سرزدن به کتابخانه: رولان بارت نوشتهی رولان بارت
نویسنده همچون خیال
مطمئناً دیگر هیچ جوانِ تنهایی نیست که این خیال را در سر بپروراند: نویسندهشدن! در آرزوی تقلید از نه آثار بلکه رفتار هر نویسندهی همعصری بودن ـ نحوهی جهانگردیِ او، با دفتر یادداشتی در جیب و کلماتی در سر (آنطور که من ژید را درحالِ سفر از روسیه تا کنگو تصوّر میکردم: درحالیکه در رستورانِ قطار بهانتظارِ آمادهشدن غذایش نشسته، کلاسیکهایش را میخوانَد و یادداشتهایش را مینویسد؛ همانطور که واقعاً او را در روزی از روزهای سال 1939 در فضای ماتمبار آبجوسازیِ لوتتیا دیدم که داشت گُلابیای میخودر و کتاب میخواند)! چون آنچه این خیال ایجاب میکند، تصویری از نویسنده است که میشود در دفتر خاطراتِ شخصیاش دید، نویسنده منهای آثارش: شکل اعلای قداست: نشان و نیستی.
قطعه همچون توّهم
من دچار این توّهم هستم که فکر میکنم با تکّهتکّهکردنِ سخنام میتوانم از سخنسازی براساسِ تخیّل دربارهی خود دست بردارم، میتوان هزینهی فرارَوی را کاهش دهم؛ امّا از آنجا که قطعه (هایکو، قصار، ایده، نکتهی یادداشتی) درنهایت خود یک ژانرِ سخنورانه است و از آنجا که سخنوری آن لایهای از زبان است که بهترین قابلیت را برای تأویل دارد، من درعینحال که فکر میکنم، دارم خودم را میپراکنم درواقع فقط، بهشکلی کاملاً حرفشنوانه، به بسترِ تخیّلات باز میگردم.
[رولان بارت نوشتهی رولان بارت، ترجمهی پیام یزدانجو، نشر مرکز، هزار و سیصد و هشتاد و سه]
سهراب شهیدثالث بهروایتِ پرویز دوائی
... شخصیتِ خیلی جذّابی بود؛ هم سر و ریخت و رفتارش و هم حرفهایش. قدباریک و بلند، لاغر مثل دوک، خوشخنده و شیرین، صدای خیلی گر، و یادم هست که کُت و شلوار مخملِ سیاه میپوشید، موها و چشمها هم مثل زغال سیاه، و زیر کُتاش پیراهنِ سفیدی داشت، و گاهی کُت را روی دست میانداخت و این پیراهن انگار که یکی دو نُمره بزرگتر از سایزِ او بود که به تنِ لاغرش لق میخورد، و برای ما یکجوری یادآور لباسهای آرتیستهای فیلمهای شمشیربازیِ قدیم بود که شلوارِ سیاه داشتند با پاچههای باریک، و پیراهنِ سفید با آستینهای گُشادِ پُفکرده و مُچهای بسته؛ پیراهنهائی که مثلاً «ارول فلین» توی فیلم «کاپیتان بلاد یا شاهینِ دریا» تناش بود؛ و روی این شباهت (که به خودش هم گفته بودیم) در کنارِ اسمِ «سوخراب» گاهی بهش میگفتیم: «ارول، ارولِ عزیز»، و این اسم انگار که به دلش چسبیده بود که بعدها، خیلیوقت بعدش، توی یک نامهای بهیادم آورد. خودم یادم رفته بود...
یک نامه از نامههای پراگ
بعدِ تحریر: درست یادم نیست اینیکی کجا چاپ شده؛ روزنامهی شرق و ویژهنامهی داستانش، یا روزنامهی اعتماد. یادم نیست... نسخهی کاغذیِ روزنامه دمِ دستم نیست؛ اصلِ نوشته پیشم مانده، دستخطِ روی کاغذِ سفید و جوهرِ مشکی که یکی دو قطرهی جوهر هم به آنورِ کاغذ رسیده...
یک تکّه از خانمِ دَلُوِی
کلاریسا کاملاً شقّ و رقّ نشست؛ نفس را در سینه حبس کرد.
گفت «من عاشق شدهام،» البته نه خطاب به او، که خطاب به کسی که در تاریکی بر بلندایی جای گرفته است، طوریکه نمیتوان او را لمس کرد امّا باید تاجِ گل را روی چمنها در تاریکی گذاشت.
تکرار کرد «عاشق،» و حالا با لحنی بیشوکم خشک به کلاریسا دَلُوِی گفت «عاشق دختری در هندوستان.» تاج گلش را تحویل داده بود. کلاریسا میتوانست هرجور که میخواهد آنرا ببیند.
کلاریسا گفت «عاشق!» عجبا که آن هیولا او را در این سنّ و سال با آن پاپیونِ کوچکش به کام کشیده باشد! چشمانش بهسرعت برق ثبت کرد که گوشتی بر گردن او نمانده است؛ دستانش سرخاند؛ و ششماه از من بزرگتر است! امّا تهِ دلش، بههرحال، آنرا احساس کرد؛ عاشق شده است. این حال را در او میدید؛ عاشق شده است.
امّا آن خودپرستیِ سرسخت که همواره لشکریانِ حریف را به خاک میاندازد، رودی که میگوید بهپیش، بهپیش، بهپیش؛ گرچه اذعان میکند که ممکن است هیچگونه هدفی پیش رویمان نباشد، و باز بهپیش، بهپیش؛ این خودپرستیِ سرسخت رنگ به رخسارهاش دواند؛ کاری کرد که همانطور که آنجا با پیراهن بر دامن نشسته بود، و سوزنش را به دست گرفته بود که انتهای نخ سبز را به دنبال داشت، و کمی میلرزید، بهنظر بسیار جوان برسد؛ بسیار گلگون؛ با چشمهای درخشان. عاشق شده بود! نه عاشقِ او. عاشقِ زنی جوانتر البته.
خانمِ دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمهی فرزانه طاهری، انتشاراتِ نیلوفر، چاپِ یکم زمستانِ ١٣٨٨
میانپردهی زمستانی...
... بعد هم یکروزهایی هست که آدم دلش میخواهد به کارِ خودش برسد، به زندگیِ خودش، برای خاطرِ خودش توی خیابان راه برود، پُشتِ شیشهی کتابفروشیها بایستد و کتابها را دید بزند و بینِ کتابها چشمش به جمالِ «خانم دَلُوِی» روشن شود به ترجمهی خانمِ «فرزانه طاهری» و کتاب را بردارد و برسد به اوّلین جملهی داستان و آن «خانم دَلُوِی گفت که گل را خودش میخرد. آخر خیلی لوسی گرفتار بود. قرار بود درها را از پاشنه درآورند، قرار بود کارگران رامپِلمِیِر بیایند. خانم دَلُوِی در دل گفت، عجب صبحی ـ دلانگیز از آن صبحهایی که در ساحل نصیب کودکان میشود.» و همینجور که این چند جمله را میخوانَد به همهی این سالهایی که با «خانم دَلُوِی» گذشته است فکر کند و به آن چاپِ جیبیِ «پنگوئن» با آن جلدِ عجیبوغریبش که از همان سالها کاغذش زردتر از هر کتابِ دیگری بود و بهمرور زردتر و شکنندهتر هم شد و بعد هم که سروکلّهی زندگینامهی «ویرجینیا وولف» پیدا شد که «کوئنتین بِل» نوشته بودش وخدا میداند وقتی «ساعتها»ی «مایکل کانینگهام» از راه رسید چه عیشی کردیم و آن جملهی «خانم دَلُوِی گفت که گل را خودش میخرد.» چهقدر احوالمان را عوض کرد و تازه هنوز فیلمِ «استیون دالدری» را ندیده بودیم و همهی اینها مالِ روزهایی بود که آدم چشم باز میکرد به امیدِ دیدنِ دیگری و شنیدنِ صدای دیگری وحالا «خانم دَلُوِی» از راه رسیده و و آن جملهی «خانم دَلُوِی گفت که گل را خودش میخرد.» دمِ دست است و آدم خیالش راحت است که «فرزانه طاهری» ترجمهاش کرده و همهچی خوب و درست است و فقط حیف که اینروزها دیگر آنروزها نیست و از آنروزها فقط «خانم دَلُوِی» مانده است و آن تکّهی آخرش که حالا بهترجمهی «فرزانه طاهری» باید خواندش: «از خود پرسید، این وحشت چیست؟ این وجد از کجاست؟ این چیست که مرا لبریزِ هیجانی بیرون از اندازه میکند؟ گفت، کلاریساست. آخر او آمده بود.» و همینجوریهاست که یکروزهایی آدم دلش میخواهد روزش را فقط با «خانم دَلُوِی» بگذراند...
فیلمهای دهمین روزِ جشنوارهی فیلمِ فجر...
... بیخودی عجله کردم و خودم را رساندم به سالن که «ناسپاس» [حسن هدایت] را ببینم؛ به این امید که شاید فیلمِ متوسّطِ قابلِ تحمّلی باشد، ولی فقط پانزدهدقیقهاش را تاب آوردم و ریشِ ماشینشدهی «پوریا پورسُرخ»ی که قرار بود یکی از یارانِ خاصِ حضرتِ موسا باشد و «الناز شاکردوست»ی که بهش نمیخورد دخترِ «دانیال» باشد و دیالوگهایی که در حدِ دیالوگهای نمایشهای تلویزیونی بودند، عملاً، حوصلهام را سر بُردند و بهجای دیدنِ فیلم، از سالن بیرون زدم و سرم را به خواندنِ کتاب گرم کردم. اینهم از روزگارِ ما... این هم از فیلمهایی که هیأتِ انتخاب پسندیدهاند...
چهلسالگی [علیرضا رئیسیان]
در اینکه «چهلسالگی» داستانگوترین و سرراستترین فیلمِ «علیرضا رئیسیان» است قاعدتاً نباید شک کرد. فیلم، عملاً، هیچ ربطی به «پروندهی هاوانا» و «ایستگاهِ متروک» و تجربههای قدیمیتری مثلِ «سفر» و «ریحانه» ندارد و از این جهت جای شُکرش باقیست که به فکر تماشاگرش بوده است. داستانِ فیلم هم یکجور اقتباس است از رُمانِ «چهلسالگی»، که بهترین داستانِ خانمِ «ناهید طباطبایی»ست. امّا فیلمِ «چهلسالگی» همان رُمانِ «چهلسالگی» نیست و فیلمنامهنویس که بهنظرش رسیده مایههایی از مثنویِ مولوی را در این داستان دیده، «داستانِ کنیزک و پادشاه» را هم به فیلم وارد کرده است. حالا، درواقع، با دو داستان طرفیم و توی داستانِ امروزی، آقای کارگزارِ بورس براساسِ داستانِ مثنوی خودش را آمادهی هر اتّفاقِ ناخوشایندی در زندگی میکند. امّا دخل و تصرّفهایی که در رُمانِ «چهلسالگی»شده خیلی بیشتر از اینهاست و باید سرِ فرصت مقایسهای کرد بینِ فیلم و کتاب و دید رُمان داستانش را بهتر تعریف کرده یا فیلم. عجالتاً، با اینکه «چهلسالگی» فیلمِ محبوبم نیست، امّا بهنظرم خیلی هم بد نیست و هیچ بعید نیست که در اکرانِ عمومی هم موردِ استقبال قرار بگیرد؛ بخصوص که «لیلا حاتمی» مثلِ همیشه خوب است و میدرخشد و ستارهی مجلس است...
فیلمهای نُهمین روزِ جشنوارهی فیلمِ فجر...
... اسمش بیبرنامگیست؟ قرار است (و روی این قرار از روزِ اوّل تأکید کردهاند) که دوشنبه عصر به بعد، هیچ فیلمی توی سالنِ اصلیِ «کاخِ جشنواره» روی پرده نمیرود و ملّت یا میتوانند بمانند و اختتامیهی بخشِ بینالملل را ببینند، یا بروند خانه و استراحت کنند. طبیعیست که استراحت مهمتر از دیدنِ اختتامیهی بخشِ بینالملل است. امّا همهچی وقتی بههم میریزد که بلندگوها خبر میدهند یکی از آن فیلمهایی که قرار بوده پنجشنبه روی پرده برود، بعدِ ساعتِ دهِ امشب نمایش داده میشود. چرا؟ کسی حرفی نمیزند. همه لبخند میزنند. هر چهرهای، قاعدتاً، با لبخند زیباتر است، امّا وقتی لبخند جوابِ بیبرنامگی باشد، نتیجهاش این میشود که سالنِ اصلی، وقتِ نمایش یکی از بهترینهای این دورهی جشنواره پُر نشود و یکعدّه از آدمها خانه را به سینما ترجیح دهند. یادم باشد فردا اگر دبیر جشنواره را دیدم، ازش بپرسم که واقعاً چرا دارید جشنواره برگزار میکنید وقتی همهچی اینقدر بیبرنامه است؟
شبِ واقعه [شهرام اسدی]
فیلمی از کارگردانِ «روزِ واقعه»؛ با این تفاوت که فیلمنامهی «روزِ واقعه» نوشتهی «بهرام بیضائی» بود (و تازه کارگردان نتوانسته بود فیلمنامه را درست به فیلم برگردانَد و صرفاً کلمات را تبدیل کرده بود به تصویر) و فیلمنامهی «شبِ واقعه» نوشتهی «همایون شهنواز» است که نقطهی اوجِ کارنامهاش، هنوز، سریالِ «دلیرانِ تنگستان» است. امّا مسأله خوببودن یا نبودنِ «شبِ واقعه» نیست، مسأله این است که اگر قرار است فیلمی عظیم و حرفهای دربارهی یک آدمِ وطندوست (دریاقُلی سورانی؛ مردی که آبادان را نجات داد) ساخته شود، همهچیزش باید عظیم و حرفهای باشد؛ اوّل از همه فیلمنامهاش. امّا مثلِ روز روشن است (و توی عنوانبندیِ پایانِ فیلم هم آمده) که شخصیتِ «دریاقُلی» و دیالوگهایش، بیشتر از آنکه کارِ فیلمنامهنویس باشد، کارِ «حمید فرّخنژاد» است. خیلی از شخصیتهای فیلم فقط «حضور» دارند، بیآنکه «حضور»شان فایدهای داشته باشد. و تازه یک شخصیتِ زن هم هست (بانوی شُعلهور؛ اسمی که در عنوانبندیِ پایانی آمده) که بود و نبودش فرقی ندارد. این از آن فیلمهاییست که اگر «فرّخنژاد» در آن حضور نداشت و نقشِ اصلی را هم بازی نمیکرد، دیدنش حقیقتاً تحمّلناپذیر میشد؛ هرچند همینحالا هم طولانیبودنش و کِشداربودنش، گاهی وقتها، مایهی عذاب است. (تقریباً مطمئنم که این طولانیبودن خواستهی کارگردان است، نه تدوینگر) قاعدتاً برای اکرانِ عمومی باید پانزده یا بیستدقیقهی فیلم را قیچی کنند، وگرنه حوصلهی خیلیها از دیدنِ فیلم سر میرود...
فصلِ بارانهای موسمی [مجید برزگر]
یکی از خوشقریحهترین کارگردانهای فیلم کوتاه، بالأخره، اوّلین فیلم بلندش را ساخت و این اوّلین فیلم، قطعاً، یکی از بهترینهای این دورهی جشنواره است (مثلِ پرسه در مِه و بدرود بغداد) که نشانی از سینمای رسمی را ندارد و خبر از آدم خوشسلیقهای میدهد که میداند بهروزبودن یعنی چی و آدمِ دورهی خودش است و آدمهای این دوره را هم میشناسد. اینجوریست که «فصل بارانهای موسمی»، یکی از معدود فیلمهای جشنواره است که از علاقهی سینمایی کارگردانش خبر میدهد؛ فیلمی شهری که ملال و دلمُردگی که آدمِ اصلیاش (یک پسرِ نوجوان) سخت بیانگیزه است. از ظاهرش نمیشود فهمید که چی میخواهد و چی نمیخواهد. امّا مهمتر از همهی اینها اینکه فیلم بیخودی «شعار» نمیدهد، حرفهای بهنظرِ خودش «گُنده» (امّا توخالی) نمیزند و الکی کسی را هم «متّهم» نمیکند. بهجای همهی اینها داستانش را تعریف میکند؛ داستانی که اصلاً که روزمرّگی در آن نقشی اساسی دارد. شاید اگر کارگردانِ این فیلم میخواست، خیلی زودتر از این با فیلمهای «بفروش» و بیکیفیت، یا فیلمهای شعاریِ بهظاهر تفکّربرانگیز میتوانست واردِ سینمای حرفهای شود، امّا دمش گرم و سرش خوش باد که ترجیح داد یک فیلمِ «خوب» بسازد و مثلِ بعضی همنسلهایش «اقتصاد» را بهانه نکند. «فصل بارانهای موسمی» داستانِ نوجوانیست که چشمَش به روی دنیا باز میشود و بازیای که برای خودش تدارک میبیند، کمکم آنقدر جدّی میشود که دیگر نمیتواند از دستش خلاص شود. خلوت و تنهاییِ این پسری که پدر و مادرش در آستانهی طلاق هستند، خلوت و تنهاییِ عادّی و معمولی نیست و کمکم آنرا با چیزی پُر میکند که وقتی بهش عادت میکند، میبیند پنجرهای بوده است به دنیای حقیقی. درعینحال، در «فصل بارانهای موسمی» چیزی بهنامِ «شهر» آنقدر پُررنگ است که نمیشود نادیدهاش گرفت و بیآنکه بخواهد «شعار» بدهد و کسی را «متّهم» کند، تماشاگرش را دعوت میکند به تماشای این محدوهی عظیمی که دوروبرِ ما را گرفته. یک تلخی و رخوتِ غریبی در فیلم جریان دارد که احوالاتِ آدم را دگرگون میکند. شاید اگر فرصتِ تماشای دوبارهی فیلم دست بدهد (که امیدوارم این اتّفاق بیفتد) آنوقت بشود دربارهاش چند کلمهی جدّی نوشت و توضیح داد که چرا «فصل بارانهای موسمی» فیلمِ خوبیست...
فیلمهای هشتمین روز جشنوارهی فیلم فجر...
حاشیه بیحاشیه. برویم سر اصل مطلب...
طهران تهران/ طهران: روزهای آشنایی [داریوش مهرجویی]
... مسأله این است که توقّع داشتیم «طهران: روزهای آشنایی» بهتر از اینها باشد و بهترین تکّههاش، صرفاً، یادآورِ «اجارهنشینها» و «مهمانِ مامان» نباشد. امّا واقعیت این است که «طهران: روزهای آشنایی» با اینکه نشانههای آشکار سینمای «مهرجویی» در آن پیداست، فیلمی در قدوقوارهی «مهرجویی» نیست. یکجاهاییش میشود بیحوصلگی کارگردان را دید، یکجاهاییش مهربانی و نوعدوستی و مهرورزیدن به دیگران زیادی پُررنگ است. توی «مهمانِ مامان» هم، البته، اینچیزها بود و بهقولِ دوستانِ ما «جواب میداد»، امّا چرا باید توی «طهران: روزهای آشنایی» هم همینچیزها را ببینیم؟ هیچ ایرادی ندارد که آدمها که بههرحال بنیآدمند و در آفرینش ز یک گوهرند، چو عضوی به درد آورد روزگار، رسماً حس کنند که دِگر عضوها را نمانده قرار و بعد هم برای اینکه از محنتِ دیگران بیغم نمانند و بشود نامشان را نهاد آدمی، دست در دستِ هم نهند به مهر و خانهی ویرانه را آباد کنند. ایدهی تهران/ طهرانگردی در اوّلین روزِ سال، ایدهی بدی نیست و سرزدن به موزههایی که کسی دیگر اینوقتز سال حوصلهشان را ندارد هم بد نیست و بچّهها هم، بهوقتش، شیطنتهایی میکنند که واقعاً بهقولِ دوستانِ ما «باحال» است. درعینحال، اگر با فیلم مهربان باشیم، چیزهایی تویش کشف میشود که خبر از نمادینبودنش میدهد و داستان ادامه پیدا میکند. امّا غیر اینها چی؟ «طهران: روزهای آشنایی» فیلم حوصلهسربَری نیست؛ تکّههای بامزّه دارد، گاهی هم دیالوگهای بانمکی ردوبدل میشود و آدمها هم گاهی کارهایی میکنند که آدم را میخنداند، ولی آدم که برای خندیدن نمیرود فیلمی از «مهرجویی» ببیند، میرود فیلمی از «مهرجویی» ببیند که فیلمِ «خوبی» دیده باشد. پس صبر میکنیم تا فیلم بعدیِ «مهرجویی» که یک داستانِ «هولوگرافیک» است ظاهراً...
طبقهی سوم [بیژن میرباقری]
... بیشتر کنجکاو بودم که ببینم نسخهی ایرانیِ «مستخدمِ ماشینی» (هرولد پینتر) چهجوری از آب درآمده است و خب، جوابم را هم گرفتم؛ فیلمی که هرچند «بد» نیست، امّا بهغایت کِشدار و طولانیست و ایرادِ اصلی هم از فیلمنامه است، چون کارگردانیِ «میرباقری» خوب است و فیلم به فیلم هم کارگردانیش دارد بهتر میشود. دو آدم اصلی فیلم، دو دخترند؛ یکی «مهناز افشار» و یکی «پگاه آهنگرانی». هیچکدامشان هم آدمخوبه نیستند و هردو ریگی به کفش دارند و خُردهشیشه هم در عمقِ وجودِ هردوشان لانه کرده است. داستانهایی که شخصیتهای انگشتشمار دارند، قاعدتاً، باید از «جذّآبیتِ» زیادی برخوردار باشند و مثلاً «تعلیق» داشته باشند. بهنظرم وقتش رسیده که «میرباقری» حلقهی آدمهای دوروبرش را کمی بازتر کند و با یکی دو فیلمنامهنویس حرفهای، یکی دو داستاننویسِ حرفهای مذاکره کند و برای فیلم بعدیاش به یک داستانِ «جذّاب» برسد...
بدرود بغداد [مهدی نادری]
... تا اینجای کار، یکی از دو فیلمِ واقعاً خوبی که توی جشنواره دیدهام [اوّلیش «پرسه در مِه» بود، ساختهی بهرام توکّلی که کار دوّم کارگردانش است] یک فیلمِ «اوّل» که طبقمعمول نادیدهگرفتهشده و بهحاشیهراندهشده و هزاربار حرفهایتر و بهتر و کاملتر از محصولاتِ فخیمهایست که در بخش اصلی جشنواره حضور دارند. (بخشی از کنجکاوی برای دیدنِ فیلم هم برمیگشت به توصیهی «هوشنگ گلمکانی» در مجلّهی فیلم که واقعاً توصیهی خوبی بود. ممنون از این پیشنهادِ خوب.) درست است که بعضی تکّههای فیلم را میشود کوتاهتر کرد، امّا همین فیلمی که (فعلاً) نسخهی ویدئویش را در سالنی کوچک دیدیم، گُلِ سرسبدِ جشنواره است و اگر عنوانبندیِ فارسیِ فیلم را ندیده بودیم و «مصطفی زمانی» و «پانتهآ بهرام» را هم نمیشناختیم، خیال میکردیم یکی از آن فیلمهای «ضدِ جنگِ» امریکاییست که تولیدشان از دورهی دوّمِ «جرج بوش» شروع شد و بهترینهایشان فیلمهای کوچکی هستند که خارج از سیستم ساخته میشوند. فیلم، با یک صحنهی بوکس شروع میشود؛ رینگِ بوکس و مبارزهای عجیب و عجیبتر از آن فیلمبرداریِ این صحنه است. خب، طبیعیست که آدم وقتی یادِ بوکس در سینما میافتد، به «گاو خشمگین» [مارتین اسکورسیزی]، یا «علی» [مایکل مان] فکر کند. اینجوریست که فیلمبرداریِ این فیلم را هم میتواند با آنها مقایسه کند و نتیجهی خوبی هم بگیرد. امّا عجیبتر از اینها اینکه توی فیلم (بهنظرم) فقط یکی دو جملهی فارسی هست و بقیهاش یا عربیست، یا انگلیسی و تماشای «مصطفی زمانی»ای که عربی را با لهجهی عراقی حرف میزند و انگلیسی را هم با لهجهی عربی، اصلاً آزاردهنده نیست و اتفاقاً خوب درآمده. همینطور است عربیحرفزدنِ «پانتهآ بهرام» که درست مثلِ بازیاش عالیست. فیلم، یک «مزدک میرعابدینی» هم دارد که در نقشِ سربازِ امریکایی (دانیل) میدرخشد و انگلیسی را بهلهجهی امریکایی حرف میزند و با آن قامتِ درشت چیزی کم ندارد از امریکاییها. به همهی اینها اضافه کنید فیلمبرداریِ «تورج اصلانی» را که نتیجهی کارش، رسماً، قابل مقایسه است با فیلمبردارهای درجهیکِ آنورِ آب و یک موسیقی (حاشیهی صوتیِ عجیبوغریب) که کارِ «مسعودِ سخاوتدوست» است و یکی از غریبترین موسیقیها را ساخته. خلاصه کنم؛ «بدرود بغداد» یکی از بهترین فیلمهای چندسالِ اخیرِ سینمای ایران است و امیدوارم پنجشنبه صبح، واقعاً، فرصتِ دیدنِ دوبارهی فیلم (اینبار نسخهای که به سیوپنج میلیمتری تبدیل شده) فراهم شود و آنرا را روی پردهای بزرگتر ببینم. از دست ندهید «بدرود بغداد» را...
فیلمهای هفتمین روزِ جشنوارهی فیلمِ فجر...
... جشنواره رسماً دارد به چیزی کسالتبار تبدیل میشود. بعضی (یا بیشترِ؟) فیلمها را نمیشود تحمّل کرد و باید بعدِ تماشای ده پانزدهدقیقه، رسماً، قیدشان را زد و توی تاریکی، یکجوری درِ خروج را پیدا کرد و بیرون زد. اینهمه فیلم متوسّط، اینهمه فیلم بیربط و ضعیف واقعاً برای چی ساخته شدهاند؟ که آمار تولیدِ فیلم بالا برود؟ که جشنواره پُرنشاط و پُرفیلم باشد و تماشاگرانِ محترم حقِ انتخاب داشته باشند؟ امّا چه انتخابی؟ یکی از یکی بدتر و بین این فیلمها، متوسّطها، رسماً شاهکار محسوب میشوند و آدم دلش خوش است به اینکه، دستکم، یکی دو فیلم را تا آخر دیده و حوصلهاش آنقدرها سر نرفته و نیازی به راهرفتن توی تاریکی و یافتن دستگیرهی درِ خروجی نبوده...
هفتدقیقه تا پاییز [علیرضا امینی]
در اینکه یک سروگردن از فیلمهای اخیر «امینی» بالاتر است، قاعدتاً، شکی نیست؛ یک همچه داستانِ تلخ و نفسگیری را به سرانجام رساندن اصلاً آسان نیست. یک تکّههایی از فیلم، شبیهِ «چهارشنبهسوری» و «دربارهی الی...»ست، هرچند از نیمهی فیلم به بعد، رسماً، ماجرا یکچیزِ دیگریست و داستان هم جور دیگری پیش میرود. «هفتدقیقه تا پاییز» یک فیلم شهریِ واقعاً تلخ است دربارهی یک خانوادهی متلاشی و نابود که خوشی از آن رخت میبندد و چیزی که میماند مصیبت و بدبختی و سیاهیست. فیلم یک «محسن طنابنده» دارد که نمیدانم چرا ظاهرش شبیهِ «حمید فرّخنژاد» است و یک «هدیه تهرانی» که بعدِ چندسال دوباره بازی کرده و یک «خاطره اسدی» که سعی کرده جلو «هدیه تهرانی» کم نیاورد و یک «حامد بهداد» که ایندفعه زیاد دادوبیداد راه نینداخته و نقشِ آدمی نسبتاً معقول را بازی میکند. شاید اگر تصویربرداریِ فیلم حرفهایتر (و بهتر) از اینها بود، نتیجهی کار دیدنیتر میشد. و البته توی چندصحنهی فیلم، وقتی آدمها دارند با بغض و گریه حرف میزنند، شنیدنِ کلماتی که از دهانشان بیرون میآید، اصلاً آسان نیست. کاش فکری برای صدای فیلم بکنند...
دموکراسی تو روزِ روشن [علی عطشانی]
فیلم دیگری از کارگردانِ «پوستِ موز». یک فیلم کُمدیِ اجتماعیِ دفاعمقدّس با رگههای سیاسی و البته اشارههای آشکارِ «معناگرا» که یک آدم بانفوذ [محمّدعلی زم؛ رئیس سابق حوزهی هُنری] تهیهکننده و البته بازنویسِ فیلمنامهاش بوده است. نتیجهی کار، فیلمیست که خطِ قرمزهای سینمای دفاع مقدّس و معناگرا را کمی جابهجا کرده و پای چیزهایی را به سینما باز کرده که بعید است دیگران بتوانند به این سادگیها نزدیکش شوند. مسأله این نیست که آدم اصلی فیلم (امیر ستوده، با بازیِ حمید فرخنژاد) همهی سالهای جنگ را توی جبهه بوده و بدنش پُر از ترکش است، مسأله این است که دنیای برزخ و سئوالوجواب را یکجور غریب و مُدرنی تصویر کرده و یک دیالوگهایی توی فیلم ردوبدل میشود که توی فیلمهای دیگر، بهدلایلی واضح، نشنیدهایم. ظاهراً که فیلم پُرخرجی هم بوده است و حدودِ هشتصد میلیون خرجش کردهاند که نودتایش، بیکموکاست، به «محمّدرضا گلزار» رسیده که در نقش فرشتهی مرگ، ظاهری شبیهِ «نئو»ی فیلم «ماتریکس» دارد و یکی از همان لباسهای بلند را پوشیده. «نیکی کریمی» هم توی فیلم هست؛ یک خانمِ فیلمسازی بهاسمِ «احسانی» (ترجمهی عربی نامِ کوچکِ بازیگرش؟) که فیلمِ «یکشب»اش پروانهی نمایش نگرفته و حالا بهش پیشنهاد کردهاند که بیاید و از زندگی آدم اصلی فیلم (که یک سردارِ بیادّعا و خاکیست) فیلم بسازد. جلوههای کامپیوتریِ فیلم هم، ظاهراً، در سینمای ایران تازگی دارند. امّا نتیجهی کار؟ یک فیلم متوسّطِ بامزّه که، احتمالاً، فروش خوب و معقولی هم میکند...
فیلمهای ششمین روز جشنوارهی فیلم فجر...
شبِ قبل نماندیم که «زمهریر» [با این املا؟] را ببینیم. دیروقت بود و بیحوصلگی غلبه کرد بر همهچی. آنها که مانده بودند و دیده بودند، میگفتند یکی از غریبترین (و بدترین) فیلمهای زندگیشان را تماشا کردهاند. امّا خودِ فیلم و غرایبش بهکنار، حاشیهی جلسهی نقد و بررسیاش نقل مجلس بود امروز. جلسههای نقد و بررسی که امسال درستوحسابی برگزار نمیشوند؛ معمولاً کارگردانها و باقی عوامل رغبتی به حرفزدن دربارهی فیلمشان ندارند و قیدِ جلسه را زدهاند و کسی هم حوصلهی شرکت در جلسهی فیلمهایی را که برگزار میشود ندارد. سالِ پیش، جلسهها آنقدر رونق داشت که صندلی خالی پیدا نمیشد، امّا جلسههای امسال، عمدتاً، با صندلیهای خالی شروع میشود و به پایان میرسد. یک همچه اتّفاقی کمنظیر است واقعاً. امّا ظاهراً آنها که «زمهریر» را دیده بودند و قبلش هم نامههای مفصّلِ کارگردان و عواملِ فیلم را خوانده بودند و خبر داشتند که آنها گفتهاند جشنوارهی فجر فیلمشان را نادیده گرفته و فیلمشان هیچ کم ندارد از بهترینهای سینمای ایران، بدجوری دلشان خواسته که کارگردان را از نزدیک ببینند و حرفهاش را با گوش خودشان بشوند. بعد، وسطهای این جلسهی دیروقت، یکی از بین جمعیتِ حاضران گفته که اگر فیلم شما توقیف میماند، برایتان خیلی بهتر بود و اصلاً آبرویتان حفظ میشد و کارگردان هم که بهش بر خورده بوده، گفته که نظر شما همان نظر معاونتِ سینماییست و باید خجالت بکشید و باید شرم کنید از سلیقهی مشترک و همینکه یک آقای منتقدی این حرف را شنیده، از جا بلند شده و با صدای بلند و لحنی تُند گفته که حالا نظر ما همان نظر معاونتِ سینماییست؟ عیب ندارد، ولی شما بگو کی فیلمتان را کلید زده؟ کی سر صحنهی فیلمتان حاضر شده و بهتان قوّتِ قلب داده؟ و ظاهراً (اینجور که میگویند) این معاونِ سینمایی بوده که فیلم «زمهریر» را کلید زده و اشارهی آقای منتقد هم به همین اتّفاق بوده. خلاصه که ماجرایی شگفتانگیز بوده که تماشایش را از دست دادهایم...
زمزمه با باد [شهرام علیدی]
راستش، بیستدقیقهی فیلم را دیدم و بعد زدم بیرون؛ هرچند میدانستم فیلم تحسینشدهایست و توی کَن بوده و چند جایزه هم گرفته و احتمالاً آدمهای زیادی توی دنیا تماشایش کردهاند. مسأله این نبود که زبانِ فیلم کُردی بود و باید زیرنویس فارسی را میخواندم، مسأله این بود که توی آن بیستدقیقه ایدههای خوبی بود که خوب اجرا نشده بودند. عوضش فیلمبرداری و صدابرداری/ صداگذاریِ فیلم واقعاً خوب بود. آدم اصلی فیلم یک پیرمردی بود که با ضبطصوتش صدای دیگران را ضبط میکرد و آدمها بهش سفارش میکردند که پیغامشان را به آدمهای دیگر برساند و یکیدونفر هم دوست داشتند صدایشان به گوش خدا برسد. یک همچه ایدههایی وقتی طولانی میشوند، میتوانند حوصلهی آدم را سر ببرند، حتّا اگر فیلمبرداری و صدابرداری/ صداگذاریِ فیلم واقعاً خوب باشد...
آناهیتا [عزیزالله حمیدنژاد]
دروغ چرا؛ شک کردهام به اینکه «اشکِ سرما»، کار قبلیِ «حمیدنژاد»، فیلم خوبی بوده یانه، بسکه «آناهیتا» معمولی و درجهدو از آب درآمده است. این یک فیلم علمی/ پلیسی/ اجتماعیست که تحمّلش واقعاً سخت است؛ بخصوص که حدودِ دقیقهی شصت (یا زودتر؟) «قاتل» معرّفی میشود، امّا نیمساعتی (دستکم) طول میکشد تا انگیزههایش روشن شود. من فقط شصتدقیقهاش را دیدم و توی این شصتدقیقه از خودم میپرسیدم که چرا باید «حمیدنژاد» یک همچه فیلم معمولیای را بسازد. جوابی برای این سئوال ندارم جز اینکه حتماً دلش میخواسته فیلمی «بفروش» بسازد، امّا بعید است فیلم یکی از «بفروش»های سالِ بعد باشد. فیلم، یک خانمِ مارپلِ جوانی دارد بهاسم «خورشید» که روی نظریهی یک آقای ژاپنی بهاسم «دکتر ایموتو» کار میکند و از روی قطرههای آب خیلیچیزها را تشخیص میدهد و بهکمکِ نوشتههایی که در قطرههای آب میبیند کشف میکند کی دوستش را کُشته. اینجور کشفِ قاتل شبیه آن چیزیست که توی سریالِ «توئینپیکس» میبینیم؛ اینکه اگر سنگ پرتاپ کنیم بهسمتِ یک بطری و اسم آدمها را یکییکی بگوییم، اسم هرکی که لحظهی شکستنِ بطری به زبان بیاید، همان قاتلیست که باید دستگیرش کرد. امّا تفاوتش اینجاست که آن شوخیِ «لینچ»ی اینجا «جدّی»ست و اساسِ فیلم هم همین «جدّیت»یست که، ظاهراً، ریشه در علم دارد. من نه از علم سر درمیآورم، نه میدانم درجههای مختلفِ انعکاس صدا چیست، نه بلدم که نوشتههای توی مولکولِ آب را بخوانم، امّا دوست دارم فیلمی که میبینم دستکم «جذّاب» باشد و فلاشبکَش چیزی حدودِ نیمساعت طول نکشد و حیف که «آناهیتا» همچه فیلمی نیست...
فیلمهای پنجمین روز جشنوارهی فیلم فجر...
مُلکِ سلیمان [شهریار بَحرانی]
این بود «اربابِ حلقهها»ی ایران؟ آدم وقتی «مُلکِ سلیمان» را میبیند، مطمئن میشود که فیلمهای عظیم فقط بهمددِ بودجهی کلان و جلوههای ویژه فیلمهای خوبی از آب درنمیآیند. اوّل از همه باید فیلمنامهی خوب و درست و منسجمی داشت، بعد باید این فیلمنامه را سپرد به کسی که کارگردانی را بلد باشد، بعد باید بازیگرانی را انتخاب کرد که واقعاً به درد آن نقشها بخورند و... امّا «مُلکِ سلیمان» که بودجهی کلانی داشته (بههرحال میگویند «فخرِ سینمای ایران» است) و جلوههای ویژهاش هم حسابی وقت بُرده، کُپیِ دستچندمیست از «اربابِ حلقهها» و فیلمهای حماسی/ تاریخیِ «ریدلی اسکات» (بخصوص ملکوتِ آسمانهایش) که از هر فیلم وسریالی چیزی را برداشته و کنار هم نشانده. اینجوریست که آن دودِ سیاهِ مرموز سریالِ «لاست» را میبینیم که قرار است نشانهی جنهای بداندیش و خدانشناس باشد و همچه که به آدمی حمله میکنند و در عمق وجودش لانه میکنند، آدم بختبرگشته میشود یک «زامبیِ» کامل و یک صداهایی از خودش درمیآورد که دلِ تماشاگر ریش میشود. و یک کشتیِ پرنده هم هست که شباهتِ غریبی دارد به کشتی پرندهی آن موجوداتِ کارتونیِ سالهای کودکی ما... خب، در اینکه سینمای باید یک فیلم عظیم داشته باشد شکی نیست، قرار است بالأخره ثابت کنند که سینمای ایران فقط به فیلمهای کوچک و جمعوجور محدود نمیشود، امّا باید برای اینجور کارها یک فکر درستوحسابی بکنند. شاید حرفهایترین و بهترین بخش فیلم، فیلمبرداریاش باشد که «حمید خضوعی ابیانه» واقعاً زحمت کشیده و کارش را تماموکمال انجام داده، امّا غیر او چی؟ موسیقی فیلم که شباهتِ غریبی دارد به «اربابِ حلقهها» و صدای یک خانمی جابهجا پخش میشود که آدم را یادِ «اِنیا»ی آن فیلم میاندازد. امّا کاش فیلمنامهی کار را میدادند یک فیلمنامهنویس حرفهای بنویسد؛ آدمی که اصول فیلمنامهنویسی کلاسیک را بلد باشد، آدمی که دیالوگنویسی بلد باشد و یکجوری ننویسد که آدمهای فیلم نوع حرفزدنشان هیچ فرقی نداشته باشد با سریالهای تاریخی کمخرجِ تلویزیون. تهِ فیلم نوشته بودند پایانِ فیلم اوّل؛ یعنی داستان ادامه دارد و احتمالاً یکی دو فیلم دیگر در راه است. کاش بودجهی کلانشان را دفعهی بعد اینجوری خرج نکنند و کاری کنند که فیلم بعدیشان واقعاً «فخرِ سینمای ایران» باشد، نه اینکه آدم افسوس بخورد بابتِ پول هدررفته و باقی چیزها...
لطفاً مزاحم نشوید [محسن عبدالوهّاب]
بالأخره آقای «عبدالوهّاب» اوّلین فیلم مستقلش را (بعد از گیلانه و خونبازی) ساخت؛ یک فیلم سه اپیزودی (که اگر بودجهی کافی میداشت، میشد چاهار اپیزودی) که اپیزودِ دوّم و سوّمش دیدنی از آب درآمدهاند و موقعیتهای جالبی هم دارند. اپیزودِ اوّل (داستان زن و شوهر جوانی که دعوا دارند) جدّیتر از آن است که به دوتای دیگر شبیه باشد. امّا دوتای آخر هستند که فیلم را نجات میدهند. یکی داستان یک آقای روحانیست که محضر ازدواج و طلاق دارد و کیفش را میزنند و آنیکی هم داستان تعمیرکار تلویزیونیست که با بچّهی شیرخوارهاش میرود خانهی یک پیرزن و پیرمردی، امّا از پشتِ میلههای در باید کارش را بکند؛ چون بهش اطمینان ندارند. هردو این اپیزودها شوخطبعیهای خوبی دارند که ریشهشان را میشود (مثلاً) در «همسرانِ حاج عبّاس» (یکی از بهترین مستندهای عبدالوهّاب) هم دید. اینجا شوخی فقط در کلام نیست؛ موقعیت است که آدم را وامیدارد دست به کاری بزند، یا چیزی بگوید که نتیجهاش شوخی باشد. حاجآقای اپیزودِ دو باید تلفنی برای یک پیرزن روضه بخواند و تعمیرکار اپیزودِ سه هم باید با شکاکیتِ پیرزنِ صاحبخانه کنار بیاید؛ آنهم درحالیکه بچّهاش توی خانه سرگرم شیرخوردن و لالا و اینهاست و خودش پشتِ میلههای محافظ مانده. جسارتِ آقای «عبدالوهّاب» در ساختن فیلمی که موقعیتهای محدود و شخصیتهای اندکی دارد، قابل ستایش است و چهخوب که راضی نشدهاند برای اوّلین فیلم یکی از آن «بفروش»های عامّهپسند را راهی پرده کنند و نظر تهیهکنندهها را جلب کنند. اپیزودِ دو یک «هدایت هاشمی» عالی دارد که نقش آن آقای روحانی را بازی میکند، یک «لیلی فرهادپورِ» خوب که بازیش غافلگیر کننده است و اپیزودِ سه هم یک پیرزن و پیرمردِ درجهیک دارد که اصلاً حوصلهی آدم را سر نمیبرند. منتظر فیلم بعدیِ آقای «عبدالوهّاب» میمانم از همین حالا...
