شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

از ميان آن همه تصوير ...

ميان نويسندگان سينمايي در سراسر دنيا رسمي هست كه بهترين هاي سال را انتخاب مي كنند و توضيح مي دهند انتخاب هاي شان بر چه اساسي بوده، گاهي هم توضيح نمي دهند و به جاي ش نام فيلم ها را مي نويسند و چند خطي فيلم ها را توضيح مي دهند. فيلم هايي كه در اينجا مي خوانيد هم انتخاب هاي من هستند از ميان انبوه فيلم هاي غيرايراني سال 2002 كه در ويژه نامه ي نوروزي روزنامه ي همشهري چاپ شد :

• آمين
«آمين»، آخرين كار به نمايش در آمده ي «كوستاگاوراس»، درباره يك افسر نازي ست كه استاد شيمي ست و در آلودگي زدايي آب براي جلوگيري از ابتلا به حصبه تخصص دارد ... اين ها اما همه ي داستان نيست، «گاوراس» در فيلم شگفت انگيزش گوشه يي ديگر از جنگ جهاني دوم را به نمايش گذاشت و كوشيد ايثار انسان ها را در روزگاري كه همه به خون هم تشنه هستند نشان دهد. البته او برخلاف بسياري از كارگردان ها سعي نكرد خشونت را نشان دهد، براي او آن چه سبب خشونت بود مهم تر بود، حتا نتايج خشونت هم از نظر «گاوراس» اهميت بيشتري دارند. چه مي شود كرد ؟ اين كهنه كار سينما دنيا را جور ديگري مي بيند ...

• اتاق وحشت
«اتاق وحشت» كار آخر «ديويد فينچر» نابغه ي سينما را خيلي ها پسند نكردند. همه ي آن هايي كه هلاك «هفت» و «بازي» و «باشگاه مبارزه» بودند گفتند از ديدن اين فيلم سرخورده شده اند... «اتاق وحشت» درام مدرني ست درباره ي زندگي شهري و ناامني آدم ها و خانه هاي شان. داستان «فينچر» درباره زني ست به اسم «مگ آلتمن» كه پس از جدايي از همسرش با دختر نوجوان اش «سارا» به خانه ي باشكوه و قصرمانندي در منهتن مي روند و سه دزد به خانه ش مي آيند و او بايد مراقب خودش و دخترش باشد... «اتاق وحشت» هم مثل كارهاي قبلي آقاي كارگردان پر از دوربين هاي ناآرام و متحرك ست، در عين حال فضاهاي پر سايه و تنش غيرقابل تحملي كه در فضا جاري ست، فيلم را مثل هميشه ديدني مي كند. «اتاق وحشت» ارائه اي موفق ست از كارگرداني كه مي داند چگونه تماشاگرش را حيران و بهت زده كند...


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

كابل به روايت پرويز كيمياوي ...

سينماي مستند سينماي خاصي ست . هيچ وقت عمومي نشده و هيچ وقت باب سليقه ي سينماروهايي كه عشق فيلم هاي داستاني هستند نبوده . بنابرين طبيعي ست كه خيلي ها خبر نداشته باشند كه چه مستندهايي درباره ي چه چيزهايي ساخته مي شود . اين جوري بود كه وقتي مستند « مدرسه ي استقلال » ساخته ي « پرويز كيمياوي » را ديدم يك جورهايي تعجب كردم . اين مستند تازه ، محصول شبكه ي 5 فرانسه ست و درباره ي مدرسه يي ست كه فرانسوي ها در كابل ساخته بودند و با هر تغيير حكومتي ضربه مي خورد و دست آخر با روي كار آمدن طالبان رسما نابود شد . ساختمان ويرانه ي مدرسه باز هم زيبا بود و زيباتر از آن حرف هايي بود كه يكي از معلم هاي مدرسه درباره ي شاگردان افغان ش مي زد و مي گفت كه چه باهوش بوده ند و خوب چيز ياد مي گرفته ند . فيلم هاي آرشيوي مدرسه نشان مي داد بچه ها مشاعره مي كردند و هيچ هم كم نمي آوردند . يا عكس ها كه نشان مي داد دختركان افغان گاهي چه اروپايي لباس مي پوشيده ند . در عين حال فيلم به آن فرهنگي كه باعث خرابي مدرسه شد هم نگاه مي كند . فرهنگي كه كباب فروش ش وقتي با بادبزن كباب ها را باد مي زند مي گويد كباب داريم ، كباب مردانه ، كباب زنانه ... و خب ، طبيعي ست كه اين جور وقت ها حسابي منقلب شويم . همان اوايل فيلم زني كه نسبتا جوان ست به فارسي شعري مي خواند كه حسابي زيباست و زيبايي ش البته به لهجه ي زيباي او هم برمي گردد. « مدرسه ي استقلال » يك مستند تراژيك ست ، افسوسي ست بر از دست رفتن دانش و حقيقت و جايگزيني ويراني به جاي همه چيز . اين لحن تاسف بار و مرثيه خوان را مي شود در عمده ي فيلم و مثلا جايي كه اسباب و وسايل مدرسه را بيرون مي آورند ( به يغما مي برند ؟ ) رسما ديد و افسوس خورد ...
اما مي شود افسوس خورد كه كه ما كارگرداني مثل « كيمياوي » داريم و او براي فرانسوس ها فيلم مي سازد . بعد از « ايران سراي من است » چنان بلايي به سرش آورديم ( آوردند ؟) كه از خير فيلم سازي گذشت . كاش استعداد عالي او در فيلم سازي مستند را كه همه از آن خبر دارند ، براي خودمان حفظ مي كرديم ، دست كم او به ما مي گفت مستندها چگونه بايد باشند و از كدام راه بايد بروند ...


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

حقيقت و مرد دانا ...


هشت سال پيش حدودا ، ناقدي در مقدمه ي گفت و گوي ش با « داريوش مهرجويي » گفت اين فيلم ساز يك « نام پر معنا » ست . كم ترين دقت در فيلم « گاو » و تاملي در آثار اخير او ما را به مشتركاتي مي رسانند كه حتا اگر « نگره ي مؤلف » را هم نپذيريم ، راه خوبي براي شناخت اين نام پر معناست :
يكي از كليدي ترين شخصيت هاي فيلم « گاو » ، مرد مصممي ست كه لبخند هم نمي زند . « مش اسلام » مغز متفكر آن روستاست ؛ اما همين مرد دانا در پايان به گرهي برمي خورد كه نمي تواند بازش كند . اين جاست كه او هم « مش حسن » را مي زند و دشنام ش مي دهد . كمي بعد « مهرجويي » در « آقاي هالو » و « پستچي » داستان را به گونه ي ديگري مطرح مي كند . يك بار جوان ساده ي شهرستاني از تجدد تهران صدمه مي خورد و يك بار ديگر مهندسي از فرنگ برگشته زندگي مردمي ساده را به خطر مي اندازد . تصوير يك مغز متفكر در « دايره ي مينا » به مردي غرغرو و عصبي بدل مي شود كه نه به حرف كسي گوش مي دهد و نه كسي او را باور دارد . به روايتي « هامون » يكي از مهم ترين تصاويري ست كه « مهرجويي » به تماشا گذاشته ست . مرد دانا اين بار هم قدم به راهي مي گذارد كه عابري در آن نيست . جدال عشق و ايمان / نبوغ و جنون ، تا سال ها كامل ترين تصويري بود كه فيلم ساز به ما نشان داد . اما « درخت گلابي » هرچند باز هم كشمكش عشق و اعتقاد را مطرح مي كرد ، داستان ديگري بود . « درخت گلابي » علاوه بر آن كه مرور خاطرات بود و سال هايي كه از دست رفته ند ، يك تذكر هم بود . اين تذكر روي سخن ش همه ي آن هايي هستند كه مرد دانا براي شان الگوست و گمان مي كنند بايد از راهي رفت كه عابري در آن نباشد . راهي كه « درخت گلابي » معرفي مي كند هم اما كم عابر و گاهي بي عابر ست . « مش اسلام » و « محمود شايان » را با هم مقايسه كنيد تا ببينيد اين دو راه تا چه اندازه متفاوت ند . آرامش نهايي آقاي نويسنده درست نقطه ي مقابل درماندگي و استيصال « مش اسلام » ست . هر دو از راهي مي روند كه كم تر عابري را به خود مي بيند ، اما راه آقاي نويسنده مطمئن تر ست !
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

چگونه مي توان ساعت را كوك كرد ...


« خوليو كورتاسار » را نمي دانم مي شناسيد يا نه ؛ اما نويسنده يي ست درخشان و متفكر كه داستان هاي بي نظيري دارد و همه ي جاي دنيا ( جز ايران البته ) داستان هاي ش را خوانده ند و حسابي حلوا حلواي ش مي كنند و حق هم دارند . جز سه چهار داستان پراكنده از او به فارسي چيزي نداريم ، يا دست كم من چيز ديگر نديده م ؛ هر چند خبر رسيده كه يك كتاب از او به زودي در مي آيد و اين خودش كلي مايه ي اميد ست . اين داستان را كه اسم ش هست : « چگونه مي توان ساعت را كوك كرد » يك سال پيش ترجمه كردم و همان وقت ها ( دقيق ش را اگر بخواهيد : 23 آذر ) در روزنامه ي « همشهري جمعه » چاپ شد . اين همان ترجمه ست ؛ منتها يك جاهايي تغيير كرده و به نظرم بهتر شده . داستان را بخوانيد و كيف كنيد از ذهن پيچيده ي « كورتاسار » :

مرگ آن جاست . آن جا . آن پايين . ولي لازم نيست شما از چيزي بترسيد . نترسيد .ساعت را با يك دست برداريد . حالا عقربه هاي ساعت را با دو انگشت عقب بكشيد . وقت چرخاندن ش احتياط كنيد .
از همين حالا زمان تازه يي شروع مي شود . برگ درخت ها دوباره سبز مي شود . قايق ها حاضر مي شوند تا در يك مسابقه ي بزرگ قايق راني شركت كنند . زمان كم كم از خودش پر مي شود ، بعد هوا از آن بيرون مي زند : نسيمي كه روي خاك مي وزد . سايه ي زني كه راه مي رود . اين بوي نان تازه نيست ؟
باز هم چيزي مي خواهيد ؟ يعني باز هم چيز مي خواهيد ؟
ساعت را به سرعت روي مچ دست تان ببنديد . اجازه دهيد خودش كار كند .
دنبال ش كنيد . نفس زنان دنبال ش كنيد . اصلا نترسيد . ترس كاري مي كند كه لنگر ساعت زنگ بزند . همه ي چيزهايي را كه زماني مي توانسته ييد به دست آوريد و همه ي چيزهايي را كه زماني از ياد برده ييد ، كم كم سياه رگ هاي ساعت را پاره مي كنند و خوني سرد را كه از سنگ هاي ش جاري ست داغ مي كنند .
مرگ آن جاست . آن جا . آن پايين . چرا عجله مي كنيد ؟ عجله نكنيد . پيش ش مي رويم . آن وقت مي فهميم كه ديگر هيچ اهميتي ندارد .

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

من زير نگاهم از همه طرف ...


فيلم « شايد وقتي ديگر » ( يكي از بهترين فيلم هاي بهرام بيضايي ) را اگر ديده باشيد ، حتما اين ديالوگ را از زبان « كيان مدبر » ( سوسن تسليمي ) شنيده ييد كه مي گويد : من زير نگاهم از همه طرف ... و خب ، اين به نوعي همه ي آن احساس هاي « كيان » را برملا مي كند و در عين حال حرف اصلي فيلم هم هست . « شايد وقتي ديگر » را بار اول خيلي سال پيش ديدم ، يادم نيست كجا ، ولي يادم ست كه كلي ترسيدم و آن جايي كه مادر مجبور مي شود « كيان » را بگذارد دم در يك خانه و يك گداي يك پا و بعد سگي ولگرد سراغ او مي آيند ، نفس م بند آمد . بعد از آن هم در ديدارهاي بعدي با فيلم ، اين داستان تكرار شد . چند سالي گذشت و ديداري تازه نشد تا يكي دو روز پيش كه دوباره فيلم را ديدم . هيچ چيز تغيير نكرده بود . فيلم به همان تر و تازگي ديدارهاي قبلي بود و همان جور نفس م را بريد . « بيضايي » البته خوب بلد ست كابوس آدم ها را نشان دهد ، اما به نظرم در بين آدم هاي برساخته ش ( اين اصطلاح اوست ) « كيان » بيمارترين ست و كابوس هاي ش ديدني تر ، چون اين كابوس ها از دل خواب هاي ش مي آيند بيرون و جلوي چشم ش جان مي گيرند . فقط كافي ست بهت زده شود و دهن ش كمي باز شود ، همه چيز هماني مي شود كه نبايد بشود . در عين حال به نظرم « كيان » يكي از جذاب ترين زن هايي ست كه سينماي ما تا به حال ديده ، نه آن زن سنتي خانه دار ست كه سبزي پاك مي كند ، نه زن روشنفكري كه فقط دستور مي دهد و قهوه مي خورد . آدمي ست مثل همه ، با همه ي گرفتاري هاي يك آدم كه در عين حال مي كوشد بفهمد كيست . « شايد وقتي ديگر » اگر هنوز خوب ست و تازه ست ، لابد يك دليل ش هم مي تواند اين باشد كه دارد يك زندگي را نشان مي دهد و خب ، زندگي زني مثل « كيان » هم حسابي جذاب ست . شما اين جور فكر نمي كنيد ؟
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

رهايي در كم تر از سي ثانيه ...


بين فيلم نامه نويس ها ضرب المثلي هست كه مي گويد از روي فيلم نامه ي خوب مي شود يك فيلم خيلي خوب ساخت . فيلم نامه ي « مخمصه » نوشته ي « مايكل مان » ( كه خود استاد هم آن را ساخت ) نمونه يي ست كه نشان مي دهد اساتيد فيلم نامه نويس درست گفته ند . از « مخمصه » دو ترجمه ( و در حقيقت دو نسخه ) به فارسي ترجمه شده ؛ اولي را « حميد گرشاسبي » ترجمه كرده بود كه در شماره ي 4 ماه نامه ي « فيلم نگار » در آمد و اين دومي را هم « مهدي ارجمند » كار كرده كه انتشارات « نقش و نگار » چاپ ش كرده و توصيه مي كنم اگر حوصله داريد هر دو تا را پيدا كنيد و بگذاريد جلوي تان تا چيزهاي خوب و درست حسابي يي دست تان بيايد و راز و رمز كار « مايكل مان » را بفهميد . اين دو نسخه تفاوت هايي با هم دارند كه حسابي آموزنده ست و هزار چيز مي شود ازش بيرون كشيد . حتا اگر يك ذره دل تان براي فيلم نامه مي رود ، خواندن « مخمصه » را از دست ندهيد . به هزار و يك دليل « مخمصه » فيلم نامه ي خوبي ست ؛ يكي هم اين كه چنان شخصيت پردازي درستي دارد كه كيف مي كنيد وقتي آن را مي خوانيد ، يكي ديگر هم ديالوگ هاي درخشان آن ست كه خيلي ها هلاك آن تكه هاي پينگ پونگ وارش هستند . غير اين ها يك نكته ي عالي هم دارد كه حسابي به كار فيلم نامه نويس هاي ما مي آيد ؛ اين كه مي شود همه چيز را با ديالوگ نگفت و تصوير يك جاهايي خيلي بهتر از ديالوگ ست . « مخمصه » همه ي اين ها را دارد كه خوب ست و جذاب ست و نفس گير . راستي يك وقتي ( يكي دو سال پيش ) مي گفتند « حاتمي كيا » مي خواهد يك « مخمصه » ي ايراني به سبك خودش بسازد ، كسي خبر ندارد آن قصه چه بود و چه شد و چرا به انجام نرسيد ؟
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

چنين گفت جان فورد ...


اين تكه از حرف هاي « جان فورد » را درباره ي زن ها بخوانيد . قضاوت ش با خودتان . فقط مي ماند اين كه ترجمه ي اين تكه را به « امير قادري » پيشكش مي كنم ، آن هم به هزار و يك دليل كه خودش بهتر از بقيه مي داند :

زن ها ؟ از من درباره زن ها چيزي نپرسيد . زن ها را نمي شناسم . با زن هاي زيادي بوده م ، با خيلي هاي شان روابط دوستانه داشته م ، اما اعتراف مي كنم كه آن ها را نمي شناسم . زن ها را نمي شود شناخت . زن ها را فقط مي شود احساس كرد . بايد لمس شان كنيد تا مطمئن شويد كه هستند . حتا اگر سال ها با يك زن زندگي كنيد هم نمي توانيد مدعي شويد كه او را مي شناسيد . زن ها را نمي شود شناخت ، اما مي شود دوست شان داشت . هيچ وقت هم مطمئن نباشيد كه آن ها هم دوست تان دارند . آن لبخندهاي احمقانه و حرف هاي احمقانه تري مثل « عزيزم ، خيلي دوست ت دارم » را هم دور بريزيد . به جاي اين ها با زن ها معامله كنيد . آن ها تجرهاي خوبي هستند ، اما شما هم بايد تاجر خوبي باشيد ، وگرنه كلاه گشادي سرتان مي رود . دوست شان داشته باشيد ، ولي عاشق شان نشويد چون وقتي بفهمند عاشق شان هستيد ، دست به هر كاري مي زنند تا بدبخت تان كنند . پيشنهاد مي كنم هيچ وقت عاشق نشويد ...
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ اسفند ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

بوگارت لعنتي ...


خيلي سال پيش ( چند سال ؟ ) كه « كازابلانكا » را براي بار اول ديدم ، حسابي دمغ شدم . داستان فيلم را قبل از ديدن از بر بودم ؛ كلي يادداشت ريز و درشت هم درباره ش خوانده بودم ، اما وقتي تمام شد غم دنيا آوار شد روي سرم . آن موقع دوست داشتم داستان يك جوري پيش برود كه « اينگريد برگمن » و « همفري بوگارت » به هم برسند . به نظرم اين دو تا انگ هم بودند و همان جور كه يك بار « رضا كيانيان » جايي نوشته بود ، وقتي « بوگارت » قلب ستاره يي را تسخير مي كرد ، خيلي ها با او هم ذات پنداري مي كردند و دليل ش هم اين بود كه آن ها هم عاشق آن ستاره بودند . يادم ست آن وقت ها حتا داشتم خودم را قانع مي كردم كه « كازابلانكا » اصلا فيلم خوبي نيست . وقتي هم كه « برگمن » را مي ديدم كه رو به « بوگارت » مي گفت ما يه وقتي همديگه رو دوست داشتيم ... دل م رسما آتش مي گرفت . اما حالا سال ها گذشته ( چند سال ؟ ) و فيلم را بهتر مي فهم م ، در واقع در اين سال ها هر وقت تماشاي ش مي كنم فكر مي كنم تازه دارم آن را مي فهم م .ديروز صبح وقتي يكي را ديدم كه يك وقتي دل م براي ش مي تپيد و آتش مي گرفتم از ديدن ش ، فقط به هم نگاه كرديم . چشم در چشم . من سوار ماشين بودم و او پياده در ترافيك سنگين جردن منتظر يك ماشين . مي شد كه به راننده بگويم صبر كند و او هم سوار شود ، دست كم تا يك جايي از راه مي شد كه هم مسير باشيم . اما « بوگارت » لعنتي كار را خراب كرد . وقتي چشم به چشم هم دوخته بوديم و به قول « ايرج كريمي» از كنار هم مي گذشتيم ( راستي عجب فيلم درخشاني بود ، خوب شد كه دو بار ديدم ش ) فقط ديالوگ « برگمن » يادم افتاد ، ما يه وقتي همدگه رو دوست داشتيم و از سر بد جنسي توي ذهن م وقتي را حسابي كشيدم تا سر كوچه ي روزنامه رسيدم . چه مي شود كرد ؟ دوست داشتن « بوگارت » اين مكافات ها را هم دارد ...
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

وقتي حرف مي زنيم ، از چه حرف مي زنيم ؟


... دو نفر با هم حرف مي زنند . كي هستند ؟ چه كاره ند ؟ همديگر را چه قدر مي شناسند ؟ چه اهميتي دارد ؟ مهم اين ست كه حرف مي زنند و با مزه حرف مي زنند . كجا هستند ؟ لابد توي يك خانه . زير يك سقف . اين هم اهميتي ندارد . مهم حرف هاي شان ست :

ـ عجله دارين ؟
ـ كار خاصي ندارم
ـ زن كه خونه نباشه خونه خلوته
ـ خونه ي خلوت چيز خوبيه
ـ ولي من دوست ش دارم
ـ آدم نبايد هميشه احساساتي شه
ـ برسيم به كار ، قبوله ؟
ـ خونه ي خلوت جاي كار نيست
ـ لابد شوخي مي كنين ؛ نه ؟
ـ عصبانيت هم چيز خوبي نيست
ـ يه پيشنهادي به ت مي كنم كه نتوني رد كني
ـ من عاشق پدر خوانده م ، بفرمايين ...
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳۸۱
برچسب‌ها :