شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چه برفي مي‌باريد در دكتر ژيواگو...

 

...برف چيز خيلي خوبي‌ست، از آن چيزهايي كه آدم مي‌تواند زل بزند به‌ش و دل نكند ازش. دوست‌داشتن برف هم چيز خيلي خوبي‌ست، آدم وقتي برف را دوست داشته باشد، مي‌تواند توي خيابان راه برود و اصلا هم به اين فكر نكند كه گلوله‌هاي سفيد روي موهايش مي‌نشينند و شايد سرماخوردگي هم توي راه باشد. صبح خوبي‌ست امروز. برف دارد همين‌جور يك‌ريز مي‌بارد و من هم از پشت شيشه زل زده‌م به‌ش.

توي راه، توي مسيري كه داشتم مي‌آمدم روزنامه، داشتم به «دكتر ژيواگو» فكر مي‌كردم كه پر از برف بود و برفي كه توي فيلم بود، مثل خود فيلم خيلي خوب بود و آدم از ديدن‌ش خسته نمي‌شد. شاهكار استاد ديويد لين، درباره‌ي خيلي‌چيزها بود كه ما توي زندگي‌مان نداريم و بهترست سراغ‌ش هم نرويم، درباره‌ي خيلي‌چيزها هم بود كه اگر برويم سراغ‌ش و خودمان را هلاك كنيم تا برسيم به‌ش، اصلا ايرادي ندارد و خوب‌ست كه اين‌كار را بكنيم.توي راه، همه‌ش ياد آن تكه‌ي فيلم بودم كه همه‌جا يخ بسته و بايد يخ‌ها را شكاند و رفتن محبوب را ديد و غصه خورد و اشك ريخت و صبر كرد و دعا خواند. فيلم را البته خيلي‌وقت‌ست كه دوباره نديده‌م، شايد اين‌ تكه هم خيلي واضح و روشن نمانده باشد توي ذهن‌م، اما چيزي كه به‌ش فكر مي‌كردم و باعث مي‌شد كه اعتنايي نكنم به شلوغي راه، همين بود.

حالا هم كه نشسته‌م اين‌جا و دارم اين يادداشت را مي‌نويسم، حواس‌م رفته به «گذري به هند» كه اين يكي را تازگي‌ها ديده‌م و قبلا نديده بودم و تلخي و شيريني‌ش يك‌جا آدم را محو خودش مي‌كند. فيلم آخر استاد، از آن فيلم‌هايي‌ست كه فقط كسي مي‌تواند بسازدش كه در آستانه‌ي مردن باشد. مردن وقتي سايه‌يي از خودش را نشان بدهد، آدم دل‌ش مي‌ريزد پايين و يك‌چيزهايي را مي‌بيند توي اين زندگي لعنتي كه شايد در مواقع عادي به چشم نمي‌آيند.

فرق و فاصله بين اين دو فيلم استاد خيلي زيادست. هر دو خوب هستند، اما فرق‌هايي دارند كه مثل برق عمل مي‌كند و مي‌گيردتان و هشيارتان مي‌كند. چه مي‌شود كرد؟ زندگي‌ست ديگر، مث همين روزهايي كه گاهي خوبيم، و گاهي از داريم منفجر مي‌شويم. كاري‌ش هم نمي‌شود كرد...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

اين روزها ، عجب روزهايي هستند...

 

...اين روزها، روزهاي خوبي نيست، دست‌كم براي من نيست.اوقات بدي‌ست براي تلخ‌بودن، و آدم وقتي تلخ بشود، هيچ‌قابل پيش‌بيني نيست.واقعا گيج‌م، گنگ‌م، پريشان‌م و اين وسط، چيزي غريب از درون مي‌جوشد و وامي‌داردم كه از آن «خود» هميشگي‌م بزنم بيرون، و بشوم يكي كه ممكن‌ست حتا نشناسمش.و مگر مي‌شود خودت را نشناسي؟ و اگر نمي‌شناسي، كه همه‌ي عمرت به باد فناست، شك هم نكن...

اين چيزي كه از درون مي‌جوشد و مي‌خروشد و پنجول مي‌كشد، مايه‌ي عذاب‌ست، دردسر خالص‌ست، هماني‌ست كه نبايد باشد، اما هست و اين «هستن»ش را بدجوري به رخ مي‌كشد، جوري كه انگار بايد مقابل‌ش كم آورد و ساكت شد و هيچ نگفت و به هرچه هم مي‌گويد گوش كرد...

اين روزها، هرچيزي آرام‌م نمي‌كند، چيزي براي آرامش نيست اصلا؟ آن‌چه هست، فقط نواري‌ست كه همه‌‌ي اين تب و تاب را، و همه‌ي اين ناآرامي را در يك‌لحظه بدل مي‌كند به آرامش و جوري اين كار را مي‌كند كه نمي‌فهمم چي شد و چه‌جوري شد، منتها مي‌شود آن‌چيزي كه حتا فكرش را هم نمي‌كردم...

اين روزها، فقط ساز و صداي «سيدخليل»‌ست كه مي‌رسد به دادم و نجات‌م مي‌دهد از همه‌ي اين روزمرگي‌ها و چيزهاي عادي (خدا بيامرزد اين عارف ازدست‌رفته را كه گنج سوخته‌يي بود و تا قبل از رفتن‌ش نمي‌شناختم‌ش).خوب نيست گفتن بعضي‌حرف‌ها، اما اين‌ روزها، شنيدن ساز و صداي «سيدخليل» را حتا به ديدن همه‌ي آن‌هايي هم كه دوست‌شان دارم ترجيح مي‌دهم.توي آن صدا و سازي كه كنارش نواخته مي‌شود (اين تنبور، سازي‌ست هديه‌فرستاده از بهشت...)، چيزي هست كه هيچ‌جاي ديگر پيدايش نمي‌كنم و همان آرامشي‌ست كه طلب مي‌كنم.چيزي‌ست و شايد ملكوتي‌ست كه مي‌شود در آن غرق شد و دست و پا زد و بي‌اعتنا شد به هرآن‌چه هست و رسيد به آن‌جايي كه دوست داري و گمان‌ت اين‌ست كه آخر راه‌ست و اوج رهايي‌ست و جز اين هم نيست...

خسته‌م، از خيلي‌‌چيزها و خيلي‌ها كه هستند و اين «هستن»شان سنگين‌ست براي من و له‌م مي‌كنند و خفه‌ مي‌شوم و نفس‌م بند مي‌آيد از ديدن‌شان.نمي‌دانم چرا، ولي اين هست و من هم كاري ازم برنمي‌آيد.كاري كه مي‌توانم بكنم، اين‌ست كه سكوت كنم و زل بزنم به همه‌ي آن اتفاق‌هايي كه پيش چشم من مي‌افتند و فقط گوش بكنم به صداي روح‌نواز و دل‌انگيز «سيدخليل» كه از توي نوار مي‌آيد...

اين روزها، عجب روزهايي هستند...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اسفند ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

حكايت جگر پاره‌پاره و دندان تيز ...

 

اين يادداشت را خيلي‌وقت پيش نوشتم و همين‌جا توی وبلاگ گذاشتم، روز پنجم بهمن سال قبل.موقعي كه نمايش يعقوبي را ديده بودم و از حرص خودم و بابت آن وقتي كه هدر رفت آن‌ شب (باورتان نمي‌شود، خير سرم كارت داشتم و مجبور شدم دو ساعت بمانم توي صف) گفتم همه‌ي حرص‌م را خالي كنم.

نمايش، اين‌روزها دوباره روي صحنه رفته (و احتمالا توي همان تالاري كه در جشنواره اجرا شده بود، من يكي دوباره تماشايش نمي‌كنم، وقت بيش‌تر از اين‌ها ارزش دارد) و اين‌جور هم كه شنيده‌م هيچ‌ فرقي نكرده، و خب وقتي هماني‌ست كه بوده، پس چرا حرف‌هاي من عوض بشود؟هان؟

***

اسم‌ش را مي‌شود گذاشت حيرت.اين حيرت اما معناي مثبت ندارد؛ چيزي‌ست مثل باز ماندن دهن و تعجب از چيزي كه آدم مي‌بيند.پس اين تعجب هم معناي مثبت ندارد؛ چيزي‌ست مثل تاسف خوردن و به زمين و زمان بد گفتن ...

«قرمز و ديگران» ، تازه‌ترين تئاتر «محمد يعقوبي» چيزي‌ست مثل همين چيزها:صد دقيقه زير ديالوگ‌هاي بد بودن و حرف‌هاي تكراري شنيدن . اين هم اما همه‌ي «قرمز و ديگران» نيست . بايد كار را تماشا كنيد تا افسوس بخوريد يك كارگردان و نويسنده‌ي تئاتر كه تا همين چند سال پيش همه اميدوار بودند مسير تازه‌يي باز كند و راه به جايي ببرد، چه جوري به بيراهه رفته و عين خيال‌ش هم نيست.«قرمز و ديگران» مي تواند يكي از همان برنامه‌هاي آموزنده‌ي تلويزيوني باشد كه سر ظهر، وقتي مردم يك‌چشم‌شان به تلويزيون‌ست و يك‌چشم ديگرشان به بشقاب غذا پخش مي شود. تكه‌هاي پراكنده‌يي درباره‌ي اين كه جامعه كثيف‌ست، توي پارك‌ها مواد مخدر مي فروشند‌، جوان‌ها سردرگم‌ند و چيزهايي مثل اين تئاتر نيستند . مي‌توانند هر چيز ديگري باشند جز تئاتر.«يك دقيقه سكوت» يعني كار قبلي «يعقوبي» هم دقيقا همين مشكل را داشت؛ چيزي بود در حد يك نگاه سرسري به تيتر روزنامه‌هاي دوم خردادي و قضيه‌ي قتل‌هاي زنجيره‌يي.

اين سطحي نگري، اين جا و در «قرمز و ديگران» عملا به اوج مي‌رسد و اين يعني فاجعه.جايي كه مرد معتاد در پارك زندگي مي‌كند و دخترش پيش‌ش مي آيد، چيزي‌ست در حد برنامه‌هاي تلويزيوني‌يي مثل «آينه‌ي عبرت».باور كنيد اغراق نمي كنم، چون يك دوره‌يي كارهاي «يعقوبي» را دوست داشته‌م و حالا وقتي مي‌بينم او براي خنداندن تماشاگر به بدوبيراه‌ها و شوخي‌هاي جنسي سبك رو آورده، دل‌م واقعا مي گيرد.«قرمز و ديگران» را كاش مي‌شد از كارنامه‌ي «يعقوبي» پاك كرد و كاش مي شد او را راضي كرد از خير اجراي عمومي اين تئاتر بگذرد و به جاي‌ش كمي كتاب بخواند و فيلم تماشا كند.چيزهاي جذاب‌تري هم لابد هستند كه ما ازشان خبر نداريم.خوب نيست آدم ها فقط دوروبر خودشان را ببينند، دندان روي جگر گذاشتن هم آن قدرها سخت نيست .

يك روزي ـ بالاخره ـ هر آدمي پخته مي شود ...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

فيلمي براي كيف‌كردن ...

 

... يك فيلم‌هايي هستند كه اصولا جان مي‌دهند براي كيف‌كردن، براي موقعي كه آدم حوصله ندارد و دمغ ست و هيچ‌چيزي هم نمي‌تواند سر حال‌ش بياورد. مي‌دانيد، دارم كم‌كم به اين نتيجه مي‌رسم كه اصولا سينما بايد لذت بدهد به آدم.آدم را خلاص بكند از همه‌ي چيزهايي كه محاصره‌ش مي‌كنند و راه ببرد به دنيايي كه شكل اين دنياي واقعي نيست و اصولا يك‌شكل ديگر ست، يك‌شكل خيلي خوب.

فيلم «هشت زن» ساخته «فرانسوا اوزون» هم يك همچين فيلمي‌ست، از آن فيلم‌هايي كه آدم موقع ديدن‌ش در اوج كيف ست و دنيا را آن‌قدر خوشگل مي‌بيند كه وقتي از دنياي فيلم مي‌زند بيرون، برايش سخت ست كه باور كند دنياي واقعي هماني نيست كه توي فيلم اتفاق مي‌افتد. فيلم موزيكال اوزون يك موهبت الاهی‌ست براي همه‌ي آن‌هايي كه دوست دارند طعم سرخوشي را حتا براي يك لحظه زير دندان‌شان احساس كنند.هشت زن، يك دنياي خيلي بي‌رحم دارد، دنيايي كه زن‌ها در آن نقش اساسي و كليدي دارند و همه‌ي آن‌چه اتفاق مي‌افتد، زير سر همين زن‌هاست...

اين حرف‌ها را براي اين نمي‌زنم كه چيزي از داستان فيلم را لو بدهم براي‌تان، براي اين مي‌زنم كه بگويم سينما كلا راه فراري ست براي اين‌كه آدم در برود و تنها باشد با خودش. ديشب، موقعي كه از سر كار برگشتم و ديدم كه نه حوصله‌ي كتاب‌های نخوانده را دارم و نه حوصله‌ي فيلم‌هايي را كه روي هم تلنبار شده‌ند و هنوز نگاهي هم به‌شان نينداخته‌م، رفتم سروقت همين فيلم نازنين و روح‌نواز هشت زن و دو سكانس فيلم را كه خيلي دوست دارم از نو تماشا كردم.

گاهي كه يك موسيقي خوب با يك تصوير خوب هماهنگ بشود، نتيجه‌ش مي‌شود شاهكار. فيلم را اگر ديده‌ييد كه خوش‌به‌حال‌تان، و اگر نديده‌ييد بايد خدمت‌تان عرض كنم كه عمرتان كاملا بر فناست...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

مرگ در مي‌زند...

 

.... بي‌حوصله‌گي درست موقعي مي‌آيد سراغ آدم كه حتا فكرش را هم نمي‌كني. همين‌جوري نشسته‌يي و زل زده‌يي به روبه‌روت كه بي‌حوصله‌گي سر مي‌رسد و دنيا را خراب مي‌كند پيش چشم‌هايت. حوصله‌ي چيزهاي بد را اگر نداشته باشي، يك‌دفعه سر و كله‌شان پيدا مي‌شود و مي‌ريزندت به هم. حوصله‌ي خيلي چيزها را ندارم، دست‌كم اين‌روزها حوصله‌شان را ندارم. و يكي از اين‌چيزها «مردن» ‌ست. من به «مردن» حساسيت دارم.هركي مي‌خواهد باشد، دوست و آشناي نزديك، يا فقط يكي كه چندباري او را ديده‌يي. اين خود «مردن» ست كه آزارم مي‌دهد. مفهوم سنگيني‌ست كه هروقت سعي مي‌كنم درك‌ش بكنم، مي‌بينم كه از حد من بالاتر‌ست، چيزي‌ست عظيم‌تر از سطح من. يكي از آن مفهوم‌هايي‌ست كه حتا اگر همه‌ي عمرت را بگذاري پايش، مي‌بيني كه به جايي نرسيده‌يي.بعضي‌چيزها هست كه فقط بايد تجربه‌شان كرد و «مردن» هم يكي از اين‌چيزها‌ست.خيلي سخت‌ست كه براي خودت توي خيابان راه بروي و به اين فكر كني كه تا پنج دقيقه‌ي بعد مي‌خواهي گاز گنده‌يي بزني به يك بستني قيفي، كه تلفن (لعنتي) زنگ مي‌زند و مي‌گويد يكي (حالا هركي) مرده و ديگر نيست كه چشم‌هايش را باز كند و لب‌خند بزند و اصلا بلندبلند بخندد و از آينده‌يي كه حالا نيست حرف بزند. اين اسم‌ش «مردن» ‌ست، نمي‌دانم كه خوب‌ست يا نه، و نمي‌دانم آن‌كسي كه مي‌ميرد چه‌حالي دارد و چه‌جوري‌ست، فقط همين را مي‌دانم كه اسم‌ش «مردن»‌ ست.

يك‌وقت‌هايي مي‌شود كه صحنه‌هايي از فيلم‌هايي كه قبلا ديده‌م، مدام توي ذهن‌م مي‌روند و مي‌آيند. رژه مي‌روند و خودنمايي مي‌كنند.حالا هم که يکی دو روزی گذشته از آن خبر هولناک که شنيدم، هوس «با او حرف بزن» را كرده‌م، فيلمي كه برام «مردن» را توضيح بدهد، ازش حرف بزند و ترس‌م را بريزد.بار اولي كه فيلم «آلمودوار» را ديدم، پيش خودم گفتم كه «مردن» اگر هميني باشد كه توي فيلم‌ست، به همين آرامي و همين‌جور دوست‌داشتني، خب چه ايرادي دارد اگر ما (من) هم يك‌روز چشم‌هامان را ببندیم و وانمود كنیم كه بقيه را نمي‌بينم.اما حيف كه اين هم «سينما»‌ست، رويا‌ست، واقعي نيست. هماني نيست كه هست، هماني‌ست كه كاش بود.حيف، فقط مي‌شود گفت حيف...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ اسفند ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

قال «نزار قباني» ...

 

ما اصعب ان تهوي امراه ـ يا ولدی ـ ليس لها عنوان ...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

هاليوود به چه زبانی بگويد ...

 

حضرت بهروز خان تورانی كه بزرگ ما‌ست و كلی حرف‌های درست‌وحسابی می‌زند و خيلی بهتر از ما و خيلی‌های ديگر بلدست و سينما را هم خيلي خوب مي‌شناسد و چندسالي هم هست كه در سرزمين شرلوك هولمز زندگي مي‌كند، توی وبلاگ‌ش يادداشت و درواقع نكته‌ی خيلي جالبی را نوشته كه حيف‌م آمد همه‌ش را اين‌جا ننويسم.حالا چرايش بماند برای بعد.آقای توراني، خيلی ممنون كه اين‌قدر خوب می‌نويسيد:

 

خوب معلوم بود جايزه‌ي نقش دوم زن به کس ديگری نمی رسد. از همان پريروز که جايزه‌ي مستقل‌ها را که معلوم نيست تا حالا کجا بود و به چه کسانی داده شده، به خانم آغداشلو دادند، معلوم بود که اسکار به بچه‌های خيابان شاهپور نمی‌رسد. همان طور که به عباس کيارستمی بچه‌ي قلهک نرسيد، چون از موسيقی پينک فلويد استفاده کرده بود، به آن بچه‌ي مشکين‌شهر هم نرسيد چون وقتی در فرودگاه نيويورک دستش را به صندلی دستبند زدند، زيادی شعار داد و به مجيد مجيدی هم نرسيد چون سوفيالورن از او خوشگل‌تر بود. اين رنی زلوگر است.نمی دانم از او بهتر است يا نه. اما سفيد پوست تر حتماً هست.

هاليوود ديگر به چه زبانی به تو بگويد که از هزار و يک شب مشرق زمين، حتی يک ستاره در اين هفت آسمان سترون طلوع نخواهد کرد ؟

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

اصلا بايد بي‌خيال همه‌چيز شد...

 

...توضيح‌دادن خيلي چيزها سخت‌ست.مخصوصا چيزهايي كه آدم دوست دارد بگويد و راحت شود.اما هميشه كه قرار نيست دنيا به كام آدم باشد و اصولا روي همان پاشنه‌يي بچرخد كه او دوست دارد.اين‌جور وقت‌ها كه زبان‌م بند مي‌آيد و چيزي ازش بيرون نمي‌آيد، فقط به فيلم‌هايي فكر مي‌كنم كه درشان آدم‌هايي هستند كه مي‌خواهند چيزي را توضيح بدهند، منتها نمي‌توانند و مي‌مانند.يكي از اين فيلم‌ها هم، «كازابلانكا»‌ي محبوب من‌ست كه «همفري بوگارت» نازنين درش بازي مي‌كند و براي توضيح‌دادن حرف‌ش هيچ‌راهي پيدا نمي‌كند.درواقع، يك‌راه هست، اين راه اما، راه خوبي نيست.دليل‌ش هم خيلي روشن‌ست:چون اصولا نتيجه‌يي ندارد...

اين‌جوري‌ست كه اين‌روزها، همه‌ش به آن صحنه‌يي فكر مي‌كنم كه «بوگي» نازنين بطري‌ش را بغل كرده و دارد به گذشته فكر مي‌كند و هر ازگاهي هم توي بطري را ديد مي‌زند.همه‌ي ما توي زندگي‌مان يك‌چيزي در مايه‌ي آن بطري لعنتي داريم كه هروقت بي‌حوصله مي‌شويم به‌ش پناه مي‌بريم.اين بطري گاهي مي‌شود يك فيلم درجه‌يك و گاهي يك كتاب معركه و گاهي هم يك موسيقي روح‌نواز.اما اين‌كه ما و آْن بطري لعنتي بوگي اين‌قدر به‌هم نزديك هستيم اوج بدبختي و درماندگي ماست:همه چيز زير سر آن بطري لعنتي‌‌ست (بطري شما  راستی كدام‌يكي از آن‌هايي‌ست كه گفتم؟).

اين‌جور وقت‌ها كه يك‌حالت آگاهي به‌ آدم دست مي‌دهد، خيلي خطرناك‌ست.دارم سعي مي‌كنم كه اين‌روزها نه بوگي فكر مي‌كنم و نه به كازابلانكا...

گاهي‌وقت‌ها، خيلي‌چيزها (حتا فكركردن هم) مايه‌ي دردسرست...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

كافه‌چي بودن تقدير همه‌ي ماست...

 

...«مرتع بي‌حصار» سندي‌ست محكم و اساسي كه ثابت مي‌كند هيچ ژانري، هيچ‌وقت فراموش نمي‌شود، اگر كه در طول سال‌ها، بعضي ژانرها به‌هردليلي كم‌رنگ مي‌شوند و به محاق مي‌روند، درطول سال‌هاي بعد بايد منتظر ماند و صبر كرد تا دوباره يك‌روزي سر برآوردند و مثل سابق بدرخشند.درست همان‌طور كه سال‌هاي به سايه‌رفتن موزيكالها به سر رسيده، سينماي وسترن هم به يك شروع دوباره رسيده‌ست.فيلم تازه‌ي كوين كاستنر (كه به دلايل نامعلوم درميان نامزدهاي اسكار نامي ازش برده نشد) اداي ديني اساسي و درست به نوعي از سينماست كه سال‌هاي سال طرفداران ويژه‌‌يي داشت.داستان فيلم، درست مثل همه‌ي وسترن‌هاي خوب تاريخ سينما، درباره‌ي رفاقت و عدالت و عاشق‌شدن و مبارزه‌ست.اين‌جا هرچند زن داستان را در كافه نمي‌بينيم، و اصلا اين زن اهل كافه نيست، اما در نهايت به همان سنت مالوف وسترن‌هاي كلاسيك، مرد ياغي را پابند خودش مي‌كند و وامي‌داردش كه ترك همه‌چيز كند و دل به زندگي ببندد...

هم كوين كاستنر و هم رابرت دووال در فيلم به‌طرز غريبي درخشيده‌اند.همه‌ي آن حرف‌هايي را كه راجع به مراد و مريدها شنيده‌‌ييد، بايد كنار بگذاريد و نمونه‌ي بي‌بديل‌ش را در اين وسترن به‌يادماندني ببينيد.باسووال) پيرمرد سرد و گرم چشيده‌‌يي است كه وقتي مي‌بيند مي‌شود بي‌دردسر زندگي كرد و عقب كارهاي خلاف نگشت و آدم هم نكشت و تحت‌تعقيب هم نبود، ماندن را به رفتن ترجيح مي‌دهد و كم‌كم كافه‌يي را هم به راه مي‌اندازد و از چارلي (كاستنر) هم مي‌خواهد كه با او شريك شود.زن داستان (سو بارلو كه نقش‌ش را آنت بنينگ بازي مي‌كند) كه تا اين‌جاي كار فقط دستيار برادر پزشك‌ش بوده، بايد از اين به‌بعد هواي شوهر كافه‌چي‌ش را هم داشته باشد...

اين از آن فيلم‌هايی‌ست كه اگر طعم تنهايی را چشيده باشيد و به‌دل‌تان افتاده باشد كه گاهی توی تنهايی هم می‌شود به چيزهايی رسيد و كشف‌هايی كرد، حتما ازش لذت می‌بريد.مرتع بی‌حصار يك‌چنين فيلمی‌ست و موقع ديدن‌ش اگر به اين‌چيزها فكر كنيد حتما خوش‌تان می‌آيد.اين‌ست كه اگر اهل تنهايی نباشيد و داستان‌های مربوط به آدم‌های تنها را كلا دوست نداشته باشيد، می‌شود كه خيلی عادی از كنار فيلم رد بشويد و فقط سری تكان بدهيد.اما مطمئن باشيد كه قضيه به همين سادگی‌ها نيست...

كافه‌چي بودن، تقدير همه‌ي ماست...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

تنيس بر فراز آب ...

 

«قهرمان» ساخته‌ي ژانگ ييمو، فيلم شگفت‌انگيزي‌ست در ستايش از رنگ‌ها و شمشيرها.فيلم، عملا درباره‌ي همان تركيبي‌ست كه تا سال‌ها، بعضي منتقدان درباره سام پكين‌پا و سينمايش به‌كار مي‌بردند.آن‌ها مي‌گفتند سينماي پكين‌پا يك‌جور خشونت شاعرانه است.فارغ از همه‌ي حرف‌ها اين عبارت، به‌رغم تناقض‌آميزبودن‌ش، گوياي يك تفكر بخصوص است كه توضيح‌دادن‌ش مشكل به‌نظر مي‌رسد، اما مي‌شود درباره‌ش حرف زد.در قهرمان هم صحنه‌هاي زيادي هستند كه خشونت و زيبايي را يك‌جا جمع كرده‌ند.مثلا جايي كه بر فراز آب مبارزه‌يي شكل مي‌گيرد و هر دو جنگ‌جو عملا در حال پرواز هستند.لحظه‌هايي هست كه به‌نظر مي‌رسد دارند در آب مي‌افتند، اما در همين لحظه دست‌شان را روي آب مي‌گذارند و بالا مي‌روند.شمشير آن‌ها در آب فرو مي‌رود و موقعي كه يكي‌شان شمشير را به سوي آن‌يكي مي‌برد، قطره‌آبي به سوي حريف پرت مي‌شود و حريف هم در يك اقدام تلافي‌جويانه همان قطره را پس مي‌فرستد.صحنه را درواقع، بايد به چيزي شبيه يك بازي تنيس تشبيه كرد كه هر دو بازيكن سعي مي‌كنند برنده‌ي ميدان باشند.جز اين، بايد از صحنه‌هايي هم ياد كرد كه چندين هزار تير در يك لحظه پرتاب مي‌شوند.

شيوه‌ي داستان‌گويي ييمو در قهرمان، تحت تاثير «راشومون» است كه هر لحظه يك روايت تازه، روايت‌هاي قبلي را كنار مي‌زند و خودي نشان مي‌دهد. جدا از همه‌ي اين‌ها اما، رنگ‌آميزي فيلم، دقيقا همان‌چيزي است كه آن‌را از باقي فيلم‌هاي مشابه (مثلا ببر خيزان...) جدا مي‌كند.اين همان فيلم خوبي‌ست كه هر كارگردان خوبي مي‌تواند آرزويش را داشته باشد...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

مادام در سرزمين عجايب ...

 

«دوچرخه‌هاي بلويل/وعده ملاقات در بلويل» دقيقا يك اتفاق غيرمنتظره است.همه‌ آن‌چيزهايي كه خوابشان را هم نديده‌ايد، در يك انيميشن غيرعادي جمع شده‌اند تا شگفت‌زده‌تان كنند.درست است كه با يك انيميشن درجه‌يك روبه‌روييم، اما واقعيتش اين است كه با يك‌ داستان مافيايي و گنگستري هم طرف هستيم و آن سه پيرزن ديلاق و بد دك و پوز قرار است منجي شامپيون جوان باشند.باورتان نمي‌شود اگر بگويم كه سيلوين شومه تا چه اندازه نبوغ‌آميز رفتار كرده و هيچ‌چيزي را بدون استفاده رها نكرده.وقتي يكي از اين پيرزن‌ها با روزنامه موسيقي مي‌نوازد حتما به قهقهه مي‌افتيد و موقعي كه سگ باوفاي خانواده خواب‌ها و كابوس‌هاي عجيب و غريب مي‌بيند، بي‌اختيار مي‌خنديد.وسط اين خنده‌ها ممكن است بترسيد و هزار بلاي ديگر هم به سرتان بيايد.بي‌دليل نيست كه يك منتقد فرنگي گفته بود دوچرخه‌هاي بلويل را نبايد يك فيلم خارق‌العاده دانست، چون اين صفت از يك بي‌انصافي كامل خبر مي‌دهد و چيزي از غيرعادي‌بودن را به خواننده منتقل نمي‌كند.حق كاملا با آن منتقد است.هر صفتي دست و پاي اين انيميشن را مي‌بندد و اصولا بهتر است از اين‌چيزها بگذريم.دوچرخه‌هاي بلويل، درحكم يك گنجينه ديداري و شنيداري فوق‌العاده است كه همه چيزهاي به‌دردبخور را يك‌جا جمع كرده است. قيافه‌اي كه سيلوين شومه براي شخصيت‌هايش كشيده واقعا عالي است، دماغ دراز و سيبك گلوي شامپيون، عينك مادربزرگ و هيكل گنده سگشان، در كنار آن سه پيرزن (كه يك‌كمي يادآور پيرزن‌هاي جادوگر در اوايل مكبث هستند برای من) و آدم‌دزدهايي كه عين مكعب‌مستطيل‌اند واقعا مفرح است.برايتان نمي‌گويم كه ته ماجرا به كجا مي‌رسد، چون خوشمزگي فيلم از بين مي‌رود.اين از آن فيلم‌هايي است كه وقتی توی جشنواره امسال تماشايش كردم، كلی لذت بردم و حالا به‌نظرم می‌رسد كه بايد دعا كنيم تا حتما اكران عمومي بشود.خدا بكند اين‌طوری بشود...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

آه اي تخيل شورانگيز ...

 

يادداشتي درباره «پيتر جكسن» (كارگردان نيوزيلندي) را مي شود از اين جا شروع كرد كه هر كارگردان خوب مبدع يك نگاه تازه در سينما است و جكسن هم به عنوان كارگرداني كه سه گانه «ارباب حلقه‌ها» را ساخته مي تواند صاحب چنين عنواني باشد.واقعيت از اين قرار است كه در روزگار ما فيلم ساختن به كار عجيب و غريبي تبديل شده.همه آن هايي كه فيلم هاي ريز و درشت مي سازند لزوما كاري از پيش نمي برند.همه داستان ها تقريبا تكراري است و بدتر از آن اين كه شيوه هاي داستان گويي در سينما هم دست كمي از خود داستان ها ندارند.طبيعي است كه در چنين اوضاع و احوالي اگر كارگرداني پيدا شود كه داستان جذابي براي تعريف كردن داشته باشد و شيوه داستان گويي اش هم تكراري به نظر نرسد قطعا صاحب ارج و قرب ويژه اي خواهد بود.البته اين را هم داشته باشيد كه اين ارج و قرب را تماشاگران سينما نثار كارگردان مي كنند، نه منتقدان و تحليل گراني كه اصلا از راه ايراد گرفتن از كار ديگران نان می‌خورند.همه داستان «ارباب حلقه‌ها» كه فراز و فرودهاي زيادي دارد و هربار ما را به راهي و مسيري هدايت مي كند، دست آخر و در نهايت به يك جا مي رسد:جدال ميان خير و شر.اگر درست به ياد بياوريم و اندكي تامل كنيم اين همان مضمون مهمي است كه در همه سال هايي كه سينما به راه بوده و سينماگران فيلم ساخته اند روي پرده سينما آمده است.زماني منتقدي نوشته بود كه مسئله اصلي در به‌وجود آمدن چيزي به نام ژانر همين تقابلي است كه شكل مي گيرد.تقريبا هيچ داستاني را نمی‌توانيد پيدا كنيد كه چيزي از تقابل خير و شر در آن نباشد.دوره سياه و سفيد هيچ وقت تمام نمي شود، حتي موقعي كه بعضي به سراغ داستان هايي بروند كه در آن ها به جاي آدم ها و درواقع قطب هاي سياه و سفيد با موجودات خاكستري (سياه+سفيد) روبرو باشيم. اين جدال ميان خير و شر همه جور داستان را در بر مي گيرد.از مثلا درام هاي عاشقانه بگيريد تا برسيد به فيلم هاي وسترن و جنگي.در اين آخري ها كه حتما چنين چيزي را خواهيد ديد...

خب، حالا با اين تفاصيل مي شود چند مسئله را درباره جكسن و سه گانه اش (هرچند فقط گانه اول و دوم را ديده ام اما حدس زدن درباره سومي چندان دور از ذهن نيست) نوشت و ازش حرف زد.جكسن در گفت و گويي (ترجمه در ماهنامه دنياي تصوير، شماره ۱۰۰) گفته بود:«نمي خواستيم هيچ چيز مصنوعي جلوه كند، مي خواستيم فيلم را مثل يك افسانه پريان بسازيم، نه داستاني واقعي كه همه مي دانند.مي خواستيم به اين سه گانه حالتي كهن بدهيم، حالتي فوق العاده و درعين حال واقعي.» اين تصنعي كه جكسن در حرف هايش به آن اشاره مي كند شايد از آن جايي ناشي شود كه چنين داستان هايي مايه هايي از آن را دارند.به هرحال داستان تالكين يكي از داستان هاي خيالي است و در عالم خيال هر كاري ممكن است.اما به تصوير درآوردن همين خيال ها گاهي به صورت تصوير غيرممكن مي شود و اگر كارگردان آدم سمجي باشد دست به دامن فناوري مي شود و به كمك پديده ديجيتال راه را دست كم براي خودش باز مي كند.در عين حال لابد اين مسئله را هم مي دانيد كه واقعي نشان دادن هر چيز خيالي كاري به شدت سخت است.فكرش را بكنيد كه داستان تالكين به عنوان داستاني كه دارد در سرزمين اسطوره ها پيش مي رود زماني كه شكلي واقعي به خود مي گيرد مي تواند دچار يك مشكل عمده شود.بين اسطوره و واقعيت چه نسبتي هست؟وارد بحث هاي نظري نشويم و به همين اكتفا كنيم كه فقط پديده ديجيتال مي تواند از پس همه ناممكن ها برآيد و دليل اين مدعا هم به سادگي مي تواند همين سه فيلمي باشد كه جكسن ساخته است. اما بد نيست كه يك نكته را همين جا بگوييم:جكسن هم مانند «جورج لوكاس» خوره همه چيزهايي است كه يك سرشان به فناوري ربط پيدا مي كند و درست مثل او علاقه زيادي به داستان هايي دارد كه اسطوره وار هستند.چه كسي مي تواند اين حرف را رد كند كه همه فيلم هاي «جنگ هاي ستاره‌اي» اسطوره هايي متعلق به دوران ما هستند و دست كم تا سال ها به ياد مي مانند.اما جكسن علاقه چنداني به آفرينش اسطوره هاي تازه ندارد و با اين سه فيلم سعي كرده اسطوره هايي اندكي كهنه تر را دوباره بيافريند.خب، به نظرم تا اين جا كمي روشن شد كه جكسن دست به چه كار عظيمي زده و اين كه از پس چنين پروژه عظيمي سرافراز بيرون آمده قطعا نشانه اين است كه او قواعد داستان گويي در سينما را خوب بلد است.می‌دانيد كه در اين سال ها و درواقع از موقعي كه دوربين‌هاي ديجيتال خانگي در دسترس قرار گرفته اند، همه تلاش فيلمسازان (مثلا) مستقل اين بوده كه فيلم هايشان واقعي به نظر برسند چون اين روزها تنها چيزي كه مردم را قانع می‌كند، پديده هاي واقعي است.اين گونه است كه در دل چنين انديشه هايي وقتي فيلمسازي مثل پيتر جكسن از راه مي رسد و داستاني خيالي را براي ساختن فيلم انتخاب مي كند لابد شجاعت بسيار زيادي دارد.او هم البته در پي واقعيت هست،اما واقعيتي كه او دنبالش مي گردد واقعيتي است كه به دنياي داستان او و درواقع فيلمش بخورد.بين اين واقعيت ها قطعا فاصله زيادي هست.سه گانه ارباب حلقه‌ها به رغم آن كه هر سه كتابش براي فيلم شدن خلاصه شده و بعضي شخصيت ها و داستان هاي فرعي اش كنار گذاشته شده اند (البته بعضي شخصيت هاي فيلم هم متعلق به جكسن و فيلمنامه‌نويس هايش هستند) احتمالا يكي از بهترين اقتباس هايي است كه در طول همه اين سال ها از ادبيات داستاني شده است.لحن كلي فيلم و اين كه به سادگي در يك صحنه ترس و شوخي را با هم نشان مي دهد آن قدر خوب هست كه مي توان آن را در حد رمان تالكين دانست.

ارباب حلقه‌ها درعين حال يكي از آن فيلم هايي است كه مي توان از اين به بعد آن را نمونه فيلمي دانست كه واقعا از سر عشق ساخته شده. توضيح اين مسئله كه معناي چنين حرفي چيست (هرچند شايد اندكي احساسي هم به نظر برسد) واقعا كار سختي است، هرچند به نظرم هركسي كه واقعا شيفته سينما باشد معنايش را درك مي كند و فرقي هم نمي كند كه اين شيفته سينما، دلبسته سينماي اروپا باشد يا سينما آمريكا. (حرف «دراير» را از ياد نبرده ايم كه گفته بود فيلم «گرترود» را با قلبش ساخته است) و حالا كه همه از نابودي سينما و اين جور چيزها حرف مي زنند لابد بايد به همين شيوه فيلم ساخت.ما به فيلمسازاني نياز داريم كه در كنار فناوري با «قلب»شان فيلم بسازند، مثل پيترجكسن...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ اسفند ۱۳۸٢
برچسب‌ها :