شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

فراسوي نيك و بد:يادداشت‌هايي درباره بيل رو بكش ـ۲

 

«بيل رو بكش» چهارمين فيلم كوئنتين تارانتينو، فيلم ديده‌شده‌اي است.خيلي‌ها قبل از جشنواره آن را ديده‌اند و درباره‌اش هم يادداشت‌هاي ريز و درشت نوشته‌اند.بيل رو بكش از آن فيلم‌هايي است كه يا ازش خوشتان مي‌آيد و يا آن را نمي‌پسنديد.داستان فيلم، به‌نظر خيلي ساده و عادي مي‌آيد و انگار چيزي از اين آبكي‌تر وجود ندارد.اما فكرش را هم نكنيد كه با يك داستان آبكي طرفيد، مطمئن باشيد كه در قسمت دوم چنان رودست مي‌خوريد كه از همه حدس و گمان‌ها درباره اين كه تارانتينو فيلمي با داستان يك‌خطي ساخته، پشيمان مي‌شويد.درست است كه اين‌جا همه‌چيز عادي به‌نظر مي‌رسد، اما كمي دقت در ريزه‌كاري‌هايي كه فيلم روي آن‌ها بنا شده، چاره اصلي ما است.مثلا به اين فكر كرده‌ايد كه چه‌جوري در هواپيما، جايي براي شمشير تعبيه كرده‌اند، يا اين‌كه عروس/برايد چه‌جوري از آن بالا و داخل هواپيما، زمين را مي‌بيند.و لابد فكر نمي‌كنيد كه تارانتينو همين‌طوري و الكي اين‌چيزها را در فيلمش گنجانده است. بيل رو بكش، يك فيلم كاملا حماسي درباره دنياي قبل از مرگ است.درباره همه آن مفاهيمي كه دارند از يادها مي‌روند.درست است كه كلي فيلم شمشيربازي ديده‌ايم، اما موقعي كه شمشير دست‌ساز هاتوري هانزو در دست عروس مي‌درخشد، همان وقتي است كه بايد درباره فيلم جدي‌تر فكر كنيم.همه فيلم‌ها كه قرار نيست مفاهيم انساني را به‌صورت آشكار به تماشاگر حقنه كنند، تارانتينو هم كه فيلمسازي يادش نرفته، پس بهتر است صبر كنيم.كاش اين فيلم اجازه اكران بگيرد...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

قايق‌راني در درياي معلق ، يادداشتي از بهروز افخمي

 

اين يادداشت «بهروز افخمي» چند روز قبل، درست همان روزهايي كه «گاوخوني» در جشنواره اكران شد و جماعت منتقد بد و بيراه‌هايشان را نثار فيلم كردند، نوشته شد.افخمي يادداشتش را براي چاپ به ويژه‌نامه‌ي سينماشرق سپرد و در هفتمين شماره چاپ شد.منتها، مساله اين بود كه اين ويژه‌نامه تيراژش مثل خود روزنامه نبود و خيلي‌جاها توزيع نشد و اصلا روي اينترنت هم نرفت.حالا چرا؟.اين چرا بماند براي بعد.ديدم خيلي از آن‌هايي كه شايد ويژه‌نامه را نديده‌اند و شنيده‌اند كه از روي رمان جعفر مدرس‌صادقي فيلمي ساخته شده، بدشان نمي‌آيد كه اين يادداشت را هم بخوانند، ناسلامتي افخمي خيلي بهتر از خيلي‌هاي ديگر مي‌نويسد و داستان و ادبيات را مي‌شناسد...

 

**********************************

 

به جمع سينمايي‌نويس و منتقدي كه گاو‌خوني را ديده بودند نصيحت كردم كه در اظهارنظر عجله نكنند. گفتم كه اين داستان آرام و با تاخير اثر مي‌گذارد و اين البته يك امتياز نيست، اما خصوصيتي است كه بايد در نظر گرفته شود. كم‌طاقت‌ترين آنها (چنان كه انتظار مي‌رفت) حرفم را درك نكردند و اصرار داشتند كه همان‌جا بلند شوند و بي‌گدار به آب بزنند...

***

گمانم گوستاو فلوبر گفته كه: «افلاك خلق شده است تا كتابي به وجود آيد.» حتماً منظورش هر كتابي نبوده؛ ما مسلمان‌ها كه قرآن را داريم منظورش را خوب مي‌فهميم و مي‌فهميم كه بعضي از كتاب‌ها بزرگتر از زندگي هستند و دليل خلق آدم‌ و به وجود آمدن عالم‌اند. بعد از قرآن مثلاً ديوان حافظ را داريم. مي‌گويد:

آسمان كشتي ارباب هنر مي‌شكند

تكيه آن به كه بر اين بحر معلق نكنيم

و ناگهان مي‌فهميم كه اين آسمان وسيع سقف امن و اماني نيست بلكه اقيانوسي بي‌انتها است كه وارونه بالاي سرمان ايستاده و كشتي ارباب هنر را مي‌شكند چه رسد به قايق پوسيده ما. اما اگر هوشيارتر باشيم اين را هم مي‌فهميم كه آسمان از وقتي كه خلق شد تا لحظه‌اي كه اين بيت به وجود آمد منتظر بود تا حافظ وجودش را معنا كند و بيتي بسازد كه بزرگ‌تر از آسمان است و دليل آسمان است.

«گاو‌خوني» از بيست سال پيش كه درآمد تا امروز بيش از هفت هزار نسخه منتشر نشده و اگر فرض كنيم كه هر نسخه‌اش دو سه نفر خواننده داشته در تمام اين سال‌ها كمتر از بيست هزار نفر پيدايش كرده‌اند و خوانده‌اند. اين شعر بلند كه به نثري معصومانه و ظاهراً ساده درآمده حكايت ايران است و حكايت تنهايي كويري اين سرزمين پير و مستغني كه در خود فرو مي‌رود تا از خود فرا برود. اما «گاوخوني» مثل هر اثر هنري بزرگ ايراني از ايراني كه امروز مي‌بينيم بزرگتر است و دليل وجود ايران امروز است.

رمزي در كار است كه گاوخوني در اولين سال‌هاي انقلاب درآمد و انقلاب را معنا كرد و حكمتي هست كه گاوخوني در تمام اين سال‌ها ناشناخته‌ ماند. كتاب‌هاي حقيقي «مولف» ندارند. اصلاً مولف چيست؟ كتاب‌هاي حقيقي خودشان اراده مي‌كنند كه به دست چه كسي نوشته شوند و چه وقتي به دنيا بيايند، گاهي هم اراده مي‌كنند كه چندي پرده‌نشين باشند و ديرتر به بازار بروند. مگر «مرشد و مارگريتا» در دهه سي ميلادي نوشته نشد و بيست سال پنهان نماند تا وقت جاودانه‌ شدنش برسد؟

***

چند روز پيش براي اولين بار توي يك سالن نمايش خوب نشستم و گاوخوني را با خيال راحت در ميان تماشاگران واقعي ديدم. تماشاگران واقعي يعني همان‌ها كه سينما را احترام دارند و توي صف مي‌ايستند و پول مي‌دهند تا بتوانند فيلم تماشا كنند نه اينكه خودشان را به نمايش بگذارند. تماشاگران واقعي يعني همان‌ها كه حداقل انتظارشان سرگرم شدن است و اگر فيلمي پيدا كنند كه چيزي بيش از سرگرمي باشد حال مي‌كنند و حالشان را با رفيقشان توي پياده‌روي بعد از سينما قسمت مي‌كنند يا «هزار گونه سخن بر دهان و لب خاموش» تنها و از كناره مي‌روند. تماشاگران واقعي سرگرم تماشاي گاوخوني بودند و به موقع مي‌خنديدند و به وقتش حيرت مي‌كردند و ساكت مي‌شدند. ديدم كه فيلم تاثير مي‌گذارد و درگير مي‌كند. توي همين چند روز خيلي‌ها توي خيابان جلو آمدند و گفتند كه فيلم را بيش از يك بار ديده‌اند و دوست دارند باز هم ببينند. در ميان آنها حتي نوجوانان چهارده، پانزده ساله بودند كه از برق نگاهشان و صداقت كلامشان پيدا بود تعارف نمي‌كنند. يكي مي‌گفت اميدوارم همه جايزه‌ها را به اين فيلم بدهند به او گفتم ما فيلم را براي شما ساخته‌ايم و جايزه‌مان همين حال شماست. راستش اين است كه بعد از مشاهده عكس‌العمل تماشاگران گاوخوني احساس غرور مي‌كنم. اصلاً پررو شده‌ام و احساس مي‌كنم تقريباً هر فيلمي را كه بخواهم بسازم مي‌توانم. خدا به خير كند! بايد يادم نگه دارم كه اين داستان مال من نيست و من فقط آن را كارگرداني و مونتاژ كرده‌ام.

***

گاوخوني توي همين چند روز هزاران تماشاگر داشته و تا پايان جشنواره به تعداد همه مخاطبينش در بيست سال گذشته مخاطب جديد به دست مي‌آورد. خيلي‌ها رمان را هم گير آورده‌اند و خوانده‌اند. (يا دوباره خوانده‌اند) كم‌سوادهايي كه اداي آدم‌هاي باسواد را درمي‌آورند هم لازم مي‌دانند وانمود كنند كه گاوخوني را خوانده‌اند. من يكي را سراغ دارم كه از نثر بي‌ريخت و نامفهومش پيداست يك كتاب درست و حسابي نخوانده و يا هيچ كتابي را درست و حسابي نخوانده اما جايي نوشته كه ناراحت است از اينكه فيلم گاوخوني مغزش را به گند كشيده و رمان محبوبش را خراب كرده است. (يعني ما بايد باور كنيم كه رمان را از قديم و نديم خوانده بوده و دوست داشته است.) اين چيزها خوب است. وقتي حتي بي‌سوادهاي پرحرف لازم مي‌بينند بگويند داستان گاوخوني را خوانده‌اند و دوست دارند من خوشحال مي‌شوم.

***

ما گاوخوني را به سينما درآورديم و غير از اين هيچ‌چيز اهميت ندارد. من و گروه كوچكي كه همگي جوان‌تر از من هستند و عاشقانه زحمت كشيدند تا اين فيلم نامتصور ساخته شود، افتخار مي‌كنيم كه گاوخوني براي اينكه به سينما درآيد ما را انتخاب كرد.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

فراسوي نيك و بد : يادداشت‌هايي درباره بيل رو بكش _1

 

از اول شروع كنيم:«رابرت پريش» (كارگردان و تدوين گر) كتاب خاطراتي دارد كه پرويز دوايي، چند سال قبل آن را به نام «بچه‌سينما» ترجمه كرد.كاري به آن كتاب و خاطرات‌ش نداريم، اين عنوان همان چيزي است كه مي توانيم به «كوئنتين تارانتينو» نسبت دهيم.همان طور كه نمي شود آن را براي خيلي‌هاي ديگر به كار برد.خيلي از كارگردان ها ممكن است راه و روش فيلم‌سازي را خوب بلد باشند، اما لزوما فيلم‌سازهاي خوبي نيستند.

آن ها فقط بلدند كه كار را چه جوري پيش ببرند كه جايي از كار لنگ نزند و همه چيز مثلا سر جايش باشد.بين اين كارگردان ها و آن‌هايي مي شود عنوان بچه سينما را بهشان نسبت داد يك تفاوت عمده هست:بچه‌هاي سينما خوره‌هايي هستند كه فيلم ساختن را از روي فيلم‌هايي كه ديده اند، آموخته اند و چون كارشان فقط ديدن بوده، همه جور چيزي را تماشا كرده اند.بين همه فيلم‌هايي كه به هر دليلي ناشناس مي مانند هم گاهي فيلم‌هاي خوبي پيدا مي شوند.همه اين حرف و حديث ها كاملا به تارانتينو نزديك است.او هم به جاي آن كه دستياري كارگردان‌هاي كارچرخان را كرده باشد، فيلم‌هاي كارگردان‌هاي خوب را ديده و به خلاف تصور ما شيفتگي غريبي به فيلم‌هايي دارد كه عادي نيستند.تاكيدهاي هراز گاه او درباره فيلم‌هاي ژان لوك گدار و ابداعات غريبش در سينما ريشه در همين دارد.شايد شما هم اين شوخي را شنيده ايد كه مي گويند تارانتينو ايده اوليه ساختار فيلم درخشانش قصه‌هاي عامه‌پسند (پالپ فيكشن) را از روي فيلم‌هايي گرفته كه سر و ته‌شان معلوم نبوده.جدا از شوخي اما، به نظر مي رسد اين نابغه آمريكايي تنها كسي است كه آن حرف تاريخي گدار را جدي گرفت.گدار يك زماني گفته بود هر فيلم بايد اول و وسط و آخر داشته باشد، منتها نه با همين ترتيب و اگر دومين فيلم تارانتينو را (كه هم در كن برنده شد و هم از اسكار بي نصيب نماند) ديده باشيد، مي بينيد كه ريشه در همان حرف تاريخي دارد.

تارانتينو قبل از اين كه كارگردان شود، فيلم‌نامه نويس بود.فيلم‌نامه‌هاي درخشاني مي نوشت كه از دوره خودشان جلوتر بودند و حتما براي همين بود كه توني اسكات ترجيح داد پاياني را كه تارانتينو نوشته استفاده نكند و يك پايان تازه خلق كند.دعواي اليور استون و تارانتينو هم درباره فيلم‌نامه قاتلين بالفطره قطعا از همين جا ناشي مي شد.او جايي، و در مصاحبه اي گفته بود كه فيلم‌ساز شد، چون مي ديد كه فيلم‌نامه‌هايش درست درك نمي شوند، و حق هم با او بود.جاناتان رزنبام در يكي از ريويوهاي بلندش اشاره اي به تارانتينو مي كند و مي نويسد او اجازه مي دهد تا مديران ميرامكس در كارش دخالت (نظارت) كنند و اين اصلا خوب نيست.به خوبي يا بدي كاري نداريم، اما مسئله اين جا است كه او داستان گوي بزرگي است و اگر با مديران كنار مي آيد، دليلش اين است كه هميشه داستان‌هاي خوبي براي سينما دارد.

كار آخر او يعني بيل رو بكش كه امسال در جشنواره فيلم فجر به نمايش درآمد، داستاني بزرگ و به شدت سهل و ممتنع است.آن قدر عجيب است كه به نظر مي رسد داستان‌گوي ما رعايت هيچ قاعده‌اي را نكرده، اما واقعيت اين است كه او اين داستان را يك جور ديگر تعريف كرده.منطق داستان او را اگر به دست بياوريم، چاره كار آسان است و راحت تر مي شود سر از كار او درآورد.بيل رو بكش داستان ساده اي ندارد، هرچند در نگاه اول يك داستان واقعا عامه پسند (شايد از نوع كارتوني مثل هاچ، زنبور عسل) است، ولي با ديدن چندباره و پي بردن به آن منطق، اين راز هم گشوده مي شود.

درست همان طور كه داستان فيلم سطحي به نظر مي رسد، كارگرداني هم به چشم نمي آيد.اما واقعا اين همان چيزي نيست كه هست، اين همان چيزي است كه ما فكر مي كنيم.كارگرداني فيلم اگر به چشم نمي آيد، نشانه ديگري است از مهارت كارگردان و درواقع، كمي ساده انگاري است اگر فكر كنيم كارگرداني او رو به افول رفته است.توضيح اين كه منطق فيلم كدام است و از چه منظري بايد به آن نگاه كرد بماند براي يادداشتي ديگر.

عجالتا اين را داشته باشيد كه بيل رو بكش، يكي از همان فيلم‌هايي است كه تا يك كارگردان به مرحله مشخصي از پختگي نرسد، توانايي ساختنش را ندارد.درست است كه آن روال قبلي فيلم‌هاي تارانتينو را ندارد، اما فيلم سرخوش (و البته تلخ انديشي) است كه از مرگ و انديشه‌هاي پيش از مرگ مي گويد.طبيعي است كه چنين فيلم‌هايي و كارگردان‌هايي كه آن ها را مي سازند، مورد توجه آكادمي اسكار قرار نگيرد.در هاليوودي كه روزمرگي اش شهره خاص و عام است، هر حركت رو به جلو تحسين برانگيز نيست.پيش رفتن مرزي دارد و جلوتر از آن امكان ندارد.يا بايد مثل جماعت تكراري و روزمره باشيد، يا اين كه در قبال شما و فيلمتان سكوت مي كنند.

تارانتينو نيازي به جايزه‌هاي رنگارنگ ندارد، همين كه مي تواند فيلمي بسازد و صحنه ها و لحظه‌هايي از فيلم‌هاي مورد علاقه اش را با ديگران قسمت كند، كافي است.

يك ضرب المثل چيني مي گويد، آدم ها موقعي پشيمان مي شوند كه ديگر دير شده است...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

يكي از اهالي گرينستان ...

 

«آمريكايي آرام» ساخته فيليپ نويس (كه برنده سيمرغ بهترين فيلمنامه شد) فيلم دلپذير و جاوداني است كه ارزش و اعتبارش را كم‌كم و در طول سال‌ها به‌رخ مي‌كشد.اقتباس وفادار نويس از رمان معروف گراهام گرين (كه دو ترجمه فارسي از آن موجود است) سرشار از همه آن‌چيزهايي است كه مي‌تواند يك فيلم را صاحب ‌ارزش و يك لحن درست بكند.همه تلاش نويس و دو فيلمنامه‌نويسش آن بوده كه لحن كلي رمان را (كه طبعا نوشتاري است) به تصوير درآورند و در اين راه از هيچ‌چيز، حتي نريشن‌هايي كه از دل رمان بيرون آمده‌اند، غافل نشده‌اند.«آمريكايي آرام» صاحب چنان تشخصي است كه در سينماي اين سال‌ها كمتر ديده شده است.و اين‌ها، تازه غير از بازي درخشان مايكل كين است كه بي‌نظيرتر از هميشه است و در نقش تامس فاولر همه آن خصوصيت‌هاي متناقض انساني را به تماشا مي‌گذارد.اما فيلم نويس يك تفاوت عمده با رمان گرين دارد.استاد مسلم داستان‌نويسي هميشه براي تمثيل‌ها اعتباري ويژه قائل بود، آن‌قدر كه كم‌كم دنيايي خيالي (گرينستان/گرين‌لند) براي خود ساخت و حتي زماني كه از دنياي واقعي روايت مي‌كرد، چيزهايي از آن دنياي خيالي را به داستانش مي‌افزود.ولي نويس و فيلمنامه‌نويس‌هايش به‌جاي هر تاكيدي روي تمثيل‌ها، روي يك حادثه زميني (رابطه‌اي عاطفي ميان پايل، فاولر و فوئونگ) تاكيد كرده‌اند كه اتفاقا به نتيجه درستي هم رسيده است...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ بهمن ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

مي‌شود لطفا ساكت باشی ...

 

«چند تار مو» فيلم خوبي است.يك فيلم مدرن درباره زندگي شهري و درواقع، زندگي روزمره.با آدم‌هايي كه روزمرگي‌شان يك‌دفعه دستخوش قضيه اي مي‌شود و همه‌چيز به هم مي‌ريزد.فيلم دوم «ايرج كريمي» (منظورم طبعا دومين فيلم سينمايي‌اش است) به‌نوعي ادامه همان سينمايي است كه قبل‌تر در «از كنار هم مي‌گذريم» ديده‌ايم و درست همان‌طور كه خيلي‌ها از آن خوششان نيامد، اين يكي هم لابد براي بعضي‌ها قابل فهم نيست.مهم‌ترين چيزي كه در ديدار اول احتمالا نصيب تماشاگر مي‌شود، اين است كه از خودش سئوال مي‌كند پس داستان كي قرار است شروع شود و اين آدم‌ها كدام‌ يكي‌شان همان كسي است كه اصطلاحا بهش مي‌گويند قهرمان.اين مسئله اما موقع ديدن خيلي فيلم‌ها (كه فيلم كريمي هم جزوشان است) مايه دردسر مي‌شود و اصل دردسر از جايي شروع مي‌شود كه بفهميم (و درواقع، به خودمان بفهمانيم) اين فيلم قهرمان ندارد و در فيلم، دنبال قهرمان گشتن اصولا كار بيهوده‌اي است.پس، خيلي ساده بايد رفت سراغ اصل مطلب و اين اصل كه قرار است راجع بهش چيزي بنويسيم، شيوه‌اي است كه كريمي در اين فيلم (و البته فيلم قبلي‌اش) به كار برده و به نظرم، اتفاقا، جواب هم داده است.

شكل فيلم كريمي احتمالا ريشه‌اش در دو جا است:اول در همه فيلم‌هاي مدرني كه از دهه شصت ميلادي به بعد در اروپا ساخته شدند و دوم، در داستان‌هايي كه آمريكايي‌ها از دهه هفتاد ميلادي نوشتند (هرچند قبل‌تر از آن هم آدم‌هايي مثل همينگ‌وي بودند) و توضيح دادند كه داستان بايد فقط داستان باشد و چيزي ديگري نبايد باشد و اصلا چه كسي گفته كه داستان بايد سر و ته داشته باشد و اتفاقا بايد سر و تهش را بريد و فقط چسبيد به همان داستان اصلي.درواقع، همه حاشيه‌ها پريدند و اصل ماند.منطق فيلم‌هاي كريمي هم همين‌طوري هستند، از يك‌جايي وارد زندگي چندتا آدم مي‌شويم و تا يك‌جايي با آن‌ها مي‌رويم و يك‌دفعه مكث مي‌كنيم و همان‌جا مي‌مانيم.يعني درست همان‌جايي كه تماشاگر توقع دارد بفهمد چه بلايي سر آدم‌ها آمده، ول مي‌كنيم.كاري ندارم كه اين شيوه و سبك داستان‌گويي خوب است يا نه، چون اصولا قرار نيست ارزش‌گذاري كنيم، اما بايد قبول كنيم كه اين هم يك‌جورش است و مطابق اين شيوه، هر پايان قرص و محكم و اطميان‌بخشي، يك‌جور توهين به شمار مي‌آيد.با چنين توضيحاتي است كه مي‌شود چند تار مو را ديد و ازش لذت برد.در غير اين صورت، بايد موقع تمام‌شدن فيلم گفت، خب كه چي؟ و ازاين غافل ماند كه وقتي يك كارگردان داستان‌گو يك ساعت و نيم ما را سرگرم كرده، لابد مي‌توانسته داستانش را هم به يك پايان تمام و كمال برساند، اما نخواسته و اين نخواستن درست ريشه در همين چيزهايي دارد كه نوشتم.

در هر دو فيلم كريمي، ما با داستان‌هايي رو‌به‌رو هستيم كه سردي و تلخي درشان موج مي‌زند، بخصوص كه اين دومي به نظر مي‌رسد دنباله‌اي است بر فيلم اول و اسامي آدم‌ها (تا جايي كه يادم است) هماني است كه در اولي هم شنيده‌ايم و تازه ميان اين دو شباهت‌هاي ديگري هم هست كه فعلا بماند براي بعد.نكته مهم در اين‌جا، شايد آن نگاه سرد و البته تلخي است كه روي همه سكانس‌هاي فيلم سايه انداخته، و خب مگر مي‌شود حتي خنده‌هاي «پگاه» را موقعي كه تلفني براي «هما» شعرهاي عاشقانه/سياسي مي‌خواند، تلخ ندانست و خيلي عادي از كنارش گذشت.درست است كه هما را هيچ‌وقت درست نمي‌بينيم، اما صدايش همه آن چيزهايي را كه تلخي خلاصه آن‌ها است، كاملا نشان مي‌دهد.چند تار مو، فيلم اميدواركننده‌اي نيست، فيلم تلخي است كه خنده‌هاي طعنه‌آميزي مي‌زندو خيلي ساده همه‌چيز را به مسخره مي‌گيرد.خيلي چيزها توي فيلم هستند كه اين قضيه را نشان مي‌دهند، مثلا خنده‌هاي هما موقعي كه قضيه نامزدي پگاه و بهزاد را براي سيما تعريف مي‌كند، يا موقعي كه هما به سيما مي‌گويد مهندس پيرزاد ازش خواسته كه برود پيش‌اش.به همه اين‌ها اضافه كنيد حرف‌هاي مردهاي فيلم را راجع به زن‌ها، و اين‌كه اصولا هر زني كه متعلق به آن‌ها نيست، خوب است.تازه مي‌توانيد خود قضيه دستگيري بهزاد را هم علاوه كنيد:پسرك نابغه هفده‌ساله در تظاهرات دانشجويي دستگير شده و دوست‌دخترش مي‌گويد احتمالا هشت‌سالي زنداني خواهد بود.

مي‌دانيد، اين‌چيزي كه مي‌خواهم بگويم، يك‌چيز كاملا تكراري است كه خيلي‌جاها ازش استفاده شده، اما اجازه بدهيد بگويم.روشنفكرهاي ما (چه در داستان و چه در سينما) مضمون‌هاي تلخ را خوب از آب درمي‌آورند و اصلا راست كار آن‌ها است.اما همه آن چيزهاي ديگري كه از سرخوشي و شادي حرف مي‌زنند و لحن اميدوارانه‌اي دارند، در قاموس روشنفكري ما اصلا به دل نمي‌نشينند.فقط تلخي است كه جواب مي‌دهد و درست پيش مي‌رود.فيلم قبلي كريمي، فيلم شاد و سرخوشي نبود، اما هرچه بود، به تلخي اين يكي هم نبود.نمي‌دانم كه روزگار چه‌طوري گشته و چي شده و چه اتفاقي افتاده، اما اين‌را خوب مي‌فهمم كه در زندگي هر كسي، موقعي مي‌رسد كه آن آدم هيچ‌چيز را تمام و كمال نمي‌بيند، از هرجايي تكه‌اي برمي‌دارد و مي‌گذرد.

كسي چه مي‌داند، شايد اين تلخي يك روزي تغيير كند و بشود شيريني مثلا.اما مگر خود اين تلخي چه ايرادي دارد؟خيلي چيزهاي تلخ هم هستند كه خوب و عالي‌اند، مثل همان شكلات تلخي كه اول فيلم خوردم و موقعي كه آب شد، تازه حسرتش را خوردم...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

خاك ‌بر سر همه‌ي آدم‌ها...

 

 ...ديدن فيلمي مثل «اسامه» واقعا مايه‌ي مسرت و خوش‌حالي‌ست.آدم از اين‌كه مي‌بيند يك كارگردان جوان و خوش‌ذوق پيدا شده كه بلد ست فيلم بسازد كيف مي‌كند.واقعا متاسفم براي دوستان عزيزم كه ديدن بازي فوتبال را به ديدن اين فيلم ترجيح دادند.اسامه فيلم درخشاني‌ست و درخشان‌بودن‌ش بيش‌تر به اين برمي‌گردد كه صديق برمك قواعد داستان‌گويي در سينما را ياد گرفته، اما خودش را در قيد و بند اين قواعد نگه نداشته.به‌رغم لحظه‌هاي شادي كه در فيلم هست، كل فيلم يك مرثيه ‌ست، يك اظهار تاسف از بابت آن‌چه در طول حكومت طالبان به سر زن‌ها آمد.

دخترك فيلم (كه بعدا موهايش را كوتاه مي‌كند تا بشود پسر) واقعا بازي درخشاني دارد، از آن بازي‌هايي كه مي‌شود به‌ش گفت زندگي.نمي‌دانم برمك اين دختر را از كجا پيدا كرده، اما فقط اين‌را مي‌دانم كه انتخاب‌ش واقعا درجه‌يك ست.

آخرهاي فيلم، وقتي دخترك را زنداني مي‌كنند و بعد مي‌خواهند بكشندش، واقعا لج‌م گرفت.هرچي فحش بلد بودم نثار همه‌ي اين بي‌شعورهاي افغان كردم كه هنوز هم اين‌جا و آن‌جا دارند خودي نشان مي‌دهند.اما موقع تمام‌شدن فيلم، جايي كه دخترك به ملاي پير كام مي‌دهد و ملا مي‌رود توي آب تا غسل كند، واقعا چشم‌هايم خيس شد.

آدم چه‌قدر مي‌تواند بي‌چاره باشد؟خاك ‌بر سر همه‌ي آدم‌ها...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

تلخی که اصلا چیز بدی نیست...

 

... «در این دنیا» ساخته ی مایکل ونترباتم فیلم خوبی ست، به شرط این که حوصله ی آدم های افغانی و پاکستانی را داشته باشید.فیلم، در ساده ترین شکل ش روایتی  ست از زندگی یک پسر به اسم جمال که دارد عزم سفر می کند و می خواهد برود لندن.این که چه جوری هوس لندن می کند، خودش یک داستان دیگر ست.اما آن چیزی که توی فیلم خیلی جذاب ست و آدم از دیدن ش کیف می کند، واقعی بودن همه چیز ست.در عین حال، خود فیلم آن قدر حرفه یی ست و سر و شکل خوبی دارد که توی ذوق نمی زند، درست بعکس همه ی آن مزخرفاتی که استادان جشنواره یی ما تحویل تماشاگرها می دهند.وینترباتم، خیلی درست و منطقی به شخصیت جمال نزدیک شده و درست آن لحظه هایی را ثبت کرده که دراماتیک هستند.دراماتیک کردن اتفاقات واقعی همه که لابد می دانید کار آسانی نیست.

راست ش نمی خواهم دیدن این فیلم تحسین شده را همین جوری به تان پیشنهاد کنم، اگر واقعا از سینمای مستندداستانی خوش تان می آید، این فیلم را ببینید.چون همه ی آن تلخی یی که جمال و دوستانش در طول سفر دارند، احتمالا به شما هم منتقل می شود.تلخی هم که اصلا چیز بدی نیست...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

اين جشنواره‌ی لعنتی ...

 

...اين لعنتی مثل هميشه از راه می‌رسد و آدم را درگير می‌کند.

توی همه‌ی اين سال هایی که توی جشنواره‌ی فیلم فجر بوده م، همه ش به این فکر کرده م که کاش یک موقعی بشود با خیال آسوده نشست و فقط زل زد به آن پرده یی که تصویر های رنگ و وارنگ دارند رویش رژه می روند.بخت و اقبال اما همیشه جوری بوده که از قید چنین خیالی بیرون آمده م.امسال هم ویژه نامه روزنامه‌ی «شرق» که از فردا (روز اول جشنواره) چاپ می شود، شده کار هر روزه م.کاش دست کم این یکی خوب از آب دربیاید تا خستگی ننشیند به تن.

اگر وقتی بود و فیلمی دیدم حتما این جا راجع به ش می‌نویسم...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

طاقت بياوريد، آدم براي رنج‌كشدن آفريده شده...

 

 ...خيلي بد ست كه آدم فكر نكند، اما فكر كند كه دارد اين كار را مي‌كند و تازه از اين كار كلي هم خوشش بيايد.اين‌جور كارها، مثل خيلي كارهاي ديگر، آخر و عاقبت ندارد، درواقع آخر دارد، اما اين آخر، آخر خوبي نيست...

...رمان «موئيرا» را خيلي اتفاقي پيدا كردم.كنار خيلي كتاب‌هاي قديمي ديگر كه خيلي‌هاشان چاپ «نيل» بودند و ترجمه‌ي آدم‌هاي درست و حسابي.اين يكي هم ترجمه‌ي «عبدالله توكل» بود. (خدا رحمت‌ش كند) با يكي از همان طرح‌جلدهاي مخصوص «نيل» و در سال 1344 هم چاپ شده بود.يك دليل خريدن كتاب، همين بود.«نيل» كه كتاب بد چاپ نمي‌كرده، اما جز اين، يك جمله هم اول كتاب بود كه حسابي توي چشم مي‌زد، يك جمله‌ي درخشان كه جان مي‌دهد اول يك يادداشت بنويسيد. (قابل توجه امير قادري) از قول «سن فرانسوا دوسال» آمده كه پاكي جز در بهشت و جهنم پيدا نمي‌شود.وقتي يك داستان چنين پيشاني‌نوشتي داشته باشد، لابد داستان خوبي هم هست...

اما كتاب را سخت خواندم، و دليل عمده‌ش هم نثر ترجمه بود كه حالا زيادي كهنه‌ست و كلي دست‌انداز دارد به نظرم.نمي‌دانم آن‌وقت‌ها واقعا اين‌جور نثر عادي بوده يا نه، ولي حالا كه نيست.اين سختي اما مي‌ارزيد به اين‌كه داستان خوبي خواندم درباره‌ي جنايت و مكافات.داستان «ژولين گرين» (راستي، اسم‌ش شايد باشد جولين) يك جنايت و مكافات ديني‌ست.آدمي كه زيادي به خودش مغرورست و خودش را خداشناس مي‌داند و همه را كافر و بدانديش، رسما بدل مي‌شود به يك قاتل.اين جناب «جوزف» كه كلا زن‌جماعت را باعث سقوط و تباهي مي‌داند و عشق را دروغ مي‌شمرد و از نگاه كردن به بدن خودش هم پرهيز مي‌كند، مي‌افتد توي يك بازي مرگ‌بار كه نمي‌شود ازش فرار كرد و بايد تا آخرش ايستاد و قبول كرد.جوزف توي همه‌ي داستان، وقتي از عشق (و حتا ازدواج) حرفي زده مي‌شود، پناه مي‌برد به خدا و استغفار مي‌كند.اما همين جناب موقعي كه قلب‌ش تاپ‌تاپ مي‌زند، به جاي هر راه منطقي و درست، دست مي‌زند به يك كار احمقانه و «موئيرا» را مي‌كشد و جنازه‌ش را هم دفن مي‌كند.

«موئيرا» را خوب‌موقعي خواندم، درست همين روزها به دردم مي‌خورد كه پي چيزي مي‌گشتم كه بزند و همه‌چي را نابود كند و به هيچ‌چي هم رحم نكند. خيلي‌قبل‌تر خواب ديده‌بودم كه يك‌روز صبح بيدار مي‌شوم و مي‌بينم كل شهر عوض شده و هيچ‌چي همان‌جوري نيست كه قبلا بوده.آدم‌ها هم همان آدم‌ها نيستند، يك‌عده‌ي ديگر هستند كه نه زبان‌شان آشناست و نه رفتارشان و كل شهر هم شده تاريك‌تاريك.يك‌چيزي در مايه‌هاي «شهر سياه» كه قبلا ديده بودم و ترسيده بودم.موقع خواندن «موئيرا» همه‌ش ياد اين خواب مي‌افتادم، هرچند رمان ظاهرا هيچ‌ربطي ندارد به چنين خوابي و اتفاقا خيلي هم واقعي‌ست.اما خواب‌ست ديگر، مي‌ماند در ذهن و آدم را مشغول مي‌كند.«موئيرا» خيلي بي‌رحم‌ست، خيلي.و اصلا هم سعي نمي‌كند باج بدهد و لب‌خند الكي بزند.همه‌ي آن سياهي و تاريكي را كه توي دنيا هست، يك‌كاسه مي‌كند و مثل كاسه‌ي آب‌سرد مي‌پاشد توي صورت.تا به خودتان بياييد مي‌بينيد كه يخ زده‌ييد و داريد مثل بيد مي‌لرزيد و كلي هم طول مي‌كشد تا خودتان بشويد، تازه اگر بشويد. نمي‌دانم چرا فكر مي‌كنم اين بي‌رحمي و تلخي كم‌كم شده سرنوشت ما، و اصلا راه فراري نيست ازش.اين‌ست كه همه‌جا مي‌شود ردش را گرفت و رفت و رسيد بهش.چاره‌يي نيست.همين‌ست كه هست...

...حالا با خيال راحت مي‌توانم «موئيرا» ‌را توي كتاب‌خانه كنار «جنايت و مكافات» و «از چشم غربي» بگذارم.اين دوتا رمان را خيلي دوست دارم، نمونه‌هاي بي‌نظيري هستند درباره‌ي شقاوت انساني و در عين‌حال درباره‌ي دل‌بستگي، و خب اين‌چيزها كم پيش مي‌آيد كه يك‌جا جمع شوند و خوب هم جمع بشوند و توي ذوق نزنند.به هر كسي هم كه بگويد كتاب را بده بخوانم، مي‌گويم خيلي‌چيزها هستند كه براي آدم مي‌شوند شخصي، درواقع مي‌شوند جزء شخصيت آدم، و آدم شخصيت‌ش را كه نمي‌دهد دست اين و آن.«موئيرا» هم حالا جزء شخصيت من‌ست...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ بهمن ۱۳۸٢
برچسب‌ها :