شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

يک عاشقانه ‌آرام ...

 

...بهار 1968 غریب ترین بهار پاریس بود . شهر دیگر آن شهر سابق نبود . هیچ چیز دیگر آن چیز سابق نبود . همه یک جور دیگر شده بودند : کسی توی خیابان ها قدم نمی زد . همه می دویدند و شعار می دادند . هر چیزی را که سر راهشان بود کنار می زدند . خراب می کردند . جوان های معترض به هیچ چیز رحم نمی کردند حتی به هم سن و سال های خودشان که جنبش دانشجویی را برنتابیده بودند . اما بین آن جوان های معترض آدم های دیگری هم بودند که حضورشان معنای تازه ای به این حرکت می داد : کارگردان های موج نو.  موج نویی ها هنوز جوان بودند و سیاست گریز . درعین حال به شدت عاشق سینما بودند و دنیا را فقط از دریچه سینما نگاه می کردند . دیدنی تر از همه اما « فرانسوا تروفو » نازنین بود که روی زمین راه نمی رفت ، پایش به زمین نمی رسید . روی سقف سواری ها پیش می رفت و به صف اول نزدیک می شد . دانشجوها آن جلو ایستاده بودند. چهره به چهره پلیس هایی که تا بن دندان مسلح بودند و  اجازه کتک زدن و تیراندازی هم داشتند .

« آنتوان دوبک » و « سرژ توبیانا » ( نویسندگان و مدیران سابق کایه دو سینما ) این صحنه را در کتاب « تصویرهای ربوده شده » آورده اند . آن ها از قول یکی از دوستان تروفو نوشته اند : « هیچ اهمیتی نداشت که فرانسوا قرار است چندسال زندگی کند ، مساله این بود : او همیشه یک نوجوان باقی می ماند ». این دوست دروغ نگفته بود چرا که فرانسوا در همه سال هایی که فیلم ساخت همان نوجوانی بود که مخفیانه به تالار سینما وارد می شد و فیلم می دید . دلبستگی اش به سینما آن قدر بود که هربار سعی می کرد فاصله اش با آن پرده سفید کمتر باشد ، هرچند بعدها برای این کارش هم دلیل تراشید و گفت دلش می خواسته سینما را پشت سر بگذارد . این حرف مال دوره ای است که او کارگردان سرشناسی شده بود : دیگر نمی گفت این فیلم چکیده زندگی است و آن یکی داستان همه عاشق پیشه های سرخورده . این بار تصویرها را خودش می ساخت و گاهی بین تصویرها ، تصویری را می گذاشت که به نظرش ادای دینی بود به آن هایی که قبل از او کار سینما کرده بودند . تروفو آن چه را از زندگی می خواست در سینما می دید و این یعنی همه چیز . سینما تنها مدرسه ای بود که او نشستن روی صندلی هایش را تاب می آورد و رویش لم می داد . سکوت می کرد و به روبرو زل می زد تا سینمای ایده آلش را پیدا کند . سینمایی که ته داستانش به دوست داشتن و عاشق شدن می رسید . تصویر را بیبن و بعد دل ببند  . این جوری دنیا خوشگل تر است . اما حیف که یک تومور از دل داستانی که او دوستش نداشت آمد و در مغزش نشست و آرام آرام از پا انداختش . فرانسوا یک زندگی سینمایی داشت . یک زندگی دراماتیک . با فراز و فرودهای فراوان و نقطه های عطف . اما مرگ او دراماتیک تر از فیلم هایش بود . مردی با توموری توی مغز . پس این بود پایان زندگی مردی که زندگی را در سینما تجربه می کرد ؟ این که دیگر سینما نبود . خیال نبود . واقعیتی تلخ و سیاه بود که باید باورش می کردیم . تروفو ذره ذره آب شد تا مرد و این آن مردنی نبود که او دلش می خواست . زندگی گاهی از سینما جلوتر می ایستد. واقعیت تلخی است این زندگی ...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

يك گفت و گوي تلفني ...

 

سلام

الو ؟

ئه ـ بيداري ؟

كتاب مي خوندم

بچه بيداره ؟

تازه خوابيده

گذاشتيش تو تختش ؟

اين جاس . رو مبله

اذيت نكرد ؟

تكونش دادم خوابش برد

عوضش كردي ؟

دو ساعت يه بار

غذا خورده ؟

دو بار . بعد هم خوابيد

خواب بودي نه ؟

بيدار بودم . كتاب مي خوندم

پس خواب بودي ؟

ديگه آخراشم . چيزي نمونده

شام خوردي ؟

اون جا خوش مي گذره ؟ خوبه ؟

خيلي . نيومدي ديگه

تا كي طول مي كشه ؟

مي خوای بخوابي بخواب

حالا بايد مي رفتي ؟

تو رو خدا ، حوصله ندارم 

خب تو هم نمي رفتي

ببين ـ من بايد برم

خب برو

نمي خواي بخوابي ؟

ديگه خوابم نمي آد

چشماتو ببند ، خوابت مي بره

خب ، آره

خيلي خسته شدم اين جا

بد مي شد نمي رفتي ؟

تو نمي خواي كوتاه بياي ؟

نمي خواي بگي ؟ خب نگو

اومدم برات مي گم

نمي شه الان بگي ؟

الان بايد برم

ديگه خوابم گرفته

من هم خسته ام

صدات كه سرحاله

ديگه چيكار كردي ؟

كلي كارتون ديدم ، پشت هم

چه خوب

خيلي مسخره اس

چي مسخره اس ؟

ولش كن

چي مسخره اس ؟

بي خيال

خوابت مي آد ؟

تو رفتي عروسي . من بايد مراقب بچه باشم

يعني چي ؟

بيدار بود نذاشت يه خط بخونم

حالا كه چي ؟

نبايد مي رفتي

باشه . من ديگه برم

يه دقه صبر كن

ول كن ديگه . حوصله ندارم

حوصله منو نداري ؟

مي خواي شروع كني ؟

من از اول گفتم بچه نمي خوام

پس شروع كردي ، نه ؟

كي مي آي ؟

چرا داد مي زني ؟ بيدار مي شه بچه

يه كم زودتر بيا . نمي شه ؟

كاري نداري ؟

نبايد مي رفتي

از اين به بعد هيچ جا نمي رم

چرا لج مي كني ؟

همه دارن شام مي خورن . بايد برم

كي مي آي ؟

تو بگير بخواب

ساعت چنده ؟

كاري نداري ؟

زود بيا

كاري نداري ؟

مي شينم تا بياي

شايد دير بيام

بيدار مي شينم . بايد كتابو تموم كنم

ديگه بگو خداحافظ

باشه ـ ولي زود بيا . خوابم مي آد

من برم ديگه . بگو شب به خير

باشه ـ شب به خير . ولي زود بيا

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

لطفا بی‌خيال زندگی شويد ...

...این مدتی که داشتم خاطرات سیلویا پلات را می خواندم به چیزهایی رسیدم که خیلی عادی نبودند برایم اما به شدت لذت بخش بودند و حسابی . درست مثل همه‌ی آن کتاب‌هايی که آدم را به خودش نزديک می‌کنند...

خاطره های پلات را نباید فقط به عنوان نوشته هایی خواند که یک آدم درآستانه ی جنون نوشته، چون لابه لای سطرهای مختلف ش چیزی به اسم نبوغ هست که نمی شود هیچ جوری نادیده ش گرفت . در عین حال نکته ی مهم خاطره های پلات معلق بودن اوست بین زندگی و مردن . او هم مثل همه ی آدم هایی که دور و بر ما هستند زندگی را دوست دارد و بدش نمی آید از همه ی چیزهایی که بقیه لذت می برند او هم لذت ببرد . اما او به عکس خیلی ها حاضر نیست الکی مصالحه کند و حرف های چرند دیگران قبول کند . این ست که در نهایت چاره یی جز مردن نمی ماند و خب مرگ هم که همین جوری نمی آید سراغ آدم . وقت مناسبی دارد و موقعیت خاصی . بنابرین این خود آدم ست که باید راهی پیدا کند و مرگ را بیاورد کنار خودش ...

خودکشی سیلویا پلات یک جور رهایی ست از دست آدم های تکراری که بلد نیستند زندگی را درست و حسابی نگاه کنند . یک جور تنها شدن و لذت بردن از این تنهایی و خب ، بین خودمان باشد ولی گاهی زندگی را این جوری ول کردن و رفتن خیلی حال می دهد ... 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ مهر ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

ناگهان عباس نعلبنديان ...

 

« ... و در مستي شطحيات گفتند ؛ و عالم علم برهم كردند ... »

آيا مي شود از همين ابتدا حساب « عباس نعلبنديان » را از داستان ش جدا كرد و يك سره به رماني پرداخت كه با پيشاني نوشت غريب ش  ( جمله یي از شرح شطحيات ) خواننده را شوكه مي كند ؟ به نظرم جداكردن نويسنده و نوشته ش دست كم در اين مورد آن قدرها كار درستي نيست ، چون همه ی آن هايي كه «نعلبنديان » را ديده ند شهادت مي دهند كه بين او و كارهايش تفاوتي نبوده . مي دانم كه اين حرف صداي بعضي را لابد درمي آورد اما چه باك كه اين بار قرار نيست به هر صدايي گوش بدهيم . وقتي « عباس نعلبنديان » با صداي بلند دارد داستاني درباره ی همه ی آن چيزهايي كه انسان ها را به هم پيوند مي زند مي خواند هيچ حرفي قابل شنيدن نيست ... 

وصال در وادي هفتم شايد شاخص ترين و به نظرم بهترين كار داستاني نعلبنديان باشد كه بي هيچ نقشه ی از پيش كشيده شده یي داستاني درباره ی مردن و چشم بستن از همه چيز را برای مان تعريف مي كند .رمان هفتاد و نه بخشي او فقط بخشي است از يك ذهن پرتلاطم و ناآرام كه سر سازگاري با آدم هاي دور و برش ندارد و هدف ش رسيدن به نقطه یي است نامعلوم . لابد براي همين هم هست كه تعريف كردن و اصلا جست و جو كردن داستان براي رسيدن به يك خط داستاني كاري بيهوده  به حساب مي آيد . شايد عنوان دوم كتاب يعني « يك غزل غمناك » توضيح بهتري باشد براي اين مسئله . همه چيز به پراكندگي همان حرف هاي آشنايي است كه دست آخر و در نهايت زير عنوان غزل جمع مي شوند و به سامان مي رسند ؛ البته اگر  ساماني دركار باشد . خب ، قدر مسلم مي شود چيزهايي را پيدا كرد و كنار هم نشاند تا يك جوري به هم پيوند بخورند و داستاني فرضي را شكل بدهند اما خاصيت اين كار چيست و چرا بايد درباره ی داستاني كه اصلا مي كوشد از پريشاني و يك دست نبودن حرف بزند چنين كاري بكنيم ؟

وصال در وادي هفتم رمان يكه و بي نظيري است درباره ی مرگ و انديشيدن به آن . داستاني كه پايه اش را روي موضوعي ( واقعيتي ) شايد هولناك بنا مي كند و اين ميان هر  از گاهي گريزي هم مي زند به زندگي . نوع داستان گويي نعلبنديان به سادگي اين اجازه را به ما مي دهد تا باور كنيم آن چيزي كه مهم است و بايد به آن پرداخت « مرگ» است و زندگي  در وهله دوم اهميت قرار دارد .  مهرهاي قرمزي كه جابه جا در كتاب ديده مي شوند و گاهي اصلا به جاي شماره ی فصل آمده اند (  مثلا به جاي فصل سي و هشتم ) عملا اين مسئله را تاييد مي كنند . در عين حال اين هم هست كه داستان نعلبنديان مي تواند آخرين دقيقه هاي عمر دو آدم ( يا يكي؟) باشد كه حالا با به ياد آوردن گذشته یي نه چندان طولاني سعي مي كنند آرام تر مرگ را درك كنند . اين درك مرگ است كه آن ها را وامي دارد تا به سادگي فقط همه چيز را (واقعا همه چيز را ؟ ) به ياد بياورند بي آن كه فكر كنند كدام كار چه عاقبتي داشته است . شايد آن جمله « تو مي بري» كه در همان ابتداي داستان،علي قلي به زبان مي آورد حكايت همه اين ها هم باشد . از اين به بعد است كه آن بريدن و وادادن و اعتراف به همه كارهاي خطا اتفاق مي افتد .كسي چه مي داند ؟ شايد پس از اين حرف و حديث ها دنيا شكل ديگري شود و مرگ آن نقاب هراس آورش را بردارد و در قالب زندگي ادامه پيدا كند ...

« پتر هانتكه » نابغه ی داستان و نمايش سال ها پيش از اين گفته بود وقتي اثري را مي بينيد كه مرگ در آن موج مي زند هرگز گمان نكنيد كه نويسنده اش آدم بزدلي است كه از مردن مي ترسد . به عكس ، او آن قدر شجاعت دارد كه در دوران زندگي اش هم با چنان مسئله بزرگي دست و پنجه نرم مي كند . بار اولي كه اين حرف را خواندم وصال در وادي هفتم را هم خوانده بودم و  درعين حال نمي دانستم كه نعلبنديان اولين مترجم هانتكه در ايران بوده . اما حالا اين حرف معنا و مفهومي فراتر از اين ها برايم دارد ، مفهومي كه انگار در وجود نويسنده ی ما ريشه دوانده و به نتيجه یي درخور هم رسيده است . نتيجه یي كه مي شود نام ش را گذاشت تاملاتي درباب مرگ .

وصال در وادي هفتم هرچند كه مي تواند داستاني باشد درباره ی تقاص پس دادن و ديدن كيفر اما در همين چيزها محدود نمي شود . اين تقاص شايد در هذيان هاي راوي اتفاق بيفتد كه با ذهني خراب و به يك معنا ماليخوليايي دنيا را مي بيند و مهم تر از آن احساس مي كند . لابد به همين دليل است كه جز مرگ،مي شود ترس را هم نشانه ی ديگري دانست كه در همه ی داستان خودنمايي مي كند . ترس در اين داستان البته به ترس از مرگ محدود نمي شود، همه چيز هراس آور است و ترسناك بودنش را به رخ مي كشد . حتي همين زندگي ...

« آيا كسي در گوش مردگان راز مي گويد ؟» اين پرسش اساسي راوي كه گوشه ی ديگري از رمان را نشان مان مي دهد درعين حال مي تواند ما را به سوي ديگري هدايت كند . اصلا از كجا معلوم كه همه ی اين داستان رازي نباشد كه آدمي زنده در گوش مرده یي آشنا زمزمه مي كند و از كجا معلوم كه ما نيز جزئي از آن مردگان آشنا نباشيم ؟ روايت ماليخوليا وار داستان كه ذره اي فاصله حتي بين آن چه هست و آن چه گمان مي كنيم هست نمي گذارد مي تواند ثمره ی همين زمزمه باشد :رازي حتما در كار است ، ولي رازگشايي اصلا در كار نيست .

اما يك چيز ديگرهم هست : وصال در وادي هفتم مي تواند داستان به ته رسيدن هم باشد . رسيدن به آخر خط و ديدن همه آن چيزهايي كه بايد ديد . يك جور حس له شدن، خرد شدن يا پودر شدن در اين داستان هست كه آن را جلوتر از بعضي داستان هاي هم سنش قرار مي دهد . اين ها مفاهيم غريبي نيستند اما هر كسي هم به آن ها نمي رسد و كليد فهم بعضي داستان ها ( و به طور كلي آثار هنري ) در همين مفاهيم نهفته است . نه مي توان به كسي خرده گرفت و نه مي توان كسي را ستايش كرد . اين چيزي است كه داستان را پيش مي برد .احساس له شدني كه در آخر داستان نصيب خواننده مي شود آن قدر هولناك هست كه زبان را تا چند ساعت دست كم ببندد و جلوي هر حرفي را بگيرد ...

 وصال در وادي هفتم را نمي شود نقد كرد ، مي شود آن را فقط زندگي كرد ...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

یک باتلاق شنی همیشگی ...

 

... دارم « خاطرات سیلویا پلات » را می خوانم . دقیق ترش این ست که دارم کلی لذت می برم از خواندن یادداشت های آدمی که به جنون رسیده . در این سال ها کم تر نوشته یی بود که این جوری خراب م کند . حیف ست که وسط خواندن این کتاب خاطرات ، آدم برود سراغ چیزهای دیگر . گاهی آدم باید قید همه چیز را بزند و بچسبد به آن چیزی که همه چیز را توی خودش دارد . « خاطرات سیلویا پلات » از آن چیزهایی ست که سالی دست کم یک بار باید سراغ ش رفت .

بخوانید این تکه را و ببينيد که « سیلویا پلات » کی بوده ست‌ ،‌ حيف نيست آدمی با اين درجه جنون خودکشی کند ؟ 

 

... من « حال » هستم ، اما می دانم که من هم می میرم و می گذرم . لحظه ی اوج ، آن بارقه ی سوزان ، آمده و رفته ست . یک باتلاق شنی همیشگی . نمی خواهم بمیرم . نوشتن درباره ی بعضی چیزها خیلی سخت ست . بعد از این که اتفاقی می افتد از نوشتن آن ناگزیر می شوی . چه آن را بیش از حد دراماتیزه کنی و چه آن را کم اهمیت جلوه دهی ، ناگزیر در بخش هایی به اشتباه غلو می کنی و قسمت های مهمی را نادیده می گیری ...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

اين جور وقتا مي گن خداحافظ ...

 

مي تونم اين جا بشينم ؟

اين همه صندلي خالي هس

اين صندلي مال شماس ؟

قاعدتا صندلي مال نشستنه

سلام

ببخشين دهن م پره ، سلام

شما هميشه رست بيف مي خورين ؟

صبحا شير مي خورم ، اقلا يه ليوان

منظورم ناهار بود

هر وقت مي آم اين جا رست بيف مي خورم

زياد اين جا مي آييد ، نه ؟

شرمنده ، من حافظه ي خوبي ندارم

اختيار دارين . من خودمو معرفي نكردم

فكر مي كنين دير شده ؟

هميشه مي شينم كنار اون تابلوئه

تابلوي عجيبيه

خوبه آدم جايي بره كه عجيب باشه

ببخشين تعارف نكردم ، شما رست بيف نمي خورين ؟

هوس پيتزا كردم ؛ پيتزاي آبدار . خوردين تا حالا ؟

خودتون كه گفتين ، من هميشه رست بيف مي خورم

پس يه بار مهمون تون مي كنم . بايد بخورين

گفتين رست بيف نمي خورين ؟

هوس كوكتل كردم . بوش نمي آد ؟

باز هم شرمنده ، بيني م بدجوري گرفته

اين رست بيف هم بوي خوبي داره

ولي من غذامو با دهن م مي خورم

اختيار دارين ، نمي خواستم شما رو با فيل مقايسه كنم

حالا كه كردين

شوخي كردم ، بايد ببخشين

قصه ي اين پيتزاي آبدار چي بود ؟

خواستم ببينم شما چي مي گين

لابد نتيجه هم گرفتين

باور كنين من اون قدرا هم كه شما فكر مي كنين خنگ نيستم

كجاي دنيا پيتزاي آبدار مي پزن ؟

هر جا دوست داشته باشن

قضيه چيه ؟

رو پيشوني م چيزي نوشته ؟

نه ، حرفاتون يه كم بو مي ده

آهان ، پر چونه گي كردم . بازم بايد ببخشين

شما منو تعقيب مي كنين ؟

يعني برا اين كار كسي به م پول مي ده ؟

پس يه دعواي شخصيه

فكر نكنم قيافه م شبيه بوكسورا باشه

حتا سالادم نمي خورين ؟

ممنون ، يه لقمه از اين كوكتل مي خورين ؟

من ديگه سيرم ، جا ندارم

آدم وقتي سيره حوصله ش سر جاشه

باور كنين نمي فهمم چي مي گين

ديگه دارم به خودم شك مي كنم

شما فيلسوفين ؟

به آدم تنها مي گن فيلسوف ؟

اسم ديگه شو خودتون بگين

اجازه مي دين ؟

اجازه ي مام دست شماس

خب ، دل م مي خواست باهاتون حرف بزنم

چرا فكر كردين من شبيه يه گوش م ؟

فقط حدس زدم . ايرادي داره ؟

ايرادش اينه كه من نفهميدم داستان چيه

ببينين ؛ خب من يه ذره خجالتي م

از اول هم فهميدم كم رويين

يه ذره هم تنهام ، هيچ دوستي ندارم

باهاتون هم دردي مي كنم

گفتم باهاتون حرف بزنم اقلا آروم شم

بازم لطف دارين به من

اگه دل تون بخواد با هم يه قراري بذاريم

چرا بايد قرار بذاريم ؟

من كه نگفتم مجبورين

كوكتل تون يخ كرد ، نمي خورين ؟

حس مي كنم سيرم

پس حوصله تون سر جاشه

چيزي مي خواين بگين ؟

آره ، اين جور وقتا مي گن خداحافظ

مي تونم بازم ببينمتون ؟

شايد بازم هم ديگه رو ديديم

شما هر روز مي آيين اين جا ؟

فكر مي كنم از فردا رستوراناي ديگه رو امتحان كنم

ولي من بازم مي آم اين جا

اون ديگه ميل خودتونه

آره

خداحافظ

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

وقتی « ساعت ها » منتشر نمی‌شود ...

 

... خب ، فقط می ماند ابراز تاسف از این که آدم منتظر مانده باشد و بعد ببیند که آن چیز در راه نیست اصلا . از همان روز اولی که « ساعت ها » ساخته درخشان « استیون دالدری » را دیدم چشم براه بودم که رمان « مایکل کانینگهام » منتشر شود و داستان فیلم را بهتر بفهمم ...

« ساعت ها » فیلم خوب و در عین حال سختی ست که نمی شود به این سادگی ها ادعا کرد که آن را فهمیده ایم . خواندن رمان می توانست کمکی باشد که بفهمیم این سه زن چه جوری به هم پیوند خورده ند و « ویرجینیا وولف » چه جوری فکر بخصوصش را توی تاریخ ادامه داده . فکر کردن به مرگ و این که آدم وقتی به ته خط می رسد چه حس و حالی دارد ، همان چیزی ست که « ساعت ها » به آن رسیده و ما هم یک روزی احتمالا به آن می رسیم . لابد گریزی از آن نیست ...

این رمان دل انگیز را ( که هنوز عطش خواندن ش را دارم ) « مهدی غبرایی » ترجمه کرده و قرار بود ( یعنی واقعا نیست ؟ ) « انتشارات کاروان » آن را منتشر کند . اما طبق همان اصل قدیمی که می گوید دنیا همیشه به کام ما نمی گردد باید ناامیدانه بی خیال انتشار « ساعت ها » شوم ...

حیف ! فقط می شود گفت حیف !

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

يك كشيش كاتوليك ...

 

درست يادم نيست اولين داستان پليسي / كارآگاهي را كي خواندم . ولي بايد آخرهاي سال 66 يا اوايل 67 بوده باشد . اين كه مطمئن نيستم برمي گردد به اين كه موشك باران تهران همان موقع بوده و من هم آن موقع به جاي اين كه مثل بقيه ي هم سن و سال هايم توي شمال و جاهاي ديگر بدوم ،‌‌ مجبور بودم بمانم تهران . و تهران ماندن هم خوبي هاي خودش را داشت و هم بدي هاي خودش را . كاري به بدي ش نداريم ؛ خوبي ش اين بود كه « پليس لندن » نوشته ي يك بابايي به اسم « گونان دويلي » را با ترجمه ي « عبدالحسين ميرزا » خواندم و هيچ چي ازش نفهميدم . اين اولين كتاب كارآگاهي يي بود كه به فارسي ترجمه شده بود . اين را البته بعدا فهميدم ، موقعي كه كشف كردم « پليس لندن » همان رمان معروف « اتود در قرمز لاكي » ست كه سال ها بعد از آن « مژده دقيقي » آن را از اصل انگليسي ترجمه كرد و چاپ شد . آخر مي دانيد ، « عبدالحسين ميرزا » آن كتاب را از عربي برگردانده بود و كتاب تا به فارسي برسد ، رسما از دست رفته بود ...

درست ست كه آن موقع كتاب را به خاطر ترجمه ش نفهميدم ، اما به خودم قول دادم بزرگ تر كه شدم كشف كنم اين پليس هاي مخفي كه همان كارآگاه ها هستند ، چه كاره ند و اصلا كسي تحويل شان مي گيرد يا نه . و خب ، از بخت خوب من ، چند سالي بعد انتشاراتي راه افتاد به اسم « طرح نو » كه مدير با كمالاتي دارد و فكر نمي كند داستان كارآگاهي چيز به در نخوري ست . براي همين هم كنار كتاب هاي ديگرش مجموعه يي راه انداخت به اسم « كتاب هاي سياه » . توي اين مجموعه از « دشيل همت » و « ريموند چندلر » و « آگاتا كريستي » و « ژرژ سيمنون » و « الري كوئين » و « پاتريشيا هاي اسميت » و چند تايي نويسنده ي ديگر كتاب درآمده و هر كدام شان كلي ارزش دارند . اما اين ناشر محترم ، تازگي ها جلد اول « ماجراهاي پدر براون كشيش كارآگاه » را چاپ كرده كه اساسا به قول كافه چي « ايرما خوشگله » ، خودش يك داستان ديگر ست ...

فكرش را بكنيد كه يك كشيش كاتوليك مغزش بهتر از كارآگاه ها كار مي كند ، هر چند خودش را كارآگاه نمي داند . حق هم دارد . آن هيكل خپل و كوتاه ، با آن عينك و كلاه سياه و عصا به هركسي مي آيد جز يك مغز متفكر . اين جناب « چسترتون » كه داستان « پدر براون » را نوشته ، همان كسي ست كه « خورخه لوئيس بورخس » هميشه قربان داستان هايش مي رفت و همه جا مي گفت « چسترتون » خيلي بهتر از « كانن دويل » مي نوشته ست . ما البته « بورخس » نيستيم كه نظر بدهيم ، ولي واقعيت اين ست كه « چسترتون » چيزي از « كانن دويل » كم ندارد و اتفاقا عنصر مهمي توي داستان هايش هست كه آن ها را حسابي خواندني مي كند . آن عنصر ، همان طنزي ست كه « پدر براون » با خودش مي آورد . هيچ مجرمي او را داخل آدم حساب نمي كند ، انگار « پدر » ها نمي توانند تيزهوش باشند . يك نكته هم البته هست : « پدر براون » آن قدرها هم تيزهوش نيست ، فقط به جزئيات توجه مي كند . چون اين همان چيزي ست كه خيلي ها ازش غافل مي شوند و حسابي مي بازند . براي همين هم هست كه او با يك حساب دو دو تا ، چاهارتا ، انگشت ش را دراز مي كند و مجرم واقعي را نشان مي دهد . از تاثيرات معنوي « پدر » هم البته نبايد غفلت كرد : فكرش را بكنيد كه او يك مجرم حرفه يي به اسم « فلامبو » را توبه مي دهد و آقاي مجرم به كسوت يك كارآگاه خصوصي در مي آيد و خب ، اين اگر به معناي هجو داستان هايي از اين دست نباشد ، پس چه چيز ديگري مي تواند باشد ؟

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

نامه‌يی برای جعفر مدرس صادقی

 

آقاي مدرس صادقي عزيز !

كاش حال تان خوب باشد و توي اين پاييز عجيب و غريب دست كم شما به كارهاي تان برسيد . سرتان كه لابد مثل هميشه شلوغ ست . يا داريد مي نويسيد ، يا داريد مي خوانيد . اين وسط ها شايد سري هم بزنيد به « بهروز افخمي » ...

راستي حالا كه كسي نيست ، واقعا از فيلم راضي هستيد ؟ مي دانيد ، اگر اين جوري باشد مي شود كلي اميد بست كه بالاخره سينماي ما هم دارد با ادبيات آشتي مي كند . چرا دارم حاشيه مي روم ؟ اصل مطلب چاپ دوم « دوازده داستان » ست . مبارك ست ! اما چرا هشتصد نسخه ؟ منظور شما و « نشر مركز » لابد اين نبوده كه بيش تر از اين ها خواننده يي پيدا نمي شود ؟ اگر اين جوري باشد كه بايد در ادبيات را رسما گل گرفت و رفت پي كاري ديگر ...

حتما حوصله تان دارد سر مي رود . اما عيبي ندارد . يك چيز ديگر هم هست كه بايد بگويم . توي داستان نيمه بلند « قسمت ديگران » عبارتي داريد كه همه ي داستان هاي شما را در بر مي گيرد . آن هم عبارت « از هيچ چي ، همه چي ساختن » ست . واقعا كه هنر مي خواهد . اين دوازده داستان روي همين فرمول نوشته شده ند . ولي داستان كه فرمول بردار نيست ، هست ؟ خب ، معلوم ست كه نيست . اين را گفتم كه برسم به يك نكته ي مهم تر . كافي ست دور و برمان را نگاه كنيم و ببينيم هيچ چي نيست ، بعد اين ذهن فضول شروع مي كند به ساختن همه چي ...

راستي ، شما « چشمان بازبسته » ، فيلم آخر « استنلي كوبريك » را ديده ييد ؟ از آن فيلم هايي ست كه به نظرم سال ها بايد بگذرد تا بزرگ بودن ش به چشم بيايد . توي اين فيلم هم قضيه سر همين از هيچ چي ، همه چي ساختن ست . « بيل هارفورد » الكي الكي ، سر يك حرفي كه زن ش مي زند ، توي ذهن ش شروع مي كند به داستان ساختن . تصوير مي سازد . چيزي كه نيست را مجسم مي كند و با كمال تاسف قضاوت هم مي كند . آدم هاي داستان هاي شما هم همين جورند . اصلا به قول « لوري مور » توي آن داستان كوتاه شاهكارش « اين جا همه ي آدم ها اين جوري ند » و خب ، وقتي اين جوري باشد چه مي شود كرد ؟ فكرش را بكنيد كه « فرشته » ي داستان « شازده كوچولو » چه زندگي يك نواختي دارد ، هر چند به آن زندگي و آن مبلي كه ديگر شكل مبل نيست عادت كرده و هيچ جوري تغيير عقيده نمي دهد ، حتا با ديدن « حميد » ...

يك زماني واقعي نوشتن بد بود . يك جور فحش بود كه به چپ ها و سوسياليست ها مي دادند ، اما حالا واقعي نوشتن و در واقع ، واقع نما نوشتن ، اصلا يك حسن ست . كي مي تواند چيزي كه مي تواند باشد را درست بنويسد ؟ واقعا كار سختي ست ! همه كه « جي . كي . رولينگ » نيستند كه تخيل ش اين همه ادامه داشته باشد . براي همين ست كه داستان هاي شما اين قدر دل پذير هستند . اين حرف معروف استاد « هيچكاك » را حتما شنيده ييد كه مي گويد بايد تكه هاي بي مزه ي واقعيت را كنار گذاشت و به بامزه ها پرداخت ؟ به نظرم اين دوازده داستان همه پيرو اين نظر هستند . اين هم از آن نظرهايي ست كه آدم ازش كيف مي كند ...

زيادي حرف زدم ، نه ؟ سرتان لابد درد گرفته . بايد ببخشيد . چون اين اين حرف ها خيلي ربطي به داستان هاي شما نداشتند . شايد هم داشته باشند . نمي دانم . منتها چيزي كه اين وسط براي من مهم بود ، خود داستان گويي ست . راستي از رمان آخرتان چه خبر ؟ كي چاپ مي شود ؟ مي دانيد كه ما رمان نويس كم داريم و رمان نويس خوب از آن هم كم تر . يك كمي هم به فكر ما باشيد لطفا ...

 

ارادت مند : يك خواننده ي داستان

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

وقتی از هنری ميلر حرف می‌زنيم ...

 

...« هنري ميلر » را خيلي دير كشف كردم . مي دانيد كه ادبيات يعني كشف كردن ، پيدا كردن چيزي كه احساس كنيد مال خودتان ست و تكه يي از خودتان توي آن ست . اين جور وقت هاست كه آدم ذوق زده مي شود و زمين و زمان را چنگ مي زند . بله ، يك جور بدوي بودن توي ادبيات هست كه كار هزار تا چيز ديگر را مي كند . مهم اما اين ست آن حس را پيدا كنيد . داستان هاي « هنري ميلر » اين حس را دارند . وقتي مي خوانيدشان ، حس مي كنيد ضربه هاي پتك پشت سر هم دارند فرود مي آيند . « ميلر » به هيچ كس رحم نمي كند ، نه به خواننده ي بدبختي كه كه كتاب را دست ش گرفته و نه حتا به خودش . اتفاقا آن كسي به بيش تر از همه در معرض حمله ست ، خود اوست . « ميلر » خودش را لت و پار مي كند ، تا داستان اتفاق بيفتد و اين اصلا چيز كم اهميتي نيست . براي همين حمله هاي بي وقفه بود كه سي سال تمام ، مهم ترين رمان او يعني « مدار راس السرطان » توي امريكا اجازه ي چاپ نداشت و سي سال بعدش ، يعني سال 1974 دادگاهي نظر داده بود « مدار راس السرطان » درادبيات روزگار ما كتابي پذيرفتني ست . توي اين سي سال چه اتفاقي افتاده بود ؟ امريكا تازه داشت به آن جايي مي رسيد كه « ميلر » سي سال قبل به آن رسيده بود : ارزش هاي اخلاقي بايد از نو تعريف شوند . همه چي بايد از نو تعريف شود . حتا آدم بودن . تعريف هاي قبلي مال آدم هاي قبلي هستند ، آدم هايي كه دنيا را شكل ديگري مي ديده ند و حالا كه دنيا عوض شده ، بايد آن را يك جور ديگر ديد . چيزي كه توي داستان هاي او قبل از همه به چشم مي آيد يك جور نااميدي ، سنت شكني و هرج و مرج طلبي ست . پرده پوشي و پنهان كاري اين جور مواقع فايده يي ندارد . بايد حمله كرد . براي همين هم هست كه « ميلر » يا مخالف صد در صد دارد ،‌‌ يا موافق صد در صد . حد وسطي وجود ندارد . البته يك دليل ديگر هم مي شود اين وسط ها آورد : قهرمان و در واقع شخصيت اصلي همه داستان هاي او خودش ست ، بدون اين ذره يي به خودش باج بدهد و چهره ي موجهي از خودش نشان دهد . اتفاقا اين چهره هر چه كثيف تر و وقيح تر باشد ، بهتر ست . چون راحت تر باورش مي كنند و تازه برايش دل هم مي سوزانند .

اما آيا اين ها همه ي آن چيزي ست كه بايد درباره ي « هنري ميلر » بدانيد ؟ قدر مسلم نه . اين كه بدانيد او نثر محاوره را جان دوباره يي بخشيده و جوري با نثر رفتار كرده كه حسابي رام ش شود ، لابد كلي كيف مي كنيد . « ميلر » اساسا گفتاري مي نويسد . آدم ها چه جوري حرف مي زنند ؟ او همان جوري مي نويسد . منتها او آدم درجه ي يكي ست كه همه چي خوانده و حرف زدن را بلد ست و بلد بودن رمز موفقيت اوست توي داستان نويسي . توي « مكس »  ( که امید نیک فرجام آن را ترجمه کرده و توی کتاب های نیلا چاپ شده ) هم مي شود همه ي اين چيزها را ديد . داستان كه طبق معمول كارهاي او واقعي ست ، درباره ي يك آدم خانه به دوش ست كه دنبال « ميلر » راه مي افتد و « ميلر » از دست او كم كم فرار مي كند . « مكس » خيلي بي رحمانه نوشته شده ، انگار يك جور دق دلي ست كه بايد خالي مي شده وگرنه منجر مي شده به يك انفجار بزرگ ...

مي دانيد ، يكي از همان تعريف هاي مجدد را مي شود توي اين داستان كوتاه ديد : اين كه زندگي هيچ اهميتي ندارد و خوب بودن اصلا بي هودگي ست . دهه ي سي چه بلايي به سر « ميلر » آورده بود كه او ترجيح داد تعريف ها را پاك كند ؟ اصلا چه كسي تعريف ها را ثبت مي كند ؟

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ مهر ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

پس زنده باد آقاي هارتلي !

 

‌آماتور و ‌اشتياق ماندگار هر دو تراژدي آدم هاي ساده یي هستند كه به زندگي يك نواخت شان اعتراض دارند و دنبال راه چاره يی مي‌گردند .‌ آماتور شايد فيلم نامه ی كلاسيك تري باشد با داستاني سرراست درباره ی مردي كه خوبي ش ، يعني موقعيت فعلي او ، مديون يك تصادف ست و اصلا كل فيلم نامه براساس همين تصادف شايد شكل مي گيرد : از زنده ماندن توماس گرفته تا آشنايي ش با ايزابل و از آشنايي ايزابل با سوفيا گرفته تا پيش بيني ابتدايي فيلم نامه كه ايزابل در داستان ش مي گويد : اين مرد عاقبت خواهد مرد . چيزي كه در آماتور به شدت جذاب ست شايد موقعيت توماس باشد كه زماني مردي شرور بوده و حالا مثل يك كودك مظلوم و بي پناه است و هر قدر تلاش مي كند تا هويت اصلي اش را به دست آورد اما نهايتا در يك تصادف توسط پليس از پا درمي‌آيد و بي خبر از گذشته مي‌ميرد ...

در مورد اشتياق ماندگار قضيه تا حدي فرق مي‌كند ؛ چون با يك فيلم نامه ی عادي سر و كار نداريم . در اين فيلم نامه منطق ادبيات ( و شايد شعر ) حاكم ست . هيچ كس رفتار عادي ندارد ، چه جود كه همه ی وقت كلاس ش را به خواندن داستايفسكي مي‌گذراند و چه آن شاگردي كه يقه ی استاد را مي گيرد و از او مي‌خواهد چيزي يادش دهد كه در جلسه ی امتحان به كار آيد .البته به لحاظ روايتي اشتياق ماندگار هم دست كم در ساختار فيلم نامه چيز غريبي نيست و اگر بدعتي در آن مي بينيم به شخصيت هاي فيلم نامه برمي‌گردد . اصولا هال هارتلي در فيلم نامه هايش ( يعني همين چهارتايي كه ترجمه شده ) دنبال آدم هاي عادي نمي‌رود . آدم هاي او ساده هستند اما ويژگي هايي دارند كه از ديگران مستثناي شان مي‌كند . فرض كنيد شخصيت درخشان كيتي در اشتياق ماندگار كه در خيابان از مردها مي‌خواهد با او ازدواج كنند و حتي نصيحت شان هم مي‌كند . اين جوري ست كه هارتلي آدم هاي ويژه اش را در موقعيت هاي عجيب و غريب قرار مي‌دهد و كاري مي‌كند كه فكر كنيم با چه داستان به خصوص و جالبي رو به رو هستيم ...

و خب ، مگر نه اين كه وظيفه ی هنرمند به قول آن نويسنده ی روس اين است سر مخاطب ش را كلاه بگذارد و وادارش كند كه همه چيز را بپذيرد ؟ پس زنده باد آقاي هارتلي !

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ مهر ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

باز هم در اهميت تلخ بودن ...

 

این که آدم گاهی رجوع کند به خودش و مرور کند خودش را خیلی خوب ست .برای همین بود که از دیروز غروب هوس دیدن « ماه تلخ » را کردم و آخر شب نشستم به تماشایش و کلی کیف کردم از دیدن هزارباره ش . بعد که خواستم چیزی بنویسم یادم افتاد که پارسال چیزی نوشته م همین جا . این مرور دوباره و تلخی ش اما خیلی خوب ست ، عین زهرمار که گاهی اصلا لازم می شود  ...

تلخ بودن چيز بدي نيست . خوب ست . گاهي لازم ست كه آدم تلخ باشد و همه چيز را با تلخي زير زبان ش مزمزه كند . تلخ بودن اصلا چيز بدي نيست ، چون « ماه تلخ » يكي از چند شاهكار « رومن پولانسكي » فيلم خوبي ست . فيلم را اگر ديده باشد مي فهيد منظورم چيست . يك نگاه تلخ از همان اول سايه انداخته روي فيلم و داستان زير سايه ي اين تلخي پيش مي رود . جاهايي از فيلم ، وقتي مرد و زن داستان به هم خيانت مي كنند و گوي سبقت را يك جورهايي از هم مي ربايند ، آدم احساس مي كند كه بايد پوزخند بزند ؛ اما سر آخر آن پايان مصيبت بار و آن فاجعه يي كه اتفاق مي افتد ؛ حتا مجالي نمي دهد كه پوزخند بزنيم . يك جور بهت ، يك جور حيرت زدگي و حيراني تنها چيزي ست كه نصيب مان مي شود . اين تلخي را دوست دارم ؛ اين نگاه تلخ را كه دوست ندارد داستان ش پايان خوش داشته باشد و قواعد ملودرام را رعايت كند . ملودرام را هم دوست دارم ؛ يعني يك موقعي ملودرام ها را هم دوست داشتم . اما حالا كم تر مي روم سر وقت شان ؛ يعني روزگار جوري مي چرخد كه آدم مي بيند ديدن آن ملودرام ها دردي دوا نمي كند و حاصل ش فقط گزيدن لب ست و ريختن چند قطره اشك . همه اين ها هم به جاي خود لازم ند ؛ اما هميشه كه نمي شود ملودرام تماشا كرد . تلخي سينماي « پولانسكي » و نگاه بدبينانه ش چند وقتي ست كه حسابي سر حال م مي آورد . يك جور هوشياري ست كه دوست ش دارم . براي همين ست كه اين مدت ، وقتي كسي مي پرسد چرا اين قدر تلخ شده يي ، مي گويم « ماه تلخ » را ديده يي ؟ . اگر ديده باشد كه هيچ ؛ وگرنه مي گويم چرا بايد براي كسي كه « ماه تلخ » را نديده بگويم كه شيرين بودن چيز دندان گيري نيست ؟

 حالا مي فهمم كه چرا هر چه سن آدم می رود بالاتر ، راحت تر سينماي « پولانسكي » را مي فهمد ...

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ مهر ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

مرده شور اين زندگی را ببرد ...

 

... خيلی بد ست که آدم آن‌قدر درهم و برهم بشود و بريزد به هم که حال ش از همه‌ی چيزهايی که قبلا دوست داشته به هم بخورد . مثل من که حالا از همه‌ی صحنه‌های مثلا دوست‌داشتن و اين جور چيزها دارد دوباره بدم می‌آيد . قدم زدن در خيابان‌های شلوغ و حرف زدن فقط توی فيلم‌ها خوب ست . دارم زيادی شلوغ ش می‌کنم نه ؟ چه می‌شود کرد ؟ آقای طبيب معالج فرموده ند عصبانيت برای اين پای نيمه فلج يک چيزی در مايه های سم ست . و خب ، بين خودمان باشد من اگر امکان ش بود با اين سم بهتر و راحت تر کنار می‌آمدم ...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ مهر ۱۳۸٢
برچسب‌ها :