شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

خداحافظ مایک نیکولز

 

 

اسم‌ها را مرور می‌کنم در ذهنم:

چه‌کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد؟ 

فارغ‌التحصیل 

کچ ۲۲

 زیرکی 

فرشته‌ها در امریکا

 نزدیک‌تر

 جنگِ چارلی رُز.

به نزدیک‌تر فکر می‌کنم؛ به ناتالی پورتمنِ فیلم و صحنه‌ی تصادف.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۳
برچسب‌ها : مایک نیکولز


Deux jours, une nuit

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۳


ترس روح را می‌خورد

 

ـــ هشدار: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در این یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید! ـــ

ولگردِ پریشان‌حالی که با ریش و موی پریشان‌تر روی صندلیِ عقبیِ سواریِ آبی‌اش می‌خوابد و در غیابِ مردمان سر از خانه‌ی آن‌ها درمی‌آورد و در حمّامِ خانه‌ای که صاحبانش برای کاری بیرون زده‌اند دوش می‌گیرد و شام و ناهارش بازمانده‌ی غذای مردمانی است که ترجیح داده‌اند دو لقمه‌ی آخرِ همبرگرشان را روانه‌ی سطلِ زباله کنند آدمی است مثل همه‌ی آدم‌هایی که روزی زندگیِ معمول و متداولی داشته‌اند و زیرِ سقفِ خانه‌ای زندگی می‌کرده‌اند و اتّفاقی که ده سال قبلِ این افتاده‌ مسیر زندگی‌اش را عوض کرده و او را به گوشه‌های خلوتِ شهر کشانده که دور از چشمِ دیگران زنده بماند و بدونِ این‌که چیزی بگوید و اصلاً علاقه‌ای به گفتنِ کلمه‌ای داشته باشد مثلِ شبحی که میان مردمان در رفت‌وآمد است چشم‌به‌راه روزی بماند که باعث‌وبانیِ آن اتّفاق را ببیند و انتقامِ همه‌ی این سال‌ها را بگیرد.

بعدِ این است که تازه می‌فهمیم نامِ ولگردِ پریشان‌حالی که با ریش و موی پریشان‌تر روی صندلیِ عقبیِ سواریِ آبی‌اش می‌خوابد دوایت است و ظاهراً از هیچ‌چیز نمی‌ترسد و مردی که از هیچ‌چیز نترسد آماده‌ی مردن است به‌شرطِ این‌که راهی برای نابودیِ کسی پیدا کند که زندگی‌اش را در همه‌ی این سال‌ها به‌هم ریخته و تا جایی دوایتِ ولگردِ پریشان‌حال خبر دارد نامِ کسی که باید تقاصِ همه‌ی این سال‌ها را پس بدهد وِید است که تازه باید آزاد شود و دوایت در آن سواریِ آبی با چشم‌های خودش آزادی‌اش را می‌بیند و با چشم‌هایی که تنها خبر از سرمای درونش می‌دهند خوب به مردی نگاه می‌کند که اگر دست به اسلحه نمی‌برد پدرِ دوایت زنده مانده بود و دوایت هم به‌جای زندگی در سواریِ آبی زیرِ سقفِ خانه‌ای زندگی می‌کرد که حتماً جای بهتری است برای زندگی.

بااین‌همه چیزهایی هست که دوایت نمی‌داند و همین ندانسته‌ها است که او را به خشونتی وامی‌دارد که قاعده‌ی عمومی و قانون را زیرِ پا بگذارد و این هم اصلاً چیز عجیبی است چون قاتلی که پدرش را کشته بعدِ ده سال آزاد شده بدون این‌که پدرش بعدِ ده سال دوباره زنده شده باشد و لابد فکرِ به این چیزها است که نظرش را درباره‌ی نظم و قانون عوض می‌کند بی‌آن‌که نیازی به گفتنِ این چیزها داشته باشد و بی‌آن‌که ضرورتی به گفتنِ این چیزها پیدا کند دست به اسلحه می‌برد تا سنّتِ «چشم در برابر چشم» را عملی کند و همه‌ی آن‌ها را که در دروغ بزرگی شریک بوده‌اند و لابد به مصلحتِ خانوادگی کوچک‌ترین بچّه‌ی خانواده را قربانی کرده‌اند تا بزرگِ خانواده پیش از آن‌که سرطان جانش را بگیرد لم بدهد روی مبلِ خانه و سریال‌های تلویزیونی را سیاحت کند و برایش اصلاً مهم نباشد که خانواده‌ی دیگری از هم پاشیده و دوایت به‌جای خانه در سواریِ آبی‌اش می‌خوابد ببینند که هر داستانی نقطه‌ی پایانی هم دارد.

 

خرابه‌ی آبی؛ ساخته‌ی جرمی سولنی‌یر

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩۳


از راست به چپ؛ از کتاب تا سینما


 

ژان‌کلود کاری‌یر: برای خواندن کتاب چشم‌مان از چپ به راست و از بالا به پایین حرکت می‌کند. در خطوط عربی، فارسی و عبری برعکس است. چشم از راست به چپ حرکت می‌کند. گاهی از خودم پرسیده‌ام آیا حرکت دوربین در سینما تحت تأثیر این دو حرکت قرار ندارد؟ تراولینگ در سینمای مغرب‌زمین بیش‌تر از چپ به راست صورت می‌گیرد درحالی‌که در سینمای ایران ـــ اگر بخواهم تنها از همین یک کشور یاد کنم ـــ اغلب عکس آن را دیده‌ام. چرا نباید تصوّر کنیم که عادات‌مان در مطالعه‌ی کتاب می‌تواند در نحوه‌ی دیدمان تأثیر بگذارد و در حرکات غریزی چشم‌های‌مان؟

 

اومبرتو اکو و ژان‌کلود کریر؛ از کتاب رهایی نداریم؛ به‌سعی ژان‌فیلیپ دوتوناک؛

برگردانِ مهستی بحرینی؛ انتشارات نیلوفر؛ پاییز ۱۳۹۳؛ صفحه‌ی ۵۳  

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۳


اعلانِ عمومی

 

اعلان عمومیِ نشر چشمه 

همه دعوتید به: 

رونمایی و جشنِ امضای کتاب هفت فیلم‌نامه از اصغر فرهادی 
شنبه، ۱۷ آبان، ساعت ۱۸، مجتمع سینمایی کوروش 

[نشانی روی کارت نوشته شده. حضور در این رونمایی برای همه آزاد است.]

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۳


جایی که حقیقت دروغ می‌گوید

 

 

ـــ هشدار: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در این یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید! ـــ

اشتباهِ من درست مثل شماری از رمان‌های معمّاییِ فرانسوی اصالتِ وجودیِ انسان را نقطه‌ی مرکزیِ داستانِ خود کرده‌؛ انسانی که (به‌گفته‌ی پی‌یر بوآلو و نارسژاک) همه‌ی قوّتش را صرفِ این می‌کند تا از قیدوبندِ همه‌ی چیزهایی که دست‌وپایش را بسته‌اند و فرصتی برای رفتن نمی‌دهند رها شود و دستِ آخر به آزادی‌ای برسد که انگار بلندمرتبه‌ترین شکلِ غریزه است و هر انسانی که در قید‌وبندِ عادت‌ها بماند گناه‌کار است و «هر انسانی که می‌کوشد تا از طریقِ خشونت محیطی را که زندگیِ مبتذلِ روزانه‌ به دورش کشیده بشکند از پیش بخشوده شده است.»

این است که اشتباهِ من داستانِ این رهایی را به شکلِ دایره‌ای روایت می‌کند؛ از رؤیایی دوست‌داشتنی و خاطر‌ه‌ای شیرین به تصادفی مرگبار که در همه‌ی این سال‌ها کابوسِ سیمون بوده و در انتها دوباره به تصادفی برمی‌گردد که خیال می‌کنیم آن‌را درست دیده بوده‌ایم و بعد دوباره با همان رؤیای دوست‌داشتنی و خاطره‌ی شیرین همه‌چیز تمام می‌شود؛ بی‌آن‌که چیزی به‌نام نقطه‌ی پایان وجود داشته باشد؛ چرا که خاطره‌های شیرین گاهی جای خالی دوستانِ سال‌های دور و نزدیک را پُر می‌کنند.

کارِ سیمون هم بیرون جهیدن از صفِ مُردگان و دست زدن به خشونتی‌ست که ظاهراً تنها راهِ رهایی از زندگیِ مبتذلِ روزانه است و همه‌ی این‌ها به‌خاطر نجات دادنِ جانِ پسرش تئو و همسرِ سابقش آلیس است که گرفتارِ آدم‌کُش‌های بی‌رحمی شده‌اند که دست به هر کاری می‌زنند تا تئو را که شاهدِ قتلی فجیع بوده از میان بردارند و البته سیمون در این راهِ ناهموارِ مواجهه با آدم‌کُش‌ها و سر درآوردن از باشگاه‌های شبانه و خالی کردنِ گلوله‌ی هفت‌تیرها در سرِ آدم‌کُش‌ها تنها نیست؛ دوستِ سالیانش فرانک هم هست که هرچند در ابتدای کار نمی‌دانیم چرا این‌همه دوستی به خرج می‌دهد ولی دستِ آخر پیش از آن‌که چشم‌ها را برای همیشه ببندد؛ رازی را برای سیمون می‌گوید که قاعدتاً خودِ او بهتر از هر کسی می‌داندش و همه‌ی این‌ها فرصتِ دوباره‌ای‌ست برای سیمون که از نو خانواده‌ی ازدست‌رفته‌اش را به دست بیاورد و دوباره کنارِ آلیس و تئویی بایستد که همه‌ی زندگی‌اش هستند.

اشتباهِ من شباهتِ دیگری هم به شماری از رمان‌های معمّاییِ فرانسوی دارد؛ این‌که داستان را اصلاً به‌واسطه‌ی جزئیات روایت می‌کند و هر تفنگی حتّا اگر به دیوار آویخته شده حتماً در لحظه‌ای که لازم است شلیک می‌کند و هر جمله‌ای که گفته شده اشاره به چیزی است که بعداً سر از آن درمی‌آوریم و هر شخصیتِ‌ فرعی‌ای که پا به داستان می‌گذارد و لحظه‌ای بعد ناپدید می‌شود دوباره برمی‌گردد و نقشِ تازه‌ای بازی می‌کند و داستان را در مسیرِ دیگری می‌اندازد؛ مسیرِ دیگری که به حقیقت می‌رسد؛ حقیقتی که در همه‌ی این سال‌ها کتمان شده؛ زندگی‌ای را از نفس انداخته و یکی را از کار بی‌کار کرده؛ یکی که بیش از دیگران به جست‌وجوی راهی برای رهایی از زندگیِ بیهوده‌ی روزانه است.

اشتباهِ من؛ ساخته‌ی فِرِد کاوایه

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳


در ستایش چای

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳


تربیتِ احساسات؛ یا حکایتِ آن‌که حرف زدن را به فیلم ساختن ترجیح داده


 

همه‌چیز شاید از روزی شروع شد که هم‌زمان دو فیلم درباره‌ی جنگ ساخت: بوی پیراهن یوسف و برج مینو؛ دو فیلم که شباهت زیادی به کارهای قبلی‌اش نداشتند و همین مایه‌ی دلواپسیِ آن‌ها شد که فکر می‌کردند فیلم‌ساز محبوب‌شان دارد از دست می‌رود. همه‌چیز شاید از روزی شروع شد که عکس‌های پشت صحنه‌ی این دو فیلم در روزنامه‌های تازه‌رنگی‌شده‌ی آن روزها منتشر شد؛ فیلم‌سازِ سی‌وچند ساله‌‌ای که قبل از آن ریشِ کوتاهی داشت بدونِ ریش و سبیل سرگرم کارگردانی بازیگرانی بود که پیش از این راهی به دنیای فیلم‌سازی‌اش نداشتند و چیزی که در عکس‌ها بیش از همه به چشم می‌آمد صورتِ تراشیده‌اش بود که هیچ شباهتی به عکس‌های قبلی‌اش نداشت. همه‌چیز شاید از روزی شروع شد که عکس‌های تازه‌اش با پیراهنِ آستین‌کوتاه به روزنامه‌ها و مجلّه‌ها رسید و همین ریش و سبیلِ تراشیده و پیراهن آستین‌کوتاه کافی بود برای‌ این‌که مایه‌ی دلواپسیِ آن‌ها شود که او را خودی‌ترین کارگردانِ نسل‌شان می‌دانستند و مدام از دغدغه‌اش می‌گفتند؛ این‌که پای جنگ را به شهر باز کرده؛ این‌که در جواب عروسی خوبان دست به ساخت وصل نیکان زده. برای‌شان مهم نبود که وصل نیکان را کسی ندیده؛ یا اگر دیده فراموش کرده و برای‌شان مهم نبود که عروسی خوبان با همه‌ی شعارها و کلمات قصارش دست‌کم بدعتی در سینمای نسلِ تازه‌ی فیلم‌سازانی بود که کارگردانی را بعد از انقلاب شروع کردند؛ نسلی که می‌خواستند آرمان‌گرا باشند؛ نسلی که می‌گفتند حرف‌های زیادی برای گفتن دارند و آداب فیلم‌سازی را اندک‌اندک آموختند و دوربین‌به‌دست کمی دورتر از خطّ مقدّم سرگرم آموختنِ فیلم‌برداری و مستندسازی‌ بودند و بعد که جنگ تمام شد و به شهر برگشتند به صرافت سینمای داستانی افتادند؛ به صرافتِ سینمای شهری ولی ظاهراً تمام شدن جنگ برای‌شان بی‌معنا بود؛ به این فکر کردند که جنگ تمام شده ولی عوارضش هست؛ جنگ‌رفته‌ها که هستند و همین برای‌شان کافی بود که در شهر از تبعات جنگ بگویند و هر داستانی که روایت می‌کنند اشاره‌ای به جنگ داشته باشد؛ به مهم‌ترین حادثه‌ی زندگی‌شان؛ چیزی که نگاه‌شان را به دنیا عوض کرده بود؛ چیزی که آن‌ها را به انسانی دیگر بدل کرده بود.

همه‌چیز شاید از روزی شروع شد که بوی پیراهن یوسف و برج مینو را ساخت و نتیجه‌ی کار به چشم آن‌ها که او را با مهاجر و دیده‌بان شناخته بودند و او را با چنان فیلم‌هایی می‌خواستند فیلم‌های غریبی رسید؛ همه‌چیز را به هم ربط دادند و از پیراهنِ آستین‌کوتاه و ریش و سبیلِ تراشیده‌اش رسیدند به این‌که از دست رفته؛ به این‌که کارگردانِ محبوب‌شان دیگری حرفی برای گفتن ندارد؛ به این‌که چه حیف که خودش را باخته و چه حیف که اسیر سینمای مرسوم شده. همه‌چیز شاید از مجموعه‌‌ای تلویزیونی شروع شد که روایت فتح در تلویزیون ساخت؛ مجموعه‌ای درباره‌ی سینمای جنگ؛ این‌که فیلم‌های جنگی ایرانی چه‌جور فیلم‌هایی هستند و تا پیش از آن‌که پای نسل تازه‌ی آرمان‌گرا به سینمای جنگ باز شود اصلاً فیلم‌های جنگی چه معنایی داشته‌اند و لابه‌لای عکس‌ها و فیلم‌ها گاهی تصویری از او را هم نشان می‌دادند؛ با پیراهنی آستین‌کوتاه؛ با ریش و سبیلی تراشیده و بی‌سیمی در دست و خنده‌ای که از روی لب‌ها پاک نمی‌شد. قبل و بعد از این فیلم‌ها حرف‌هایی درباره‌ی این ردوبدل می‌شد که انگار بعضی‌ها خودشان را باخته‌اند؛ که آرمان‌ها از دست رفته‌اند؛ که برای همکاری با ستاره‌های سینمای ایران چه کارها که نمی‌کنند و همین کافی بود برای آن‌که صدای او را درآورد؛ که با صدای بلند بگوید اشتباه می‌کنند ولی کسی آن روزها صدایش را نمی‌شنید؛ یا قرار نبود بشنود. همین بود کم‌کم خانه‌نشین شد و طول کشید تا یکی دو سال بعد در گفت‌وگویی با مجلّه‌ی نیستان (که سید مهدی شجاعی منتشرش می‌کرد) گفت در دوره‌ی معاونت سینمایی ضرغامی رسماً خانه‌نشین بوده؛ گفت بی‌کار بوده؛ اجازه‌ی کار نداشته؛ مسافرکشی می‌کرده و داستان‌های باورنکردنی‌اش از روزهای معاونتِ ضرغامی را سند حقّانیّتش دانسته و گفته بود روزهای خوبی نبود.

همه‌چیز شاید از روزی شروع شد که موج مرده را ساخت و روایت فتح که تهیه‌کننده‌اش بود گفت نتیجه‌ی کار فیلم خوبی نیست؛ فیلم سیاه و تلخ و بدبینی است؛ خلاصه‌اش این‌‌که سیاه‌نمایی می‌کند و نمایش عمومی‌اش به صلاح نیست و همین کافی بود که صدای اعتراض او را بلند کند و بگوید فیلمش را آتش می‌زند ولی اجازه نمی‌دهد نظامیان در هنر و سینما دخالت کنند و آن‌قدر صبر کرد که بالاخره‌ نسخه‌ای از فیلمش روی پرده رفت. با این‌همه هیچ معلوم نشد که از چه روزی جای خود را عوض کرد و سمتِ دیگری ایستاد؛ سمتی که فقط اعتراض می‌کند و حق را همیشه همان چیزی می‌داند که می‌گوید و هیچ‌وقت دیگری را صاحب حق نمی‌داند وگرنه می‌شد از او سؤال کرد که در مقایسه‌ای بین موجِ مُرده و باد ما را خواهد برد (دو فیلمی که تقریباً هم‌زمان ساخته شده‌اند) کدام‌یک سیاه‌نمایی دارند و کدام‌یک از امید می‌گویند و می‌شد سؤال کرد که سیاه‌نمایی اصلاً چه معنایی دارد و یک‌طرفه به قاضی رفتن چه فایده‌ای دارد و می‌شد سؤال کرد که آن عینکیِ بارانی‌پوش در آژانس شیشه‌ای اگر عباس کیارستمی نیست چه‌کسی‌ست و اگر هست چرا باید کنار مردمِ دیگر مسخره‌اش کند و می‌شد سؤال کرد که از آخرین باری که آژانس شیشه‌ای را دیده چند وقت می‌گذرد و از او خواست که این تکّه‌ی حرف‌های سلحشورِ عاقل (رضا کیانیان) را به حاج کاظمِ احساساتی (پرویز پرستویی) دوباره بخواند: «دهه‌ت گذشته مربّی؛ اگه اون اسلحه دستت نباشه کی به حرفت گوش می‌ده؟ اینه که برات زور داره، یه دهه حرف زدی ساکت بودیم، کُرکُری خوندی ساکت بودیم، گرفتی ساکت بودیم، پس دادی ساکت بودیم، حالا اجازه بده ما حرف بزنیم.» ۱۷ سال از آن فیلم گذشته و انگار حق با سلحشور است؛ مردی که عقل را بر احساسات ترجیح داده بود.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳


چگونه یک ترانه می‌تواند زندگی شما را نجات دهد؟

 

 

این روایتِ اوّلِ یک یادداشت درباره‌ی این فیلم است.

ـــ هشدار: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید! ـــ 

یک‌بارهی جان کارنی حکایت آشنایی زن و مرد جوانی اهلِ دابلین بود که در شبی از شب‌های این شهر موسیقی مایه‌ی پیوندشان می‌شد؛ مردمانی که برای فرار از دستِ تنهایی و گوشه‌ای نشستن و غصّه خوردن به موسیقی پناه برده بودند و همه‌ی آن‌چه را به زبان نیاورده بودند یا گفته بودند و کسی نشنیده بود در قالب موسیقی می‌گفتند و موسیقی ظاهراً از جایی شروع می‌شد که مردمان ِآن شهر گفتن چیزهایی را فراموش کرده بودند که گاهی تنها امید آدمی به زندگی‌ست و دریغ کردنش از دیگران شاید به قیمتِ افسردگی و تنهاییِ مدامِ دیگری تمام شود.

دوباره شروع کن روایت دیگری از همان حکایت است؛ هرچند این‌بار به‌جای دابلینِ ایرلند سر از نیویورک درآورده‌ایم؛ کلان‌شهری که پایتخت فرهنگیِ دنیا است ولی مردمانش در تنهایی و گوشه‌نشینی چیزی از مردمان دابلین کم ندارند. حکایت دلدادگانی که یکی‌ از آن دو ناگهان گذشته را به دست فراموشی می‌سپارد و همه‌ی پل‌ها را پشت سرش خراب می‌کند تا آینده‌ی دیگری برای خودش بسازد آشناتر از آن است که نیازی به توضیح داشته باشد؛ امّا مسئله این است که گاهی همه‌چیز دست به دست هم می‌دهد تا دو زندگی ظاهراً به نقطه‌ی پایان برسد و نیمی از آن‌ها که در این زندگی چشم به آینده دوخته بودند با چشم‌های باز آینده را جای دیگری جست‌وجو کنند؛ جایی که پیش از آن‌ها دریغ شده.

دَن ناگهان به نقطه‌ی پایانِ زندگی رسیده؛ جایی‌که دیگر کسب‌وکاری ندارد چون مدیرانش به این نتیجه رسیده‌اند که کاری بلد نیست و نمی‌تواند نابغه‌ی تازه‌ای را به دنیای موسیقی معرّفی کند و درست در همان روزها همسرش اعلام می‌کند که راهی جز جدایی ندارند و برای مردی که کسب‌وکار و همسرش را ناگهان از دست می‌دهد هیچ‌چیز عجیب‌تر از آشنایی با گرتای ترانه‌نویسی نیست که با دوستش استیو به نیویورک آمده و حالا استیو آن‌قدر خودش را مهم دیده که ترجیح داده به‌جای گرتا با دیگران باشد و در چنین موقعیّتی که گرتای خسته‌ی افسرده‌ی تنها گیتاری به دست می‌گیرد و ترانه‌ی تازه‌ای می‌خواند فقط باید یکی مثل دَن روبه‌رویش نشسته باشد که بداند این گرتای خسته‌ی افسرده‌ی گیتاربه‌دست آدمی معمولی نیست؛ نابغه‌ای‌ست در دنیای موسیقی که باید بیش‌تر از این‌ها جدّی‌اش گرفت و این ترانه‌ای که گرتا به زبان می‌آورد و هم‌زمان می‌خواند و می‌نوازد نه‌تنها زندگی خودش را تغییر می‌دهد که دَن را هم دوباره به زندگی امیدوار می‌کند.

ظاهراً امیدواری نهایت چیزی‌ست که آدمی در زندگی‌اش دارد؛ روبه‌رو شدن با یکی مثلِ گرتا که کم‌کم آن خستگی و افسردگی را کنار می‌زند و یک‌باره می‌شود بهترین؛ می‌شود ستاره‌ی نوظهورِ موسیقی.

دوباره شروع کن؛ ساخته‌ی جان کارنی

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۳


موّادِ لازم برای طبخ زندگی

 

 

ـــ هشدار: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در این یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید! ـــ

بمبئی شهرِ شلوغ و پُرجمعیّتی‌ست و مردانِ بمبئی ظاهراً فرصتی برای سر زدن خانه و صرفِ ناهارِ گرم و باقی مخلّفات ندارند؛ این است که دست‌به‌دامنِ سیستمِ شگفت‌انگیز و پیچیده‌ای می‌شوند تا ناهارِ گرمی که همسرشان در خانه تدارک دیده رأس ساعتی به‌خصوص به دست‌شان برسد و با خیالی آسوده غذا و سالاد و باقی چیزهایی را که در طبقاتِ چندگانه‌ی ظرفِ ناهار جای گرفته یکی‌یکی بخورند و بعد به‌کمکِ همان سیستمِ شگفت‌انگیز و پیچیده‌ ظرفِ خالیِ ناهار را پیش از آن‌که خودشان راهی منزل شوند روانه‌ی خانه کنند و خالی بودنِ طبقاتِ چندگانه‌ی ظرفِ ناهار نهایتِ تشکّر آن‌ها از همسری‌ست که وقتش را در خانه صرفِ هنرِ آشپزی می‌کند.

امّا هیچ سیستمِ شگفت‌انگیز و پیچیده‌‌ای هم خالی از خطا نیست؛ یعنی ممکن است یک روز ناهاری که همسری جوان برای شوهرش پخته و سعی کرده کمی بیش از همیشه هنرِ آشپزی را جدّی بگیرد و دستورهای مکرّر خاله‌جانی را گوش کند که از طبقه‌ی بالا ادویه و باقی چیزها را در سبد می‌گذارد و پایین می‌فرستد سر از میزِ مردِ میان‌سانِ تنهایی دربیاورد که اصلاً انیس‌ومونسی ندارد و ناهارش هم از خوراک‌خانه‌ای معمولی می‌آید.

این است که وقتی مردِ میان‌سالی که در آستانه‌ی بازنشستگی‌ست ظرفِ ناهار را تحویل می‌گیرد با طبقاتِ چندگانه‌ای طرف می‌شود که هیچ شباهتی به غذای روزهای پیش ندارد. امّا همسرِ جوان که می‌بیند که شوهرش درباره‌ی غذا نظری نمی‌دهد نامه‌ی مختصری هم کنار طبقاتِ چندگانه‌ی غذا و مخلّفات می‌گذارد و به سیستمِ شگفت‌انگیز و پیچیده‌‌‌ی غذارسانی در بمبئی می‌رساند و این شروع یک داستانِ هیجان‌انگیز است که پیوندِ انسانی و هنرِ آشپزی را کنار هم می‌نشاند تا تصویری واقعی از زندگی نشان دهد؛ زندگی‌ای که آدم‌هایش می‌فهمند که نمک‌و‌فلفلش چه‌قدر باید باشد و یاد می‌گیرند که برای پختِ هر غذایی مقادیری رنج هم لازم است، اگر آن‌چه روی سفره و میز می‌‌آید حقیقتاً غذا باشد و صرفاً شکم‌پُرکن نباشد.

اوّلی حتماً غذایی‌ست که ایلا می‌پزد و دوّمی حتماً همان چیزهایی‌ست که ساجان روزهای قبل چاره‌ای جز خوردن‌شان نداشته. درواقع پختنِ غذا یک‌چیز است و مهارتِ در پختن چیزی دیگر. هرکسی شاید بتواند چیزی بپزد و روی سفره بیاورد یا در طبقاتِ چندگانه‌ی ظرفِ ناهار جای بدهد، امّا لزوماً آن‌چه پخته غذایی نیست که بعدِ تمام‌ شدنش آدم دچار احساساتِ دوگانه شود؛ خوش‌حال باشد که چیزی خوش‌طعم و لذیذ خورده‌ و ناراحت باشد که از چنان غذایی شاید فقط لکّه‌ای چربی تهِ ظرف مانده.

مسأله انگار آموختنِ درسی از زندگی‌ست و گاهی زندگی در غذایی خلاصه می‌شود که با عشق پخته شده و رنگ‌های متنوّعی که در طبقاتِ چندگانه‌ی ظرفِ ناهار جا خوش کرده‌اند خبر از هنرمندی می‌دهند که آرزویی جز کشف شدن ندارد؛ هنرمندی دوست دارد قدرش را بدانند و این‌همه به آب‌وآتش زدن برای رسیدن به همین خواسته است.

 

ظرفِ ناهار ؛ ساخته‌ی ریتش باترا

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۳