شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

من همه ي عمر كافه چي بودم ...


جايي از فيلم « محبوب م كلمنتاين » ( ساخته ي جان فورد ) ، وقتي « داك » از كافه مي زند بيرون ، « وايات » و « مك » به « كلمنتاين » نگاه مي كنند كه ايستاده در آستانه ي در . « كلمنتاين » سرش را خم مي كند و يك لحظه همان جوري مي ماند ؛ بعد هم مي رود . « وايات » نگاهي مي كند به مشروب ش ، سرش را مي آورد بالا و كافه چي را نگاه مي كند . مي پرسد : « مك ، هيچ وقت تا حالا عاشق بودي ؟ » و « مك » هم جواب مي دهد : « نه ، من همه ي عمرم كافه چي بودم » . ديروز اين تكه ي دل پذير را براي دوستي تعريف كردم كه سؤالي خصوصي كرده بود و مي خواست سر از كار من در بياورد . اين هم روش خوبي ست كه تكه يي از يك فيلم را تعريف كني و بعد بحث را بكشاني به جايي كه خودت مي خواهي . كاري كه من كردم هم همين بود . بعدش شروع كردم به گفتن چيزهايي كه در سينماي « فورد » مي پسندم . از « مردي كه ليبرتي والانس را كشت » گرفته تا « دختري با روبان زرد » . لازم نيست بگويم كه آن دوست هم فهميد نبايد سؤالاتي از اين دست بپرسد و از من خواست براي ش بگويم كدام تكه از « دره ي من چه سبز بود » را مي پسندم و اساسا كدام شخصيت ش باب دندان من ست . همه ي حرف ها كه تمام شد و ديدم قرار نيست چيز ديگري بگويم و او هم نمي خواهد چيزي بپرسد راه افتادم توي خيابان . بدون سينما يك جاي زندگي ما يك جورهايي خالي ست ...
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ دی ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

درباره ي مچاله شدن ...


شده تا حالا كه نا اميدي و ياس و اين چيزها را از ته دل حس كنيد و مطمئن باشيد كه اين همان احساسي ست كه هميشه فرار كرده ييد از آن و يك جورهايي بالاخره گيرتان انداخته و خودش را به شما رسانده ؟ اين حرف را روزهاي اول سال 79 به يكي گفتم كه مي خواست بداند « شوكران » چه جور فيلمي ست . يادم ست كه اين يكي سري تكان داد كه مثلا فهميده و نفهميده بود و صورت ش داد مي زد كه دوست دارد بيش تر بپرسد و جوابي سر راست تر بگيرد . واقعيت اين ست كه در اين دو سه سال هر وقت فرصتي پيش آمده ديدن « شوكران » را به خيلي فيلم هاي ديگر ترجيح داده م . اين هم به خاطر آن كيفيت درك زماني ست كه « شوكران » همه ي قوت ش را شايد يك جورهايي از آن مي گيرد . راست ش به همه ي بزرگ ترهايي كه فيلم را دوست ندارند حق مي دهم ؛ چون « شوكران » فيلم نسل من ست ، نه نسل آن ها . همه ي آن خشم فرو خفته و همه ي آن بي رحمي كه نثار نسل من و ما مي شود در « شوكران » هم هست . يك جور سرخوردگي ، يا دقيق ترش : يك جور احساس مچاله شدن آن چيزي ست كه نسل من در « شوكران » مي بيند و اگر فيلم را اين قدر مي پسندد دليل ش چيزي جز اين نيست . بايد مچاله شده باشيد تا بفهميد مچاله شدن يعني چه و بايد شكست خورده باشيد و سرتان خورده باشد به سنگ تا تلخي « شوكران » را حس كنيد . بدون اين چيزها « شوكران » فقط ديده مي شود ، بدون اين كه درك شود ، يا تجربه شود . در يكي از صحنه هاي آخر فيلم « سيما » از دم خانه ي « محمود » در زنجان مي نشيند پشت فرمان و مي گويد : « خدايا رحم كن ، رحم كن » و انگار اين صحنه و اين دعا مال نسل من ست . يك شنبه « شوكران » را براي بار چندم ( حساب ش از دست خودم هم بيرون ست ) در يك كلاس ديدم . وقتي داشتم برمي گشتم خانه اسم فيلم را مرور مي كردم فقط و خب ، « شوكران » يعني زهر شيرين . اين نسل زهر شيرين را دوست دارد چون مي فهمد مچاله شدن يعني چه و اين هم چيز كمي نيست . هنوز خيلي مانده تا « شوكران » درست و حسابي فهميده شود ، لابد موقعي كه مچاله شدن يك چيز عمومي شود . خدا بيامرزد « رومن گاري » را كه گفته بود : « نسلي كه خودش را هدر رفته احساس نكند آشغال ست ! »‌‌‌
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

خارش هفت ساله ...


« خارش هفت ساله » ( كار : بيلي وايلدر ) يكي از آن كارهاي منحصر به فردي ست كه زير سايه ي بعضي فيلم هاي ديگر « وايلدر » مثل « بعضيا داغشو دوست دارن » و « ايرما خوشگله » يك جورهايي ناديده گرفته مي شود . بايد فيلم را ببينيد تا بفهميد با چه فيلم جمع و جور و خوبي طرف هستيد . اين جور كه مي گويند « خارش هفت ساله » از روي يك نمايش نامه برداشت شده و خب فيلم هم يك جورهايي شكل و شمايل تئاتري دارد اما در كنار اين شمايل چيزهاي منحصر به فردي دارد كه نمي شود ازشان چشم پوشيد و نديدشان . يكي از اين چيزها لابد طرح داستاني درخشان آن ست كه يك مرد اهل منهتن طبق يك سنت قديمي در فصل گرما زن و بچه ش را مي فرستد به ييلاق و خودش مي ماند تا كار كند و پول درآورد . اين وسط او تصميم مي گيرد مثل مردهاي ديگر نباشد كه در غياب زن شان مي روند پي يللي تللي .همان موقع او مي فهمد مردها هفت سال بعد ار عروسي خارش هفت ساله مي گيرند و مي روند دنبال زن هاي ديگر . او هم تصميم مي گيرد كه اين جوري نباشد . اما يك مشكل هم هست كه اين مرد خانواده دوست با آن رو به رو مي شود : خيلي سخت ست كه آدم بخواهد خودش را نگه دارد و آدم خوبي باشد و همسايه ش هم دختري مثل « مريلين مونرو » باشد . در واقع يك جورهايي غير ممكن ست . آدم اين داستان هم كم كم مي رود جلو و در نهايت آدم خوب و وفاداري باقي مي ماند . جز اين البته ديالوگ هاي درخشان فيلم هم آدم را حسابي سر حال مي آورند . يك جايي از فيلم اين مرد وفادار مي گويد : « زير اين پوشش نازك تمدن همه ي ما آدم هاي وحشي يي هستيم » و خب با كمال تاسف با يد بگوييم حق با اوست .
اگر جزو آدم هايي هستيد كه به خيال پردازي و اين حرف ها اعتقاد داريد يا دست كم از اين حرف ها خوش تان مي آيد حتما « خارش هفت ساله » را تماشا كنيد . دنياي شگفت انگيز و خوشگلي ست . باور كنيد !
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

وقتي از مرگ حرف مي زنيم ...


نبايد منتظر باشيد تا مرگ يواشكي بيايد سراغ تان ، خودتان بايد درباره ي مرگ تان تصميم بگيريد .

ژان ـ لويي ترنتينيان


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

درباره ي دروغ ...


در فيلم « بيا عشق بورزيم » ( كار : جرج كيوكر ) صحنه يي هست كه « مريلين مونرو » به « ايو مونتان » مي پرسد : اسم شما چيه ؟ و« مونتان » هم نگاهي به كتابي مي كند كه دست ش ست و از روي جلد آن مي خواند : « الكساندر دوما » . « مونرو » نگاهي به كتاب مي كند و با صدايي كه همه ي شگفتي هاي دنيا انگار توي ش جمع شده مي گويد : دنيا چه قدر كوچك ست ! . به نظرم اين تكه ي درخشان را قبلا هم در يكي از يادداشت هاي م آورده م اما واقعيت اين ست كه هر وقت ياد اين ديالوگ مي افتم حسابي كيف مي كنم .به نظرم يكي از آن دروغ هاي درخشاني ست كه مي شود سال ها با آن زندگي كرد و حتا از آن لذت هم برد . دروغ گفتن البته در قاموس بزرگ ترهاي ما چيز پسنديده يي نيست . اما چه جوري مي شود خوره ي سينما بود و دروغ نگفت ؟ سينما يك دروغ گنده ست كه همه ي ما باورش مي كنيم _ يا دست كم جوري رفتار مي كنيم كه انگار باورش كرده ييم . اين جوري ست كه خوره هاي سينما و آن هايي كه فيلم ديدن رسما جزئي از زندگي شان ست يك جورهايي با دروغ راحت تر كنار مي آيند . امروز يكي از دوستان م كه رسما اسم ش را در فهرست فرشته ها ثبت كرده م حسابي گرفته بود و توي خودش بود و سرد حرف مي زد و حواس ش كلا پرت بود . يكي دو بار پرسيدم چيزي شده و او هم مثل هميشه گفت نه و خودش مي دانست دروغ مي گويد . دست آخر اين من بودم كه كوتاه آمدم و بي خيال شدم . دليل ش هم اين بود كه هر دوي ما مي دانستيم قضيه چيست . خب او اين جوري راحت بود و راحتي او براي من هم مهم بود . در جايي از فيلم « دار و دسته ي يازده نفره ي اوشن » ( كار : استيون سودربرگ ) هم ديالوگي هست به اين مضمون كه « جوليا رابرتز » به « جرج كلوني » مي گويد كه تو به من هم دروغ گفتي و هم دزدي كردي و « كلوني » هم مي گويد من فقط در مورد دزد بودن م به تو دروغ گفتم !
دروغ دل پذيري ست نه ؟
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

سيب هاي ترش ، سيب هاي شيرين ...


پريشب ها با دوستي قدم مي زديم و حرف مي زديم و زندگي مي كرديم و وسط حرف ها بحث كشيده شد به همان مقوله ي تكراري كه در سينما و فيلم نامه نويسي مثلا وظيفه ي روشنفكر چيست و آگاهي دادن چه مي شود . اين دوست مي دانست كه روشنفكري در سينما ، يا دقيق ترش : سينماي روشنفكري ، اصلا باب دندان من نيست و من طاقت ديدن خيلي از فيلم هاي اين گونه را ندارم و اصلا سينماي امريكا را به سينماي اروپا ترجيح مي دهم . اين شد كه بحث را به محتوا كشاند تا صداي من يك جورهايي دربيايد و موفق هم شد . آن موقع از قول « آلفرد هيچكاك » چيزهايي را به ش گفتم كه حالا اين جا مي توانيد بخوانيد . حرف هاي استاد خيلي جدي ست ، هرچند رگه هايي از شيطنت هم در آن ديده مي شود . حالا اين حرف ها را بخوانيد تا بعد درباره ش بيش تر بنويسم :

« من انواع مختلفي فيلم مي سازم . صادقانه بگويم : چيز خاصي را ترجيح نمي دهم . محتوا هم براي م جذابيتي ندارد . اهميتي هم ندارد كه فيلم درباره ي چه چيزي خواهد بود . چيزي كه براي م مهم ست اين ست كه اين چيزها را چه جوري كنار هم بگذارم تا يك جور عاطفه را در تماشاگر ايجاد كند .
بارها ديده م كه خيلي ها به محتوا اهميت بيش تري مي دهند . اين قضيه درست مثل اين ست كه بخواهيد از سيب هايي كه توي يك بشقاب هستند نقاشي كنيد و همه ش در اين فكر باشيد كه سيب ها ترش ند يا شيرين . چه اهميتي دارد ؟ دست كم براي من كه اهميتي ندارد ؛ هر چند بعضي فيلم ها فقط به خاطر محتواي شان در خاطره ها مانده ند . »
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

وقتي از عشق حرف مي زنيم ...


زماني اگر عاشق كسي شديد ، براي هميشه دوست ش خواهيد داشت ـ فقط شايد نه به اندازه ي نفر بعدي !

وارن بيتي



  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

پايان هاليوودي ...


لابد شنيده ييد كه بعضي ها دفترچه يي دارند و حرف هايي را كه فكر مي كنند بدرد خور ست و يك جايي به كار مي آيد و مي شود درباره ش فكر كرد را توي ش مي نويسند . من از اين دفترچه ها ندارم ، اما هرجا از اين حرف هاي بدرد خور مي بينم حفظ ش مي كنم . يكي چيزي مثل اين كه « آدم براي ماجراهاي عاشقانه هيچ وقت زيادي پير نيست » . اين حرف را « اينگريد برگمن » خيلي سال پيش زده ، اما مثل خيلي حرف هاي بدرد خور ديگر تاريخ مصرف ندارد و عمرش تا ابد ست . راجع به اين جمله خيلي فكر كردم و توي يك دوره يي حتا سعي كردم نوشته هاي م را با اين حرف شروع كنم . هر دفعه اما يك چيزي مي شد كه پشيمان مي شدم و اين جمله مي ماند سر جاي ش . اين جمله امشب در مسير تئاتر شهر تا ميدان ولي عصر شد ورد زبان م . كسي نبود كه بخواهم جمله را براي ش تكرار كنم ؛ حتا آن هايي كه تلفن زدند و حرف زديم اين جمله را نشنيدند . نمي دانم « آني هال » ( يكي از بهترين فيلم هاي وودي الن ) را ديده ييد يا نه ، اما آن جا هم « الوي » و هم « آني » وقتي با هم حرف مي زنند زيرنويس هايي به ما مي گويد كه فكرشان با حرف شان فرق دارد . يك چيزي در اين مايه ها كه مثلا داريد با دختر خوش بر و رويي درباره ي آخرين ساخته ي «مارتين اسكورسيزي » بحث مي كنيد و فكرتان اين باشد كه دخترك چه بر و روي خوبي دارد و كاش بشود شماره يي رد و بدل كرد . قضيه ي امشب هم همين بود . سه چاهار تلفن بدون اين كه آن ها بفهمند آدم براي ماجراهاي عاشقانه هيچ وقت زيادي پير نيست . خلاصه مكالمه هاي سختي بود چون نزديك بود وسط صحبت راجع به « جاده يي به سوي پرديشن » ( كار : سم منديز ) جمله ي « برگمن » را بگويم . فكر مي كنيد اين جور مواقع نتيجه ي كار چه مي شود ؟ حتما بستگي دارد به طرف مقابل و كاش اين طرف يكي باشد مثل « ادري هپبرن » در « معما » ( كار : استنلي دانن ) تا همه چيز به خير و خوشي تمام شود و در واقع تازه شروع شود . اين هم يك مزيت ديگر پايان هاليوودي ...
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

هيچ كس كامل نيست ...


« نيت متن » عنوان مقاله يي ست كه « سيد احمد مير احسان » در شماره ي 46 فصل نامه ي سينمايي « فارابي » چاپ كرده و چيزي حدود پانزده صفحه درباره ي « گزارش اقليت » ( كار درخشان استيون اسپيلبرگ ) نوشته و از منظرهاي گوناگون و متفاوتي به زعم خودش فيلم را بررسي كرده ست . راست ش تكه هايي از اين مقاله آن قدر جالب و گاهي بامزه ( به خصوص در نمونه ي دوم ) ست كه آدم حيف ش مي آيد آن را نقل نكند .
مثلا اين يكي : « به نظرم امريكا با مذهب و عالم غيب و امام خميني ( ره ) و انقلاب ديني مشكلي پيدا كرده كه حالا با فيلمي چون گزارش اقليت از آن انتقام مي گيرد . » يا اين يكي :« آري گزارش اقليت جذابيت ش محصول ساختار ، فيلم نامه ، كارگرداني ، بازيگري ، فيلم برداري ، طراحي صحنه و جلوه هاي ويژه و كاربرد جذاب رايانه است . » با همين ديد ست كه استاد در پايان مقاله شان مي نويسند : « اين زيبايي در خدمت القاي يك ايدئولوژي نخ نما قرار گرفته كه سرشت سلطه جويانه ي يك نظام را نفي و بحران آن را ادواري و قابل اصلاح معرفي مي نمايد و چشم به ماهيت عمل كرد ارتجاعي ش در بحران هاي دهه هاي اخير مي بندد ؛ و اين گفته البته به مذاق عاشقان امريكا و سينماي امريكايي و هاليوودي تلخ خواهد نشست . اما آيا من در ميان آن همه ستايش از سينماي عامه پسند كه مطبوعات ما را پر كرده از حق بيان و استدلال درباره ي نگاه خود برخوردار نيستم ؟ »
واقعيت اين ست كه استاد از حق بيان برخوردارند وگرنه در دو مقاله بي ارزش بودن « گزارش اقليت » را ثابت نمي كردند ، هر چند من از حرف هاي ايشان سر در نمي آورم اما از آن جا كه ايشان منتقد بين المللي ما هستند و مطالب شان درباره ي فيلم « ده » ( كار : عباس كيارستمي ) در مجله ي « كايه دو سينما » و تازگي ها گويا « پوزيتيف » چاپ شده ، ايراد حتما از من ست . نمي دانم جرا اين آخري ها با ديدن هر مقاله يي كه سر و شكل ش اين جوري ست ياد ديالوگ آخر « بعضيا داغشو دوست دارن » ( يكي از شاهكارهاي بيلي وايلدر ) مي افتم : « هيچ كس كامل نيست ! »
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

يك كارآگاه ايراني ...


رسيدن به يك فرم ايراني در داستان هاي كارآگاهي يكي از آرزوهايي ست كه داستان نويس ها و فيلم سازها سال هاست دارند درباره ش حرف مي زنند . هزار راه رفته داريم و هزار روش كه اين و آن نشان مان داده ند . از اين راه ها اما هيچ كدام ما را به مقصد نرسانده . نمي دانم آن شماره ي ويژه ي ماهنامه ي دنياي تصوير را ديده بوديد كه مخصوص اين جور فيلم ها در ايران در آمده بود يا نه . از آن شماره هايي بود كه به نظرم حسابي مهم هستند و بايد درباره شان بحث كرد . با اين همه نفهميدم چرا بعد از آن كسي جايي درباره ش چيزي نگفت . از آن پرونده كه به همت اميد روحاني منتشر شده بود خيلي چيزها مي شد فهميد و مثلا يكي اين كه فيلم سازان ما هم نمي دانند داستان كارآگاهي در سينماي ما چگونه مي تواند اتفاق بيفتد . يك راه ساده ش اين ست كه پناه ببريم به تاريخ و فضا را در دوران پهلوي اول مثلا بسازيم كه عمده ي اين سريال ها و فيلم ها هم از اين راه رفته ند . اما لابد راه هاي ديگري هست و جور ديگري هم مي شود دست به اين داستان ها زد . براي من كه فكر مي كنم فيل در تاريكي رمان فوق العاده ي قاسم هاشمي نژاد تنها رمان ايراني ست كه در نوع كارآگاهي / معمايي جاي مي گيرد و اصلا هم رمان ست و هم كارآگاهي ديدن اين سريال ها و فيلم هايي كه الگوي شان سريال هاي ايتاليايي و آلماني ست هيچ لدتي ندارد . شخصا ترجيح مي دهم چتري براي دو نفر ساخته ي احمد اميني را نگاه كنم چون به نظرم مي رسد دست كم بلد ست يك وكيل بامزه را خلق كند و در ضمن داستان ش هم لنگ نزند . اين هم واقعيتي ست كه ما كارآگاه خصوصي نداريم اما لابد مي شود يك جوري برنامه ريخت و طرح نوشت كه شغل هاي ديگر جاي كارآگاه بيايند و كار ما را هم پيش ببرند . اين يكي دو هفته كه براي بار نمي دانم چندم دارم مجموعه كتاب هاي سياه طرح نو را مي خوانم داستان هاي ريموند چندلر و دشيل همت حسابي درگيرم كرده ند و همين باعث شده فكر كنم مي شود كاري كرد و همين جوري نماند . هر كاري راهي دارد و اين يكي هم استثنا نيست . راه حل را اما آن هايي بايد پيدا كنند كه دارند الگوهاي فرنگي را كپي مي كنند . در اين باره شايد بعدا هم چيزي بنويسم ...
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

آخرين تانگو با كاليگولا ...


« كاليگولا » ( كار : تينتو براس ) فيلم فراموش شده يي ست . يكي از آن فيلم هايي كه تماشاگران چشم بر آن بسته ند و كمي بعد از ديدن ش آن را فراموش كرده ند ؛ يا دست كم جوري رفتار كرده ند كه انگار هدف شان اين ست . همه ي اين چشم بستن ها اما ريشه در نوع نگاهي دارد كه « براس » فيلم را با توجه به اين نگاه ساخته است . داستان فيلم از جايي شروع مي شود كه « كاليگولا » به خواهش پدربزرگ ش « تيبريوس » راهي كاپري مي شود و كم كم با آموختن جاذبه ي قدرت مطلق پدربزرگ ش را مي كشد و خودش جاي او را مي گيرد . فيلم اما فقط اين نيست : ظاهري كه « براس » در نظر گرفته ، « كاليگولا » را شبيه به يك فيلم هرزه نگارانه مي كند و اين همان چيزي ست كه از زمان ساخت فيلم تا حالا همه به زبان آورده ند . حق هم تا حدودي با آن هاست ؛ چون كارگردان تصويرهاي زيادي را در فيلم گنجانده كه حسابي مايه ي بدنامي فيلم شده ند . در عين حال يادمان نرود كه زمان نمايش شاهكاري مثل « آخرين تانگو در پاريس » هم خيلي ها « برتولوچي » را زير سؤال بردند و آن را هزره نگارانه دانستند . در مورد « كاليگولا » هم قضيه تا حدي همين جوري ست ، فيلم اما به رغم همه ي هرزه نمايي هاي ش اصلا پي اين چيزها نگشته و در واقع دنبال همه ي آن چيزهاي پنهاني بوده كه مي توان رد پاي شان را در متن نمايشي « كاليگولا » هم ديد . حضور « ملكوم مكداول » و « پيتر اوتول » هم يك جورهايي همين را نشان مي دهد ؛ و گرنه چه نيازي بوده كه از اين بازيگران استفاده شود . فيلم « براس » البته جزو فيلم هاي محبوب م نيست اما هميشه با ديدن ش حس كرده م كه فيلم در دوره ي خودش بد فهميده شده و حالا هم در ميان انبوه فيلم ها جايي براي ش نمانده كه درباره ش بحث شود .
اين ست حكايت فيلم هايي كه مي كوشند از زمان خودشان دست كم بيست سالي جلوتر حركت كنند و گرنه اگر « كاليگولا » در دهه نود ساخته مي شد لابد مورد استقبال عمومي هم قرار مي گرفت . من كه اين جوري فكر مي كنم ...
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ دی ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

شنل قرمزي و گرگ ...


اين داستاني ست از جيمز تربر به نام شنل قرمزي و گرگ كه يك جور روايت تازه از داستان معروف دوره ي كودكي همه ي ماست . اين داستان و چندتايي ديگر را كه از كتاب افسانه هاي روزگار ما انتخاب كرده بودم سال ۷۹ ترجمه كردم و همان وقت ها ( يا كمي بعدتر ) به دوستي دادم كه مي خواست يك نشريه ي دانشجويي مستقل و خوب چاپ كند ؛ و اين كار را هم كرد ، هر چند شماره ي سوم آن نشريه آخرين شماره ش بود . اما خب ؛ كم بودند آن هايي كه اين داستان ها را ديدند.فعلا يكي از اين داستان ها را بخوانيد :

يك روز بعد از ظهر گرگي توي يك جنگل تاريك چشم به راه دختر كوچولويي بود كه با سبد غذا پيش مادر بزرگ ش برود . دختر بالاخره با سبد غذايي كه همراه ش بود از راه رسيد .
گرگ پرسيد : اين سبد غذا را براي مادر بزرگ ت مي بري ؟
دختر كوچولو گفت : بله .
بعد گرگ پرسيد كه مادر بزرگ ش كجا زندگي مي كند .
دختر كوچولو هم گفت و توي جنگل ناپديد شد .
وقتي دختر كوچولو در خانه ي مادر بزرگ ش را باز كرد ديد توي تخت خواب مادر بزرگ ش يك نفر ديگر با دست كش و شب‏ كلاه خوابيده .زياد هم به تخت خواب مادر بزرگ ش نزديك نشد چون ديد آن يك نفر ديگر مادر بزرگ ش نيست؛ گرگ است . گرگ حتا با يك شب‎ كلاه هم به مادر بزرگ يا شيرِ مترو گلدوين‎ مه ير شباهتي نداشت .دختر كوچولو دست ش را توي سبد كرد وهفت تيرِ اتوماتيك ش را درآورد و گرگ را كشت !
نتيجه ي اخلاقي : دختر هاي اين دوره و زمانه را نمي شود مثل دخترهاي قديم گول زد !
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

سايه ي شميم بهار ...


شنيدن يك خبر در يك شب سرد زمستاني خيلي بيش تر از يك فنجان چاي داغ آدم را گرم مي كند . اين هم از آن چيزهايي ست كه كم كم به آن ايمان آورده م . وقتي سرما حتا در مقابل بخاري كه از فنجان چاي بيرون مي زند مقاومت مي كند بايد چاره يي بينديشي تا محوش كني . گاهي يك خبر همين كار را مي كند ؛ مثل همين خبري كه درباره ي « شميم بهار » شنيدم و حسابي ذوق كردم . در اين سال ها هر خبري از « شميم بهار » براي م مهم بوده ، حتا خبرهاي حاشيه يي و گاهي ريزبينانه درباره ي يقه ي لباس ش . اين ست كه وقتي منتظرم درباره ش چيزي بدانم و يكي چيزي را با من در ميان مي گذارد كه دوست دارم ، طاقت نمي آورم و قسمت ش مي كنم با ديگران . لابد هستند كسان ديگري هم كه بخواهند خبري از او داشته باشند . دارم زيادي حاشيه مي روم اما اين هم جزو خبر ست ؛ چون « شميم بهار » ، همان كسي نديده م ش هيچ وقت و دل بسته ي نوشته هاي ش هستم و داستان « ابر باران ش گرفته ست » ش را حسابي دوست دارم ، گويا ويراستار يكي از رمان هاي محبوب م در اين سال ها يعني « چراغ ها را من خاموش مي كنم » بوده ست . ( نفس م گرفت تا اين جمله را تمام كنم ! ) حالا و بعد از اين رمان خانم « پيرزاد » لطف ديگري هم براي من دارد . اين كه مي دانم « بهار » در مقام يك ويراستار كتاب را خوانده و لابد نظرهايي هم داده ، خيال م را راحت مي كند كه بي خودي از كتاب خوش م نمي آيد ؛ البته من كتاب را جدا از اين هم دوست دارم و همه ي آشناها هم مي دانند و حتا به همه هم گفته م جزئي نگري را از اين كتاب بياموزند ، به خصوص اگر مي خواهند فيلم نامه نويسي را ياد بگيرند . اما حالا كه سايه ي « شميم بهار » را روي كتاب مي بينم شيريني كتاب براي م دو چندان مي شود . كاش « بهار » رمان خودش را روزي چاپ كند ، آن وقت لابد بايد جشن بگيريم و به افتخار اين اتفاق مبارك كلي شادي كنيم . اما حيف كه او فعلا و به اين زودي ها اين كار را نمي كند ...
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

هنوز تلخی اين فيلم برايت کم است ...


اين يادداشت را حميد امجد دوست عزيزم و نويسنده و كارگردان سرشناس تئاتر كه هميشه نظرش در همه ي موارد براي م مهم ست درباره ي يادداشت 30 آذر نوشته . امجد تازگي ها در فيلم گاهي به آسمان نگاه كن ساخته ي كمال تبريزي هم بازي كرده ست . ديدم شايد بعضي ها به پيام ها سر نزنند ؛ اين شد كه گذاشتم ش اين جا كه همه بخوانند :

خب، محسن عزيز، روشنفکرجماعت اغلب در مورد هر چيزی تلخش را ترجيح می دهند، از قهوه بگير تا فيلم. هيچ هم بد نيست. اما با همه ی علاقه ای که معلوم است به ((ماه تلخ)) و تلخی اش داری انگار هنوز تلخی اين فيلم برايت کم است؛ چون هنگام ديدنش هنوز می توانی بخندی! (خودت نوشته ای پوزخند؛ ولی اين صفحه کليد مسخره حرف پ را می زند ب!! برای همين بگذار بنويسم خنده و بيش از اين مايه ی خنده نشوم.) راستش من اين فيلم را بسيار دوست دارم؛ آن قدر که وقتی کسی ازش حرف می زند نمی توانم خودم را نيندازم وسط بحث! و در عين حال خيلی تلخ تر از آن که تو نوشته ای می يابمش. انگار استاد (از آوردن نام کارگردان به دليل همان مشکل صفحه کليد معذورم!) خواسته باشد تلخ ترين و سياه ترين فيلم عالم را بسازد. و موفق هم شده. به نظر من که عين زهرمار، تلخ است. و البته اين تنها زهرماری است که اين همه دوست دارمش. راستی اسم فيلم در اصل به عنوان برابرنهادی برای honeymoon (ماه عسل) به احتمال بهتر است ترجمه شود ((ماه حنظل))، کمی قلمبه است نه؟ ولی اين اسم آن کارکرد در زبان اصلی را دارد...
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

آشوب به سبك فينچر ...


« باشگاه مشت زني » ( فيلم ماقبل آخر ديويد فينچر ) جايي شروع مي شود كه « تايلر » ( برد پيت ) لوله ي اسلحه ش را گذاشته توي دهن « جك » ( ادوارد نورتن ) و مي خواهد شليك كند . « جك » شروع مي كند به حرف زدن . پايان فيلم هم جايي ست كه « جك » در همان صحنه ي اولي كه ديده ييم و حالا داريم ادامه ش را تماشا مي كنيم ؛ توي دهن خودش شليك مي كند و مغزش را مي تركاند ...
« باشگاه مشت زني » يكي از آن فيلم هايي ست كه قرار ست قضاوت ها را زير سؤال ببرد و قرار ست تاكيد كند كه هيچ چيز نه ابدي ست و نه همان چيزي كه ما فكر مي كنيم . يكي از چيزهايي هم كه فيلم را حسابي ديدني مي كند همان شروع آن ست و عنوان بندي عجيب و غريب ش كه انگار بافت هاي مغز يك آدم ست و دوربين هم با آن هزار كله معلق مي زند تا بپرد بيرون و تازه بفهميم كه از دهن يك آدم زده بيرون . همين كله معلق زدن و يك جور ديگر بودن فرصتي مي شود تا « فينچر » در يك فيلم استثنايي همه ي ارزش هاي منتشر ( اين تعبير را از زبان « بهروز افخمي » درباره ي « شوكران » شنيده م ) ؛ يعني آن چيزهايي را كه همه ارزش به شمار مي آورند و ارزش نيست اصلا رد كند و نپذيرد . به آشوب كشيدن و نابود كردن آن چه هست ، حتما و لابد يك تفكر هرج و مرج طلبانه ست ؛ در عين حال اما پيش گويي آينده ي محتومي هم هست كه جماعت فرنگي انتظارش را مي كشند . هلاك فيلم هايي از اين دست م كه كارگردان ش جوري داستان مي گويد كه نه حوصله سر مي برد و نه حرف هاي قلمبه تحويل مي دهد . « باشگاه مشت زني » مجالي ست براي انديشه در باب خوبي و بدي و همه ي اين مفاهيم كلي ؛ اگر كه طالب انديشيدن باشيم ...
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ دی ۱۳۸۱
برچسب‌ها :