شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

پستوخانه ي ادبيات و تياتر ...


وبلاگ پستوخانه راه افتاده . نويسنده ش آدم با كراماتي ست . يكي از آن هايي ست كه اهل كرامت ست در ادبيات و كلي چيز بلد ست و به يك اشاره ما را مي گذارد توي جيب ش . اين كه اين جا لينك داده ييم به حضرت شان ، من باب اين ست كه يكي از حضرات قطب ( در واقع يكي از اقطاب ) صاحب اين وبلاگ ست . سرتان را درد نياورم اين تكه را بخوانيد و يك سر برويد به پستوخانه . جاي خطرناكي نيست ، خيلي هم با حال ست !

اول:
آقا، عجب جماعتی اند اين مردم!
دويم:
ما خودمان از اولين اشخاص محترمی بوديم که کتاب های مخدره ی محترمه بانو زويا پيرزاد ـ از جمله همين رمان چراغ ها را من خاموش می کنم ـ را خوانديم و در پستو و پسله هايي مثل همين پستوخانه ی جليله تعريف و تمجيد نموديم و بر عمر هر کس که نخوانده بود قلم هيهات کشيديم. اين کتاب جناب رضا قاسمی ـ همنوايي شبانه ... ـ را نيز به همچنين. پس بيخود و بيجهت حرف و حديث درست نکنيد که اين دق دلی را محض خصومت شخصی است که خالی می کنيم؛ نه خير! خصومت شخصی به جای خود، ولی بزغاله يکی هفصنار!

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

چنين گفت ديويد كوئپ ...


ديويد كوئپ ، فيلم نامه نويس درجه يك روزگار ما ( يك نمونه ي كار استاد اتاق وحشت ست )چنين مي فرمايد :

...اصل كار برای من كتاب های داستان ست، رمان ها و مجموعه داستان ها. اما چيزهای ديگری هم هست كه می خرم و می خوانم. خاطرات آدم های سياسی يا هنری خيلی به دردبخور هستند، همين جور كتاب های فلسفی. حتا اگر در فيلم نامه، خيلی رو و آشكار به فلسفه اشاره نكنيم، به نظرم يك جايی ته فيلمنامه اثرش را می توان پيدا كرد.
ايده ي فيلم نامه هر بار از جايی می آيد. يك بار ممكن ست از ديدن پيرمرد و پيرزنی كه در خيابان دارند راه می روند و يكی شان دارد غر می زند، ايده يی در ذهن تان جرقه بزند، از خودتان می پرسيد: چی شده؟ چرا يكی شان دارد غر می زند؟ چرا آن يكی ساكت ست؟ فكر می كنم اين يكی از راه هايی ست كه خيلی از فيلم نامه نويس ها از آن استفاده می كنند. دو تا آدم يا يك آدم را در نظر می گيرند، يا اگر آن آدم واقعی باشد به حركات ش زل می زنند و سعی می كنند درباره ي آن آدم يك داستان بنويسند. اين آدم اهل كجاست؟ پدر و مادرش چه كاره بوده اند؟ آيا پدر، زن و بچه اش را ول كرده و رفته؟ دوره بچگی ش چه جوری گذشته؟ اصلا وقتی بچه بوده هم بازی داشته؟ آدم درسخوانی بوده؟ حالا شغل اش چيست؟ كار می كند؟ يا اين كه اخراج ش كرده اند؟ خب، اين يك شيوه ي ايده پيدا كردن ست. راه های ديگری هم هست. فرض كنيد داريد يك داستان می خوانيد و احساس می كنيد حوصله تان سر رفته، داستان آن قدر كش دار ست كه دل تان می خواهد آن را كنار بگذاريد و برويد سروقت داستانی ديگر، يك دفعه می رسيد به صحنه ای يا ديالوگی كه حال تان را سر جای ش می آورد. يك بار داستانی خواندم درباره ي پسر نوجوانی كه نمی توانست با كسی دوست شود، چون فكر می كرد زشت است. خب، چيزی كه حوصله ي من را سر برده بود، خودخوری های اين پسر بود. با خودش حرف می زد و هيچ كاری نمی كرد. اما يك دفعه رفتارش عوض می شد و كارهای عجيبی می كرد. چيزی كه مرا شگفت زده كرد اين بود كه پسرك نوجوان كتاب های فلسفی قطور را از كتابخانه ها قرض می گرفت و می زد زير بغلش و اين ور آن ور می رفت. اين كتاب های فلسفی كم كم به او اعتماد به نفس دادند و اين احساس كه چيزی دارد كه بقيه ندارند. بعد هم توانست با ديگران سر صحبت را باز كند و حرف بزند.
اصلا فيلمنامه نويس بايد سعی اش را بكند كه شخصيت هاي ش چيزهای متضاد و مختلفی داشته باشند، اگر بتواند چنين شخصيتی را بنويسد خيلی جلو می افتد و حتما كارش خوب پيش می رود...

بعد التحرير : آيا كسي هست كه درس هاي او را درست و حسابي از بر كند ؟
براي خواندن همه ي گفت و گو برويد اين جا و اين جا ...


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

اين صداي توپ پود يا صداي قلب من ...


جايي از فيلم « كازابلانكا » ،‌ ساخته ي « مايكل كورتيز » ، « الزا » رو مي كند به « ريك » و مي گويد ما يك وقتي همديگر را دوست داشتيم و « ريك » در جواب چيز ديگري مي گويد و سعي مي كند با حرف ش به « الزا » بفهماند گذشته ها ربطي به امروز ندارند . « الزا » البته خوب مي داند كه « ريك » هنوز عاشق اوست و به خصوص بعد از ديدارشان در كافه ي « ريك » ، او دوباره به هم ريخته و عصبانيت ش هم درست به همان سال هايي برمي گردد كه دارد « الزا » را از آن منع مي كند . وقتي امروز تصميم م را گرفتم و دوباره نشستم به تماشاي « كازابلانكا » ، مطمئن بودم كه لحن احساساتي ش اين بار هم بلايي سرم مي آورد و لابد كلافه مي شوم . با اين همه ، آن اتفاقي كه فكر مي كردم نيفتاد . به جاي ش اين بار فقط زل زدم به « ريك » كه آرام و باوقار مي كوشيد عشق ش را ( كه حالا فهميده بود اصلا عشقي ممنوع بوده ) پنهان كند . « ريك » مظهر همان مردهاي سرد و بي اعتنايي ست كه توجهي انگار به زن ها ندارد و سعي مي كند رفتارش با آن ها عادي باشد . اما واقعيت اين ست كه به ظاهر نمي شود خيلي اعتماد كرد ، چون او از خيلي هاي ديگر عاشق تر ست و به خاطر زن محبوب آن سال هاي ش ( كه او را رها كرده و رفته بوده ) جان خودش را حسابي به خطر مي اندازد و با كشتن آن افسر آلماني كاري مي كند كه محبوب سابق در كمال امنيت « كازابلانكا » را ترك كند و سوار هواپيما با شوهرش روانه ي ليسبون شود . خب ، به نظرم اين كار آن قدر بزرگ ست كه نمي شود در سه چاهار خط درباره ش حرف زد و فكر كرد ماجرا تمام شده ست . اتفاقا ماجراي اصلي از همين جا شروع مي شود ...
« كازابلانكا » را اگر ديده ييد كه خوش به حال تان و اگر نديده ييد ، حتما تماشاي ش كنيد تا بفهميد شهر عاشقان محكوم به جدايي كجاست و يك عاشق چه جوري مي تواند عشق واقعي ش را نشان دهد ...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

پاييز پدر سالار ....



نمي دانم « عمو صدام » را ديده ييد يا نه ، مستند جمع و جور و بامزه يي ست كه يك گزارش گر فرانسوي به اسم « ژوئل سولر » ساخته و گوشه هايي از زندگي « صدام » را نشان مي دهد . البته قسمت زيادي از فيلم وابسته ست به فيلم هاي آرشيوي كه از تلويزيون ها و آژانس هاي خبري امانت گرفته شده و واقعا هم به درد خورده . چيزي كه « عمو صدام » را ديدني مي كند ، جز آن صحنه هايي كه بخش هاي ديده نشده ، يا كم تر ديده شده ي زندگي « صدام » را به تماشا مي گذارد ، نگاه شوخ و شنگ « سولر » ست . كار كردن درباره ي جانوري مثل « صدام » كار آساني نيست و اين از فيلم « عمو صدام » هم برمي آيد . خوبي كار « سولر » دقيقا به همان نگاه شوخ و شنگ برمي گردد كه سرخوشانه قدرت يك ديكتاتور را به مسخره مي گيرد و با همان چيزهايي كه ديكتاتور به آن ها مي نازد به جنگ ش مي رود . يكي از اين چيزها هم شيفتگي غريب « صدام » ست نسبت به خودش . « صدام » دوست دارد ( داشت ؟ ) كه عكس هاي ش همه جا باشند ، چه سردر دادگستري ، چه در مسجد و چه هر جاي ديگري كه آدم ها رد مي شوند و بامزه اين جاست كه براي هرجايي عكسي دارد . عكس / نقاشي كه او ترازوي عدالت را به دست گرفته و لبخند مي زند ، به نظرم مي تواند يكي از آن شمايل هاي كمدي تاريخ شود . در عين حال تمايل ش به يك جور ديگر بودن و متفاوت بودن در همه ي صحنه ها معلوم ست ، چه آن جايي كه با تلفن حرف مي زند و چه جايي كه مردم براي ش هورا مي كشند و او با كلاه عجيبي به سر ، هفت تيرش را بالا مي برد و چند گلوله شليك مي كند . واقعا كه حيرت آور ست ! اين همه حماقت و اين همه خودستايي وقتي در يك نفر جمع شود ( شرمنده كه كلمه ي « آدم » را به كار نمي برم ! ) نتيجه ش همين فاجعه يي مي شود كه همه ديدند . « عمو صدام » اگر فقط همين حماقت ها را نشان بدهد ( كه مي دهد ) كاملا موفق ست ، گيرم كه خيلي ها فكر مي كنند « سولر » فقط چند تا مصاحبه گرفته و چسبانده كنار فيلم هاي آرشيوي . اما خب ، واقعيت اين نيست . چون ما موقع تماشاي « عمو صدام » قرار ست به اين فكر كنيم كه چه جوري مي شود بعضي اين قدر عجيب و غريب رفتار مي كنند . تعداد آن هايي را كه « صدام » كشته و نام و عكس شان در فيلم مي آيد ، اگر بشماريد احتمالا سري تكان مي دهيد و مي گوييد خب ، « صدام » ست ديگر !
به نظرم « عمو صدام » فيلم خوبي ست براي همه ي آن هايي كه مي خواهند ببيند يك شخصيت منفي و بد چه جور شخصيتي ست و رفتارهاي ش چه جوري هستند . لابد مي دانيد كه يك شخصيت را بايد با رفتارش و حركات ش شناخت ، نه با حرف هايي كه مي زند ...


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ خرداد ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

ناگهان عباس نعلبنديان ...



كمي ساكت مي مانيم . بعد مي گويم :
« چه كار داري ؟ »
هيچ نمي گويد . مي گويم :
« پير و شكسته شده يي . خط هاي پيشاني ات . »
هيچ نمي گويد . مي گويم :
« كمي غوز كرده يي . سنگين تر راه مي روي و آرام تر حرف مي زني . »
با دست خطي در فضا مي كشد و هيچ نمي گويد . مي گويم :
« مرا مي ترساني . »
هيچ نمي گويد . مي گويد :
« آن غروبي كه رفتي و در گوري تازه كنده شده خابيدي ، يادت هست ؟ »
گونه ام را نوازش مي كند و محزون ، لبخند ، مي زند . يادم مي آيد كه دم مرگ هم همين كار را كرد . مي خندم . خنديدم . خطي در فضا كشيدم و خنديدم و در گور خابيدم .


فصل هفتم رمان : وصال در وادي هفتم : يك غزل نمناك



امروز اول خرداد بود . همان روزي كه « عباس نعلبنديان » سال 1368 كلي قرص و سم خورد و چشم هاي ش را بست و روي تكه ي كاغذي نوشت : « كاش تا سه روز كسي سراغ م نيايد » . كسي هم سراغ ش نرفت ؛ به همين سادگي ...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٢
برچسب‌ها :