شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

در باب سينماي نوين افغانستان ...


دلواپسي براي سينماي افغانستان چيز غريبي ست ، وقتي هنوز پس لرزه هاي حكومت طالبان گاه و بي گاه اين جا و آن جاي افغانستان را مي لرزاند ...
خبرها به ما مي گويند كه « صديق برمك » يكي از آن هايي ست كه در جشنواره ي كن 2003 حضور دارد و فيلم ش احتمالا جايزه يي را از آن خود مي كند . خبر البته خوب ست و دل پذير ، اما حس مي كنم قرار ست يك جورهايي از افغان ها دل جويي كنند . دل جويي ايرادي ندارد ، اما دائمي نيست و به چيزهايي كه دائمي نيستند دل نبايد بست . هنوز نمي دانم سينماگران جوان افغان كه دارند كار سينما مي كنند فيلم هاي شان چه جنسي دارد . اما از اين مطمئن م كه تصوير افغانستان را واقعي نشان مي دهند . به تصوير آن ها مي شود اطمينان كرد ، چون واقعيت زندگي را در آن جا ديده ند . فيلم سازان ما ، حتا آن هايي كه بهتر از بقيه در افغانستان كار كرده ند ، يك جاي كارشان مي لنگد : واقعيت افغانستان در فيلم آن ها كم ست . با اين اوصاف ست كه مي شود به سينماگران افغان دل بست و چشم براه ماند تا تصويري درست را نشان دهند . چيزي مثل داستان « خاكستر و خاك » نوشته ي « عتيق رحيمي » كه از بس دل پذير ست و خواندني ، نمي شود كنارش گذاشت و بايد هر از گاهي ورق ش زد . اين داستان و چند تايي از داستان هاي « آصف سلطان زاده » بهترين تصوير هايي هستند كه از افغانستان ديده ييم . كاش بشود كه اين داستان ها هم فيلم شوند ، در اين صورت ست كه افغان ها از همين آغاز دوره ي تازه ي سينمايي شان صاحب سينمايي استخوان دار مي شوند . فيلم ساختن براي جشنواره ها ايرادي ندارد ، شايد چند سالي افغان ها به جاي ايراني ها جايزه ها را از آن خود كنند ، اما سينماي جشنواره يي شروع خوبي براي افغانستان نيست . اين چيزي ست كه بايد به آن توجه كرد ...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

تولد يك ساز نو ...


گاهي آدم چيزي را مي شنود كه كلي كيف مي كند از شنيدن ش ؛ چيزي كه از همان اول يك جورهايي عجيب و غريب بودن ش را به رخ مي كشد و خب ، آدم ها معمولا از ديدن اين جور چيزها خوش شان مي آيد . اين جا البته مملكت فرانسه نيست كه هر چيز متفاوتي مورد توجه قرار بگيرد ، اما چيزهاي غريب اين جا هم مشتري هاي خودش را دارد . با اين اوصاف بود كه وقتي آلبوم « سلانه » كار تازه ي « حسين عليزاده » را ديدم حدس زدم كه خبري هست و چيز تازه يي حتما اتفاق افتاده . حدس م هم اصلا دور از ذهن نبود چون چون اين بداهه نوازي با يك ساز تازه همراه شده كه اسم ش را گذاشته ند « سلانه » . البته اين « سلانه » شباهت هاي زيادي به سازهاي زهي معمول دارد اما چيزهايي در آن هست كه كيفيت نواختن را بهتر مي كند و مي شود قشنگ تر نواخت و چيزهاي تازه يي شنيد . خلاصه اين كه « سلانه » ساز دل نوازي ست ، اگر موسيقي ايراني را دوست داريد و دنبال تغيير و تحول در آن مي گرديد اين ساز يك جورهايي جواب تان را مي دهد . يكي از خوبي هاي ش هم اين ست كه سيم هاي اصلي ش را اضافه كرده ند تا صداي ش بم تر از سازهاي هم خانواده ش باشد . راست ش من موسيقي بلد نيستم و به قول « صادق هدايت » گوش موسيقي هم ندارم ، اما هر از گاهي مي گردم كه ببينم چه خبر ست و اين بار خبر از آن خبرهاي درجه ي يك بود . « سلانه » موقع نواختن ش چنان صداي با وقاري دارد كه مي شود حسابي از آن كيف كرد ، حالا البته نمي دانم چه قدر از اين قضيه به « حسين عليزاده » برمي گردد و چه قدر به ساز . بايد يكي دو نفر ديگر هم اين ساز تازه را به دست بگيرند و بنوازند تا معلوم شود داستان از چه قرار ست . اگر حوصله كرديد « سلانه » را گوش كنيد ، يك ضرب المثل قديمي مي گويد ضرر نمي كنيد ...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

چشم اميدو ببر از آسمون ...


... مي شكنم آينه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آينه مي شكنه هزار تيكه مي شه
اما باز تو هر تيكه ش عكس منه
عكسا با دهن كجي به هم مي گن
چشم اميدو ببر از آسمون
روزا با هم ديگه فرقي ندارن
بوي كهنگي مي دن تموم شون ...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

وقتي كلام معجزه مي كند ...


گاهي كتابي مي خواني ، فيلمي مي بيني و بعد فكر مي كني كه سبك شده يي . فكر مي كني چيزي در تو عوض شده . خودت هستي ، اما جور ديگري شده يي ...
هر بار كه ياد « اردت » ( كلام ) فيلم حيرت انگيز « كارل دراير » مي افتم احساس سبكي مي كنم . كيفيتي در اين فيلم هست كه به دگرگون شدن مي انجامد . به نوعي ديگر شدن . اما فيلم را فقط يك بار ديدم . كيفيت ش آن قدر ها خوب نبود . تصوير گاهي حتا مي پريد . اما من زل زده بودم به تصوير و تكان نمي خوردم ، چه رسد كه بپرم . اعتراف مي كنم كه فيلم را دوست دارم ؛ هر چند شيفته ي سينماي امريكا و داستان گويي امريكايي هستم . و خب ، « اردت » هيچ ربطي به اين سينما ندارد . براي همين بود كه چند سال پيش وقتي لا به لاي بساط يك كتاب فروش كتاب فيلم نامه ي « اردت » را ديدم ، به سرعت خريدم و خواندم . در واقع بلعيدم . آن كتاب را « بابك احمدي » ترجمه كرده بود ، ناشرش « فارياب » بود و « آيدين آغداشلو » طرح جلدش را زده بود . همه چيزش خوب بود ، خوبي ش را در اين سال ها هميشه حس مي كردم . چند ماه پيش وقتي « احمدي » در سمينار « سينماي متفاوت » گفت كه اين دو فيلم نامه زير چاپ ند ذوق كردم . يكي دو ماه بعدش هم در جشن كوچك و خصوصي يي كه « نشر مركز » براي « زويا پيرزاد » برگزار كرده بود از « بابك احمدي » پرسيدم كه « اردت » كي چاپ مي شود ؟ امروز وقتي در « شهر كتاب آرين » چاپ تازه ي اين كتاب را ديدم باز هم ذوق كردم . البته يادم رفت بگويم كه هم چاپ قبلي و هم اين چاپ كه « نشر ني » به بازار فرستاده فيلم نامه ي « روز خشم » را هم دارند . مهم تر از همه اين كه اين چاپ تازه يي مقاله يي هم از « احمدي » دارد به اسم : « آواز زمين » كه مثل همه ي نقدهاي ديگرش معركه ست . پيشنهاد مي كنم كه « اردت » را حتما بخوانيد ، در آخر فيلم / فيلم نامه ، « يوهانس » به « اينگر » كه مرده مي گويد : « به نام عيسا مسيح به تو مي گويم ، برخيز ! » ، كلام معجزه مي كند و معجزه به سادگي غير ممكن را ممكن مي كند ...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

عاقبت اعمال خشونت آميز ...


... اين هم داستان ديگري از « جيمز تربر » . يكي از افسانه هاي عصر ما كه كلي معني دارد و لابد بايد آن را چند بار خواند تا دست آخر كشف شود . مگر نه اين كه همه ي افسانه ها چيزهايي دارند كه از همان اول به چشم نمي آيد ؟

غاز بخصوص



در زماني نه چندان دور غاز بسيار زيبايي زندگي مي كرد . اين جناب غاز هم قوي بود و هم زيبا ؛ بيشتر وقت ش هم صرف آواز خواندن براي زن وبچه هاش مي شد . يك روز كسي او را ديد كه دارد توي حياط پايين و بالا مي پرد ، تازه آواز هم مي خواند ! آن يك نفر با خودش گفت : لابد اين غاز بخصوصي ست. همان موقع مرغ پيري اين حرف را شنيد . بعد شب به خروس ش گفت كه غاز دارد بازار گرمي مي كند . مرغ گفت : من هميشه به او شك داشته ام .
فرداي آن روز خروس رفت بيرون و به همه گفت : اين جناب غاز‎‎‏ پرنده ي خطرناكي ست . به نظرم اصلا يك عقاب ست كه پوست غاز را تن ش كرده .
تازه مرغ قهوه ييِ كوچكي هم يادش آمد يك روز از فاصله ي دور غاز را ديده كه در جنگل با چند عقاب حرف مي زده و گفت ديده كه آن بالا كارهاي بدي هم انجام داده اند .
اردكي هم يادش آمد غاز به او گفته به هيچ چيز اعتقاد ندارد .خوكچه ي هندي هم ديده بود جانوري كه شكل غاز بوده به جايي صدمه زده .
خلاصه همه سنگ وچوب برداشتند و به خانه ي غاز حمله كردند . آن موقع جناب غاز جلوي حياط ش ايستاده بود و داشت براي زن وبچه هاش آواز مي خواند .
يك دفعه همه فرياد كشيدند : خودشه! و مشغول كتك زدن غاز شدند .

نتيجه ي اخلاقي : آخرِ عاقبت كسي كه دست به كارهاي خشونت آميز بزند همين ست !

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

ديدار در باغ فردوس ...


آدم ها سر راه هم قرار مي گيرند تا يك روز از هم دور شوند و ديگر چشم شان به هم نيفتد . رمان « باغ فردوس » اين را مي گويد . شايد هم « آناهيتا فيروز » اين را مي گويد . دست كم از اين مطمئن م « گلي امامي » كه كتاب را ترجمه كرده اين حرف را نمي زند . شايد هم اين همان برداشتي ست كه مي گويند آدم ها بعد از ديدن و شنيدن و خواندن به آن مي رسند . راست ش نمي دانم ، اما « باغ فردوس » پرتاب م كرد در « باغ گلابي » و براي همين هم كلي از خواندن ش كيف كردم . واقعيت ش اين ست كه داستان تكراري دختر پول دار و پسر و فقير ، اين جا در « باغ فردوس » هم هست ، هرچند پسر داستان آن قدرها هم فقير نيست . تضاد طبقاتي آن ها هم به شيوه ي جالبي نشان داده شده : دختر بورژوا ست و پسر سرش درد مي كند براي سياست بازي و چپ بودن . همه ي اين ها را داشته باشيد تا برسيم به اين كه داستان عملا بيست سال بعد از آخرين ديدار آن ها در شانزده سالگي شان اتفاق مي افتد . دختر عروسي كرده و زندگي مجلل و دو پسر و همسري بي بند و بار دارد و پسر هنوز مجرد ست ، درس مي دهد ، به شدت سياسي شده و چپ گرايي ش سر به فلك مي زند . حالا بعد از بيست سال و در ديدارهاي شان چيزي مرموز كه احتمالا بارقه ي همان عشق نوجواني ست خودنمايي مي كند و سرك مي كشد . تقريبا در آخرهاي داستان جايي هست كه نزديك ست اين دو در مكاني خلوت با هم شبي را سپري كنند و ياد عشق نوجواني شان را گرامي بدارند . اما پسر داستان نمي رود ، چون نمي تواند و يكي از رفقاي ش از او كمك مي خواهد . هيچ اتفاقي نمي افتد و زمان مي گذرد . انقلاب مي شود و دختر داستان به لندن مي رود و پسر در همين تهران ازدواج مي كند . خوبي « باغ فردوس » هم همين ست ، آن نقطه ي عطفي كه دنبال ش هستيم و مي تواند زمين و زمان را به هم بريزد اصلا اتفاق نمي افتد . چه مي شود كرد ؟ آدم ها سر راه هم قرار مي گيرند تا يك روز از هم دور شوند و ديگر چشم شان به هم نيفتد ...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

آداب تماشاي هري پاتر ...


به اين مي گويند يك اقدام غافل گير كننده ! باور كنيد منتظر پخش هر فيلم ديگري بودم جز « هري پاتر و تالار اسرار » . هيچ فكر نمي كردم كه آخرين روز تعطيلات نوروزي با اين فيلم تازه تمام شود . راست ش شبكه ي 5 ، يعني شبكه ي تهران ، حسابي گل كاشت و قسمت دوم « هري پاتر » را پخش كرد . درباره ي دوبله و ترجمه و تلفظ اسامي طبق معمول بهتر ست چيز زيادي نگويم ، به همين اكتفا مي كنم كه بعضي اسامي را مي توانستيد با تلفظهاي مختلف بشنويد . دوبلورهاي عزيز و خوب ما به هر دليل ، اسامي را جوري تلفظ مي كردند كه دل شان مي خواست . البته من هم آزادي شخصي را قبول دارم اما جاهايي هست كه اين آزادي اصلا محترم و پسنديده نيست . يكي از اين جاها هم مجموعه ي « هري پاتر » ست . « هري پاتر و تالار اسرار » از هر جهت بهتر از قسمت اول ست ، يك دست تر ست و كم تر تصنعي ست . البته قصد مخالفت با آن هايي را ندارم كه مي گويند « كريس كلمبوس » يك « مشنگ » ( ماگل ) ست و خون جادوگري در رگ هاي ش جريان ندارد ، اما واقعيت اين ست كه « هري پاتر » را هر جوري كه فيلم كنند باز هم كساني پيدا مي شوند كه از دست پخت كارگردان خوش شان نيايد و غرولند كنند . اين جور داستان هاي تخيلي ، مخصوصا اين يكي كه درباره ي جادوگري ست ، به اندازه ي خواننده هاي ش تصوير ذهني دارد و طبيعي ست كه اين تصوير بيروني ، يعني دست پخت « كريس كلمبوس » به مذاق خيلي ها خوش نيايد . شخصا قسمت اول را آن قدرها نپسنديدم ، اما از دومي نه فقط بدم نيامد ، كه خيلي تكه هاي ش را هم دوست داشتم . هر چند من هم مثل خيلي هاي ديگر « هري پاتر » كاغذي را ترجيح مي دهم ، اما سعي نمي كنم موقع ديدن فيلم خودم را آزار دهم و چشم به راه باشم كه هر چه روي كاغذ بوده را ببينم . اين جور فيلم ديدن هيچ لذتي ندارد . حتا اگر كشته مرده ي « هري پاتر » هستيد ( كه اميدوارم باشيد ) وقتي فيلم را تماشا مي كنيد به كتاب فكر نكنيد . اين جوري شد كه من « هري پاتر و تالار اسرار » را تماشا كردم و خوش م آمد ....

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ فروردین ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

بله ، رسم روزگار چنين ست ...


... درباره ي « كاوه گلستان » خيلي حرف ها هست كه بايد گفته شود . اما من نمي دانم اين حرف ها چيست . اين حرف ها را بايد يك عكاس بزند ، يكي كه شيوه هاي عكاسي را بلد باشد يا قاب بندي خوب را بشناسد . من بلد نيستم از اين چيزها بگويم ، كار من چيزديگري ست اما « گلستان » را دورادور مي شناختم . هيچ وقت فرصتي پيش نيامد تا از نزديك او را ببينم ، همه ي شناخت م هم بر مي گردد به دو تماس تلفني كه بايد مربوط به سال 78 باشد . آن موقع كه روزنامه ي « عصر آزادگان » ( كه چه روزنامه ي دل انگيزي بود ) تصميم گرفت در آستانه ي ورود به قرني ديگر ( چه بي اعتنا از كنار اين واقعيت رد مي شويم ) ويژه نامه يي در بياورد و گروه ادب و هنر هم بايد كه كاري مي كردند . با خيلي ها تماس گرفتيم ، گفتند كه وقت ندارند ، كه كار دارند و نمي رسند . يكي از آخرين تماس ها با « كاوه گلستان » بود . خيلي آرام حرف ها را گوش داد و گفت اهل مصاحبه نيست ، اما يادداشتي مي نويسد و فكس مي كند . پرسيد مهلت آخر كي ست ، كه گفتيم . زودتر از موعد اما نوشته را فرستاد كه درباره ي « فتو ژورناليسم » بود . پيام هم گذاشته بود تماس بگيريم و ايرادي اگر هست بگوييم ، ايرادي نبود اما تماس گرفتيم براي تشكر . با فروتني يي كه اصلا قلابي نبود گفت اگر صلاح ديديد و خوب بود كار كنيد . همين . فكرش را كه مي كنم مي بينم آدمي در موقعيت او ، با آن افتخارات عكاسي و جايزه هاي رنگارنگ ( كه همه حق ش بود ) چه ساده حرف مي زد و قول مي داد و عمل مي كرد .
از همان دقيقه ي اولي كه خبر كشته شدن تصويربردار ايراني « بي . بي . سي » را شنيدم هول كردم ؛ يعني كي بوده ؟ وقتي هم كه خبر « گلستان » را شنيدم به هم ريختم ؛ يعني راست مي گويند ؟ اما راست مي گفتند . هر راستي اما شنيدني نيست ، باور كردني هم نيست . قيافه نمي گيرم ، گفتم كه « كاوه گلستان » را نديده بودم ، اما خبر روي سرم آوار شد . چرا ؟ نمي دانم ! « كرت وونه گات » در رمان مسحور كننده ي « سلاخ خانه ي شماره ي 5 » جمله يي دارد كه ترجيع آن داستان ست و مدام تكرار مي شود : بله ، رسم روزگار چنين ست ...

بعد التحرير : « بي . بي . سي جهاني » در برنامه ي « جان سيمپسون » كه فعلا مقيم قطر ست ، از « كاوه گلستان » حرف زد . همين !

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

يك عاشقانه ي آرام ...



« كيف انگليسي » را دوست داشتم . يكي از معدود سريال هايي بود كه وقت مي گذاشتم و تماشاي ش مي كردم . كاري هم نداشتم كه شخصيت « دكتر اديبان » قرار ست اصلاح طلبان را به يادمان بياورد يا نه . هيچ هم دوست نداشتم فكر كنم كه اين سريال را ساخته ند تا مطبوعاتي ها را خراب كنند . « كيف انگليسي » براي من چيزي بود فراتر از اين ها ، فيلمي بود درباره ي عشقي ناكام . داستاني درباره ي دوست داشتن و آدمي كه وقتي مي بيند آن دوست داشتن راه به جايي نمي برد خودش را در چيزهايي غرق مي كند كه نبايد سراغ شان برود . همه چيز « كيف انگليسي » را دوست داشتم : داستان گويي جذاب و پديد آوردن موقعيت هاي جذاب و هولناكي كه هر كدام به تنهايي مي توانستند آدم را تا قهقرا ببرند . مي دانم خيلي ها احتمالا از اين سريال خوش شان نمي آيد ، اما اين را هم مي دانم كه خيلي ها تماشاي ش مي كردند و همين نشاني ميدهد كه « كيف انگليسي » چيزهايي دارد كه خوب هستند و ديدني . شما را نمي دانم ، اما من كه هلاك آن ديدارهاي « منصور اديبان » و « مستانه » هستم . اين ديدارها چيزي فراتر از يك سريال تلويزيوني بودند . در اين ديدارها آن چيزي شكل گرفت كه در ادبيات به آن مي گويند عشق ناكام . دوست داشتن در چشم اين عاشق و معشوق معلوم بود و خب ، اين اصلا چيز كم يا كوچكي نيست و بايد قدرش را دانست. خصوصا آن جا كه هر دو زخمي و كتك خورده از دالاني مي گذرند و چشم در چشم هم مي دوزند .كيفيت دل دادگي اين دو و به هم نرسيدن شان در نهايت هم مزيد بر علت ست تا آن را بيش تر دوست داشته باشم . نمي دانم اين عاشقانه ي آرام و تلخ را چرا انتشارات « سروش » منتشر نمي كند . بعضي روزها مثل امروزكه دل م هواي اين سريال را مي كند به موسيقي دل انگيز « فرهاد فخرالديني » دل خوش مي كنم كه غنيمتي ست براي يادآوري لحظه هايي درخشان از دل دادگي ...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

خانه ي نمره ي دويست و بيست و يك كوچه ي بايكر ...



نمونه ي اول :

« دو روز بعد برحسب وعده به نزد « شرلوك هومز » رفتم و به اتفاق يكديگر به كوچه « بايكر » رفتيم و به خانه نمره دويست و بيست و يك رفته و آنجا را رسيدگي نموديم و از همه جهت خانه مناسبي ديديم كه مشتمل بر سه اطاق بود با توابع آن ازقبيل مطبخ ، خلا و غيره و در همان روز من اسباب خودم را بدانجا نقل نمودم و « هومز » نيز چنين كرد و هر يك ازما اسباب را در اطاقي ريخته ، اطاق سيم را از براي نشستن و پذيرايي مهمان هر دو گذاشتيم . »

از : « پليس لندن » ، مؤلف « گونان دويلي » ، ترجمه « عبدالحسين ميرزا » ، 1322 هجري قمري

نمونه ي دوم :

« روز بعد ، طبق قراري كه « هولمز » گذاشته بود ، همديگر را ملاقات كرديم و از خانه شماره 221 ب خيابان بيكر ، كه او در اولين ديدارمان صحبت اش را كرده بود ، بازديد به عمل آورديم . اين خانه اجاره اي عبارت بود از دو اتاق خواب راحت و يك اتاق نشيمن بزرگ و دلباز با اثاث دلپذير كه روشنايي اش از طريق دو پنجره بزرگ تامين مي شد . اين خانه به قدري از هر نظر مطلوب بود و اجاره اش ، وقتي بين ما دو نفر تقسيم مي شد ، به اندازه اي مناسب بود كه معامله درجا فيصله يافت و فورا آن را اجاره كرديم . من همان روز عصر وسايلم را از هتل به آن جا منتقل كردم و صبح روز بعد هم « شرلوك هولمز » با چندين جعبه و چمدان از راه رسيد . »

از : « اتود در قرمز لاكي » ، نوشته « آرتور كانن دويل » ، ترجمه « مژده دقيقي » ، 1380 شمسي

توضيح : « عبدالحسين ميرزا » مترجم پركار دوران قاجار اين كتاب را از زبان عربي به فارسي ترجمه كرده بود . حذف ها و اضافاتي كه نسبت به ترجمه ي تازه كه از اصل انگليسي برگردانيده شده به چشم مي آيد ، دليلي جز اين ندارد !



  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

يك حادثه ي دراماتيك ...


« افشاگر » كار درخشان « مايكل مان » ( براساس فيلم نامه يي از خود او و اريك راث ) نمونه ي خوبي ست كه نشان مي دهد مي شود يك حادثه را دراماتيزه كرد و از آن يك فيلم درخشان بيرون آورد . فيلم ، البته در قياس با « مخمصه » ( كار قبلي مان ) آن قدرها كه بايد مورد استقبال قرار نگرفت . اما واقعيت اين ست كه « افشاگر » از « مخمصه » هيچ چيزي كم ندارد و تنها مساله ي موجود اين ست كه شكل داستان گويي ش با آن يكي فيلم فرق مي كند و طبيعي ست كه آدم هاي ش هم متفاوت باشند . در عين حال اين هم هست كه « مان » در اين سه فيلم آخرش ( و البته بعضي فيلم هاي قديم ترش ) به آدم هايي مي پردازد كه حرفه يي هستند ، حالا يا مثل « مخمصه » دزد و پليس حرفه يي ند ، يا مثل « افشاگر » به يك دانشمند و يك خبرنگار حرفه يي مي پردازد و يا مثل « علي » برشي از زندگي يك بوكسور حرفه يي را دست مايه ي داستان ش مي كند . نسخه ي « افشاگر » ي كه امروز از شبكه ي يك سيما پخش شد ، البته و مسلما كامل نبود . از سكانس افتتاحيه ي درخشان فيلم كه در لبنان مي گذرد و ديدار « برگمن » ( ال پاچينو ) با يك رهبر حزب الله لبنان هم خبري نبود و باز هم طبيعي ست كه آن موسيقي درخشان را كه با دف اجرا شده نشنيده باشيم . خيلي چيزهاي ديگر هست كه در اين نسخه نبود ، اما ايرادي ندارد ، همين هم غنيمت ست . يادم ست يك بار كه با « بهروز افخمي » در دفتر « نقد سينما » نشسته بودم براي م توضيح داد كه تصويرهاي فيلم به شدت زير نفوذ تصويرهاي روي جلد مجله ي « لايف » هستند . « افخمي » مي گفت فيلم را بايد روي پرده ديد و فهميد چه تصويرهاي درخشاني دارد و حق هم با او بود . وقتي « افشاگر » را روي پرده ي تالار كوچك حوزه ي هنري ديدم ، تازه فهميدم قضيه چيست . راست ش پخش « افشاگر » از شبكه ي يك ، دل م را حسابي سوزاند كه چرا فيلم را فقط يك بار روي پرده ديده م . مطمئن م كه اگر دوباره فرصتي براي ديدن ش باشد آن را از دست نمي دهم . شما را نمي دانم ...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ فروردین ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

وقتي بيلي وايلدر مرد ...


« بيلي وايلدر » را نمي دانم چه قدر مي شناسيد و كدام فيلم هاي ش را ديده ييد . اگر فيلمي از او ديده ييد كه خوش به حال تان و لابد كلي كيف كرده ييد ؛ اما اگر تا حالا فيلمي از او نديده ييد با عرض تاسف بايد بگويم كه نيمي از عمرتان بر فناست . « وايلدر » يكي از آخرين بازمانده هاي دوره ي طلايي هاليوود بود كه خيلي دل ش مي خواست صد ساله شود ، اما از آن جا كه دنيا هميشه بر مدار آدم ها نمي گردد او هم صد سالگي ش را نديد . تازه با نود و چند سال سن ، به جاي آن كه مثل هم سن و سال هاي ش سكته هاي گوناگون كند ، سينه پهلو كرد و مرد . اگر با دنياي او و سينمايي كه دوست داشت آشنا باشيد مي بينيد كه مرگ او در عين تاسف برانگيز بودن ، بامزه هم هست . نمي دانم چرا تا سال ها اين فيلم ساز درجه ي يك را توي ايران تحويل نمي گرفتند و حرف و حديث زيادي درباره ش نبود . درست به عكس « هيچكاك » و « فورد » و « فلليني » و « برگمن » و « برسون » خيلي هاي ديگر . ما هم به همين ساخته بوديم و حرفي نمي زديم تا اين كه كتاب مستطاب « گفت و گو با بيلي وايلدر » را كه دست پخت خوش مزه يي از « كمرون كروو» كارگردان خوش سليقه ي امريكايي بود ، خانم « گلي امامي » با نثر فوق العاده شان ترجمه كردند و چاپ شد . ما داشتيم خواب مي ديديم ؟ اما انگار خواب نبود . بهترين كتاب سينمايي سال 80 همين كتاب بود . همان وقت يادداشتي در « همشهري ماه » نوشتم و گفتم كه كتاب چه چيزهايي دارد و تا چه اندازه عالي ست و يك جاهايي اصلا از كتاب هاي مشابه ش مثل « سينما به روايت هيچكاك » ( با ترجمه ي فوق العاده ي پرويز دوايي ) بالاتر مي ايستد . كتاب ، قبل از مرگ « وايلدر » در آمد و بعد از مرگ او حسابي ارج و قرب پيدا كرد . بعد از اين بود كه همه ي مجله هاي سينمايي پرونده هايي درباره ي او چاپ كردند . البته « دنياي تصوير » چند سال قبل ش اين كار را كرده بود . به هر حال آن قدر درباره ي اين مرد شوخ طبع و سينماي دل پذيرش در اين يك سال نوشته ند كه هر حرفي تكراري ست . به جاي همه ي اين ها اما مي شود رفت سروقت شماره ي تازه ي ماهنامه ي « فيلم نگار » و فيلم نامه ي « سانست بلوار » را با ترجمه ي دل انگيز خانم « گلي امامي » خواند و كيف كرد . اين يكي از بهترين هديه هايي ست كه مي توانيد به خودتان بدهيد . كاش باقي فيلم نامه هاي استاد هم يكي يكي ترجمه مي شد . آن وقت من يكي كه جشن مي گرفتم . شما را نمي دانم !


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

تنهايی کارآگاه مارلو ...


فيلم « مارلو » را نديده م . كارگردان ش « پل بوگارت » ست و « جيمز گاردنر » نقش « فيليپ مارلو » را بازي مي كند . همه ي اين چيزها را مي دانم ؛ اما فيلم را پيدا نكردم . به جاي ش دوباره رفتم سراغ « خواهركوچيكه » كه فيلم را براساس آن ساخته ند . رمان دل انگيز و خواندني « ريموند چندلر » كه بدجوري دل مي برد و داستان ش هم فوق العاده ست . داستان هاي « چندلر » را اگر خوانده باشيد مي دانيد كه كارآگاه برساخته ي او « فيليپ مارلو » يك آدم عادي ست ، شايد مثل « سم اسپيد » كه در « شاهين مالت » ( نوشته ي : دشيل همت ) درگير يك ماجراي غريب مي شود . اما « مارلو » يك تفاوت عمده با باقي كارآگاه ها دارد كه حسابي جذاب ش مي كند . اين آدم صاف و ساده از شغل خودش راضي نيست ، زياد مي نوشد ، تنها هم هست و بدزباني هم مي كند . اين چيزها با يك جهان بيني غريب كه فقط از ذهن او در مي آيد تركيب دل انگيزي را ساخته ست . جاهايي از داستان وقتي تنهايي او شدت مي گيرد ، عكس العمل هاي ش به شدت جذاب مي شود . چه آن جايي كه مثلا زل مي زند به تلفن سياه روي ميزش و غصه مي خورد كه چرا زنگ نمي زند و چه آن جايي كه بعد از ديدن خانم هنرپيشه ي خوش بر و رو به سينما مي رود و فيلمي را تماشا مي كند كه او در آن بازي كرده ست . « مارلو » همان آدمي ست كه بايد باشد ، به موقع مي خندد و به موقع با خودش خلوت مي كند و فكر مي كند دنيا چرا اين جوري ست و او وسط چنين دنيايي چه مي كند . اگر دل تان خواست درباره ي تنهايي بيش تر بدانيد يا اگر خواستيد سر از تنهايي يك كارآگاه در آوريد داستان هاي « مارلو » انتخاب خوبي هستند ...
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

درباره ي پنج برنده ي اسكار ...


• بهترين فيلم :‌‌‌‌ شيكاگو
يك كمدي موزيكال . فيلمي پر زرق و برق و تماشايي كه اداي دين ش به سينماي موزيكال ، اين ژانر فراموش شده ، به چشم مي آيد . حتا اگر تيتراژ را نديده باشيد معلوم ست كه فيلم اقتباسي ست از يك نمايش نامه و اصلا براي اجرا روي صحنه نوشته شده . اما و به رغم همه ي اين ها بازي هاي درخشان « ريچارد گير » اين بودايي هنرمند و « كاترين زيتا جونز » و « رنه زلوگر » جوري افسون تان مي كند كه حس مي كنيد به دهه ي سي پرتاب شده ييد و داريد در يك كاباره رقص ها و آوازهاي دل پذيري را گوش مي دهيد ...
• بهترين كارگردان : رومن پولانسكي
يك استاد . مردي با گذشته ي سينمايي درخشان . فيلم هايي كه هر كدام مايه ي آبروي يك ژانر مي توانند باشند . استاد خوب از آب درآوردن تلخي و البته بدبينانه به دنيا نگاه كردن . اما اين تلخي در « پيانيست » آن قدر كم رنگ ست و جاي ش را جوري به اميدواري داده كه مايه ي حيرت ست . اين بار او در فيلمي كه يك جور زندگي نامه ست ترجيح داده به جاي همه ي بدبيني ها به آينده يي نگاه كند كه مي تواند روشن باشد . آدم ها هم اين بار سياه نيستند ، حتا آلمان هاي اشغالگر . حالا استاد هفتاد ساله دنيا را مهربانانه تر مي بيند ...
• بهترين بازيگر مرد : ادرين برودي
فقط حيرت . يا چيزي به نام ناباوري . اين كشف « پولانسكي » بازي نمي كند ، معجزه مي كند . آن صورت كشيده ، آن بيني تيز و چشم هاي پر از اندوه حتا يك لحظه مجال مان نمي دهد كه او را « اشپيلمن » ندانيم . براي او كه قرار بوده نقش نوازنده يي چيره دست را بازي كند لابد و به نظر خيلي ها اين دست ها هستند كه بايد آشكار تر باشند . او اما نوازنده يي بدون پيانو ست و بايد غم پيانو نداشتن را يك جوري نشان دهد . اين ست كه چشم هاي ش به كار مي افتند و كاري مي كنند كارستان . « ادرين برودي » خود نقش ست ...
• بهترين بازيگر زن : نيكول كيدمن
يك لحظه هم شك نكنيد كه روح « ويرجينيا وولف » در تن « كيدمن » حلول كرده ، وگرنه چگونه مي شود نقش آن اعجوبه ي داستان نويسي را بازي كرد و موفق هم بود . در اين يك دو ساله و بعد از بازي درخشان « كيدمن » در « ديگران » اين قدم ديگري رو به جلو ست . يك پله ي ديگر رو به موفقيتي افسانه يي . زندگي « وولف » را اگر خوانده باشد و اگر « خانم دالووي » را حتا ورق زده باشيد مي بينيد كه « كيدمن » چگونه استادانه از پس نقشي سنگين برآمده ، حتا با آن بيني مصنوعي كه ظاهر او را به شدت تغيير داده ست ...
• بهترين فيلم مستند : بولينگ براي كلمباين
مي شد حدس زد . اصلا بايد حدس مي زديم كه سلسله ي افتخارهاي « مايكل مور » با اين جايزه كامل مي شود . اين مستند افشاگرانه بي آن كه حتا لحظه يي محافظه كار شود ، بي وقفه ضربه هاي ش را وارد مي كند . همه ي تاريخ امريكا همين مستند تكان دهنده ست . سندي درباره ي اين كه خشونت چگونه در رگ هاي امريكايي ها جاري ست و چگونه آن ها از زير همه چيز شانه خالي مي كنند . حضور خود « مور » در فيلم هم به شدت جذاب ست . مردي مزاحم كه نمي گذارد آدم ها قسر در بروند . او براي همين مستندش را ساخته ...


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ فروردین ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

شايد حرف آخر ...


• ليلو و استيچ
«ليلو و استيچ» براي كمپاني «ديزني» يك موفقيت اساسي به حساب مي آيد. بعد از همه ي شكست هايي كه كارتون هاي اين كمپاني خوردند و بعد از شكست سختي كه «ديزني» با اكران «شرك» (محصول دريم وركس) خورد«ليلوواستيچ» يك شروع تازه براي آن ها ست. دوستي يك بيگانه ي فضايي كه شايد يك سگ آبي باشد با دختري زميني، تركيب دل انگيزي ساخته ست. جنب و جوش آن ها در كنار آوازهاي «الويس پريسلي» فقيد به مذاق خيلي ها خوش آمد و دوباره به «ديزني» دل بستند. كسي چه مي داند، شايد روزي در كنار همه ي كارتون هاي رايانه اي، كارتون هاي دستي آن ها جذاب تر و چشم نوازتر باشد. . .

• مرد بدون گذشته
«مرد بدون گذشته» كه جايزه ي بزرگ جشنواره ي كن 2002 را به دست آورد، در كارنامه ي «آكي كوريسماكي» فيلم مهمي ست. داستان مردي كه بر اثر ضرباتي كه به سرش مي خورد همه چيز را فراموش مي كند و مجبور مي شود همه ي چيزهايي را كه به زندگي مربوط مي شود دوباره و از نو ياد بگيرد. كار كردن، زندگي كردن و مهم تر از همه دل بستن. او حتا زماني كه مي فهمد كه كي بوده و چه كاره بوده، به زندگي تازه اش اميد مي بندد و آن زندگي قبلي را رسما كنار مي گذارد. فضاي فيلم سرد است، درست مثل فنلاند كه فيلم در آن اتفاق مي افتد اما اين سردي لازمه فيلم ست. اگر دوست داريد حرف هاي بزرگ را ببينيد اين فيلم را تماشا كنيد. . .

• مرد عنكبوتي
«مرد عنكبوتي» ساخته ي«سام ريمي» اثر دل انگيزي بود كه خيلي ها به آن بد و بي راه گفتند و بعضي مثل «كايه دوسينما» تصويرش را روي جلد چاپ كردند. آن ها كه مخالف فيلم بودند مي گفتند چيزي جز يك سرگرمي نيست و موافقان بحث مي كردند كه سينما هم قرار نيست چيزي جز سرگرمي باشد. جالب اين بود كه همه ي بحث هاي نظري درباره ي ماهيت سينما در حين اكران چنين فيلمي بالا گرفت و البته به نتيجه يي هم نرسيد. «مرد عنكبوتي» ساده تر از آن بود كه درباره ش حرف هاي بزرگ بزنند و همين هم مردم را واداشت تا به ديدن اش بروند و كاري كنند كه ركورد فروش ش تاريخي شود. وقتي تماشاگران فيلم را مي پسندند منتقدان چه كاره اند...

• منگ عشق
«منگ عشق» كار آخر «پل تامس اندرسن» همان فيلم روح نوازي ست كه مي توان از سازنده ي«مگنوليا» توقع داشت. همه ي آن هايي كه «شب هاي بوگي» را ديده بودند و از ديدن «مگنوليا» شگفت زده شده بودند، از ديدن «منگ عشق» هم لذت بردند. «آدام سندلر» را در نقش «بري ايگان» باور كردند و فكر كردند او همان آدم عجيب و غريب و صاف و ساده اي ست كه در دنياي شخصي خودش زندگي مي كند و دنياي واقعي فقط هاله يي است دور دنياي ذهني او. فيلم تازه ي«اندرسن» را نمي شود پيش بيني كرد، بايد آن را ديد و احساس كرد. «منگ عشق» را بايد چند سال بعد دوباره ارزيابي كرد...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

دست پخت هاي مختلف ...


• دار و دسته هاي نيويوركي
«دارودسته هاي نيويوركي» . چه توقعي بايد از يك استاد مسلم سينما داشت؟ «مارتين اسكورسيزي» يكي از آن استادهايي ست كه مي توان ازشان فقط انتظار فيلم هاي درخشان داشت. تازه ترين كار او كه بعد از بيست وپنج سال بالاخره موفق شد آن را بسازد، چكيده ي همه آن چيزهايي ست كه استاد در كارهاي قبلي اش به آن ها پرداخته بود. فيلم، يك شعار تبليغاتي داشت كه كليد درك فيلم به حساب مي آيد : آمريكا در خيابان ها متولد شد. «دارودسته هاي نيويوركي» توضيح همين نكته ست كه چگونه آمريكايي ها آمريكايي شدند و چه شد كه فرهنگ شان اين گونه شكل گرفت. فيلم تازه ي استاد يك شاهكار ست...

• ساعت ها
«ساعت ها» يكي از شگفتي هاي سال بود. بسيار پيش تر از آن كه داستان فيلم را بدانيم يا نام «استيون دالدري» (به رغم فيلم بيلي اليوت) عطش مان را براي ديدن زياد كند، حضور سه ستاره ي زن يعني «نيكول كيدمن»، «مريل استريپ» و «جولين مور»، وادارمان مي كرد كه فيلم را تماشا كنيم. ديدن فيلم، بدون هيچ پيش فرضي واقعا لذت بخش بود. اگر «ويرجينيا وولف» را بشناسيد و اگر «خانم دالووي» را خوانده باشيد، لذتي كه از فيلم مي بريد دو چندان مي شود. فيلم، سه داستان موازي دارد، درباره ي سه زن كه يكي شان «وولف» است در دوراني كه «خانم دالووي» را خلق مي كرد. «ساعت ها» يكي از بهترين فيلم هاي روزگار ماست...

• گزارش اقليت
«گزارش اقليت» دست پخت يك استاد ست. «استيون اسپيلبرگ» پس از اين همه سال فيلمسازي، آن قدر بلد ست كه داستان خيالي اش را در قالب يك فيلم نوآر درخشان و انديشمندانه بسازد. كارآگاه «جان اندرتن» كه كارش پيشگيري از جنايت ست، يك دفعه در دام بلايي مي افتد كه بايد خودش را از آن برهاند. «گزارش اقليت» اثري در مذمت علم هم هست، اين كه علم هرقدر پيش رود به نفع ما نيست، علم يك زهر ست كه پادزهري لازم دارد تا جلويش بايستد. همه ي آن اتفاق هاي تلخ بايد مي افتاد تا «اندرتن» بفهمد زندگي بازي خطرناكي ست. لحن فيلسوف وار «اسپيلبرگ» در فيلم دل انگيزش ديدني است. . .


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

اميد به آينده و باقي قضايا ...


• پايان هاليوودي
«پايان هاليوودي» فيلم افتتاحيه ي جشنواره ي كن 2002 ، شروع تازه يي براي «وودي الن» به حساب نمي آيد، فيلمي در مذمت تهيه كنندگان هاليوودي و نيز درباره ي اين كه هنوز هنرمنداني در هاليوود پيدا مي شوند كه حرف حساب سرشان مي شود و دوست دارند كار كنند. فيلم اما به رغم اين چيزها فقط مهم است، وگرنه فيلم ماندگاري نيست. حرف هايي كه «الن» در فيلم مي زند نيش هايي هستند، اروپايي پسند. خود «الن» درباره ي نيش و كنايه هاي فيلم گفت فرانسوي ها فكر مي كنند او روشنفكر ست چون عينك مي زند و فيلم هايش را هم همه دوست ندارند و نمي فهمند. با اين همه، «الن» را نمي شود دوست نداشت . هر چيزي را او كه مي سازد بايد ديد. . .

• پيانيست
«پيانيست» همان چيزي ست كه بايد از يك استاد توقع داشت. «رومن پولانسكي» هفتاد ساله هم نخل طلاي كن را به دست آورد و هم از جوايز «سزار» و «بافتا» بي نصيب نماند. فيلم درخشان او در كلي ترين شكل ش درباره ي يك هنرمند ست كه مي ماند چون بايد بماند. استاد هفتاد ساله همه ي آن سياهي ها و بدبيني ها را كنار گذاشت و فيلمي ساخت در ستايش اميد. «پيانيست» شايد داستان زندگي «اشپيلمن» باشد اما داستان همه ي هنرمندهايي هم هست كه با ماندن شان اميد مي دهند، داستان خود استاد هم هست كه به رغم همه ي سال هاي سياهي كه پشت سر گذاشته، هنوز به آينده اميدوار است...

•جنگ هاي ستاره يي
«حمله ي همسان ها» را اگر دوست داريد دليل اش اين ست كه شيفته ي كارهاي «جورج لوكاس» هستيد وگرنه لابد دوست نداريد داستان هاي خيالي را تماشا كنيد. «حمله ي همسان ها» بسيار سرزنده تر، كامل تر و به لحاظ بصري قوي تر از «تهديد شبح» يعني قسمت قبلي بود. «جنگ هاي ستاره يي» رسما درباره ي اين بحث مي كند كه يك جمهوري چگونه مي تواند رو به شرارت و بدي بياورد و اين قسمت دوم قرار است تكليف ش را روشن كند كه بدها چه كساني هستند و بدي شان چيست. «حمله ي همسان ها» فقط سرگرمي نيست، تاملي است درباره ي مفاهيمي كه ظاهرشان گاهي هراس آور مي شود. «جورج لوكاس» يك انديشمند واقعي است. . .

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ فروردین ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

طعم تلخ ...


• ايت مايل
«ايت مايل» به چند دليل فيلمي بود كه خيلي ها انتظارش را مي كشيدند، اول اين كه ستاره ي موسيقي رپ «امينم» در آن بازي مي كرد، دوم اين كه فيلم درباره ي زندگي يك ستاره ي رپ بود كه مي خواست ثابت كند چيزي از سياه ها كم ندارد و سوم «كرتيس هنسن» كارگردان خوش قريحه يي كه «محرمانه لس آنجلس» و «اعجوبه ها»يش (با موسيقي جادويي باب ديلن) ما را ذوق زده كرده بود. به همين دلايل چشم به راه «ايت مايل» مانديم. نام فيلم به محدوده يي برمي گشت كه آن ستاره در آن زندگي مي كرد و در عين حال به قول كارگردانش همان حد و حدودي بود كه آدم ها براي خودشان متصور مي شوند، يك جور حد و مرز ذهني كه حتا آدم ها را از هم جدا مي كند. «ايت مايل» بدون موسيقي هاي سراسر اعتراض «امينم» اصلا به يادماندني نخواهد بود. . .

• بولينگ براي كلمباين
«بولينگ براي كلمباين» را بار اول در جشنواره ي كن 2002 شناختيم. جذاب تر از نام فيلم اما «مايكل مور» بود. مرد چاق و گنده يي كه مي كوشيد خود را انديشمند نشان دهد. آقاي كارگردان چه در ايام كن و چه پس از آن بارها «جورج بوش» و سياست هاي او را زير سوال برد. او در فيلم اش هم كه مستندي جذاب و ديدني است فاتحه ي آمريكا را رسما مي خواند. خشونتي كه او نشان مي دهد و سرچشمه هايي كه دنبال شان مي گردد گسترده تر از آن است كه با يك فيلم پرونده اش ختم شود. فيلم «مور» فقط تذكري بود كه يادمان نرود آمريكايي ها چه قدر خشن و بي روح اند. . .

• بي خوابي
«بي خوابي» به يك معنا شگفتي سال بود. دوست داران فيلم نوآر سال ها بود كه حسرت به دل مانده بودند تا يك كارگردان فيلمي كلاسيك بسازد. براي خيلي ها اداي دين هاي كارگردان هاي ديگر و تغييراتي كه در ساختمان نوآر مي دادند قابل درك نبود، اين شد كه «بي خوابي» كار سوم «كريستوفر نولان» به مذاق همه خوش آمد و از ديدن اش كسي ناراضي برنگشت. داستان موش و گربه فيلم جاهايي آن قدر نفس گير مي شد كه تماشاگر از جا تكان نمي خورد. اين فيلم كلاسيك درباره ي تقاص پس دادن، واجد همه ي آن چيزهايي بود كه تماشاگران حرفه اي مي خواستند. طعم تلخ مرگ كارآگاه دورمر هنوز زير دندان مان مانده است. . .
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ فروردین ۱۳۸٢
برچسب‌ها :