شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

گفت و گو از راه دور ...


« چگونه مي شنويدم ؟ من ازين دور حرف مي زنم ... »

اين شعري ست از « رنه شار » . يك شاعر فرانسوي . يك آدم درست و حسابي . و خب ، همين ها كافي ست ، نه ؟ چه اصراري هست آدم حرف زيادي بزند ؟ نسل هاي قبل جور بي حوصله گي ما را كشيده ند . وقت گذراني توي يك تحريريه ي خالي اين حرف ها را هم دارد . اسم ش را مي گذاريد مكاشفه ؟ اين ديگر به خودتان مربوط ست . روح تان غرق رحمت باد آقاي « شار » ...   
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

اين كه بي خوابي نيست ...


... آدم گاهي مي ماند از دست اين دوبلورهاي ايراني چه بگويد . من هم مثل خيلي هاي ديگر فيلم هايي را كه يك زماني در ايران دوبله شده بودند دوست دارم . خيلي از آن فيلم ها دوبله شان در حد همان فيلم هاست و همين به ارزش شان اضافه مي كند . اما در اين سال ها كه دوبله مثل سابق نيست و كلي تغيير كرده ، كم تر با يك دوبله ي به درد به خور طرف مي شويم . اين جوري ست كه وقتي اسمي از يك فيلم جديد مي آيد كه قرار ست دوبله شود ، يا اصلا دوبله شده ، حال م حسابي بد مي شود . اين بدي حال ، و در واقع حال گرفتگي ، وقتي دوباره سراغ م آمد كه شنيدم فيلم دل پذير « بي خوابي » ( Insomnia ) كار درخشان « كريستوفر نولان » را دوبله كرده ند و اين نسخه توي بعضي سينماها نشان داده مي شود . دست شان درد نكند كه به فكر ما هستند ، اما اين كه آقايان عزيز چرا فكر كرده ند « خسرو خسروشاهي » مي تواند دوبلور « ال پاچينو » باشد ، همان مساله يي ست كه مرا گيج كرده . فيلم را اگر در ويدئو ، يا در جشنواره ي فجر سال پيش‌‌ تماشا كرده باشيد مي دانيد كه « پاچينو » صداي خيلي گرفته يي دارد كه « بي خوابي » اصلا ازش مي زند بيرون . يك صداي خيلي خسته و غريب كه هيچ شباهتي به صداي آقاي « خسروشاهي » ندارد . شايد در يك دوره يي ، مثلا آن موقع كه « پاچينو » فيلم هايي مثل « سرپيكو » و « مترسك »‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ را بازي كرد ، صداي « خسروشاهي » به ش مي آمد . اما حالا و در اين فيلم هيچ شباهتي وجود ندارد . نمي دانم چه كسي تشخيص داده اين صدا به آن قيافه مي آيد ، اما به نظرم موقع تماشاي نسخه ي اصلي فيلم صدا را كم كرده بوده و فقط را تصوير را مي ديده . لابد بايد همين جوري باشد ، وگر نه هيچ عقل سليمي صداي « خسروشاهي » را به جاي « ويل دورمر » خواب آلود و گناه كار نمي پذيرد .
خداوندا ! از سر تقصير دوبلورهاي ما بگذر و قدرت انديشيدن را به آن ها عطا كن !
الاهي آمين !

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

مهم اين ست كه او باشد ...


... فكرش را بكنيد كه دستاورد يك روز جمعه خواندن حدود صد و پنجاه صفحه نوشته هاي « هنري ميلر » باشد و اين براي آن هايي كه استاد را مي شناسند حتما معناي ديگري دارد . چيزي كه نوشته هاي « هنري ميلر » را خواندني مي كند ، همان عنصر انديشه يي ست كه كم كم دارد از داستان ها كنار مي رود . من البته در داستان و سينما سليقه يي امريكايي دارم و كم تر پيش مي آيد كه شيفته ي يك كار اروپايي شوم . نوشته هاي « هنري ميلر » هم در عين آن كه سركش هستند و امريكايي ، به شدت اروپايي پسند ند . « هنري ميلر » عاشق فكر كردن بوده ، حالا به هر چيز و هر موضوعي . مهم خود فكر ست ، موضوع ش فرقي نمي كند . و اين براي من ، در اين روزهايي كه پرپر مي زنم و حواس م اصلا جمع نيست و خوره ي بي كاري به جان م افتاده ، حسابي غنيمت ست . فقط « هنري ميلر » ست كه مي تواند به جاي يك نجات دهنده ظاهر شود . فكرش را بكنيد اگر خود استاد اين حرف را مي شنيد چه مي كرد ، لابد بد و بيراهي مي گفت و چيزي پرت مي كرد . شايد هم بحث مي كرد و آن قدر مي گفت كه رسما آتش بس را اعلام كنم . چه مي شود كرد ؟ آدمي زاد ست و هزار فكر . به جاي اين ها يك تكه ي ديگر از « نكسوس » را با ترجمه ي « سهيل سمي » ( چاپ انتشارات ققنوس ) بخوانيد ، كه اصلا يك داستان ديگر ست :

« ... همه ي ما در اوج ستايش محبوبي كه از آن ما نبوده گفته ييم : « چه اهميتي داره كه اون هرگز مال من نباشه ! تنها چيزي كه اهميت داره اينه كه اون باشه و من تا ابد ستايش و تحسين ش كنم ! » عاشقي كه اين طور استدلال مي كند ، به رغم غيرمعقول بودن نگرش پرشورش ، كاملا از خود مطمئن ست . او براي يك لحظه عشق ناب را تجربه كرده ، هيچ عشق ديگري ، هر چه قدر هم كه آرامش بخش و پايدار باشد ، با اين عشق قابل قياس نيست ... »

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ تیر ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

تو اين دنيا بمير و آزادي ابدي رو پيدا كن ...


نه ! نمي شود « هنري ميلر » را هيچ جوري از زندگي حذف كرد . هر كاري بكنم يك جوري سر و كله ي اين نابغه پيدا مي شود . همين جوري بود كه بالاخره خواندن « نكسوس » ( با ترجمه ي سهيل سمي البته ) را شروع كردم و هر چند كلي از كتاب مانده ، اما حسابي سر كيف م . خاصيتي در نوشته هاي اين نابغه هست كه‌ آدم را پرت مي كند آن ورتر از زندگي عادي و خب ، من هم وقتي « نكسوس » مي خوانم ، يادم مي رود كه ممكن ست اين هفته فاتحه ي كارم خوانده شود و كلا از كار بي كار شوم . چه ايرادي دارد ؟ « ميلر » هم يك دوره يي ،‌ تازه آن هم در پاريس ، گدايي مي كرد . خيال مي كنيد آدم چه جوري بايد براي رمان نوشتن تجربه كسب كند ؟ اين هم لابد يك راه ش ست . اصلا بي خيال اين حرف ها ، اين تكه ي « نكسوس » را بچسبيد كه بابايي به اسم « جان » مي گويد و كلي ارزش دارد :

« ... مي دوني ، تو دنيا به جز آرامش چيزي ارزش مبارزه نداره . تو اين دنيا هر چي بيش تر موفق تر بشي ، بيش تر خودت رو شكست دادي . حق با عيسا بود . آدم بايد به دنيا فائق بشه . به دنيا فائق شود . گمون م عين حرف خودشه . البته انجام اين كار نيازمند يه خودآگاهي جديده ، يه ديد جديد و اين تنها مفهوميه كه مي شه به آزادي داد . كسي كه اهل اين دنيا باشه ، نمي تونه آزاديش رو به دست بياره . تو اين دنيا ، بمير و آزادي ابدي رو پيدا كن ... »

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

درباره ي يك تقديم نامه و چرت بعد از ظهر ...


... بعضي چيزها ( و در واقع حرف ها ) هستند كه وقتي ديگران به آدم مي زنند ، آدم كيف مي كند ، بال بال مي زند از خوش حالي و توي آسمان حسابي پياده روي مي كند . كمي اما كه مي گذرد ، گرد و غبارها هم مي خوابد و همه چيز هماني مي شود كه هست . آن وقت ، آدم مي ماند كه چرا آن ديگران ، آن حرف ها را به او زده ند ...
كتاب كوچكي رو به روي م ست ؛ كتابي كه عزيزي ، به مناسبتي ، به م داده و اول ش نوشته : براي ... كه مي دانم كه يكي از عزيزترين رقباي خودم خواهد شد . آن عزيزي كه اين را نوشته ، آدم مهمي ست : فيلم نامه نويس خوبي كه من هلاك بعضي نوشته هاي ش هستم و خب ، دوست دارم كارم مثل او خوب باشد .
امروز وقتي در تحريريه ي خالي و نو نشسته بودم ، يك لحظه هيچكاك خواني م را كنار گذاشتم و فكر كردم نكند اين عزيز مرا دست انداخته ؟ و البته جوابي هم پيدا نكردم . همين ست ديگر ، آدم وقتي در هواي گرم تابستان ، هوس فكر كردن كند ، نتيجه ش بهتر از اين هم نمي شود . به خصوص وقتي اسم اين كتاب كوچك هم باشد : « چرت بعد از ظهر » نوشته ي « تيلد باربني » .
واقعا كه محشر ست ، نه ؟

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

به من رحم داشته باشيد ...



مي شود به ش گفت حادثه ، يا اتفاق ، تقدير ، يا اصلا هر چيز ديگر . و خب ، چه فرقي مي كند اصلا ؟ ته ش بالاخره همين ست كه هست . پايان يك روز كسل كننده ي تير ، وقتي ورق زدن گزيده ي شعرهاي « گيوم آپولينر » ( با ترجمه ي محمد علي سپانلو البته ) باشد ، نتيجه ش مي شود خواندن ( چندباره ي ؟ ) شعر « موحنايي خوشگل » و رسيدن به اين سطرهاي پاياني :

... ولي بخنديد ، به من بخنديد
اي مردم همه جا ، به ويژه مردم اين جا
زيرا بسيار چيزهاست كه جرات نمي كنم به شما بگويم
بسيار چيزها كه نمي گذاريد بگويم
به من رحم داشته باشيد

اين « گيوم آپولينر » هم چه موجود غريبي بوده ست ، به من رحم داشته باشيد ...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

ديگه هيچ كسي به هيچ چيزي اعتقاد نداره ...


... بازرس كني ، مارتين را زير كتك مي گيرد . مارتين كه حالا به خاطر بيماري قند خون ضعيف شده مي گويد : خواهش مي كنم . كتك م نزن .
كني دست از كتك زدن برمي دارد و آرام مي شود . مارتين مي گويد : مي بيني ، مشكل تو اينه كه داري كارهايي با من مي كني كه مايه ي عذاب وجدان ت مي شه و دوست نداري بكني . خب ، من مثل تو نيستم . هيچ چيزي مايه ي ناراحتي من نمي شه . اما بذار چيزي به ت بگم . تو داري مثل خود من مي شي . به حريم خونه م تجاوز مي كني ، زور مي گي ، اذيت م مي كني . تو هم به حد من سقوط كرده يي .
كني تاييد مي كند : آره ، حرف ت درسته . تو من رو هم با خودت پايين كشيدي . من هم توي كثافت غوطه مي خورم .
مارتين مي گويد : تو قبلا پليس پاك و باشرفي بودي . بچه ي خوبي از محله ي كري . هميشه به توصيه هاي كشيش گوش مي دادي و به اونا عمل مي كردي . درست و غلط رو هم از هم تشخيص مي دادي . اما حالا مطبوعات و سياست مدارا از تو حمايت مي كنن و در عين حال ، به تو فشار مي آرن . كليسا با تو كاري نداره و تو هم برات مهم نيست كه كشيش چي مي گه . ديگه هيچ كسي به هيچ چيزي اعتقاد نداره ، جز من ...

اين يكي از بهترين صحنه هاي فيلم « ژنرال » نوشته و كار « جان بورمن » ( 1998 ) ست كه هر بار تماشاي ش مساوي ست با يك كلاس درس . « ژنرال» را بايد ديده باشيد تا بفهميد چه جوري مي شود يك سارق حرفه يي را نشان داد و به ورطه ي تقلب نيفتاد . اين خوبي ها و اين اهميت البته در فيلم نامه ي استاد هم به چشم مي آيد . فيلم نامه يي درست و حسابي كه ساختماني دايره وار دارد و زندگي « مارتين » يا همان « ژنرال » را يك دور روايت مي كند . از آن جايي كه « مارتين كاهيل » آدمي واقعي بوده ، توجه به تكه هاي زندگي او در فيلم نامه حسابي مفيد ست و ما را ياد همان حرف استاد « هيچكاك » مي اندازد كه بايد تكه هاي بي مزه ي واقعيت را دور انداخت و به با مزه هايش پرداخت . اگر « ژنرال » را نديده ييد ، برويد و فيلم نامه ش را كه « نشر ساقي » چاپ كرده بخريد و كيف كنيد كه « رحيم قاسميان » ( كه خدا عمري طولاني به او بدهد ) آن را چه خوب به فارسي ترجمه كرده . خواندن يك ترجمه ي خوب از يك فيلم نامه ي خوب اصلا چيز كمي نيست ...


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

چي شد كه به اين جا رسيديم ...


اين تكه ي حرف هاي « كورت وونه گات » را بخوانيد . استاد ، اين حرف ها را سال ۱۹۶۸ زده ، همان سالي كه داستان دل انگيز « به خانه ي ميمون خوش آمدي » را نوشت . به نظرتان اين هم يكي از آن شوخي هاي مخصوص « وونه گات » ست ؟ هان ؟ شما چي فكر مي كنيد ؟

... داستان هاي عاشقانه يك شوخي هستند . فيلم هاي عاشقانه يك شوخي هستند . حرف هاي عاشقانه يك شوخي هستند . ماجراهاي عاشقانه يك شوخي هستند . همه ي اين ها را گفتم ، اما يك نكته براي م روشن نشد : آيا خود عشق هم يك شوخي ست ؟ خدا لعنت كند آن كسي را كه بار اول لغت عشق را ساخت . او احتمالا در يك جنگل قدم مي زده و خوشي زير دل ش زده بوده . شايد هم زير آفتاب قدم مي زده و كله ش حسابي داغ شده بوده . نمي دانم آن اولين نفر اين لغت را از كجا آورده ، اما اين را مي دانم كه او را مي شناختم در يك دادگاه رسمي او را به جرم جنايت عليه بشريت به مرگ محكوم مي كردم . شايد هيات منصفه نظرم را قبول نمي كردند ، ولي خب قرار نيست نظر آن ها هميشه تامين شود . اصلا چي شد كه به اين جا رسيديم ؟ سر و كله ي عشق از كجا پيدا شد ؟...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ تیر ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

داشتن و نداشتن ...


بحث هاي تكراري هيچ وقت خوب نيستند ، خصوصا بحث هايي كه راجع به برتري سينماي اروپا به امريكا ( و به عكس ) مي شود . خب ، البته اين هست كه سينما در سال هايي بيش تر مديون اروپايي ها بوده و خيلي فيلم هاي خوب و كارگردان هاي خوب هم مال آن ها هستند . مساله اما اين ست كه سال ها گذشته و هيچ چيز هماني نيست كه بوده . براي همين هم هست كه موقع ديدن فيلم هاي اروپايي اين سال ها آدم احساس مي كند بايد اول از زير بار مفاهيم عميق آن ها بيرون بيايد و بعد آن را بفهمد . دم دست ترين مثال ش هم فيلم هاي جناب « لارس فن تري يه » ست كه شخصا علاقه يي به شان ندارم ، اما براي طرفداران ش احترام قائل م . به نظرم سينماي امريكا در اين سال ها و مشخصا از دهه ي نود ، انديشمندانه تر و حتا معنوي تر از سينماي اروپا حركت كرده ؛ هرچند نكوشيده خودش را انديشمند نشان دهد . سينماي امريكا روي آن مفاهيمي انگشت گذاشته كه به كار همه ي آدم ها مي آيند . از « ترميناتور 2 : روز داوري » بگيريد و بياييد تا « هفت » و « باشگاه مبارزه » و « اتاق وحشت » و « بي خوابي » و كلي فيلم ديگر . مساله ي تقاص پس دادن و كيفر بدي را ديدن در « بي خوابي » آن قدر عالي ترسيم شده كه تماشاگرش را به فكر وا مي دارد . به هر حال موضوع ها و وضعيت هاي نمايشي محدود هستند و راه چاره در سينما تغيير شكل اين وضعيت هاست ، يعني همين كاري كه كارگردان هاي امريكايي مي كنند و وضعيت هاي مورد استفاده ي استادان اروپايي را با ظاهري متفاوت به كار مي گيرند . وگرنه « باشگاه مبارزه » كه به مساله ي نيكي و بدي و پذيرفتن يا نپذيرفتن شيطان مي پردازد ، همان قدر انديشمندانه ست كه فيلم هاي كلاسيك اروپايي . واقعيت اين ست كه اين فيلم ها هم معنويت و اخلاق را در خود دارند ، هرچند در نگاه اول به چشم نيايد . با اين اوصاف چگونه مي توان سينماي امريكا را ناديده گرفت و آن را بي ارزش دانست ؟ اين جور حرف هاي كلي هميشه بي نتيجه ست !

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

خفه شو و ورق بده ...


... فرن ( شرلي مك لين )دسته ي ورق را جلويش مي گذارد و مي گويد بكش .
باد ( جك لمون ) يك كارت مي كشد ، اما به آن نگاه نمي كند . مي گويد دوست تون دارم خانوم كيوبليك .
فرن يك ورق مي كشد و مي گويد هفت ، به ورق باد نگاه مي كند و مي گويد بي بي ـ و دسته ي ورق را به او مي دهد .
باد مي گويد فهميدين چي گفتم خانوم كيوبليك ؟ من واقعا عاشق شمام .
فرن لبخند مي زند و مي گويد خفه شو و ورق بده !
باد بدون اين كه او را نگاه كند ، شروع مي كند به ورق دادن . فرن كت ش را در مي آورد ، ورق هايش را برمي دارد و مرتب مي كند .
باد غرق در لذت ورق مي دهد ، ورق مي دهد ، ورق مي دهد و داستان تمام مي شود ...


توضيح دادن بعضي چيزها خيلي سخت ست ، يكي از اين چيزها هم همين صحنه ي آخر شاهكار « بيلي وايلدر » و « آي.اي.ال.دايموند » ، يعني فيلم « آپارتمان » ست كه امروز وقتي مي خواستم براي يكي از هم كاران روزنامه توضيح ش بدهم ، مجبور شدم آن را از رو براي ش بخوانم و به نظرم او هم راحت تر فهميد كه « وايلدر » چه اعجوبه يي بوده ست . « آپارتمان » را اگر ديده ييد كه بخت تان بلند بوده ، اگر هم نديده ييد برويد فيلم نامه ش را كه تازه منتشر شده (‌ با ترجمه ي كتايون حسين زاده ، وسيله ي انتشارات نيلا ) بخريد تا بفهميد نبوغ در فيلم نامه نويسي يعني چه و چرا « آپارتمان » يك شاهكار مسلم در فيلم نامه نويسي ست ...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

حقايق درباب كركره ها و پارس آنلاين ...


... خب ، خيلي گذشته . از آخرين يادداشت چند روزي گذشته و يادداشت هاي قبلي هم آن قدرها منظم نبوده ند . اصلي ترين دليل ش اين ست كه داشتم تمرين مي كردم ببينم مي شود از وبلاگ نويسي دل كند و بريد و رفت يا نه . تازه داشتم به نتيجه مي رسيدم و خودم را آماده مي كردم كه ديدم صاحبان شركت پارس آنلاين ( كه من هم جزو مشتري هاي شان بودم تا حالا ) در يك اقدام ناجوانمردانه ( يا هر چيزي كه خودتان دوست داريد ) وبلاگ هاي پرشين بلاگ را بسته ؛ آن هم در حالي كه دسترسي به بلاگ اسپات به همان سادگي قبل بود . طبيعي ست كه اول خيلي جدي نگرفتم ، اما كم كم اين كار براي م شد يك سؤال و براي رسيدن به جواب ش از خيلي ها پرسيدم قضيه چيست ؛ حتا آن آقاي محترمي كه مشكلات مشتركين را جواب مي دهد . ( و خب ، همين جا ازهمه ي آن هايي كه پارس آنلاين مصرف مي كرده ند خواهش مي كنم جاي ديگري دنبال روزي شان بروند ) خلاصه اين كه نفهميدم اوضاع از چه قرار ست ، اما فهميدم پايين كشيدن كركره هم فايده يي ندارد . خصوصا اين كه در اين ايام تعطيلي هم بعضي لطف مي كردند و سر مي زدند . لابد فكر مي كردند يادداشت ديگري هست براي خواندن و وقت تلف كردن . خيلي ساده ، كركره را دوباره مي دهم بالا و از همين فردا نوشتن را شروع مي كنم . هر چند بي كاري هم مزيد بر علت ست و حالا كه همشهري جهان ( همشهري ضميمه ) چاپ نمي شود و مدتي بايد زير آفتاب سوزان قدم بزنم ، بهتر ست يادداشت هايي هم اين جا بنويسم . چه ايرادي دارد ؟ هم سر خودم گرم مي شود و هم شايد يكي آن ها را خواند و پسند كرد . دوستي دارم كه اهل يي چينگ و اين حرف هاست و هر وقت بحثي مي شود ، خودش به نيابت يي چينگ ، جمله ي قصاري شليك مي كند . اين استاد ما ، چنين وقت هايي مي گويد : اين خودش خيلي ست ! . حرف حكيمانه يي ست واقعا . نظيرش را كه قبلا نشنيده ييد ، هان ؟

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٢
برچسب‌ها :