شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

همه چي تموم شد

احساساتي شدن را دوست ندارم ، از بخت بد اما جزو آن هايي هستم كه به سرعت احساساتي مي شوم و همه ي زندگي ام به هم مي ريزد . اگر مي توانستم اول از همه اين احساسات را از خودم دور مي كردم . اما نمي شود و درست در پايان يك روز كاري عجيب و غريب ( كه تازه بايد صفحه روزنامه را هم مي بستم ) خبري را مي شنوم كه يك دفعه خردم مي كند . پودر مي شوم . نابود مي شوم . در اين كه آدم تنبلي هستم شك ندارم وگرنه حالا بايد يا دستيار كارگردان بودم يا كارآموز وكالت يا قضاوت . به جاي همه ي اين كارها اما چسبيده ام به روزنامه نگاري و نقد فيلم نوشتن . حالا يكي از آن لحظه هايي ست كه كارم را دوست ندارم .از آن بدم مي آيد و دعا مي كنم زودتر اين يكي هم تعطيل شود . شايد زيادي عصباني هستم ، نمي دانم . شايد . اما دست كم اين را مي دانم براي كسي مثل من كه خبر نويسي را در روزنامه هايي مثل نشاط و عصرآزادگان ياد گرفته هر خبري دل نشين نيست ، خصوصا اگر براي ام مثل سم باشد ، اعصابم را به هم بريزد و نابودم كند . چقدر سعي مي كنم متكلف بنويسم ؟ اصلا براي چه ؟ نمي دانم ، اما فقط اين را مي دانم كه از اين لحظه به بعد آن آدم سابق نخواهم بود . مطمئن ام كه مثل قبل به بقيه كمك نمي كنم ؛ حتا اگر همه بد و بيراه بگويند . مي بينم خبرنگار سابق و نويسنده ي فعلي تا اين اندازه از يك خبر ضربه خورده است و اين براي كسي كه معناي خبر را مي داند يك معناي ديگر مي دهد . هنوز چيزي از فردا نمي دانم ( از فردايي كه روز تولد من است مثلا ) اما دارم به خودم قول مي دهم كه آن آدم سابق نباشم . مهرباني بس است . كافي است . در جايي از فيلم روز بر مي آيد ( مارسل كارنه ) فرانسوا ( ژان گابن ) خطاب به مردمي كه در ميدان جمع شده اند مي گويد : به چي نگاه مي كنيد ؟ دنبال چي هستيد ؟ همه تونو مي گم ؟ يالا بزنيد به چاك . منو تنها بذاريد . چون من اصلا تنهام . هيچي نمي خوام . از هيچ كس . فقط راحتم بذاريد . خسته ام . داغون ام . ديگه به هيچي اعتقاد ندارم . تموم شد . همه چي تموم شد . حتا يه خوشبختي كوچيك . اين ها حرف هايي هستند كه من هم از همين حالا مي زنم . قول اش را به خودم داده ام . زندگي اين جوري هم مي گذرد ؛ شايد قشنگ تر هم بگذرد .


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

مردي با سداي قناري هايش

فرصتي پيدا شده كه اين بار درباره يِ مردي بنويسم كه چشم هايش را مي بست و به آوازِ قناري هايش گوش مي داد . مردي كه دوست نداشت وقتٍ گوش كردن به سدايِ قناري هايش،سدايِ ديگري را بشنود .
اميدوارم ناراحت نشويد اگر بگويم مي خاهم از اين فرصت طورِ ديگري استفاده كنم،باور كنيد اگر مطمئن بودم كه وقت از دست مي رود،درنگ نمي كردم . علت اصليِ كارِ من اين است كه تازگي ها مردهايِ ديگري را هم ديده ام كه چشم هايشان را مي بندند و به آوازِ قناري هايشان گوش مي دهند . مردهايي كه دوست ندارند وقـت گوش كردن به سدايِ قناري هايشان ، سدايِ ديگري را بشنوند .
اگر درباره يِ مردي بنويسم كه چشم هايش را مي بندد و به آوازِ قناري هايش گوش مي دهد ممكن است بقيه يِ مردهايي هم كه اين كار را مي كنند ، اعتراض كنند كه چرا درباره يِ آن ها چيزي در اين قصه نيامده است . البته مي توان گفت كه قصه يِ كوتاه به هر حال كوتاه است و اگر قرار باشد همه يِ مردهايي كه چشم هايشان را مي بندند و به آوازِ قناري هايشان گوش مي دهند واردِ اين قصه شوند ،ديگر جايي باقي نمي ماند كه بخاهم قصه يي را تعريف كنم . هر چند دليلِ ديگري هم مي توان آورد كه اگر صبر كنم ، تعدادِ اين مردها بيشتر مي شود و آن وقت از بينِ آن ها چندتايي را انتخاب مي كنم . در اين صورت قصه باز هم درباره يِ مردي ست كه چشم هايش را مي بندد و به آوازِ قناري هايش گوش مي دهد .
پيرمردها و آن ها كه سني ازشان گذشته ست هميشه درحرف هايشان از عذاب وجدان حرف مي زنند.حقيقت هم همين است.چرا بايد كاري را انجام دهم كه يك عده به من حرف هايِ بد بزنند و عده يِ ديگري از خوبي ام بگويند ؟ پس مجبورم قصه را طوري بنويسيم كه به كسي بُر نخورد . مردِ قصه نبايد سن و سالش معلوم باشد،احتمالن دوره ي بازنشستگي را مي گذراند ،حاضر نيست سدايِ قناري هارا با سدايِ هيچ خاننده يي عوض كند ،اهلِ انصاف است و اگر همسرش همان موقع كه قناري ها سدايشان را بلند كرده اند،از او بخاهد كه خريدٍ خانه را انجام دهد مي پذيرد و اعتراض نمي كند،ضمنن جزوِ آن هايي هم نيست كه پرنده ها را بد عادت مي كنند ، اگر چشم هايش را مي بندد حواسش به دور وبُر است،خوراكي هايي را كه
مخصوصِ قناري ها نيست به آن ها ندهد ـ به هر حال كالري كه يك قناري احتياج دارد با كالريِ ۸يك آدم تفاوت دارد .اين قصه بايد چنين چيزهايي را داشته باشد .
مردِ قصه نبايد جزوِآن هايي باشد كه بازنشستگي را آخرِ خط مي دانند و نااميد از آدم هايِ اطرافشان به پرنده ها رو مي آورند . ضمنن نبايد حرف زدن با قناري ها را به حرف زدن با آدم ها ترجيح بدهد . احتمالن طرفدارِ دمكراسي ست و بعيد به نظر نمي رسد كه جوانيش را در ارتش سپري كرده باشد .
قصه نويسي هم مثلِ خيلي ديگر از كارها سخت است ولي سخت تر از آن اين است كه كسي بخاهد قصه بنويسد اما موضوعي يا فكري نداشته باشد . اگر راستش را بخواهيد مردي كه چشم هايش را مي بندد و به سدايِ قناري هايش گوش مي كند را شخصن نديده ام ولي خيلي از دوستاني كه آن ها را مي بينم ، او را ديده اند . قناري ها پرنده هايِ محبوبِ من نيستند ، طوطي ها را بيشتر دوست دارم ـ مخصوصن طوطي هايي را كه حرف مي زنند . سدايِ قناري فقط به درد وقتي مي خورد كه چشم هايمان را بسته باشيم .
مردي كه چشم هايش را بسته بود و به سدايِ قناري هايش گوش مي داد حالا حتمن چشم هايش را باز كرده و منتظراست كه قصه شروع شود راستش خودِ من از همان اول هم اميدوار نبودم كه قصه شروع شود اما حالا ديگر مطمئن شده ام كه قصه شروع نمي شود ، چون به فكر افتاده ام كه بالاخره يكي از آن طوطي هايي را كه حرف مي زنند بخرم ،بعدن هم ممكن است قصه يِ مردي را بنويسم كه بعد از مدت ها تصميم گرفت يك طوطيِ سخنگو بخرد .
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

ماياكوفسكي در ملكوت


ماياكوفسكي در ملكوت شعري است از ولاديمير ماياكوفسكي . ماياكوفسكي را خيلي دوست دارم ، يكي از آن شاعران شورشي است كه به زمين و زمان گير مي دهد ـ خوب هم گير مي دهد . از ماياكوفسكي چيز زيادي به فارسي ترجمه نشده نهايتا كم تر از ده شعر و يك دو نمايش نامه و زندگي نامه . اين شعر را سال ۱۳۷۶ ترجمه كردم و همان وقت هم در هفته نامه ي ايران جوان چاپ شد . ديشب وقتي آن را دوباره خواندم ذوق زده شدم . چه قدر ماياكوفسكي خوب است ! ، شعر به نوعي سياه مشق ابر شلوار پوش است ، جاهايي سست است و جاهايي خوب . مي دانم شعر بلندي است اما دل ام طاقت نياورد كه اين جا نياورم اش . پس با عرض معذرت شعر را بخوانيد :

اجازه بده!
پايين مي اندازم
سنگيني اشيا را
بر ابري
بدني فرسوده را
جايِ مناسبي كه نديده ام
پيش از اين
نگاه مي كنم
اين سو را
آن سو را
اين سطح
به صافي زير زبان است
تا اين اندازه هم آيا
لاف زن مي شود پيدا ؟
خواهيم ديد ! خواهيم ديد !

مي درخشيد
برق مي زد
جرقه مي
سينه خيز مي رفت
ابري
يا
مي خراميدند آرام
مردم بي تن در اطراف

زني زيبا اگر عشق اش را گرو بگذارد ...

اين جا
در افلاك
گوش دادن به موسيقي وِردي ؟

شكافي در ابر است
سرك مي كشم به داخل
مي بينم
آواز مي خوانند اين جا
فرشتگان
زندگي مهمي دارند
فرشتگان
مهم
يكي از آنان
ترك مي كند جمعيت را
با خوش خلقي
مي شكند كرختي خواب آلودگي را

خب ! ولاديمير ولاديميروويچ
دوست داري
دوزخ ما چگونه باشد ؟

من
با همان خوش خلقي
پاسخ مي دهم :
دوزخي زيبا !
دوزخ !
چه شور و شعفي !
اول عصبي مي شود :
آن جا
گوشه ي آرامش
نيست
چاي وعصرانه
نيست
روزنامه

كم كم
به عادت معمول
عادت كردم
به راه هاي بهشتي
بيرون آمدم
با ديگران
به تماشاي تازه واردان

آخ !
چه خوب كه اين جايي
به آغوش كشيدني مسرت بخش
سلام ! ولاديمير ولاديميروويچ !
خوش آمدي آبراهام واسيليويچ !
خب !
فرجام ات را چگونه ديدي ؟
آن قدر ها هم بد نبود !
آسوده وآرامي ؟
آي !
لطيفه هاي كوچك زيبا !

كم كم
دوست شان داشتم
ايستاده
كنار دروازه ها
آشنايان اگر
ظاهر مي شدند
پس از مرگ شان
همراه شان
توجيه مي كردند
نظم صور فلكي را
تكيه گاه هاي پر اقتدار عالم را
ايستگاه مركزي تمام پديده ها را
گره خوردگي سيم ها را
دست كاري ها را
اهرم كردن ها را

اين جا
جاذبه يي ست
و دنيا
ايستاده بي هوده
آن جا
جاذبه يي ست
و چرخ مي زنند آن ها
سريع و بيش از حد
چرخي بزن !
-التماس مي كنند _
بگذار
زمين كم كم بميرد
در كدام حول وحوش اند آن ها ؟
غرق سرزمين ها با خون ؟
خنديدم
به هيجان شان :
آخ !
بگذار بند را به آب بدهند
براي من
اهميتي ندارد !

انبار اصلي همه جور شعاع
جايي
براي كهنه پاره ها
روشن
از ستاره ها
كلياتي كهن
مولفي ناشناس
اولين انتقال نا موفق يك وال سفيد
اين گونه مهم
هر چيزي
پر جنب و جوش
بعضي
وصله مي كنند ابر ها را
ديگران
آتش مي كنند
كوره ي خورشيد را
هر چه هست
در چنين نظم وحشتناكي ست
استراحت
جايي شايسته ي او
هل دادني
در كار نيست
باري
چيزي براي هل دادن نيست
آن ها
اول به من پرخاش كردند :
جز بافتن
هيچ نمي كند
به خاطر دل مي كند اما
به خاطر داشتن دل ها بي تن !
من
پيشنهاد دادم :
اگر دوست داريد
مي گسترانم بر ابري
بدن ام را
تما شا مي كنم
همه را !
گفتند :
نه !
اين در شان ما نيست !
خب !
اگر اين در شان شما نيست
مشكل شماست
حرف من
صرفا پيشنهاد بود !

به غرش در مي آورند
استحكام زمان را
نعره ها
آماده است
سال نو
رعد آسا
شيرجه مي روند
از اين جا
ناگهان
تغيير مخوف افكار عمومي سال ها
گم كردم من
شمارش هفته ها را
ما
محافظت مي كنيم
در چارچوب دوران ها
ما
پخش نمي كنيم
عشق مان را ميان روزها
تغيير نمي دهيم
نام عشق هامان را

سقوط مي كنم من
در بي صدايي
در شعاع مهتاب
در سطح

پايين بگذار مرا
سرگرم مي كنم
احساس ام را با رويا
در ساحل جنوبي اما
بسيار آرام
بالاي سرم
پايين مي اندازد
نوازش صميمانه را
مي خروشد
جاودانگي دريا !
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

دو روايت درباره ي سينماي اروپا


گمان نمي كنم اروپايي ها فيلم هاي بهتري بسازند ـ آن ها حتا نمي توانند مستراح هاي شان را تميز نگه دارند .

فوريه ي ۱۹۷۰ / پيتر فاندا



هر چه بيش تر به سينما مي روم ، بيش تر از فيلم هاي فرانسوي خوش ام مي آيد .

۱۹۸۶ / كلود للوش

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

در حاشيه ي هفته ي فيلم موج نوي فرانسه


هفته ي فيلم موج نوي فرانسه غنيمتي است براي آن ها كه دوست دارند سال هاي طلايي سينماي فرانسه را روي پرده ( گيرم به كمك ويديو پروجكشن ) تجربه كنند . داستان موج نو و رفقاي كايه دو سينما آن قدر تكراري است و دوستان منتقد و سينماگر آن قدر درباره اش حرف زده اند كه ديگر نياز به تعريف مجدد ندارد . عجالتا لابد مي دانيد كه چند منتقد جوان فرانسوي كه از سينماي فرانسه در دهه ي پنجاه خوش شان نمي آمد زير نظر يك منتقد باذوق به نام آندره بازن آداب نقد را آموختند و در كايه دو سينما سينماگران را به مبارزه طلبيدند . آن ها كشته مرده ي سينماي امريكا و كلا فيلم هاي رده ي ب بودند و وقتي ديدند پدربزرگ ها به آن ها محل نمي گذارند خودشان دست به كار شدند و به فيلم سازي روي آوردند . تجربه ي آن ها البته براي بعضي ها دل چسب بود و براي بعضي نا چسب . اگر تا به حال فيلم هاي اين كارگردان ها يعني ژان لوك گدار ، فرانسوا تروفو ، ژاك ريوت ، ژاك دمي و باقي رفقا را نديده ايد به نظرم نيمي از عمر سينمايي تان بر فناست . ديشب وقتي براي بار اول فيلم چترهاي شربورگ ساخته ي ژاك دمي راديدم افسوس خوردم كه چرا زودتر از اين ها نسخه اي از آن در دسترس ما نبوده ؛ فيلمي كه در نگاه اول موزيكال است اما عملا هجو اين ژانر محبوب به حساب مي آيد و بازي فوق العاده ي كاترين دونوو و ديالوگ هاي شعروارش حسابي آدم را سر حال مي آورد . اين حرف را درمورد از نفس افتاده ساخته ي گدار ، يا به پيانيست شليك كنيد ساخته ي تروفو و سلين و ژولي به قايق سواري مي روند هم مي زنم . مثال ديگرم فيلم حدودا يازده دقيقه يي گدار يعني شارلوت و محبوب اش است كه به نظرم اصلا درسي است درباره ي ميزانسن و تدوين . هفته ي فيلم موج نوي فرانسه را از دست ندهيد اگر اين جور فيلم ها را نديده ييد . حتا اگر سينماي فرانسه بدتان مي آيد از كارگردان هاي موج نو مي توانيد خيلي چيزها را ياد بگيريد : مثلا اين كه تاريخ سينما چيز خيلي مهمي است ، اين كه سينماي كلاسيك امريكا خيلي خوب است و آدم حتما بايد تماشايش كند و خيلي چيزهاي ديگر . اگر حتا فقط يك روز وقت داريد پنج شنبه تان را براي ديدن به پيانيست شليك كنيد ساخته ي تروفو خالي كنيد . حرف هاي كامبيز كاهه هم مثل هميشه حتما شنيدني و آموزنده است . من كه اين جور فكر مي كنم .


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

وحدت به روايت آقاي كافكا


دو سال پيش ـ حدودا ـ ناشري و دوستي تصميم گرفتند كتابي در آورند درباره ي فرانتس كافكا و قرار شد من هم كمكي بكنم به آن ها . ترجمه ي ده دوازده داستان كوتاه از كافكا و نوشتن مقاله يي به نام ساكنان قصر آقاي كافكا كه درباره ي نسبت سينماي مدرن اروپا و داستان هاي كافكا بود نصيب من شد . داستان ها ترجمه شدند . مقاله هم نوشته شد اما ناشر محترم و دوست من قرارشان را به هم زدند و شد آن چه نبايد مي شد ... اين داستان يكي از آن هايي بود كه خودم خيلي دوست داشتم ، نام اش هست : وحدت. به نظرم رسيد شايد براي ديگران هم خواندني باشد . پس بخوانيد وحدت را :

ما پنج دوستيم و يك بار پشت سر هم از خانه يي خارج شـديم . يكي از ما اول خارج شد و كنار در ايسـتاد . نفـر دوم ، بعد بيرون آمد ، يا اگر بخواهم دقيق تر بگويـم : مثــل يك گلـوله ي كوچك جيـوه غلت زد و از در بيـرون سريد و نزديك نفر اول ايستاد . بعد سومي ، بعـد چارمي ، بعـد پنجمي . بالا خره همه در يك صـف ايسـتاديم .
وقتي يك عده از مردم ما را ديـدند ، ما را به بقـيه نشـان دادند : « اين پنج نفر قبلا از آن خانه آمدند بيرون . »
از آن موقع تا حالا ما پيـش هــم زندگي مي كنــيم . زندگي آرامي هم داشـتيم اگر شـشـمي مدام خودش را قاطي ما نمـي كرد . اذيـت مان نمي كند ولي مايه ي دردســر شده و هميــن براي ما كفايت مي كـند . چرا دل اش مي خواهــد خودش را جايي جا كند كه كســي از او خوش اش نمي آيد ؟ ما نمي شناســيم اش ، دل مان هم نمي خواهد داخل جمع ما شـود . ما پنــج نفـر قبلا با هم آشنا نبوديم و الان هم با هم آشنا نيستيم.
ولي آن چيزي كه راجع به ما پنج نفــر امكان پذير شــده و همــه قبول كرده اند راجع به اين ششمي امكان پذير نيست و كسـي هم آن را قبول نمي كند . ازين گذشته ، ما پنج تاييم و دل مان هـم نمي خواهد شش تا بشويم . راجع به ما پنج تا هم معنايي نمي دهد ولي به هر حال دور هــم جمـع شــده ييم و دور هــم باقي مي مانيم ، ولي اصلا از يك وحـدت دوباره خوش مان نمي آيد ، اين هـم به خاطر تجـربه هايي ست كه به دست آورده ييم . ولي اين حرف ها را چطور بايد به ششـمي فهماند ؟ عملا آن همــه شرح كشاف معــنايي جز اين ندارد كه ششمي را بين خودمان قبول كرده ييـم . اين ست كه ترجيح مي دهيم چيزي را توضيح ندهيم و او را بين خودمان قبول نكنيم . هر چقــدر هــم كه عجز و لابه كند ، به ضرب آرنج دورش مي كنيم . ولي هر قدر هم دورش كنيم ، دوباره سر و كله اش پيدا مي شود .

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

چند كلمه درباره ي امير نادري ...


اين يادداشت بابك غفوري آذر را به نقل از كاپوچينو بخوانيد. به نظرم حرف زدن از امير نادري در دوره يي كه خيلي ها نام او را آگاهانه از تاريخ سينماي هنري ايران پاك مي كنند به شدت قابل ستايش است :

امير نادري فيلم ساز تواناي سينماي ايران كه سال 1365 از ايران رفت، اخيرا در آمريكا فيلمي ساخته است درباره زني كه در مدت بيست و چهار ساعت در مترو ، هشتاد و چهار جدول روزنامه نيويورك تايمز را حل مي كند. با اين داستان و فضاي فيلم هاي نادري پيش از اين احتمالا اين ساخته آخر او اوج ارائه ي مفاهيم انتزاعي و خاص در كارنامه ي فيلمسازي 31 ساله اش است. فضايي كه او در اين اواخر به شدت تلاش داشت تا به آن برسد.
نادري را به حق پايه گذار سبک فيلمسازي جشنواره اي سينماي ايران ناميده اند. در سال هاي 62 تا 65 كه همه مشغول ساخت فيلم هايي درباره خيانت هاي رژيم گذشته بودند او دونده و آب، باد، خاک را مي ساخت كه از لحاظ فرم روايي و ساختاري نمونه اي نداشت. دو فيلمي كه به راحتي مؤلفه هاي ساختاري اش را مي توان در ساخته هاي بعدي كيارستمي و بالطبع دنباله روهايش از جمله مخملباف اين روزها ديد. و احتمالا به دليل همان خلاف جريان شنا كردن بود كه سبب شد نادري تاب تحمل نداشته باشد و عاقبت در ميانه ي سال 65 در حالي كه هنوز تكليف نمايش آخرين فيلم اش (آب، باد، خاك) مشخص نبود ايران را ترك كند. هم زمان با او فيلم بردار فيلم اش، رضا پاكزاد نيز ايران را ترك كرد تا فيلم در دستان تهيه كننده اش (صدا و سيماي جمهوري اسلامي) بماند تا عاقبت در ششمين جشنواره فجر به نمايش در آيد و پس از آن سفرهاي دور دنيايش را آغاز كند و تازه با جايزه ي فستيوال نانت كشف شود.
نادري پس از آن ديگر هرگز به ايران بازنگشت. حتا براي ديداري دوباره و با سخت كوشي به دنبال تهيه كننده اي براي ساخت فيلم نامه هايش گشت تا عاقبت در سال 91 توانست منهتن از روي شماره را بسازد كه داستان مردي بود كه در خيابانهاي منهتن بي هدف به دنبال شخصي مي گشت. آنها كه فيلم را ديده بودند آن را به نوعي حديث نفس نادري در سالهاي اخير مي دانستند. فيلم همان سال در بخش غير رقابتي فستيوال كن به نمايش در آمد.
امير نادري فيلم ساز سخت كوشي كه با عكاسي قيصر كارش را آغاز كرد و با خداحافظ رفيق و تنگنا ضد قهرمانان دوست داشتني را به سينماي ايران ارائه داد، در حالي در آن سوي دنيا مشغول تجربيات نوين اش است كه اسلافش در اينجا با كپي برداري از نماهاي فيلمش در كن و ونيز جايزه مي گيرند.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

جشن ششم و چند نكته ...


اين كه داوران ششمين جشن خانه ي سينما در يك اقدام دسته جمعي جايزه ي بهترين كارگرداني را به ابراهيم حاتمي كيا داده اند ؛ دست كم براي من مسرت بخش است . همان خبري كه دوست داشتم روز آخر جشنواره ي فيلم فجر بشنوم كه به سينماي مطبوعات رفته بودم تا آخرين فيلم را هم تماشا كنم . آن روز ـ و در واقع آن شب ـ ديدم كه داوران جشنواره در يك اقدام دسته جمعي ارتفاع پست را ناديده گرفته اند . سياست هاي جشنواره ي فيلم فجر هميشه عجيب و غريب بوده اند ؛ يك بار عطاءالله مهاجراني گفت كه جشنواره ي فيلم فجر ويترين سياست هاي معاونت سينمايي است . به نظرم اين حرف آن قدر جدي است كه هيچ جوري نمي توان ناديده اش گرفت و اصلا بايد بر اساس اين حرف به جشنواره نگاه كرد . جشنواره ي سال پيش اما تناقض هايي را هم آشكار كرد . مثلا اين كه خانه اي روي آب عمده ي جوايز را از آن خود كرد ( مهم ترين اش جايزه ي بهترين فيلم بود ) اما براي دريافت پروانه ي نمايش دچار مشكل شد . آيا سياست هاي معانت سينمايي اين قدر سريع تغيير مي كنند ؟ يا جايزه ي بهترين فيلم از نظر مردم كه به ارتفاع پست رسيد اما در ميان انتخاب هاي داوران اثري از آن نبود . به همين دلايل است كه بايد جشن خانه ي سينما را بيشتر از جشنواره جدي گرفت . اين جا صنف هاي زيادي هستند كه داوري مي كنند ؛ شش هفت نفر نيستند و نظرشان كارشناسي تر است . عجيب تر از همه اما به نظرم كاري است كه دوستان عزيزم در انجمن منتقدان سينماي ايران كرده اند . وقتي در روزهاي جشنواره قرار بود دوستان بهترين فيلم را انتخاب كنند همه با ذوق و شوق فراوان از من ، ترانه ، پانزده سال دارم حرف مي زدند اما حالا انگار نظرها عوض شده است . راست اش را بخواهيد من از فيلم ترانه بدم نمي آيد ، فيلم خوبي است اما وقتي بعد از دوبار تماشايش مي كنيد هيچ تازگي ندارد . نمي دانم دوستان عزيزم اين كه براي داوري آن را تماشا كرده اند نظرشان عوض شده يا دفعه ي قبل زيادي ذوق زده بوده اند . همين كارها را مي كنند كه پشت سر منتقدان حرف در مي آورند . قبول نداريد ؟
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

چخوف منو نديدي ؟


آدم ها دو دسته هستند ؛ شايد هم چند دسته باشند . نمي دانم . اما به نظر من دو دسته اند : آن هايي كه وقتي مي بيني شان خوشحال مي شوي و آن هايي كه دوست نداري نگاهت در نگاه شان بيفتد . اين وسط هيچ كس هم تقصيري ندارد : نه شما و نه آن يكي . من با دسته ي اول رابطه ي خيلي خوبي دارم . يكي از اين آدم ها هم پيمان هوشمند زاده است . يك عكاس خوب و يك نويسنده ي خوب . پيمان هردوي اين ها هست . هم عكس هايش عالي اند و هم نوشته هايش . داستان هايش به شدت ريزبينانه نوشته شده اند . همه چيز دقيق است و اين حتما از نگاه عكاسيك او مي آيد . يك جور طنز در زبان اش هست كه وقتي آن را مي نويسد به شدت جذاب مي شود . مجموعه داستان دو تا نقطه پر از اين چيزهاست . در عين حال او كشته مرده ي آنتون چخوف هم هست و شايد اين ريزبيني و طنز را از چخوف به ارث برده باشد . من كه اين جوري فكر مي كنم . خلاصه اين كه پيمان يك وبلاگ تاسيس كرده به اسم : چخوف منو نديدي ؟ و دارد در آن مي نويسد . فكر مي كنم همه ي آنهايي كه دوست دارند ببينند چه جوري مي شود يك نگاه طنز آميز خوب داشت بهتر است سري به وبلاگ او بزنند . غفلت موجب پشيماني است !   
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

قصه ی کوتوله ها و باقی قضايا ...

قضيه ی انتقاد خشايار اعتمادی نسبت به شهيار قنبری يکی از آن قضايايي است که آدم در مقابل اش نمی تواند کوتاه بيايد . هر جور سکوت به نظرم قبول حرف های ناحقی است که يک خواننده ی کم سابقه درباره ی يک ترانه نويس و آهنگساز و خواننده ی با سابقه می زند . شهيار قنبری و ترانه هايش آن قدر مشهور هستند و آن قدر خوب اند که هيچ حرفی را نمی توان درباره شان قبول کرد . اگر بعضی چشم ديدن او را ندارند مشکل آن هاست و ربطی به ديگران ندارد . مهم تر از همه اما اين است که به نظر می رسد بعضی ها در ايران دارند يک جبهه عليه شهيار قنبری تشکيل می دهند . حرف های خشايار اعتمادی و مصاحبه ی جديد يغما گلرويي به نظرم معنايي جز اين ندارد . هردو می کوشند کار او را بی اعتبار جلوه دهند و خودشان را صاحب اعتبار کنند . اما چه حيف که نمی دانند اين حرف ها و حديث ها دوران شان گذشته است . ميراث شهيار قنبری آن قدر قابل اعتنا است و آن قدر عظيم است که از حرف های بی پايه هيچ آسيبی نمی بیند . نمی دانم همه ی اين ترانه نويسانی که ادعایشان سر به فلک می زند اصلا می توانند با او رقابت کنند يا نه . راست اش شک دارم چون تا جايي که ديده ام در کارهای شان فقط سطرهای درخشان پيدا می شود نه يک ترانه ی کامل و خوب . تکليف خشايار اعتمادی هم معلوم است : کسی که صدايش تقليدی باشد از داريوش اقبالی به هيچ دردی نمی خورد . آلبوم های دلشوره و خاتون هيچ ندارند . هر دو ناشيانه اند و سطحی . بی هيچ اوجی و البته پر از فرود . عاقبت اين اعلام جنگ به شهيار قنبری چه خواهد بود ؟ نمی دانم . اما اين وسط ديدن صورت بازنده ها جالب است . من که سخت منتظر ديدن اين صورت ها هستم . کوتوله هايي با صورت های سياه و بيني های دراز . باقی را نمی دانم که دل شان را به چه خوش کرده اند !
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

بوي حسادت و داستان حاتمي كيا


داستان اكران ارتفاع پست ( تازه ترين فيلم ابراهيم حاتمي كيا ) در ايالات متحد امريكا دارد به يك داستان عجيب و غريب تبديل مي شود . اكران فيلم كه به لحاظ منطقي ربطي به حاتمي كيا ندارد همه ي بغض ها و كينه ها را آشكار كرده و حالا مي شود صداي گرفته ي آن هايي را شنيد كه هيچ دل خوشي از حاتمي كيا ندارند و درواقع به او حسودي مي كنند . از اكران هر فيلم خوب ايراني در هر كشوري به نظرم بايد استقبال كرد ؛ درست همان جور كه بايد از اكران فيلم هاي غير ايراني استقبال كرد و از آن ها نترسيد . اما در اين ميان حرف هاي بعضي كارگردان ها كه مشخصا كارگردان هاي جنگي ( دفاع مقدس ) محسوب مي شوند اندكي غير عادي است و به شدت بوي حسادت مي دهد . اين كه رييس انجمن سينماي دفاع مقدس مي گويد : به طور حتم و يقين معتقدم از اين فيلم در امريكا سؤاستفاده مي شود و اشخاصي كه در اين جرم شريك هستند چه بپذيرند يا نپذيرند اين جرم اتفاق افتاده و حداقل كاري كه مي توانند بكنند اين است كه از ملت عذرخواهي بكنند و يك جوري به اين اتفاقي كه افتاده پاسخ بدهند . راست اش شنيدن اين حرف ها از زبان كسي كه مي گويند اهل منطق است و آدم محجوبي هم هست جاي تعجب دارد . از كجا معلوم كه از فيلم ارتفاع پست در امريكا سؤاستفاده شود ؟ آيا كسي از آينده خبر دارد ؟ اصلا كدام جرم ؟ پخش يك فيلم در امريكا از كي تا به حال جرم است ؟ مگر رنگ خدا و باران در آن كشور اكران نشده اند ؟ شايد هم مشكل خودِ حاتمي كيا است كه دوست ندارد مثل ۱۰ يا ۱۵ سال قبل اش باشد و مي خواهد به روز زندگي كند . ضمنا بدون هر دادگاهي چرا جرم مي تراشيم و خودمان را زير سؤال مي بريم ؟ دعوا البته اين وسط مي تواند به منوچهر محمدي هم ختم شود كه مهم ترين نهاد سينمايي كشور را در اختيار دارد . اصلا نمي توانم بفهمم كه تهيه كننده و كارگردان بايد بابت چه چيزي عذرخواهي كنند . همه چيز آن قدر غير منطقي است و بوي حسادت مي دهد كه هيچ جور نمي شود آن را قبول كرد . به نظرم بهتر است پيش از آن كه اين حرف و حديث ادامه پيدا كند آدم ها حرمت خودشان را حفظ كنند و نگذارند اين وسط آبرويشان برود . اين بار اول نيست كه يك فيلم ايراني در امريكا اكران مي شود ؛ بار آخر هم نخواهد بود و به جاي همه ي اين ها بهتر است راه و رسم فيلم سازي را ياد بگيريم . نمي دانم چرا از وقتي حرف هاي رييس انجمن سينماي دفاع مقدس را خواندم مدام ياد آن مامور حراست پرواز در ارتفاع پست بودم كه در آخر فيلم وقتي بيرون پنجره را ديد گفت : اين جا هر جا باشه امريكا نيست ...


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

بهروز افخمي و آسمان سياه شب


طلسم انگار دارد شکسته می شود و يکی از فيلم هايی که بهروز افخمی قرار بوده کار کند آماده ی ساخت است . افخمی از دوران نمايندگی مجلس بارها اعلام کرد که می خواهد فيلم بسازد و هر بار نام يک فيلم را روی زبان ها انداخت . اين آخری ها حرف تنگسير ( با بازي حميد فرخ نژاد ) بود اما طبق سنت افخمي ساخت تنگسير هم رفت كنار كله ي اسب و گاو خوني ( هردو داستان هاي جعفر مدرس صادقي ) و پروژه هاي تعطيل شده . با اين همه به نظر مي رسد كه ابر و باد و مه و خورشيد و فلك دست به دست هم داده اند تا افخمي اين بار به وعده اش عمل كند و همه ي آن هايي را كه بعد از شوكران منتظر فيلم بعدي او بوده اند به آرزويشان برساند . فيلم تازه ي افخمي كه عزت الله انتظامي و هديه تهراني و علي معلم قرار است در آن بازي كنند اقتباسي است از يك داستان كوتاه به نام آسمان سياه شب كه جرمي كين آن را نوشته و يكي از بهترين داستان هاي سال ۱۹۹۲ بوده است . داستان جرمي كين درباره ي پيرمردي به نام آقاي مارتين است كه دختر و دامادش او را به يك بيمارستان رواني منتقل مي كنند . مارتين حافظه ي فوق العاده ضعيفي دارد و خيلي چيزها را فراموش كرده و مثلا حتا يادش رفته كه زن اش مرده است . انتخاب اين داستان از آن جهت جالب است كه مارتين بارها همه چيز را براي خودش تكرار مي كند و راوي داستان اصلا اوست . بايد ديد افخمي به عنوان يك فيلم نامه نويس خوب چه جوري مي خواهد اين داستان را روايت كند و چه چيزهايي را به آن اضافه مي كند . افخمي يكي از كشته مرده هاي ادبيات و داستان است و همه ي آن هايي كه او را مي شناسند از اين علاقه ي او خبر دارند . حالا بايد ديد اين داستان چه شكلي مي گيرد و از قالب اوليه اش چه قدر دور مي شود . به هر حال همين كه او تا اين حد پيگير داستان هاي روز دنيا است خودش جاي تقدير و تشكر دارد ؛ آن هم در دوره يي كه بعضي فيلم سازها افتخارشان اين است كه نه كتاب مي خوانند و نه فيلم تماشا مي كنند . آسمان سياه شب حتما يك فيلم خوب مي شود ؛ فيلمي به اسم فراموشخانه . منتها همه ي اين ها در صورتي است كه افخمي دل به كار بدهد و كارش را بكند . واقعا حيف نيست آدمي مثل او اين قدر از زير كار در مي رود ؟
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

خواب شيرين فرهاد ...


خيلي دلم مي خواست كه اين يادداشت را نمي نوشتم ، اما هر كاري كردم ديدم نمي شود . دليل اصلي اش هم اين بود كه به عنوان يك عضو تحريريه ي همشهري دوم ( همان ضميمه ي هشت صفحه يي ) حق ندارم از كار گروه خودمان تعريف كنم اما اين بار به نظرم قضيه كمي فرق مي كند ...
فرداي روزي كه فهميدم فرهاد مرده همه ي روزنامه ها را ورق زدم تا ببينم مرگ يك خواننده برايشان چقدر ارزش دارد . ديديم جز يكي دوتا ( كه تكليف شان روشن است ) بقيه خبر را با عكس كار كرده اند و اين نشان مي داد كه مي دانند چنين خبري چه قدر مهم است . اما در ميان همه ي روزنامه ها وقتي ديدم روزنامه ي ايران خبر فرهاد را پايين صفحه و كنار خبرهايي كه كمتر مهم هستند كار كرده يك جورهايي دلم گرفت . درست است كه بقيه كارشان را درست انجام داده بودند ؛ اما اين يكي وسط آن همه حسابي توي ذوق ام زد و درست به همين دليل بود كه وقتي همشهري دوم ( همان ضميمه ي هشت صفحه يي ) روز پنج شنبه عكس بزرگ فرهاد را كار كرد و تيتر يك اش را به او اختصاص داد يك جورهايي اين بار آرام گرفتم . به نظرم اين روزنامه نگاري درست است . هر چيزي سر جاي خودش . حمله ي امريكا به عراق و تحليل آن همان قدر مهم است كه مرگ فرهاد . اگر ياد بگيريم كه ارزش هر چيزي را به جاي خودش بسنجيم قضيه تا حدودي حل است . ديدن عكس فرهاد ( كار : رضا معطريان ) با آن صورت خسته در كنار پيانويش مي تواند براي هر عاشق صداي فرهاد جذاب باشد . خصوصا آن كه در تيتر يك چنان اطلاعاتي درباره ي او آمده كه به كار همه مي آيد .
بعد التحرير : سايت پندار اين متن را براي همه ي آن هايي كه نديده اند آورده ؛ اگر روزنامه را نداريد به اين جا مراجعه كنيد .   
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

دارند می آيند !

اين تنها جمله يي ست كه روي آگهي كوچك تبليغاتي نقد سينما به چشم مي خورد . يك مجله ي سينمايي كه آن قدر دست به دست چرخيده كه نمي توان ( فعلا دست كم ) هويتي را برايش متصور شد . نقد سينما از دل ويژه نامه هاي سينمايي سوره درآمد . سيد مرتضي آويني سردبير مجله ي سوره و مستندساز جنگ كه سينما را خيلي دوست داشت تصميم گرفت در كنار ماهنامه اش يك نشريه ي سينمايي را هم چاپ كند . يك ويژه نامه كه كيفيت مطالب اش با مجله ي فيلم تقريبا برابر باشد . اين اتفاق مبارك افتاد و سوره ي سينما منتشر شد . در كنار مجله البته كتاب هيچكاك هميشه استاد هم به چاپ رسيد و صداي همه ي آن هايي را كه عادت داشتند اخ و تف شان را نثار سينماي فرنگي كنند درآورد . سه شماره ي سوره ي سينما به سردبيري آويني چاپ شد و شماره ي چاهارمم پس از شهادت او با سردبيري برادرش منتشر شد . چند ماهي گذشت تا سر و كله ي فصل نامه يي به نام نقد سينما پيدا شود . فصل نامه يي به سردبيري مسعود فراستي كه همه مي دانستند قسمت اعظم سوره ي سينما هم كار او بوده . چهار شماره در يك سال چاپ شد و هر چهار شماره مثل بمب صدا كرد . مطالب آن قدر زياد و متنوع بودند كه همه حيرت زده شدند . نسل منتقدان فردوسي و ستاره ي سينما ( يعني اميد روحاني و داود مسلمي و بهزاد رحيميان و خسرو دهقان ) و خيلي هاي ديگر از نسل جديد ( مثل كامبيز كاهه و حسن حسيني و سينا مطلبي و مهشيد زماني ) يك جا جمع شدند و درخشان ترين نشريه ي سينمايي دهه ي هفتاد را به چاپ رساندند . پر و پيمان ترين مطالب سينمايي را مي توان در همان چهار شماره ي اول ديد . حتا در شماره ي چاهارم متن كامل داستان فراني ( جي . دي . سلينجر ) چاپ شد . اما سينماگران كه اين همه صراحت لهجه ي منتقدان را تاب نمي آوردند يك جورهايي زير آب آن مجموعه را زدند و اجازه ندادند ادامه پيدا كند . پس از آن تا يك ماه پيش نقد سينما به شكل هاي مختلف فصل نامه و ماهنامه ( به سردبيري : مهرداد فريد و حميد گرشاسبي و هوشمند هنر كار و علي ميرفتاح و آرش خوشخو ) چاپ شد اما هيچ كدام مثل آن چاهار شماره نشدند . خوش بختانه اما دوباره همان گروه اول به نقد سينما برگشته اند و قرار است ماهي صد صفحه مجله چاپ كنند . فراستي گويا دبير تحريريه است و رفقاي قديم مي خواهند برگردند . آن آگهي كوچك كه پايين و بالايش رديف پرندگان مهاجم ( هيچكاك ) را مي توان ديد معناهاي زيادي مي دهد مثلا يكي اين كه قرار است از اين به بعد دوباره يك مجله ي سينمايي خوب داشته باشيم . دارند مي آيند ! ماهم بي صبرانه منتظريم !
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

روزا با همديگه فرقي ندارن ...


... مي شكنم آينه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آينه مي شكنه هزار تيكه مي شه
اما باز تو هر تيكه اش عكس منه

عكسا با دهن كجي به هم مي گن :
چشم اميدو ببر از آسمون
روزا با همديگه فرقي ندارن
بوي كهنگي مي دن تمومشون ...
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

كاش يك بار ديگر ...

فرهاد مرد . خوب شد كه مرد . جاي او بين ما نبود ؛ دست كم مايي كه به هيچ چيز وفادار نمانديم و موسيقي محبوب او را آن جور كه مي خواستيم عوض كرديم . فرهاد مال ما نبود . مال آن هايي بود كه ارزش صدايش را مي فهميدند و مي دانستند موسيقي پاپ همان است كه او مي خواند ؛ نه اين كه هر كسي از راه برسد و گمان كند حق دارد بخواند . زماني كه او خواننده شد پاپ در موسيقي معنا و در حقيقت ابهتي داشت كه حالا ندارد . يك دوره ي عجيب و طلايي كه صداي خسته و خش دار و بم او ( و بعضي ديگر مثل فريدون فروغي ) فقط مي توانست نشان اش دهد و به گوش ديگران برساندش . اما ما قدر اين صداها را ندانستيم و در عين بي اعتنايي به صداهايي گوش كرديم كه معلوم نيست چرا مي خوانند . سنگين خواندن شيوه ي او بود و اين همان چيزي بود كه ما فراموش كرديم خواننده ي پاپ بايد آن را بداند . همه ي آن ترانه هايي كه خوانده ( چه آن هايي را كه اردلان سرفراز سروده بود و چه عمده شان كه از آن شهيارقنبري بودند ) مي تواند ملاك ما باشد كه بفهميم پاپ يعني چه و خواننده ي پاپ كيست . كاري به آن ها ندارم كه هر خواننده ي نازك صدا و عاشقانه خواني را هم محبوب خودشان مي دانند . ايرادي هم ندارد ؛ بگذار بدانند . اما حق ندارند هر نامي را كنار فرهاد بياورند . فرهاد آن قدر خاص است (‌‌‌ نمی گويم بود ) که با هيچ کسی نمی توان مقايسه اش کرد . اين را يک بار در تنها تماس تلفنی ام با او به خودش هم گفتم . زمانی که هنوز روزنامه ی نشاط چاپ می شد و يک بار که از سکوت تحريريه خسته بودم با خانه اش تماس گرفتم . تلفن روی پيام گير بود ؛ با همان صدای گرم اش . وقتی گفتم ازکجا تماس می گيرم گوشی را برداشت و در نهايت مهربانی ده دقيقه يی را شايد به من اختصاص داد . يادم است که گفتم صدايش را دوست دارم و او هم خنديد . از آن خنده هايی که من دوست داشتم و بعد گفت روزنامه نگار جماعت بايد خيلی مراقب خودش باشد و نگفت چرا و من هم نپرسيدم . نمی دانم خجالت کشيدم يا اصلا يادم رفت . صبح که فهميدم او مرده ؛‌‌‌‌ فقط ياد آن روز بودم . كاشكي يك بار ديگر با او تماس مي گرفتم . اگر دوباره با او حرف مي زدم حتما مي پرسيدم منظورش از آن حرف چه بوده است . اما نشد و چه حيف كه نشد !   
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

كتاب هاي با شكل تازه

آقاي حسين نوش آذر در وبلاگ شان چيز جالبي نوشته اند كه دل ام نيامد آن را ننويسم ؛ هرچند ربطي به سينما ندارد اما از هر جهت خواندني است :

نشر مستراح اولين كتاب هاى خود را در اوت امسال به شكل كاغذ مستراح به بازار عرضه مى كند. يازده نويسنده ي آلمانى گزيده اى از آثار خود را در اختيار اين موسسه قرار داده اند كه روى كاغذ مستراح چاپ كند. اين نويسندگان، همه عضو كانون نويسندگان آلمان هستند. معروف ترين آنها نويسنده اى است برلينى به نام لوتس راتندورف. اشعارى از هاينريش هاينه و كريستيان مورگن اشترن نيز در ميان اين آثار ديده مى شود.
نويسنده اى به نام مايك بارتل مبتكر انتشار كتاب روى كاغذ مستراح است. بارتل كه نمى خواست اولين اثرش در ميان هشتاد هزار عنوان كتابى كه سالانه در آلمان منتشر مى شود، گم شود و ديده نشود، به فكر چاره افتاد و زود به اين نتيجه رسيد كه با اين كار مى تواند توجه محافل ادبى را به خود جلب كند. يكى از توليدكنندگان كاغذ مستراح در آلمان از اين فكراستقبال كرد و موسسه "نشر مستراح" را تاسيس كرد.
هفت كتابى كه اين بنگاه انتشاراتى در ماه اوت به بازار عرضه مى كند به قلمرو رمان هاى جنايى، داستان كوتاه و طنز و هزل تعلق دارد. بناست اين آثار به شكل كاغذ مستراح در نمايشگاه كتاب فرانكفورت، در اكتبر امسال به نمايش درآيد.
شايد بهتر باشد داستان ها و اشعار برخى از نويسندگان و شاعران به اين شكل انتشار يابد. تنها در اين صورت است كه محتواى اثر و شيوه ي نگارش با حتا شكل كتاب همخوان خواهد بود و بدين ترتيب براى اولين بار در تاريخ ادبيات جهان اصل ارسطويى وحدت شكل و مضمون كاملا تحقق خواهد يافت.
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

گر حكم شود كه مست گيرند ...


شايد يك سالي گذشته از روزي كه در دفتر موسسه ي فرهنگي هنري فرهنگ تماشا ،سعيد راد را ديدم و خبردار شدم قرار است در فيلم احمدرضا درويش بازي كند . فيلم نامه داشت نوشته مي شد و مي ديدم درويش در تلاش است تا راد را دوباره وارد سينماي حرفه يي كند . چند ماهي گذشت و كارها به هر دليلي درست پيش نرفت . فيلم درويش منتفي شد و خبر رسيد كه سعيد راد قرار است در فيلم ناصر تقوايي بازي كند . رومي و زنگي مي توانست شروع خوب و اميد بخشي براي ستاره ي سابق سينماي ايران باشد . فيلم برداري شروع شد اما به دلايلي ( گويا گرماي هوا ) متوقف اش كردند و كمي بعد هم به صورت غير رسمي و شفاهي خبر رسيد كه راد حق بازي كردن ندارد . اين چيزي بود كه همه بايد زودتر مي فهميدند ؛ نه اين كه تا مدتي سر كار باشند . تبعيضي كه در اين ماجرا ميان بازيگران گذاشته مي شود حقيقتا تاسف برانگيز است . قصد ندارم كسي را زير سؤال ببرم اما آيا كسي فكر نمي كند بقيه ي بازيگران هم در نقش هايي بازي كرده اند كه اين روزها و به زعم بعضي مشكل دار هستند ؟ حكماي قديم راست گفته اند كه : گر حكم شود كه مست گيرند ؛ در شهر هر آن چه هست گيرند . همه ي اين حرف ها زدم تا برسم به يادداشت بابك غفوري آذر و حرف بهروز افخمي در گفت و گويش با همشهري جهان كه درباره ي بهروز وثوقي صحبت كرده و گفته اگر تنگسير را بسازد حتما نقشي به او مي دهد . افخمي خيلي درست به قضيه نگاه مي كند . وقتي هيچ حكم دادگاهي صادر نشده كه بازيگران پيش از انقلاب حق بازي ندارند ضرورتي هم ندارد كه در اين مورد از كسي اجازه بگيرند . حالا مي خواهد سيف الله داد باشد كه ژست دموكراسي مي گرفت و كارهايش سينماي ما را عقب انداخت و چه بقيه ي مديران سينمايي . اميدوارم افخمي به قول اش وفا كند و كاري را كه گفته انجام دهد ؛ درست همان طور كه منوچهر صادقپور را در شوكران بازي داد . شايد طلسم اين داستان را هم كارگردان خوش قريحه ي ما بتواند بشكند . من كه فكر مي كنم اين كار فقط از او بر مي آيد .
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

برباد رفته


داستان نمايش عمومي دايره بدجوري دارد تكراري مي شود . سالي يكي دوبار نام فيلم روي زبان ها مي افتد و درباره اش بحث مي شود . يك عده از آن دفاع مي كنند و مي گويند شاهكار است و يك عده همه ي اخ و تف هايي كه را كه در طول سال به هر دليلي نگه داشته اند نثار فيلم مي كنند . اين وسط فقط دو گروه به جان هم افتاده اند بي آن كه معلوم شود تكليف فيلم چيست و اصلا نمايش عمومي مي گيرد يا محمد حسن پزشك ثابت مي كند كه حرف مرد يكي است . دايره ديگر به يك كلاف سر درگم تبديل شده ؛ هيچ چيزش معلوم نيست . فيلم دارد فداي يك سري حرف هاي عجيب و غريب مي شود كه معلوم است هدف از به زبان آوردن شان چيزي نيست جز اين كه هر دو طرف مي خواهند كم نياورند . دايره بايد خيلي زودتر از اين ها به نمايش در مي آمد . اگر سيف الله داد دست از محافظه كاري هايش برمي داشت و كمي مهربان تر به سينماي ورشكسته ي ايران نگاه مي كرد وضعيت دايره خيلي بهتر از اين ها بود . همان موقع نمايش داده مي شد و معلوم مي شد مردم اين جور نگاه ها را مي پسندند يا نه . اما داد اين كار را نكرد ؛ مساله را در حد يك دعوا بين خودش و پناهي پايين آورد و آتشي به پا كرد كه دايره هنوز دارد در آن مي سوزد . حرف هاي محمد حسن پزشك درباره ي دايره كه چند ماه قبل چاپ شد چندان هم دور از ذهن نبود ؛ وقتي داد با آن همه ادعا درباره ي سينما و دموكراسي و اين جور حرف هاي دهن پر كن چنان رفتاري كرد ديگر چه توقعي از پزشك مي توان داشت ؟ اين بلاها بايد به سر دايره مي آمد و دايره بايد قرباني مي شد تا همه بفهمند چيزي به نام دموكراسي در سينماي ما وجود ندارد . سايه ي سينماي دولتي فعلا بر سر ماست . دوران معاونت داد به عنوان يك سينماگر يكي از آن فرصت هاي طلايي بود كه كاملا هدر رفت . دايره هم محصول همان دوران است . به قول بنده خدايي پناهي بهتر است نام فيلم اش را تغيير دهد و بگذارد : بربادرفته ! . شما هم اين طور فكر مي كنيد ؟   
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ شهریور ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

خداحافظ عرق سگي ...

عرق سگي هم رفت ...
به همين سادگي . بدون اين كه رفتن اش را در بوق كند و به همه بگويد يكي ما را تحويل بگيرد . عرق سگي حتا وقتي آمد ، آمدن اش را خبر نداد . نمي خواست الكي جلوي پايش گوسفند سر ببرند و خون به اين ور و آن ور بپاشند . از همان اول سرش در لاك خودش بود و مي نوشت ، كاري نداشت بقيه چه مي گويند . فحش مي دهند ( كه مي دادند ) يا تعريف مي كنند . خود خودش بود . همان جور لاغر ؛ با ريشي كه تا زير چشم هايش آمده و سيگار بهمن كوچكي لاي انگشت . لابد هنوز هم همين جور است ؛ يك پا را مي اندازد روي آن يكي و دود مي كند . داستان مي گويد . مي توانم حدس بزنم كه دارد در ذهن اش همه چيز را قاب بندي شده مي بيند ؛ بدون آن كه اين قاب كج باشد يا فلو ...
حالا هم شايد دارد اين يادداشت را مي خواند و بعدش فيلتر سيگارش را طبق معمول جا مي گذارد كنار كامپيوتر و الم شنگه به راه مي افتد . براي همين است كه دوست اش دارم . چون خود خودش است ؛ موجود لاغري به نام عرق سگي ....   
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

آماتور بازي و باقي قضايا

ديشب بايد مي رفتم نمايش خصوصي فيلم سفر مردان خاكستري . اما به جايش همه ي كارت هايي را كه داشتم بخشيدم به اين و آن و خودم آمدم خانه . تماشاي فيلم معما ساخته ي استنلي دانن را به سينما رفتن ترجيح دادم . خيلي وقت است كه واقع گرايي در سينما و آماتوربازي حال ام را به هم مي زند . نفر اول و دومي كه اين كار را كردند قطعا آدم هاي متفاوتي بودند ، اما نفرهاي بعد فقط يك دنباله رو محسوب مي شوند . واقع گرايي و آماتوربازي بلاي سينماي ما شده است . هر كسي از راه مي رسد فكر مي كند مي تواند ( و اصلا حق دارد ) كه دوربين دست بگيرد و آدم هايي را كه حتا در عمرشان اسم سينما را هم نشنيده اند وارد سينما كند . من اين سينما را دوست ندارم چون هيچ قشنگي ندارد . پر از بچه هايي است كه آب دماغ شان راه افتاده و حتا يك دستمال كاغذي ندارند . دنياي اين سينما هيچ قشنگي ندارد چون از اول هم قرار نبوده داشته باشد . من عاشق بازي با دوربين ام . كشف قاب هايي كه هنوز هيچ فيلم برداري آن ها را نبسته . كشته مرده ي داستان هايي هستم كه تا دقيقه ي آخر اجازه نمي دهد آدم از روي صندلي اش جم بخورد . اما حيف كه سينماي محبوب من رد پايش دارد از ايران دور مي شود و به جايش مي توان رد پاي مشتي پيرمرد و پيرزن را ديد كه كه با لهجه هاي عجيب و غريب حرف مي زنند و براي فهميدن حرف هايشان بايد فيلم را زيرنويس دار كرد . اين جور سينماي آماتوري عمر كوتاهي دارد . يك زماني سينماي تركيه سر زبان ها بود و يلماز گوني كيلو كيلو جايزه مي گرفت . قبل تر از آن هم سينماي مصر بود كه سلطنت مي كرد . حالا هم نوبت سينماي ايران است ...
مي ترسم چند سال بعد كار به جايي برسد كه جشنواره هاي درجه ي سه و چاهار هم حتا فيلم هاي ايراني را نپذيرند . آن وقت ديدن صورت گريان آن هايي كه در عمرشان دكوپاژ روي كاغذ انجام نداده اند ديدني و ( شايد ) خنده دار است . شايد همان وقت ها يكي بگويد : خدا لعنت كند كسي را كه آفت واقع گرايي و آماتور بازي را به جان سينماي ما انداخت . شما را نمي دانم ، اما من يكي كه مي گويم : الاهي آمين !   
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

آينده ي سينماي نو

اين احتمالا آخرين يادداشتی است که فعلا درباره ی سينمای نو می نويسم. با وجود همه ی اميدها نسبت به انتشار دوباره ی سينمای نو گويا چاپ اين هفته نامه دست کم برای دو ماه به تاخير می افتد . سينمای نو دومين هفته نامه يی بود که بنياد سينمايی فارابی منتشر کرد . پيش از اين و حدودا چهار / پنج سال پيش فارابی تصميم گرفت يک هفته نامه ی سينمايی فرهنگی چاپ کند به نام مردم و سينما . سردبير اين هفته نامه اگر درست يادم مانده باشد داريوش نوروزی بود که سال هاست واحد انتشارات اين بنياد را اداره می کند و سردبيری فصل نامه ی سينمايی فارابی را هم به عهده دارد . دبير تحريريه هم مازيار اسلامي بود و باز تا آن جا كه يادم مي آيد قرار بود بخش سينماي ايران را سينا مطلبي اداره كند . سينماي جهان هم زير نظر كامبيز كاهه بود . يك بخش ادبيات هم داشتند كه مسوول اش هوشيار انصاري فر بود . بخش تياتر را هم حميد امجد اداره مي كرد. با اين آدم ها قرار بود متفاوت ترين هفته نامه ي سينمايي ( شايد ) منتشر شود اما از همان آغاز مساله ي دولتي بودن كار را مشكل كرد و هفته نامه به بن بست رسيد ...
اين طور كه مي گويند دو ماه بعد سينماي نو با يك سرمايه گذار خصوصي منتشر مي شود ،اما هنوز معلوم نيست سرمايه گذار تازه آن را در قالب يك هفته نامه مي خواهد يا ماهنامه .هر چند خيلي ها معتقدند سينماي نو قرار است يك ماهنامه شود ؛ يك ماهنامه ي تخصصي سينما بدون مطالب سركاري.بايد صبر كرد و ديد چه مي شود ...
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

رفع توقيف يا حذف خبر ؟


سايت فيلم و سينما خبر توقيف هفته نامه ي سينماي نو را ظرف كم تر از يك روز پاك كرد و ديگر اثري از آن خبر را نمي توان در اين سايت ديد . اين قضيه مي تواند اندكي سؤال برانگيز باشد و ما را وادارد كه بپرسيم داستان از چه قرار است و چرا يك بار حتا روي جلد سينماي نو را هم كنار خبر مي آورند و يك بار خبر را كاملا حذف مي كنند . خبرهاي رسيده حكايت از آن دارند كه سرمايه گذار خصوصي پيدا شده كه حاضر است همه ي هزينه هاي سينماي نو را تقبل كند .
اين مساله اگر صحت داشته باشد مي توانيم اميدوار باشيم كه هفته نامه ي سينماي نو باز هم منتشر مي شود و شنبه ها روي پيشخوان دكه هاست . با اين همه يك چيز ديگر هم هست كه باعث شده خبر توقيف رسما پاك شود و ديگر كسي آن را در سايت فيلم و سينما نخواند ؛ دوستان عزيز من در سايت نويسندگان و مسوولان بخش هاي گوناگون هفته نامه ي سينماي نو هم هستند و همين باعث مي شود روحيه ي محافظه كارشان تا حدودي از انتشار گسترده ي خبر جلوگيري كند .
من كه اميدوارم سر و كله ي سرمايه گذار خصوصي هر چه سريع تر پيدا شود و شنبه ي آينده شماره ي بعدي سينماي نو منتشر شود ؛ شما را نمي دانم .   
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

توقيف هفته نامه ی سينماي نو

سایت فيلم و سينما : هفته نامه يسينماي نو متعلق به بنياد سينمايي فارابي پس از ۳۶ شماره توقيف شد.
ظاهرا توقيف اين نشريه به دستور محمد حسن پزشك ، معاونت امور سينمايي بوده و تا كنون مذاكرات محمد مهدي عسگر پور ، صاحب امتياز نشريه با وي به نتيجه اي نرسيده است.
لازم به ذكر است كه اولين شماره ی اين نشريه در دي ماه سال ۸۰ و قبل از برگزاري بيستمين جشنواره فيلم فجر منتشر شده بود.
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

دايره‌‌‌‌ی‌بسته‌

اين حرف هاي خسرو نقيبي را بخوانيد . شايد نگاه او به سينماي جعفر پناهي با نگاه من يكي نباشد ،‌اما اين دليل نمي شود كه حرف هايش را اين جا ننويسم :

فرمي كه امشب ميان خبرنگاران براي ارزيابي فيلم دايره توزيع شد آن قدر جهت دار بود كه حتا از چشم ساده ترين افراد هم پنهان نماند. سوالاتي كه مبنايش بد بودن دايره بود و پاسخ هاي چهار گزينه اي اش همه براي محكوميت پناهي ...
وقتي قرار است يك فيلم اين گونه مورد بي مهري(؟) قرار گيرد، اصرار براي نمايش هاي اين گونه در چيست؟ مطمئن باشيد معاونت سينمايي راه درازي را در پيش دارد تا بتواند به دوران درخشان سيف الله داد برگردد.
دايره در ديدار مجدد پس از دو سال هنوز سر پا است. اثرگذار و پويا با تمام معيارهاي يك فيلم برجسته و فراتر از استانداردهاي سينماي هنري ايران. فيلم در فيلم نامه ضعف هايي دارد اما اين دليل نمي شود كه بتوانيم چشم بر كارگرداني بي نقص و تصوير تحسين برانگيز پناهي از تهران امروز ببنديم. دايره كهنه نخواهد شد. حال چه امروز نمايش اش دهند، چه چندين سال بعد. نظرهاي حاضرين در سالن بسيار متفاوت بود. اين تاخير دو ساله و كنجكاوي هاي پشت فيلم همه را متقاعد كرده بود كه دايره كار عجيبي خواهد بود. اگر كسي امشب از فيلم خوش اش نيامده، مطمئنا به خاطر اين انتظار -شايد بي جا- بوده است. دايره بايد در جايگاه خودش ديده شود كه اگر چنين شود آن وقت مي توان در ميزان خوبي و بدي اش بحث كرد. تا آن روز، شايد خيلي نگاه ها هم عوض شود...   
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

سينمای نو در آستانه ی تعطيلی ؟


قضيه انگار كاملا جدي است . اين طور كه مي گويند آفتاب هفته نامه ي سينماي نو لب بام است . اميدوارم اين خبر يكي از همين روزها تكذيب شود و همه ي حرف و حديث ها درباره ي تعطيلي اش را به دست فراموشي بسپاريم . اين حرف ها را نمي نويسم تا حرف هاي قبلي ام را درباره ي شيوه هاي كهنه ي طنزنويسي دوستان عزيزم جبران كنم . آن حرف ها سر جاي شان هستند و تا رضا فرمانفرما از كليفرنيا صفحه ي هاليوود ريپورترش را اداره مي كند پابرجا مي مانند . اما مساله ي تعطيلي سينماي نو چيز ديگري است و من هم به نوبه ي خودم با آن مخالف هستم . نمي دانم آيا خبر اين كه محمد حسن پزشك ؛ معاون سينمايي وزارت ارشاد خواستار تعطيلي اين نشريه شده صحيح است يا نه . اميدوارم اين گونه نباشد . با اين همه دوستان سينماي نو مي گفتند محمد مهدي عسگرپور رييس بنياد سينمايي فارابي دل خوشي از اين نشريه ندارد و حالا كه پزشك از ديدن پرونده ي فيلم زندان زنان دلخور شده درصدد است در نشريه را ببندد . دوست دارم اين گونه نباشد ؛ نه پزشك عصباني شده باشد و نه عسگرپور چنين فكري را در سر پرورانده باشد . سينماي نو بايد بماند تا گاهي مطالب فوق العاده ي مازيار اسلامي و كامبيز كاهه و يادداشت هاي افشين ابراهيمي را در آن بخوانيم ، حتا گاهي منصور ضابطيان هم چيزهاي خوبي مي نويسد . سينماي نو به خاطر پرونده هايي مثل دگما ۹۵ بايد بماند . از من جز دعا كردن كاري برنمي آيد ، اين يكي را دريغ نمي كنم . خاطره ي سينما جهان هنوز يادم است ...   
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

دو پادشاه در اقليمی نگنجند ...


سينا مطلبي : چند وقت پيش، يكي از مقامات مسوول در معاونت مطبوعاتي به ما تذكر رسمي داد كه با چاپ آگهي تبليغاتي فيلم «آبي» دچار تخلف شده‌ايم. جالب است!‌ اين آگهي مثل همه ی آگهي‌هاي سينمايي به تصويب وزارت ارشاد رسيده و نسخه ی اصلي آن ممهور به مهر معاونت سينمايي است. يعني فاصله ی بهارستان تا ميدان تختي آن قدر زياد است كه دو معاون يك وزارتخانه از كار هم بي‌خبر باشند؟

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

زندان زنان‌ : يک نگاه

خسرو نقيبي : فيلم زندان زنان تلخي آشكاري دارد. نماهايي خفه كه در بار اول به نظر مي رسد مي تواند تماشاگر عام را پس زند اما استقبال اين چند روز و فروش خوب فيلم نشان مي دهد كه سليقه ي تماشاگر عام هم تغيير زيادي كرده است. ميترا به عنوان يك شخصيت محوري در اين گرفته بودن فضا نقش عمده اي دارد. به واسطه حضور او است كه ما و دوربين چندين بار در انفرادي حبس مي شويم و فشار روي او است كه تماشاگر را وا مي دارد كه طاهره را تا پايان به عنوان يك سايه سياه بر تمام زندان به خود بقبولاند. نگاه كنيد به عكس العملهاي ناباورانه تماشاگران هنگامي كه طاهره در فصل ماقبل فينال، خودش ضامن بيرون رفتن ميترا مي شود.
(...) زندان زنان حاصل يك نگاه درست به آزادي هايي است كه فيلمسازان در اين چند سال براي كاركردن به دست آورده اند . نه از اين آزادي ذوق زده مي شود و نه قصد سوء استفاده دارد. داستان اش را تعريف مي كند و در اين راه حتا قرباني برخي مناسبات سودجويانه ديگر اين سينما مي شود...   
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸۱
برچسب‌ها :