شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

بدون هيچ توضيحي ...

 

... خب‌،‌آدم گاهي هم اين‌جوري مي‌شود.نه حوصله‌ي خودش را دارد و نه حوصله‌ي ديگران را.مي‌نشيند فيلم مي‌بيند و غر مي‌زند فقط.توي داستان‌ها مي‌گردد پي چيزي كه قرار نيست باشد و بابت همين هم دل‌خور مي‌شود.چه مي‌شود كرد؟اسم‌ش فقط بي‌حوصله‌گي ست.هيچ‌چيز ديگري هم نيست.من هم چند وقتي هست كه اين‌جوري شده‌م.زياد از حد احساساتي و شايد رمانتيك.اين‌را هم اضافه مي‌كنم به همه‌ي معايبي كه دارم.

حالا شايد يك‌روزي كه حال و روزم بهتر بود دوباره بنويسم .همين.چيز ديگري هم لازم ست بگويم؟

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

چشمان بسته ی پیلارام ...

 

... دیشب خواب «فرامرز پیلارام» را دیدم . همان تصویری بود که قبل تر توی نوشته یی از «پرویز کلانتری» خوانده بودم .تصویر آخر او و با چشمان بسته‌.‌همان جور متفکر و درست مثل همانی عکسی که ازش دیده بودم سیاه و سفید...

خواب دیدم توی جاده ی شمال هستم و کنار جاده ایستاده م‌.‌سواری ها یکی یکی می آیند و می روند.اما از آن دور یک سواری داشت می آمد که حواس م رفته بود به ش . بوق ش داشت گوش م را کر می کرد. همین جور انگار دست ش مانده بود روی بوق و ول نمی کرد.

پای ش حتما روی گاز بود که سواری داشت می آمد .بعد کم کم سواری آمد جلو . خود پیلارام بود که داشت بوق می زد‌.‌سرش روی فرمان بود و بوق برای خودش داشت می نواخت ...

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

شب پاييزي ما : تکرار سال قبل ...

 

امروز تلفن م زنگ زد و صدای یک دوست که از راه دور می آمد گفت تو خانم زویا پیرزاد را دیده یی نه؟ و خب،دیده بودم منو باید جواب مثبت می دادم . بعد این صدا گفت چه جوری بود این نویسنده ی ما و تا آمدم بگویم همه چیز کله پا شد و رفت هوا . تلفن قطع شد و خلاصه نشد که جواب بدهم . گفتم من که یک بار پارسال توی همین روزها نوشته م بانوی داستان ما چه جوری بوده از نظر من . چه عیبی دارد دوباره نقل ش کنم . شاید یکی از راه برسد که نخوانده باشد . هان ؟

 

وقتي دنبال كسي مي گردي مطمئن باش كه پيدايش مي كني . اين را يك ضرب المثل سرخ پوستي مي گويد . درست هم مي گويد . سال ها چشم هاي ت را مي بندي و توي فكرت نويسنده ي محبوب ت را مي بيني . با خودت مي گويي : اين شكلي ست . اين جوري راه مي رود . اين جوري حرف مي زند . لبخندي هميشه گوشه ي لب هاي ش ست . خلاصه واقعيتي را كه هست ؛ كه وجود دارد ، تبديل مي كني به يك خيال . به يك تصوير خيالي . اين شايد تاثير سينمايي باشد كه رهايت نمي كند . بابك احمدي در پيش گفتار كتاب « تصاوير دنياي خيالي » درباره ي پايان « اوگتسو مونوگاتاري » ( كنجي ميزوگوشي ) مي نويسد كه آن فيلم ،‌‌‌‌‌‌‌‌ با ظرافت از گوهر راستين سينما ياد كرده ست : «تصاوير دنياي خيالي به چشم ما واقعيت مي يابند و زنده مي شوند ؛ و ما آرام ، از جهان زندگي هر روزه‌ي خويش دور مي شويم ... فيلم به يادهاي مان همانند مي شود . نگاهي ست به آن چه مي رود ، و در اين رفتن راست تر و زنده تر از هر چيز ديگر مي نمايد . »

وقتي دنبال كسي مي گردي ، كسي كه او را نديده يي ، او را از نو مي سازي . كنارش مي گذاري و دست به كار مي شوي . وقتي دنبال كسي مي گردي كه آن ها كه او را ديده اند كم هستند ، هزار سؤال مي سازي توي ذهن ت . وقتي پيداي ش مي كني اول از همه مي گردي دنبال شباهت او با تصوير ذهني ت . تصوير خيالي او ...

ديدن « زويا پيرزاد » هم به علاقه ي من مي تواند پاسخ دهد و هم به كنج كاوي همه ي اين سال هاي دور و نزديك . در آن سه شنبه شب « نشر مركز » ، در آن جلسه ي تقريبا خصوصي ، خيلي ها بودند كه « زويا پيرزاد » را از نزديك مي شناختند . او را ديده بودند و با او آشنا بودند . اما كساني هم بودند مثل من ( مثل ما ) كه از همان دقيقه ي اول مي خواستند ببينند « زويا پيرزاد » تا چه اندازه با تصوير ذهني شان يكي ست و آن نويسنده يي كه در ذهن شان ساخته ند تا چه اندازه با واقعيت همانند ست . من البته چيزهايي درباره ي او شنيده بودم . درباره سال هاي اوايل دهه ي هفتادش و خب ؛ تصوير ذهني م يك جورهايي كامل تر از بعضي ديگر بود . اما به سادگي اعتراف مي كنم « زويا پيرزاد » ي كه ديدم بسيار كامل تر از تصوير ذهني م بود و حتما به همين دليل ست كه آن تصوير قبلي به يك باره پاك شده و ديگر ردي از آن را نمي توانم پيدا كنم . « زويا پيرزاد » هماني بود كه بايد باشد : ساده و صميمي . شايد بعكس بعضي نويسنده هاي ديگر . اين كه او ؛ نويسنده يي مثل او من و ما را مي شناخت امتياز بزرگي بود براي مان . به عنوان يك روزنامه نگار ، در همه ي اين سال هاي نه چندان دور نوشته ام تا نوشته هاي م خوانده شوند . هميشه از ديدن آن هايي كه نوشته هاي م راخوانده ند ذوق كرده م ؛ همه ي آن ها كه مرا به نام شناخته ند . بايد روزنامه نگار باشيد تا درست بفهميد چه مي گويم : هيچ لذتي بالاتر از اين نيست كه نويسنده ي محبوب تان ، فيلم ساز محبوب تان و خلاصه كسي كه دوست ش داريد و درباره ي كارش نوشته ييد ، كارتان را خوانده باشد ، يا دست كم ديده باشد . وقتي كه هنوز سه چاهار روزي از پخش « چراغ ها را من خاموش مي كنم » مي گذشت ، يادداشتي نوشتم در « حيات نو » ، در ضميمه ي « آخر هفته » ، به نام « زندگي در يك موقعيت خاص » . يادداشت اما به اسم من نبود . به اسم آن نام مستعاري بود كه در اين سال ها پا به پايم آمده . وقتي « زويا پيرزاد » پرسيد كه آن نام را كه به نظرش عجيب بود از كجا آورده م ، براي ش توضيح دادم . گفتم تركيبي ست از نام دو عزيز كه دوست شان دارم و ازشان بسيار آموخته م . يكي را ديده م و در حسرت ديدار آن يكي مي سوزم . راست ش يادم رفت ، يا روي م نشد بگويم كه كم كم حسرت ديدار شما هم نزديك بود به دل م بماند . ابايي ندارم كه بگويم دوست دارم آن هايي را كه دوست شان دارم ، حتا يك بار ، از نزديك ببينم ؛ حتا اگر مجالي دست ندهد كه هم كلام شويم . اما ديدار با « زويا پيرزاد » دست داد ، در يك شب پاييزي آبان . در انتشاراتي كه ناشر او هست و به همين دليل و هزار و يك دليل ديگر ناشر خوبي ست . اين كه مي گويم دوست دارم آن هايي را كه دوست شان دارم ببينم به خاطر اين ست كه مي خواهم تصاوير خيالي م را واقعي كنم . از اين به بعد وقتي نام « زويا پيرزاد » را مي شنوم ، يا نام ش را مي برم همان بانوي مهرباني را به ياد مي آورم كه سر تا پا سياه پوشيده بود و به مهمان هاي ش خوش آمد مي گفت ؛ مخصوصا به آن هايي كه براي ش غريبه تر بودند . غريبه هاي آشنا هميشه ياد آن شب هستند . يك شب نه چندان سرد پاييزي در خيابان « دكتر فاطمي » ...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

گاهی آدم این جوری فکر می کند ...

 

صادق هدایت می فرماید :

 

 

Tout  est clair comme le jour : on doit deguster la merde (…)

 

 

لطفا در فکر معنا کردن ش هم نباشید ...

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

مرگ دست خودش را رو می کند ...

 

... دیشب نشستم به خواندن « سه روز آخر فرناندو پسوا _ واپسین هذیان » . کتاب کوچک و جمع و جوری که نویسنده ش « آنتونیو تابوکی » ست. از تابوکی قبل از این ها « میدان ایتالیا » و « پریرا شهادت می دهد » را خوانده بودم که بخصوص این اولی به خاطر ترجمه ی « سروش حبیبی » حسابی خواندنی بود . « سه روز آخر فرناندو پسوا _ واپسین هذیان » داستان زندگی یک آدم دوست داشتنی ست که چندسال پیش توی یک سخنرانی « بابک احمدی » اسم ش را شنیدم . پسوا شاعر خیلی خوبی ست ، شاعر درجه یکی که ذهنیت عجیب و غریب ش از همان روز اول دیوانه م کرد .

« سال مرگ ریکاردو ریش » را نمی دانم خوانده یید یا نه ، به هرحال آن کتاب هم عملا مربوط ست به همین دیوانه ی دوست داشتنی .حالا توی این داستان ، تابوکی آمده و یک کار به شدت بامزه کرده : پسوا چندین و چند اسم مستعار داشته که هر کاری را با یکی از آن ها چاپ می کرده .

مثلا شعرها را با یک اسم و داستان ها را با یکی دیگر .خب ، تا این جا را داشته باشید تا برسیم به اصل قضیه . حالا فکر کنید که جناب پسوا آن روزهای آخر که اجل ش رسیده رویاپردازی ش هم گل کرده و توی خیال ش با این اسامی مستعار دیدار می کند . توی این ملاقات هاست که آن ها به ش می گویند که خالق اصلی شعرها و داستان ها آن ها بوده ند و کلی حرف رد و بدل می شود که دود از کله تان بلند می‌کند .

هیچ کاری را نباید زورکی انجام داد ولی خیلی دوستانه به تان پیشنهاد می کنم بروید این داستان کوچک را بخرید و بخوانید . چون دست کم معنی مرگ را برای تان عوض می کند و این به نظرم از خیلی چیزهای دیگری که توی این دنیا هستند مهم تر ست . شما قبول ندارید ؟

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

هشت زن و طعم شکلات های فرانسوی ...

 

... چند روز پیش داشتم فیلم « هشت زن » ساخته ی « فرانسوا اوزون » را برای بار چندم (بار چندم ؟) می دیدم.مثل دفعه های فبل فیلم هنوز سرپا بود و از دیدن ش حسابی کیف کردم.اصولا این جور فیلم ها که ترکیب چند ژانر هستند چیز جالبی از آب درمی آیند.فیلم اوزون هم یک موزیکال خوشگل است و هم یک فیلم جنایی که داستان جمع و جورش را خیلی خوب تعریف می کند و به نظرم اصلا از نفس نمی افتد.به نظرم این مساله از آن چیزهایی ست که نمی شود خیلی ساده ازش گذشت.اوزون با یک خانواده ی به شدت جذاب روبروست : آدم هایی که یکی از یکی جالب ترند و حرف هاشان و رفتارشان به شدت دیدنی ست.خب ، تکلیف ما هم که معلوم ست : زل زده ییم به تصویر و فقط نگاه می کنیم.یکی از بچه ها بعد از این که فیلم را دیده بود می گفت درهم تنیده شدن این ژانرها باعث شده فیلم چیز جذابی نشود اما به نظرم او داشت اشتباه می کرد.پایه ی فیلم اصلا روی همین بنا شده که در همان لحظه یی که فکر نمی کنی تو را غافلگیر کند.شخصا با این که می دانستم فیلم موزیکال ست اما بار اولی که نشستم به تماشایش از دیدن آن رقص اول و آوازی که خوانده شد حیرت کردم.طبیعی بود که از خودم بپرسم یعنی این آوازها ادامه هم دارد ؟ و خب ، داشت.اتفاقا آوازهای فیلم به شدت درست هستند ( من البته فرانسه نمی دانم و فقط براساس زیرنویس انگلیسی می گویم ) و همان جاهایی خوانده می شوند که درست ست.ضمنا خارج از فیلم و در حقیقت داستان فیلم هم نیستند و به آن چیزی که فیلم نامه نویس ها اسم ش را گذاشته ند روند داستان هم کمک می کند.

به نظرم « هشت زن » را اگر ندیده یید حتما بروید دنبال ش و ببینید.اما به هر نسخه یی از فیلم هم راضی نشوید.فقط یک نسخه‌ ی خوش تصویر و خوش صدا می تواند خوشمزه گی این فیلم را که یک جورهایی مزه ی شکلات های فرانسوی می دهد به آدم منتقل کند.شکلات های فرانسوی را که تا حالا خورده یید ؟ فیلم آقای اوزون چیزی کم ندارد از آن طعم بهشتی ...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ آبان ۱۳۸٢
برچسب‌ها :

یک دیالوگ فردای یک کنسرت موسیقی راک ...

 

... بعد یه تیکه « بلوز » اومد . همه کف کردن ...

بلوزش رو در آورد ؟

زن ش هم یه تیکه اومد ...

هان ؟ زن ش هم بلوزش رو در آورد ؟ نه ، من عمرا نرم این جور جاها .  هی می گن این مطربا  اخلاق ندارن‌ها ...  

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ آبان ۱۳۸٢
برچسب‌ها :