شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

سيگار دود پيپ و باقي قضايا ...

... سيگار را ديده ييد كه مي سوزد و دود مي كند ؟ كه كاغذش آتش مي گيرد و سياه مي شود ؟ كه همان كاغذ و توتون هايي كه تويش ست كم كم تبديل مي شوند به خاكستر؟ كه خاكستر تكان اگر نخورد همان طوري مي ماند تا يك جوري بالاخره بيفتد ؟
توتون هاي توي پيپ را ديده ييد كه مي سوزند و دود مي شوند ؟ كه حجمي از توتون گرمي گيرد ؟ كه آتش همه ي توتون را زرد مي كند ؟ كه رنگ آتش مي كند ؟ كه اين توتون ها آن قدر مي سوزد كه دست آخر فقط كپه يي خاكستر مي ماند توي پيپ ؟...
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

يادم هست ، يادت نيست ...


اين دلريخته را شهيار قنبري سروده ست . ترانه نويسي كه ترانه هايش از سال هاي دور وردزبان ام بوده . هر جانامي مي ديدم از او گوش مي سپردم به ترانه.فرقي نمي كرد برايم كه كدام خواننده دارد ترانه اش را مي خواند . مهم براي من خود او بود . خود شهيار قنبري . اين هم ترانه يي ست از او . ترانه يي كه از ساعت دو بعد از ظهر امروز ورد زبان ام ست . حالا بماند چرا ...

روز پائيزيِ ميلاد تو در يادم هست
روز خاكستري سرد سفر يادت نيست

ناله ي ناخوشِ از شاخه جدا ماندن من
در شب آخر پرواز خطر يادت نيست

تلخي فاصله ها نيز به يادت مانده ست
نيزه بر باد نشسته ست و سپر يادت نيست

يادم هست ، يادت نيست

خواب روزانه اگر در خور تعبير نبود
پس چرا گشت شبانه، در به در يادت نيست ؟

من به خط و خبري از تو قناعت كردم
قاصدك، كاش نگويي كه خبر يادت نيست

يادم هست ، يادت نيست

عطش خشك تو بر ريگ بيابان ماسيد
كوزه يي دادمت اي تشنه، مگر يادت نيست ؟

تو كه خودسوزي هر شب پره را مي فهمي
باورم نيست كه مرگ بال و پر يادت نيست

تو به دل ريختگان چشم نداري، بيدل
آنچنان غرق غروبي كه سحر يادت نيست

يادم هست ، يادت نيست ...



  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

داستان ديگري از كافكا

...اين هم يكي از داستان هاي فرانتس كافكا ست كه خيلي دوست ش دارم . يكي از آن تمثيل هاي درخشان . موضوعي خوب ؛ پرداختي كم نظير و خلاصه داستاني كامل . دوست دارم اين داستان را بخوانيد . اگر دوست ش داشتيد ؛ بنويسيد كه چرا مي پسنديدش . داستاني كه نام ش هست : بازگشت

برگشته ام به خانه . از راهرو رد شده ام . حالا اطراف ام را نگاه مي كنم . اين جا مزرعه و خانه ي قديمي پدرم ست .آن وسط گودالي آب ست . راهي را كه به انباري بالاخانه منتهي مي شود ، وسايل بي مصرف و كهنه يي ، اين ور و آن ور ، مسدود كرده اند . كنار نرده ها گربه يي كمين كرده ست. باد ، پارچه ي كهنه يي را كه موقع بازي دور ميله ييچيده اند ، تكان مي دهد . از راه رسيده ام . كسي به پيشوازم مي آيد ؟ آن سوي در آشپزخانه چه كسي انتــظار مرا مي كشد ؟ دود ، از لوله ي بخاري به هوا مي رود ، سرگرم دم كردن قهوه ي شبانه اند .
اين محيط را مي شناسي؟ حس مي كني در خانه ي خودت هستي ؟ نمي دانم ، شك دارم ، اين خانه ي پدري من ست ، ولي هر تكه از اشياي سرد و غريب ، كنار تكه هاي ديگر ست ، انگار هركدام سرگرم كار خود هســتند ، كاري كه بخشي از آن را فراموش كرده ام ، و بخشي ديگر را هيچ گاه نفهمـيده ام . من چه كاري مي توانـم براي شان انجام دهم ؟ در نظرشان چه چه كسي هستم ؟ هر چند پسرِ پدر ، پسرِ اين كشاورز پير باشم ؟ جرات ندارم درِ آشپزخانه را بزنم . از دور به دقت گوش مي دهم ، دورتر ايستاده ام و به دقت گوش مي كنم ، آن قدر نه كه بتوانند غافلگـيرم كنند ، و چون از دور گوش مي كنم فقط صداي خاموش تيك تاك يك ساعت را مي شنوم ، يا حس مي كنم كه مي شنوم ، تيك تاكـي از دوره ي كودكي . جدا ازين ها هرچه در آشپز خانه اتفاق مي افتد ، راز آن هايي ست كه نشســته اند آن جا ، رازي كه از من مخفي اش مي كنند . هر چه بيش تر در مقابل اش سست شوي ، غريب تر مي شوي . اگر درين لحظه يكنفر در را باز مي كرد و سؤالي از من مي پرسيد ، چه اتفاقي مي افتاد ؟ درين صورت من هم مثــل كسي نبودم كه قصد مخفي كردن رازش را دارد ؟


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

اتاق وحشت : ديدار دوم


بالاخره عمر ما به سر نرسيد و يك نسخه ي خوب از اتاق وحشت به دست مان رسيد . فيلم ديدن در ايران واقعا مكافات ست . به قول دوپونت و دوپونط : از اون ام بالاتر ؛ واقعا مكافات ست . بار اولي كه نسخه ي بي كيفيت فيلم را كه معلوم بود از روي پرده ي سينما سرقت كرده اند ديدم ؛ فقط حسرت خوردم . فكرش را بكنيد : فيلمي كه تقريبا همه اش در تاريكي مي گذرد را ببينيد ؛ اما هيچ چيزي را نبينيد . انگار همه چيز سياه و سفيد بود ! و خب ، اين براي من كه يك جورهايي كشته مرده ي آقا ديويد فينچر هستم و همه ي فيلم هايش را در آرشيو شخصي ام دارم عذاب اليم بود . حالا اما قضيه فرق كرده . كاري ندارم به آن هايي كه يك صدا فيلم را رد كردند . آن ها حرف خودشان را مي زنند و براي خودشان هم قابل احترام ست . اما كار آخر فينچر را بايد به عنوان يك كار مستقل سنجيد ؛ جدا از كارهاي قبلي اش . راستي داستان از چه قرار ست كه فقط وقتي مي خواهيم كار يكي فيلم ساز را رد كنيم به سراغ نگره ي مؤلف مي رويم و باقي زمان ها فراموشش مي كنيم ؟‌. درباره ي اتاق وحشت باز هم مي نويسم ؛ چون اين فيلم را مثل فيلم هاي ديگر ديويد فينچر دوست دارم . نمي دانم شما هم اين فيلم را پسند ميكنيد يا نه ، اما به نظر من كار آخر ديويد فينچر اصلا كار بدي نيست . يك كار هيچكاكي ست در دنياي ديويد فينچر . و مگر نه اين كه هر فيلم سازي دنياي خاص خودش را دارد ؟ حالا اين فيلم ساز مي تواند در دنياي خودش گوشه يي از يك دنياي ديگر را هم به عاريت بگيرد . بعدا مي نويسم كه چرا بايد متر و ميزان ما براي سنجيدن اتاق وحشت از دل همين فيلم بيرون بيايد . فعلا همين را داشته باشيد كه اتاق وحشت فيلم خوبي ست ؛ به حرف مخالفان ش هم كاري نداشته باشيد !
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

كودتاي شاه شجاع


خواندن يك داستان قديمي به نظرم هميشه دل پذير ست . گاهي چيزهايي در آن پيدا مي شود كه به شدت خواندني ست . اين داستان كوتاه به نظرم مايه هايي دارد كه بايد كشف شود . ضمنا دقت كنيد كه تا چه اندازه قابليت هاي تصويري دارد و يك جورهايي مثل يك فيلم كوتاه ست . كوچك و خلاصه !

امير مبارزالدين محمد چون از آذربايجان به اصفهان آمد فرزندان را به تند خويي و زشت گويي مي رنجانيد . شاه شجاع را كه روي خوب و منظري محبوب داشت و فضلاي زمان از فضايل او اقتباس مي نمودند و در ميدان شجاعت رستم دستان و اسفنديار دوران بود ذره يي وزن نمي نهاد و" گربه ي منزوي" مي خواند و شاه محمود را بر او ترجيح مي كرد .
شبي شاه محمود پيش شاه شجاع فرستاد كه امير حسن قرجي را پيش من فرست و حسن آقا رفته باز آمد . تقرير كرد كه شاه محمود مي گويد كه : " پدر برادرم شاه شجاع را قصد خواهد كرد ! اين صورت را عرضه دار تا تدبير كار خويش كند . "
شاه شجاع باز حسن آقا را پيش شاه محمود فرستاد كه اين سخن به جد مي گويي يا مرا امتحان مي كني ؟ شاه محمود تنها پيش برادر آمد و گفت قصه چنين است و من تحقيق كرده ام و با شما متفق ام . و بعد از مشورت شاه سلطان كه داماد و خواهرزاده ي جناب مبارزي بود موافقت نمود و از حدت شباب كه شعبه يي ست از جنون چنان مقرر كردند كه علي الصباح به قاعده ي معهود به ملازمت روند و شاه محمود در بيرون باشد و شاه شجاع در اندرون رفته پدر را گيرد .
شاه شجاع صباح آمده عزم درون كرد . خواجه برهان الدين وزير در دهليز ايستاده بود . شاه شجاع به نفسه او را عتابي ملاطفت آميز به نوكري سپرد به بهانه ي مهمي كه به خانه ي او برد . و پيشتر رفته "مسافر اوداجي "گفت : " امير قرآن مي خواند ." او را نيز گرفته سپرد . و پنج تن به اندرون رفتند : شاه شجاع به نفسه و شاه سلطان و پهلوان طالب و رمضان اختاجي و امير علاالدين اناق .
شاه شجاع گفت : " بگيريد ! " .
نامبردگان پيش رفته گفتند : " حكم است كه شما را دست بندند . "
امير مبارز الدين تعللي مي كرد به اميد شاه محمود .
او هم درآمده گفت : " بابا قضيه از آن گذشته . تسليم مي بايد شد . "
امير محمد دشنامي چند داد . او را بستند و مضبوط داشته نماز شام به قلعه ي طبرك بردند و همان ساعت شاه سلطان او را ميل كشيد و اين واقعه در روز بيست و هفتم رمضان واقع شد .
شاه شجاع سوار شده چتر بالاي سر او داشتند و شاه محمود ايازوار پياده در ركاب او روان شد . از منزل فرمانبري به محل فرماندهي رسيد .


از : مطلع سعدين و مجمع بحرين / كمال الدين عبدالرزاق سمرقندي


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

يك داستان زن و شوهري


فقط دو هفته ي ديگر . پانزده روز بعد . يك زن و مرد . يك داستان زن و شوهري با همه ي مخلفات اش . اما به شدت تلخ تر از آن چه بايد باشد . يك گوشه ي اين زندگي مي لنگد . يكي دارد خيانت مي كند و آن يكي خبر ندارد . شايد هم خودش را زده به بي خبري . اين چكيده ي فيلم نامه يي ست كه تمام شده و بايد ساختن اش را شروع كنم . اين روزها فكر و ذكرم فقط گرم اين فيلم نامه است . هر جا مي روم توي كلاسورم ست . هر فرصتي پيش بيايد مي خوانم ش و تغييراتي در آن مي دهم . ديالوگ ها مدام دارند آب مي روند . گزيده تر مي شوند . صحنه ها كوتاه تر مي شوند . برگه ها يكي يكي پاره مي شوند و مي افتند توي سطل . همين حالا سه نسخه از آن را دارم كه خيلي چيزهاي شان با هم فرق دارد . زمان مي گذرد و متن بهتر مي شود . كامل تر مي شود . بار اول فقط بايد جلو مي رفت . پيش مي رفت . به جايي مي رسيد . بار دوم الگوبرداري شروع شد و بار سوم كاري را كردم كه بهروز افخمي هميشه به كساني كه دوست دارند فيلم نامه بنويسند مي گويد . افخمي مي گويد صحنه هايي را كه از فيلم هاي محبوب تان دوست داريد بدزديد و يك جوري وارد متن تان كنيد . بار سوم اين كار را كردم . آن صحنه ها و ديالوگ هايي را كه به نظرم مي شد وارد فيلم كرد وارد كردم و بار چهارم متن را از سر نوشتم . داستان تا حدودي عوض شد . يك جاهايي پر رنگ شد كه اول توجهي به آن ها نكرده بودم . متن چند هفته يي رفت كنار همه ي يادداشت ها و نوشته هاي ديگر و بعد بيرون آمد و دوباره قلع و قمع شد . حالا به نظرم شبيه آن چيزي ست كه مي خواسته ام . فقط دو هفته ي ديگر . كار از دو هفته بعد شروع مي شود . اين تصميمي ست كه فعلا گرفته ام . خدا مي داند تا دو هفته ي بعد چه مي شود . شايد آسمان به زمين بيايد . شايد هم زمين به آسمان برود . شايد هم من دوباره متن را بازنويسي كنم . شايد هم همين را بسازم . گاهي شك و دو دلي پدر آدم را در مي آورد . اما چه مي شود كرد ؟
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

واقعا ؟


من و دوست ام شباهت هاي زيادي به هم داريم . تفاوت هاي زيادي با هم داريم . گاهي حرف هاي همديگر را مي فهميم و گاهي به هم زُل مي زنيم و از اين كه حرف همديگر را نفهميده ييم حيرت مي كنيم . من و دوست ام هم سن نيستيم . من از او بزرگ ترم . سن و سال من از او بيش تر ست . اما او گاهي جوري حرف مي زند كه من فكر مي كنم از او كوچك ترم .
دوست من گاهي مثل من بي حوصله مي شود . گاهي دل تنگ مي شود . اين جور مواقع پاهايش را جمع مي كند و زل مي زند به روبه رويش. گاهي هم دراز مي كشد روي تخت خواب اش و سقف اتاق اش را نگاه مي كند . گاهي نوار پاگانيني گوش مي دهد تا آرام شود . گاهي هم موسيقي نيروانا . من البته اين جور وقت ها كنار او نبوده ام . اين چيزها را فقط توي ذهن ام ديده ام . وقتي اين حرف ها را به او مي گويم همان لب خند مليح اش را نشان ام مي دهد و مي گويد : ديوونه . دوست من به من مي گويد ديوونه . بدون آن كه فكر كند من ديوانه نيستم . بعد مثل هميشه با عجله مي گويد ديرش شده و بايد برود . دوست من مي داند كه من اين جور مواقع كاري نمي توانم بكنم . او دست تكان مي دهد و مي رود . دوست من معمولا يادش مي رود كه مي تواند با من دست بدهد . شايد هم يادش نمي رود .
دوست ام مي گويد : وقتي تو بي حوصله مي شوي چه مي كني ؟ وقتي دل تنگ مي شوي ؟ . برايش توضيح مي دهم كه كتاب مي خوانم . كتاب رفيق اعلي ( كريستيان بوبن ) را برمي دارم و نيايش هاي فرانچسكوي قديس را مي خوانم . زير لب مي خوانم . بلند بلند مي خوانم . گاهي موسيقي بودابار گوش مي دهم . سرود كاهنان تبتي را گوش مي دهم و چشم هايم را مي بندم . مي گويم هربار كاري مي كنم . مي گويم بسته گي دارد به موقعيتي كه در آن هستم . به اين كه چرا دل تنگ ام . چرا بي حوصله ام .
دوست ام حرف هاي مرا گوش مي دهد . وسط حرف ام نمي پرد . اما وقتي حرف ام تمام شد مي گويد : واقعا ؟ و اين كلمه مثل پتك كوبيده مي شود به سرم . هنوز نمي دانم او چرا بعد از همه ي حرف هايي كه به نظرم جدي ست مي گويد : واقعا ؟ . يك بار با دوست ام رفتيم به يك كافي شاپ خلوت . يك كافي شاپ دنج . دوست من شروع كرد به حرف زدن . او حرف مي زد و من قهوه ي اسپرسو ام را مي نوشيدم . او حرف مي زد و من تارت را با كارد و چنگال تكه تكه مي كردم و مي خوردم . قهوه و نسكافه ي من كه تمام شد حرف هاي او هم تمام شد . او شروع كردن به نوشيدن قهوه ي فرانسه اش . من حرف زدن را شروع كردم . دوست من فنجان اش را گذاشت روي ميز و گفت : واقعا ؟ .
امروز بعد از ظهر من و دوست ام همديگر را مي بينيم . هنوز نمي دانم قرار ست كجا برويم . قرار ست چه بگوييم . قرار ست چه بخوريم . اما مي دانم تا لب باز كنم و چيزي بگويم دهان دوست ام يك لحظه باز مي ماند و بعد مي گويد : واقعا ؟ .
گوشي تلفن را برمي دارم و شماره اش را مي گيرم . وقتي گوشي را برمي دارد سلام مي كنم و از او مي خواهم امروز ميان حرف هاي من نگويد : واقعا ؟ .
اول سكوت مي كند و بعد با صدايي كه همه ي سوال هاي دنيا را توي خودش جا داده مي گويد : واقعا ؟.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

مرگ و دختر جوان


آريل دورفمن يكي از آن نويسنده هايي ست كه همه ي كارهايش چه رمان ها و داستان ها و چه نمايش نامه هايش مضموني يك سان دارند . اگر به سياق منتقدان پيرو نگره ي مولف ( البته آن هايي كه طرفدار تم يا مضمون بودند نه طرفداران ميزانسن ) آثار او را نگاه كنيم ( بخوانيم ) به نتيجه ي جالبي مي رسيم . مضمون خاين و قهرمان – به نظرم – مهم ترين مضموني ست كه مي توان در كارهاي دورفمن ديد . نمايش نامه ي فوق العاده ي مرگ و دختر جوان ( مرگ و دوشيزه ) كه چند سال پيش رومن پولانسكي نابغه ي لهستاني آن را به فيلم تبديل كرد هم به نظرم همين مضمون را در خودش دارد . شنبه بعد از ظهر يك اجراي دانشجويي از اين نمايش نامه در تالار نمايش عروسكي / تجربي خانه ي هنرمندان روي صحنه رفت كه يك جورهايي قابل تامل بود . اولين دليل اش هم اين بود كه براي بار اول متني از دورفمن روي يك صحنه ي تياترهاي ايران مي رفت و دليل بعدي هم اين كه يك گروه دانشجويي براي ارايه ي پايان نامه اين كار را اجرا كردند . تالار به شدت كوچك بود . تماشاگران روي زمين نشستند و يك جورهايي در هم مي لوليدند اما جذابيت هاي صحنه – عملا – باعث شد خيلي ها تا پايان تاب بياورند . نمي خواهم خلاصه ي نمايش را براي تان تعريف كنم چون متن فارسي اش با ترجمه ي حشمت كامراني وسيله ي انتشارات ماه ريز منتشر شده و در دسترس است . تنها نكته يي كه مي خواهم بگويم اين ست كه دراماتورژ متن به فارسي و كارگردان تغييراتي در نوع روايت نمايش داده بودند كه جاهايي خوب بود و جاهايي بد . گاهي نمايش مثل يك فيلم برش مي خورد و همان جا يك بازگشت به گذشته ( شايد هم آينده ) را مي بينيم . اين جور كارها نمايش را تا حدودي شبيه مي كرد به اجراي محمد يعقوبي از رمان كوتاه دل سگ نوشته ي ميخاييل بولگاكوف . البته كاري كه يعقوبي كرده بود يك جورهايي فرق داشت . مرگ و دختر جوان نمايش جالبي بود . يكي از آن نمايش هايي كه بعد از ديدن اش آدم بايد فكر كند . بايد تنها قدم بزند . تنها در خيابان ها راه برود و فكر كند كه چه كسي راست مي گويد ؟ حق با كي ست ؟ شايد همه دروغ مي گويند . شايد هم همه راست مي گويند ...
تمام مسير را از خانه ي هنرمندان تا خانه پياده برگشتم . يك ساعت پياده روي . همه ي راه به پايولينا فكر مي كردم . به نگار جواهريان كه همه ي سعي اش را كرد تا مظلوميت پايولينا را روي صحنه بياورد و وقتي به ژراردو مي گفت كه دكتر با او در آن سال ها چه كرده داغ مي شدم . جايي كه از ژراردو مي خواست بگويد با آن دختر خياباني چند بار خوابيده آتش مي گرفتم . چه كرد روي صحنه نگار جواهريان تا باور كنيم او پايولينا ست . خود اوست . خود مظلوم اش...
چه مي شود گفت ؟ بايد فقط از اشكان خطيبي و بهزاد مرتضوي و نگار جواهريان تشكر كنم . عزيزان من ! غروب خوب و دل انگيزي برايم ساختيد . غروبي سراسر حزن . موفق باشيد !

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

فراموشخانه ي افخمي : برداشت دوم


چهارشنبه شب خوبي بود در دفتر ماهنامه ي دنياي تصوير ... ؛ جايي كه با علي معلم و بهروز افخمي نشسته باشي و از هر دري حرف بزني . بعد از چند وقتي بهروز افخمي را ديدم و كمي حرف زديم . كمي حرف زديم و از سينما و ادبيات گفتيم . او از كتاب هايي كه خوانده بود و من از كتاب هايي كه گفتم به نظرم بايد بخواند . افخمي كي از آن خوره هاي ادبيات ست ؛ درست تر بگويم : كشته مرده ي داستان ست . داستان هايي كه نويسنده هاي شان خوب بلدند داستان تعريف كنند . اين همان چيزي ست كه من هم دوست دارم و خب اين علاقه از آن جا ناشي مي شود كه من هم يكي از آن هايي هستم كه معتقدم اصل مهم در فيلم سازي آن ست كه فيلم ساز بلد باشد داستان بگويد و سر تماشاگرش را حسابي گرم كند . خيلي ها البته با اين مساله مشكل دارند و پيچيده نگاه كردن را مي پسندند . خيلي شرمنده ام اما من هيچ جوري توي كًت ام نمي رود كه فيلم مي تواند جور ديگري هم باشد . لابد دليل اش اين ست كه من الگوي سينماي امريكايي را دوست دارم كه عملا سه پرده يي ست و نظم دارد . افخمي داشت مي گفت كه جز داستان گاو خوني امتياز تبديل سه داستان ديگر جعفر مدرس صادقي را ( يعني همان سه گانه ي كسرا ) را هم خريده ؛ همين مساله مرا حسابي سر حال آورد ؛ چون من هم يكي از آن هايي هستم كه داستان هاي جعفر مدرس صادقي را دوست دارم ( يك بار هم با او كه خيلي كم مصاحبه مي كند در همشهري ماه گفت و گو كردم ) و خب طبيعي ست ذوق كنم . بحث مان البته به جاهاي ديگري هم كشيد مثلا اين كه او چه جوري مي خواهد داستان آسمان سياه شب نوشته ي جرمي كين را ( كه قبلا همين جا درباره اش نوشته بودم ) به فيلم تبديل كند . همين سؤال را در مورد گاو خوني هم كردم و افخمي هم مثل هميشه با زيركي تمام ( شايد مثل فيلم ساز مورد علاقه اش استاد جان فورد ) از زير جواب در رفت و گفت يك راهي پيدا كرده . خيلي دوست دارم كار سريع تر شروع شود ؛ فيلم نامه البته گويا نوشته شده و در آستانه ي حروف چيني و اين حرف هاست . اما تا شروع قطعي كار نمي توانم خيلي مطمين باشم ؛ هر چند حضور علي معلم به عنوان تهيه كننده و بازيگر يك جورهايي مايه ي اميد ست .
كاش سريع تر فيلم فراموشخانه ساخته شود ...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

آلفرد هيچكاك ؛ خانم ها و باقي قضايا ...


اين بخشي ست از يك نامه ي آلفرد هيچكاك كه در سال ۱۹۶۳ خطاب به دوستي نوشته ست . اين كه نامه خطاب به كيست را كسي خبر ندارد ؛ نامه ي موجود در واقع چركنويس نامه ي اصلي ست . همين چركنويس هم مفصل تر از چيزي ست كه مي خوانيد ، منتها اين بخش هاي نامه جذاب تر به نظر مي رسند ـ دست كم نظر من اين ست :

(...) از من پرسيده ييد كه اين روزها چه مي كنم ؛ كار عجيبي انجام نمي دهم . ستون هاي خبر روزنامه ها را نگاه مي كنم و گاهي اگر خبر خنده داري ببينم از ديدن اش لذت مي برم . ستون هايي كه خبرهاي عجيب و غريب چاپ مي كنند به نظرم مطالب شان خنده دارتر از صفحه هاي فكاهي و خنده ست ؛ لابد دليل اش اين ست كه صفحه هاي فكاهي و خنده را يك مشت آدم بي مزه كه از شكاف ديوار خنده شان مي گيرد مي نويسند .(...) دارم دنبال يك خانم خوشگل مي گردم . يكي كه هنوز در سينما به خودش مغرور نشده باشد . خانم هاي خوشگل همين جوري جواب سلام مردها را نمي دهند ، چه رسد به اين كه هنرپيشه هم شده باشند . البته من به دلايلي دوست دارم فقط با خانم ها كار كنم ؛ آن هم فقط خانم هاي خوشگل . كار كردن با مردها عذاب اليم است . اگر خوش بر و رو باشند مي خواهند خودشان را براي آن خانم خوشگل لوس كنند و يك جوري راضي اش كنند . قبول مي فرماييد كه چنين بازيگز مردي موي دماغ كارگردان ست . اگر قرار باشد من يك رقيب داشته باشم ، زندگي برايم سخت مي گذرد .(...) هنوز داستان جديدي را انتخاب نكرده ام ، البته چندتايي را خوانده ام كه يكي شان شخصيت فوق العاده يي دارد . به نظرم احمق ها جذاب تر از همه ي آدم ها هستند . منتظرم يك خانم خوشگل پيدا شود تا بر اساس او يك داستان پيدا كنم .(...) راستي اگر دور و برتان خانم هاي خوشگلي هستند كه هنوز مشهور نشده اند و دوست دارند به شهرت برسند به من معرفي شان كنيد . (...) يادتان نرود كه سينما بدون خانم هاي خوشگل پشيزي ارزش ندارد .


ارادتمند : آلفرد هيچكاك



  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

قاعده ی بازی


ديشب براي بار چندم فيلم تصادف ساخته ي ديويد كراننبرگ را ديدم ( براي بار چندم ؟ ) و باز هم به همه ي چيزهايي كه جي . جي . بالارد در رمان اش نوشته و كراننبرگ فيلم كرده ، فكركردم . امروز هم از خواب پاشده و نشده نشستم به تماشاي چندباره ي فيلم آخر ادرين لاين ، يعني بي وفا و دوباره حيرت كردم از اين همه نبوغ كارگرداني كه خيلي ها به عمد ناديده اش مي گيرند . حيف كه بايد اين فيلم ها را روي صفحه ي كوچك تلويزيون تماشا كرد . راست اش را بخواهيد هيچ نمي فهمم بعضي ها چرا اين فيلم ها را فيلم هاي ضد اخلاق لقب مي دهند . حد و مرز اخلاقيات اصلا كجاست كه اگر در فيلمي از ويم وندرس پسمانده هاي انساني را ببينيم ، يا در فيلم شكستن امواج / شكافتن امواج ، رابطه ي زن و مرد را مي بينيم هنري ست و نهايت سينما اما نوبت لاين و كراننبرگ كه مثلا مي رسد قاعده ي بازي تغيير مي كند . اين بازي ها ، اين اظهار نظر ها و حرف هاي گنده زدن چيزي جز فضل فروشي نيستند . نه كلام شوپنهاور در ابتداي يك يادداشت سينمايي آن را صاحب ارزش مي كند و نه نقل قول هايي از ژيل دلوز و ژاك دريدا در باب سينما . آن چه مهم ست اين ست كه اين دو در باب سينما فكر مي كنند . ديگران اما فكر نمي كنند ، نظ ر آنان را منتشر مي كنند . راست اش را بخواهيد سينماي اروپا و امريكا فرقي براي من ندارند ، هر كدام چيزي دارد كه آن يكي ندارد . هر دو مديون هم اند ؛ بي آن كه مزيتي داشته باشند بر هم . فكر مي كنم يك سؤتفاهم ، يك نگاه نادرست از دهه ي شصت به اين سو حرف هايي درباره ي سينماي امريكا زد (‌‌‌‌‌ و مثلا برايان دي پالما را خالق وقاحت مي دانست ) و همه ي فكرها را به هم ريخت . بعضي شدند دشمن سينماي اروپا و بعضي دشمن سينماي امريكا . هر دو طرف اما نتيجه ي همان سؤتفاهم بودند . سؤتفاهمي كه هنوز هم در نوشته هاي بعضي منتقدان پيدا مي شود ...
تا كي مي خواهيم اين بازي را ادامه دهيم ؟
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

ايستادن ميان دو درخت


حسين نوش آذر در وبلاگ فوق العاده اش يادداشتی نوشته درباره ي رمان تازه ي ميلان کوندرا که به شدت خواندني ست . دل ام مي خواست حتما در وبلاگ من آن را بخوانید :

پس از بيست سال مهاجرت وطن چه معنايى دارد در نظر فرد مهاجر؟ اگر برگذشتن از مرزهاى جغرافيايى به معناى از دست‏دادن زبان مادرى و فرهنگ ملى است، فرد مهاجر به ازاى اين ارزش‏هاى ازدست رفته، چه چيزى را به‏دست مى‏آورد؟ ايرنا، راوى تازه ترين رمان از ميلان كوندرا در پى يافتن پاسخى است براى اين‏گونه پرسش‏ها. در سال ۱۹۸۹، در يكى از محافل روشنفكرانه پاريس، دوستانش از او مى‏پرسند: در پراگ انقلابى اتفاق مى‏افتد تو اينجا چه كار مى‏كنى؟ آيا بهتر نيست به پراگ برگردى؟ ايرنا پاسخى ندارد براى اين پرسش. بيست سال است كه در پاريس زندگى مى‏كند. وقتى روس‏ها در سال ۱۹۶۸ پراگ را اشغال كردند، از زادگاه خود گريخت و به پاريس آمد. در اين مدت، پاريس وطن دوم اوست. يا گمان مى‏كند پاريس بايد وطن دومش باشد؟ آيا خود را مى‏فريبد؟ آيا وحشت دارد از ديدن اين حقيقت ساده كه نه پاريس و نه پراگ، در هيچ‏جا از گستره جهان نه‏چندان گسترده خانه و زادگاهى ندارد؟ مگر جز اين است كه ناخانگى سرنوشت يك انسان مهاجر است؟ كوندرا در رمانش كه ناآگاهى نام دارد، ايرنا را به پراگ مى‏فرسند و همزمان دام‏پزشكى مهاجر به نام يوزف از تبعيد كپنهاگ به پراگ بازمى‏گردد. ايرنا به اين مرد دل مى‏بازد و گمان مى‏كند او همان مردى است كه پيش از اشغال پراگ و پيش از مهاجرت به فرانسه به او عاشق بوده است. اما اين عشق يك توهم است. همانطور كه بازگشت به زادگاه و ديدار هموطنان پر از سوتفاهم است. ايرنا زود به اين حقيقت پى‏مى‏برد كه بيست سال زندگى در غربت مانند يك اوديسه است. راه بازگشتى نيست. اوديسه، قهرمان اساطيرى يونانيان هم بيست سال از زادگاهش ايتاكر دور است. هموطنان اوديسه هرچند او را به خاطر مى‏آورند اما دلتنگ ديدار او نيستند. برخلاف، اوديسه دلتنگ است و گرفتار نوستالژى (گذشته‏نگرى) است. "ناآگاهى" بر همين محور روايت مى شود. هموطنان ايرنا از او مى پرسند: كى هستى؟ از كجا مى‏آيى؟ تعريف كن. اما ايرنا پاسخى ندارد براى گفتن. چگونه مى شود ناگفتنى ها را گفت؟ چگونه مى توان با يكديگر به تفاهم رسيد، آن هم پس از بيست سال دورى از وطن؟ چنين است كه ايرنا و معشوقش به تلخى اين حقيقت را درمى‏يابند كه زندگى يك مهاجر هميشه در يك جاى ديگر، در يك فضاى سوم اتفاق مى‏افتد. جايى كه اينجا نيست. آنجا هم نيست. مهاجرت مانند ايستادن است ميان دو درخت. ناآگاهى در اين مفهوم به معناى خوش خيالى است. سرانجام آن عشق ناكام مى ماند و خوش خيالى جاى خود را مى دهد به واقع بينى.تازه ترين رمان كوندرا، نويسندهء چك كه سالهاست در وطن دوم خود، پاريس به سر مى برد بيان اين مفهوم است: من يك انسان مهاجر هستم. تنها؛ در گسترهء جهانى كه هر دم كوچك تر مى شود. در جهانى كه به رغم گلوباليزم، تفاهم و همزبانى و توافق ميان آدميان سخت تر و نامحتمل تر است از هر زمانى ديگر كه پيش از اين بوده است.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

ما و پدربزرگ ها


حسين معززي در يادداشت بلند بالايي كه در آخرين شماره ي ماهنامه ي دنياي تصوير چاپ شده ، درباره ي چيزهايي نوشته كه يك جورهايي حرف همه ي ماست . همه ي مايي كه چون سن و سالي نداريم و فيلم هاي كلاسيك تاريخ سينما را روي پرده نديده ييم نه منتقد حساب مي شويم و نه صاحب نظر . حتا ديدن دي وي دي آن فيلم ها و همه ي پشت صحنه ها و توضيحات اضافه هم دردي را از ما دوا نمي كند . اين چيزي ست كه بزرگ ترهاي ما مي گويند و هميشه وقتي با ذوق و شوق از كارگردان جوان ساكن امريكا ( مثلا ديويد فينچر و اين آخري ها كريستوفر نولان ) حرف مي زنيم فقط به ما مي خندند . بزرگ ترهاي ما عادت كرده اند بگويند سينما در دهه ي پنجاه و شصت تمام شده و آخرين نفس هايش را در دهه ي هفتاد كشيده . از وقتي هيچكاك و فورد و هاكس فيلم نساخته اند ( راستي چرا آن ها مخصوصا بيلي وايلدر را به حساب نمي آورند ؟ ) عمر سينما هم به سر آمده . راست اش با هيچ متر و ميزاني نمي توان حرف بزرگ ترها را قبول كرد . خيلي از آن هايي كه در دهه هي پنجاه و شصت ، فيلم سازي را شروع كرده اند در دهه ي نود بهترين كارشان را ساخته اند . استنلي كوبريك فقيد را كه فراموش نكرده ييد ؟. به نظر من اما ماجرا در يك نوستالژي عجيب و غريب و شايد بيهوده ريشه دارد كه مي گويد هر چيز قديمي بهتر از هر چيز جديد است . با اين حساب منتقد قديمي هم بهتر از منتقد جديد است . شخصا جزو آن هايي هستم كه از بزرگ ترها چيزهاي زيادي را ياد گرفته ام . يكي مثلا اين كه بايد شيفته ي سينما بود . اما اين دليل نمي شود كه آن ها هرچه گفتند ما هم قبول كنيم . يادداشت حسين معززي در دنياي تصوير توضيح همين مساله است . پيشنهاد مي كنم اگر شما هم جزو كساني هستيد كه حرف بزرگ ترها را نمي پسنديد آن مقاله را حتما بخوانيد . اين پيشنهاد من است !
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

شميم بهار افسوس مي شود ...


قرار نبود كه اين يادداشت را بنويسم ، يك يادداشت ديگر بايد نوشته مي شد درباره ي ايرج قادري و فيلم هايش ـ يا دست كم فيلم هاي اين چند سال اش . اما يكي از دوستان كه احتمالا بار اول اش بوده سر مي زده اين جا در پيام هاي ديگران نوشته بود كه شميم بهار كه بوده اصلا و نام اش آيا واقعي ست ؟ و كجا اصلا مي توان ردي از نوشته هايش يافت و خواند . شميم بهار حافظه ي نقد فيلم ماست ، معلم همه ي ما كه هيچ از او نياموخته ييم . شميم بهار زياد نقد فيلم ننوشت ؛ چند تايي نقد و چندتايي راهنماي فيلم . همه اما اريژينال اند و اصيل ، بي آن كه مثل بعضي هم نسلان اش از منتقدان خارجي كش برود و به اسم خودش تحويل بدهد . شميم بهار فقط يك اسم نيست ، يك جور نگاه ست ، يك جور به دنيا نگاه كردن و انديشيدن . او به همه ياد داد كه هر فيلم را بايد با خودش سنجيد و متر و ميزان هر فيلم در خودش نهفته ست نه در بيرون آن . او در سال هاي دهه ي چهل با آيدين آغداشلو ( استاد ديگر همه ي ما كه فارسي نويسي ش هم مانند نقاشي هايش عالي ست ) در انديشه و هنر مشغول كار شدند و كاري كردند كارستان . شميم بهار هم نقد فيلم مي نوشت ( مثلا درباره ي آگرانديسمان كار آنتونيوني ) و هم داستان . نقد داستان هم مي كرد . و همان جا در دهه ي چهل ولاديمير ناباكوف روس ( نويسنده ي رمان لوليتا ) را معرفي كرد . مدتي گذشت تا در دانشگاه تهران به تدريس بپردازد . او در كل شايد فقط ده ـ دوازده نقد بلند نوشته باشد اما همين ها كفايت مي كند كه نام اش تا ابد در تاريخ نقد فيلم ايران بماند . در دهه ي پنجاه كلاس هايش در دانشگاه تهران راه افتاد و خيلي ها سر كلاس اش نشستند . از آن ها كه شايد نام شان را شنيده باشد مثلا خسرو دهقان ، بهزاد رحيميان ، داود مسلمي ، بهروز افخمي ، بهرام دهقاني ، بهمن طاهري و سيامك شايقي . در كل نقد هاي او فقط دو نقد مثبت هست : يكي نقد الدورادو ( هوارد هاكس ) و يكي نقد راز كيهان ( استنلي كوبريك ) . آگرانديسمان ( آنتونيوني ) و سامورايي ( ملويل ) حد وسط هستند و بقيه ( مثلا باني و كلايد ) رد شده اند . شميم بهار در راهنماي فيلم اش به بيست و نه فيلم دايره ي سياه داده بود ، به شش فيلم يك ستاره و فقط فيلم آرامگاه عشق ( فريتس لانگ ) دو ستاره نصيب اش شده بود . دو ستان و هم نسلان اش هم هميشه گفته اند كه از او بسيار آموخته اند . بهرام بيضايي و ايدين آغداشلو هميشه اين را گفته اند . از بهمن پنجاه و هفت به اين سو اما او روزه ي سكوت گرفته و جز دوستان بسيار نزديك اش كسي او را نديده . دليل اش بمان براي بعد . حميد امجد يك بار به من گفت تا سال ها شميم بهار و دوستان اش هفته يي يك بار در رستوراني ناهار مي خوردند و من هم مي رفتم آن رستوران تا او را از از نزديك نگاه كنم . امجد در جايي از نمايش نامه ي نيلوفر آبي مي نويسد : شميم بهار افسوس مي شود و مرا سهمي از آستان اش نيست . حرف حميد امجد ، حرف همه ي ماست كه او را نديده ييم و شيفته ي او نگاه اوييم : شميم بهار افسوس مي شود و ...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

بهشت بر فراز تهران


آدم اگر اميد نداشته باشد زندگي معنايي ندارد . بايد اميد داشت وگرنه مي خوري زمين و كسي هم به دادت نمي رسد . اين جمله هاي پاياني نامه يي ست كه كريشتف كيشلوفسكي به يك دوست نوشته . اصل نامه دم دست ام نيست ؛ لابد بايد بگردم ميان انبوه ورق هاي پرينت شده يي كه همه به زباني غير فارسي هستند تا پيدايش كنم . جمله ي او همين هاست ، گيرم كمي اين ور و آن ورتر . اما حرف اش همين است . اين دو روز قيامت من بود . همه ي بلاها خلاصه شد و يكي شد و فرود آمد برسرم . اميد چيز خوبي ست اما گاهي اميد نيست كه آدم دل اش را خوش كند به آن . كاري نمي شود كرد ؛ اين را سميوئل بكت از قول استراگون مي گويد . بيراه هم نمي گويد . اما در كنار اين آدم بايد كاري كند لابد كه همه چيز بشود هماني كه بايد بشود . كه مثلا دست اش را فقط نزند زير چانه و دود كند به زمين و زمان فحش بدهد . اين دو روز كار من همين بود تقريبا . خوبي زندگي اما اين ست كه گاهي هستند كساني كه آرام مي كنند آدم را و او فراموش مي كند چه كرده تا ساعتي قبل از آن . دوستي دارم كه كوچك تر ست از من ، چهار سال كوچك تر . اما هشت سال بزرگ تر خودش فكر مي كند و عمل مي كند . او همان اميد ست ، همان لغتي كه كيشلوفسكي از آن حرف مي زند . ديدن او مايه ي آرامش من ست و هميشه به موقع شادم مي كند و دست ام را مي گيرد و از روي زمين بلندم مي كند . دوست كوچك من ، اميد من ، يك فرشته ست . از آن هايي كه دوست ندارد آدم ها با خودشان ( يا با ديگران ) قهر باشند . در اين دو روز اين فرشته بود كه آرام ام كرد ، كه گفت داستان از چه قرار ست ، كه شايد من نامهربان با دنيا تا مي كنم و راست هم مي گفت . فرشته ي كوچك اگر نبود همان پريشب دق مي كردم ، چشم هايم را مي بستم و باز نمي كردم . سنگ صبور بودن سخت ست ، اما او اين وظيفه را هم خوب انجام مي دهد . اين يك داستان نيست كه مي گويم ، كاري به سياق داستان گويي ماركز هم ندارم ، اما من اين فرشته را مي بينم ، با او تلفني حرف مي زنم و در يك كافي شاپ دنج و خلوت همه چيز را رو مي كنم . او حتا از فرشته هاي فيلم وندرس ( و اقتباس امريكايي ش )‌‌‌‌‌‌ هم فرشته تر است . از اين به بعد مطمئن ام كه بهشت بر فراز تهران ست ؛ وگرنه سر و كله ي اين فرشته ي كوچك از كجا پيدا شده ؟ نه لس آنجلس شهر فرشتگان ست و نه برلين . براي من فقط تهران شهر فرشتگان ست ، شما را نمي دانم .


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :