شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

زندگي اين جوري مي گذرد ...


« از كنار هم مي گذريم » عنوان درجه ي يكي دارد ؛ از آن اسم هايي ست كه حتا به زبان آوردن ش ، آدم را سر حال مي آورد ، چه رسد به اين كه يك فيلم باشد و بشود تماشاي ش كرد و لذت برد و دست آخر براي ش كف زد ...
« از كنار هم مي گذريم » اولين فيلم بلند « ايرج كريمي » ست كه بالاخره نمايش عمومي گرفته و چند تا سينما دارند نشان ش مي دهند ؛ هرچند شنيده م فرصتي دو هفته يي داده ند به فيلم و بايد بعد از دو هفته جاي ش را بدهد به يك فيلم ديگر . « ايرج كريمي » يكي از معدود منتقدهايي ست كه خوب بلد ست بنويسد و حرف هاي ش چه در نقدها و ريويوها و چه در يادداشت هاي تئوريك ش اصلا به درد مي خورند و اين خودش براي ما كلي غنيمت ست . در عين حال او خوره ي ادبيات هم هست ؛ كلي كتاب مي خواند و كشته مرده ي داستان هاي كوتاه و بلند ست و هلاك همان نويسنده يي ست كه من هم براي ش جان مي دهم . همان « ريموند كارور » نازنين كه داستان هاي ش آدم را كله پا مي كنند و از بس جزئي نگر هستند ، آدم فكر مي كند دارد تماشاي ش مي كند . براي همين هم هست كه « از كنار هم مي گذريم » اين قدر جزئي نگر و اين قدر مدرن ست . فيلم « كريمي » همان تعريفي ست كه از داستان مدرن مي دهند و مي گويند بخشي از واقعيت را نشان مي دهد . داستان آدم هايي كه از كنار هم مي گذرند و به هم اعتنايي نمي كنند ، از آن چيزهايي ست كه هر كسي به آن علاقه دارد . راست ش را بخواهيد من نوع داستان گويي « از كنار هم مي گذريم » را خيلي دوست دارم ، چون فكر مي كنم بدون هيچ حرف اضافه يي فقط دارد داستان ش را تعريف مي كند . نه مقدمه يي دارد و نه پايان بخصوصي كه نتيجه گيري و از اين جور چيزها در آن باشد . فلسفه بافي هم نمي كند و اين در سينماي ايران واقعا غنيمت ست . اين هم براي م جالب ست كه « كريمي » اصلا دنبال اظهار وجود و خودنمايي آگاهانه نبوده و داستان براي ش مهم تر از همه ي چيزهاي ديگر بوده . خيلي وقت ست كه ديگر سراغ سينمايي كه داستان ش را نمي تواند درست و حسابي تعريف كند نمي روم و خب ، اعتراف مي كنم آن سالي كه در جشنواره « از كنار هم مي گذريم » را نشان دادند ، منتظر چنين فيلم خوبي نبودم و فكر مي كردم قرار ست فيلمي به شيوه ي فيم هاي جشنواره يي ببينم . اما فيلم ، آن چيزي نبود كه فكر مي كردم و يكي از عناصري كه باعث مي شود اصلا به ورطه ي آن نوع سينما نيفتد ، يكي نوع روايت مدرن آن ست و يكي هم ديالوگ نويسي جذاب ش كه هر چند بعضي جاها حسابي تيز مي شود و معلوم ست كه حسابي تراش خورده ، اما آن را از شكل رئاليستي ش درمي آورد .
اگر هنوز « از كنار هم مي گذريم » را نديده ييد ، برويد و تماشاي ش كنيد . اين جور فيلم ها در سينماي ما كم هستند و بايد يك جورهايي هواي شان را داشت . بين خودمان باشد ، اما حسابي كنجكاوم كه ببينم « كريمي » در تازه ترين فيلم ش « چند تار مو » چه كرده . شما هم شايد اگر « از كنار هم مي گذريم » را ببينيد كنجكاو شويد ...


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

چي شد كه اين جوري شد ...


در مقابل شنيدن خبرهاي نه چندان خوب ( و اصلا بد ) نمي شود اصلا كوتاه آمد . يك جورهايي بايد اعتراض كرد و خبر را اصلا زير سؤال برد . اين ، دقيقا همان احساسي بود كه بعد از شنيدن خبري درباره ي مجموعه ي فيلم نامه هاي « ساقي » داشتم ...
راست ش ، اولين فيلم نامه ي خارجي يي كه « ساقي » درآورد ، « غلاف تمام فلزي » بود ؛ كار استاد بزرگ سينما « استنلي كوبريك » . همان وقت ها بود كه من و دوستي ترجمه ي اين فيلم نامه را تمام كرده بوديم و در به در مي گشتيم عقب يك ناشر كه دوست ديگري خبر داد ترجمه يي در راه ست . دل م هزار راه رفت تا كتاب در آمد و ديدم اسم « بهروز توراني » روي جلد ست و همين براي م كافي بود تا ترجمه م را گوشه يي پنهان كنم و سراغ ش اصلا نروم . سنت فيلم نامه هاي « ساقي » از اين جا شروع شد و تا حالا كه نوزده فيلم نامه ي درجه ي يك چاپ كرده ، در همان مسير بوده . خوب يادم ست كه خواندن « مظنونين هميشگي » ، « محرمانه لس آنجلس » ، « جوخه » ، « نجات سرباز رايان » ، « دكتر استرنج لاو » ، « هفت » ، « فارگو » ، « افشاگر » چه حالي داد و چه كيفي كردم . خيلي بيش تر از خواندن فيلم نامه هايي كه « نشر ني » در مجموعه ي « صد فيلم نامه » چاپ مي كند . فيلم نامه هاي « ساقي » كيفيت عجيبي داشت ؛ يك جور سرزندگي ، يك جور تازگي و خلاصه يك چيزهايي كه دغدغه ي من و خيلي هاي ديگر بود و در مجموعه ي « نشر ني » ( جز چند استثنا ) از اين چيزها خبري نبود . فيلم نامه هاي « ساقي » قرار بود كلاس درسي باشند براي آن هايي كه ادعا مي كنند خوره ي سينما هستند ، تا بفهمند از نسخه ي اوليه تا آن چه روي پرده آمده چه اتفاق هايي افتاده . براي همين هم بود كه هيچ نقد و تحليل و چيز اضافه يي در اين كتاب ها نبود . باور كنيد هر بار كه يكي از اين فيلم نامه ها در مي آمد كلي ذوق مي كردم ، چون مي دانستم فرصتي ست تا دوباره فيلم نامه ي خوبي بخوانم و از روي ش مشق بنويسم ...
اما خبرهاي بد حال آدم را حسابي مي گيرند . واقعا دل م گرفت وقتي شنيدم قرار ست اين مجموعه تعطيل شود و ديگر در نيايد ؛ هر چند شنيدم فيلم نامه ي « ممنتو /به ياد بيار / يادگاري / يادآوري » ( حالا با هر اسمي ) با ترجمه ي « رضا ثابتي » دربيايد و همين هم كمي اميدبخش ست . حالا كه فكر مي كنم مي بينم « ساقي » در اين سه / چاهار سال اخير نقش مهمي داشته در پيشرفت ديدگاه هاي ما و ارتقاي سليقه هاي مان و خب ، شرط ادب ست از همه ي آن هايي كه اين فيلم نامه هاي خوب را چاپ كردند ممنون باشيم و آرزو كنيم آقايان « ساقي » به ما رحم كنند و مجموعه ي فيلم نامه ها باز هم چاپ شود . اگر اين جوري بشود من يكي كه حتما شيريني مي دهم ، قول مي دهم ...


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

چه لذتي دارد اين تراژدي ...


شده تا حالا فيلمي را تماشا كنيد و بعد از تمام شدن ش حس كنيد سرگشتگي تان بيش تر شده ؟ كه حس و حال غريبي داريد و عقب جايي مي گرديد تا تنها باشيد و داد بزنيد و از همه گله كنيد و بغض تان را هم رها كنيد و بگذاريد اشك ها را پشت هم روانه كند ؟ اين جور فيلم ها كم هستند ، اما گير مي آيند و وقتي تماشاي شان مي كنيد ، جان تان براي شان در مي رود . لابد يك دليل ش اين ست كه حس مي كنيد « شخصي » هستند و گوشه يي از كارگردان شان را دارند نشان مي دهند . « ساعت ها » كار درخشان و غبطه برانگيز « استيون دالدري » به نظرم چنين فيلمي ست . سر و شكل درستي دارد ، همه چيزش كامل ست ، داستان ش را درست و حسابي و كامل تعريف مي كند و بازيگرهاي خوبي هم دارد . به رغم همه ي اين ها و مخصوصا سه ستاره ي هاليوودي ش ( نيكول كيدمن ، جولين مور و مريل استريپ ) « ساعت ها » فيلمي جنجالي نيست . يك اثر شخصي ست درباره ي سرگشته شدن و شوريدگي و همه ي اين حرف هايي كه در كتاب هاي مابعد طبيعي مي شود پيدا كرد . « ساعت ها » چند چيز كليدي و مهم دارد كه اصل كار ست و نفهميدن شان كار را حسابي خراب مي كند . يكي از اين چيزها « مرگ » ست ؛ يعني همان چيزي كه دست آخر « ويرجينيا » ي نازنين به سراغ ش مي رود و « ليونارد » را تنها مي گذارد ، يا همان تصميمي كه « اوا » بعد از خواندن « خانم دالووي » مي گيرد و سومي ش هم كه مرگ « ريچارد » يا همان « ريچي » كوچولو ست كه حسابي درد مي كشد و وقتي خودكشي مي كند ، لابد « كلاريسا » خيلي غصه مي خورد .
همين جا برسم به اين كه « ريچارد » چه چيزي را در « كلاريسا » ديده كه به او « خانم دالووي » مي گويد . رفتار « كلاريسا » دقيقا همان چيزي ست كه « ويرجينيا » مي نوشته ؛ حالا جدا از شباهت اسم جفت شان ، او هم آدمي ست سرد و گرم كشيده و حسابي پخته و اصلا همين كه توانسته وسواس هاي ش را كنار بگذارد و يك جورهايي دوام بياورد خودش خيلي ست . اين كه مي گويم « ساعت ها » فيلمي شخصي ست ، دليل ش همين چيزهاست . « ساعت ها » خيلي ساده درباره ي چيزهايي حرف مي زند كه در زندگي همه ي ما هستند و هر جور كه نگاه كنيم مي بينيم نمي شود ازشان فرار كرد . لابد دارم خيلي احساساتي مي شوم ، اما خب ، بايد كمي هم به من حق بدهيد ، چون اصولا درام هايي از اين دست چيزي به اسم « شكوه تراژيك » دارند و همه ي فيلم حول همين تراژدي مي گردد . نقل قولي از « آلفرد هيچكاك » كبير هست كه مي گويد درام هر فرد ملودرام فرد ديگر ست . راست ش را بخواهيد ، بار اولي كه « ساعت ها » را ديدم ياد اين جمله ي استاد افتادم . « ساعت ها » را بايد بيشتر از اين ها و در سال هاي بعد ديد و آن وقت به اين نكته رسيد كه « ساعت ها » خيلي سرتر از « شيكاگو » و بعضي فيلم هاي ديگر ست كه الكي و همين جوري و شايد با هزار نقشه ي قبلي بزرگ شدند و اسم در كردند . تراژدي يي كه در « ساعت ها » هست خيلي بيش تر از اين ها مي ارزد ، شايد به اندازه ي عمر هدر رفته ي آدم ها ...


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

وقتي از حكومت نظامي حرف مي زنيم ...


« حكومت نظامي » ، كار « كنستانتين كوستا گاوراس » هنوز فيلم مهمي ست ، هنوز طرفداراني دارد كه معتقدند با يك فيلم سياسي درست و حسابي طرف ند . فيلمي كه ساخته شده تا چيزي را بگويد ، افشا كند و بگويد چه خبر ست . آن ها كه « حكومت نظامي » را دوست دارند متعلق به نسلي هستند كه چيزي به نام آرمان داشت و مي كوشيد تا جايي كه مي شود آن آرمان ها را از دل همه ي چيزهايي كه مي ديد و مي خواند بيرون بكشد . اما حالا كه سال ها گذشته ، ديدن « حكومت نظامي » ديگر چنين شوري را برنمي انگيزد . وقتي جمعه شب ، « سينما 4 » ، معتبرترين برنامه ي سينمايي تلويزيون ، اين فيلم را پخش كرد هيچ رغبتي به ديدن ش نداشتم . « حكومت نظامي » را بارها ديده م ، هم با ويدئو و هم روي پرده ي سينما در جشنواره ي سال 78 . قسمت اعظم آن را حفظ م ، جاهايي و ديالوگ هايي را حتا از بس كه ديده م يادم مانده . با اين حساب طبيعي بود كه فيلم را دوباره ببينم و لابد تجديد خاطره يي بكنم . اما دل م راضي نشد ، يك دليل ش اين بود كه با ديدن « آمين » كار آخر « گاوراس » ، تحمل ديدن كارهاي قبلي او را ندارم ، نه اين كه اين فيلم ها بد باشند ، اما در مقابل « آمين » كم مي آورند . بعد از « آمين » به نظرم « حكومت نظامي » ، يا « اعتراف » و يا حتا « زي / زد » يك جورهايي سياست زده ند . سياسي نيستند و به جاي سياسي بودن فقط فرصت طلبانه و شعاري ند . « حكومت نظامي » زياد از حد كهنه شده ، در همان دهه ي هفتاد مانده ( فيلم ، محصول 1973 ست ) و اصلا جلوتر نيامده . آن سال ها لابد سياست زدگي مد روز بوده و حرف هاي گنده زدن و از استعمار گفتن چيز مهمي بوده ، اما حالا ديگر اين جوري نيست . « حكومت نظامي » پر از سياه و سفيدهايي ست كه حالا ديگر معنايي ندارند . نه مبارزان به چشم ما آن گونه ند و نه پليس ها آن قدر بي احساس . حالا نوبت « آمين » ست كه سر فصل تازه يي باشد در سينماي سياسي و راه تازه يي را نشان دهد . « كورت گرشتاين » آن شخصيتي ست كه بايد جانشين « سانتوره » شود و پيش برود ؛ حتا اگر در نهايت خودش را در سلول ش حلق آويز كند . مي دانم اين جرف ها به مذاق آن هايي كه خاطره هاي زيادي با « حكومت نظامي » دارند خوش نمي آيد و مي دانم كه بعضي شان درست به همين دليل « آمين » را دوست ندارند ، چون سياست را به شكل ديگري نگاه مي كند . اما واقعيت اين ست كه بايد سپري شدن سال ها را جدي گرفت . وقتي « گاوراس » با آن شر و شور « حكومت نظامي » ، به فيلم صبورانه و در عين حال تلخ « آمين » مي رسد ، يعني همه چيز تغيير كرده و اين اصلا چيز كمي نيست ...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

اين جا همه ي آدم ها اين جوري ند ...


در اين سال ها دو سه فيلم بوده كه با هر بار ديدن شان ، كلمه ها در مغزم پشت هم رديف شده ند و به هم امان نداده ند . اين دو فيلم درباره ي همان كلمه ها هستند ، كلمه هاي عادي و معمولي يي كه هر روز اين جا و آن جا مي بينيم شان و بي اعتنا از كنارشان رد مي شويم . چيزهايي مثل « له شدن » ، « مچاله شدن » ، « خرد شدن » و بهترين كلمه ي اين سال ها « پودر شدن » . شما را نمي دانم ، من اما با ديدن « ليلا » به اين كلمه ها مي رسم . « ليلا » هم براي من چيزي ست در حد « شوكران » ؛ با همان كيفيت و با همان گستردگي . فيلم ، عملا و اصلا جلوتر از زمان تقويمي خودش ست ، سال ۷۵ يا ۷۶ براي ديدن چنين فيلمي اصلا مناسب نيست . « ليلا » را بايد حالا ديد و حس كرد . درست همان جور كه به نظرم « شوكران » را بايد امروز ديد ، فيلم هايي مثل اين ها يك جورهايي به پيش گويي شبيه ند و همين ست كه آدم هاي روزگار گذشته ، درك شان نمي كنند . يكي دو هفته پيش به يكي از دوستان همكارم كه سن ش به اندازه يك نسل از من بيش تر ست گفتم كه شما حق داريد « شوكران » را دوست نداشته باشيد و « ليلا » به نظرتان چيزي نداشته باشد . اين از خاصيت فيلم ها مي آيد . آن چه نسل قبل تر از ما مي بيند چهره ي ناخوشي از خودش ست ؛ چهره يي كه فقط به خودش فكر مي كند . اما آن چه ما مي بينيم ؛ چهره ي نسلي ست كه فدا مي شود ، چون به همه فكر مي كند . لابد تا حالا فهميده ييد كه كاري به داستان « ليلا » ندارم و به چيزي دارم اشاره مي كنم كه بعد از فيلم نصيب ما مي شود . هم « ليلا » و هم « شوكران » درباره ي نسلي هستند كه فعلا ما هم جزوشان هستيم . آدم هايي فدا شده ، له شده ، مچاله شده ، خرد شده و پودر شده...
خوب نيست آدم ها اين جوري باشند ، كمي شاد بودن لازمه ي زندگي ست ، اما چه مي شود كرد كه وقتي دور و برمان را نگاه مي كنيم بايد فقط سري به تاسف تكان دهيم و بگوييم : اين جا همه ي آدم ها اين جوري ند ...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

جهنمي به نام لس آنجلس ...


عجب ! اين اولين كلمه يي بود كه با ديدن تصاوير « محرمانه لس آنجلس » (L. A . Confidental ) در شبكه ي دوم سيما گفتم و حالا هم كه تمام شده دوباره تكرارش مي كنم . نيازي نيست كه بگويم آن چه پخش شده فقط تكه هايي ست از « محرمانه لس آنجلس » . همه لابد مي دانند كه نمي شود چنين فيلم هايي را در تلويزيون ديد . اين ست كه مستقيم مي روم سروقت فيلم و كارگردان ش . « كرتيس هنسن » كارگردان اين فيلم دل انگيز ، عملا نشان داده كه هنوز هم مي شود « نئو نوآر » ساخت و داستان را درست و حسابي تعريف كرد . اداي دين استاد به سينماي نوآر واقعا قابل تحسين ست . آن هايي كه نسخه ي كامل فيلم را ديده ند ، يا آن را در سالن كوچك حوزه ي هنري تماشا كرده ند ، مي دانند كه با يك شاهكار كوچك سر و كار دارند . فيلمي فوق العاده كه از سر تا ته ش درست ست و حتا يك ذره هم اين ور و آن ور ني رود : از فيلم نامه ي حيرت انگيز « هنسن » و « برايان هلگلند » گرفته تا حضور هنرپيشه هاي خوبي مثل « راسل كرو » ، « كوين اسپيسي » ، « گاي پي يرس » ، « دني دوويتو » و « كيم بيسيگر » ،‌گيرم كه اين آخري را در نسخه ي تلويزيوني نديده باشيم .« محرمانه لس آنجلس » كلاس درسي ست براي آن ها كه مي خواهند بفهمند شخصيت سينمايي يعني چه و تحول شخصيت چه جوري شكل مي گيرد . در عين حال ، شيوه ي خلاقانه ي « هنسن » كه از « نئو نوآر » ها حتا پيش تر مي رود هم مساله يي ست كه بايد به آن توجه كرد . واقعيت اين ست كه اين جا و در يك يادداشت كوتاه نمي شود جنبه هاي مختلف « محرمانه لس آنجلس » را نشان داد . بايد رفت سر وقت نقدهاي تحليلي و آن ها را خواند . پيشنهادم به شما هم همين ست . اگر بخت تان بلند ست و مي توانيد رمان هاي « جيمز الروي » را پيدا كنيد ( يك مرد پيدا نمي شود اين رمان ها را به فارسي ترجمه كند ؟ ) كه ديگر مايه ي مسرت ست . اگر هم نمي توانيد به جاي ش برويد سراغ فيلم نامه ي « محرمانه لس آنجلس » كه « بهروز توراني » به فارسي ترجمه كرده و پنجمين كتاب از مجموعه ي فيلم نامه هاي « ساقي » ست . ترجمه دل پذير و خوب « توراني » مثل هميشه سر حال تان مي آورد .« محرمانه لس آنجلس » را نمي شود با يكي دوبار ديدن درباره ش حرفي زد . اين را از من داشته باشيد . يك ضرب المثل هاليوودي مي گويد : فيلم براي ديدن ست ، نه براي نظر دادن ! . حرف حكيمانه يي ست ، نه ؟


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

شنا خلاف جهت آب ...


« ويرجينيا وولف » نابغه ي داستان نويس ، نقل قولي دارد كه مي گويد هنر نبايد نسخه ي دوم دنياي واقعي باشد ، چون از آن كثافت يكي كافي ست . حرف « وولف » البته به مذاق خيلي ها خوش نمي آيد ؛ اول آن ها كه فكر مي كنند سينماي واقعي سينماي مستند ست و دوم آن هايي كه سعي مي كنند سينماي داستاني را مستند و واقعي نشان دهند . حق اما با « وولف » ست ؛ آدم ها وقتي فيلم تماشا مي كنند ، معمولا دوست ندارند آن چه مي بينند بخشي از واقعيت باشد . بهترين مستند ها حتا آن هايي هستند كه چيزها و لحظه هايي از واقعيت را كنار هم گذاشته اند و به تماشاگر تحويل داده اند . دم دست ترين نمونه ش هم « بولينگ براي كلمباين » فيلم دل انگيز « مايكل مور » ست كه بخش هايي از واقعيت را ثبت كرده و از صد فيلم داستان گو هم جلوتر مي ايستد . مساله ي مهم اين ست كه همه ي واقعيت چيز جذابي نيست و بايد آن تكه هاي بي مزه ي واقعيت را ( به قول بهروز افخمي ) كنار گذاشت ؛ چون هيچ كس آن ها را دوست ندارد . نقل قولي كه از « آلفرد هيچكاك » در اين مورد مي كنند اين ست كه درام همان زندگي ست ، با اين تفاوت كه تكه هاي بي مزه ش را حذف كرده ند . سينما به يك معنا يعني فشرده بودن ، حذف چيزهاي غير ضرورري و تاكيد روي تكه هاي مهم . واقعا حيف ست كه سينماي ما ؛ مخصوصا سينمايي كه در جشنواره ها گل كرده و حسابي تحويل ش گرفته ند دارد عكس اين جريان شنا مي كند . خلاف جهت آب شنا كردن هميشه بد نيست ، اما سنجيدن موقعيت قطعا مهم تر ست . وقتي براي يك مجله و بعد از مدت ها مجبور شدم يادداشت هايي بنويسم و اكران پاييز سال پيش را بررسي كنم ، ديدم كه ناخودآگاه دارم عليه اين نوع سينما جبهه مي گيرم . سعي كردم بي طرف باشم و به نظرم بودم ، اما در نهايت ، پايان يادداشت با حرف هايي تمام شد كه مي خواستم بگويم . هر سينمايي ، حالا چه مستند و چه داستاني ، خوب ست . اما سينماي التقاطي و در هم و بي در و پيكر كه همه چيزش از فيلم نامه تا بازي ها لنگ مي زند واقعا به درد نمي خورد . راستي ، اگر يكي دو سال بعد فرنگي ها دل شان زد و فيلم هاي يك شكل ايراني را نپسنديدند چه بايد بكنيم ؟ اصلا راه ديگري مانده ؟ كاش فيلم سازان جوان تر آن حرف « وولف » را قاب مي كردند و مي زدند به ديوار اتاق شان . آن وقت حتما اتفاق تازه يي مي افتاد ...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

تو از كجا پيدا شدي ...


ديدن روي جلد رماني كه « طرح نو » ( ناشر كتاب هاي اكبر گنجي ) منشر كرده مي تواند هر كسي را وسوسه كند كه بفهمد توي آن كتاب چه خبر ست . « طرح نو » البته پيش تر از اين ها مجموعه ي كتاب هاي سياه ( كارآگاهي / معمايي ) را هم چاپ مي كرد كه كم كم سرعت چاپ شان پايين آمده و هر سال مي توان فقط به چاپ يكي شان دل خوش كرد . با اين اوصاف بود كه وقتي رمان « گوجه فرنگي هاي سبز » نوشته ي « مينو كريم زاده » را ديدم حيرت كردم كه « طرح نو » به كدام دليل رمان چاپ كرده و اين رمان چه مايه يي دارد . يكي دو روزي گذشت تا رغبت كنم به خواندن رمان و حدود پانصد صفحه رمان را تمام كنم . حالا اين را مي دانم كه « گوجه فرنگي هاي سبز » ربطي به باقي كتاب هاي « طرح نو » ندارد ؛ حتا با آن آرم انتشارات و روي جلدي كه يونيفورم اين ناشر ست . « گوجه فرنگي هاي سبز » خيلي ساده تر از آن ست كه تصورش را بكنيد ، يك داستان عاشقانه ( چرا همه ي داستان ها عاشقانه شده ند ؟ خبري شده ؟ ) درباره ي دختر و پسري كه تا حالا عاشق نشده ند و حالا دست روزگار آن ها را رو به روي هم قرار مي دهد . اين وسط يك رقيب عشقي هم هست و دختر يك دفعه مي بيند كه به دو نفر دل بسته و تكليف ش معلوم نيست . واقعيت اين ست كه به نظرم « گوجه فرنگي هاي سبز » چيزهاي خوبي دارد ، اما اين چيزهاي خوب در دل پرگويي هاي نويسنده يك جورهايي گم شده ند . داستان زيادي كش پيدا كرده ، الكي طول و تفصيل ش داده ند و اگر حجم ش دست كم يك سوم مي شد آن وقت با اثر بهتري رو به رو بوديم . در عين حال اين هم هست كه ديالوگ هاي داستان از توصيفات ش بهترند و واقعي تر ، انگار كه از دل تجربه هايي شخصي بيرون آمده ند . فضاي كلي داستان البته خيلي امروزي ست و روابط دختر / پسري درست و حسابي از آب درآمده ، مخصوصا شخصيت « كاوه » كه بي زباني ش خوب به چشم مي ايد و از حال درون ش هم خبردار مي شويم . يا « يحيي » كه صلابت ش قابل تقدير ست و وقتي مي بيند دارد عاشق مي شود آرامشي را در او احساس مي كنيم . طبيعي ست كه شخصيت « آيدا » هم خوب باشد ؛ با همه ي آن ترديدها و دل نگراني ها و دل بستن ها . « گوجه فرنگي هاي سبز » جان مي دهد براي فيلم شدن ؛ حالا فرقي نمي كند مجموعه ي تلويزيوني باشد يا فيلم سينمايي ، چيزي كه هست اين كه رابطه ي پسرها و دخترها هميشه در سينما جذاب ست و مي شود يك فيلم جوان پسند نسبتا خوب از آن ساخت . اگر كارگرداني را سراغ داريد كه هلاك اين جور سوژه هاست حتما به ش بگوييد كه « گوجه فرنگي هاي سبز » را بخواند ...


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

زير بارون ...


... بوي موهات زير بارون
بوي گندم زار نمناك
بوي سبزه زار خيس
بوي خيس تن خاك
...
قلب تو شهر گل ياس
دست تو بازار خوبي
اشك تو بارون روي
مرمر ديوار خوبي
اي گل آلوده گل من
اي تن آلوده ي دل پاك
دل تو قبله ي اين دل
تن تو ارزوني خاك ...


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

روزگار سپري شده ي جناب سرهنگ ...


نمي دانم رمان « خانه بر آب » نوشته ي « آندره دوبو » را خوانده ييد يا نه ، كتاب را « مهدي غبرايي » ترجمه كرده و گويا ترجمه ي ديگري هم از آن چاپ شده كه من نديده م . « خانه بر آب » البته اسم اصلي داستان نيست ، نويسنده اسم كتاب ش را گذاشته House Of Sand and Fog كه معني ش به فارسي مي شود : خانه ي شن و مه . اما مترجم در مقدمه ي كتاب نوشته كه به نظرش « خانه بر آب » معادل بهتري ست در فارسي . كاري به اين معادل گذاري نداريم ؛ اين وسط چيزي كه مهم ست خود داستان ست كه مي شود يك نفس آن را خواند و خسته هم نشد . يك داستان خوب كه نويسنده ش بلد بوده چه جوري با سه جور روايت داستان را نه خيلي بازاري كند و نه خيلي روشنفكرانه . « خانه بر آب » درباره ي « سرهنگ امير مسعود بهراني » ست كه اول انقلاب فرار كرده و رفته امريكا و چون آن جا به بازي ش نگرفته ند و پول ش هم دارد تمام مي شود كار مي كند . هم رفتگري مي كند ، هم همبرگر مي فروشد و هم نگهبان يك فروشگاه مي شود . بعد درگير خريد يك خانه مي شود و زندگي ش به راهي مي افتد كه نبايد بيفتد ...
همه ي اين ها را هم كنار بگذاريم و برسيم به اين كه « كمپاني معظم دريم وركس » ( كه زير سايه ي استيون اسپيلبرگ كار مي كند ) از روي اين داستان خواندني فيلمي ساخته كه چند وقت ديگر ( كي ؟ ) نمايش داده مي شود . « واديم پرلمن » از روي داستان ، فيلم نامه را نوشته و كارگرداني كرده و « جنيفر كانلي » ، « بن كينگزلي » ، « ران الدارد » و « شهره آغداشلو » بازيگران اصلي ش هستند . « كينگزلي » نقش جناب سرهنگ را بازي مي كند و « آغداشلو »‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ هم همسر اوست . به نظرم فيلم « خانه ي شن و مه » فرصتي را در اختيار « شهره آغداشلو » گذاشته تا نشان دهد چيزي از بازيگران امريكايي كم ندارد . همه ي اين سال ها وقتي بازي هاي درخشان او را در « سوته دلان » و « گزارش » مي ديدم حسرت مي خوردم كه چرا نماند تا بهترين شود . هر چند با ديدن نمايشي از او و همسرش « هوشنگ توزيع » بيش تر افسوس خوردم كه استعدادي مثل او چرا بايد در چنان نقش هايي بازي كند . اما اين فيلم موقعيت خوبي ست براي او و گويا آن ها كه نسخه هاي اوليه ي فيلم را در نمايش هاي خصوصي ديده ند از بازي او در نقش « نادي » تعريف كرده ند . بايد البته منتظر ماند و ديد نتيجه ي كار چيست . من كه به فيلم اميدوارم ، شايد چون كتاب ش را خوانده م و كيف كرده م . « خانه ي شن و مه » با بازي « بن كينگزلي » حتما ديدني ست ...

بعد التحرير : آن هايي هم كه از صداي « اندي » و « شيني » خوش شان مي آيد ( من را معاف كنيد البته ) منتظر سكانس عروسي اين فيلم باشند . مثل اين كه بزن و بكوب ايراني حسابي براه ست ...



  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٢
برچسب‌ها :