شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

يك وبلاگ براي گلمكاني ...


اين وبلاگ فيلم نوشته ها هم حكايت جالبي دارد . راست ش شنيده بوديم و ديده بوديم كه كارگردان ها و بازيگران طرفداراني دارند كه براي شان سايت راه مي اندازند و با پول تو جيبي خودشان خرج سايت را هم مي دهند . اما نديده بوديم بيخ گوش ما كسي اين كار را بكند . به سلامتي اين اتفاق افتاد اما نه براي يك كارگردان يا يك بازيگر . براي يك منتقد سينمايي با سابقه و سردبير ماهنامه ي فيلم . ديروز بعد از ظهر كه با دوست م نيما حسني نسب ( دستيار شوراي نويسندگان مجله ي فيلم ) حرف مي زدم فهميدم كه هوشنگ گلمكاني روح ش هم از اين وبلاگ خبر نداشته و بعد از يك تماس تلفني با جست و جو در اينترنت اين وبلاگ را ديده . همه ي مطالب اين وبلاگ هم قبلا چاپ شده اند و اصلا براي وبلاگ نوشته نشده اند . اتفاق جالبي ست نه ؟ فقط نمي دانم منتقدان بعدي كه طرفداران شان وبلاگ هايي را براي شان تاسيس مي كنند چه كساني هستند . فكر مي كنيد خسرو دهقان هم طرفداراني داشته باشد تا اين مسؤوليت خطير را به عهده بگيرند ؟ يك بار ديگر يادداشت هاي دهقان را بخوانيد تا ايمان بياوريد كه او از روز اول و قبل از همه ي وبلاگ نويس ها وبلاگ نويس بوده ست !
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

همه چيز روبراهه ...

لابد خبردار شده ييد كه بهروز توراني يعني يكي از بهترين مترجمان سينمايي ما هم وبلاگي راه انداخته و مي نويسد. توراني علاوه بر كتاب هاي خوبي كه كار كرده ( مثلا غلاف تمام فلزي در حوزه ي فيلم نامه ) مترجم مقاله ي منتقدان چه رويايي در سر دارند ؟ نوشته ي فرانسوا تروفو هم هست . مقاله يي كه بي رو درواسي عاشقانه دوست ش دارم . دليل ش هم البته كاملا شخصي ست . وقتي ديدم توراني هم وبلاگ راه انداخته يك جورهايي توي دل م به آن هايي كه مي گفتند وبلاگ يعني چه حسابي خنديدم . اگر يكي دو نفر ديگر هم بيايند همه چيز روبراه مي شود . البته نه به معناي ژان لوك گداري ش ! عجالتا اين تكه از يك يادداشت او را بخوانيد كه به شدت براي م جالب بود :
« جيمز باند اما حکايت ديگری ست. از دو هفته پيش برنامه های تلويزيونی که موقع صرف صبحانه پخش می شوند دست کم يک مصاحبه با يکی از عوامل فيلم دارند. خود حضرت پيرس برازنان هم در يک برنامه شبيه جشن شادی ها را قسمت کنيم که همه ساله در انگلستان برای کمک به کودکان نيازمند برگزار می شود ظاهر شد و ضمن سخنرانی درباره لزوم نيکوکاری و احسان، بفهمی نفهمی در گرم کردن تنور تبليغات فيلم تازه اش هم کوشيد. در روز دست کم يکی دوبار دختر اين فيلم با دختر فيلم دکتر نو مقايسه می شود و کارشناسان نظر می دهند که آن اندک لباس به کدام يک برازنده تر است. من کارشناس نيستم ولی اورسلا آندرس بد نبود! ... »
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

آخرين روزهاي پاييزي ...

آدم سرش وقتي شلوغ مي شود نمي رسد كه خيلي كارها را انجام دهد . با خيلي ها تماس بگيرد . خيلي حرف ها را بزند و خلاصه رسما از زندگي عقب مي ماند . اين يكي دو روزه من هم شده ام يك آدم اين جوري . رسما نرسيده ام كه به وبلاگ م سر بزنم . فقط رسيده م كه ببينم چند نفر سر زده ند و كي بوده ند و چيزي نوشته ند اصلا يا نه . فيلم ساختن كار سختي ست . كار خيلي سختي ست . اما شيرين هم هست . دل پذير هم هست . شيرين تر و دل پذير تر از فيلم سازي ام كار با دوربين فيلم برداري ست . منظورم اين ست كه آدم دوربين دست بگيرد و براي خودش فيلم بگيرد . براي خودش تا از چند ساعت راش يك چيزي دربيايد به اسم فيلم . اين روزها كه دارم از پشت صحنه ي يك تئاتر فيلم مي سازم همه ش به همان تئاتر فكر مي كنم . پشت صحنه ي تئاتر هم يكي از آن موضوعات جذابي ست كه به هر دليلي كم تر درباره ش مستند مي سازند . يك دليل ش حتما اخلاق خاص آدم هاي تئاتري ست . همه ي اين ها به كنار . روز دوشنبه سومين دوره ي كتاب سال منتقدان ونويسندگان مطبوعات بود و من هم با دوربين م كنار بقيه ي دوستان . جاي شما خالي . مراسم كوچك خوبي بود در ستايش ادبيات خلاق . خبرش را لابد خوانده ييد همه جا و لازم نيست بگويم چه شده . اما خورشيد خانم در يك يادداشت چيزهاي جالبي را درباره ي مراسم نوشته و به قول نظامي ها گراي ما را هم داده . دست ش درد نكند . من كه خوش م آمد . بقيه را خبر ندارم ....

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

روز ديگري بمير ...


نمي دانم اهل ديدن موزيك ويديو ( ويديو كليپ ) هستيد يانه و اگر اهل ش هستيد نمي دانم اين موزيك ويديوي آخر مدونا( يا به تلفظ دقيق تر : مدانا ) را كه براي فيلم روز ديگري بمير ساخته ند را ديده ييد يا نه . منظورم آن موزيك ويديويي ست كه مدونا را مي برند براي آن كه روي صندلي الكتريكي بنشانند ...
اگر ديده ييد كه خوشا به سعادت تان و اگر نديده ييد هم براي تان متاسفم ! . اين روزها شبكه هاي ماهواره يي كه موزيك ويديو پخش مي كنند پشت هم اين كار آخر مدونا را پخش مي كنند . اگر دم دست تان ست حتما ببينيد . يك جورهايي درس كارگرداني موزيك ويديو ست . شيوه يي كه كارگردان ( مي گويند گاي ريچي كارگردان با ذوق بريتانيايي و ضمنا شوهر فعلي مدونا آن را ساخته ) به كار گرفته خيلي زيبا ست . دقيق و آموزنده . با دكوپاژي دقيق و يك فيلم برداري و تدوين عالي ...
اگر هم تا حالا نديده ييد اين موزيك ويديو را برويد به اين نشاني و پيدايش كنيد .راه ش اين ست كه برويد توي ويديو گالري. هر چند ديدن ش روي نمايش گر چندان لطفي ندارد اما از هيچ چي كه بهتر ست . نيست ؟
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

داستان ما و « ميم » ...


شما هم لابد شنيده ييد كه مي گويند :
« هر كاري را زير آفتاب وقتي ست ... زماني ست براي ولادت و زماني براي موت . زماني براي دوختن و زماني براي شكافتن . زماني براي گفتن و زماني براي سكوت . » اين تكه از باب سوم « كتاب جامعه » زيباترين تكه ي عهد عتيق ست كه در تنهايي ها ، يا وقتي كه كاري ندارم زير لب زمزمه مي كنم . اين تكه ي زيبا در عين حال پيوندم مي دهد به يك فيلم ؛ به يك داستان كه دوست ش دارم و هميشه از آن حرف مي زنم . فيلم هايي را دوست دارم كه يك جورهايي درباره ي تنهايي يك آدم هستند و كمي كه فكر مي كنم مي بينم همه ي فيلم ها يك جورهايي همين جوري هستند . حتما براي همين ست كه « ليلا » ( داريوش مهرجويي ) را تا روي پرده بود ، با مناسبت و بي مناسبت ديدم . تنهايي او و خود ويران گري ش تا حدودي ، داستان همه ي ماست كه يك دفعه همه را به خودمان ترجيح مي دهيم و بقيه هم فكر مي كنند حق با آن هاست . واقعيت هم حتما همين ست ؛ وگرنه چنان فكري سر و كله ش از كجا پيدا مي شود ؟ اما وقتي « درخت گلابي » آمد همه چيز يك جور ديگر شد . آن جنبه ي خود ويران گري « ليلا » در « درخت گلابي » شكل ديگري پيدا كرد . « محمود شايان » ( آقاي نويسنده ) دق دلي همه ي سال ها را در جواب ندادن به نامه هاي « ميم » خالي كرد . نامه ها را بي جواب گذاشت و پريد وسط حوض سياست و خب ؛ عاقبت يك چنين كاري حتما همان شوكه شدن در زندان بود . همان يخ زدن و منجمد شدن از تصادف ناگهاني « ميم » ...
تنهايي چيز خوبي ست. سكوت هم چيز خوبي ست ، اما شرط ش اين ست كه يادمان نرود همه ي ما يك « ميم » توي خودمان داريم . « ميم » ي كه توي ما مي لولد . چنگول مان مي كشد . نوازشان مي كند و مي رود ...
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

كشته مرده هاي يك استاد ...


" واقعا سطح تحمل ما كجا است ؟ آيا فكر ميكنيم آقاي « كيميايي » از چنين طرفداراني خوشش ميايد ؟ نميدانم نظر خود ايشان چيست اما مطمئن هستم اين طرفداران ، همان كساني هستند كه آبروي ايشان را در اين سالها برده اند و فيلمهاي بد ايشان را شاهكارهاي يك استاد تلقي كرده اند . "
حرف هاي شانتال را در وبلاگ ش بخوانيد . حرف هايي زده كه قابل تامل ست . قابل توجه دوستان عزيزي كه استاد استاد مي كنند و خودشان را از اين راه مطرح مي كنند . دوستان لابد خودشان مي دانند منظورم چه كساني ست !   
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

داستان ويراني يك آدم ...


شده حتما كه شما هم فيلمي را ببينيد يا كتابي را بخوانيد و بعد افسوس بخوريد كه چرا زودتر سر وقت ش نرفته ييد . ديدار من و فيلم لني ( ساخته ي باب فاسي ) يك چيزي در همين مايه هاست . هيچ وقت فرصتي پيش نيامده بود تا فيلم را تماشا كنم . خودم هم دنبال ش نمي رفتم . امير قادري كه يك جورهايي با هم رفيق هستيم و سليقه هاي تقريبا مشتركي هم داريم در يكي از تماس هاي ش از مشهد پيشنهاد داد كه فيلم را حتما ببينم . باز هم موقعيت جور نشد تا هفته ي پيش كه دادم فيلم را ضبط كردند براي م و با خيال راحت نشستم به تماشاي ش . راست ش را بخواهيد بهت زدگي دقيق ترين كلمه يي ست كه مي توانم درباره ي خودم بعد از تماشاي فيلم بگويم . فيلم كه تمام شد برگرداندم ش اول و دوياره ديدم ش . كم پيش مي آيد اين كار را بكنم . در واقع خيلي وقت بود كه اين كار را نكرده بودم . خب اما لني جوري بود كه مجبورم كرد . فيلم را يك بار ديگر بايد ببينم تا درباره ش بنويسم . اما حتما مي نويسم . اين هم يكي از آن فيلم هايي ست كه تلخي ش آدم را نابود مي كند . پودر مي كند . له مي كند . ولي بايد تماشاي ش كرد و نابود شد . نابودي گاهي زيباتر ست . باب فاسي در لني اين مساله را ثابت مي كند ...
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

بيليارد باز به فارسي ...

چه لذتي دارد وقتي آدم بفهمد كه يكي از فيلم نامه هاي محبوب ش ( يكي از فيلم هاي محبوب ش ) قرار ست منتشر شود . « بيليارد باز » ساخته ي « رابرت راسن » را هر كس ديده باشد ، مي فهمد كه يك شاهكار ديده . « بيليارد باز » از آن فيلم هايي ست كه هيچ جوري نمي شود فراموش ش كرد . بعد از اين همه بار كه آن را ديده ام ؛ هنوز هم وقتي تماشاي ش مي كنم ذوق زده مي شوم . يك ماه پيش شايد دوستي سؤال كرد كه در ميان فيلم هايي كه ديده ام كدام يكي درباره ي عشق بوده و خلاصه عشق كدام فيلم يادم مانده . بي مقدمه و بي آن كه لحظه يي فكر كنم گفتم : « بيليارد باز » ! و ديدم كه خيلي ها تعجب كردند و دهان شان يك جورهايي بازماند كه مگر با وجود « آبي » و بعضي فيلم هاي ديگر جايي براي « بيليارد باز » هم مي ماند ؟ واقعيت اين ست كه هنوز هم عشقي به خوشگلي عشق « سارا » به « ادي » نديده ام . عشقي كه يك جورهايي بي پاسخ مي ماند و بعد از اين كه « گوردون » با دوز و كلك « سارا » را هتك حرمت مي كند ، مي رسد به يك خودكشي فجيع . خب ، اما جاي شكرش باقي ست كه « ادي » دست آخر مي فهمد او هم مثل « گوردون » يك جورهايي در مرگ « سارا » شريك ست . فيلم نامه ي « بيليارد باز » را « رابرت راسن » و « سيدني كرول » بر اساس داستاني از « والتر ته ويس » نوشته اند . فيلم نامه عملا تبدبل به يك كلاس درس تبديل شده و هنوز هم آن را درس مي دهند . چاپ اين فيلم نامه در شماره ي آينده ي « فيلم نگار » به رغم همه ي حذفيات ش در ترجمه يك غنيمت ست . غنيمتي كه بهتر ست همه يك جوري خودمان را در آن شريك كنيم . من كه از همين حالا آماده ام ...
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

خشونت و ضد خشونت و باقي قضايا ...


سال 1378 . روزهايي كه همه چيز به هم ريخته . كوي دانشگاه همه چيز را يك جور ديگر كرده . من در روزنامه ي نشاط مي نويسم . قرار مي شود يك جوري همه در مطالب شان از تساهل و تسامح بنويسند . از فرهنگ ضد خشونت . قرار مي شود من هم چيزي بنويسم درباره ي يك فيلم . اصالت وجود مهاتما ساخته ي شيام بنگال را خيلي ها در جشنواره ي فجر ديده اند . يادداشتي مي نويسم به نام : آينده در گرو نبود خشونت ست . چاپ مي شود . گيرم كه خيلي سينمايي نيست . گيرم كه خيلي سياسي ست . اما برخوردها خوب ست . و حالا بعد از اين همه وقت توي اينترنت چشم م مي خورد به يك مطلب درباره ي آن يادداشت . چه جالب ! اگر دوست داشتيد سري به زنيد به اين نشاني . اگر هم دوست نداشتيد همين را كه اين جا گذاشته ام بخوانيد . عجب دنيايي ست !

نشاط، شنبه‏26 تيرماه 1378، ص 8.

«گاندى‏» متعلق به «جهان سوم‏» است، جايى كه به آن «زادگاه انديشه عدم خشونت‏» لقب داده‏اند و مبارزه بدون گلوله او، براى به اجرا در آوردن راهبردى مبتنى بر عدم خشونت در صحنه سياسى براى بسيارى يك درس بزرگ تاريخى است و فيلم «شيام بنگال‏» يكى از آن فيلم‏هايى است كه درس «عدم خشونت‏» را يادآورى مى‏كند. در واقع كارگردان خواسته است تا خود را يك گزارشگر امين نشان دهد و در روزگارى كه «جهان سوم‏» به صحنه خشونت‏بدل شده، گوشه‏هايى از زندگى مردى را به تماشا بگذارد كه «روح بزرگ‏» نام گرفت; اما حاضر نشد روح انسان‏هاى ديگر از كالبدشان جدا شود، در روزگار «گاندى‏» خشونت ‏به محرك اصلى روابط اجتماعى بدل شده بود و پاسخ «گاندى‏» دعوت به «مهربانى‏» بود، چيزى كه حافظه انسانهاى روزگار ما آن را به ياد نمى‏آورد، فراموشى، درد بدى است و بدتر از آن فراموش كردن تمام چيزهاى خوبى است كه مى‏توانند ما را بهتر و مهربانتر نگه دارند.

نگاه دوم:

در اين بخش از مقاله «آينده در گرو نبود خشونت است‏» نوشته محسن آزرم، دو نكته قابل تامل است.
نخست اينكه نويسنده در حالى كه «جهان سوم‏» را «زادگاه انديشه عدم خشونت‏» مى‏خواند به غرب به عنوان زايشگاه انديشه خشونت در عصر حاضر هيچ‏گونه اشاره‏اى ندارد. اين در حالى است كه روزنامه‏هايى چون نشاط در شماره‏هاى ديگر خود به گونه‏اى قلم مى‏رانند كه گويى «تمدن غرب و فرهنگ آن‏» مهد تحمل پذيرى، آزادى انديشه و ضد خشونت گرايى است.
نكته دوم اينكه نويسنده اعتراف نمى‏كند تا «جهان سوم‏» با زبان غرب كه همان زبان خشونت است، گفتمان ديگرى را پيدا نكرد، نتوانست‏به استقلال خود دست‏يازد. اينكه چرا گاندى در جمله معروف خود به مردم هندوستان تنها راه رهايى هند از استعمار انگلستان را اقتدا به حسين بن‏على(ع) در كربلا مى‏داند از ناگفته‏هاى ديگر اين مقاله است...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

سه زن بلند بالا ...


اين بار بهتر ست اشاره يي بكنم به وبلاگي كه چند وقتي ست آمده و بي سر و صدا كارش را مي كند . سه زن بلند بالا يك وبلاگ ادبي ست . يك وبلاگ جدي كه پا را از محدوده ي خودش فراتر نمي گذارد و در محدوده ي خودش به بهترين ها مي پردازد . شانتال كه نويسنده ي اين وبلاگ ست گفته كه نام ش مستعار ست . گفته كه دوستان ش او را به اين اسم صدا مي كنند . راست ش براي من خيلي مهم نيست كه اسم واقعي ش چيست . شانتال هر كسي كه باشد دارد خوب مي نويسد . ادبيات را خوب بلد ست و خوب مي داند كه چه جوري بايد بنويسد . سه زن بلند بالا يكي از جدي ترين وبلاگ هايي ست كه اين چند وقته مي خوانم . اگر شما هم دغدغه ي ادبيات داريد حتما سري به اين جا بزنيد . ضرر نمي كنيد !
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

شب پاييزي ما ...

وقتي دنبال كسي مي گردي مطمئن باش كه پيدايش مي كني . اين را يك ضرب المثل سرخ پوستي مي گويد . درست هم مي گويد . سال ها چشم هاي ت را مي بندي و توي فكرت نويسنده ي محبوب ت را مي بيني . با خودت مي گويي : اين شكلي ست . اين جوري راه مي رود . اين جوري حرف مي زند . لبخندي هميشه گوشه ي لب هاي ش ست . خلاصه واقعيتي را كه هست ؛ كه وجود دارد ، تبديل مي كني به يك خيال . به يك تصوير خيالي . اين شايد تاثير سينمايي باشد كه رهايت نمي كند . بابك احمدي در پيش گفتار كتاب « تصاوير دنياي خيالي » درباره ي پايان « اوگتسو مونوگاتاري » ( كنجي ميزوگوشي ) مي نويسد كه آن فيلم ،‌‌‌‌‌‌‌‌ با ظرافت از گوهر راستين سينما ياد كرده ست : « تصاوير دنياي خيالي به چشم ما واقعيت مي يابند و زنده مي شوند ؛ و ما آرام ، از جهان زندگي هر روزه ي خويش دور مي شويم ... فيلم به يادهاي مان همانند مي شود . نگاهي ست به آن چه مي رود ، و در اين رفتن راست تر و زنده تر از هر چيز ديگر مي نمايد . »
وقتي دنبال كسي مي گردي ، كسي كه او را نديده يي ، او را از نو مي سازي . كنارش مي گذاري و دست به كار مي شوي . وقتي دنبال كسي مي گردي كه آن ها كه او را ديده اند كم هستند ، هزار سؤال مي سازي توي ذهن ت . وقتي پيداي ش مي كني اول از همه مي گردي دنبال شباهت او با تصوير ذهني ت . تصوير خيالي او ...
ديدن « زويا پيرزاد » هم به علاقه ي من مي تواند پاسخ دهد و هم به كنج كاوي همه ي اين سال هاي دور و نزديك . در آن سه شنبه شب « نشر مركز » ، در آن جلسه ي تقريبا خصوصي ، خيلي ها بودند كه « زويا پيرزاد » را از نزديك مي شناختند . او را ديده بودند و با او آشنا بودند . اما كساني هم بودند مثل من ( مثل ما ) كه از همان دقيقه ي اول مي خواستند ببينند « زويا پيرزاد » تا چه اندازه با تصوير ذهني شان يكي ست و آن نويسنده يي كه در ذهن شان ساخته ند تا چه اندازه با واقعيت همانند ست . من البته چيزهايي درباره ي او شنيده بودم . درباره سال هاي اوايل دهه ي هفتادش و خب ؛ تصوير ذهني م يك جورهايي كامل تر از بعضي ديگر بود . اما به سادگي اعتراف مي كنم « زويا پيرزاد » ي كه ديدم بسيار كامل تر از تصوير ذهني م بود و حتما به همين دليل ست كه آن تصوير قبلي به يك باره پاك شده و ديگر ردي از آن را نمي توانم پيدا كنم . « زويا پيرزاد » هماني بود كه بايد باشد : ساده و صميمي . شايد بعكس بعضي نويسنده هاي ديگر . اين كه او ؛ نويسنده يي مثل او من و ما را مي شناخت امتياز بزرگي بود براي مان . به عنوان يك روزنامه نگار ، در همه ي اين سال هاي نه چندان دور نوشته ام تا نوشته هاي م خوانده شوند . هميشه از ديدن آن هايي كه نوشته هاي م راخوانده ند ذوق كرده م ؛ همه ي آن ها كه مرا به نام شناخته ند . بايد روزنامه نگار باشيد تا درست بفهميد چه مي گويم : هيچ لذتي بالاتر از اين نيست كه نويسنده ي محبوب تان ، فيلم ساز محبوب تان و خلاصه كسي كه دوست ش داريد و درباره ي كارش نوشته ييد ، كارتان را خوانده باشد ، يا دست كم ديده باشد . وقتي كه هنوز سه چاهار روزي از پخش « چراغ ها را من خاموش مي كنم » مي گذشت ، يادداشتي نوشتم در « حيات نو » ، در ضميمه ي « آخر هفته » ، به نام « زندگي در يك موقعيت خاص » . يادداشت اما به اسم من نبود . به اسم آن نام مستعاري بود كه در اين سال ها پا به پايم آمده . وقتي « زويا پيرزاد » پرسيد كه آن نام را كه به نظرش عجيب بود از كجا آورده م ، براي ش توضيح دادم . گفتم تركيبي ست از نام دو عزيز كه دوست شان دارم و ازشان بسيار آموخته م . يكي را ديده م و در حسرت ديدار آن يكي مي سوزم . راست ش يادم رفت ، يا روي م نشد بگويم كه كم كم حسرت ديدار شما هم نزديك بود به دل م بماند . ابايي ندارم كه بگويم دوست دارم آن هايي را كه دوست شان دارم ، حتا يك بار ، از نزديك ببينم ؛ حتا اگر مجالي دست ندهد كه هم كلام شويم . اما ديدار با « زويا پيرزاد » دست داد ، در يك شب پاييزي آبان . در انتشاراتي كه ناشر او هست و به همين دليل و هزار و يك دليل ديگر ناشر خوبي ست . اين كه مي گويم دوست دارم آن هايي را كه دوست شان دارم ببينم به خاطر اين ست كه مي خواهم تصاوير خيالي م را واقعي كنم . از اين به بعد وقتي نام « زويا پيرزاد » را مي شنوم ، يا نام ش را مي برم همان بانوي مهرباني را به ياد مي آورم كه سر تا پا سياه پوشيده بود و به مهمان هاي ش خوش آمد مي گفت ؛ مخصوصا به آن هايي كه براي ش غريبه تر بودند . غريبه هاي آشنا هميشه ياد آن شب هستند . يك شب نه چندان سرد پاييزي در خيابان « دكتر فاطمي » ...


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

مهماني كوچك ...


وقتي دنبال كسي مي گردي حتما او را پيدا مي كني . اين را يك ضرب المثل سرخ پوستي مي گويد . سه شنبه شب وقتي در " نشر مركز " نويسنده ي محبوب اين سال هاي م خانم " زويا پيرزاد " را ديدم زير لب فقط اين ضرب المثل را تكرار مي كردم . فردا داستان مهماني كوچك آن شب " نشر مركز " را مي نويسم . فعلا كه دارم خاطره خوش ش را توي ذهن م مرور مي كنم . ببينم فردا چه مي شود ...   
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

دوست م داشته باش ...


اين شعري ست از شهيار قنبري . شعري كه در آلبوم " برهنگي " مي خواند . دكلمه مي كند . مي خواند و صداي ش مرا بي خود مي كند . وقت وبلاگ نوشتن گوش دادن به شهيار قنبري عجب كيفي دارد ...

دوست م داشته باش
بادها دل تنگ اند
دست ها بي هوده
چشم ها بی رنگ اند
دوست م داشته باش
شهر ها می لرزند
برگ ها می سوزند
ياد ها می گندند
باز شو تا پرواز
سبز باش از آواز
آشتی کن با رنگ
عشق بازی با ساز
دوست م داشته باش
سيب ها خشکيده
ياس ها پوسيده
شير هم ترسيده
دوست م داشته باش
عطر ها در راهند
دوست ت دارم ها آه چه کوتاه اند ...
دوست ت خواهم داشت
بيش تر از باران
گرم تر از لبخند
داغ چون تابستان
دوست ت خواهم داشت
شادتر خواهم شد
ناب تر روشن تر
بارور خواهم شد
دوست م داشته باش
برگ را باور کن
آفتابی تر شو
باغ را از بر کن
دوست م داشته باش
عطرها در راه اند
دوست ت دارم ها آه چه کوتاه اند ...
خواب ديدم در خواب
آّب آبی تر بود
روز پر سوز نبود
زخم شرم آور بود
خواب ديدم در تو
رود از تب می سوخت
نور گيسو می بافت
باغچه گل می دوخت
دوست م داشته باش
عطرها در راه اند
دوست ت دارم ها آه چه کوتاه اند ...


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

فيلم هاي عمر و يكي دو نكته ...

ماهنامه ي نقد سينما يك دوره ي ديگر را شروع كرد . نمي خواهم درباره ي اين دوره چيزي بنويسم . قبلا يك چيزهايي نوشته بودم كه به نظرم كفايت مي كند . غرض اصلي اين كه در اين شماره ي اول يك نظر خواهي بلند بالا به چشم مي آيد كه جماعت منتقد فيلم ها و فيلم سازان عمرشان را انتخاب كرده اند . اسم من هم قاطي باقي اسم هاست . شايد حوصله ي ورق زدن مجله را نداشته باشيد . بنابرين فهرست منتخب هاي خودم را اين جا مي نويسم . البته با يكي دو توضيح : فيلم هاي عمر آدم لزوما بهترين فيلم هاي تاريخ سينما نيستند . شايد بهترين فيلم هاي آن كارگردان هم نباشند . فيلم هايي هستند كه يك جوري با آدم يكي مي شوند و آدم چيزهايي از خودش را در آن ها مي بيند . بعد هم اين كه ممكن ست چند سال بعد نظرش كاملا عوض شود . آدم ست ديگر ...

فيلم سازان برگزيده ي سينماي ايران ( بدون ترتيب )

بهرام بيضايي ، ناصر تقوايي ، داريوش مهرجويي ، علي حاتمي ، امير نادري ، محسن مخملباف ، مسعود كيميايي ، ابراهيم حاتمي كيا ، بهروز افخمي ، واروژ كريم مسيحي

و بعد :
ابراهيم گلستان ، كيانوش عياري ، رخشان بني اعتماد ، پرويز كيمياوي ، كمال تبريزي ، سامويل خاچيكيان ، فرخ غفاري ، احمد رضا درويش


فيلم سازان برگزيده ي سينماي جهان ( بدون ترتيب )

آلفرد هيچكاك ، استنلي كوبريك ، جان فورد ، فرانسوا تروفو ، هوارد هاكس ، مارتين اسكورسيزي ، استيون اسپيلبرگ ، سرجو ليونه ، بيلي وايلدر ، رومن پولانسكي

و بعد :
ژان لوك گدار ، ويم وندرس ، كنجي ميزوگوچي ، ژان رنوار ، برناردو برتولوچي ، كريشتف كيشلوفسكي ، لوييس بونويل ، فرد زينه مان ، فرانسيس فورد كاپولا ، اورسن ولز ، فدريكو فلليني ، آكيرا كوروساوا ، ديويد لين ، كريستوفر نولان ، ديويد فينچر ، ديويد لينچ ، مايكل مان ، كويينتين تارانتينو


فيلم هاي برگزيده ي سينماي ايران ( بدون ترتيب )

درخت گلابي ( مهرجويي ) ، روبان قرمز ( حاتمي كيا ) ، شوكران ( افخمي ) ، پرده ي آخر ( كريم مسيحي ) ، زير پوست شهر ( بني اعتماد ) ، شايد وقتي ديگر ( بيضايي ) ، ناصرالدين شاه اكتور سينما ( مخملباف ) ، ناخدا خورشيد ( تقوايي ) ، سوته دلان ( حاتمي ) ، پنجره ( جلال مقدم )

و بعد :
گاو ( مهرجويي ) ، تنگنا ( نادري ) ، گوزن ها ( كيميايي ) ، خاكستر سبز ( حاتمي كيا ) ، مسافران ( بيضايي ) ، شازده احتجاب ( فرمان آرا ) ، ليلي با من است ( تبريزي ) ، كيميا ( درويش ) ، جهان پهلوان تختي ( افخمي )

فيلم هاي برگزيده ي سينماي جهان ( بدون ترتيب )

هفت ( فينچر ) ، بزرگراه گمشده ( لينچ ) ، مخمصه ( مان ) ، داستان هاي عامه پسند ( تارانتينو ) ، مرد مرده ( جارموش ) ، چشمان باز بسته ( كوبريك ) ، به ياد بيار ( كريستوفر نولان ) ، نجات سرباز رايان (اسپيلبرگ ) ، بارتون فينك ( برادران كوئن ) ، لوليتا ( ادرين لاين )

و بعد :
شمال از شمال غربي ( هيچكاك ) ، روزي روزگاري در امريكا ( ليونه ) ، كازابلانكا ( كورتيز ) ، آبي ( كيشلوفسكي ) ، قاچاق ( سودربرگ ) ، افشاگر ( مان ) ، جويندگان ( فورد ) ، بيليارد باز ( راسن ) ، داشتن و نداشتن ( هاكس ) ، سامورايي ( ملويل ) ، فرانتيك / ديوانه وار ( پولانسكي ) ، فارگو ( برادران كوين ) ، ايرما خوشگله ( وايلدر ) ، از نفس افتاده ( گدار ) ، ژول و ژيم ( تروفو ) ، مخمل آبي ( لينچ ) ، آني هال ( آلن ) ، رفقاي خوب ( اسكورسيزي ) ، شكارچي گوزن ( چيمينو ) ، آخرين تانگو در پاريس ( برتولوچي ) ، ليون / حرفه يي ( بسون ) ، ماموريت : غير ممكن ( دي پالما )

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

نام من جان فورد ست ...


فرض كنيد در دهه ي پنجاه ميلادي كه دوره ي بگير بگير بوده و اوج دوران مكارتيسم جلسه يي تشكيل مي شود كه اعضاي ش همه جزو سنديكاي كارگردان هاي امريكا هستند . سسيل . ب دوميل ( كه مشهور ترين فيلم ش ده فرمان ست و لابد نسخه ي دوبله ي فارسي ش را ديده ييد ) و دور و بري ها ي ش تصميم گرفته ند يك جورهايي زير آب جوزف . ل منكيه ويچ را بزنند و متهم ش كنند كه كمونيست ست و اين جوري از رياست سنديكا بركنارش كنند . دور و بري ها ي سسيل . ب دوميل مي روند پشت تريبون و يك بند عليه منكيه ويچ حرف مي زنند . شهادت مي دهند كه او كمونيست ست و با رفتارش عليه ايالات متحد امريكا اقدام كرده . اين شهادت ها و اين دليل آوردن ها حدودا چاهار ساعتي طول مي كشد . گوشه ي سالن منكيه ويچ مات و مبهوت به همكاران ش زُل زده كه دارند محترمانه دخل ش را مي آورند . منكيه ويچ آن ور سالن را نگاه مي كند كه جان فورد نشسته . ريش سفيد سنديكا . فورد كلاه بيسبال به سر دارد و كفش هاي كتاني پوشيده . لام تا كام هم حرف نمي زند . بعد از اين كه خود سسيل . ب دوميل همه ي حرف هاي ش را مي زند و به خيال خودش منكيه ويچ را به لجن مي كشد جان فورد دست ش را مي برد بالا به نشانه ي اين كه حرفي دارد . از جا بلند مي شود و مي گويد : نام من جان فورد ست . من وسترن مي سازم . فكر هم نمي كنم در اين اتاق كسي باشد كه بيش تر از سسيل . ب دوميل بداند مردم امريكا چه مي خواهند . او هم البته مي داند آن چيز را چه جوري به آن ها قالب كند . فورد اين ها را مي گويد و زُل مي زند به سسيل . ب دوميل : ولي من از تو خوش م نمي آيد سي . بي ! از حرف هايي هم كه زدي اصلا خوش م نمي آيد . پيشنهادم هم اين ست كه به جو راي اعتماد بدهيم . بعدش هم مي رويم خانه و يك كمي مي خوابيم .
فكر مي كنيد بعدش چه اتفاقي افتاده ؟ همه به حرف جان فورد گوش كردند و بي خيال همه ي حرف و حديث ها درباره ي كمونيست بودن منكيه ويچ شدند . حالا چه مناسبتي داشت كه اين قضيه را بنويسم ؟ دليل ش بماند براي بعد !
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

امان از بهروز افخمي ...


وقتي مي گوييم بهروز افخمي رسما همه را سر كار مي گذارد به خيلي ها حتما بر مي خورد . مخصوصا به آن هايي كه كشته مرده ي او هستند . مخصوصا به خود من كه هر وقت افخمي را مي بينم تا دو سه روز سر حال هستم . اما از واقعيت كه نمي شود فرار كرد . او عادت حرف هايي بزند كه پاي شان نمي ايستد .
همه ي اين ها به كنار اما خبر خوش حال كننده يي ست كه او راهي اصفهان مي شود تا لوكيشن هاي فيلم تازه اش گاو خوني را پيدا كند . نمي دانم در طول نوشتن چهل و پنج صفحه ي اول فيلم نامه ي فراموشخانه چه اتفاقي افتاد كه استاد دست از آن فيلم شست . داستان جرمي كين البته داستان سختي بود . يك داستان با شيوه يي جالب درباره ي پيرمردي كه همه چيز را كم كم فراموش كرده ست . يك چيز ديگر هم البته هست : گاو خوني هم همان قدر سخت ست كه آسمان سياه شب . وقتي از افخمي پرسيدم چه جوري مي خواهد اين جور داستان ها را فيلم كند جواب خاصي نداد . توقع هم نداشتم جوابي بدهد . همان خنده ي معروف بهترين جواب بود . استاد فيلم نامه نويسي كارش را آن قدر بلد ست كه نبايد هيچ جوري نگران شويم . تنها چيزي كه هست يك جور كنجكاوي ست . يك جور كنجكاوي شاگرد به استاد . اين كه داستان جعفر مدرس صادقي در دست هاي افخمي چه شكلي مي شود . چه مي شود كرد ؟ وقتي نويسنده يي مثل جعفر مدرس صادقي و فيلم سازي مثل بهروز افخمي را دوست داشته باشيد دل تان عين سير و سركه مي جوشد تا فيلم آماده شود . گاو خوني چه جور فيلمي مي شود ؟ به دل م افتاده اگر افخمي فيلم را بسازد فيلم خوبي خواهد شد . فيلم خيلي خوبي ...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

بوي خوش زن


داري آرام توي خيابان راه مي روي كه مي ريزي به هم . يك جوري مي شوي . جوري كه شيبه هميشه نيست . اول مي بيني كه آدم ها بي اعتنا از دور و برت رد مي شوند . بعد به خودت مي آيي . مي پرسي چرا اين ها نمي بينند مرا ؟ و مي روي جلو . به نفر اول كه مي رسي مي روي جلو . مرد بلند بالايي ست . خوش پوش ست . شلوار كتاني به پا دارد و كفش هاي ش پهن و بزرگ هستند . بوي خوش عطرش مي پيچد توي بيني ت . پيش خودت مي گويي : لابد ساندر ست . مي گويي : از خودش مي پرسم . نگاه ش مي كني . چپ چپ . از اين ور . از آن ور . احساس مي كني تو را نمي بيند . خودت را مي زني به آن راه . مي گويي : لابد حواس ش نيست . لابد حوصله ندارد . از جلوي ش مي روي كنار . اجازه مي دهي بگذرد و همه ي بي حوصله گي ش را با خود ببرد . كنار مغازه يي مي ايستي . ويترين ش را نگاه مي كني . ساعت هايي را كه كنار هم چيده اند تماشا مي كني . هر كدام براي خودشان مي چرخند . يكي دو و ده دقيقه ست . يكي هشت و پنجاه دقيقه . يكي هم ساعت پنج عصر . دست راست ت را مي آوري بالا و ساعت ت را نگاه مي كني . مي بيني كه يك ربع مانده به چاهار . مي بيني كه عقربه ها سكوت كرده اند . تكان ش مي دهي . عقربه ها مثل فرفره مي چرخند . خودت را مي زني به آن راه . مي گويي : مي دهم تعميرش كنند . حتما افتاده زمين . حواس م نبوده . بيني ت اين بار پر مي شود از بوي خوش زن . دختري تركه يي آرام راه مي رود . قدم ها را آهسته برمي دارد . اين ديگر چه بويي ست ؟ بي اختيار مي روي دنبال ش . دختر تو را نمي بيند . مي رود . آرام و پيوسته . نزديك تر مي شوي . مي بيني كه گريه مي كند . قدم هاي ت را بلند تر برمي داري . مي رسي جلوي دختر . اما او تو را نمي بيند . مي آيد جلو . مي گويي : خانم چيزي شده ؟ مي گويي : چرا گريه مي كنيد خانم ؟ داري با خودت انگار حرف مي زني . دختر مي آيد جلو . بدون آن كه تو را ببيند . مي روي از سر راه ش كنار . دختر دور مي شود . بوي خوش زن دور مي شود . مي ايستي همان جايي كه هستي . همان جايي كه ايستاده يي .


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

دنيا چه قدر كوچك ست ...


اين كه چرا يك فيلم گاهي مي شود خود آدم و آدم خودش را در آن مي بيند از آن نكته هايي ست كه نه مي توان از آن غافل شد و نه توضيح ش داد . هر كسي در زندگي ش از اين جور فيلم ها دارد : فيلم هايي كه مي نشيند و بارها تماشاي شان مي كند بي آن كه خسته شود . در هر بار ديدن هم البته چيزهايي را كشف مي كند كه بار قبل نديده و اصلا به چشم ش نيامده ند . در فيلم هاي اين چند ساله ي ايران دو فيلم هستند كه بيش از همه تماشاي شان كرده م . تا وقتي روي پرده بوده ند رفته م به سينما و زماني كه نسخه ي وي اچ اس يا سي دي شان آمد درجا خريدم شان . يكي از اين فيلم ها درخت گلابي بود . كار داريوش مهرجويي . بر اساس داستاني از نويسنده ي محبوب م گلي ترقي . درخت گلابي را هر بار كه ديده م رفته م توي فكر . توي اين فكر كه آخر هر نويسنده كجاست و چه جوري يك نويسنده خودش را ذره ذره از بين مي برد . درخت گلابي داستان نوشتن بود . يك جورهايي داستان خلاقيت و روشنفكربازي . خوب كه فكر مي كنم مي بينم محمود شايان همه ي خلاقيت ش را مديون دختركي سرزنده و تخس بود به اسم ميم . ميم كوچك . ميمي كه تا آخر نفهميديم نام ش چيست . دختركي شيطان كه خوب بلد بود پسرك داستان را سر كار بگذارد . دست آخر اما همين دختر بود كه نوشتن را به او بخشيد . نشستن محمود شايان سال ها بعد زير آن درخت به خاطر آوردن همه آن خاطرات پراكنده يي بود كه نقطه ي آغاز خلاقيت هستند . اين خلاقيت ها البته زماني شكوفا شدند كه محمود ديگر ميم را نمي ديد . به قول آن ترانه ي معروف شهيار قنبري : وقتي دورم به تو نزديك ترم ... . واقعيت درخت گلابي هم همين بود . كار امروز من حتما اين ست كه بعد از رسيدن به خانه نوار وي اچ اس درخت گلابي را هل بدهم توي ويديو و براي بار نمي دانم چندم تماشا كنم . عنوان بندي پاياني كه تمام شد بروم سر وقت شهيار قنبري و براي بار نمي دانم چندم گوش بدهم كه مي گويد : وقتي دورم به تو نزديك ترم ... . به قول مريلين مونرو در فيلم بيا عشق بورزيم ( جرج كيوكر ) : دنيا چه قدر كوچك ست !

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ آبان ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

توي تاكسي تا ونك ...


نشسته يي توي تاكسي . عقب تاكسي . سرت را مي گرداني طرف چپ . مي بيني دارد بيرون را نگاه مي كند . زُل زده به ساختمان هاي بلند مرتبه يي كه دور مي شوند . شايد هم به درخت هايي كه برگ هاي شان درعين ناباوري مي ريزد روي زمين . سرت را مي گرداني طرف راست . چشم چپ ت را مي دوزي به او . كي برمي گردد اين طرف ؟
بعد دست مي كني توي كلاسورت و يكي از نوشته هايت را بيرون مي آوري . اول گلويت را صاف مي كني و بعد جوري وانمود مي كني كه داري نوشته را مي خواني . حالا برمي گردد طرف تو . مي شه ببينم اين رو ؟ نوشته را مي دهي دست ش . دوباره گلويت را صاف مي كني : بعضي نوشته هاي آدم يك جوري عاشقانه مي شود . نگاهش مي كني . حالا او نگاهت مي كند .
بعد مي گويد : برمي گردي روزنامه ؟ مي گويي : نه . بايد بروم خانه . سرت را مي گرداني طرف پنجره ي سمت خودت و مي گويي : مي روي خانه ؟ حالا نوشته خش خش مي كند توي دست هايش . صفحه هاي بعد يكي يكي ورق مي خورد . مي گويد : آره . مي گويد : نمي دونم . بعد برمي گردي و نگاه مي كني به موهايي كه از كنار روسري بي اجازه پريده بيرون و از پشت گوش زده بيرون . براي قهوه خوردن دير نيست ؟ اين را مي گويي و زل مي زني به چشم هايي كه خستگي ازشان مي بارد . حالا او سري تكان مي دهد . مي گويد: دير ست .
بايد خودت را نگه داري . بايد آب دهن ت را بعدا قورت بدهي . مي گويي : دير ست .
چيزي نمانده تا ونك . بقيه ي را ه را زل مي زني به بيرون . وقتي پياده مي شوي مي گويي : خب پس فعلا خداحافظ . او هم سري تكان مي دهد . مي رود . برمي گردد و مي گويد : زنگ مي زنم . شايد فردا بيام دفتر . مي گويي : مي بينمت .
او مي رود آن دست خيابان و تو مي روي اين دست .

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸۱
برچسب‌ها :