شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دنيا جاي خوبي است ...

 

جمله ی پاياني فيلم نامه ی « هفت » جمله ي بي نظيري ست از « ارنست همينگ وي » كه بهتر ست با آن حرف مان را شروع كنيم : « دنيا جاي خوبي ست ؛ ارزش جنگيدن دارد! »

به نظر مي رسد سه شخصيت كليدي فيلم نامه ي پيرو اين جمله ي حكيمانه هستند ، چه « سامرست » تلخ انديش ، چه « ميلز » كم طاقت و چه « جان دو » ي مرگ انديش . فيلم نامه « هفت » در ساده ترين شكل ش داستان يك قاتل اخلاق گرا ست كه مي خواهد وجدان خفته ي مردم را بيدار كند ؛ آن هم در يك جامعه ي مدرن كه هيچ كس سراغي از همسايه ش نمي گيرد . و خب ، چه چيزي بهتر از گناه هاي كبيره مي تواند اين خواب خرگوشي را به هم بزند ؟ مساله ي مهمي كه نبايد فراموش ش كرد اين ست كه دو كارآگاه فيلم نامه وظيفه ي سنگین شان نه فقط كشف قاتل ، كه كنترل احساس ها و درواقع عقيده هاي قاتل اخلاق گرا ست ، چون اين عقيده ها به سادگي آن شهر كوچك را به مرز نابودي نزديك مي كند . تنش ميان آدم هاي داستان كه هم زمان با قتل هاي عجيب و غريب اتفاق مي افتد يك نكته را به وضوح نشان مي دهد : « جان دو » به خاطر اعتقادات ش تنها كسي ست كه آرام پيش مي رود و همين آرامش كارآگاه هاي داستان را لحظه به لحظه مضطرب تر مي كند . اين اضطراب تا زماني كه خود « جان دو » راه را براي دستگيري باز مي كند ادامه دارد و خيلي ساده قضيه به يك مساله ي مهم مي رسد . پرسش هاي بنيادين قاتل و علت قتل ها آن چيزي ست كه نه « سامرست » جوابي برايش دارد و نه « ميلز » . به جاي اين ها شاهد يك تغيير شخصيت هستيم كه « ميلز » در آخرهاي فيلم نامه ، زماني كه مي فهمد همسرش « تريسي » آخرين مقتول بوده ، دچارش مي شود . برخورد تند او با « سامرست » و بعد به قتل رساندن « جان دو » ، درست ادامه ي مسير قاتل معتقدي ست كه فكر مي كند وظيفه دارد تا به حكم خدا بعضي آدم ها را بكشد . همه ی قتل ها فقط بهانه يي هستند تا مردم متوجه شوند چيزي به نام گناه زندگي آن ها را پر كرده و بايد از آن پرهيز كنند . « جان دو » دقيقا پيرو همان جمله يي ست كه از قول « همينگ وي » آورديم : «دنيا جاي خوبي ست ، ارزش جنگيدن دارد ! »

 لابد اين جمله هم يكي از آن جمله هايي ست كه « اندرو كوين واكر » به ديوار اتاقش كوبيده ست . كسي چه مي داند ...

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

آن چه گذشت ...


... خداوند گذر هيچ كس را به بيمارستان نيندازد كه بد جايي ست اين مكان . ده روزي كه روي تخت بيمارستان افتاده بودم و پاهايم خم نمي شد و زندگي زهرمار شده بود براي م ، تنها چيزي كه مي خواستم همين بود : كه ديگر گذرم به هيچ بيمارستاني نيفتد . بدي بيمارستان و درد اين ست كه حوصله ي همه چيز را از آدم مي گيرد ؛ حتا حوصله ي خواندن و گوش دادن به موسيقي را . و هزار چيز ديگر را كه گفتن ش فايده يي ندارد . خلاصه كه بدجوري بي حوصله م كرد و حالا دل م لك زده كه زودتر دوره ي مثلا نقاهت م تمام شود و دوباره بروم روزنامه ي « شرق » و صفحه هاي سينماي جهان را خودم ببندم . ماندن توي خانه هيچ لذتي ندارد .
« استنلي كوبريك » فقيد يك بار گفته بود ماندن توي خانه خوب ست چون به آدم ايده مي دهد ، در عين حال بد ست چون آدم را كسل مي كند !
خداوند روح بزرگ ت را غريق رحمت كند استنلي كبير !

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٢
برچسب‌ها :