در تاریکی

... اینطوریهاست دیگر. ملال از سرِ صبح دست برنمیدارد از سرِ آدم. بعد مینشیند گوشهای که مشغول کند خودش را ــ که نمیتواند. قویتر از اینهاست ملال. از جنسِ روز نیست؛ به غروبِ جمعهای شبیه است که برق رفته و تاریکی اتاق را پوشانده. اتاق که تاریک میشود آدم از دست میرود. در تاریکی چیزها فرق دارند با روشنایی. تاریک که باشد چیزها چیزِ دیگری میشوند. بعد آدمی که نشسته آنگوشه دست دراز میکند بهسوی چیزی که نیست. چیزی که هست لابد. ولی چیزی نیست که باید باشد. بعد عقب میکشد. تکیه میدهد به دیوار و چشمها را میبندد. کاشفِ از یاد رفتهها میشود در تاریکی. اینطوریهاست دیگر...
عکس کارِ فابیو اسکارنو است؛ نوری در تاریکی.
نگاهتان میکنم. نگاهتان به اطراف است...

نگاهتان میکنم. نگاهتان به اطراف است، به گرما، به آبِ بیموجِ رودخانه، به تابستان و نیز به دوردستها. با دستهایی به زیرِ چانه، دستهایی سفید و بسیار زیبا، نگاه میکنید بیآنکه ببینید. بیآنکه کوچکترین حرکتی بکنید، از من میپرسید چه شده. من مثل همیشه میگویم که هیچ؛ که نگاهتان میکنم.
نخست حرکتی نمیکنید و من، از همانجا که نشستهام، لبخندی در چشمانتان میبینم. میگویید:
ــ شما از این محل خوشتان میآید. روزی در کتابی خواهد آمد؛ این میدانگاه، این گرما، این رودخانه.
به گفتهتان پاسخی نمیدهم. نمیدانم. به شما میگویم که سر درنمیآورم، آن هم بیمقدّمه. کم پیش میآید که این چیزها را بدانم.
مارگریت دوراس، امیلی ال، ترجمهی شیرین بنیاحمد، نشر چکامه، ۱۳۷۰
أحبّ حضورکِ کثیراً...

أحبّ حضورکِ کثیراً، لکنّ غیابکِ أحبّه أکثر.
أنْقصُ بدونکِ، ازدادُ اکتمالاً بحضورک، لکنّی أشعر بنقصی من دونک أقوى من إحساسی بالاکتمال فی حضورک.
أحبّ غیابکِ.
لا تفضّلی غیابی، لا تحبّیه.
دعی لی وحدی هذا الانحراف.
ولن تعرفی أن تملأی غیابی کما أملأ غیابک.
صَوتی لکِ یحْملکِ فی غیابک کما لا یحمل صوت ولا سکوت. مخاطبتی إیّاکِ أصدق، إصغائی لکِ أعمق. أنا فی غیابک کامل.
دعی لی أن أملأ غیابکِ بالفراغ المجنّح: جناحٌ للقلق لا یعرقله خَدَر، وجناحٌ للخیال لا یَکْسره نقصٌ ولا یُشْبعه کمال.
اینروزها که میگذرد، هر روز...

مثلِ بعدازظهرِ پنجشنبهای که امروز بود و همهاش صرفِ تماشای ویترینِ کتابفروشیها و ورقزدنِ کتابهای کهنه و خاکخورده شد.
عکس کارِ استفانّو سانتوچی؛ روزِ ۲۹۳ از ۳۶۵ روز
ایکاش تمامِ شعرها حرفِ تو بود...
اردیبهشت باشد. عصر باشد. هوا ابری باشد. کوچه و خیابان بارانخورده باشد. پیادهروها خیسِ باران باشد. یک همچه روزی را که نمیشود خانه نشست. یک همچه روزی را باید از خانه بیرون زد. کار هم نباشد مهم نیست. دفتر که باز است امروز. میشود پیاده رفت دفتر و پنجرهها را یکییکی باز کرد و در سکوتِ بعدِ باران مجلّهها را یکییکی ورق زد. یا کتابی را که مدّتهاست در کشو مانده. ولی همچه روزی را که نمیشود یکجا نشست. اردیبهشت باشد. عصر باشد. هوا ابری باشد. کوچه و خیابان بارانخورده باشد. پیادهروها خیسِ باران باشد. یک همچه روزی را که نمیشود یکجا نشست.
عکس کارِ شارلوت مازالرا؛ یک روزِ بارانی
خود را ز سادگی به تو تعبیر میکنم...

کاغذها همیشه بودهاند انگار. روی میز. لابهلای کتابهای کتابخانه. کنار دفترچههای مالسکینی که پُر از غزلهایی در نتوانستنَند انگار. چندتایی سفید و چندتایی شطرنجی. هرکدام برای چیزی. خودکاری هم کنارشان هست. یا رواننویسِ آبیِ تیرهای. برای یادداشتِ چیزی. جملهای. کلمهای. دیالوگی که دوست داشتهام. جملهای که باید میگفتهام. شعری که ترجمه کردهام. همیشه کاغذی جا میماند روی میز. یا روی صندلی. بعد که دوباره خوانده شد میرود کنارِ کاغذهای دیگر. یا میرود توی سطلِ زیرِ میز. کاغذهای زیادی هست لابهلای این مالسیکنهای رنگی. بیشترِ کاغذها سفیدند. یک چندتایی هم سبز و آبیِ کمرنگ. قرار نبوده رنگووارنگ باشند. ولی هستند. هر کاغذی تاریخ دارد. یکِ پنجِ هشتاد. سیویکِ دوِ هشتادوسه. چندتایی بیتاریخ هم هست. بدخطتر از بقیه. تُندتر روی کاغذ آمدهاند. بهسرعت. دلیلی داشته لابد. اینیکی سفید است کاغذش. با جوهرِ آبیِ تیره. این است: همهی ما نیازمندِ مقدارِ مُعیّنی از درد هستیم تا بتوانیم بعدها در موردِ خودمان قضاوت کنیم. و زیرش اسمِ دن چاون. داستانِ پشیمان. ترجمهی امیرمهدی حقیقت. کارِ این کاغذها همین است انگار. مقدارِ معّینِ درد. دیدنِ درد. لمسِ درد. تیز است کاغذ. دست را میبُرد. بد میبُرد. و کارِ کاغذها انگار همین است. پشیمانی.
عکس کارِ پیتر بکِر است؛ چای.
قال أدونیس..

أقسَمْتُ أن أکتبَ فوق الماءْ
أقسمتُ أن أحمل مع سیزیفْ
صخرتَه الصمّاءْ.
أقسمتُ أن أظلّ مع سیزیفْ
أخضعُ لِلحُمّى وللشرارْ
أبحثُ فی المحاجر الضریره
عن ریشةٍ أخیره
تکتبُ للعشب وللخریفْ
قصیدةَ الغبارْ.
...
أقسمتُ أن أعیش مع سیزیف.
کسی جواب نمیدهد، هیچکس هیچجا نیست...

یکی از اعضای تحریریهی روزنامهی لیبراسیون تلفن میکند، ازم میپرسد که کجا هستم و چه میکنم. میگویم که کار نکردهام، چیزی ننوشتهام، میگویم که آزردهام از وقایع گدانسک. توصیه میکند که بههرحال بهتر است کار کنم و حتّا همینها را هم بنویسم، بنویسم که به دلیلِ وقایع گدانسک نمیتوانم بنویسم. میگویم که باشد، سعی میکنم. ساعتها مینشینم جلو کاغذهای سفید. در و پنجرهها را میبندم، میروم طبقهی بالا توی اتاق کارم. دوباره مینشینم جلو کاغذهای سفید برای نوشتنِ اعتصابهای گدانسک. هر آدمی میتواند تصوّر کند که در اوگاندا چه میگذرد، ولی گدانسک را نه، هیچکس نمیتواند. و حالا این هم حقیقتِ آشکار: کمتر کسی میتواند پی ببرد که آنچه در گدانسک میگذرد سعد است. تنهام حالا، و دلمشغولِ این سعد. برایم آشناست این انزوا، این سنخ انزوا را میشناسیم ما، بیمأوا و علاجناپذیر است دیگر این انزوا، انزوای سیاسی. این سعد را نمیشود برای کسی توضیح داد، این سعدی که مرا از نوشتن بازداشته است. علّتِ ننوشتنم همین بود. به دوستانِ همیشهام تلفن میکنم، کسی جواب نمیدهد، هیچکس هیچجا نیست...
چُنین گفت گراهام گرین

در «مؤخّرهی شخصیِ» مجموعهی مقالاتتان میگویید «برای یک نویسنده، مثلِ یک کشیش، چیزی به نامِ موفّقیت وجود ندارد.» منظورتان چیست؟
خب، چیزی به نام موفّقیت وجود ندارد. کشیش نمیتواند امید قدّیسشدن داشته باشد ــ یا اینکه امیدش رؤیایی و وهمیست که با گذشتِ زمان از بین میرود؛ نویسنده نمیتواند امید به نوشتنِ کتابی را داشته باشد که با آثارِ تالستوی، دیکنز یا بالزاک برابری کند. در آغاز، شاید، جرأت کند و امکانپذیریِ این مسأله را باور کند، امّا در کتابهایش، همیشه، جایی نقصی وجود خواهد داشت.
پس اینکه ما نامش را «موفّقیت» گذاشتهایم چیست؟
خیلی ساده است: از نظرِ من «موفّقیت» بهمعنای نوشتنِ کتابی بسیار خوب است.
آیا قبول ندارید که، حتّا نادانسته، به این مرحله دستیافتهاید؟
موفّق نشدهام کتابی که میخواهم بنویسم.
آیا همین باعث میشود ادامه بدهید؟
خب... شاید.
آیا از خودتان ناراضی هستید؟
از خودم نه؛ از استعدادم.
