شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چگونه فيلم نامه بنويسيد ؟

اول از همه بايد هدف تان را معلوم كنيد . مي خواهيد براي چه فيلم نامه بنويسيد ؟ براي خودتان ؟ براي يك كارگردان ؟ براي يك تهيه كننده ؟ قضيه كاملا جدي است .
اصلا آن را شوخي نگيريد .مساله ي آبرو و اين چيزها در ميان است . اگر مي خواهيد براي خودتان فيلم نامه بنويسيد كه اصلا مشكلي نيست . يك موضوع غير قابل ساخت را برداريد و شروع كنيد به نوشتن و تا مي توانيد سكانس هاي معروف ( شاهكارهاي ) تاريخ سينما در آن جا بدهيد . از فيلم هاي خوبي كه كارگردان هاي خوب ساخته اند ، سكانس هايي را كه دوست داريد بدزديد . اصلا خجالت نكشيد . فيلم هاي « آلفرد هيچكاك » را هم فراموش نكنيد چون بانك بزرگي هستند كه دستبرد زدن به آن ها آدم را ثروتمند مي كند ( ما هم به سنت بهروز افخمي قبل از همه فيلم نامه ي « بدنام » را توصيه مي كنيم ) . اما اگر قرار است براي يك كارگردان فيلم نامه بنويسيد اول برويد سراغ او . فيلم هاي قبلي اش را ببينيد ؛ كارگردان هاي مورد علاقه اش را بشناسيد و از درون مايه ها و مضمون آثارش چيزهايي را بدزديد . حتا اگر يك سكانس معروف از فيلم هاي قبلي اش را مو به مو روي كاغذ بياوريد هيچ مشكلي پيش نمي آيد ، تازه جاي پاي شما در « سينماي حرفه يي » مستحكم تر مي شود . ولي اگر مي خواهيد آن را پيش يك تهيه كننده ببريد باز هم قضيه فرق مي كند . بايد بدانيد كه تهيه كننده ي محترم چه جور فيلم هايي را تهيه كرده . فرض كنيد او ادعا مي كند كه « فيلم هاي بفروش فرهنگي » ( اين هم از آن تركيب هاست ) توليد مي كند . بنابراين بهتر است شما هم يك فيلم نامه ي جوان پسند بنويسيد و پيش اش ببريد . تا مي توانيد قصه را احساساتي كنيد . از چيزهايي مثل « شب » و « برهنه » و « رز » و اين چيزها حتما استفاده كنيد . سكانس هايي را براي استخر و رقص درنظر بگيريد . شخصيت اصلي تان بهتر است به صداي «استينگ » علاقه داشته باشد ، « جيم موريسن » هم بد نيست ، يا دست كم به آوازهاي « كريس دي برگ » ، يا « ليونارد كوهن » گوش كند . درست است كه ديگر « پينك فلويد » مد نيست و فقط شيفتگان اش آن را با جان و دل گوش مي دهند اما اگر از « ديوار » استفاده كنيد بد نيست . كاري كنيد كه شخصيت اصلي تان مدام تكه يي از اين آلبوم را زمزمه كند . (البته اگر در نامه هايش هم از اين ترانه ها استفاده كند خوب است )
ديگر كفايت مي كند . شما اين كارها را بكنيد ، حتما موفق مي شويد . به شما قول مي دهم .
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

از همه ممنون

بچه ها كولاك كرده اند . اساسي حال داده اند . از همه شان و بقيه كه لطف دارند ممنون ام. استاد سينا ممنون ام . نيما جان لطف كردي !   
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

چگونه بليت نمايش خصوصي فيلم ها را به دست آوريد ؟


كار سختي نيست . اصلا كار سختي نيست . فقط كمي پرس و جو لازم دارد . كمي هم رو و چيزهاي ديگري كه ضرورتي ندارد اين جا از آن ها نام ببريم .
اول از همه بايد ببينيد اين نمايش هاي خصوصي را چه كسي برگزار مي كند . تهيه كننده ؟ كارگردان ؟ پخش كننده ؟ يا يك نشريه ي وزين سينمايي ؟ به هر حال اين موارد با هم متفاوت اند ؛ هر چند نتيجه شان يكي است .
سعي كنيد يك دوست يا آشنا را جلوي در سينما پيدا كنيد . اگر يك بازيگر باشد بهتر است ؛ حتا يك بازيگر تلويزيوني . اگر بازيگر همان فيلم باشد كه ديگر نان تان توي روغن است . اگر نتوانستيد اين كار را بكنيد دنبال كارگردان آن فيلم بگرديد . اگر پيدايش كرديد مخ اش را بخوريد ، زمين و زمان را به هم ببافيد . از فيلم هايش تا مي توانيد تعريف كنيد و بگوييد بزرگ ترين فيلم سازان جهان را توي جيب اش جا مي دهد . اين حرف ها دل سنگ را آب مي كند ؛ دل آقاي كارگردان كه سهل است . اما اگر از بخت بد كارگردان را هم نديديد دست به دامن مشهورترين منتقدي شويد كه آن دور و بر است ؛ خصوصا منتقدي كه معمولا نقدهاي مثبتي راجع به فيلم هاي آن كارگردان نوشته است . كمي از نوشته هاي او تعريف كنيد و اگر شد شماره تلفن اش را بگيريد و قول بدهيد در كلاس هاي نقد و تحليل فيلمي كه برگزار مي كند شركت مي كنيد . بعد هم قضيه را مطرح كنيد . به هر حال يك اتفاقي مي افتد !
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

چگونه امضاي سينماگران را به دست آوريد ؟

اين را كه هر بچه اي مي داند . گفتم بچه و يادم آمد كه اگر بچه باشيد يا بچه اي همراه تان باشد ، كارتان راحت تر پيش مي رود .
شرط اول اين كار خونسردي است . سعي كنيد زيادي ذوق زده نشويد . هي آب دهان تان را قورت ندهيد و نفس تان هم به شماره نيفتد . شرط دوم اين است كه باور كنيد هنرپيشه ها و كارگردان ها هم مثل خود شما هستند ؛ از آسمان پايين نيامده اند و هاله يي از نور دور صورت شان نيست . اگر اين دو شرط را داشتيد آن وقت جلو برويد و دفتري يا كتابي را كه مي خواهيد امضا كنند جلوي شان بگيريد ، بعد با لبخند خواهش كنيد چيزي به يادگار بنويسند . آن وقت آن ها هم لبخند متقابلي مي زنند و كاري را كه مي خواهيد انجام مي دهند . مساله ي مهم اما اين است كه كجاها مي توانيد اين امضاها را به دست بياوريد . اگر آدم بيكاري هستيد و وقت اضافه داريد بعد از ظهرها سري به « خانه ي سينما » بزنيد و شروع كنيد در آن حياط كوچك چرخ زدن . بالاخره بخت شما مي زند و يك كارگردان يا يك بازيگر از راه مي رسد . اگر در يكي از آن روزها جشن ، مراسم بزرگداشت ( مرده و زنده اش فرقي نمي كند ) يا هر مراسم ديگري هم برپا شود ، نان شما در روغن است و چه بسا آن روز يك دفترچه ي بزرگ دويست برگي را پر از امضا به خانه ببريد . اما اگر تمام سال را سرگرم كار و زندگي هستيد و فرصت نداريد ، حتما بايد يك روز را خالي بگذاريد و آن يك روز هم « روز ملي سينما » يا « جشن سينماي ايران » است . اگر آن روز خودتان را به محوطه ي آن جشن عظيم ( اسكار سينماي ايران ) برسانيد بخت بلندي داريد وحسابي كاسب هستيد . آن قدر هنرپيشه و كارگردان آن جا هست كه سهميه ي يك سال تان را پر مي كند . اصلا بايد دودفترچه ي دويست برگي همراه تان ببريد . ضمنا پيشنهاد ما اين است يك همراه هم داشته باشيد ، چون تنهايي نمي توانيد دنبال هنرپيشه ها و كارگردان ها بدويد .
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

رفقا خوش باشيد !


رفقای عزيز من در هفته نامه ی وزين سينمای نو اصلا دوست ندارند دست از کارهای غير فرهنگی شان بردارند . وقتی سوم مرداد ماه يادداشتی نوشتم و گفتم که رضا فرمانفرما ، ساكن كاليفرنيا وجود خارجي ندارد ، منتظر بودم رفقا در رفتارهاي غيرفرهنگي شان اندكي تجديد نظر كنند . دوست عزيز من كه قسمت خبر و گزارش سينماي نو را اداره مي كنند ، مدتي است كه دارند مطالب بي مزه يي مي نويسند ؛ آن هم با يك اسم جعلي و عملا مردم را سر كار گذاشته اند . آقايان و خانم هاي زيادي كه گمان كرده اند رضافرمانفرما يك موجود حقيقي و ساكن امريكاست ؛ ايميل هاي زيادي برايش زده اند و از او سوال كرده اند . اما خبري كه امروز شنيدم و كله ام واقعا سوت كشيد اين بود كه بهمن قبادي به رفقا گفته كه در يكي از سفرهايش فيلم نامه يي را به مارتين اسكورسيزي داده تا بخواند و حالا اگر امكان دارد رفقا از رضا فرمانفرما بخواهند كه سفارش او را به اسكورسيزي بكند تا اگر شد تام كروز هم آن فيلم نامه را بخواند .
رفقا ، فكر نمي كنيد كه داريد زياده از حد بامزه مي شويد ؟ هر چيزي حدي دارد ، هر كسي هم حدي دارد . با اين كارها هيچ وقت آدم هاي مهمي نمي شويد . البته به من ربطي ندارد ولي در يك مجله ي فرهنگي بايد آدم هاي فرهنگي كار كنند .
خوش باشيد رفقا !   
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

در زندان زنان بسته می شود ؟

بابک غفوری آذر : به نظر مي رسد فشارها بر روي فيلم «زندان زنان» هر روز بيش تر مي شود و اگر اين روند ادامه پيدا كند به احتمال زياد فيلم از پرده پايين كشيده خواهد شد. با آن كه نسخه ی فعلي آن بسيار تعديل شده است و با آن چه كه ابتدا تصميم بر ساختش بود تفاوت بسيار دارد اما هنوز حساسيت بر انگيز است و مي تواند دستاويزي براي مخالفان باشد تا به فيلم حمله كنند.
امروز (ديروز ) روزنامه ي كيهان در 2 ستون جداگانه به فيلم حمله كرده بود و عمل مسؤلان وزارت ارشاد در نمايش فيلم را مورد انتقاد قرار داده بود. روزنامه ی رسالت هم در مطلبي تقريبا مشابه ، خواستار واكنش قوه ي قضائيه در قبال نمايش فيلم شده بود. اگر بيانيه ي هفته ي گذشته ي جمعيت زنان انقلاب اسلامي را در كنار اينها بگذاريم ، مي توانيم به شكل گيري روندي براي مقابله با فيلم برسيم. فعلا فرصت را براي تماشاي زندان زنان از دست ندهيد.   
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

شنبه روز بدي بود ...

ديشب خواب عجيبي ديدم . همان خوابي كه دو بار ديگر هم ديده بودم . هربار هم درست مثل امروز وقتي از خواب پريدم حوصله ي هيچ كاري نداشتم . چاره ي اين خواب بد صداي ليونارد كوهن بود . خواب تكراري ترانه ي تكراري مي طلبد ، خصوصا اگر آن ترانه اين باشد .
اين بند ترانه را از صبح بارها خوانده ام و تا همين حالا كه آمده ام خانه هنوز روي زبان ام است .


I loved you for a long long time . Iknow this love
is real . it don't matter how it all went wrong . That
don't change the way I feel . And I can believe that
time's gonna heal this wound that I'm speaking of .
...There ain't no cure for love


نرسيده به خانه ، سري زدم به دوست كتاب فروش ام و او هم كه ديد دنيا بر وفق مرادم نيست ، دوباره تشويق ام كرد كه كريستيان بوبن بخوانم . كه حضور ناب را از سر تا ته يك نفس بخوانم . كتاب را برداشت و گفت : ببين چه مي گويد ؟ و خواند :‌ پشت پنجره ايستاده ام و ياد كساني در خيال ام جان مي گيرد كه دل ام براي شان تنگ شده است . با آن ها براي ديدن درخت از پنجره به بيرون خم مي شوم ، ولي وقتي قد راست مي كنم ، باز تنهاي تنها مي مانم.
عجب روزي ست امروز . عجب خواننده يي ست كوهن . عجب نويسنده يي ست بوبن .





  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

در مورد نگين چي مي گين ؟


وقتي به وبلاگ خسروي عزيز سر زدم ، ديدم يادداشت و در واقع نظر جمع و جورش در مورد نگين را نوشته . حقيقت اش خوشحال شدم ، چون خودم حوصله ي نوشتن نداشتم . به عنوان يك تماشاگر شهادت مي دهم او فيلم را درست ديده . چه نظري دقيق تر از اين مي توان داد :

هيچ چيز در نگين ، سر جاي خودش نيست. وقتي كه محسن شاه ابراهيمي براي طراحي لباس زندان از رنگ هاي گرم استفاده مي كند يا موسيقي محمد رضا عليقلي حتا خاطره ي خوش نرگس را هم براي بيننده ضايع مي كند، چه انتظار ديگري از فيلم مي توان داشت؟ فيلم ناخواسته به بالماسكه اي براي بازيگران معروف بدل شده است. تيپ سازي هاي فيلمنامه ي اصغر هاشمي، متاسفانه نتوانسته اصول اوليه همين تيپ ها را هم ارائه دهد. با اين تيپ ها بازيگران اصلي در غالب موارد به هجو خود مي رسند. بدترين مورد اين كاراكترها هم، كاراكتر اصلي و بازي بسيار بد گلچهره سجاديه در اين نقش است .   
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

چگونه يک منتقد سينما شويم ؟

اين که سوال کردن ندارد ؛ همان طور که بقيه شدند . برای منتقد شدن چند راه پيش روی شماست : اول اين که فاميل نزديک يا دوست يا آشناي يك منتقد سرشناس باشيد و منتقد سرشناس شما را با خودش به دفتر يكي از نشرياتي كه آن جا قلم مي زند ببرد و كلي درباره ي شما و نوع نوشتن تان حرف بزند . اين طوري ممكن است مسوول آن نشريه گل از گل اش بشكفد و از شما تقاضاي مطلب بكند . دوم اين كه سعي كنيد با سردبير يك نشريه ي سينمايي يا مسوول قسمت نقد آن نشريه و يا مسوول صفحه هاي سينمايي يك روزنامه ( اگر پر تيراژ باشد بهتر است ) طرح دوستي بريزيد . تا مي توانيد با او دوست شويد و دل اش را به دست آوريد . قول مي دهم سر ماه نشده به شما پيشنهاد مي كند براي آن نشريه مطلب بنويسيد . سوم اين كه به يكي از كلاس هاي نقد و تحليل فيلمي برويد كه منتقدان اسم و رسم دار آن جا تدريس مي كنند . هميشه زود سر كلاس حاضر شويد و ديرتر از همه بيرون برويد . هميشه سعي كنيد يك هفته قبل خبردار شويد كه استاد منتقد قرار است چه فيلمي را نمايش دهد و درباره اش بحث كند . بعد ببينيد كه آيا خود استاد درباره ي آن فيلم نقدي نوشته يا نه ؛ اگر نوشته بود آن را از زير سنگ هم كه شده گير بياوريد و بخوانيد . حتا اگر مي توانيد آن را واو به واو حفظ كنيد و سر كلاس كلمه به كلمه به زبان آوريد . ضمنا وسط حرف هاي تان چند باري اشاره كنيد كه استاد چند سال قبل در اين مورد مطلبي نوشته اند . مطمين باشيد استاد هم رسم شاگردنوازي را بلد است .
به نظرم كافي است . اگر اين سه راه را امتحان كرديد و منتقد سينما نشديد حتما با ما تماس بگيريد .
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

فيلم های بد چرا ساخته می شوند ؟

چرا دنبال جواب های سخت يا فلسفی مي گرديد ؟ قضيه خيلي ساده تر از اين حرف هاست . هيچ كارگرداني ، حتا اگر فيلم بد بسازد ، قبول نمي كند كه فيلم اش بد است . بعكس ؛ اگر زياد روي حرف تان پافشاري كنيد ممكن است به بي سواد بودن و نفهم بودن متهم تان كند . اما اگر كارگردان آدم باكرامتي باشد فقط به چشم هايتان زل مي زند و چيزي نمي گويد .
فيلم هاي بد بايد ساخته شوند . به هرحال ، اگر آن فيلم ها نباشند كه نمي شود تفريح كرد . جدا از اين ، در نبود فيلم هاي بد چگونه مي توان فيلم هاي خوب را تحسين كرد ؟ تازه اين در صورتي است كه فراموش كنيم چند تهيه كننده ي سرشناس در مملكت مان هستند كه فقط فيلم هاي بد توليد مي كنند و دليل شان هم اين است كه چنان فيلم هايي در شهرستان فروش مي كند . خودتان كلاه تان را قاضي كنيد : اگر سالي به جاي پنجاه فيلم مخلوط ، فقط پنج فيلم خوب روي پرده ي سينماها مي رفت ، زندگي چه قدر سخت مي شد ؟ سالن هاي سينما سوت و كور مي شدند ( حالا نشده اند ؟‌ ) سينماگران سراغ شغل هاي آبرومندانه اي مي رفتند و بالاخره منتقدها هم بيكار مي شدند .
بنابراين بهتر است همگي دست به دعا برداريم و از خداوند به خاطر وجود كارگردان هاي بد و تهيه كننده هايي كه فيلم بد مي سازند تشكر كنيم .
الهي آمين .
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

خاك سرخ

“خاك سرخ” حاتمي‌كيا از نخستين چهارشنبه‌ي مهر ماه به روي آنتن مي‌رود
به گزارش ايسنا ، سريال تلويزيوني ”خاك سرخ” كاري از گروه حماسه و دفاع شبكه اول سيما و به كارگرداني ابراهيم حاتمي‌كيا از ابتداي مهر ماه سال جاري روزهاي چهارشنبه از اين شبكه پخش مي‌شود .
قصه‌ي اين مجموعه در روزهاي ميانه سال 1358 شروع مي‌شود كه، ليلا عظيمي تنها فرزند خانواده اصيل تهراني كه مادرش را در چهار سالگي و پدرش را به تازگي از دست داده است در آستانه مراسم ازدواج خود و سعيد قرار دارد، عمه و عمو و تمام بستگان ليلا مي‌كوشند فضاي شادمانه اين دوران را كامل كنند اما ناگهان با ورود مردي كه خود را دوست مرحوم عظيمي معرفي مي‌كند و مي‌گويد: كه ماموريتش يافتن خانواده واقعي ليلاست، همه چيز دگرگون مي‌شود، ليلا همراه سعيد براي يافتن خانواده‌اش به خرمشهر مي‌رود و اين زماني است كه نخستين شراره‌هاي جنگ بر سر شهر باريدن گرفته است...
بازيگران: پرويز پرستويي ، مهتاب كرامتي ، هما روستا ، لاله اسكندري ، حبيب رضائي ، بهناز جعفري و...

عين خبر را در ايسنا هم مي توانيد ببينيد . ولي من كارتان را راحت كردم .
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

ژان لوک گدار می گويد :


به نظر من نبايد عاشق يک فيلم شد . بايد عاشق يک زن شد ؛ نه يک فيلم . فيلم را که نمی شود بوسيد .

ژان لوک گدار / ژوين ۱۹۶۹

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

هيچکاک می گويد :


به طور کلی از تخم مرغ متنفرم .
بعدش هم از سس توی شيشه . وحشتناک ترين صدای دنيا ؛ صدای دستی ست که به ته شيشه ی سس کچاپ می خورد ؛ تا يک چيز بی ريخت قرمز تيره ؛ از گلوی بطری بيايد بيرون و بريزد روی سيب زمينی های سرخ شده ی بی گناه .

آلفرد هيچکاک / آوريل ۱۹۶۶

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

اوني كه به ما نپريده بود ...


از قديم گفته اند هر کسی اگر سرش به کار خودش گرم باشد بهتر است . اما بعضی ها که در ظاهر سنگ قديمی ها را به سينه می زنند ترجيح می دهند خودشان را نخود هر آش بکنند . آخرين نمونه ی اين نخود يافت شده آقايی هستند به اسم س. م که گويا خودشان را شاعر مي دانند ( ايشان هشتاد سال بعد از نيمايوشيج دلبسته ی غزل و قصيده هستند ) و ترانه هايی را هم ( آن هم چه ترانه هايی ) برای دکتر محمد اصفهانی و باقی خوانندگان پاپ مقيم مرکز سروده اند . حضرت ايشان در يک گفت و گوی تاريخی در روزنامه ايران ( ۱۸ مرداد ) هر چه بد و بيراه بلد بوده اند نثار فيلم های تايتانيک و ترميناتور و در وهله ی بعد هاليوود کرده اند . اولا به نظر می رسد ايشان در طول عمر گوهربارشان فقط اين دو فيلم را ديده اند و خبر ندارند هاليوود فيلم های ديگری هم می سازد .ثانيا چه کسی گفته اين فيلم ها بد هستند ؟ اگر ايشان نمی دانند که ترميناتور ادامه ی منطقی نظريات فريدريش نيچه است به ديگران چه ربطی دارد ؟ ثالثا ايشان دير رسيده اند . دوره ی اخ و تف نثار فيلم های هاليوودی کردن گذشته و بايد زودتر از اين ها فضل شان را آشكار مي كردند . رابعا چه ربطي دارد كه با جوب تايتانيک و ترميناتور نسل جوان را بكوبند ؟ آقا جان ؛ سينما بازيچه نيست كه هر كسي سرش را پايين بيندازد و به آن فحش بدهد . اگر نسل جوان شعر زمستان اخوان ثالث را حفظ نيست ( اصلا چرا بايد از بر باشد ؟ زور است ؟ ) تقصيرجيمز كامرون است ؟ چرا حرف هايي مي زنيم كه ديگران بخندند ؟
به نظر شما حكايت ما حكايت همان بيت معروف نيست كه مي گويد :
اوني كه به ما نپريده بود
كلاغ ور پريده بود ...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

کتابخانه


تجسمِ يك كتاب يا كتابخانه اين روزها كار سختي نيست . شايد دوره يي كه گوتنبرگ نخستين كتاب را منتشر كرد كسي گمان نمي برد روزگاري تعدادِ كتاب ها آن قدر زيادشوند كه كتابخانه ها به وجود آيند .
كتابخانه ها معمولن بيشتر از يك طبقه هستند ، گاهي دو طبقه و گاهي بيشتر . دم درِ ورودي پيرمردي و گاهي ميانسالي مي نشيند . مواظــب است كسي كتاب ها را بدونِ اين كه مْهر زده شوند بيرون نبرد .
داخل كتابخانه ها آدم هايِ مختلفي را مي توان ديد بعضي آدم ها معلومات در چشم هايشان معلوم است وبعضي ديگر هرچه به چشـم هايشان زل بزنيم اثري از كتاب در آن ها ديده نمي شود .
كتابخانه يِ اول جايِ خوش آب و هوايي ست ، دور و برش پْر است از درخت و سبزي و همه يِ اعضايِ كتابخانه مدتي از وقتٍ خود را زيرِ درخت ها سپري مي كنند .
كتابخانه يِ دوم جايِ پرتي ست ، انتهايِ يك كوچه يِ بن بست ، يكي از آن خانه هايِ قديمي بوده كه به كتابخانه تبديلش كرده اند ، آن جا اثري از درخت نيست .
و كتابخانه يِ سوم جاي شلوغي ست :از همان اول كه وارد كتابخـانه مي شوي ، مي بيني يكي بيــرون مي آيد و يكي ديگر داخل مي شود . كتاب هايي كه بيـرون مي روند شكل هايِ متفاوتي دارند ، بعـضي بازاري هستند و بعضي روشنفكرانه به نظر مي رسند – خصوصن روي جلدٍ بعضي كتاب ها نشـان مي دهد كه چه جور كتابي ست . آدم هايي هم كه كتاب ها را مي برند شكل هايِ متفاوتي دارند ، بعـضي موهايِ كوتاه دارند و ريششان را ماشين مي كنند بعضي هم موهايشان به كمرشان رسيده و با كٍش مويشان را مي بندند . اما تعجبي ندارد ، به هر حال كتابخانه يك جايِ عمومي ست .
كسي وارد كتابخانه يِ دوم مي شود . كتابدار كتابخانه يِ دوم نيم خيز مي شود و به كسي كه وارد شده نگاه مي كند .كسي كه وارد شده با دو دلي به همه جا نگاه مي كند .كتابخانه خاك گرفته ست .كسي كه وارد شده به يكي از قفسه ها فوت مي كند . خاك بلند مي شود .كتابدار دوباره رويِ سندلي مي نشيند . سرفه اش گرفته است .
كتابخانه ها معمولن جايي هستند كه مي شود در آن جا نشست و كتاب خاند، ياكتاب امانـت گرفت . كسي به كتابخانه نمي رود كه با كپـه هايِ خاك روبرو شـود؛ براي ديدنِ كپه هايِ خاك جاهاي ديگري هم هست .
شايد در كتابخانه يِ اول كسي برگه دان ها را زير و رو مي كند . آن جا،در كتابخانه يِ سوم ، نفس كشيدن سخت شده ست .كتابدارِ كتابخانه يِ دوم سرفه مي كند .حس مي كند گلويش مي خارد .
دختر جواني كه وارد كتابخانه يِ اول شده ، رويِ يكي از سندلي ها نشسته و هر چنددقيقه يك بار ساعتش را نگاه مي كند .
كسي كه واردِ كتابخـانه يِ دوم شده ، يك پسرِ جوان است . حدودن هـم سن و سالِ همان دختري كه در كتابخانه يِ اول منتظرش نشسته .
اين كه آدم ها به هر دليلي كتابخانه ها را محلِ قرارهايـشان بگذارند هيچ موردي ندارد اما اين كه هر كدام يك گوشه منتظر ديگري باشــند مي تواند باعث تفريحِ آن هايي شود كه دارند اين را مي خانند .
من هم مثل خيلي هاي ديگر گذرم به كتابخـانه ها مي افتد ، حتا آن جا كمي هم استراحت مي كنم .گاهي هم با ديگـران قرار مي گذارم ،البته نشاني كتابخانه را كامل و دقيق قبلن داده ام و خيالم راحت است . بنابراين با خيالِ راحـت كتابي را كه امانت گرفته ام باز مي كنم و مشغولِ خاندن مي شـوم . سعي نمي كنم زياد به آن كتابداري كه تازه آمـده و دوسـت دارد سرِ صحبت را باز كند محل بگذارم ؛ مطلقـن دوسـت ندارم با يك كتابدار دوست شوم . به نظرم همــه يِ حرف هايش در حد كلي گويي ست و بدتر از آن اين كه سعي مي كند بيخودي بخندد .
ساعت چند است ؟ چرا نيامد ؟
كتابخانه يي كه من عضوش هستم نه پر از درخـت و سبـزي ست و نه شـلوغ و پْر از آدم . خلوت است و پر از كتاب و ميز و سندلي .
كتابدار كتابخانه يِ دوم به صرافت اين افتاده كه چرا كتاب ها پر از خاك شده اند . لابد به صرافتٍ اين هم مي افتد كه چطور بعـد از اين همـه مدت كسي از كنارِ اين كتابخانه رد شده است .
دختر جواني كه واردِ كتابخانه يِ اول شده با نگراني چرخيدنِ عقربك هايِ ساعتـش را نگاه مي كند .
پسر جواني كه واردِ كتابخانه يِ دوم شده از شدتِ عطسه هايِ پشتٍ سرِ هم اشكش درآمده و دنبالِ دستمـالي مي گردد كه اول چشـم ها و بعـد بينيـش را پاك كند .
من هم كتاب را بستـه ام و دارم به كتابدار نگاه مي كنم ، اول چشم هايش را ريز مي كند و بعد چشمك مي زند .من هم بايد همين كار را بكنم ؟ چشم هايم را ريز مي كنم و بعد چشمك مي زنم . اشتباه نمي كنم سدايِ اوست كه مي گويد ايـن كارها چيسـت . جوابي نمي دهم . بلند مي شوم . كيفـم دسـتٍ اوسـت .قيافـه يِ كتابدار دمغ است . دوباره چشمكي مي زنم و اين بار شانه هايم را بالا مي اندازم .
كتابخانه ؟ اگر از من مي پرسيد جايِ عجيبي ست !   
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

معذرت


به دلايل فنی مجبور شدم مطلب چهارشنبه را پاک کنم ؛ از همه ی آن هايی که پيام گذاشته بودند معذرت می خواهم .   
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

 

نويسنده دست هايش را به هم ماليد و گفت همه يِ نويسنده ها از عشق و نفرت و مرگ و زندگي مي نويسند ؛ پس من چه بنويسم ؟ دوست دخترش گفت از خودت بنويس عزيزم . مادرش گفت عروسم راست مي گويد . نويسنده آبِ دهانش را غورت داد و گفت از خودم مي نويسم :
مردي كه شلوارِ جين پوشيده بود و سيگار مي كشيد مدام رويِ كاغذ مي نوشت : مي نوشت و خط مي زد .خط مي زد و پاره مي كرد. پاره مي كرد و دوباره مي نوشت. بعد سيگارش تمام شد . به جا سيگاري نگاه كرد . بيست سيگار كشيده بود . زياد بود ؟ . دوست نداشت سرطا ن بگيرد . غمگين شد . به نوشته اش نگاه كرد . در نوشته اش نويسنده يي كه دنبالِ موضوع مي گشت دست هايش را به هم مي ماليد.
نويسنده و دوست دخترش حرف مي زدند :
بالاخره كي ؟ ؛ با كدام پول ؟؛ تو بابت نوشته هايت پول نمي گيري ؟؛ فكر مي كني من هم جزو پيرمرد ها هستم ؟؛ اين به من ربطي دارد ؟؛ يعني خدا حافظ ؟
دو نفر از هم جدا شدند : يكي نويسنده بود يكي دوست دختر نويسنده .
نويسنده و ناشر در يك كافي شاپ قرار گذاشتند :
سلام . گفتم ديگر نمي آييد .عرضِ معذرت ! شرمنده ! يكي آمده بود كتابش را چاپ كنم . نشد . به جانِ عزيزت سود ندارد ! سـود به كنار فروش ندارد .سيـگار داري ؟نه ! خودم فنـدك دارم.بدتر از همـه حق التحرير مي خاهند !مي شود فقط سيگارتان را بكشيد ؟ ناشر چشم هايش را تنگ كرد. پكٍ عميغي به سيگارش زد . نويسنده در دودِ سيگار ناشر را نمي ديد . ناشـر خنـديد . پك ديگري به سيــگار زد و دوباره خنــديد . از جا بلند شـد در جاسيگاري سيگارش را خاموش كرد . سري تكان داد ورفت . هنوز داشت مي خنديد .
نويسنده و مادرش حرف مي زدند :
خب ؟ پول ! همين ؟ همين ! پولِ نوشته هايت ؟ كتاب ؛ مجله ؛ همين ! كه اين طور !
نويسنده و مادرش هر كدام به سويي رفتند .
نويسنده با پيرمرد حرف مي زد :
گفتيد نوشته هايِ شما را مي خرند ؟ اين كه گفتن ندارد!
نويسنده تنها در خيابان قدم مي زد .
آفتاب غروب كرده بود . در خيابان پيرمردي را ديد كه آهسته با زني قدم مي زد .
رييس اتحاديه يِ ناشران به پرسشِ نويسندگان پاسخ مي داد .كت و شلوار تميزي به تن داشت . به دختر هايِ خوشگلي نگاه مي كرد كه روي سندلي هايِ جلو نشسته بودند.سبيل هايِ سفيدش زير نورِ مهتابي برق مي زد . لب خند زد : نشرِ كتاب مشكلي ندارد . ما هر كتابي را چاپ مي كنيم .
نويسنده از ميان جمع د ستش را بالا برد . رييس اتحاديه يِ ناشران به دخترِ زيبايي لب خند زد .
نويسنده عصباني شد . جلو آمد . سيليِ محكمي به گوشِ رييسِ اتحاديه يِ ناشران نواخت : من يك نويسنده هستم !
روزي روزگاري دو نفر بودند . يكي نويسنده بود و يكي دوست دختر نويسنده .
بارِ اول : لب خند زدند . بارِ دوم : من نويسنده هستم . بارِ سوم : دوست دختر / دوست پسر شدند . بارِ چاهارم : نوشته هايت را خاندم . بارِ پنجم : اين قصه را برايِ تو نوشته ام. بارِششم : پس كي ؟ بارِ هفتم : نمي دانم !
قصه هايِ نويسنده دست به دسـت مي چرخيد .قصه ها با اين جمله تمام مي شد : هنوز دوستت دارم !
هر كتابي را كه باز مي كرد يا عشق بود يا نفرت ، يا مرگ بود يا زندگي .هر سيگاري را كه مي ديد يادِ سرطان مي افتاد . هر پولي را كه مي ديد يادِ پيرمرد ها مي افتاد . هر ناشري را كه مي ديد يادِ دخترهايِ خوشگل مي افتاد .هر چيزي را كه مي ديد يادِ چيزِ ديگري مي افتاد .
نويسنده دست هايش را به هم ماليد و گفت همه يِ نويسنده ها عاشقِ نوشتن هستند .
دوست دخترش گفت : من عاشقِ تو هستم .
نويسنده گفت : هنوز دوستت دارم !


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

دوستان ؛ واقعا كه !


حالا ما يك چيزي درباره ي بهروز افخمي نوشتيم ؛ بايد با ما اين جوري رفتار شود ؟ اصلا چرا اين دوستان عزيزي كه مدام نامه هاي الكترونيك مي فرستند در قسمت نظر دادن ها چيزي ننوشته اند ؟
همه ي اين ها فقط براي آن بود كه كم نياورم ؛ وگرنه همه مي دانند كه من كشته مرده ي شوكران هستم و خيلي بيشتر از بعضي ها اين فيلم را ديده ام . به جهت پز دادن خدمت اين دوستاني كه نامه داده اند عرض مي كنم كه شوكران را ديده ام . بدون اغراق بالاي ۲۴ مرتبه و هم سي . دي فيلم را دارم و هم نوار وي . اچ . اس آن را . دست كم ماهي يك بار هم آن را تماشا مي كنم . بنابراين يك جورهايي اصلا شيفته ي اين فيلم و چند فيلم ديگر افخمي هستم . اين وصله ها به هر كسي بچسبد ؛ به من يكي نمي چسبد . اين حرف ها را اصلا بايد مي نوشتم ؟ نمي دانم . گاهي بعضي نامه ها اعصاب آدم را به هم مي ريزد . دوستان ؛ واقعا كه !
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

باز هم رفاقت بچه ها !



واقعا بايد از بچه ها ممنون باشم . هم از خسرو نقيبی و هم از بابک غفوری آذر که دارند اين وبلاگ را جدی می گيرند . از آن ها ممنونم . يادداشت هايشان وقعا مايه ی دلگرمی من است.
دوستان حتما توجه کرده اند که اين وبلاگ نه تنها با سينماي ايران دشمني ندارد ، بلكه دوست هم هست . حالا قضيه ي اين حرف چيست ؛ بماند . يك چيزي است در همان مايه هايي كه بيژن مفيد فقيد در نمايش نامه ي جان نثار مطرح كرده بود . مفيد نوشته بود : يكي به يكي گفت چطوري ؟ گفت : اي بد نيستم !   
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

زمانه عوض شده ...

خيلي خوب است كه زاويه ي ديدها دارد عوض مي شود . يك زماني بود كه همه اخ و تف هايشان را نثار فيلم هايي مي كردند كه در ديار فرنگستان ساخته مي شد . سال هاي سال بعضي ها آن فيلم ها را ضد ديني مي دانستند و كارگردان هايشان را هم به كفر متهم مي كردند . اما حالا به قول « باب ديلن » عزيز ( كه با آن گيتارش و صدايش همه چيز را يك زماني به هم ريخته بود ) «‌ زمانه عوض شده … » و « حوزه ي هنري » ( پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامي ) كتابي چاپ كرده اند به نام « نشانه هاي معنوي در سينما » كه مجموعه ي 9 مقاله است درباره ي سينما . به اسم بعضي مقاله ها دقت كنيد : « كاربرد هاي فيلم در الهيات » ، « زيباتر از آن كه حقيقت نباشد : به سوي الهيات زيبايي شناسي فيلم » ، « مساله ي شر در فيلم معاصر » .
نويسندگان اين مقاله ها يا كشيش هستند يا مدرس الهيات . يكي شان دارد پروژه ي « سينما و معنويت » را پي مي گيرد و يكي شان دارد براي سازمان كاتوليك برنامه هاي تلويزيوني هلند برنامه ي « هنر و دين » را مي سازد . يكي ديگر از آن ها هم استاد دين و هنر دانشگاه جرج تاون است . خلاصه كتاب جالبي است كه نشان مي دهد « معنويت »
در فيلم هاي فرنگي از ميان نرفته و همه ي حرف و حديث ها درباره ي از دست رفتن معنويت يك جورهايي بي خود است .
مهم تر از همه براي من اين است كه « حوزه ي هنري » اين كتاب را چاپ كرده كه زماني كارگردان هايش اخ و تف شان را نثار فيلم هاي فرنگي مي كردند . به قول « باب ديلن » عزيز واقعا « زمانه عوض شده … »
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

لوگوي شمال از شمال غربي


سياوش عزيز که لوگو هم طراحی می کند ؛ لطف کرده و يک لوگو هم برای شمال از شمال غربی لوگو طراحی کرده .اگر دوست داريد اين لوگو را در وبلاگتان بگذاريد ، عجالتا به اين آدرس برويد و لوگوی من را برداريد تا خودم هم آن را اين جا بگذارم .   
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

نفرين ابدي بر خواننده ي اين برگ ها


اين يادداشت درباره ي رماني است به نام « نفرين ابدي بر خواننده ي اين برگ ها » كه « احمد گلشيري » آن را به فارسي ترجمه كرده و « نشر آفرينگان » منتشرش كرده است . اگر شما به گفت و گو نويسي علاقه داريد حتما اين كتاب را بخوانيد .

×××


« مانويل پوييگ » فقيد در چينه چيتا ( سينه سيتا ) ي ايتاليا درس سينما خواند ، اما تا آن جا كه خبر داريم فيلمي نساخت .بنابراين به نظر مي رسد درس هايي را كه او در سينما آموخت وارد رمان هايش كرد . از ميان رمان هايش هم تا آن جا كه خبر داريم فقط « نفرين ابدي بر خواننده ي اين برگ ها » به فارسي ترجمه شده است . اطلاعاتي هم كه هر ازگاهي در مقالات مربوط به پسامدرنيسم در ادبيات ديده مي شود ، تاكيد مي كنند كه رمان هاي او پسامدرن هستند . اما عجالتا ما در اين يادداشت كاري به اين مقولات نداريم .
مي دانيم فيلم نامه در سينما دو جزء دارد كه گفت و گو ( ديالوگ ) يكي از آن دو و شايد مهم ترين آن هاست . اين كه گفت و گو چنان منزلتي دارد به دلايلي بازمي گردد كه به آن ها هم خواهيم رسيد . گفت و گو خط داستان را پيش مي برد ، ابعادي از شخصيت ها را معرفي مي كند ، ريزه كاري هاي حوادث گذشته را شرح مي دهد ، حال و هواي داستان را تعيين مي كند و بايد متناسب با موقعيتي باشد كه شخصيت ها در آن قرار دارند . در « نفرين ابدي بر خواننده ي اين برگ ها » كنش شخصيت ها نيست كه آن ها را معرفي مي كند . از سوي ديگر بيان افكار « آقاي راميرز » يا « لري » و حتا گذشته ي اين دو به مدد گفت و گو پيش مي رود و از آن جا كه در درس هاي فيلم نامه نويسي بهترين گفت و گو ، گفت و گوي رودررو است ، سراسر رمان اين گونه پيش مي رود . به اين تكه دقت كنيد : ـ اين جا كجاست ؟ / ـ ميدون واشنگتنه ، آقاي راميرز . / ـ مي دونم ، مي دونم ، اما واشنگتن شو نمي دونستم ، جدي مي گم . / ـ واشنگتن اسم يه آدمه ، اولين رييس جمهور امريكا . / ـ آره شنيده م ، ممنون . ( ص 11 )
اما برسيم به اين كه رمان «‌ پوييگ » به مدد گفت و گو پيش مي رود و خواننده در متن كشمكش رمان است . خواننده ( خواننده ي نفرين شده ) با آگاهي از كشمكشي كه در پس زمينه ي رمان ديده مي شود چشم براه ايده هاي تازه تري است كه اين دو شخصيت ارايه مي دهند . « پوييگ » در اين آزمون هم خلق كشمكش مي كند و هم به حل آن مي پردازد . حرف هاي « راميرز » و « لري » جدا از اين كه معرف آن هاست در كليت رمان هم نقش محرك دارد و رمان در فصل هاي مختلف اش با ريتم مناسب و لازم پيش مي رود . از سوي ديگر ، براي تشريح وقايع گذشته و انگيزه هاي نهفته در رمان ، گفت و گو تنها چيزي است كه « پوييگ » مي توانسته به كار بگيرد . به زعم فيلم نامه نويسان ، آخرين گفت وگوها بايد به شدت قوي باشند . پايان گفت و گوهاي « نفرين ابدي بر خواننده ي اين برگ ها » به شدت تلخ و تاثيرگذار است و قدر مسلم اگر جز به صورت گفت و گو نوشته مي شد ، تاثيرش را از دست مي داد .
« نفرين ابدي بر خواننده ي اين برگ ها » رمان مهمي است ، چون هم درس گفت و گونويسي مي دهد و هم دست به يك آزمون بزرگ زده ، آزموني كه از ابتدا نمي توان پيش بيني كرد موفق از آب در مي آيد يا نه .

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

بهروز افخمي


« بهروز افخمي » رسما همه را سر كار گذاشته است . اين شروع خوبي براي اين يادداشت است . مطمينم كه شروع خوبي است ، چرا كه داستان دوباره دارد تكرار مي شود و باز همه تيتر زده اند كه « افخمي » مي خواهد فيلم بسازد . اين مسلما خبر تازه يي نيست ، چون چند وقت پيش همه مي دانستند « افخمي » قرار است « گاوخوني » و « تنگسير » را بسازد .
اما حالا ، بعد از همه ي آن حرف و حديث ها درباره ي « گاوخوني » و « تنگسير » خبر رسيده كه « افخمي » مي خواهد فيلمي به نام « فراموشخانه » بسازد . اين جور كه خبر رسيده « فراموشخانه » درباره ي پيرمردي است كه دچار فراموشي شده و مجبور است روزگارش را ميان ديوانگان يك تيمارستان بگذراند . قرار است « عزت الله انتظامي » ، « هديه تهراني » و « علي معلم » ( سردبير ماهنامه ي معظم دنياي تصوير ) در اين فيلم بازي كنند .
اين خبر ، خبر خوبي است و مطمينا همه ي آن ها كه پيش از اين فيلم هاي او را ديده اند از شنيدن اش خوشحال مي شوند . اما مساله ي مهم اين است كه « افخمي » در اين چندساله اسمش بد در رفته است . آن قدر خبر داده اند كه او پروژه ها ي مختلف را شروع مي كند و همه ي اين خبرها به نتيجه نرسيده كه همه مي گويند « افخمي » فيلم نخواهد ساخت .
شخصا جزو آن هايي هستم كه آرزو دارم دوباره فيلمي از « افخمي » را ببينم و احساس نكنم داستان « چوپان دروغگو » دارد اتفاق مي افتد ، اما يك حسي كه نمي دانم سر و كله اش از كجا پيدا شده به من مي گويد به اين يكي هم نبايد اطمينان كنم . « افخمي » بعد از آن كه نماينده ي مجلس شد و به صندلي هاي قرمز لم داد چندان از سينما دور نشد . او هميشه در تالار كوچك « حوزه ي هنري » روي صندلي خاصي لم مي دهد و به پرده ي سفيدي زل مي زند كه فيلم هاي خوب ( مثلا قصه ي بي سر و ته تارانتينو ) را با كيفيت دي . وي نشان مي دهد و زيرنويس فارسي هم دارد و همين خودش خيلي ارزش دارد ، آن هم در دوره يي كه بعضي كارگردان هايمان پز مي دهند كه نه كتاب مي خوانند و نه فيلم مي بينند . حتما شنيده ييد كه او يك بار در مجلس ، زماني كه همه با هم درگير بوده اند و شعار مي داده اند ، روي صندلي قرمزش لم داده بوده و « ادبيات مرده است » ( هنري ميلر ) مي خوانده . براي من اين چيزها هم ارزش دارد و هم مهم است . از نظر شما خبر ندارم .
همه مي دانند كه « افخمي » در سينما داستان گويي حرفه يي است ، ( او حتا زماني كه مي خواهد جوك تعريف كند داستان مي گويد و تازه آن داستان را دكوپاژ هم مي كند ) اما داستان فيلمسازي دوباره ي او از آن داستان هايي است كه حتا دوستان اش هم باور نمي كنند و خب ، اين مساله يك جورهايي قابل تامل است .
نمي دانم چرا دل ام مي خواهد اين بار او تنبلي ( دقيقا همين واژه ) را كنار بگذارد و فيلم اش را بسازد ، شما را نمي دانم .

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

قضيه ی نقد فيلم


بهروز افخمي چندسالي پيش از اين در يادداشتي به نام قبض دايمي و بسط ناپذير نقد فيلم ادعا كرد در هيچ جاي دنيا مردم ( يعني تماشاگران واقعي سينما ) كاري به كار منتقدان سينما ندارند و حرف آن ها را گوش نمي دهند . چندسالي بايد مي گذشت تا اين حرف جدي گرفته شود و همه دنباله اش را بگيرند . منتقدان امريكايي هم در آن سوي آب ها دارند دنبال چاره مي گردند . پس قضيه اصلا شوخي نيست . سال ها قبل برنامه ي تلويزيوني سيسكل و ابرت و فيلم ها مي توانست تا حدودي مردم امريكا را متقاعد كند كه به ديدن كدام فيلم بروند و از كدام يكي صرفنظر كنند .مساله ي مهم در برنامه ي آن ها اين بود كه امپراتوران رم ( به قول ريچارد كورليس ) فيلم ها را ارزشگذاري مي كردند . ابرت اين روزها اين بازي دوست داشتني را در ستون روزنامه اش ادامه مي دهد . اما ارزشگذاري و اصلا نقد فيلم در امريكا ( مركز سينما‌ ) دارد كمرنگ مي شود و منتقدان علت اش را در ضدنقد بودن فيلم ها جست و جو مي كنند . عمده ي فيلم هاي جديد هاليوود به نقد در نمي آيند و در نبود فيلم هاي خوب ، از نقدهاي خوب هم خبري نيست و به همين دليل ريويو نويسي طرفداران بيشتري پيدا كرده ، چرا كه بيشتر حول خط داستاني فيلم مي چرخد و نوشتن اش هم ساده تر است . يكي دوسال پيش ، ريچارد شيكل ‌‌نويسنده ي سرسخت مجله ي تايم توضيح داد كه ترجيح مي دهد ريويو بنويسد چون فيلم هاي جديد آن قدر يك شكل و ضد نقد هستند كه ريويوي منتقدان حرفه اي هم يك شكل شده است . راست اين است كه ريويوي نيويورك تايمز با لس آنجلس تايمز و شيكاگو تريبون ندارد و حقيقتا انتخاب يكي از آن ها براي خواندن دشوار است .
با همه ي اين ها ، بايد فكري كرد و دنبال راه چاره گشت . حدودا ده سال پيش ريچارد كورليس (سردبير سابق دوماهنامه ي فيلم كامنت و نويسنده ي فعلي مجله ي تايم ) مطلبي براي فيلم كامنت نوشت و تو ضيح داد كه :‌‌ براي درک سينما هنوز به كلمه نياز است !
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

گزارش اقليت


گزارش اقليت دقيقا همان فيلمي است كه مي توان شيوه ي اسپيلبرگ را در آن ديد و از آن لذت برد . همه چيز ؛ از انتخاب داستان ( داستان را تام كروز پيشنهاد داد ) گرفته تا انتخاب بازيگر و شيوه ي تقطيع و قاب بندي ها و حتا تلخي يي كه اين چند سال جزو فيلم هاي اسپيلبرگ بوده
در گزارش اقليت به اوج خودش رسيده و حتا داستان اخلاقي او ( داستان فيلم هاي اسپيلبرگ عمدتا اخلاقي است ) اين بار جذابيت بيشتري دارد و اسپيلبرگ وار است ؛ نه مانند هوش مصنوعي كه همه چيزش كوبريكي بود. ( من البته شيفته ي آن فيلم هستم ) داستان تخيلي فيلم ؛ زمان دارد و مانند هوش مصنوعي در زمان نامعلوم نمي گذرد .
از يك منظر ما با يك فيلم‌ نوآر رو به رو هستيم ( شايد مثل بليد رانر ) چرا كه داريم داستان يك كارآگاه را مي بينيم كه مي خواهد بي گناهي خود را ثابت كند و از سوي ديگر دوست دارد ببيند مي تواند باسيستمي كه خودش جزو پايه گذاران آن است مقابله كند يا نه. در داستان هاي كارآگاهي ( و فيلم نوآرها ) مضمون هاي هستي شناسانه و اگزيستانسياليستي به شدت ديده مي شود . اصلا به نظر مي رسد رفتن به سوي مسايل كارآگاهي مستلزم شناخت اين فلسفه است. كارآگاه اندرتن خوب مي داند كه بي گناه است اما نمي داند كه اين بي گناهي را چگونه بايد به اثبات برساند.اصلي ترين چيزي فيلم در خودش دارد يك نگاه سياه و بدبينانه به آينده است . اين كه آدم ها چيزهايي را مي سازند كه به ضررشان تمام مي شود و اين يك جورهايي زير سؤال بردن علم است .

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

چراغ ها را من خاموش مي كنم

اين يادداشت درباره ي رماني است كه مي تواند منبع يك فيلم سينمايي خوب يا دست كم يك مجموعه ي تلويزيوني خوب شود . توصيه مي كنم اين كتاب را حتما بخوانيد .

***


« زويا پيرزاد » يكي از معدود داستان نويسان اين سال هاست كه شخصيت پردازي را بلد است و مي داند هر آدمي در داستان چگونه بايد باشد . چيزي كه رمان « چراغ ها را من خاموش مي كنم » را در وهله ي اول ( به نظرم ) خوب نشان مي دهد نكته ي كوچك و در عين حال مهمي است كه نمي شود ناديده اش گرفت .
در اين داستان ( رمان ) شخصيت ها به شدت شبيه آدم هاي واقعي اند ؛ آدم هايي كه شايد مابه ازاي خارجي شان را نشناسيم ( و ضرورتي هم در اين كار نيست )و از سوي ديگر رخدادهاي روايت در اين رمان محدود است به چيزهايي كه ممكن است در زندگي اتفاق بيفتند . اما تفاوت عمده ي اين رمان با رمان هاي ديگري كه واقعي به نظر مي رسند اين است كه تعلق خاطر به حركت داستان را از خواننده نمي گيرد تا او را به شخصيت ( به خاطر خود شخصيت ) علاقه مند كند . بعكس ، داستان خانم « پيرزاد » مي كوشد ميان اين دو ، نوعي تعادل برقرار سازد . درواقع ، انگيزش شخصيت هاي داستان و مسايلي مثل ضمير هوشيار و وجدان ، به نوعي نقطه ي كانوني رمان اول خانم « پيرزاد » است . خواننده تا آن جا پيش مي رود كه گاهي گمان مي كند رفتار يكي از شخصيت ها ( يا چند تا از آن ها ) را قبلا تجربه كرده و همين براي به نتيجه رسيدن نويسنده كفايت مي كند .

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

موزيکال پلنگ صورتی


بله ؛ همه چيز دارد يک جور ديگر می شود و همه ی آن چيزهايی که قبلا ديده ايم هم دارد تغيير شکل می دهد . بحث ژنتيک و زيست شناسی و اين حرف ها نيست . من هم اهل ژنتيک و زيست شناسی و اين حرف ها نيستم . بحث درباره ی سينما ست . همان چيزی که من و خيلی های ديگر هلاک اش هستيم و يا ظاهرا جوری رفتار می کنيم که اين جوری به نظر برسد . همه ی کشته مرده های پلنگ صورتی حتما کشته مرده ی بليک ادوارز هم هستند . اصلا مگر می شود کسی اين مجموعه فيلم را ديده باشد و از آن لذت نبرده باشد. ما ( خودم و کسانی مثل خودم را می گويم ) پلنگ صورتی را فقط با آن کارتون بامزه اش نشناختيم ؛ براي ما پلنگ صورتی فيلم هاي جذاب و فوق العاده ي بليك ادوارز هم بود . گيرم كه خيلي ها با پز روشنفكري قلابي شان اين فيلم ها را رد كردند و وقعي به آن ها نگذاشتند . واقعا مهم نبود و مهم هم نيست . طبق يك نظريه ي قديمي باز هم زمان پيروز شد و طرفداران پلنگ صورتی نشان دادند كه حق با آن هاست . مي دانم دارم حاشيه مي روم ؛ اما حتما قبول داريد كه حاشيه رفتن خيلي شيرين است و لذت دارد ؛ شايد مثل شكلات هاي مرسي . ولي بايد از يك جا شروع ميكرديم و مي رسيديم به اين جا كه بليك ادوارز دارد براساس مجموعه فيلم هاي پلنگ صورتی خودش موزيكالي را براي برادوي ، قلب تياتر امريكا مي سازد . همه مي دانند كه پيتر سلرز بعد از اين مجموعه فيلم به اسم و رسم اش رسيد و هنري مانچيني هم با آن تم فوق العاده اي كه ساخت شهرت خودش را جهاني كرد . بليك ادوارز هنوز نگفته كه چه كسي قرار است نقش اين كارآگاه دست و پا چلفتي يعني كلوزو را بازي كند . طبق معمول بازار شايعه ها و حرف هاي در گوشي گرم است و مي گويند كوين اسپيسي قرار است اين نقش را بازي كند . البته در اين كه اسپيسي هنرپيشه ي با استعدادي است و كشته مرده ي كلوزو هم هست هيچ شكي نداريم ولي خب قبول مي فرماييد كه بايد تا زمان اجرا دندان روي جگر گذاشت و صبر كرد . راستي به شخصه براي خودم كه نمي توانم آن اجرا را روي صحنه ي يكي از تياترهاي برادوي متاسفم . اگر شما هم براي خودتان متاسفيد ؛ من هم با شما همدردي مي كنم .

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

جويل شوماخر در باجه ي تلفن

جويل شوماخر كه به نظرم كارگردان خوبي هم هست اما مدتي قبل فيلم بد « رفيق بد / همراه بد » را با بازي « سر آنتوني هاپكينز » روانه ي پرده ي سينما ها كرده بود و ما هم روي صفحه ي تلويزيون تماشايش كرده بوديم ، فيلم ديگري ساخته به نام « باجه ي تلفن » (Phone Booth ) كه داستان جالبي دارد : يك بابايي توي باجه ي تلفن است و آن ور خط يك باباي ديگري هست كه مي گويد اين باباي اولي اگر گوشي را بگذارد كشته مي شود … .
فهميديد چه شد ؟ داستان جالبي است ، بايد ماند و ديد چه جوري از آب در مي آيد . در اين فيلم تازه « كالين فارل »‌ و « فارست ويتاكر » بازي مي كنند .

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

ستاره هايی که من دادم

بالاخره شماره ی ۱۰۴ ماهنامه ی وزين دنياي تصوير هم منتشر شد . اميدوارم دوستان عزيزم در باقی نشريات سينمايی ( مخصوصا مجله فيلمی های عزيز ) ناراحت نشوند ؛ اما در اين چند سال فقط دو نشريه ی سينمايی را ديوانه وار دوست داشته ام : يکی سينما جهان فقيد که يک جورهايی پاتوق آدم هايی بود که حس می کردند علاقه به سينمای امريکا يکی از دغدغه هايشان است و دوم دنيای تصوير . اين دو تا يک وجه مشترک هم داشتند ؛ برای هردو سينمای جهان ارزش بيشتری دارد و طبيعی است که من هم اين جور نگاه رابپسندم .
در تازه ترين شماره ی دنيای تصوير ۱۲ نويسنده و منتقد و مترجم سينمايی به فيلم های مهم اين يک سال ستاره داده اند و به اصطلاح ارزشگذاری کرده اند : مازيار اسلامی ؛ بيژن اشتری ؛ مجيد بسطامی ؛ امير پوريا ؛ شهرام جعفری نژاد ؛ سعيد خاموش ؛ سعيد عقيقی ؛ هيوا مسيح ؛ حسين معززی نيا ؛ علی معلم ؛ فرزاد هومن و من .
ستاره هايی را که آن جا داده ام اين جا هم می نويسم و کم کم درباره ی فيلم ها هم اگر فرصتی بود حرف خواهم زد :



جاده ی مالهالند **** ؛ مالنا **** ؛ گلادياتور **** ؛ هوش مصنوعی **** ؛ قاچاق **** ؛ شرک **** ؛ يادگاری **** ؛ گاسفورد پارک *** ؛‌‌ ببر خفته اژدهای پنهان *** و نيم ؛ ديگران **** ؛ شرکت هيولاها *** و نيم ؛ مولن روژ *** و نيم ؛ سالار حلقه ها ** و نيم ؛ سياره ی ميمون ها *** و نيم ؛ ذهن زيبا ** ؛ دشمن پشت دروازه ها *** و نيم ؛ خياط پاناما ** و نيم ؛ در ستايش عشق *** ؛ سقوط شاهين سياه ** و نيم ؛ املی *** و نيم ؛ سرزمين هيچ کس *** و نيم؛ آسمان وانيلی *** ؛ خاطرات بريجيت جونز *** ؛ اتاق وحشت *** و نيم ؛ نفرين عقرب يشمی *** ؛ شکلات *** ؛ هانيبال ** و نيم ؛ يازده يار اوشن *** و نيم ؛ ماژستيک ** و نيم ؛ علی *** ؛ من سام هستم *** ؛ ۱۵ دقيقه *** ؛ بازگشت موميايی * و نيم ؛ ساعت شلوغی ۲ * ونيم ؛ هری پاتر و سنگ جادو ** و نيم ؛ کی پکس ** ؛ پرل هاربر * ؛ قلب ها در آتلانتيس * و نيم ؛ اره ماهی * و نيم؛ قانونا مو طلايی * و نيم .


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

زنگ خطر


اكران فيلم « ديگران » (The Others ) گويا به پايان نرسيده است . هنوز مردم براي ديدن اين فيلم سر و دست مي شكنند و بليت هاي فيلم ناياب شده است . اين اتفاق فرخنده اي است كه بايد آن را به فال نيك گرفت . از اين پس حتما سينماداران و سينماكران ما به فكر مي افتند كه خودشان را بالا بكشند . حالا يا از سطح فعلي شان بالا تر مي روند و يا به ماندن در سطح فعلي شان رضايت مي دهند .
سينماي ما در آستانه ي ورشكستگي نيست . به نظرم اصلا ورشكسته است و همه ي حرف و حديث ها درباره ي « سينماي ملي » بيهوده است . سينماگران ما عادت كرده اند كه سرشان را زير برف كنند و سينماي روز دنيا را نبينند . كارگردان هاي ما حتا عادت ندارند فيلم تماشا كنند . يكي از منتقدان سينما گفته بود زماني كه « فيلم خانه ي ملي » شروع كرد به نمايش دادن شاهكارهاي سينمايي ، فقط يك كارگردان بود كه مي رفت و آن ها را مي ديد .
كارگردان هاي جوان مان نيزكه عطش جايزه گرفتن دارند ، عطش رفتن به جشنواره هاي جهاني . پس حرجي نيست بر سينماي ما كه دارد لك و لك راه مي رود و هر از چندي سرش را مي گذارد زير برف .
اكران فيلم « ديگران » (The Others ) يك زنگ خطر است براي همه ي آن ها كه كه به اين سينماي پوسيده دل بسته اند . سينماي ورشكسته ي ما سالي نهايتا پنج يا شش فيل قابل ملاحظه دارد و خب ، اين رقم تاسف باري است . حتا به فيلم هاي خوب هم نمي توان اميد بست .
فكر كنيم به روزي كه فيلم هاي امريكايي بالاخره جاي خودشان را روي پرده ي سينما هاي ما باز كنند ، آن وقت چه كسي به ديدن اين فيلم هاي ايراني بي سر و ته مي رود ؟
هر روز دير است ، اين را باور كنيم .

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

هاليوود ريپورتر و هفته نامه ي سينماي نو

اين وبلاگ قرار نبوده كه جز درباره ي سينما و آن چه به سينما مربوط مي شود (مثل داستان يا تياتر ) چيزي بنويسد . از اين بعد هم همين طور خواهد بود . اما اين بار مي خواهم درباره ي قضيه اي بنويسم كه خيلي ها را سر كار گذاشته و باعث گمراهي شان شده است .
هفته نامه ي « سينماي نو »
( وابسته به بنياد سينمايي فارابي ) چند وقتي هست كه صفحه ي آخرش را اختصاص داده به يادداشت هاي آدمي به اسم « رضا فرمانفرما » كه ادعا مي شود ساكن ايالات متحد امريكا ا ست . اين آقا كه گويا به هاليوود هم رفت وآمد دارد دوست صميمي « مت ديمن » و خيلي هاي ديگر است و با « جرج لوكاس » و ديگران رفت و آمد دارد .
اين يادداشت ها توجه خيلي ها را به خود جلب كرده و بعضي گويا نامه هاي مفصلي براي اونوشته اند و جويا شده اند كه در امريكا وضعيت از چه قرار است . يك نفر هم حتا فيلم نامه اي براي او فرستاده كه لابد اگر شد در هاليوود ساخته شود .
خيلي ساده همه ي دوستان سر كار بوده اند . « رضا فرمانفرما » وجود خارجي ندارد . اين را مطمين باشيد . يكي از نويسندگان سابق « گزارش فيلم » كه فعلا در « سينماي نو » مسووليت بخش سينماي ايران را به عهده دارد و دوست من هستند و من هم دوست شان دارم ، دوست دارند طنز هم بنويسند اين صفحه را راه انداخته اند و همه را سر كار گذاشته اند . واقعا متاسفم كه دوست عزيز من و « سينماي نو » به عنوان يك نشريه ي تخصصي سينما و به عنوان ارگان بنياد سينمايي فارابي دست به كارهايي از اين دست مي زنند و به همه مي خندند .
اميدوارم شما جزو آن هايي نبوده باشيد كه براي « رضا فرمانفرما » ي قلابي نامه نوشته اند .

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

موقعيت و مخاطب

كدام عامل يا كدام اتفاق باعث شده « ابراهيم حاتمي كيا » در ميان فيلم سازان پس از انقلاب به نامي شاخص بدل شود ؟ شايد در وهله ي اول آن چه نام اين سينماگر را تا اين اندازه مطرح كرده و بر سر زبان ها انداخته ؛ نوع داستان هايي است كه در سينمايش تعريف مي كند . در واقع نوع داستان گويي او ادامه ي همان سنتي است كه مي گويد سينما بايد براي تماشاگران اش داستان بگويد . طرفداران اين سنت عقيده دارند كه سينما اصلا مخاطب محور است و فيلم بايد ساخته شود تا روي پرده برود و تماشاگران اش را پيدا كند . سينماي « حاتمي كيا » هم به نظر مي رسد كه چنين سينمايي است . سينمايي كه مي كوشد در وهله ي اول داستان بگويد و در وهله ي بعد آن را خوب تعريف كند . رمز موفقيت « حاتمي كيا » و سينمايش هم احتمالا همين است .



سينماي « حاتمي كيا » را اگر درست نگاه كنيم مي تواند ( به قولي ) آيينه ي تمام نماي دهه ي شصت و هفتاد ايران باشد . شخصا نگاه كردن به فيلم ها و فيلم سازان را از دريچه ي اجتماع نمي پسندم و به نظرم حتا در مواردي بسيار گمراه كننده است . مساله اما اين جاست كه فيلم هاي « حاتمي كيا » به نظرم دقيقا با زمان ساخت شان مطلبقت دارند . اين حرف البته به آن معنا نيست كه فيلم هاي او تاريخ مصرف دارند . بعكس ؛ فيلم هاي او در عين اين كه يكي پس از ديگري روند خلاقيت را نشان مي دهند ، مي توانند سندي از روزگار خود و آدم هاي آن روزگار باشند .
مخاطب محوري به گمان ام يكي از آن مسايلي است كه دراين سال ها دغدغه ي « حاتمي كيا » بوده ؛ چيزي كه در سال هاي آغازين كار او كمتر ديده مي شد . « هويت » نخستين كار سينمايي او بيش از آن كه به فكر مخاطبان اش باشد درصدد آن بود كه پيام يا مضمون اش را ( هرچند شعاري و گذرا ) منتقل كند . در «‌ديده بان » و « مهاجر » نيز مي شد اين مساله را به صورتي آشكار ديد . در عين حال « مهاجر » مي كوشيد داستان اش را روان تر بگويد و موفق تر عمل كند . ( در همان سال ها « بهروز افخمي » ، « ابراهيم حاتمي كيا » را به نوعي « هوارد هاكس » ايران دانسته بود ) شايد « وصل نيكان » شروعي بود براي رسيدن به مخاطبان بيشتر . موضوعي كه « حاتمي كيا » انتخاب كرده بود به شدت حساس و در آن سال ها جذاب به نظر مي رسيد . با اين همه « حاتمي كيا » با « از كرخه تا راين » توانست جايگاه خودش را به عنوان كارگرداني مخاطب محور و مخاطب شناس تثبيت كند .



« ارتفاع پست » تازه ترين كار « حاتمي كيا » اصلا فيلم سختي نيست و « حاتمي كيا » تمام تلاش اش را معطوف به اين كرده كه فيلم اش سرراست باشد و داستان ، يك دست بودن اش را از دست ندهد و گاهي هم اگر پيچيده مي شود ، آن پيچيدگي به خاطر خود داستان باشد . به نظرم داستان فيلم ، داستان « موقعيت » است . آدم هايي اهل يك خانواده و آشنا با هم كه سوار يك طياره ( به قول قاسم ) شده اند و در فصل هاي مختلف فيلم جاي شان را با هم عوض مي كنند . آن هايي كه شايد در نگاه اول چندان فعال به نظر نمي رسند كمي بعدتر چنان تحركي از خود نشان مي دهند كه مايه ي شگفتي است . مساله در واقع اين است كه در آن مكان محدود ( قسمت اعظم فيلم در يك هواپيماي مسافربري مي گذرد ) آدم هاي محدودي هستند و اين محدوديت اگر قرار باشد به تكرار برسد ؛ فاجعه به بار مي آورد . با اين همه « حاتمي كيا » بهترين استفاده را از اين محدوديت مي كند و هربار يكي از شخصيت هايش را براي تماشاگران رو مي كند و بازي را ادامه مي دهد . اين نوع نگاه و محدوديت ها را به شيوه هاي ديگر ( و گاهي مشابه ) در بعضي كارهاي قبلي او ( مثلا « آژانس شيشه اي » و « روبان قرمز » ) هم مي توان ديد . محدوديت معمولا خلاقيت ساز است .
با اين حال « ارتفاع پست » فيلمي است در ادامه ي سينماي « حاتمي كيا » . با همان مايه ي هميشگي و تعلق خاطر به جنگ . با اين تفاوت كه اين جا مسايل حاشيه اي جنگ بيشتر در كانون توجه است : آدم هاي اهل خوزستان كه هشت سال جنگ را پشت سر كذاشته اند و اوضاع مالي / اجتماعي شان چندان مناسب نيست . درواقع اين نامناسب بودن اوضاع را مي توان هم در رفتار « قاسم » و هم در اشاره هاي مربوط به بيماري پسرش ( نبودن آمپول هاي مخصوص در آبادان ) ديد . جدا از اين همسرش « نرگس »‌ هم در جايي مي گويد كه « قاسم »‌ دست به هر كاري زده است .
« ارتفاع پست » در چكيده ترين شكل اش داستان آدم هايي است كه به آخر خط رسيده اند و در ذهن خود ناكجا آبادي را تصوير مي كنند كه دل شان مي خواهد . توجه كنيد كه هر كسي از پنجره ناكجا آبادي را كه مي بيند توضيح مي دهد : يكي كوه و دشت مي بيند و يكي كوير و بيابان …





  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :