شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

زندگي اين جوري هم مي گذرد ...


« تيتو آرنودي » كه آدم اصلي رمان « كوكائين » ( اثر درخشان : پيتي گريلي )ست هيچ ويژگي خاصي ندارد ، از آن هايي نيست كه بشود اسم شان را گذاشت قهرمان . براي آن هايي هم كه دنبال شخصيت هاي پروبلماتيك مي گردند هم احتمالا جذابيتي ندارد . به رغم همه ي اين ها اما « تيتو » يكي از مهم ترين آدم هايي ست كه دراين چند ساله توي كتاب ها ديده م . چيزي كه او را از همه ي قهرمان ها و آدم هاي خاص جدا مي كند اين ست كه او هم آدمي ست مثل همه ي ما . گاهي حوصله دارد و دو تا دو تا دلبر و محبوب پيدا مي كند و گاهي حوصله ي يكي شان را هم ندارد . يك آدم كاملا عادي كه اگر مي بيند قلب ش دارد مي تپد و رنگ ش پريده ، به دختري كه ديده مي گويد مصلحت را در اين مي بيند كه دوست شوند . در عين حال كه كشته ي كوكائين ست ( اين يكي را توصيه نمي كنم ) و كم كم دلبند عزيزتر از جان ش را هم كوكائين مي بيند و اصلا او را هم صدا مي كند كوكائين . « تيتو » آن قدر عادي ست كه از فرط عادي بودن جذاب ست. هيچ چيز پيچيده يي در زندگي او وجود ندارد ، يك زندگي عادي با همه ي كشمكش ها و فراز و فرودهايي كه مي شود در نظر آورد و حتا تجربه كرد . براي همين چيزهاست كه هلاك اين رمان شده م و با خواندن ش هوش از سرم پريده . رمان « كوكائين » رسما نشان مي دهد كه جوان ها هميشه ي تاريخ يك جور بوده ند ، يك جور اداي روشنفكري درآورده ند و يك جور زيرآب اخلاق و عرف و همه ي اين جور چيزها را زده ند . همه ي ما همان « تيتو » ي معصومي هستيم كه كه بين دو عشق سرگردان مي ماند و سرآخر هم كله پا مي شود و به رغم بيماري حصبه به مرض ذات الريه مي ميرد . مرگ مسخره يي ست وقتي براي مردن ميكرب هاي حصبه را يك جا بلعيده باشي ، اما در عين حال خيلي هم رقت بار ست . رمان « كوكائين » را اگر بخوانيد مي فهميد بهتر ست اداي آدم هاي بزرگ را درنياوريم . بالا و پايين پريدن و سر كله زدن با اين و آن و عاشق شدن هم ايرادي ندارد . زندگي تازه اين جوري بهتر هم مي گذرد ...
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

يك تكه از كوكائين ...


اين تكه يي ست و در واقع برشي ست از رمان « كوكائين » ، رمان حيرت انگيز « پيتي گريلي » كه سال ها پيش ( دقيق ش را اگر بخواهيد : 1352 ) وسيله ي « رضاسيد حسيني >» ترجمه شده . اگر كتاب را پيدا كرديد حتما بخوانيد ؛ اگر بلعيديد هم ايرادي ندارد . كتاب را « امير قادري » قرض داده كه بخوانم . تمام كه شد حتما بيش تر مي نويسم . حالا بخوانيد اين تكه ي درخشان را :
« ... زن ها اصلا اين طورند . كسي را كه دوست شان دارد رد مي كنند اما در عوض روزي خودشان را به يكي ديگر كه لايق شان نيست تسليم مي كنند . »
« لياقت ؟ چه حرف ها مي زنيد ! ما زن ها خودمان را به عنوان پاداش لياقت به كسي تقديم نمي كنيم . ما كه جايزه نيستيم . خودمان را تسليم مي كنيم چون كه چنين ايجاب مي كند . »   
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

درباره ی مرد بدون گذشته ...


اين جور كه مي گويند «آکی كوريسماكي» مؤلفه هايي را در سينمايش گذاشته كه خيلي راحت و به آساني قابل شناسايي هستند و مي شود به كمك آن مولفه ها سينماي او را شناخت· طبيعي است كه او دلبسته رئاليسم اجتماعي باشد، يك جور واقع گرايي كه گاهي حتي آزاردهنده مي شود اما براي خود او دست كم دلپذير است و سعي مي كند فيلم به فيلم اين رئاليسم اجتماعي را بيشتر بكاود و هر بار به چيزي يا چيزهايي برسد كه در كارهاي قبل مجالش فراهم نشده است· «كوريسماكي» در عين حال از طنز هم بهره مي گيرد، يك جور طنز - لابد- سياه كه زندگي آدم هاي حاشيه اي را زير ذره بين مي برد و روابط اجتماعي را مورد بررسي قرار مي دهد· اين آدم هاي حاشيه اي، آدم هاي فراموش شده اي هستند كه بود و نبودشان در وهله اول چندان تفاوتي نمي كند، اما در وهله بعد است كه مي بينيم آدم هايي از اين دست جامعه را تشكيل داده اند و نمي شود به آساني از كنارشان گذشت· جدا از اين، آدم هاي حاشيه اي كه «آكي كوريسماكي» مي پسندد، آدم هاي فراموش شده اي هستند كه براي ماندن و بودن بايد تلاش كنند و درواقع خودشان را به ثبت برسانند· درگيري هاي اين آدم هاي حاشيه اي هم يكي ديگر از آن چيزهايي است كه «كوريسماكي» دارد در سينمايش (و دست كم دو سه فيلمي كه من از او ديده ام) از آن سود مي جويد· مسئله اينجاست كه او سعي نمي كند مسائل طبقاتي را طرح كند و به جايش سعي مي كند ريز و درشت زندگي آدم هاي فراموش شده را رو كند و با كند و كاو در روابط آنها نشان دهد كه اين جور آدم ها چه كار مي كنند و كارهايشان از كجا ريشه مي گيرد و نهايتاً به چه چيزهايي منجر مي شود·جايي در همان اوايل فيلم وقتي آدم اصلي فيلم در بيمارستان است و به نظر مي رسد كه مرده، ازجا بلند مي شود و دماغ شكسته و كج شده اش را از زير باندهايي كه دور صورت اش پوشيده شده اند و او را به قول منتقد «ورايتي» شبيه موميايي ها كرده اند صاف مي كند و راه مي افتد· اين صحنه غريب و البته تكان دهنده كه فقط بايد تماشايش كنيد تا بفهميد چه قدر عالي از آب درآمده، تازه شروع ماجراست و بعد از اين است كه او بايد بگردد تا بفهمد كيست و چون هيچ چيزي را به ياد نمي آورد نمي داند اسمش چيست، حتي وقتي دل مي بندد هم دچار مشكل است· يك چيز عجيب تر هم هست كه بايد حتما به آن اشاره كنم· او حتي زماني كه مي فهمد كيست و زن سابقش را مي بيند و معلوم مي شود از هم طلاق گرفته اند هم دچار همان سكوني است كه از اول تا آخر مي بينيم، حتي دل بستن او به «ايرما» هم با يك جور سكون و سردي همراه است و انگار نمي شود بدون اين سردي زندگي كرد·اما مهمتر از هر چيزي اين است كه بدانيم «مرد بدون گذشته» فيلم ساده اي است درباره آدمي كه فراموشي دارد و نمي داند نامش چه بوده و خانه اش كجا بوده و كسب و كاري داشته يا نه. براي همين هم بيرون كشيدن همه آن مفاهيم اجتماعي عميق يا مفاهيم سطحي در باب تنهايي انسان معاصر كه عملا و رسما يك مفهوم فلسفي ناميده مي شود، نه تنها دردي را دوا نمي كند كه ما را به بيراهه هم مي برد· «مرد بدون گذشته» اگر اثر اعجاب انگيزي است (كه هست) به خاطر صداقت كارگردان و اين جور حرف هاي تكراري نيست، به خاطر اين است كه يك داستان را در موقعيت خودش درست و حسابي تعريف مي كند و چپ و راست نمي رود· فيلم را اگر فرصتي شد حتما ببينيد، چيزهايي دارد كه به درد هر كسي مي خورد و خلاصه از ديدنش دست خالي برنمي گرديد ...


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

چرا کسی خلاصش نمی کنه ؟


این تکه یی ست از فیلم نامه ي جویندگان که استاد جان فورد آن را ساخته و دوست و همکار عزیزم پارمیس ایزد پناه آن را ترجمه کرد و در همشهری به چاپ رسید . همین . بخوانید این تکه را !


زمين گسترده، نماي نزديك، بعدازظهر

حركت دوربين از سطح زمين؛ ردپاها روي زمين نقش بسته اند و نقش آن روي زمين خشك بياباني مشخص است، و نسيم توده خارهاي غلتان در كنار اين ردپاها را جابه جا مي كند و باد شن ها و سنگريزه ها از زمين كنده و كم كم جاي پاها را از زمين محو مي كند، دوربين مسير اين باد و محو شدن نقش هاي برجا مانده زمين خشك را دنبال مي كند.

زمين خشك و گسترده، نماي دور لانگ شات بعدازظهر

سواري را مي بينيم.پشت به دوربين اندك اندك در راهي طولاني به سوي خانه اي بزرگ در مزرعه اي وسيع پيش مي رود، ملكي كه چند طويله و انبار در كنار آن ديده مي شود.

زمين خشك وسيع، مديوم شات در حال حركت بعدازظهر

دوربين روي سوار تنها متمركز است و كم كم به اين سوار نزديك مي شود.او «اتان ادواردز» است.مردي به سختي همين سرزمين، بر اسب مي تازد.او مردي است حدوداً چهل ساله، با ظاهري غبارآلود، با چهره اي خسته و اندكي ته ريش.

خاك و غبار بر اجزاي صورت چروكيده اش و بر لباس سواري اش نشسته است.او يك كت بلند بر تن كرده كه وصله هايي چرمين بر آرنج آن، با شلختگي و بي حوصلگي تمام دوخته شده است.شلوار آبي كمرنگ با خط و نوار زرد رنگي كه نشانه يانكي هاست بر تن دارد.زين چرمين مكزيكي بر اسب و پانچو تگزاسي بر پشت اسب قرار دارد، او همچنان به پيش مي تازد و سوار و اسب در قاب دوربين مشخص تر مي نمايد.بعد از چند ثانيه تصوير سوار تنها محو شده و دوربين جزئيات ديگري را به نمايش مي گذارد.شمشير، زين چرمين، روپوش پشمي و پانچوي مكزيكي در تصوير جلوه گر مي شود و نيام شمشير كه پارچه ابريشمي خاكستري رنگي به دور آن پيچيده شده است.

اسب و سوار به مزرعه نزديك تر مي شوند و سگي كه پارس مي كند در گوشه تصوير مشخص تر مي شود.

حياط ملك ادوارد، دبي در نماي نزديك و نيم روز

دبي با چشماني خيره منتظر سوار است و به او نگاه مي كند، سگ كوچك نيز او را ديده و بلندتر پارس مي كند و از ديدن سوار بسيار هيجان زده است.دبي با عجله سگ را از زمين بلند مي كند، و سگ در آغوش او كز مي كند.دبي دختري 11 ساله است با صورتي شيرين و دلنشين كه در ياد مي ماند.

حياط، نماي نزديك، دبي

در اين نما چهره دبي را بيش از هر چيز مورد توجه قرار مي دهيم چرا كه بايد به جزئيات اين چهره به يادماندني بيشتر بپردازيم تا تماشاگر در صحنه هاي مربوط به چند سال آينده اين خصوصيات را به ياد آورد.رنگ چشمانش، كشيدگي زيباي بيني اش و انگشتانش جزئياتي است كه بيش از هر چيز در اين نما به تصوير كشيده مي شود.

نماي ملك ادوارد، آرون، هنگام غروب

خانه اي است ساخته شده از خشت و گل با سقفي از كلوخ و گياه، با پنجره هايي كه در دل ديوار جاي گرفته است.با ايواني كوچك و مهتابي هايي كه در ديوار روبه رويي قرار گرفته است·در اين هنگام «آرون ادواردز» جلوي در ظاهر مي شود، و نگاهش به سوي سوار تنها خيره مي شود.او جلوتر مي آيد و نگاهش كنجكاو اما بي هيچ هراس و دلهره اي به سمت سوار ثابت مي ماند.آرون مردي لاغراندام است كه اندكي خسته مي نمايد و در مقايسه با سوار كمي مسن تر و موقرتر به نظر مي رسد وقتي او در حال بررسي و احتمالاً شناخت سوار است، دختر بزرگترش لوسي از در بيرون مي آيد و پشت او مي ايستد.لوسي دختري است 16 تا 18 ساله، با چهره اي ظريف و دلنشين، او كاسه بزرگي حاوي خمير در دست دارد، و به خاطر حضور غريبه در راه مزرعه و كنجكاوي، كار خود ـ يعني مخلوط كردن خمير مايه درون كاسه ـ را فراموش كرده است.

لحظه اي بعد «مارتا ادواردز» دنبال دخترش در صحنه حاضر مي شود.مارتا با وجود سن و سالش بسيار دلپذير و دوست داشتني است، پس از گذر ساليان چندين چين و چروك در اطراف چشمانش و دهانش ديده مي شود، كار سخت، دست هايش را سخت و زمخت كرده و خستگي بر جانش نشسته است.او دستاني دارد كه گويا هرگز بيكار نمي نشينند، و هميشه در صحنه حاضر است و اكنون دست هاي زني است كه در كنجكاوي خانواده اش شريك است و مادري است كه ناخودآگاه مي داند دخترش وظيفه اش را از ياد برده كه در اين هنگام كاسه را از لوسي مي گيرد و خمير را خود مخلوط مي كند.

حياط خانه ادواردز، فول شات

در كنار خانه «بن ادواردز» 14 ساله نمايان مي شود، كه پيش بندي مردانه به تن كرده، و تخم مرغ ها را در كنار لانه جمع مي كند، او نيز متوجه سوار شده و اندكي دستپاچه شده است، هرچند سعي مي كند حالت دروني اش را مخفي كند.او خود را مشغول تخليه چوب در انبار چوب ها كرده اما نگاهش خيره به سوار مانده است.

سپس او نيز به ديگران مي پيوندد و تراشه هاي چوب را از دستانش مي تكاند.پس از «بن»، «مارتين پائولي» مقابل در انبار ديده مي شود و مزرعه را به سمت دوربين مي پيمايد.مارتين پسري حدوداً 20 ساله و چست و چالاك است.او در كار نگهداري و رام كردن حيوانات بسيار ماهر مي نمايد با موهايي صاف و مشكي و بر شانه ريخته، همچون سرخپوستان آمريكايي.او يراق و ابزار سواركاري در دست دارد، او به خانواده نگاهي مي كند تا بداند آيا آنها غريبه را شناخته اند يا نه؟ او به دنبال بن مي رود و در كنار «دبي» و سگ مي ايستد.

زمين خشك و گسترده، لانگ شات، اتان، هنگام عصر

سوار به سمت خانه مي تازد·مزرعه خانواده ادواردز، مديوم شات ـ مارتا، لوسي و آرون، هنگام عصر ناگهان مارتا با چشمان گشاده به سوار مي نگرد، پيش از آنكه آرون او را بشناسد، دستانش به سمت دهانش مي رود و نام سوار را آرام زمزمه مي كند، لحظه اي بعد آرون، نيز سوار يكه تاز را مي شناسد.

آرون: (با شك و ناباوري) اتان؟

او با اخم نگاهي به مارتا مي اندازد و آرام قدم برمي دارد.مارتا نيز كاسه را به لوسي مي دهد، و به دنبال آرون جلو مي رود.

حياط خانه ادواردز، فول شات، گروه

اتان سوار بر اسب به آنها نزديك شده و از بالا آنها را نگاه مي كند.نارضايتي و سردي بر رفتار و چهره آنها غالب است.بالاخره؟

اتان: سلام آرون.

نگاهش به سوي مارتا مي چرخد و ثابت مي ماند، اتان هميشه شيفته همسر برادرش بوده و هست و مارتا نيز هم.

اتان: مارتا...

مارتا (كمي لرزان): سلام اتان.

اتان آرام، اما با قدرت از زين پايين مي پرد، آرون و مارتا نگاهي سرشار از پرسش و حيرت را با يكديگر ردوبدل مي كنند.بر لبان آرون لبخندي نامطمئن مي نشيند، به ويژه هنگامي كه با اسب به سمت آنها مي رود.

آرون: از كاليفرنيا چه خبر؟

اتان: من از كجا بدونم؟

آرون: اما توس هارپر گفت...

اتان: مگه اون بز پير هنوز زنده است؟ چرا كسي اونو خلاص نمي كنه؟...

او به سمت زين و اسبش مي رود و بسته اش را از روي زين باز مي كند.«بن» و «دبي» كمي به او نزديك تر شده اند، با كنجكاوي و شرم نگاهش مي كنند.سگ «دبي» او را بو مي كشد.در اين لحظه اتان به آنان نگاه مي كند.نگاهي نه چندان مهربان بلكه نگاه كسي كه با كودكان خو نگرفته است.

اتان: بن تويي؟

«بن» تأييد مي كند.

اتان: (با بي ميلي و اندكي اخم به دبي نگاه مي كند.) لوسي از آخرين باري كه ديدمت خيلي بزرگ نشدي؟

دبي: من دبورا هستم اون لوسي است (با دست به لوسي اشاره مي كند.)

نگاه اتان مستقيماً جهت اشاره دست او را دنبال مي كند.

نما؛ حياط، از زاويه اي ديگر

لوسي از ايوان خانه بيرون مي آيد و به ديگران در حياط نزديك مي شود.

مارتا؛ لوسي 17 ساله است...

بن: و يه خواستگار هم داره، اون رو هم ببوس!

مارتا: كافيه ديگه، برو تو و به لوسي تو چيدن ميز كمك كن.دبورا، تو هم برو!...

حياط فول شات، زاويه ديگر

مارتين با چهره اي كه اخم بر آن نشسته است به سمت آنها مي آيد و عنان اسب اتان را در دست مي گيرد و اسب را به سمت ديگري مي برد.

اتان: ( به طرف او برمي گردد) يك لحظه صبر كن!

مارتين يك قدم جلوتر مي رود و بعد با شگفتي به او خيره مي شود.

مارتا: (با پشيماني و سرزنش) مارتين!...ما اينجا وايستاده بوديم...اتان تو كه مارتين را فراموش نكردي؟

اتان: يك لحظه اشتباه كردم...تو خيلي بزرگ شدي.

آرون: اين اتان بود كه تو رو با زيركي پيدا كرد.او هم وقتي كه همه قبيله ات قتل عام شده بودن.

اتان: (بي شيله پيله و صريح) نه اين فقط يه اتفاق بود كه من اون كار رو كردم، ديگه بيشتر از اين درباره اش حرف نزنيد.

مارتين: من از اسبتون، به خاطر شما، خيلي مواظبت مي كنم عمو اتان.

اتان: صبر كن!

مارتين مي ايستد.

اتان: من اينو برمي دارم.

او بسته را از پشت اسب برمي دارد و به گونه اي آن را در دست مي گيرد كه گويا چيز ارزشمندي در آن پنهان كرده است.مارتين مي رنجد.اتان به او اعتماد ندارد.اتان برمي گردد تا نگاه هاي ديگران را هم ببيند.براي او مهم نيست كه مارتين چگونه فكر مي كند.مارتين هم اسب را به سمت طويله مي برد.

مارتا: همه چيز حاضره مي توني سرورويت را بشويي.بگذار كتت را برايت نگه دارم، اتان.

اتان مردد است و از شرايط سختي كه در آن قرار گرفته به خوبي آگاه است.

مارتا (با لبخند كمرنگ): و به خانه خوش آمدي...

اتان سري تكان مي دهد و با آرون به سمت خانه مي روند تا دست و رويش را بشويد...


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

زندگي در ترومپت …



وقتي ديديد يواش يواش مي خواهيد دختري را براي هميشه در بغل داشته باشيد ، بدونيد كه وقت ش رسيده كه جا خالي كنيد . من درسي ندارم به شما بدم ؛‌ اما اين رو از من داشته باشيد : عشق دروغ نيست . چيز وحشت آوري نيست . به خلاف آن چه مي گويند به فيلم هاي ترسناك هم شباهتي نداره ، حقيقت داره . قشنگ غرق تون مي كنه ...
« خداحافظ گاري كوپر » را به خاطر همين چيزها دوست دارم ؛ به خاطر همين جمله هاي درخشان و همه ي آن چيزهاي خوبي كه يك جا جمع شده ند . يك چيز غريب در همه ي كتاب هست كه مرا مي كشاند طرف خودش . يك چيز غريب كه مي تواند احساس باشد و آدم را بكشاند به احساساتي شدن و اين هم اصلا بد نيست ، چون گاهي لازم ست كه آدم احساساتي شود . « خداحافظ گاري كوپر » براي من اما فقط اين نيست ؛ همين يك اسكي باز امريكا را ول مي كند و پناه مي برد به كوه هاي پر از برف سوئيس ، كلي ارزش دارد . خيلي سخت ست آدم همه ي چيزهايي كه دارد و هستند را ول كند و برود . اين ول كردن يك جور فرار هم هست ؛ يك جور فرار از روزمرگي و ساختن يك معبد شخصي يا دست كم يك مكان خيلي خصوصي براي تنهايي . براي همين ست كه « لني » كاري به چيزهايي كه زير ارتفاع دو هزار متر هستند ندارد و فقط آن بالاها براي ش مهم ست . يك جايي از كتاب « لني » رو مي كند به رفقاي ش و مي گويد كه آن پايين ، توي ژنو ، روي شش هزار دلار تف انداخته ، چون خيلي خطرناك بوده . بعد در جواب آن رفيق كه مي پرسد مگر پاي پليس در كار بوده ، مي گويد پاي يك دختر در كار بوده و نزديك بوده گرفتار شود و براي دختره از خير ساردين بگذرد . « لني » دوباره توضيح مي دهد كه ديده اگر يك خرده ي ديگر پهلوش بماند زندگي براي ش ارزش پيدا مي كند و گلوي ش داشته جدي پيش ش گير مي كرده . « لني » البته آدم غريبي ست ، « خداحافظ گاري كوپر » هم يك داستان غريب ست ، اما واقعيت اين ست كه همه ي ما يك زماني مثل « لني » بوده ييم و نزديك بوده زندگي براي مان ارزش پيدا كند . وقتي ديشب داشتم اين حرف ها براي دوستي كه داشت از خير ساردين مي گذشت تعريف مي كردم ، ديدم او فقط وقتي اسم دختره مي آيد حواس ش جمع ست و باقي اوقات اين جوري نيست . موقع خداحافظي براي ش گفتم كه سرآخر وقتي « لني » دل مي بندد و گلوي ش جدي گير مي كند ، چيزهايي درباره ي « چارلي پاركر » و ترومپت ش مي گويد . اين كه او وقتي توي ترومپت ش مي دميده ، مثل اين بوده كه چيزي مي خواسته بيفته ، چيزي باز مي شده و چيزي توي ش بوده و پوك نبوده . دست آخر اما « لني » مي گويد آدم كه نمي تونه توي يه ترومپت زندگي كنه . مي فهمي ؟
زندگي توي يك ترومپت واقعا كار مشكلي ست !

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

فاجعه ي قرمز و ديگران ...


اسم ش را مي شود گذاشت حيرت . اين حيرت اما معناي مثبت ندارد ؛ چيزي ست مثل باز ماندن دهن و تعجب از چيزي كه آدم مي بيند . پس اين تعجب هم معناي مثبت ندارد ؛ چيزي ست مثل تاسف خوردن و به زمين و زمان بد گفتن .
« قرمز و ديگران » ، تازه ترين تئاتر « محمد يعقوبي » چيزي ست مثل همين چيزها : صد دقيقه زير ديالوگ هاي بد بودن و حرف هاي تكراري شنيدن . اين هم اما همه ي « قرمز و ديگران » نيست . بايد كار را تماشا كنيد تا افسوس بخوريد يك كارگردان و نويسنده ي تئاتر كه تا همين چند سال پيش همه اميدوار بودند مسير تازه يي باز كند و را به جايي ببرد چه جوري به بيراهه رفته و عين خيال ش هم نيست . « قرمز و ديگران » مي تواند يكي از همان برنامه هاي آموزنده ي تلويزيوني باشد كه سر ظهر ، وقتي مردم يك چشم شان به تلويزيون ست و يك چشم ديگرشان به بشقاب غذا پخش مي شود . تكه هاي پراكنده يي درباره ي اين كه جامعه كثيف ست ، توي پارك ها مواد مخدر مي فروشند ، جوان ها سردرگم ند و چيزهايي مثل اين تئاتر نيستند . مي توانند هر چيز ديگري باشند جز تئاتر . « يك دقيقه سكوت » يعني كار قبلي « يعقوبي » هم دقيقا همين مشكل را داشت ؛ چيزي بود در حد يك نگاه سرسري به تيتر روزنامه هاي دوم خردادي و قضيه ي قتل هاي زنجيره يي . اين سطحي نگري اين جا و در « قرمز و ديگران » عملا به اوج مي رسد و اين يعني فاجعه . جايي كه مرد معتاد در پارك زندگي مي كند و دخترش پيش ش مي آيد چيزي ست در حد برنامه هاي تلويزيوني يي مثل « آينه ي عبرت » . باور كنيد اغراق نمي كنم ، چون يك دوره يي « يعقوبي » را دوست داشته م و حالا وقتي مي بينم او براي خنداندن تماشاگر به بد وبيراه و شوخي هاي جنسي سبك رو آورده دل م واقعا مي گيرد . « قرمز و ديگران » را كاش مي شد از كارنامه ي « يعقوبي » پاك كرد و كاش مي شد او را راضي كرد از خير اجراي عمومي اين تئاتر بگذرد و به جاي ش كمي كتاب بخواند و فيلم تماشا كند . چيزهاي جذاب تري هم لابد هستند كه ما ازشان خبر نداريم . خوب نيست آدم ها فقط دور و بر خودشان را ببينند ، دندان روي جگر گذاشتن هم آن قدرها سخت نيست .
يك روزي بالاخره هر آدمي پخته مي شود ...


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ بهمن ۱۳۸۱
برچسب‌ها :