شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

اهميت تلخ بودن ...


تلخ بودن چيز بدي نيست . خوب ست . گاهي لازم ست كه آدم تلخ باشد و همه چيز را با تلخي زير زبان ش مزمزه كند . تلخ بودن اصلا چيز بدي نيست ، چون « ماه تلخ » يكي از چند شاهكار « رومن پولانسكي » فيلم خوبي ست . فيلم را اگر ديده باشد مي فهيد منظورم چيست . يك نگاه تلخ از همان اول سايه انداخته روي فيلم و داستان زير سايه ي اين تلخي پيش مي رود . جاهايي از فيلم ، وقتي مرد و زن داستان به هم خيانت مي كنند و گوي سبقت را يك جورهايي از هم مي ربايند ، آدم احساس مي كند كه بايد پوزخند بزند ؛ اما سر آخر آن پايان مصيبت بار و آن فاجعه يي كه اتفاق مي افتد ؛ حتا مجالي نمي دهد كه پوزخند بزنيم . يك جور بهت ، يك جور حيرت زدگي و حيراني تنها چيزي ست كه نصيب مان مي شود . اين تلخي را دوست دارم ؛ اين نگاه تلخ را كه دوست ندارد داستان ش پايان خوش داشته باشد و قواعد ملودرام را رعايت كند . ملودرام را هم دوست دارم ؛ يعني يك موقعي ملودرام ها را هم دوست داشتم . اما حالا كم تر مي روم سر وقت شان ؛ يعني روزگار جوري مي چرخد كه آدم مي بيند ديدن آن ملودرام ها دردي دوا نمي كند و حاصل ش فقط گزيدن لب ست و ريختن چند قطره اشك . همه اين ها هم به جاي خود لازم ند ؛ اما هميشه كه نمي شود ملودرام تماشا كرد . تلخي سينماي « پولانسكي » و نگاه بدبينانه ش چند وقتي ست كه حسابي سر حال م مي آورد . يك جور هوشياري ست كه دوست ش دارم . براي همين ست كه اين مدت ، وقتي كسي مي پرسد چرا اين قدر تلخ شده يي ، مي گويم « ماه تلخ » را ديده يي ؟ . اگر ديده باشد كه هيچ ؛ وگرنه مي گويم چرا بايد براي كسي كه « ماه تلخ » را نديده بگويم كه شيرين بودن چيز دندان گيري نيست ؟
حالا مي فهمم كه چرا هر چه سن آدم مي رود بالاتر ، راحت تر سينماي « پولانسكي » را مي فهمد ...
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

وقتي همه بي خواب مي شويم ...

در جايي از فيلم « بي خوابي » ( كار : كريستوفر نولان ) ، « ويل دورمر » رو مي كند به « الي » و مي گويد : « همه ي مشكلات از جايي شروع مي شود كه آدم ها دروغ هاي كوچكي مي گويند و كم كم با آن دروغ ها قاطي مي شوند . » ( نقل به مضمون البته ) خود « دورمر » هم بدبختي ها و بي خوابي هايش از جايي شروع مي شود كه به اشتباه همكارش « هپ اكهارت » را مي كشد و بعد جوري صحنه سازي مي كند كه انگار همان قاتل فراري اين پليس را هم به قتل رسانده . اما يك چيزي هست كه نمي گذارد « دورمر » آرامش داشته باشد : وقتي مي بيند كه خودش « اكهارت » را زده ، مي رود بالاي سرش و كم كم در آغوش ش مي گيرد و مثلا دل داري ش مي دهد كه نترسد و حتما زنده مي ماند . « اكهارت » در همان حال مي گويد كه : « تو تير زدي » و اين همان كابوسي ست كه « دورمر » را رها نمي كند . باقي پليس ها حتا اگر مطئن باشند كه « دورمر » راست مي گويد و تازه « والتر فينچ » زبر و زرنگ را هم كنار بگذاريم ، خود « دورمر » مي داند كه دارد دروغ مي گويد و هيچ چيزي هم سخت تر از اين نيست كه آدم خودش هم بداند دارد دروغ مي گويد . همه ي آن بي خوابي ها و همه ي آن سكانس جذاب و ديدني كه « دورمر » مي كوشد بخوابد و هيچ جوري نميتواند آن نوري را كه مي تابد نبيند از همين جا مي آيد . لازم نيست بگويم كه اين قضيه ي نور و اصلا بي خوابي يك جورهايي تمثيلي هستند و قرار ست كارآگاه خسته و در آستانه ي ويراني را ويران تر نشان دهند . وگرنه خستگي ظاهري كارآگاه « دورمر » آن قدر هست كه كم كم از پا دربيايد .
« كريستوفر نولان » جايي گفته كه همه ي ما دچار بي خوابي هستيم و از نور فرار مي كنيم ؛ اما نور از پشت پلك هاي مان مي زند تو و پدرمان را در مي آورد !
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

عشق ممنوع


چيزي در لوليتا ( كار : ادرين لاين ) هست كه هر بار ديدن ش سر حال م مي آورد . اين سر حال آوردن البته معناي ش شاد شدن نيست ؛ يك جور توجه دادن ست و راهنمايي به چيزي كه مهم ست و وسط همه ي ريخت و پاش هاي زندگي مان گم مي شود و ما هم از سر عمد شايد چشم به روي ش مي بنديم . رمان لوليتا را نخوانده م . ترجمه ي فارسي ذبيح الله منصوري فقيد را هم نگشته م كه پيدا كنم ؛ چه ضرورتي دارد يك متن درخشان را با ترجمه يي نه چندان رسا بخوانم ؟ . مي ماند دو نسخه فيلمي كه دو استاد سينما از اين شاهكار ساخته ند . اولي مال استنلي كوبريك ست و هر چند كوبريك را هميشه ستايش مي كنم و هلاك فيلم هاي ش هستم ، دل م براي اين يكي نمي تپد و به خلاف ديويد لينچ ( در گفت و گويي به گمان م ) فيلم لاين را به فيلم كوبريك ترجيح مي دهم . پرگويي نكنم ، لوليتاي لاين به سياق فيلم هاي ديگر او شايد مايه هاي روان شناسانه ي پررنگي دارد كه اصولا برمي گردد به مضمون هاي مورد علاقه ي او در فيلم هاي نه و نيم هفته ، جذابيت مرگبار ، پيشنهاد بي شرمانه و اين آخري ها بي وفا . خيلي كلي اگر نگاه كنيم ، عشق همان چيزي ست كه فيلم به آن مي پردازد . آتش اين عشق اما زيادي شعله ور ست و گر نه چرا بايد صداي مسواك زدن آدم را از اين رو به آن رو كند ؟ برسم به آن چيزي كه هميشه دگرگون م مي كند و زمين و زمان را پيش چشم م به هم مي ريزد . عشق هامبرت به لوليتا از همان عشق هايي ست كه به آن ها مي گويند عشق ممنوع . خود هامبرت هم مي داند كه اين جور عاشقي نتيجه يي ندارد و شكست خورده ست . اما او دست كم به خيال خودش به درجه يي از عشق رسيده كه فقط و اصلا خود دوست داشتن ست كه اهميت دارد و گر نه پايان كار كه معلوم ست . آن تلخي دل نشيني هم كه چشم براه ست يك جور هشدار ست ؛ يك جور تذكر كه آدم بايد حواس ش را جمع كند ، حتا اگر لوليتا بدود و بيايد و هامبرت را لحظه يي در آغوش بگيرد و به سرعت دور شود . قيافه ي گيج و گنگ هامبرت در آن صحنه محال ست كه هيچ وقت يادم برود ...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

بيليارد بعد از سارا ...


جايي از فيلم بيليارد باز ( شاهكار رابرت راسن ) ادي تند دست رو مي كند به سارا و مي گويد فقط استعداد كافي نيست آدم بايد شخصيت داشته باشد . ادي وقتي با برت گوردون حرف مي زند مي فهد كه علت شكست ش چيزي جز اين نيست . اين كه بشكه ي مينه سوتا در ديدار اول شان وقتي حس مي كند گيج شده از جا بلند مي شود و مي رود آبي به دست و صورت ش مي زند و كت ش را دوباره مي پوشد يك جورهايي همان شخصيت داشتن ست . بشكه مي داند كه هر آدم حرفه يي هم با يك حركت اشتباه مي بازد و اين اصلا به تكنيك هاي بازي ربطي ندارد . بشكه اتفاقا بازي ش از ادي بهتر نيست . هر چند ادي يك جا حركت هاي دست او را با يك نوازنده ي پيانو مقايسه مي كند . اين درسي ست كه ادي كم كم و بالاخره مي آموزد و ديگر موقع بازي خودش را در ويسكي غرق نمي كند . بار آخري كه بيليارد باز را در كلاس فيلم نامه نويسي ديدم ( كلاسي كه جز من فقط سه نفر ديگر در آن بودند ) حواس م حسابي رفت به اين ديالوگ . فيلم هاي خوب هميشه ديالوگ هايي دارند كه به درد مي خورد و البته يك دفعه هم كشف نمي شوند . بايد فيلم خوب را بارها ديد و هر بار چيزي را كشف كرد . اين بار البته مثل بارهاي پيش داشتم به اين فكر مي كردم كه ادي بالاخره بشكه را شكست داد اما تاوان سنگيني داد تا اين برد را به دست بياورد . وقتي انتهاي فيلم ادي چوب بيلياردش را مي زند زير بغل ش و از سالن بيليارد بيرون مي زند از هميشه تنهاتر ست . حالا ديگر سارا هم نيست تا مثل آن بار كه انگشت هاي ش را شكستند دل داري ش دهد ...
بيليارد بعد از سارا چه لذتي دارد ؟
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

يك راه در رو ...


« اتاق وحشت » كار آخر « ديويد فينچر » همان فيلمي ست كه قبلا هم درباره ش نوشته م . به نظرم حالا و در ديدار سوم ، فيلم باز هم نمونه ي خوبي ست براي تاكيد بر اين كه داستان چرا در سينما مهم ست . داستان فيلم البته پيچيده نيست و حتا يك جورهايي تكراري ست . با اين حساب چيزي كه فيلم را دست كم به نظر من جور ديگري نشان مي دهد ، جدا از مايه هاي روان شناسانه يي كه در فيلم نامه ي « ديويد كوئپ » ديده مي شود ؛ كارگرداني منحصر به فرد « فينچر » ست . وجه تهديد گري زندگي مدرن و نگاه بد بينانه و سياه به زندگي را مي توان در فيلم هاي قبلي او هم ديد ، اما اين جا ترس از زندگي شهري و نيروهاي بدي مضمون اصلي فيلم ست . اين هم البته برمي گردد به همان نكته يي كه هميشه درباره ي اين فيلم ساز تازه نفس مي گويند ؛ اين كه او تلخ انديش و مجنون ست و حيف كه نسل ما او را به عنوان راوي خودش برگزيده . واقعيت هم همين ست : آينه يي كه « فينچر » پيش روي ما مي گذارد زيادي تيره و تار ست اما اين كه ما ترجيح مي دهيم خودمان را در اين آينه تماشا كنيم و لذت هم مي بريم ، مساله يي ست كه نمي شود فراموش ش كرد يا ناديده ش گرفت . تلخ انديشي به نظرم خاصيت سن و سال نيست ، ويژگي يك نسل ست و نمي شود تغييرش داد . بنابر اين بهتر ست با خودمان روراست باشيم و اين ويژگي را جدي بگيريم . كسي چه مي داند ، شايد اين تلخ انديشي ها بيش تر از شادي ها و دل خوشي ها در تاريخ بمانند . بي خيال همه ي حرف و حديث ها . به جاي اين ها بگوييد ترانه ي « اطلاعات به چه دردي مي خورد ؟‌ » كار « راجر واترز » را شنيده ييد يا نه ؟ يك تكه ش اين ست :

اطلاعات به چه دردي مي خورد
وقتي دائما در هول و هراسي ؟
فقط به من اطمينان بده كه راه در رويي هست
يك راه در رو ...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

پيش چشم م جهان عوض شده است ...


... برويد سري به وبلاگ محمد شريف سعيدي بزنيد و غزل هاي ش را بخوانيد . غزل هاي يكي از بهترين غزل نويسان افغان كه آرام و بي صدا غزل هاي ش را مي نويسد تا همه بخوانند ؛ اگر بخوانند .يادم نيست هيچ وقت او را ديده م يا نه . گمان م اما اين ست كه دست كم يك بار او را ديده باشم . شايد هم اشتباه كنم . اما چه فرقي مي كند ؟ شريف سعيدي تا چند سال پيش ايران بود . حالا اما ساكن سوئد ست . قضيه هم مثل روز روشن ست . غزل مسخ را بخوانيد ...



شب سپيد ست وماه قير افشان قسمت آسمان عوض شده است
کهکشان لکه زار زاغ و زغن طالع کهکشان عوض شده است
مردمان با سر برهنه و پو چ در خيابان وکوچه سر گردان
پای شان در هوا تماشايي ست شکل شان ناگهان عوض شده است
شيخ از چپ روان سوی مسجد کافر از راه راست آينده ست
منطق عابران به هم خورده ست راه های جهان عوض شده است
دهن م طعم شو کران دارد می روم رو به روی آيينه
می کنم باز تا دهان م را عقربی با زبان عوض شده است
می روم زيگ زاگ و سر گردان مثل مستان شام يک شنبه
دور من چرخ می خورد دنيا پيش چشم م جهان عوض شده است ...


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ آذر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

وقتي از ميم حرف مي زنيم ...


يك چيزهايي هست كه تا آخر عمر مي ماند توي دل آدم . هيچ جوري نمي شود ازش حرف زد . آدم تا مي آيد حرف ش را بزند يك جوري پشيمان مي شود . هزار نقشه مي كشد و هزار برنامه مي ريزد اما سر آخر راه به جايي نمي برد و كاري نمي كند . اين روزها حال و روزم يك چيزي توي همين حال و هواست . دل م مي خواهد يك چيزي را بگويم اما نمي شود . هيچ جوري درست از آب در نمي آيد . ديشب ويرم گرفت كه دوباره بروم سر وقت فيلم درخت گلابي و ببينم محمود شايان چرا حرف هاي ش را به ميم نزد . فيلم را از سر تا ته نگاه كردم . بعدش هم رفتم سراغ كتاب جايي ديگر و داستان را يك بار ديگر خواندم . اين هم معمايي بود كه بايد حل ش مي كردم . يك چيز ديگر هم بود كه حسابي مشغول كرد . درست مثل بار اولي كه داستان را در مجله ي كلك خواندم . ميم در داستان و فيلم فقط ميم ست . اسم ديگري ندارد . يعني اسم كه دارد . منتها ما نمي دانيم اسم ش چيست و خب اين هم طبيعي ست چون داستان را محمود شايان دارد روايت مي كند . همه ي رمز و رازي كه در ميم هست يك طرف و اسم ش يك طرف ديگر . اين اسم خلاصه و در واقع حرفي كه به زبان مي آيد دنيايي ست به اندازه ي همه ي حروف و اسامي . تا صبح فكر وذكرم داستان محمود بود و ميم و همه ي حرف هايي كه محمود به زبان نياورد و همه ي عمر خودش را سرزنش كرد . يادتان بيايد كه وقتي خبر مرگ ميم را به محمود مي دهند چه حالي مي شود . مثل آدمي ست كه روح از بدن ش رفته بيرون و او هنوز نمي داند داستان چرا اين جوري پيش رفته و اصلا او در اين داستان چرا اين نقش را قبول كرده ...
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

باسكرويل در باكو ...


نمي دانم اهل دنبال كردن خبرهاي سينمايي هستيد يانه ، و اصلا علاقه يي داريد كه بفهميد سينماگران سرگرم چه كارهايي هستند يا نه و نمي دانم اگر اهل اين كار هستيد يادتان هست كه خبري منتشر شد به اين مضمون كه « مسعود جعفري جوزاني » قصد دارد فيلمي بسازد به اسم « باسكرويل » و قرار ست « براد پيت » در آن بازي كند . فيلم نامه را قبلا « جعفري جوزاني » چاپ كرده بود ، اما خيلي ها حتا نگاه ش هم نكرده بودند . بعد از آن اما خيلي ها بودند كه دوست داشتند بدانند « براد پيت » قرار ست نقش چه آدمي را بازي كند . كمي كه گذشت معلوم شد همه چيز در حد يك شايعه ست و نه تنها « براد پيت » قرار نيست بازي كند ، بل كه « جعفري جوزاني » هم قصد ساخت « باسكرويل » را ندارد . اين هم گذشت تا ديشب از دوستي شنيدم كه « مل گيبسن » قصد ساخت فيلمي درباره ي « باسكرويل » را كرده و قرارش هم اين ست كه « تام هنكس » به جاي اين مجاهد امريكايي بازي كند . لابد مي دانيد « باسكرويل » همان امريكايي خوش قلبي ست كه زمان مشروطه به ايران آمد و يك جورهايي به مشروطه خواهان كمك كرد . « مل گيبسن » گويا مي خواهد فيلم ش را در « باكو » فيلم برداري كند و خب ، اين هم طبيعي ست كه نخواهد به « تبريز » بيايد و اين جا كار كند . راست ش نمي دانم اين خبر صحت دارد يا نه و اصلا هم حوصله ي جست و جو در اينترنت را ندارم . فكر مي كنم با توجه اوضاع فعلي خاورميانه و توجه همه ي دنيا به اين يك وجب خاك ، ممكن ست رفقاي هاليوودي ما هم با نيت خير آماده ي بهره برداري باشند . البته اين را هم گفته باشم كه از شنيدن اين خبر خيلي خوش حال شدم ؛ چون فكر مي كنم « تام هنكس » خيلي بهتر از « براد پيت » مي تواند در آن نقش جا بيفتد . هر كسي سليقه يي دارد ، اين هم سليقه ي من ست !
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

بي اعتنايي


اين هم داستان ديگري از فرانتس كافكا ، يكي ديگر از همان داستان هايي كه ترجمه شد اما چاپ نشد . اين يكي را خودم خيلي دوست دارم ؛ دليل ش هم يك جورهايي شخصي ست . بگذريم كه عجب نگاه تيزبيني دارد اين كافكا . پس بخوانيد داستان بي اعتنايي را :


هر وقت دختر زيبايي را مي بينم ، مي گويم : « لطف مي كنيد با من بياييد» او هم بي اعتنا از كنارم رد مي شود ، منظور دختر لابد اين ست كه : « شما شاهزاده يي مشهور نيستيد ، امريكايي يي با شانه هاي پهن و قامتي سرخ پوستي نيستيد ، با چشم هايي صاف و ملايم ، با پوستي كه رودخانه ي روان و نسيم سبزه زاران نوازش ش كرده ، شما به درياهاي گسترده يي كه نمي دانم كجا بايد نشاني شان را يافت ، سفر نكرده ييد و بر آب آن درياها قايقي نرانده ييد. بنابراين ، من ـ دختري كه اين قدر زيبايم ـ چرا بايد با شما بيايم ؟ »
« از ياد نبريد كه شما هم بر كالسكه يي نرم سوار نيســتيد ، كه پيچ وتاب بخوريد و از خيابان عـبور كنيد . نوكراني را هم نمي بينم كه با جامه هاي فاخر ، همراهي تان كنند ، يا مرداني را كه لب به ستايش شما باز كرده باشند و در صفي منظم ، در نيم دايره يي حتا ، پشت سرتان قدم بردارند . بالاتنه تان خوب در لباس جا گرفته ، پاهايتان اما تلافي ش را درآورده اند . لباسي به تن داريد از تافته ، با چين هايي از پليسه ، كه پاييز گذشته ، مايه ي مسرت ما بود ، با اين همه ، ـ و با اين خطر مرگي كه به تن داريد ـ ، گاهي به زور لبخندي را به لب مي آوريد . »
« بله ، هردوي ما حرف درستي مي زنيم ، و براي آن كه به صورتي انكار ناپذير ، اين واقعيت را درك نكنيم ، بهتر ست ، هركدام ، تنهاي تنها به خانه برويم . »

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

همه ي عمر دير رسيديم ...


مي پنداشتي آن جا
در دل چشم اندازي خواهي بود
كه اين جا پيش چشمان ت گشوده مي شد
آيا چنان بود ؟
چنان كه به خيال ت مي آمد ؟

اين را « ريلكه » مي گويد ؛ « راينر ماريا ريلكه » از دوستي كه رفته ، دوستي كه ديگر نيست مي پرسد . همه ي اين سال هايي كه از رفتن « علي حاتمي » گذشته ، اين شعر را زمزمه كرده م . شايد دليل ش اين باشد كه وقتي خبر رفتن « حاتمي » را شنيدم داشتم اين شعر « ريلكه » را مي خواندم . امسال هم همين كه يادم آمد روز رفتن او نزديك ست ، همين شعر را خواندم . حتا در دفترچه يي كه مي خواستم نوشتن توي ش را شروع كنم هم اين شعر را نوشتم .
اين بار اما چيزي به اسم غم ، غريب تر از هميشه به جان م افتاد . ديدم كه همه ي ما آن قدر بي رحم شده ييم كه يادمان رفته « علي حاتمي » بين ما بوده و چند سالي هست كه ديگر خودش نيست و اسم ش فقط هست . « حاتمي » تا زنده بود ، هنرمندي ش را زير سؤال مي برديم و جار مي زديم كه تاريخ را تحريف مي كند به نفع خودش و يادمان مي رفت ( و يا خودمان را مي زديم به آن راه ) كه هيچ كس نگفته هنرمند بايد راوي تاريخ باشد و اين جوري حسابي آزرده ش مي كرديم . وقتي هم كه رفت تازه يادمان افتاد كه يكي داشته براي ما سينمايي را مي ساخته كه همه چيزش ايراني باشد . سينماي « حاتمي » قرار بود ايراني باشد و براي همين حتا نگاه او به سينما تفاوت داشت با نگاه هم نسل هاي از فرنگ برگشته ش . اين شد كه بعد از رفتن ش خودمان را الكي نزديك كرديم به او و گفتيم ش « عمو علي » ، بي آن كه حتا مطمئن باشيم از برادرزاده هاي ناتني ش راضي هست يا نه ، و مهم تر اين كه اين آدم هاي ريز و درشت را به برادرزادگي قبول مي كند يا نه .
ديده ييد اين سخنران هاي فرنگي را كه مدام مي گويند : خانم ها ، آقايان ؟ . بايد مثل آن ها شروع كنيم و بعد اضافه كنيم كه بي رحمي دارد نابودمان مي كند . حافظه مان را پاك مي كند و از يادمان مي برد كه بعضي را واقعا دوست داشته ييم و براي بعضي ديگر فقط پز داده ييم . اهل انصاف اگر باشيم ، بايد خجالت بكشيم كه « علي حاتمي » را داريم كم كم فراموش مي كنيم . يك روز مي رسد كه مي بينيم فقط او بوده كه بلد بوده برسد به ما و خودمان را نشان خودمان بدهد . آن جمله ي محشر آخر « سوته دلان » را كه يادتان نرفته ؟ « همه ي عمر دير رسيديم ... »

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

باراني معروف آبي ...


همه چيز گاهي مي تواند در يك ترانه جمع مي شود . يك Lyric . يك صداي به ياد ماندني كه آدم را مي برد به آن جايي كه بايد ببرد . حالا اين كه اين جا كجاست خودش از آن چيزهايي ست كه نمي شود خيلي ساده درباره ش حرف زد يا از كنارش گذشت . همين ست كه گاهي اگر حوصله ندارم كتاب بخوانم و فيلم ببينم ( يعني كه بي حوصله م مثلا ) نواري مي گذلرم توي ضبط و گوش مي كنم كه چه مي گويد و حرف حساب ش چيست اصلا و حرفي دارد براي گفتن يا نه . اين جور مواقع چشم هايم را هم مي بيندم و شروع مي كنم خيال كردن ؛ و در واقع تصوير كردن و تصوير ديدن . خيلي سال ست كه صداي « ليونارد كوهن » نقطه ي شروع من ست براي ديدن تصوير هايي كه دوست دارم . اين كه من اصلا كشته مرده ي صداهاي بم و به قولي كت و كلفت هستم مزيد بر علت ست كه حسابي كيف كنم با صداي « كوهن » . يك چيز ديگر هم اما هست : نوع ترانه هاي او همان ست كه من مي خواهم ؛ يك كيفيت تصويري خاص دارد كه مال خودش ست و منحصر به فرد ست و در كم تر ترانه يي مثل و مانندش را ديده م . جز البته ترانه هاي محشر « سيد برت » و « راجر واترز » كه مستقيما از دل شعرهاي عجيب و غريب « آلن گينزبرگ » و رفقاي نسل «‌‌‌‌‌‌ بيت » در مي آمد و به نظرم هيچ جوري تكرار پذير نيست . همين ست كه من چون بدجوري عاشق تصويرم و همه جا دنبال تصوير مي گردم وقت گوش دادن ترانه هم دنبال علاقه م باشم . پيشنهاد مي كنم برويد سر وقت يكي از ترانه هاي معروف « كوهن » كه معمولا جزو بهترين كارهايش هم حساب ش مي كنند و حسابي از آن لذت ببريد . منظورم ترانه يي ست به اسم : Famous Blue Raincoat ؛ يا به ترجمه ي فارسي ش : « باراني معروف آبي » . توي ترانه كه برويد و توي ش غرق شويد ، حساب كار دست تان مي آيد ...
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

همان هميشگي ...

گاهي آدم با اين كه مي داند بعضي چيزها به كجا مي رسند و ته شان چيست باز هم مي رود سراغ شان . وقتي قرار شد بروم ديدن نمايش همان هميشگي ( كار ريما رامين فر ) خوب مي دانستم قرار ست چه چيزي را روي صحنه ببينم . كار را قبلا در جشنواره ي فجر ديده بودم و از همان موقع تلخي ش و تاريكي ش يك جورهايي به م چسبيده بود . همان موقع هم كاري نداشتم كه همه مي گفتند كار زيادي تلويزيوني ست و ميزانسن ها تياتري نيست اصلا . حق هم شايد با آن ها بود . اما خيلي وقت ست كه ديگر در قيد و بند اين چيزها نيستم و تفاوتي نمي كند براي م كه دارم تياتر مي بينم يا تلويزيون . مهم آن حسي ست كه مي زند از كار بيرون و آدم را مي كشاند به طرفي كه مي خواهد . همان هميشگي هم اين تلخي را دارد . تلخي خوبي هم دارد . اول ش پنهان مي شود پشت شوخي ها و گول مي زند . دست آخر اما تلخي مي زند بيرون و صحنه را پر مي كند . آن دعواي زن و شوهري و آن شوهري ( رحيم نوروزي ) كه شك فلسفي كرده و رفته در حمام خانه ش بست نشسته آدم خيلي تلخي ست . زن ش ( پانته آ بهرام ) دست كمي از او ندارد . اما اين وسط برادر مرد شكاك ( امير جعفري ) تلخ تر ست از همه و همه ي شوخي هاي ش تلخي فضا را بيش تر مي كند .
نمي دانم چه شده اما چند وقتي ( چند وقت ؟ ) ست كه هر كار تلخي چه داستان باشد و چه تياتر و فيلم بيش تر به مذاق م خوش مي آيد . تلخي تكه يي ست از من . جزيي ست كه هيچ جوري نمي شود و شايد نبايد فراموش ش كرد و از ياد بردش . ديدن همان هميشگي اين تلخي را در يك شب سرد پاييزي دو چندان كرد ...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

وبلاگ گلمكاني ...

... سؤتفاهم ها پس بالاخره برطرف شد و هوشنگ گلمكاني سردبير ماهنامه ي فيلم رسما به جمع وبلاگ نويسان پيوست . خبر خيلي خوبي ست . خصوصا كه گلمكاني قرار ست يادداشت هاي اختصاصي براي اين وبلاگ كه يكي از طرفداران ش به راه انداخته بنويسد . واقعا كه مبارك ست . از سينا هم ممنون م كه مصرانه پرس و جو كرد تا ته و توي قضيه را درآورد ...   
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

دايي جان ناپلئون : برداشت اول

شده كه با خودتان قرار بگذاريد كه هفته يي يك بار بنشينيد به تماشاي يك فيلم يا يك سريال و پابند عهدتان هم باشيد ؟ اين عهدي ست كه من بسته م با خود و جمعه هابا همه ي گرفتاري ها و كارهاي عقب مانده مي نشينم به تماشاي « دايي جان ناپلئون » كار سترگ و دوست داشتني « ناصر تقوايي » . ديدن چند باره ي ( چند باره ؟ )اين سريال براي من دست كم حكم يك سرگرمي را فقط ندارد ؛ يك جور كلاس درس هم هست براي اين كه ياد بگيرم ( و كاش ياد بگيرم ) كه فيلم نامه نويسي يعني چه و ديالوگ خوب چيست و شخصيت هاي ماندگار چه جوري خلق مي شوند . همه ي سريال براي من توضيح همين چيزهاست حالا و قبلا البته سرگرمي بود . اما حالا كه حكم كلاس درس را دارد حواس م را مي دهم به همه چيزهاي جزئي يي كه شايد بار اول و دوم به چشم نمي آيند . هر بار البته مي روم سراغ يك شخصيت و با او دنبال مي كنم سريال و داستان را تا بقيه را هم با او و از چشم او ببينم ، و خب جاي بحث ندارد كه به نتيجه هاي حيرت انگيزي هم رسيده م ؛ حيرت انگيز البته براي من كه مي گردم پي چيزهاي عجيب و غريب . اين بار رفته بودم سراغ « اسدالله ميرزا » كه شخصيت حيرت انگيزي ست واقعا . همه ي آن تلخي ها و سرزندگي هاي يك روشنفكر را دارد . ابايي ندارد كه با زن ديگران بگويد و بخندد و ديگران هم پشت سرش حرف بزنند ، به موقع ش اما وقتي « دوستعلي » از زن سابق او حرف مي زند چنان مي غرد و داغ مي كند كه بايد يقين كنيم همه ي اين زن بارگي ها و سرخوشي ها براي فراموش كردن درد بزرگي هستند كه هيچ جوري نمي شود فراموش ش كرد . حق هم البته با « اسدالله ميرزا » ست به نظرم . منظورم را كه مي فهميد لابد ؟ بعضي درد ها را فقط اين جوري فراموش كرد ؛ البته اگر بشود فراموش كرد .
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

بازگشت يكه سوار ...

بازگشت يكه سوار را بار اول سال 74 خواندم . دبيرستان مي رفتم و هفته يي سه بار ساعت ناهار مي رفتم بيرون مدرسه ( نپرسيد چه جوري . مدرسه ي ما اين جوري بود ) بار اول بيش تر هلاك نثرش شدم . دو سه سالي بود كه دوايي را مي شناختم و عكس ش را هم ديده بودم و با خودم مي گفتم حتما آدم مهمي ست كه همه تحويل ش مي گيرند ( و بود و هست البته ) . يادم ست كه كتاب را دوبار خواندم . يك بار توي خانه و يك بار زنگ ورزش توي مدرسه . دو سالي گذشت تا سال76 رسيد . سال آخر دبيرستان بودم و بعد از امتحانات نهايي از خيابان رئيسي ( توي ظفر ) با بچه ها مي آمديم خانه . پياده مي آمديم . حرف ها با بچه ها يا حول ادبيات و سينما بود يا حول عشق و عاشقي و خب آن سال ها فكر مي كرديم عاشق آن كسي ست كه سرش بيشتر خورده باشد به سنگ و درب و داغان تر باشد . آن وسط ها حرف بازگشت يكه سوار از دهن م پريد بيرون و يكهو ياد زيبا افتادم توي آن كتاب . براي همه گفتم كه داستان چيست و يكي دو نفرمان ديدم كه زدند به احساس گرايي و كم كم اشك جمع شد توي چشم هاي شان .
ديشب كه حوصله ي هيچ كاري نداشتم و دستم نمي رفت كه هيچ كتابي بخوانم يا فيلمي ببينم رفتم سر وقت بازگشت يكه سوار و يك بار ديگر آن فصلي را كه درباره ي زيبا ست خواندم . زيبا همان عشق از دست رفته يي بود كه هم آن سال ها و هم اين سال ها دنبال ش هستيم و مدام به آن فكر مي كنيم . بازگشت يكه سوار كتابي درباره ي سينما نيست . درباره آدمي ست كه كم كم عاشق مي شود . كم كم ياد مي گيرد زندگي كند و خلاصه خودش را بسازد . اگر بازگشت يكه سوار را نخوانده ييد ضرر كرده ييد و اگر خوانده ييد و آن جا كه پرويز و بهرام به عكس زيبا مي رسند دل تان نريخته پايين يك جورهايي رسما به خودتان مراجعه كنيد . يك جاي كار حتما ايراد دارد . باور كنيد !   
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آذر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

شايد وقتي ديگر ...


يادداشت روز چهارشنبه را كه يك مشق شب بود براي كلاس فيلم نامه نويسي چند ساعتي بعد از آن كه وارد وبلاگ كرده بودم ش پاك كردم . دليل ش كاملا شخصي بود . به جايش ترانه يي را نوشتم كه خيلي سال ست ورد زبان م ست و يك جورهايي عاشقانه دوست ش دارم . يك دليل ديگرش هم لابد صداي فريدون فروغي ست . اين پاك كردن يادداشت براي بعضي عجيب بود . يكي از دوستان پيام گذاشت و دو دوست ديگر نامه فرستادند كه اين كار يعني چه . باور كنيد خودم هم نمي دانم يعني چه . ديده ييد آدم يك دفعه قلب ش مي ريزد پايين و كاري مي كند كه فكر مي كند درست ست ؟ آن كار شايد اشتباه باشد اما به نظر او درست ترين كار دنياست . حالا حكايت من هم هست . شايد يك بار ديگر آن يادداشت و در واقع آن گفت و گوي تلفني را بگذارم توي وبلاگ . اما كي ؟ نمي دانم . بهرام بيضايي فيلمي دارد كه جزو فيلم هاي عمر من ( چند ساله م مگر ؟ ) ست و نام ش را حتما شنيده ييد . يا خودش را ديده ييد : شايد وقتي ديگر ...
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :

زندون دل ...


پشت اين پنجره ها دل می گيره
غم و غصه ي دلو تو مي دونی
وقتی از بخت خودم حرف می زنم
چشام اشک بارون می شه تو می دونی

عمريه غم تو دلم زندونيه
دل من زندون داره تو مي دونی
هر چی بش می گم تو آزادی ديگه
می گه من دوست دارم تو می دونی

می خوام امشب با خودم شکوه کنم
شکوه های دلمو تو می دونی
بگم ای خدا چرا بختم سياست؟
چرا بخت من سياست تو می دونی

پنجره بسته می شه شب می رسه
چشام آروم نداره تو می دونی
اگه امشب بگذره فردا می شه
مگه فردا چی می شه تو می دو نی ...
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :