شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

بیانیه‌ی سینما: لوئیس بونوئل

 

 

بعضی متن‌ها در سینما هست که به‌اندازه‌ی خود سینما مُهم‌ ست، به اندازه‌‌ی خیلی فیلم‌های خوب. این متن‌ها که تعدادشان اندک‌ ست البته، در این سال‌ها عمدتاً و به‌هردلیلی، در دسترس نبوده‌اند، و همین باعث شده که کم‌تر دیده‌‌ شوند. یکی از این متن‌ها، که شاید یکی از مُهم‌ترین‌‌های‌شان باشد، بیانیه‌‌ی سینمایی لوئیس بونوئل است. یک بیانیه‌ی جذاب و خواندنی، که همه‌ی آن شوریدگی و نبوغ استاد مسلم سینما را در خودش دارد و حالا نیست و همه‌ی مشکلاتی که در سینمای این سال‌ها دیده می‌شود و بعضی درباره‌ش حرف می‌زنند، همه، همین‌جا و در همین بیانیه آمده، و درعین‌حال توضیحی‌ست برای فهم نکته‌های ریزی که در سینمای عصر طلایی وجود داشت. متن بیانیه را سال‌ها قبل از این، یعنی سال 1352، پرویز دوایی (که خدا عُمر بابرکت‌ش را اضافه کند) به فارسی ترجمه کرد و همان سال، در شماره‌ی اول سینما 52، که مجله‌ی جشنواره‌ی فیلم تهران بود، منتشر شد. بار آخری که سراغ بیانیه رفتم، موقع نمایش‌گاه کتاب امسال بود که می‌خواستم چیزی بنویسم راجع به سه فیلم‌نامه‌ی بونوئل و بیانیه، کلید من شد برای شروع آن یادداشت و این‌که تا کجا پیش بروم و چه‌جوری تمام کنم. این شد که دیدم بهتر ست آن بیانیه را، که اتفاقاً کوتاه هم هست، این‌جا بیاورم و از سفره‌ی بونوئل، دیگران را هم نصیبی برسد. این‌چیزی که می‌خوانید، متن کامل بیانیه ست، بدون هیچ تغییری در ترجمه‌ی پرویز دوایی:

 

 

                                            لوئیس بونوئل: بیانیه

 

 

 

1. در هیچ‌یک از هنرهای مرسوم، بینِ امکانات و حقایق آن‌‌‌چنان شکافِ وسیعی نیست که در سینما بین این‌دو وجود دارد. فیلم، مستقیماً، بر تماشاگر اثر می‌گذارد؛ به او آدم‌ها و اشیاء مادّی و محسوس عرضه می‌کند، با سکوت و تاریکی او را از فضای روانیِ معمولی جدا می‌سازد. سینما، با این امکانات، می‌تواند بیش از هر هنر دیگری تماشاگر را برانگیزد. ولی، باز بیش از هر هنر دیگری، می‌تواند تماشاگر را خفه کند. بدبختانه، اغلب فیلم‌های امروز، گویا، به این هدفِ دوّم خدمت می‌کنند؛ اغلب فیلم‌های فیلم‌های امروز در یک خلأ فکری و اخلاقی جولان می‌دهند. گویی در این خلأ است که سینما رونق می‌یابد.

 

2. راز جزء اساسی تمامِ آثارِ هنری است. امّا در سینمای امروز، معمولاً، رازی وجود ندارد. کارگردانان و نویسندگان، نهایتِ دقّت را به خرج می‌دهند تا از آن‌چه ممکن است ما را مشوّش سازد اجتناب کنند. آن‌ها دریچه‌ی‌ شگرفی را که به‌روی دنیای رهایی‌بخشِ شعر گشوده می‌شود، بسته نگاه می‌دارند. قصه‌هایی را ترجیح می‌دهند که، گویی، زندگیِ عادّی ما را ادامه می‌دهد، که برای بارِ nاُم یک درام را تکرار می‌کند، که به ما کمک می‌کند تا دشواری‌های کارِ روزمرّه‌ی خود را فراموش کنیم. البته، بر تمامِ این‌ها، اخلاقیات، دولت، سانسورِ جهانی، مذهب، حُسنِ سلیقه، شوخیِ پاکیزه و سایر احکام قاطع واقعیت، نظارت دقیق دارند.

 

3. سینما وسیله‌ی عالی و خطرناکی است. عالی است اگر روحی آزاد آن‌را به کار گیرد. سینما والاترین شکلِ بیانِ دنیای رؤیاها، عواطف و غرایز است. سینما، گویی، برای بیانِ ناخودآگاه ساخته شده، آن‌چنان ریشه‌های عمیقی در دلِ شعر دارد. مع‌ذلک، سینما، تقریباً، هرگز به‌دنبالِ چنین هدف‌هایی نرفته است.

 

4. در آثار مجلّل و پُرخرج و فیلم‌هایی که اغلب با تحسینِ تماشاگران و منتقدان روبه‌رو شده‌اند، به‌ندرت، با سینمای خوب سروکار پیدا می‌کنیم. یک داستانِ خاص، درامِ خصوصی یک فرد (به‌عقیده‌ی من) نمی‌تواند علاقه‌ی کسی را که شایستگیِ زندگی در عصر ما را داشته باشد جلب کند. اگر از میانِ تماشاگران کسی در غم و شادیِ یک قهرمانِ فیلم شریک می‌شود، باید علّتش آن باشد که قهرمانِ فیلم نماینده‌ی عواطفِ آن تماشاگر است. بیکاری، تأمین ‌نداشتن، ترسِ از جنگ، بی‌عدالتیِ اجتماعی در تمام اعصار، بر تمام تماشاگران اثر می‌گذارد... وقتی‌که فیلمی به من می‌گوید آقای ایکس در خانه خوش‌بخت نیست و این خوش‌بختی را نزدِ معشوقه‌اش جست‌وجو می‌کند، ولی سرآخر پشیمان شده، به‌سوی همسر وفادارش بازمی‌گردد، این فیلم را بسیاراخلاقی و اصلاح‌کننده می‌یابم، ولی باطناً در من اثری باقی نمی‌گذارد.

 

5. اُکتاویو پاز گفته است: «انسانی که در غُل و زنجیر به‌سر می‌برد، کافی است چشمانش را ببندد تا دنیا منفجر شود». من می‌گویم: «کافی است پلکِ سفیدِ پرده‌ی سینما نورِ واقعی خود را بتاباند تا دنیا غرقِ در آتش شود»...

 

... امّا، در حالِ حاضر، می‌توانیم آسوده بخوابیم. نورِ سینما، به‌‌حدّ کافی، خفیف و مقیّد شده است!

 

لوئیس بونوئل

 

1960

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۳

نه، با صداي بلند...

 

...ولي اسب‌ها اين را نمي‌خواستند و از هم جدا شدند، زمين نيز اين را نمي‌خواست، زيرا در راه‌شان صخره‌هايي قرار داده بود، كه سواران مي‌بايست تك‌تك بگذرند. هنگامي كه از آن‌جا گذشتند، شهر مائو را زير پاي خود ديدند، و معابد، و آب‌گير، و زندان، و قصر، و مهمان‌خانه‌ي اروپايي را. پرندگان و كركس‌ها را ديدند، گويي آن‌ها نيز نمي‌خواستند و همه، با صداي بلندِ خود مي‌گفتند «نه، هنوز نه» و آسمان گفت «نه، آن‌جا نه»

 

 

آخرين سطرهاي رمان «گذري به هند»، نوشته‌ي «اي.ام.فورستر»

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۳
برچسب‌ها :

تكه‌يي ديگر از همان نامه متعلق به همين روزها...

 

... رسيدم به‌ آن خطي كه نوشته بودي فتيله را كي روشن كرد و يادم افتاد به خوابي كه همين جمله بود و خيلي قبل‌تر، حتا خيلي قبل‌تر از آن‌كه هم‌ديگر را ببينيم و سلام كنيم براي بار اول و شماره‌يي ردوبدل كنيم و قراري بگذاريم براي خوردن يك قهوه ديده بودم‌ش و از همان‌شب افتاده بود به دل‌م كه خوب نيست و حالا كه فكر مي‌كنم به‌ش، درست يادم نيست كه چي بود و فقط همين‌ش را يادم‌ست كه يك ديوار بلند بود و ديوار زيادي سفيد بود و سفيدي‌ش چشم را مي‌زد و نمي‌شد جلو را ديد و يك‌صدايي هم هي از آسمان مي‌آمد و معلوم نبود كه صداي چي‌ست و هرچي فكر كردم ديدم شبيه هيچ‌صدايي نيست و همين‌كه مي‌آمد، گوش‌م سوت مي‌كشيد و انقدر طول كشيد كه صبح شد و آفتاب زد و نور، صاف خورد توي چشم‌م و پا شدم و ديدم كه بالش‌م خيس‌ست و فكر كردم حالا كه چله‌ي زمستان‌ست و خانه سردَ‌ست و عرق‌كردن معني ندارد و هيچ‌چي نفهميدم و بي‌خيال شدم و رفتم زير دوش و با چشم‌هاي بسته دوش گرفتم و به هيچ‌چي فكر نكردم و گذاشتم كه گرمي آب پوست سرم را بسوزاند. مثل همين‌حالا كه اين فتيله جلوي چشم‌م‌ست و حال‌م از ديدن‌ش به‌هم مي‌خورد و هيچ‌ خوش‌م نمي‌آيد كه قيافه‌ي نحس‌ش بيايد جلوي چشم‌م و حس مي‌كنم بوي نفت زير دماغ‌م‌ست و امروز صبح هم كه رفته بودم سر كار، ديدم كه اين بوي توي هوا هست و هيچ‌كي محل نمي‌گذارد و به بقيه كه گفتم فقط چپ‌چپ نگام كردند و سري تكان دادند و هيچ‌چي نگفتند و معلوم بود كه دل‌شان سوخته برام و اين‌كه هيچ‌چي نگفته‌ند دليل ديگري نداشته و ظهر كه شد ديدم بوش بدجوري زير دماغ‌م‌ست و دارم خفه مي‌شوم و يكي‌را كشيدم كنار و براش توضيح دادم كه توي هوا فتيله‌يي هست كه دارد مي‌سوزد و اين بوي نفتي كه هست و توي بيني من نشسته مال همين فتيله‌ست و ديدم كه او هم سرش را تكان داد و گفت خاموش‌ش كن و مجبورم كرد كه توضيح بدهم براش كه بعضي فتيله‌ها را نمي‌شود خاموش كرد و بايد صبر كرد تا نفت‌شان تمام شود و اين فتيله‌ي لعنتي‌، وصل‌ست به منبع خيلي‌گُنده‌يي كه حالاحالاها تمام نمي‌شود و او هم هيچ‌چي نگفت و شانه‌يي بالا انداخت و رفت و نگذاشت كه همه‌ي شعر «ژاك پره‌ور» را براش بخوانم تا بوي نفت توي دماغ او هم بنشيند و موقعي كه ديدم هيچ‌كي نيست و همه رفته‌ند كه ناهارشان را بخورند و سيگاري دود كنند و همان حرف‌هاي صبح را دوباره بگويند و بخندند و غش كنند و بسپارند به حافظه، نشستم پشت ميز و روي كاغذ كوچكي كه يكي از بچه‌ها كنده بود تا روش نقاشي بكشد نوشتم: چراغ مال من بود و نور مال تو، فتيله را كي روشن كرد؟ و گذاشتم همان‌جا بماند تا يكي بخواند و ببيند كه من الكي حرف نزده‌م و بوي نفت صاف برود توي دماغ‌ش. خودم هم پاشدم رفتم توي خيابان و سيگاري درآورم كه آتش كنم، كه نكردم و ترسيدم اين نفتي كه توي هوا دارد شنا مي‌كند، اثر كند و همه‌چي منفجر شود. حالا همه‌ي اين‌ها را نوشتم كه چي؟ كه مثلاً برسم به آن روز يك‌شنبه‌يي كه زنگ زدي و گفتي بيا و زود جيم شدم و خودم را رساندم به آن كافه‌يي كه توي يك پاساژ بود و سيگارهاي خارجي داشت و قهوه‌ش تعريفي نداشت و خيابان از پنجره‌ش معلوم بود و تو نشسته بودي پشت ميزي كه كنار پنجره بود ...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۳
برچسب‌ها :

تكه‌يي ديگر از يك نامه متعلق به همين روزها...

 

... بعد يادم افتاد به آن روزي كه توي جشنواره‌ي فيلم فجر رفتيم توي سالُن و منتظر مانديم كه «باج‌خور» را نشان بدهند و ببينيم كه فيلم تازه‌ي «مؤتمن» چي هست و چه‌شكلي‌ست و حالا كه گفته آن اداهاي روشنفكري دوتا فيلم قبلي‌ش را كنار گذاشته و فيلمي ساخته كه من و تو و همه‌ي آن‌هايي كه مي‌روند سينما تا فقط فيلم ببينند، نتيجه‌ش چي بوده و اين‌طوري بود كه ذوق‌زده شديم و فكر كرديم آن‌هايي كه آن بيرون، توي سالُن انتظار حرف‌هاي خوب‌خوب مي‌زدند و فيلم را با شاهكارهاي نوآر مقايسه مي‌كردند، حرف‌هاي درستي زده‌ند و يك‌كمي از حرف‌هاشان را هم روي كاغذ يادداشت كرديم كه اگر كسي سئوالي كرد، چيزي داشته باشيم براي گفتن و توي همين فكرها بوديم كه فيلم شروع شد و تصوير افتاد روي پرده و ديديم كه آن‌ حرف‌ها ربطي نداشته به اين فيلم و فكر كرديم لابد آن‌ها راجع به چيز ديگري حرف مي‌زده‌ند و ما عوضي شنيده‌ييم و هي توي صندلي وول خورديم و آب‌نبات‌چوبي‌‌مان را خورديم كه همان‌جا توي سينما خريده‌ بوديم و مزه‌ي شاتوت مي‌داد و موقعي كه تمام شد و تبديل شد به آدامس، خيلي سفت بود و تمام نمي‌شد و فيلم هم روي پرده داشت جان مي‌كَند و يكي نبود كه كُمك كند تمام شود و بياييم بيرون و براي همين صبر كرديم تا تيتراژ آخر و موقعي كه از سالُن زديم بيرون، صاف توي چشم هم نگاه كرديم و چشمكي زديم و رفتيم كنار آن‌هايي كه حرف‌هاي خوب‌خوب مي‌زدند و گوش داديم و ياد گرفتيم كه فيلم، يك نوآر ايراني بوده و اين‌كه ما درك‌ش نكرده‌ييم، مال اين‌ست كه سواد نداريم و نبايد به آن صحنه‌هاي زدوخورد احمقانه‌يي كه توي فيلم بود و كلي خنديديم به‌ش بخنديم و اين چيزي كه ديده‌ييم هيچ‌چي از بهترين نوآرهاي تاريخ‌سينما كم ندارد و آن‌هايي كه قبلاً نوآر ساخته‌ند بايد بروند بوق بزنند و اين طرف‌ها هم نباد پيداشان شود چون اگر كه ببينندشان حق‌شان را مي‌گذارند كف‌ِدست‌شان و فحش مي‌دهند به‌شان و گير مي‌دهند به‌شان كه چرا تا حالا فيلم‌هاشان را به اسم نوآر ساخته‌ند و نوآر همين است اصلاً و هركي هم چيز ديگري بگويد آدم بي‌سوادي‌ست و  كلاً كارگردان لطف كرده و اين فيلم را ساخته و اصولاً علاقه‌يي به فيلم‌هاي اين‌ريختي ندارد و دوست دارد فيلم‌هاش راجع به آدم‌هاي تنهايي باشد كه هيچ‌ كاري نمي‌كنند و حرف‌هاي بزرگ و خوب‌خوب مي‌زنند و كلي كتاب خوانده‌ند و شعر مي‌گويند و از سياره‌ي ديگري آمده‌ند و ربطي به ما ندارند.

يادت هست حتماً موقعي كه از سينما زديم بيرون و يك تاكسي گرفتيم و نشستيم توش، پقي زديم زير خنده و تا مي‌توانستيم به فيلم و همه‌ي حرف‌هاي گُنده و خوبي كه بقيه زده بودند خنديديم و وسط‌هاي راه به راننده گفتيم كه مسير را عوض كند و رفتيم خانه‌ي شما و هيچ‌كي خانه نبود و خالي بود و جان مي‌داد براي فيلم‌ديدن و بين فيلم‌هايي كه بود «غرامت مُضاعف» را ديديم و لذت بُرديم و كيف كرديم و تمام كه شد هوس كرديم كه روي نوار وي‌اچ‌اس نسخه‌ي تميزي از فيلم را ضبط كنيم و بدهيم به آن‌هايي كه باج‌خور را دوست داشتند و چون بايد از جيب پول مي‌داديم، گفتيم به‌جهنم و دوباره خنديديم و پاشديم رفتيم كافه و اسپرسوي تلخ سفارش داديم و كيك شكلاتي و دود كرديم و دربست گرفتيم و اول رفتيم دم‌ خانه‌ي شما و تو پياده شدي و  دست تكان دادي و رفتي و من ماندم توي تاكسي و سرم را گذاشتم روي صندلي عقب و چشم‌هام را بستم و گوش دادم به موسيقي بامزه‌يي كه از بلندگوي پشت‌سرم مي‌آمد بيرون...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۳
برچسب‌ها :

تكه‌يي از يك نامه متعلق به همين روزها...

 

...و بعد از همه‌ي اين‌ها، همه‌ي حرف‌ها، همه‌ي دردِدل‌ها و ناله‌ها و چيزهاي باربط و بي‌ربط، گفته‌يي كه روزگار، بد روزگاري‌ست و اين بدي روي همه اثر گذاشته و آدم خوب كم گير مي‌آيد و هيچ‌كي نيست كه بشود به‌ش اعتماد كرد، و هركي كه هست نهايت و دست‌آخر توزرد بيرون مي‌آيد و خلاصه اوضاع‌واحوالي‌ست كه نگو و نپرس.

من از اين چيزها، از اين‌جور حرف‌ها و نظرها، خيلي سر درنمي‌آورم، رابطه‌م با اين حرف‌ها خيلي‌وقت‌ست كه گسسته و اين‌كه مي‌گويم خيلي‌وقت، يعني كه مثلاً همين ديروزپريروز، يا كه ساعتي قبل، و چه فرقي مي‌كند اصلاً موقعي كه هم تو حرف‌م را مي‌فهمي، و هم من حوصله‌ي گفتن بعضي‌چيزها را ندارم، يعني مسئله حتا حوصله هم نيست، چيزي‌ست كه اسم ندارد، يا مُمكن‌ست كه داشته باشد و من ندانم، و خيلي هم اين يكي گزينه پرت نيست و هيچ بعيد نيست كه دقيقاً همين باشد و بايد همه‌ي سعي‌م را بكنم كه از اين به بعد درست بروم سروقت اصل هر چيز، چون چيزهاي فرعي، چيزهايي كه اصل نيستند و سرگرم‌كننده‌تر و جذاب‌تر از اصل هستند، معمولاً بيش‌تر به چشم مي‌آيند و من نمي‌دانم كه اين به‌چشم‌آمدن خوب‌ست يا نه، و بحث خوبي و بدي را هم دوست ندارم پيش بكشم، كه هم حوصله‌ي تو سر مي‌رود و هم من دست‌م به نوشتن‌شان نمي‌رود.

برسم به آن‌چيزي كه اصل نامه‌ي توست و همه‌ي چيزهايي كه نوشته‌يي اصلاً براي همين بوده كه برسي به اين و نمي‌دانم كه چرا تا يك‌سوم آخر نامه اشاره‌يي نكرده‌يي به‌ش و يك‌دفعه توي اين يك‌سوم حمله كرده‌يي و امان نداده‌يي و حرف‌ها زده‌يي و نفس گرفته‌يي و خلاصه بعيد بود از تو كه اين‌طوري باشي و كاش كه بعد از اين دست‌كم راه ديگري پيدا كني، و حالا من نه، هركي‌ را كه خواستي نابود كني، قبل‌ش اقلاً خبري بدهي كه آدم آماده باشد و هول نكند و پس نيفتد و چيزي زير پوست‌ش وول نخورد و بيرون نيايد و آبروي‌ش نرود و همه‌چي به‌هم نريزد.

اين حرف‌هايي كه راجع به آخرخط زده‌يي و گفته‌يي كه هر رابطه‌يي آخرش مي‌رسد به يك چنين‌جايي، لابد كه حرف‌هاي درستي‌ست، و من به درستي‌ش كار ندارم، يعني كه مطمئن‌م درست‌ست و اين اطمينان، از آن‌جايي مي‌آيد كه توي همه‌ي اين مدت، همه‌ي چيزهايي كه گفته‌يي درست بوده و هيچ غلطي تو‌ش نبوده و آدم معمولاً موقعي كه حوصله ندارد رجوع مي‌كند به گذشته‌ش تا ببيند قبلاً چي به چي بوده و آدم موقعي كه اين‌كار را بكند، خيال‌ش راحت مي‌شود و اين، يعني يك شروع خوب، درست مثل امتحان‌كردن يك‌نوع عطر جديد و حتماً اين‌وسط و اول كار، آدم به سُرفه مي‌افتد، عطسه مي‌كند و دماغ‌ش را بالا مي‌كشد و يك‌كمي كه بگذرد، مي‌بيند كه سُرفه و عطسه رفته‌ند و چيزي كه مانده بوي خوش‌ست و لذتي كه مي‌شود ازش برد و حتا به بقيه هم معرفي‌ش كرد و گفت خوب چيزي‌ست.

خيلي حاشيه رفتم، خيلي پرت زدم و اين‌يكي را هم مي‌داني كه اين حاشيه‌ها، عمدي‌ست و اتفاقي نيست و آدم‌ها خودشان باعث اتفاق‌هايي هستند كه مي‌افتد و حالا كه اين‌ها را گفتم، راحت‌تر مي‌توانم بروم سروقت اصل ماجرا و توضيح بدهم كه چي شد كه اين‌جوري شد و لابد يادت هست كه همه‌چي از آن روزي شروع شد كه يك روز داغ تابستان بود و آدم از گرما مي‌پُخت و قالب يخي كه توي پارچ آب بود، داشت ذوب مي‌شد...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۳
برچسب‌ها :

خداوند همه‌ي ما را ببخشد...

 

...همه‌ي ما يك مرگ بدهكاريم، استثنايي در كار نيست. ولي بعضي‌وقت‌ها، خداي من، دالان سبز خيلي طولانيه...

 

توي اين مدتي كه از اكران «مصائب مسيح» مي‌گذرد، خيلي با خودم كلنجار رفته‌م كه بروم براي ديدن فيلم يا نه. همه‌ي چيزهايي را كه بايد قبل از ديدن فيلم تازه‌ي «مل گيبسن» دانست مي‌دانم. همه را از بر كرده‌م. رفته‌م پُرس‌وجو كه در فيلم چي هست و چي نيست. از ميزان شكنجه و خون و شلاق و باقي چيزهايي هم كه آدم ممكن‌ست از ديدن‌شان رو تُرش كند، خبر دارم. منتها يك‌چيزي (چه‌چيزي؟) هست كه مانع مي‌شود، و نمي‌گذارد مسيرم را كج كنم و گذرم بيفتد به سينما. درست‌ش اين‌ست كه مثل بقيه، ساكت و مؤدب، بنشينم و خشونتي را كه در حق مسيح روا شده، تماشا كنم. اما تا حالا اين‌كار را نكرده‌م. به‌جاي ديدن فيلم گيبسن، ترجيح داده‌م كه فيلم‌نامه‌ي «دالان سبز» را براي بار چندم (بار چندم واقعاً؟) بخوانم و شكنجه و قتل مسيح را در روزگاري كه به ما نزديك‌ست حس كنم. بله، دارم خواندن (و ديدن) دالان سبز را به فيلم جنجالي و ديده‌شده و البته قدرديده‌ي گيبسن ترجيح مي‌دهم، و مي‌دانم كه اين قضيه به‌مذاق خيلي‌ها خوش نمي‌آيد، گيرم اين‌كه حرفي نزنند و سكوت كنند.

فرق عُمده‌يي هست بين مصائب مسيح و دالان سبز، كه باعث مي‌شود به دومي علاقه‌ي بيش‌تري داشته باشم. فرق عُمده‌يي كه مي‌گويد درست‌ست كه آدم‌ها در يك دوره‌يي مسيح را به صليب كشيدند (اين، روايت مسيحي‌هاست البته، و در قرآن ما چيزي ديگري آمده)، اما بدتر از آن اين‌ست كه حالا و در اين دوره هم دارند همين‌كار را تكرار مي‌كنند. همه‌ي داستاني كه فرانك دارابونت و استيون كينگ در دالان سبز براي ما تعريف مي‌كنند همين‌ست. «پونتيوس پيلات»ي كه اين دوتا داستان‌گو نشان داده‌ند، به‌رغم امروزي‌بودن‌ش، و به‌رغم شغل غريبي كه دارد، به اندازه‌ي پيلات اصلي، واقعي‌ست.

تازه، مُهم‌تر از آن‌ها اين‌كه روايت امروزي سرگذشت مسيح در دالان سبز، واجد يك نكته‌ي اساسي و كليدي هم هست. ما با چيزي به‌نام مُعجزه طرف هستيم، چيزي غيرعادي و بالاتر از شعور آدم‌ها، كه مي‌آيد تا آدم‌ها را از گُم‌راهي بيرون بياورد، اما آدم‌ها به دليل آدم‌بودن اين‌را نمي‌فهمند‌. دالان سبز، بي‌آن‌كه به‌وضوح بگويد، يا داد بزند و خداي‌نكرده مظلوم‌نمايي كند، وقوع مُعجزه را گوشزد مي‌كند و مي‌گويد كه دوره‌ي چنين‌چيزهايي تمام نشده و مي‌شود در روزگار ما هم سراغ‌شان را گرفت. اما همه‌چي موقعي حيف مي‌شود كه اين مُعجزه را دوباره نديده بگيريم، و حتا كمر ببنديم به قتل آن كسي كه صاحب مُعجزه‌ست. فرانك دارابونت در يكي از مصاحبه‌هايش گفته بود كه خداوند ما را ببخشد، اما اين پدران ما بودند كه مسيح را به صليب كشيدند. اين حرف او را مي‌شود يك اعتراف اساسي دانست، از آن اعتراف‌هايي كه مي‌گويند آدم بعدش سبُك مي‌شود.

آن جمله‌ي آخر «پُل» (تام هنكس) و اعتراف‌ش كه همه‌ي ما يك مرگ بدهكاريم و استثنايي در كار نيست را يادم باشد كه توي دفترچه‌يي كه مخصوص اين‌جور جمله‌ها دارم، درشت‌تر از بقيه بنويسم. شايد كه دست‌كم شرم ديدن‌ش مُعجزه كند.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۳
برچسب‌ها :

شورش شخصی در يک رمان خواندنی

 

بله، رسم روزگار اين ‌ست كه درآستانه‌ي فروپاشي عصبي، بايستي و زل بزني به روبه‌رو و آينده‌يي كه مي‌آيد و به قول فرنگي‌ها پشت در ست. كه آن موقعي كه بايد بنويسي، ول كني و بروي و پشت‌سر را هم نگاه نكني و موقعي برگردي كه حس كني اتفاق‌هايي افتاده و هيچ آبي نمانده كه از آسياب بيفتد. بله، رسم روزگار اين ست در چنان روزهايي، رماني را براي خواندن انتخاب كني عين جنون ست، ديوانگي محض ست. رماني كه نماندن را به ماندن ترجيح مي‌دهد و مي‌گويد حالا كه نمي‌تواني، ول كن. برو و پشت سرت را نگاه نكن.

خواندن رمان «نزديكي» خيلي سخت بود. خيلي هم طول كشيد. يك كتاب كوچك صد و چند صفحه‌يي، يك‌هفته طول كشيد تا تمام شود. سختي‌ش مال اين نبود كه چيز غريبي توي شكل داستان هست، يا مثلاً فلش‌بك‌هايش مشكلي درست مي‌كند. همه‌ي سختي رمان، مال اين بود كه نمي‌شد از هيچ جمله‌يي همين‌جوري گذشت. همه‌ي مدت خواندن، مجبور بودم برگردم و هر جمله را چندبار بخوانم. هر جمله به تنهايي بك دنيا بود. از آن جمله‌هايي كه آدم دوست دارد مقاله‌يي را باهاش شروع كند، يا توي يك مقاله، يا يك داستان، يا اصلاً در يك مكالمه‌ي روزمره به زبان بياوردش.

حنيف قريشي را از قبل مي‌شناختم، يعني چيزهايي راجع به‌ش خوانده بودم و همين دوسه‌ماه قبل هم رفته بودم سروقت سايت‌ش تا درست‌وحسابي از كارش سردربياورم. موقعي هم خبردار شدم يكي از مهم‌ترين رمان‌هايش به فارسي ترجمه شده، طبعاً كلي خوش‌حال شدم.

نزديكي، درباره‌ي آدمي ست كه از زندگي‌ش بريده، هيچ‌چيزي توي زندگي‌ش نيست كه جذابيت قبلي را داشته باشد. آدم داستان (كه انگار خود حنيف قريشي ست) حوصله‌ي زن‌ش را ندارد، حس مي‌كند ديگر دوست‌ش ندارد و چيزي كه بين آن‌ها بوده (رشته‌ي محبت مثلاً) پاره شده و حالا فقط عادت روزمره ست كه آن‌ها را كنار هم نشانده. واقعيت‌ش اين ست كه نمي‌دانم خواندن چنين رماني را بايد به كسي پيشنهاد داد يا نه، آن آدمي كه كتاب را مي‌خواند، دارد عليه روزمرگي انقلاب مي‌كند، عليه عادت‌ها شورش مي‌كند. و انقلاب و شورش، هيچ كار ساده‌يي نيست. اصلاً بگذاريد كتاب را اين‌جوري پيشنهاد بدهم كه اگر احساس مي‌كنيد بغضي توي گلوي‌تان مانده و روي‌تان نمي‌شود كه جلوي جمع آن‌را بتركانيد، يا اگر كه ديدن آدم‌هاي دوروبرتان حوصله‌تان را سر برده، و حتا اگر يكي را (هركسي را) موقعي دوست داشته‌ييد و حالا هيچ حسي نسبت به‌ش نداريد و مي‌خواهيد فرار كنيد و برويد و دركمال آزادي دوباره دل ببنديد، رمان نزديكي را بخوانيد. نزديكي وادارتان مي‌كند كه عليه همه‌ي عادت‌ها شورش كنيد، كه فكر نكنيد ماندن هميشه چيز خوب و به‌دردخوري ست. مي‌دانيد، آدم اصلي داستان، كه آقاي راوي باشد، عاشق شورشي‌هاي دهه‌هاي شصت و هفتاد ست و اين شورش شخصي او، ريشه در همان‌ها دارد. و شورش شخصي (با اجازه‌ي همه‌ي فيلسوف‌ها و نظريه‌پردازها) مهم‌تر از باقي شورش‌ها ست. دليل‌ش را نمي‌گويم، خودتان رمان را بخوانيد.

بعدتحرير: اين رمان را نيكي كريمي به فارسي ترجمه كرده. ناشرش هم توفيق‌آفرين ست. همين امسال هم چاپ شده. از روي اين رمان، پاتريس شرو هم فيلمي ساخته كه چندسال قبل آن‌را ديده‌م، هيچ‌چي هم ازش يادم نيست.

 

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۳
برچسب‌ها :

حكايت آن‌كه در باغ اضافه بود...

 

«رُنه شار» می‌گويد:

در باغ زيتون چه‌کسی اضافه بود؟

 

موقعي كه بي‌حوصله‌م، چيزهاي كمي هست كه مي‌تواند بهترم كند، كه خودم را براي خودم قابل تحمل كند. و شعرهاي شار، يكي از اين‌چيزهاست. شعرهاي شار را بار اول چاهار سالي قبل‌تر خواندم، موقعي كه نسخه‌يي از كتاب «كركره‌هاي كشيده‌ي چاك‌چاك» را توي يك كتاب‌فروشي (نزديك سينما عصرجديد) پيدا كردم. يك نسخه‌ي قديمي و خاك‌خورده. مي‌دانستم كه شار كي‌ست، و مي‌دانستم كه «فيروز ناجي»  (مترجم‌ش) چه‌جور آدمي بوده و چه شعرهايي را دوست داشته و همين دانستن البته كار دست‌م داد. چون، ماندم همان‌جا و شعرها را خواندم و نرفتم كه توي صف بايستم و بليت بگيرم و يادم رفت كه دوستي (محبوبي كه حالا نيست، يعني اين‌جا نيست) توي صف‌ست. و همين فراموشي، شد مايه‌ي دردسر و پايان يك دوستي.

حالا، كه كتاب را باز مي‌كنم و به جلد آبي‌ش خيره مي‌شوم، ياد همان‌روز مي‌افتم، و اين‌كه آدم‌ها پايان رابطه‌شان را چه‌طوري، و بدون هيچ مقدمه‌يي اعلام مي‌كنند. مي‌شد كه آن‌روز اين‌طور نشود، شايد اگر مانده بودم توي صف سينما و نمي‌رفتم سروقت كتاب خاك‌گرفته‌ي رنه شار.

گاهي كه بي‌حوصله‌گي هجوم مي‌آورد، و هرچه هست را مي‌زند و نابود مي‌كند، خاطره‌ها آدم را محاصره مي‌كنند. مثل حالا، كه توي اتاق ساكت گروه ادب‌وهنر، نشسته‌م و اين يادداشت را مي‌نويسم و ياد آن‌روز (چه فصلي بود اصلاً؟) مي‌افتم. حالا، از آن موقع‌هايي‌ست كه از خودم مي‌پرسم ارزش‌ش را داشت يا نه؟ و بعد، با لب‌خندي كه گوشه‌ي لب جا خوش كرده و هيچ هم خوشگل نيست، جواب مي‌دهم حتماً داشته، وگرنه اين‌قدر طاقت نمي‌آوردم.

 

بعدتحرير: چه‌چيزي بهتر از اين كه همان كتاب را حالا مي‌شود توي اينترنت هم پيدا كرد؟ برويد به اين نشاني.

 

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۳
برچسب‌ها :