شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

بيا درباره ش حرف نزنيم...

 

...خيلي وقت‌ست كه نسبت به هرچيزي كه ديگران تبليغ مي‌كنند برايش، شك مي‌كنم.چيزي نمي‌گويم، فقط شك مي‌كنم.گفتن خيلي چيزها فايده‌يي ندارد، بخصوص چيزهايي كه جماعتي پسنديده باشند و يك‌صدا تحسين‌ش كرده باشند.هر حرفي كه خلاف نظر جمع باشد، لابد مي‌شود نشانه‌ي ناداني و چوبي ناگهان فرود مي‌آيد روي سر.اين‌ست كه وقتي «داگ‌ويل» را ديدم، سعي كردم موضع نگيرم.فقط بنشينم و لذت ببرم ازش.حتما «چيز»ي هست كه اين همه آدم درباره‌ش نوشته‌ند.اما نه بار اول و نه در ديدار بعدي آن «چيز» پيدا نشد، يا دست‌كم من پيدايش نكردم.«داگ‌ويل» البته فيلم بدي نيست، خيلي از بهتر از بعضي‌ چيزهاست كه در اين يكي دو سال ساخته شده‌ند.اين به جاي خود محفوظ، اما آن شيفتگي و ستايش جمعي ريشه در چي دارد؟از كجا آمده؟

من فيلم‌هايي را مي‌پسندم كه داستان تعريف كنند، و درضمن اين داستان را خوب تعريف كنند.از فيلم‌هايي هم ادا و اصول درآورند و كله‌معلق بزنند و هوار بكشند و دست‌آخر بي‌موقع و بي‌جا تمام شوند هم خوش‌م نمي‌آيد.«داگ‌ويل» فيلم داستان‌گويي‌ست و «فن‌ تري‌يه» هم داستان‌گوي خوبي‌ست، هرچند هيچ‌وقت از «شكستن امواج»ش خيلي خوش‌م نيامد و «رقصنده در تاريكي» را هم به‌رغم اين‌كه آدمي احساساتي هستم پسند نكردم و هنوز هم «اروپا» را بيش‌تر از اين فيلم‌ها دوست دارم.اما «داگ‌ويل» كجاي اين ماجراست؟

«داگ‌ويل» قطعا يك تئاتر است كه فيلم شده.البته هيچ‌كس نگفته كه فيلم شدن يك تئاتر خوب نيست، و تازه گاهي لازم‌ست كه فيلم‌ها از تئاترها اثر بگيرند.اما در مورد «داگ‌ويل» به نظرم قضيه شورتر از اين حرف‌هاست، چون فن تري‌يه عزيز قيد همه‌چي را زده و خيلي تئاتري به سينما نگاه كرده.البته خود او گفته كه فيلم‌ش به خاطر كلوزآپ‌ها نمي‌تواند تئاتر باشد، و اين حرف قطعا فقط يك شوخي اروپايي‌ست، نه چيزي ديگر.بي‌در و پيكر بودن اين شهر (شهر سگ؟) عين صحنه تئاتر‌ست و آن سگي كه روي زمين تصويرش كشيده شده يك عنصر تئاتري.يك نقل‌قول قديمي هست كه مي‌گويد سينما يعني تصوير و حركت و اين‌جا در «داگ‌ويل»  چيزي خلاف آن‌را مي‌بينيم.من البته مخالفتي با فرارفتن از حد و مرزها ندارم (سندش، علاقه‌ي من‌ست به سينماي ژان لوك گدار) اما هر چيزي و هر حرفي را هم عادت نكرده‌م كه قبول كنم.

از بين فيلم‌هايي كه براساس يك تئاتر ساخته‌ شده‌ند، «مرگ و دوشيزه» ساخته «رومن پولانسكي» نمونه‌ي خيلي خوبي‌ست.نمايش‌نامه‌ي درخشان «آري‌يل دورفمان» چنان سينمايي مي‌شود كه اگر عنوان‌بندي اوليه را نديده باشيد، حتا حدس‌ش را هم نمي‌زنيد كه منبع اصلي يك نمايش‌نامه بوده.در «داگ‌ويل» هرچند چيزي به نام اقتباس وجود ندارد، اما كارگردان آن‌را به گونه‌يي ساخته كه مي‌توانيد آن‌را يك تئاتر بدانيد.ايرادي هم ندارد، يك تئاتر فيلم شده كه خوب هم ساخته شده.فقط همين و نه بيش‌تر.

اما اين هياهو و تعريف‌هاي پياپي از «داگ‌ويل» يك كمي شك‌برانگيزست.كه چي؟درست‌ست كه ساخته‌ي آخر فن‌ تري‌يه فيلم بدي‌ نيست، اما «حرف آخر سينما» هم نيست.اگر قرار باشد سينما حرف آخري داشته باشد كه بايد در آن‌را گل گرفت و رفت سراغ هنري ديگر.اما ايرادي ندارد، گيريم كه سينما حرف آخري هم داشته باشد، ولي در اين صورت اين حرف آخر با چه منطقي تعلق مي‌گيرد به يك فيلم تئاتري؟

من هم مثل خيلي‌هاي ديگر شيرفهم شده‌م كه «داگ‌ويل» سرشار‌ست از ارجاع‌ها و نشانه‌هايي كه راه مي‌برند به دنيايي ديگر، اما اين دنيا كجاست؟اكثر اين ارجاع‌ها (از نام خيابان الم گرفته تا تامس اديسن) متعلق‌ند به امريكا.جايي كه داگ‌ويل در آن‌جاست و آدم‌هايش بد هستند و دست از پا خطا مي‌كنند و ظالم هستند و خلاصه جانورهاي بي‌نظيري به حساب مي‌آيند.خب، پس ما چي؟چي به ما مي‌رسد اين وسط؟اين تلخي و تاريكي را كه قبلا توي فيلم‌هاي امريكايي ديده‌ييم، تازه بي‌پرده‌ترش را هم ديده‌ييم، نه اين‌جوري با حجب و حيا.

براي همين‌ست كه فكر مي‌كنم زيادي شلوغ‌ش كرده‌ند، همه‌ي آن مفاهيم عميق قبلا هم بيان شده (تازه اگر قبول كنيم و بپذيريم كه سينما بايد بيان‌گر باشد) و حرف تازه‌يي نيست كه اين فيلم براي بار اول زده باشد.حرف آخر سينما هم نيست، فيلم نسبتا خوبي‌ست كه يك چهره‌ي ديگر و درواقع يك بازي درخشان ديگر از «نيكول كيدمن» را نشان‌مان مي‌دهد، و خود اين اصلا چيز كمي نيست.

«داگ‌ويل» به هر دليلي (كه من البته نمي‌دانم اين دليل را) شده نقل محافل روشنفكري، و هركسي كه فيلم را زودتر ديده حرف بيش‌تري دارد براي گفتن.تازه بماند كه همه‌ي اين حرف‌ها همان‌هايي هستند كه چاپ شده‌ند و در دسترس‌ند.

فيلم ديدن وقتي بشود مايه‌ي پز دادن و فخر فروختن، واقعا چيز هول‌ناكي‌ست...

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ دی ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

در فضیلت یار...

 

 

یار خوش چیزی ست...

 

 

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ دی ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

يك تكه از يك نامه ...

 

...بعد پرسيده بودي كه چي شد اصلا و حالا اوضاع چه‌جوري‌ست و كلا كي به كي‌ست.

اول يك كمي عصبي شدم كه اين يكي نرفته و نرسيده چي مي‌پرسد و اين حرف‌ها را از كجا ياد گرفته و وقتي چيزي نشده اصلا و اوضاع همان‌جوري‌ست كه بوده و هيچ‌كي به هيچ‌كي نيست، حرف زدن چه فايده‌يي دارد.بعد يادم افتاد كه آن روز آخر كه داشتي از پله‌ها مي‌دويدي بالا و نزديك بود بيفتي و لابد سرت هم مي‌شكست گفتي يك‌روز كه يادم نباشد حال‌م را مي‌گيري و خيلي كارها مي‌كني كه حالا وقت گفتن‌ش نيست.ديشب كه خوابيده بودم، خواب‌م رفت سراغ تو كه داشتي روي پله‌هايي بلند بالا و پايين مي‌پريدي و حرف مي‌زدي و صدايت نمي‌رسيد.صبح كه پا شدم صدام بدجوري گرفته بود و درنمي‌آمد.آب‌جوش خوردم كه صاف شود كه نشد و بدتر شد و سوخت و حالا آب دهن‌م را كه پايين مي‌دهم بدجوري مي‌سوزد و واقعا مكافات بزرگي شده.

جات خالي همه‌ي فاميل رفته‌ند سفر و خانه خلوت‌ست و ساكت‌ست و توي اين سكوت راحت مي‌شود حرف زد و كتاب خواند و فيلم ديد و حرف‌هاي عاشقانه زد و عشق‌بازي كرد.پله‌هاي حياط توي همين چندروز پر از خاك شده‌ند و حوصله ندارم كه جارو دست بگيرم و خاك را بريزم جاي ديگري و فكر مي‌كنم حالا اين خاك‌ها يك هفته‌ي ديگر هم بمانند آب از آب تكان نمي‌خوررد.

خلاصه همه‌چي همان‌جوري‌ست كه بوده و هيچ‌چي عوض نشده و هيچ‌كي عاشق آن يكي نشده. حوصله‌ي نامه كه نداري و كلا از نوشتن و كاغذ و اين‌جور چيزها هم حال‌ت به هم مي‌خورد اما همه‌چي را كه نمي‌شود توي دل نگه داشت و نگفت.زنگ بزن، حالي بپرس و نامه‌يي بنويس...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ دی ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

وقتي از مدرس‌صادقي حرف مي‌زنيم، از كي حرف مي‌زنيم؟

 

نقل قول اول:

«...هرچه هست قصه‌هاي ويژه‌يي ست...قابل تامل ست.قابل بررسي ست.كار منتقد ادبي استخوان‌خردكرده ست‏، نه كار من كه صرفا از سر شوق خواستم...آثار سترگ او را كه كم‌تر خوانده شده و كم‌تر ديده شده معرفي كنم...»

نقل قول دوم:

«...بهانه‌يي شد تا دوتا از رمان‌هاي ايشان را بخوانم...متاسف شدم كه تا به حال به آثار اين نويسنده خيلي كم پرداخته شده...»

 

اين‌دوتا نقل‌قول را از شماره هفتم ماهنامه‌ي هفت آورده‌م.مجله‌يي كه رويش نوشته:ماهنامه فرهنگي هنري.نقل قول اول متعلق ست به كارگردان سينماي ايران آقاي «كيومرث پوراحمد» و دومي هم به سردبير هفت يعني جناب «مجيد اسلامي» تعلق دارد.قضيه ازين قرار ست كه پوراحمد درباره دو رمان نوشته‌ي «جعفر مدرس صادقي» يادداشتي نوشته و سردبير هم كار او را تاييد كرده.تا اين‌جا هيچ مشكلي نيست و من هم شخصا به خاطر آن‌كه صفحاتي از هفت به نويسنده مورد علاقه‌م اختصاص داده شده ممنون‌م.اما مساله از جايي شروع مي‌شود كه هر دو بزرگوار تاكيد مي‌كنند تا حالا (و قبل ازين شماره) چيزي از مدرس‌صادقي نخوانده‌ند و اين يك داستان كاملا باورنكردني ست.

مدرس‌صادقي داستان‌نويسي را قبل از انقلاب شروع كرده و داستان‌هايش را آن اوايل توي رودكي چاپ مي‌كرده، حالا آقاي اسلامي به كنار، اما آقاي پوراحمد در آن ‌سال‌ها رودكي نمي‌خوانده‌ند؟گيرم كه ايشان آن‌وقت‌ها با عوالم روشنفكري كاري نداشته‌ند، اما بعد از انقلاب چي؟مدرس‌صادقي به هرحال يكي از فعال‌ترين نويسنده‌هاي اين سال‌هاست.چندين رمان و مجموعه داستان‌كوتاه دارد كه اتفاقا بخش‌ اعظم‌شان هم وسيله‌ي «نشر مركز» چاپ شده‌ند، يعني يك انتشارات درجه‌يك مملكت كه كارش اصلا چاپ داستان‌هاي خوب ست اين‌كار را كرده.كارهاي دهه شصت او هم در انتشاراتي‌هايي چاپ شده كه در حوزه ادبيات معروف بوده‌ند.مثلا «اسپرك» و «نشر نقره» (كه مدير اين‌يكي محمدرضا اصلاني بود).پس طبيعي ست كه اگر كسي دنبال ادبيات بوده قطعا چشم‌ش به اين كتاب‌ها افتاده و دست‌كم يكي‌دوتاشان را ورق زده.

جعفر مدرس‌صادقي آدم كم‌حرفي ست.اين قبول، اما در دسترس ست.درست ست كه مثل نويسنده‌هاي ديگر جنجال نمي‌كند و كاري به سياست ندارد و بيانيه‌هاي ريز و درشت نمي‌دهد اما خيلي‌ها توي اين شهر بزرگ او را مي‌شناسند و مي‌دانند اين نويسنده كم‌سر و صدا بيش‌تر از خيلي‌هاي ديگر بلد ست.منتها به روي خودش نمي‌آورد.به‌نظرم اين‌چيزها اصلا برايش اهميتي ندارند.همين‌كه يك‌گوشه مي‌نشيند و داستان‌ش را مي‌نويسد و داستاني ترجمه مي‌كند برايش كافي ست.

بچه‌هاي زيادي را مي‌شناسم كه هرورقت به هم مي‌رسيم يكي از حرف‌هايمان داستان‌هاي مدرس‌صادقي ست.تكه‌هايي از داستان‌هاي او ورد زبان‌مان ست و گاهي اگر فرصت بشود درباره نثر پاكيزه او و فارسي‌نويسي درست‌ش حرف مي‌زنيم.ترجمه او از چندتايي از داستان‌هاي «ريموند كارور» و كلا ميني‌ماليست‌ها هم نور علي نور ست و ورد زبان همه آن‌هايي كه اين مكتب داستان را درست و حسابي فهميده‌ند.يعني ما با اين اوصاف از زمانه‌مان جلوتر بوده‌ييم؟

اگر فقط به مطبوعات بعد از دوم خرداد نگاهي بيندازيم مي‌بينيم كه جعفر مدرس‌صادقي چه حضور فعال و خوبي داشته و اصلا هم گمنام نيست.چه آن روزهايي كه در «نشاط» و «عصر آزادگان» ادبيات كهن را هفته‌يي يك‌بار معرفي مي‌كرد، چه موقعي كه راجع به كتاب‌هايش يادداشت چاپ مي‌شد و چه اين آخري‌ها كه در «همشهري ماه» دو صفحه مصاحبه كرد و حرف‌هايش را در كمال ادب و احترام زد.

اين‌كه يك‌روز آدمي را پيدا كنيم و كارهايش را بخوانيم و ذوق كنيم هيچ ايرادي ندارد.خيلي هم خوب ست.اما اين‌كه چون خودمان يكي را قبلا نشناخته‌ييم او را گمنام بدانيم خيلي بد ست.مدرس‌صادقي قطعا هيچ‌وقت اعتراض نمي‌كند كه چرا گفته‌ند به كارهاي او كم پرداخته شده، اما اين وظيفه همه‌ي ماست (ما كه توي اين‌ سال‌ها دربدر دنبال نسخه‌هاي قديمي كتاب‌هاي او گشته‌ييم.راستي آقاي پوراحمد، من نسخه‌يي از قسمت ديگران و ناكجا آباد و بالون مهتا را هم دارم!) كه سوال كنيم كه مسوولان و نويسندگان يك نشريه ادبي وقتي داستان‌هاي مدرس‌صادقي را تا حالا نخوانده‌ند، چه‌طوري به خودشان اجازه حرف زدن درباره ادبيات ايران را داده‌ند؟ (مثلا پرونده‌ها راجع به رضا قاسمي و زويا پيرزاد.راستي يادداشت مدرس‌صادقي را درباره‌ي رمان پيرزاد خوانده‌ييد؟يكي از بهترين يادداشت‌هايي ست كه راجع به رمان پيرزاد نوشته شده)

مقاله كيومرث پوراحمد و يادداشت مجيد اسلامي دو اعتراف تكان‌دهنده‌ند درباره يك نويسنده خوب.با عرض معذرت و در كمال احترام به اين دو نفر بايد خدمت‌شان عرض كنم، لزومي نداشت بعد از اين همه سال چنين اعترافي بكنند.مدرس‌صادقي رمان‌هاي خوب‌ش را در سال‌هايي نوشت كه هيچ كس (نه شما آقاي پوراحمد و نه شما آقاي اسلامي) به آن‌ها توجهي نكرد.

اعتراف هميشه خوب ست.آدم را سبك مي‌كند...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

جهنم همين‌جا ست عزيز دل‌م...

 

فيلم «معلم پيانو» ساخته‌ي «ميشائل هانكه» تلخ‌ترين فيلمي ست كه تا حالا ديده‌م (حتا از ماه‌تلخ، شاهكار رومن پولانسكي هم تلخ‌تر).جهنمي‌ترين و زجرآورترين فيلمي كه تصورش را مي‌توانيد بكنيد.اما درعين‌حال، يكي از بهترين فيلم‌هايي هم هست كه ديده‌م.لابد بين اين توصيف‌ها يك‌جور تناقض ديده مي‌شود (واقعا؟) اما واقعيت قضيه اين ست كه هيچ‌ توصيفي به‌نظرم نمي‌تواند حق مطالب را در مورد اين فيلم بيان كند.اين درست ست كه تلخي فيلم حسابي نابودم كرده (حتا حالا هم كه دارم اين را مي‌نويسم. تن‌م دارد مورمور مي‌شود) اما تلخ‌بودن اصلا دليل خوبي براي ناديده‌گرفتن يك فيلم خوب نيست.

فيلم هانكه در ساده‌ترين شكل‌ش راجع به آدمي سرخورده ست كه درس پيانو مي‌دهد و دل به شاگرد جوان‌ش مي‌بندد.اما به‌جاي آن‌كه مثل يك آدم سالم و درست، ابراز عشق كند، واكنش‌هايي سادومازوخيستيك از خودش بروز مي‌دهد و كار را سخت مي‌كند.اولين چيزي كه معلم پيانو را عجيب‌تر از فيلم‌هايي ازين دست مي‌كند (فيلم اين‌ريختي ديگري سراغ داريد؟) اين‌ ست كه شخصيت اصلي فيلم يك زن ست و زن بودن با توجه به چنين داستاني لابد كمي غريب و تكان‌دهنده خواهد بود.اين‌جور كه گفته‌ند هانكه فيلم را از روي رماني كه سال 1983 نوشته شده ساخته.خود اين مساله فقط تا همين حد مي‌تواند مورد توجه باشد كه اصولا در ادبيات‌داستاني راحت‌تر مي‌شود به موضوعاتي ازين دست پرداخت و از آن‌جا كه لحن نوشته مي‌تواند طروات و تازگي بخصوصي داشته باشد، مي‌شود نتيجه گرفت كه خود رمان هم بايد چيز جذابي باشد.

خب، همه‌ي اين‌ها را گفتم تا برسم به اين‌كه هانكه در فيلم ش به يك آزمايش بزرگ دست مي‌زند.معلم پيانو قطعا يك‌جور فيلم آسيب‌شناسانه ست كه ترجيح مي‌دهد جنسيت و مسائل آن‌را مورد بررسي قرار دهد.چنين چيزهايي وقتي قرار باشد در سينما مطرح شوند احتمالا راه به جايي نمي‌برند اما فقط يك نگاه سينمايي و البته اخلاق‌مدار ست كه مسير پيش‌رو را نشان مي‌دهد.فيلم هانكه، فيلم اخلاق‌مداري ست.هيچ صحنه‌ي برهنه‌يي ندارد (جز يك‌جا كه ايزابل اوپر فيلمي هرزه را تماشا مي‌كند) و به‌جاي همه‌ي اين‌ها سعي مي‌كند حرف‌ها و حركت‌هايي را نشان دهد كه از هر رابطه‌يي منزجر شويد. شايد بعد از تماشاي اين فيلم از خودتان بپرسيد كه دل‌بستگي از اين نوع اصلا ارزش دارد؟جوب دادن به اين سؤال يك‌كمي سخت ست و به‌نظرم بهتر ست از خيرش بگذريم.

جي.هوبرمن در نقدي كه همان‌موقع اكران فيلم نوشته بود گفته بود كه معلم پيانو اصولا هجويه‌يي ست درباب تمدن و نارضايتي‌هاي آن.بعد هم گفته بود كه وقتي هانكه موسيقي كلاسيك را به عنوان عالي‌ترين قالب فرهنگي به هجو مي‌كشد بايد از بايت اين قضيه مطمئن شويم. ظاهر فيلم خيلي سرد ست، درست مثل رفتار پروفسور اريكا كوهرت.اما در پس اين سرما بايد گشت و به دنبال نقطه‌يي و جايي گشت كه گرما بيرون مي‌زند و درنهايت هم يخ خانم‌معلم را آب مي‌كند.زندگي يك‌نواخت و آزاردهنده‌ي اريكا يك‌جايي بالاخره بايد به آخر برسد و خب، چه جايي بهتر از شروع رابطه‌ش با يك محصل پيانو.فكرش را بكنيد كه يك زن پا به سن گذاشته (هم‌سن خود اوپر براي مثال) كه هيچ تجربه‌يي در عشق ندارد و همه‌ي تصورش همان فيلم‌هاي هرزه‌يي ست كه بايد براي ديدن‌ش پول داد، دل ببندد به جوان تازه‌نفسي كه اول كار ست و شور و حرارت‌ش سر به فلك مي‌زند.قطعا و با چشم بسته هم حدس مي‌زنيد كه چه فاجعه‌يي به بار مي‌آيد.

زيادي شلوغ‌ش كردم، نه؟اما آدم كه هميشه فيلم درجه‌يكي پيدا نمي‌كند تا درباره‌ش حرف بزند.نمي‌خواهم ديدن فيلم معلم پيانو را همين‌جوري به‌تان پيشنهاد كنم.تلخي فيلم لابد براي همه قابل تحمل نيست.اما اگر هوس ديدن يك جهنم واقعي را توي همين دنيا داريد و به اعصاب‌تان مسلط هستيد، اين فيلم را تماشا كنيد.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

از شكلات شما متشكرم...

 

يك ضرب‌المثل هاليوودي هست كه مي‌گويد هيچ فيلمنامه‌اي يك داستان ندارد.

قدرمسلم در نگاه اول اين حرف عجيب و غريب به نظر مي‌رسد اما واقعيت اين است كه هيچ فيلم خوبي را پيدا نمي‌كنيد كه فقط يك داستان داشته باشد.از مثلا «ديوانه‌وار/فرانتيك» (رومن پولانسكي) گرفته تا «فارگو» (برادران كوئن) .هميشه يك داستان هست كه از ابتداي فيلم تماشايش مي‌كنيم تا برسيم به داستان اصلي و اين داستان اولي از يك جا به بعد كم‌كم فراموش مي‌شود.درواقع فيلمنامه‌نويس با زيركي تمام آن‌را به سايه مي‌برد و داستاني را كه فكر نمي‌كرده‌ايم آن‌قدرها مهم باشد پررنگ مي‌كند.خب،وقتي از همين ابتدا مي‌گوييم هيچ فيلم خوبي از اين قاعده مستثنا نيست لابد فيلم هوش‌رباي «از شكلات شما متشكرم»‌‌‌‌‌ ساخته «كلود شابرول» هم چنين فيلمي است. البته اين‌را هم مي‌دانيم كه فيلم از روي رمان فرانسوي معروفي اقتباس شده اما خود اين قضيه و اصلا تغييرات احتمالي فيلمنامه‌نويس در ساختار داستان باعث مي‌شود تا بيشتر به اين قضيه دو داستان علاقه‌مند شويم.يك مرور سريع نشان مي‌دهد كه داستان اول ماجراي مربوط به جابجاشدن «گيوم» و «ژان» در بيمارستان است.زمان اين ماجراي احتمالي هجده سال قبل است و حالا در نتيجه يك حرف بي‌مورد ژان تصميم مي‌گيرد كه ته و توي قضيه را در آورد و بفهمد كه آيا دختر واقعي «آندره پولانسكي» هست يا نه.اما داستان دوم كه سرو كله‌اش به تدريج پيدا مي‌شود قاتل بودن «ميكا» است و اين‌كه آيا او هشت سال قبل چيزي در ليوان شير همسر سابق پولانسكي ريخته يا نه.روند حوادث و نوع چيدن آن‌ها به گونه‌اي است كه تا پانزده دقيقه اول گمان مي‌كنيد كه فيلم اصلا قرار است داستان اين جابجايي احتمالي را روشن كند و نشان بدهد كدام بچه فرزند كدام پدر و مادر است اما از اين لحظه به بعد است كه شك و ترديدها راجع به ميكا شروع مي‌شوند.تا پايان فيلم هم هرچند درباره اين داستان اول حرف‌هايي به ميان مي‌آيد اما چندان مكثي رويش نمي‌شود.درواقع به نظر مي‌رسد هرازگاهي فيلمنامه‌نويس خواسته تا حواس تماشاگر را سر ببرد و اين داستان اولي درست موقعي كه داريم فكر مي‌كنيم ميكا چرا بايد دست به قتل بزند دوباره سرو كله‌اش پيدا مي‌شود...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ دی ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

یک ضرب المثل چینی این را می گوید...

 

...خب،این هم یک جورش ست.

آدم گاهی برمی گردد،گاهی که فکر می کند بهتر ست برگردد.لابد هرکاری حکمتی دارد.یک ضرب المثل چینی این را می گوید...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ دی ۱۳۸٢
برچسب‌ها :