شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

عادت می‌کنيم : فردا صبح

 

جاي همه‌ي شما خالي. صبح، از خواب پا شدم و از خانه زدم بيرون كه بروم تا خيابان فاطمي، خيابان باباطاهر و ببينم اين رمان تازه‌ي زويا پيرزاد كي چاپ مي‌شود و چه‌شكلي‌ست. توي اين چند سالي كه از چاپ چراغ‌ها را من خاموش مي‌كنم مي‌گذرد، همه‌ش منتظر اين يكي كتاب بودم. البته كتاب را نديدم، يعني هنوز نيامده بود كه ببينم‌ش. فقط جلدش آمده بود و آن‌ها چسبانده بودندش پشت شيشه كه دل من و همه‌ي آن‌هايي را كه رد مي‌شوند بسوزانند. جلد ساده‌يي بود، طرح خاصي نداشت، آبي/سرمه‌يي و رنگ‌ش جوري بود كه ديده مي‌شد و معلوم بود از دور. دست‌خطي هم روي جلد بود كه اسم‌ پيرزاد را نوشته بود و پشت‌جلد هم عكس ديگري از اين نويسنده‌ي محبوب ديده مي‌شد. اين‌جور كه گفتند احتمالاً آخر امشب، يا فردا صبح، كتاب توزيع مي‌شود.

آن‌جا كه بودم، ياد آن شبي افتادم كه نشر مركز و خانم پيرزاد جشن كوچكي گرفتند و من و چندتايي از دوستان هم دعوت بوديم و كنار بابك احمدي و كريم امامي و گلي امامي و مهدي سحابي و جعفر مدرس صادقي و خيلي‌هاي ديگر نشستيم و با خانم پيرزاد حرف زديم و دست‌پخت خوشمزه‌ش را خورديم و كيف كرديم و تا رسيديم خانه هنوز سرحال بوديم. آن شب پاييزي، يكي از آن شب‌هايي‌ست كه احتمالاً هيچ‌وقت يادم نمي‌رود.

بايد يادم باشد كه فردا زودتر از خواب پا شوم و بروم اين رمان عادت مي‌كنيم را بخرم. از من مي‌شنويد، شما هم زودتر پا شويد.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۳
برچسب‌ها :

وقتی عاشق کسی هستی باهاش عروسی نکن...

 

...اما من هنوز «دل كور» را بيش‌تر دوست دارم. اين را دو روز قبل، دو ساعت بعد از اين‌كه زمان تازه‌ي «اسماعيل فصيح» را تمام كردم، تلفني به يكي از دوستاني كه زنگ زده بود و پرسيده بود كه چي خوانده‌يي و چي خوب بوده و چي بد بوده گفتم.

توي تلفن، به‌ش توضيح دادم كه رمان تازه‌ي فصيح، يعني «عشق و مرگ»، در وهله‌ي اول رماني‌ست نوشته‌ي فصيح و اگر مزيت و قدرتي دارد و به دل مي‌نشيند و جذاب‌ست و مي‌شود در يك نشست آن‌را خواند، مال همين‌ست و موقعي كه ديدم اين حرف خيلي برايش جا نمي‌افتد، بيش‌تر توضيح دادم كه فصيح در همه‌ي سال‌هايي كه رمان نوشته شخصيتي واحد را آفريده و در همه‌ي اين سال‌ها گسترش‌ش داده و عمق بيش‌تري به‌ش بخشيده. اين را به‌نظرم فصيح مديون داستان‌هاي آمريكايي و مخصوصاً داستان‌هاي ريموند چندلر و دشيل همت‌ست، و اتفاقاً او هيچ‌وقت علاقه‌ش به آن داستان‌ها را مخفي نكرده. هرچند مصاحبه نمي‌كند، اما تعلق‌خاطرش را مي‌شود در گرته‌برداري‌ش از تركه مرد، ‌نوشته‌ي همت در رمان شهباز و جغدان و مهم‌تر از آن ترجمه‌ي خواهر كوچيكه، نوشته‌ي چندلر ديد. آدم اصلي اين داستان هم مثل عمده‌ي داستان‌هاي ديگرش، جلال آريان‌ست و اين حكايت آريان، مال موقعي‌ست كه داشته توي آمريكا درس مي‌خوانده، درس شيمي، و يك استادي دارد كه اين استاد جلال را دوست دارد و نصيحت جالبي هم به‌ش مي‌كند. حرف آقاي استاد اين‌ست كه اگر دختري را دوست داري باهاش عروسي نكن. جلال يك‌بار نصيحت او را گوش مي‌كند، اما بار دوم كه در خانه‌ي او نيست و در شهر ديگري ساكن شده، اين پند حكيمانه را به كار نمي‌بندد و خلاصه مصيبت از آسمان نازل مي‌شود.  

راست‌ش را اگر بخواهيد، رمان تازه‌ي فصيح (من البته نمي‌دانم كه اين واقعاً رمان تازه‌نوشته‌ي او هست يا نه) يك خاصيت خوب دارد و آن هم اين‌ست كه زود خوانده مي‌شود، خواندن‌ش اصلاً سخت نيست و تازه موقعي كه تمام مي‌شود به يك سئوال اصلي و مهم هم مي‌رسي: اين‌كه رمان تازه‌ي فصيح قهرماني دارد يا نه. خب، مي‌شود به سياق كارهاي قبلي‌ش گفت كه جلال آريان، قهرمان داستان‌ست. اما حقيقت اين‌ست كه اين‌بار نمي‌شود به سادگي اظهارنظر نكرد. از يك منظر حتا رمان تازه‌ي او فقط آدم اصلي دارد، نه قهرمان و تازه اين آدم اصلي هم فقط از آن‌جايي مهم‌ست كه داستان دور او مي‌گردد و ما از طريق اوست كه با ديگران آشنا مي‌شويم.

اين حرف‌ها را، مفصل‌ترش را حتا، پاي تلفن گفتم و دوست‌م را كه مي‌خواست سر از كتابي كه خوانده‌م در بياورد، حسابي سردرگم كردم. دست‌آخر هم به‌ش گفتم كه اگر داستان‌هاي فصيح را دوست داري و شيوه‌ي داستان‌گويي‌ش را مي‌پسندي و از آدم‌هايي كه خلق مي‌كند خوش‌ت مي‌آيد، اين كتاب را بخوان. به شما هم مي‌خواهم همين پيشنهاد را بدهم، فصيح‌خواندن حوصله نمي‌خواهد، شور و شوق مي‌خواهد و اين رمان تازه‌ي او، خوب يا متوسط، پر از شور و شوق‌ست. آدم داستان دارد پابند مي‌شود، دل‌بسته مي‌شود و اين اصلاً چيز كمي نيست.

همه‌ي اين‌ها را نوشتم و گفتم، اما من هنوز «دل كور» را بيش‌تر دوست دارم. توضيح‌ش هم هيچ كار آساني نيست،‌ مثل خيلي چيزهاي ديگر كه توي اين دنيا هستند. اين هم يك‌جورش‌ست....

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۳
برچسب‌ها :

روز بي‌حوصله‌گي...

 

... يك‌جور عجيبي شده‌م. بي‌حوصله‌گي، همه‌چي را ريخته به‌هم. بدتر از همه اين‌ست كه نمي‌دانم اين بي‌حوصله‌گي از كجا آمده، يعني اگر راست‌ش را بخواهيد مي‌دانم از كجا آمده، اما همه‌ش به خودم مي‌گويم بايد بي‌خيال‌ش شوم، بايد فكر كنم نيست و ريشه ندارد و مال فصل‌ست و خلاصه بزنم زير واقعيت و هرچي كه هست.

توي بي‌حوصله‌گي، خيلي چيزها هست كه نمي‌چسبد، خيلي چيزها هم هست كه مي‌چسبد. گوش‌دادن به يك آهنگ خوب (حالا تو بگير هر آهنگي) خودش مقدمه‌ي ورود به يك دنياي ديگرست. تازه، فقط هم كه اين نيست. مي‌شود از يك آب‌نبات چوبي حرف زد كه گرماي تحريريه را از ياد مي‌برد و آدم را مشغول مي‌كند. از آن آب‌نبات‌هايي كه ته‌ش، موقعي كه دارد تمام مي‌شود، مي‌شود آدامس. آن‌هم چه آدامسي، سفت‌وسخت. و تازه آن‌هم چه رنگي، صورتي. عالمي دارد واقعاً. از آن عالم‌هايي كه توي فيلم‌ها هست، آن‌هم نه توي همه‌ي فيلم‌ها، فيلم‌هايي كه آدم زل مي‌زند به‌ش و محو مي‌شود و خودش را تويش مي‌بيند، توي فيلم خودش را كشف مي‌كند. هي دارم ياد «رز ارغواني قاهره» مي‌افتم، ياد اين‌كه آدم اگر عاشق پرده‌ي سينما باشد چه بلايي سرش مي‌آيد. چرا نمي‌توانم درست‌وحسابي اين فيلم را توضيح بدهم، لابد براي اين‌كه توضيح خيلي چيزها سخت‌ست، مثل همين بي‌حوصله‌گي كه اول يادداشت به‌ش اشاره كردم. اين بي‌حوصله‌گي را موقع خواندن رمان «استلا» هم داشتم، نه اين‌كه آن رمان خوب نباشد. به‌عكس، خيلي هم خوب‌ست و دل‌نشين‌ست، اما مال آن موقعي نبود كه خواندمش. شايد هم بود، شايد هم بايد همان‌موقع با يك‌چنين داستاني رو‌به‌رو مي‌شدم، يك متن كاملاً عريان. و اين عرياني، مال اين بود كه نويسنده به هيچ‌كي باج نداده، چيزي را كه دوست داشته، جوري نوشته كه همه از خواندن‌ش لذت ببرند، كيف كنند. اصلاً دارم اين‌ها را براي چي مي‌نويسم، يا اصلاً به‌قول «ريموند كارور»، «دارم از كجا زنگ مي‌زنم؟»

يك ضرب‌المثل من‌درآوردي هست كه مي‌گويد زندگي لحظه‌ست، در لحظه جريان دارد و پيش مي‌رود. سعي مي‌كنم معني‌ش را بفهمم، خيلي سخت نيست. اما نمي‌دانم كه بايد به‌ش عمل كرد يا نه. حالا، بايد بلند شوم و بروم خانه. بايد دست كنم توي جيب كيف‌م و قبل از بيرون رفتن از روزنامه، يكي ديگر از اين آب‌نبات‌ها را دربياورم و بخورم. يك ضرب‌المثل مي‌گويد خوردن آب‌نبات توي خيابان، مثل راه‌رفتن در ملكوت‌ست. ايرادي دارد من هم يك ضرب‌المثل درست كنم؟

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۳
برچسب‌ها :