شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

بيدل خواني:2

 

...من نمي‌دانم خيال‌م، يا غبار حيرت‌م

چون سراب - از دور – چيزي اعتبارم كرده‌ند

جلوه‌ها بي‌رنگي و آيينه‌ها بي‌اعتبار

حيرتي دارم چرا آيينه‌دارم كرده‌ند

...با كدامين ذره سنجم آبروي اعتبار؟

آن‌قدر هيچ‌م، كه از خود شرمسارم كرده‌ند...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۳
برچسب‌ها :

بيدل خواني: 1

 

 

... رفتيم و داغ ما به دل روزگار ماند

خاكستري ز قافله‌ي اعتبار ماند ...

 

بيدل خواندن آن‌هم روز جمعه هم حكايتي دارد...

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۳
برچسب‌ها :

همه‌يِ فيلم‌ها كه به درد تماشا نمي‌خورند...

  

...خيلي گشتم كه اصل مقاله‌ي «رابين وود» را پيدا كنم و تكه‌هايي‌ش را اين‌جا بنويسم، اما نشد، چون آن كتابي كه اين مقاله توش چاپ شده بود دَم دست نبود. حكايت پيدا كردن آن مقاله از اين‌جا شروع شد كه چند روز پيش، و اگر دقيق‌ش را بخواهيد پنج‌شنبه بعدازظهر، بعد از سه‌چاهار سال، دوباره نشستم به تماشاي «سالو، يا 120 روز سدوم» كه يكي از رُفقا لطف كرده بود و داده بود براي ديدن. بار قبل كه فيلم را ديدم،‌‌ خيلي بَدَم آمده بود ازش، و حالا فكر مي‌كردم بعد از اين چند سال و اين سني كه بالا رفته و چيزهايي كه خوانده‌م راجع به «پازوليني»، لابد آن‌را بهتر مي‌فهمم و به آن بدي سابق هم لابد نيست. اما فيلم هماني بود كه قبلاً هم بود و هيچ تغييري نكرده بود و همان اثري را گذاشت رويِ من كه در ديدار قبلي هم گذاشته بود و اين‌جوري شد كه وقتي تمام شد (ناقص‌ديدنِ فيلم‌ها را دوست ندارم، خصوصاً اگر كارگردان‌ش آدم مُهمي باشد) فقط بالا نياوردم (معذرت مي‌خواهم!) و افتادم روي تخت‌خواب و چشم‌هام را بستم و سعي كردم به هيچ‌چي و مخصوصاً همين فيلم «پازوليني» اصلاً فكر نكنم. اما نشد و خيلي با خودم كلنجار رفتم كه ببينم ايراد از كجاست و چه چيزي توي فيلم هست كه فراري‌م مي‌دهد و لج‌م را درمي‌آورد و كاري مي‌كند بعدش حوصله‌ي هيچ‌كاري نداشته باشم. همان‌موقع بود كه يادم افتاد «وود» يك مقاله‌يي نوشته و گفته كه اين فيلم را و البته فيلم‌هايي كه اين ريختي باشند را دوست ندارد، چون قرارست آزاردهنده باشند و تهوع‌آور باشند و حال تماشاگر را بگيرند و منزجرش كنند از زندگي و مخلفات آن. جانِ كلام وود توي آن مقاله، چيزي بود توي همين مايه‌ها، منتها با زباني درست‌و‌حسابي و بياني واقعاً استادانه.

مي‌دانيد، من مخالفتي با فيلم‌هايي كه راجع به آدم‌هاي بيمار (طبعاً بيمار روحي‌يي كه خود و ديگران را آزار مي‌دهد) ساخته مي‌شود ندارم، نمونه‌ش آن يادداشتي كه چندماه قبل راجع به «معلم پيانو» (ساخته‌ي استادانه‌ي ميشائيل هانِكه) نوشتم و گذاشتم توي همين وبلاگ. منتها، يك حدي بايد باشد، و اين ديگرآزاري آن‌قدر نشود كه بشود فاجعه و عين بختك بيفتد روي سينه‌ي تماشاگر و ول نكند و بماند. گوشه‌هايي از اين ديگرآزاري توي «حكايت‌هاي كانتربري»، «دِكامرون» و «شب‌هاي عربي/هزار و يك‌شب» هم هست، اما اين‌جا و توي «سالو» آن‌قدر پُررنگ مي‌شود، كه مي‌شود مايه‌ي آزار.

قديم‌ترها، مُنتقداني توي سينما بودند كه سينما را «كشف» مي‌كردند و از «كشف‌»شان خشنود بودند و مي‌باليدند به اين داستان، همان‌ها بودند كه توي يك‌دوره‌يي گفتند و نوشتند و اعلام كردند كه «سينما» يك راه فرارست، يك مفرٌست براي آن‌هايي كه تلخي زندگي حال‌شان را گرفته و تاريكي دور و برشان موج مي‌زند و بايد كه فرار كنند، چون اگر نكنند و بمانند، له مي‌شوند و پودر مي‌شوند و بقيه هم يادشان مي‌رود كه همچين‌كسي بوده اصلاً. اما فيلم‌هايي مثل «سالو» (من البته فيلمي مثل اين را نديده‌م، و كاشكي نبينم هيچ‌وقت) مُخرب روح هستند، ويران مي‌كنند از درون و آدم را مي‌رسانند به مرز متلاشي‌شدن. چندجايي هست توي فيلم كه مجبور مي‌كنند آدم‌هاي اسير را كه «گُه» بخورند، آن‌هم با قاشق. (بازهم معذرت مي‌خواهم!) و همين‌جاها كافي‌ست كه آدم را تكان بدهد و ببرد تا آستانه‌ي ويراني. اين از آن فيلم‌هايي‌ست كه اگر تماشايش نكرده‌ييد، بهترست نرويد سراغ‌ش و بگذاريد همان‌جور ناديده بماند. زشتي‌ها و پلشتي‌هاي زندگي و روزگار، آن‌قدر هست كه اين‌ها را كنارش اضافه نكنيم.

بعد از ديدن «سالو»، فقط نفس‌هاي عميق در كنار درخت‌هاي سبز به‌كار مي‌آيد و طراوت و تازه‌گي، خفه‌شدن بعد از ديدن يك‌چنين فيلمي، هيچ دل‌چسب نيست...

 بعدالتحرير: يادداشت، و شايد جواب دوست خوب‌م مهدی مصطفوی را می‌توانيد توی اين نشانی بخوانيد. مهدی به چيزهايی اشاره كرده و راجع به چيزهايی گفته كه هيچ بد نيست شما هم بخوانيدشان.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۳
برچسب‌ها :

اين هم يکی از کارهای کوبريک...

 

... آدم اگر بخواهد بعد از چند روز وقفه چيزی بنويسد توی وبلاگ‌ش بايد چيز به‌دردبخوری داشته باشد و وقتی چيزی نداشته باشد وبلاگ «بهروز توراني» جای خوبی برای کش‌رفتن‌ست. اين يادداشت کوتاه را بخوانيد که واقعاْ معرکه‌ست. مخصوصاْ برای من که شيفته‌ی کوبريک کبير هستم...

اگر همه‌ی حروف نام کامپيوتر هال(HAL) را به اندازه‌ی يک حرف جلو ببريد، به نام آی‌بی‌ام (IBM)خواهيد رسيد.
استنلی کوبريک، کارگردان راز کيهان (۲۰۰۱ : يک اوديسه‌ی فضايی) در زمان حياتش گفت که اين موضوع به طور کاملاً اتفاقی پيش آمده و عامدانه نبوده است. اما بايد قبول کرد که باورکردنش مشکل است.
در ضمن، حالا فاش شده است که در صحنهی مشهور به سپيده دم انسان در ابتدای فيلم راز کيهان، غير از دوتا از ميمونها که واقعا شمپانزه اند، بقيه بازيگرانی هستند که در پوست ميمون بازی می کنند.
ديگر اينکه، در بيست و دو دقيقه ی ابتدای اين فيلم هيچگونه ديالوگی وجود ندارد.
با تشکر ازمديريت ناحيه جنوب شرق خطوط راه آهن فرست گريت وسترن که بخاطر تاخير در برنامه حرکت قطار، امکان مطالعه و دستيابی به اين نکات را ميسر ساختند.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۳
برچسب‌ها :

سه‌تفنگ‌دار در تهران...



...چندوقتي هست كه كتاب جالب و خواندني‌يي راجع به «موجِ نو» سينمايِ فرانسه به فارسي ترجمه شده كه نديده‌م فعلا كسي درباره‌ش چيزي بنويسد، يا حتا شفاهي چيزي بگويد. «موجِ نو/ سينماي فرانسه» را «ژان لوك دوئن» نوشته (و درواقع، گردآوري كرده) و «قاسم روبين» هم به فارسي ترجمه‌ش كرده. عنوانِ اصلي كتاب البته هست «موجِ نو، 25 سال بعد» كه لابد مترجم فكر كرده حالا كه سال‌هاي بيش‌تري از اين حركتِ سينمايي گذشته، آن عددِ دورقمي مي‌تواند گول‌زننده باشد و روي همين حساب هم پاك‌ش كرده و بي‌خيال‌ش شده. من البته هنوز كتاب را تمام نكرده‌م، اما تا همين صفحه‌هاي مياني هم كلي لذت برده‌م. اين كتاب، داستان آدم‌هاي عاشق‌پيشه‌يي‌ست كه سينما برايِ‌شان همه‌چيزست، و توي اين همه‌چيز زندگي‌شان را جست‌و‌جو مي‌كنند. گاهي اين‌جا كتاب‌هايي را كه فكر مي‌كنم خوب‌ست بقيه هم بخوانند معرفي مي‌كنم و به يك‌معنا، اين‌بار هم دارم همين‌كار را مي‌كنم. منتها اين دفعه يك‌فرق هم هست؛ يك چنين كتابي را البته همه نمي‌پسندند. بايد اهلِ سينما باشيد، و فيلم‌هاي بچه‌هاي شرورِ «كايه دو سينما» را ديده باشيد تا بفهميد كه منظورم چيست. اگر هيچ‌وقت كاري به اين بچه‌ها نداشته‌ييد، هيچ لذتي مطمئنا ازش نمي‌بريد.
همه‌ي اين‌ها را گفتم، اما چندتا چيز ديگر هم هست كه بايد بگويم. اصلِ كتاب، سال 1983 چاپ شده، الان هم خواندني و جذاب‌ست، اما توي اين بيست و يكي دو سال، كتاب‌هاي ديگري هم چاپ شده‌ند كه كامل‌تر هستند، و حتا به اثرگذاري سينماگرانِ موجِ نو روي فيلمسازانِ دهه‌يِ نود اشاره كرده‌ند. مي‌دانيد، نسلِ من كه موجِ نو را در موقع خودش، و روي پرده كه لزوما تماشا نكرده، پس شايد بهتر باشد كه با مقايسه و اين‌جور چيزها سر از كار دربياورد. يكي ديگر هم اين‌كه ضبط اساميِ آدم‌ها، يك‌جاهايي سرسري انجام شده، يك‌جا «روبر حكيم» داريم و يك‌جا «روبر آكيم». من البته فرانسه نمي‌دانم اما شنيده‌م كه نام ستاره‌يِ زن فرانسه، «ايزابل اوپر»ست، و نه «هوپر» و اين «ه» در فرانسه «ا» تلفظ مي‌شود. شايد هم اشتباه شنيده باشم، اما موقعي كه «آنيِس واردا» نام‌ش در كتاب مي‌شود «وردا»، شايد هوپر هم بايد مي‌شد اوپر.
يكي‌دو ايراد هم به ناشرِ محترم (انتشارات نيلوفر) دارم، اول اين‌كه تعداد غلط‌هاي چاپي كتاب، دست‌كم تا اين نيمه‌يِ كتاب كه من خوانده‌م، زيادست (هرچند به ركورد كتاب ديگر همين ناشر، «خداحافظ گاري كوپر» نمي‌رسد!) و دوم اين‌كه طرحِ رويِ جلدِ كتاب، خيلي بَدست، درواقع افتضاح‌ست. مثل اين‌ست كه يك آدمِ بي‌استعداد عكسِ موجِ نويي‌ها را با «فتوشاپ» همين‌جوري كنار هم گذاشته‌ست. واقعا حيف نيست كه يك ناشر اسم‌ورسم‌دار و قديمي كتاب‌هايي با چنين رويِ‌جلدهايي چاپ بكند؟



  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۳
برچسب‌ها :

تنها خدا مي‌داند چرا اين همه عاشق ساعتيم...


...نوشتن و حرف‌زدن راجع به رُمان «ساعت‌ها» نوشته‌ي «مايكل كانينگهام» هيچ كار آساني نيست، درواقع خيلي هم سخت‌ست. چون، با يك رُمان عادي طرف نيستيد. اين رُمان، همه‌ي چيزهايي كه فكرشان را هم نمي‌كنيد، يك‌جا جمع كرده و از جمع اين‌چيزها، چيزي درست شده كه نمي‌شود همين‌جور عادي ازش حرف زد و بعد هم از كنارش گذشت و فراموش‌ش كرد...
نمي‌دانم شده تا حالا كه بغضي مانده باشد توي گلوتان و مدام بالا و پايين برود، يا حسي وجودتان را بگيرد و ببينيد كه داريد منفجر مي‌شويد، يا كه مثلا يك‌روز چشم‌هاتان را باز كنيد و ببيند و معلٌق مانده‌ييد توي هوا، يا هزارجور چيز ديگر كه فقط خودتان مي‌فهميد و اگر با كسي ماجرا را درميان بگذاريد، لابد متهم مي‌شويد به ديوانگي و هزار چيز ديگر، و موقعي كه اين‌جوري باشد، حرف‌زدن اصلا نمي‌ارزد. «ساعت‌ها» درباره‌ي همين حس‌هاست، همين‌چيزهايي كه اول خيلي الكي به‌نظر مي‌رسند، اما الكي نيستند و وقتي بشوند خوره و بيفتند به جان آدم، ويران مي‌كنند و مي‌زنند به ريشه...
فيلم درخشاني را كه «استيون دالدري» از روي اين رُمان ساخته لابد ديده‌ييد (چه فيلم‌نامه‌ي استادانه‌يي نوشته ديويد هير، و چه‌‌قدر اين ادبيات را درست به سينما تبديل كرده)، و شايد بعد از ديدن‌ش حس كرده‌ييد كه «آخرِ خط» هيچ جاي بدي نيست و مي‌تواند مكاني باشد براي آرامش. اما اگر رُمان را بخوانيد، خيلي‌چيزهاي ديگر هم برايتان معلوم مي‌شود، خيلي‌چيزها كه از فرط سادگي شايد به چشم نمي‌آيند، اما هستند و وقتي ديده بشوند، فراموش‌كردن و ناديده‌گرفتن‌شان ديگر به اين آساني‌ها نيست...
بعضي چيزها هست كه جزء دغدغه‌ي آدم‌ست، جزئي‌ست از آدم و طبعا هميشه به يادش هست، هرچند گاهي ازش فرار مي‌كند و مي‌گريزد و مي‌انديشد كه بايد تنها باشد تا توي اين تنهايي به خيلي‌چيزها فكر كند، و يكي از اين‌چيزها كه بدجوري دغدغه‌ي آدم‌ست و جزء اوست اصلا، «مرگ»ست. اين كلمه‌ي ساده و سه‌حرفي همان چيزي‌ست كه مايه‌ي اصلي رُمان كانينگهام شده و سه‌تا زندگي را در سه مقطع زماني به هم پيوند داده. اما اگر فكر مي‌كنيد با رُماني طرف هستيد كه دارد از مرگ مي‌ترساندتان، و كاري مي‌كند كه خوف برتان دارد از هر چيزي كه هست، اشتباه مي‌كنيد. ساعت‌ها هرچند از مرگ مي‌گويد (از خودكشي، يك مرگ خودخواسته و عمدي) اما همه‌ي تكيه‌ش روي زندگي‌ست، و روي همه‌ي خوبي اين كلمه و لطافتي كه دارد و اگر به زبان بيايد، همه‌جا منتشر مي‌شود. فكرش را بكنيد كه «ويرجينيا»ي نازنين (نابغه، نابغه، نابغه) آن سنگ بزرگ را مي‌گذارد توي جيب‌ش و مي‌رود توي آب و غرق مي‌شود، اما بيرون آب، توي ريچموند و لندن، هستند كساني كه غصه‌ش را بخورند، بعد هم كمي گريه كنند. ويرجينيا، يك‌جورهايي دل‌ش قرص‌ست به آن زندگي و بچه‌هاي «وَنِسا» كه پشت‌پا مي‌زند به همه‌چي و ول مي‌كند. اما «لورا» كه مدام نقشه مي‌كشد و فكر مي‌كند يك‌جوري كَلَكِ خودش را بكَند، يپش نمي‌رود و مي‌ماند و تنها چيزي كه ازش برمي‌آيد، اين‌ست كه فرار كند و خب، اين هم يك‌جور ول‌كردن‌ست...
قيافه‌ي «نيكول كيدمن» را در فيلم ديده‌ييد، با دماغ گُنده، موقعي كه دروغكي به شوهرش مي‌گويد صبحانه خورده و بعد از پله‌ها مي‌رود بالا تا رُمان‌ش (خانم دالووي، اين رُمان غريب) را بنويسد؟ او يك‌جور بخصوصي نگاه مي‌كند و يك‌جور ملاحت، يك‌جور شيريني و يك‌جور شيطنت در چشم‌ها و لب‌هايش هست كه حيرت‌زده مي‌كند آدم‌ را. موقعي كه كتاب را تمام كردم، گذاشتمش كنار و ياد اين صحنه‌ي فيلم افتادم. حالا چرا؟ بماند براي بعد...




  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ فروردین ۱۳۸۳
برچسب‌ها :

در خدمت و خيانت روشنفكران ...




...نع، من اين رُمان را دوست ندارم، هرچند سعي كردم كه دوست‌ش داشته باشم، اما نشد و من هم هيچ اصراري نكردم. اين رُمان كه مي‌گويم، منظورم «كافه نادري»ست كه خيلي‌ها (ازجمله دوستان نازنين خودم) برايش سر و دست شكانده‌ند و حلواحلوايش كرده‌ند و تا عرش اعلا بالايش برده‌ند. اعتراف مي‌كنم كه با ذوق و شوق كتاب را خريدم، اما از همان صفحه‌ي دوم خورد توي ذوق‌م و اين توي ذوق‌خوردن تا ته كتاب ادامه پيدا كرد و حالا هم كه كتاب تمام شده، سرِجايش مانده و تكان نخورده. من «رضا قيصريه» را درست نمي‌شناسم، همه‌ي شناخت‌م محدود به اين‌ست كه آدم باسواد و باذوقي‌ست كه ايتاليايي را خوب مي‌داند (خيلي خوب) و چندتايي از ترجمه‌هاش را هم خوانده‌م كه ترجمه‌هاي خوبي بوده‌ند و البته مجموعه‌ي داستان‌هاي خودش را هم نديده‌م و طبيعتا نخوانده‌م.با اين اوصاف، رُمان «كافه نادري» مواجهه‌ي اول من‌ست با قيصريه، و در اين مواجهه مغبون اصلي من‌م، چون فكر مي‌كرده‌م بالاخره صاحب رُماني شده‌ييم كه دارد از ماجراهاي روشنفكري در ايران مي‌گويد، اما با داستاني روبه‌رو شده‌م كه فقط از كنار اين ماجراها رد شده و نگاه گذرا و البته معناداري كرده به اين ماجراها كه يك‌كمي سئوال‌برانگيزست و مي‌تواند شك‌برانگيز باشد. رُمان «كافه نادري» را دوست ندارم، چون خيلي بودارست، يك‌جور غريبي‌ست و يك‌چيزهايي پشت‌ش هست كه نبايد باشد. روايت داستان، يك‌جوري‌ست كه آدم فكر مي‌كند حسادت و ناراحتي و بغض درش هست. همه‌ي آن‌هايي كه توي رُمان هستند، به‌شدت مساله‌دارند (اين پروبلماتيك‌بودن شخصيت نيست) و آدم‌هاي رذل و هرزه‌يي هستند كه اگر كل تاريخ را بگرديد نظيرشان را پيدا نمي‌كنيد. ايرادي به قيصريه نمي‌گيرم كه چرا آدم‌هاي رُمان‌ش اين‌جوري هستند و جور ديگري نيستند، اين حق اوست كه راجع به همين آدم‌ها و هر آدمي كه دوست دارد بنويسد. براي من، سئوال اين‌جاست كه كجاي اين همه تيرگي و تاريكي جذاب‌ست، و چه چيزي در اين لجن‌زار (با عرض‌معذرت!) هست كه به كار بيايد. اين آدم‌هايي كه ما توي داستان مي‌بينيم، سر و ته يك كرباس‌ند، همه‌شان (با عرض معذرت)عرق‌خورهاي حرفه‌يي و خانم‌بازهاي تيري هستند كه اصلا وارد جمع‌هاي هنري شده‌ند تا به مراد دل‌شان برسند. خب، پس كافه نادري كجاي اين ماجراست؟ و اصلا چرا اين كافه و يك كافه‌ي ديگر نه؟ راست‌ش را بخواهيد، قبل از خواندن رُمان، فكر مي‌كردم داستان قيصريه روايتي‌ست از اين كافه‌ي روشنفكري، و همه‌ي آن اتفاق‌هايي كه در دهه‌ي چهل و اوايل پنجاه آن‌جا افتاد. اما درطول داستان ديدم كه اصلا اين‌طوري نيست و آقاي نويسنده جوري شيفته‌ي آدم‌هاي برساخته‌ش شده كه پاك از كافه غافل شده و آن‌جاهايي هم كه گريز مي‌زند به كافه، مي‌شد كه اصلا كافه نادري نباشد و جاي ديگري باشد. اما آن‌چيزي كه بدجوري حال‌م را گرفت و دل‌خورم كرد، اين اسامي مستعاري‌ست نويسنده براي آدم‌هاي واقعي انتخاب كرده و هرچند بعضي‌شان تركيبي هستند از دو سه نفر، اما زيادي مصنوعي هستند و اين مصنوعي بودن‌شان، دست‌كم مايه‌ي عذاب من يكي بوده‌ست. تازه، آدم‌هاي برساخته‌ي قيصريه فقط يك‌چيز را نشان مي دهند و آن يك‌چيز يك‌جور دشمني و حسادت قديمي‌ست كه حالا مكتوب شده تا همه شاهدش باشند. درست‌ست كه مي‌شود دكتر منصور راهبان را حدس زد كه كي‌ست و اين اصلان شمسا كه نقاش كپي‌كارست و خيلي‌هاي ديگر هم قابل شناسايي هستند، اما حق من خواننده اين وسط چيست؟ همين‌كه حدس بزنم اين آدم، فلان شاعر يا نقاش معروف‌ست، قرارست ته لذت من باشد و اين مگر لذتي دارد اصلا، موقعي كه اصل اين اتفاق‌ها ورد زبان خيلي‌هاست؟«تهمينه ميلاني» فيلمي دارد كه اصلا دوست‌ش ندارم (نيست كه هلاك بقيه‌ي فيلم‌هايش هستم!) و اين، همان فيلم معروف «نيمه‌ي پنهان»ست كه درش همه‌چي زده بود بيرون از تصوير و بدجوري توي چشم بود. توي همين فيلم، آقاي فرهنگ‌دوستي هست (همسر خانم ميلاني) كه يك‌جايي سخن‌راني مي‌كند و حرف‌هاي گنده‌يي مي‌زند كه هيچ‌كدام‌ش مال خودش نيست. مال «ابراهيم گلستان» بزرگ‌ست كه هميشه توي سر آدم‌هاي حقير زده و اجازه نداده كه حقارت‌شان را عمومي كنند. بعد از ديدن نيمه‌ي پنهان، لج‌م گرفته بود و حالا بعد از خواندن كافه نادريهمان لج قديمي برگشته و دارد زبان‌درازي مي‌كند. من خيلي اهل كافه و اين حرف‌ها نيستم (خدا را شكر!) و ميانه‌ي خوشي هم با مهماني‌هاي روشنفكري و بحث‌هاي خاله‌زنكي‌يي كه بين‌شان جريان دارد ندارم (بازهم خدا را شكر!) اما اين‌جور داستان‌ها را هم كه اصلا نوشته مي‌شوند براي حال‌گرفتن و زيرآب‌زدن و انتقام‌گرفتن، دوست ندارم. ادبيات جاي اين‌كارها نيست، صاف‌كردن حساب‌ها و آبروي كسي را بردن، جايي در ادبيات ندارد. مي‌شود دعواها را در عالم واقعي تمام كرد و موقعي كه همه‌ي عقده‌ها رفع شده باشد و آدم كينه‌يي از هيچ‌كي نداشته باشد، رُمان‌ش خواندني مي‌شود.
فعلا بايد صبر كنم و ببينم كه رضا قيصريه رُمان بعدي‌ش را كِي چاپ مي‌كند، كاش لااقل آن‌يكي، اين‌طوري نباشد...



  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳۸۳
برچسب‌ها :

بسيار چيزهاست كه جرات نمي‌كنم به شما بگويم ...


... دل‌بستن وقت نمي‌شناسد، گاهي حس مي‌كني كه بايد دل ببندي و اگر نبندي و ول كني و معطل كني، لابد ضرر مي‌كني و اگر ضرر كني همه‌ي عمرت به باد فناست و هيچ‌چي بعد از آن ارزش ندارد و آن‌چيزي كه ارزش داشته، هماني بوده كه بي‌خيال‌ش شده‌يي و حالا بايد غصه‌ش را بخوري...
خيلي وقت‌ست كه به شعر كاري ندارم، «چيزي»ست كه براي من تمام شده و چيزي كه تمام بشود، يعني جزء آدم نيست. اما گاهي استثناهايي‌ هست كه اين قاعده را مي‌گذارد زير پا و به‌عكس عمل مي‌كند. يكي از اين استثناها هم شعرهاي «گيوم آپولينر»ست كه هميشه، موقعي كه شعرهايش را مي‌خوانم، شروع مي‌كنم به فكر كردن و بعدش هم جور ديگر ديدن. «آپولينر» براي من اين‌جوري‌ست، شايد براي خيلي‌ها نباشد، اما براي من هست. امروز هم كه رفته بودم بيرون و داشتم توي خيابان راه مي‌رفتم و فكر مي‌كردم، ياد يكي از شعرهاي همين «آپولينر» نازنين افتادم. شعر را البته من به فارسي خوانده‌ بودم، طبيعتا به اين دليل ساده كه فرانسه نمي‌دانم و كاش البته مي‌دانستم. بعد سعي كردم تكه‌هايي را به ياد بياورم و هرچه سعي كردم، نشد. دليل اين يكي هم روشن بود: خيلي‌وقت بود كه سراغ شعرهايش نرفته بودم و هرچي كه قبلا خوانده‌ بودم، از ذهن‌م پريده بود بيرون و سايه‌ي كم‌رنگي مانده بود فقط كه نمي‌شد چيزي را توش تشخيص داد.
آن شعر، «موحنايي خوشگل» بود. يك تغزل به سبك «آپولينر» كه بايد بگرديد و آن عاشقانه‌گي را درش پيدا كنيد. اين شعر دوست‌داشتني بلند نيست، منتها من همه‌ش را اين‌جا نمي‌نويسم. دو بندِ شعر را كه بيش‌تر دوست دارم، مي‌نويسم تا خودتان برويد پي‌ش و پيدايش كنيد و بخوانيد و حظ ببريد...

من منتظرم
تا همواره دنبال كنم سيماي نجيب و مهرباني را كه به‌خود مي‌گيرد
تا من او را به تنهايي دوست بدارم
چونان آهن‌ربايي كه آهن مي‌ربايد او نيز مرا مي‌ربايد
منظره‌ي دل‌رباي
يك موحنايي محشر را دارد
...
ولي بخنديد، به من بخنديد
اي مردم همه‌جا، به‌ويژه مردم اين‌جا
زيرا بسيار چيزهاست كه جرات نمي‌كنم به شما بگويم
بسيار چيزها كه نمي‌گذاريد بگويم
به من رحم داشته باشيد




  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳۸۳
برچسب‌ها :

داستان جاسوسي كه دل نازك‌ش را دست‌كم گرفته بود...



...خيلي فيلم‌ها ممكن‌ست تبليغاتي باشد و اصلا ساخته شده باشد كه از يك مملكت، يا يك ايدئولوژي و تفكر دفاع كند، منتها اگر اين فيلم‌ها، فيلم‌هاي خوب و به‌دردبخوري باشند و خودشان را دست‌كم نگرفته باشند، كم‌ترين چيزي كه از ما مي‌آيد اين‌ست كه ما جدي‌شان بگيريم و همين‌طور سرسري از كنارشان نگذريم.
فيلم‌هايي كه «توني اسكات» توي اين چندساله ساخته هم مي‌گنجد توي همين تعريف. نوع فيلم‌سازي او اصلا جوري‌ست كه دوست دارد يك‌لحظه هم آرام نباشد و مدام بالا و پايين بپرد و به همه‌جا آويزان بشود. «دشمن حكومت» را اگر ديده باشيد، يادتان هست كه چه‌طوري ريتم فيلم را سريع مي‌كرد و جوري داستان را جلو مي‌برد كه افت نكند و ريتم‌ش نيفتد.كارگرداني خوب هم همين‌ست، گيرم كه خيلي‌ها اصولا ميانه‌يي با اين‌جور ريتم‌ها نداشته باشند و كلا از داستان‌هايي كه نفس را بند مي‌آورند، خيلي خوش‌شان نيايد.
ديروز كه فرصتي پيش آمد و كتاب‌خواندن را كنار گذاشتم و نشستم به ديدن «جاسوس بازي»، ديدم كه نظرم راجع به اسكات و فيلم‌هايش هيچ عوض نشده. داستان فيلم هنوز به تازگي سه‌سال قبل بود، و نوع روايت‌كردن‌ش هنوز جاذبه‌ي قبلي را داشت. موقع ديدن فيلم، يادم بود كه به همه‌ي آن‌هايي كه مي‌خواهند ببينند چه‌جوري مي‌شود توي فيلم فلش‌بك زد و حوصله سر نبرد و داستان را پيش برد و از ريتم نينداخت، بگويم كه اين ساخته توني اسكات را يك‌بار ديگر تماشا كنند. حالا هم گفتم، مطمئن باشيد كه ضرر نمي‌كنيد.
تازه فقط اين هم نبود، اين‌كه دوتا آدم قَدَر و درست‌و‌حسابي (رابرت ردفورد و برد پيت) جلوي هم مي‌ايستند و بازي مي‌كنند و جاسوس كوچك‌تر هيچ كم نمي‌آورد، واقعا مايه‌ي مسرت و خوش‌حالي و اين‌جور چيزهاست. منتها، بين اين دو جاسوس يك فرق هم هست، اين جاسوس كوچك‌تر (تام كه پيت نقش‌ش را بازي مي‌كند) يك‌چيزي دارد كه به‌نظرم او را سر مي‌كند از رئيس سابق‌ش. تام آدم عاشق‌پيشه‌يي‌ست، احساساتي‌ست و اگر دل بسته و عاشق شده، به اين سادگي‌ حاضر نيست كه ببُرد و ول كند. اين‌كه مي‌ماند و مي‌رود سراغ آن دختر دوست‌داشتني تا نجات‌ش بدهد و خودش البته مي‌افتد توي دام، اصلا به‌خاطر همين‌ست.
جاسوس‌هاي بزرگ‌تر، معمولا زيردست‌هايشان را خوب مي‌شناسند، خيلي خوب. و مي‌دانند كه توي مغزشان چي‌ مي‌گذرد و چه‌ خبرست. اما حساب دل و قلب و اين‌جور چيزها واقعا جداست. ناتان (كه رابرت ردفورد نازنين نقش‌ش را بازي مي‌كند) با همه‌ي مهارت‌ش و همه‌ي عقلانيتي كه توي رگ‌هايش جاري بود، حساب دلِ نازك تامِ جاسوس را نكرده بود، و خب چه‌كسي هست كه نداند اين «دلِ نازك» خيلي ساده مي‌تواند همه‌چيز را زيرِ سئوال ببرد و اصلا عوض كند؟
دل‌ست ديگر، عقل نيست كه حساب همه‌چيز را بكند. اگر قرار بود مثل عقل باشد كه اسم‌ش را نمي‌گذاشتند دل. مي‌گذاشتند؟



  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۳
برچسب‌ها :

عيد خوب‌ست به اين دلايل...


...توي عيد مي‌شود خيلي كارها كرد و به خيلي‌‌چيزها رسيد. مثلا به كتاب‌هايي كه توي همين دوماه جمع شده‌ند و دارند خودشان را به‌رخ مي‌كشند، يا كتاب‌هايي كه همين ديروز از راه رسيدند و جا خوش كردند كنار بقيه...
توي عيد مي‌شود خيلي كارها كرد و به خيلي‌‌چيزها رسيد. مثلا به فيلم‌هايي كه ديدن‌شان از نان شب هم واجب‌ترست، فيلم‌هايي كه خيلي‌سال قبل استاد «هيچكاك» ساخته و هنوز مثل روز اول تر و تازه هستند و آدم از ديدن‌شان كيف مي‌كند و فيلم‌ديدن برايش مي‌شود زندگي...
توي عيد مي‌شود خيلي كارها كرد و به خيلي‌‌چيزها رسيد. مثلا به همه‌ي آن‌چيزهايي كه قرار بوده نوشته شوند و نشده‌ند و مانده‌ند و آدم را به مرحله‌ي انفجار مي‌رسانند، نه كه چيزهاي خيلي مهمي باشند و خيلي‌ها هم منتظرشان باشند، اما چيزهايي هستند كه آدم فكر مي‌كند اگر ننويسدشان، و اگر مكتوب‌شان نكند، آن فايده‌يي كه بايد نمي‌رسد...
توي عيد مي‌شود خيلي كارها كرد و به خيلي‌‌چيزها رسيد. مثلا به همين وبلاگ كه گاهي سرعت نوشتن درش تند و كند مي‌شود و موقعي كه چيزي باشد براي گفتن و حوصله‌يي نباشد، اين هم يك‌جور راه‌ست براي بيرون رفتن از تنهايي...
توي عيد مي‌شود خيلي كارها كرد و به خيلي‌‌چيزها رسيد...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ فروردین ۱۳۸۳
برچسب‌ها :