از خود دریغ می‌کنند؛ فرصتی برای برگشتن به زندگی و تغییر دنیایی که دوروبرشان روزبه‌روز بزرگ‌تر می‌شود. پیری و جوانی فقط دو موقعیّتند؛ دو دوره‌ی زندگی؛ دوّمی مقدّمه‌ی اوّلی‌ست و اوّلی وقتی تمام می‌شود تازه نبودنش به چشم می‌آید و دوّمی وقتی شروع می‌شود هر لحظه‌اش ممکن است سرشار از آن ملالی باشد که مثل جوهر از تنِ ماهی مرکّب بیرون می‌جهد و آب را سیاه می‌کند. چاره‌ی کار ظاهراً دوری از آب و نشستن در ساحل یا لبه‌ی استخر نیست؛ جست‌‌وجوی رودخانه‌ و استخری دیگر است؛ جایی که عرصه‌ی ماهی‌های مرکّب نباشد؛ اگر اصلاً در میانه‌ی شنا ماهی مرکّبی از روبه‌رو نیاید و در چشم‌های‌مان زل نزند.

 ـــ همه‌ی نقل قول‌ها از گینزبورگ برگرفته است از کتابِ

هرگز از من مپرس؛ ترجمه‌ی آنتونیا شرکاء؛ انتشارات منظومه‌ی خرد؛ ۱۳۸۹

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳٩٤

سواد تصنعی

کارل تارو گرینفلد: این واقعاً دروغ محسوب نمی‌شود که در مهمانی کوکتل یا وقت نوشیدن نوشیدنی که همکارمان از فیلم یا کتابی نام می‌برد و ما آن را اصلاً ندیده و نخوانده و حتی چکیده‌ای از آن را مرور نکرده‌ایم، سرمان را بالا و پایین ببریم. 

به احتمال خیلی زیاد خود آن شخص هم فقط دارد نظرات نیشدار کس دیگری را در شبکۀ اجتماعی تایم‌لاین یا فیدخوانش بازگو می‌کند. تمام این ارتباطات شخصی در برخی خرده اطلاعاتی ریشه دارند که در جریان مرور روزانۀ اپ‌های آی‌فون به دست آمده‌اند. چه کسی دلش می‌خواهد قانون‌شکنی کند و از سرعت همه چیز بکاهد و بپذیرد که هرگز کتابی از ملکولم گلدول نخوانده و شاید اصلاً نمی‌فهمد «فلان واژه» یعنی چه- با اینکه گاهی خودش هم این واژه را به کار می‌برد؟ 

هر وقت هر کسی از هر چیزی سخن می‌گوید، ما باید تظاهر کنیم که در آن باره چیزهایی می‌دانیم. داده‌های اطلاعاتی به پول ما بدل شده‌اند. (پول دیجیتال بیتکوین مثال مناسبی است از چیزی که همه‌مان درباره‌اش سخن می‌گوییم اما به نظر نمی‌رسد کسی واقعاً از آن سر در بیاورد، دقیقاً منظورم همین است.) 

از میان ما کسانی که در کار تجارتِ جمع‌آوری، توزیع و در غیر این صورت خرید و فروش اطلاعات هستند شاید از جمله بدترین مجرمان باشند. اخیراً تلفنی با ویراستاری صحبت می‌کردم که از نوشتۀ نویسنده‌ای برجسته نام برد. مدعی شدم که مطلب را خوانده‌ام. بعد در طول مکالمه فهمیدم که مقاله اصلاً هنوز چاپ نشده بود و اصلاً نمی‌توانستم آن را خوانده باشم. آن وقت دیگر موضوع صحبتمان عوض شده بود و دربارۀ مقالۀ احتمالی‌ای که دربارۀ یک سیاست‌مدار کالیفرنیایی چاپ می‌شد حرف می‌زدیم، کسی که در رسوایی پیچیده‌ای گیر افتاده بود. نام کوچکش را هیچ کداممان به خاطر نمی‌آوردیم. آیا این مطلب مانع از این شد که زیرکانه دربارۀ موافقان و مخالفان این داستان بالقوه صحبت کنیم؟ البته که نه.

--- 

 

 

همه‌ی این نوشته را این‌جا بخوانید: سواد تصنعی؛ آیا در عصر اینترنت باسوادتر شده‌ایم؟

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳٩٤

جانِ جهان یا خسروِ خوبان

رضا تفنگچی: خوب حرف می‌زنی ابوالفتح. دلم می‌خواست روزگار بهتری بود و از عشق می‌گفتی. 

ابوالفتح: قصّه‌ی شیرینِ فرهاد؟ 
رضا تفنگچی: فرهاد کم نبود. 
ابوالفتح: اون سنگ از کوهِ سخت برداشت نه ریگ از ساحلِ سلامت. 
رضا تفنگچی: قدرِ عشق به لطفِ یاره که جانِ جهان باشه یا خسروِ خوبان.

ــــــ هزاردستان. علی حاتمی. قسمتِ ۷ و ۸ ــــــ

 
  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٤

دلهره مثل موریانه استخوان‌هایم را می‌جود

شاهرخ مسکوب: دیگر باید شروع کنم به نوشتن. هر چه نزدیک‌تر می‌شوم تشویش و دل‌نگرانی‌ام بیش‌تر می‌شود. دلهره مثل موریانه استخوان‌هایم را می‌جود. آرام و مدام، حتا در خواب.

شاهرخ مسکوب. روزها در راه. صفحه‌ی ۵۱۵

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳٩٤

بیهوده پوسته‌ی چیزها را می‌خراشم

شاهرخ مسکوب: هوا بد است دل من گرفته است و تمام عمرم در نادانی گذشته و می‌گذرد. بیهوده پوسته‌ی چیزها را می‌خراشم و پنجه‌هایم را زخم می‌کنم و باز می‌خراشم.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۵۱۱

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳٩٤

← صفحه بعد