شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

وقتی نوشتن می‌شود يک کار سخت...

 

...اين از آن موقعيت‌هايی‌ست كه اگر درش قرار نمی‌گرفتم شايد نمی‌فهميدم كه چيست و چه‌طوری‌ست. هيچ‌وقت مثل حالا، و اين روزهايی كه داريم ويژه‌نامه‌ی كتاب را در روزنامه‌ی شرق چاپ می‌كنيم، از ديدن كتاب حال‌م بد نمی‌شد. فكرش را بكنيد، من همه‌ی عمر شيفته‌ی كتاب بوده‌م، شايد كرم كتاب. اما حالا ديگر ديدن روی جلد كتاب‌ها دگرگون‌م می‌كند. شايد اگر قرار نبود ويژه‌نامه‌يی چاپ شود، و مثل سال‌های قبل فقط كتاب‌ها را می‌خريدم و می‌خواندم كه لذت ببرم، اين‌طوری نمی‌شد. اما حالا شده‌ست، كاری‌ش هم نمی‌شود كرد.

توی اين دو روزی كه رفتم نمايشگاه، كلی كتاب خريدم. كلی كه می‌گويم فكر نكنيد كه يك كاميون منظورم‌ست، منظورم كتاب‌هايی‌ست كه پول خريدن‌شان را داشتم. وگرنه، يك‌سالی هست كه می‌خواهم كتاب كوچه‌ی احمد شاملو را بخرم، منتها كو پول‌ش؟

حالا اين‌ها را چرا اين‌جا نوشتم؟ چون مي‌دانم كه بايد وبلاگ را به‌روز كنم، و مي‌دانم كه اين روزها فرصت‌ش كم‌تر پيش مي‌آيد. چون از همان لحظه‌يي كه مي‌رسم خانه، بايد به سرعت برق‌وباد و به‌روش تندخواني يكي از كتاب‌هاي سينمايي خارجي را بخوانم و يادداشتي بنويسم درباره‌ش.

حيف، واقعا حيف كه بايد اين‌طوري كتاب خواند. نمايشگاه كه تمام بشود، سرفرصت مي‌نشينم به خواندن همه‌ي اين كتاب‌هايي كه راجع به‌شان نوشته‌م.

فعلا، فقط دعا مي‌كنم كه زودتر نمايشگاه كتاب تمام شود، كاش اين‌طوري باشد...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۳
برچسب‌ها :

رفتیم پیش ژان‌کلود کاری‌یر ...

 

... پنج‌شنبه بعد از ظهر رفتیم دیدن «ژان‌کلود کاری‌یر». رفتیم ببینیم استاد مسلم فیلمنامه‌نویسی چه‌جوری حرف می‌زند و از چی حرف می‌زند و چه خاطره‌هایی دارد. قرار سخنرانی و این چیزها نبود. یک دیدار خصوصی بود توی خانه‌ی استاد، خانه‌یی که این‌جا توی تهران، روزهای اقامت‌ش را آن‌جا سپری می‌کند. قرارمان از همان اول، قرار مصاحبه بود. مصاحبه‌یی کاملاً مفصل و طولانی‌تر از حرف‌هایی که این‌جا و آن‌جا از قول استاد چاپ شده است. قرار را همسر استاد تنظیم کرد و به سرانجام رساند، «دکتر نهال تجدد» (ممنون واقعا). سر وقت رسیدیم، با «سعید خاموش» و «مهدی مصطفوی» و «رضا معطریان». چندساعتی در آن خانه مهمان بودیم و استاد همه‌ی سئوال‌های ما را تاب آورد و جواب داد و هیچ نگفت که خسته شده یا حوصله ندارد. چای خوردیم با شیرینی و سئوال پرسیدیم پشت سئوال.

بخشی از حرف‌های مفصل استاد را یکی دو هفته بعد توی روزنامه‌ی شرق بخوانید. حرف‌هایی به شدت خواندنی و قابل تامل. طبیعی است که نشود همه‌ مصاحبه را در روزنامه منتشر کرد. اول این‌که خیلی طولانی شده. دوم این‌که بخش‌هایی از آن درباره‌ نوشتن فیلم‌نامه است که قاعدتا مخاطب روزنامه چنین چیزی را دوست ندارد و آخر این‌که آماده‌کردن چنین مصاحبه‌ای برای چاپ اصلاً آسان نیست. شاید روزی روزگاری فرصتی پیش بیاید که همه‌ این مصاحبه را برای چاپ آماده کنم. به هرحال پیاده کردن این سه ساعت مصاحبه و ترجمه‌ همه چیزهایی که استاد گفته واقعا سخت است. شاید به درد یک کتاب بخورد. ولی اصلا معلوم نیست خواننده‌ای داشته باشد. کی به فکر خواندن کتابی است درباره نوشتن؟ یعنی ممکن است؟ امیدوارم به آن روز.

فکرش را بکنید که فیلمنامه‌نویس استاد بونوئل داشت برایمان تعریف می‌کرد که بونوئل موقع ساخت «میل مبهم هوس» چه فکرهایی را در سر داشت و چه می‌کرد و چه‌جوری تهیه‌کننده را راضی می‌کرد. یا تعریف‌هایی که از «نیکول کیدمن» کرد موقع ساخت فیلم «تولد» ساخته‌ی «جاناتان گلیزر» که تا همین چند ماه دیگر اکران می‌شود و استاد کاری‌یر فیلمنامه‌اش را نوشته است. درعین‌حال، استاد راجع به فیلمنامه‌نویسی هم چیزهای جالبی می‌گفت، یکی مثلا این‌که خود فیلمنامه به تنهایی ارزشی ندارد و اصلا اثر ادبی نیست و فقط توی خود فیلم است که ارزش دارد.

قبل از این‌که از خانه‌ی استاد بیاییم بیرون، کتاب «ماهاباراتا»ی استاد را دادم تا امضا کند برایم و چیزی بنویسید تویش. استاد هم چند دقیقه‌یی طول‌ش داد و بعد همان‌جور که ایستاده بود شکل فیل بامزه‌یی را کشید که کتاب ماهاباراتا را زده زیر بغل‌ش و دارد می‌آید تهران. شبیه همان فیلی که در ابتدای ترجمه‌ بهمن کیارستمی می‌بینید.

پنج‌شنبه‌ی خیلی خوبی بود، خیلی خوب. و جای همه‌ی شما خالی که نبودید تا استاد را این‌قدر از نزدیک ببینید...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۳

يك برش از پل سن لوئيس ري ...

 

...اما طولي نمي‌كشد و ما مي‌ميريم و هرچه يادگاري آن پنج نفر است از دنيا مي‌رود، و خود ما را مدتي دوست مي‌دارند و فراموش مي‌كنند. اما همين دوست‌داشتن كافي خواهد بود، تمام آن انگيزه‌هاي عشق برمي‌گردد به عشقي كه آن‌ها را درست كرده. حتا حافظه براي عشق لازم نيست. يك سرزمين زنده‌ها است و يك سرزمين مرده‌ها، و پل بين آن‌ها، عشق است. يگانه بازماندگي، يگانه معني.

 

واپسين سطرهاي رمان «پل سن لوئيس ري»

نوشته‌ي «تورنتن وايلدر»

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۳
برچسب‌ها :