شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

آقای نويسنده روان‌پريش ست...

 

... ديروز عصر نشستم تماشاي فيلم «پنجره‌ي مخفي» كه  «ديويد كوئپ» هم فيلم‌نامه‌ش را نوشته بود و هم كارگرداني‌ش كرده بود. فيلم، تقريباً همان‌چيزي بود كه حدس مي‌زدم. يك داستان پرتحرك و دلهره‌آور كه بار روان‌كاوانه‌ش به چشم مي‌آمد. داستان اصلي را که يك رمان بوده، استيون كينگ نوشته كه استاد مسلم داستان‌هاي دلهره‌ست و كوئپ هم كه قبل از اين‌ها توي فيلم‌نامه‌هايي كه نوشته (راه كارليتو، جفت شش و اتاق وحشت مثلاً) نشان داده كه مي‌داند چه‌جوري از چنين داستان‌هايي استفاده كند، داستان او را به درامي جذاب تبديل كرده.

آن اوايل فيلم، آقاي ريني (جاني دپ) كه نويسنده‌ي خوش‌تيپي‌ست و داستان‌هاي معمايي و كارآگاهي مي‌نويسد و داستان‌هاش توي مجله‌ي الري كويين چاپ مي‌شود، روي كاناپه خوابيده و دارد خوب مي‌بيند كه زنگ در به صدا درمي‌آيد و آقايي پشت در ست كه مي‌گويد ريني داستان پنجره‌ي ‌مخفي را از او دزديده و خلاصه اين آدم، مي‌شود كابوس آقاي نويسنده. اما فكر نكنيد اين همه‌ي ماجراست، چون هزار چيز ديگر (مثلاً چندين قتل و جنايت) اتفاق مي‌افتد كه ريني حاضرست قسم بخورد كار همان آدم يعني جان شوتر (جان تورتورو) ‌ست.

يك كار بامزه‌ي كوئپ توي دومين فيلم سينمايي‌ش (اولي را من نديده‌م) اين‌ست كه آدم چندشخصيتي را واقعاً چندشخصيتي نشان داده، يعني يك‌جايي از فيلم هست كه شما واقعاً سه‌چاهارتا مورت ريني را مي‌بينيد كه هركدام مشغول كاري هستند، يكي يك‌حرف مي‌زند و آن‌يكي حرفي ديگر. و تازه، يك تكه‌ي عالي‌ هم هست ريني توي آينه را نگاه مي‌كند و آن ريني كه توي آينه هست هم عين او به روبه‌رو خيره شده، يعني پشت‌ش به ريني واقعي‌ست.

راجع به داستان فيلم زياد توضيح نمي‌دهم، چون مزه‌ش موقع ديدن حتماً از دست مي‌رود، منتها اين را داشته باشيد كه استيون كينگ توي داستان اصلي و ديويد كوئپ توي فيلم‌نامه و فيلم‌ش ايده‌ي درگيري شخصيت داستان با نويسنده و روان‌پريش‌بودن نويسنده را خوب كنار هم نشانده‌ند و چفت‌وبست خوبي هم درست كرده‌ند.

بعد‌تحرير: راستي، حيف نيست كه داستان‌هاي خوب كينگ به فارسي ترجمه نمي‌شوند؟ آن چندتايي را كه با ترجمه‌هايي نه‌چندان‌خوب چاپ شده‌اند ديده‌ييد؟ توي يكي از اين ترجمه‌ها (ناهار در كافه گوتم) آمده بود كه يارو شبيه شخصيت گيمپل ابله توي داستان‌هاي اسحاق خواننده است. و شما خواننده‌ي محترم اين وبلاگ، لابد مي‌دانيد كه اسحاق خواننده ترجمه‌ي واو به واو «ايزاك باشويس سينگر» ست. در چنين اوضاع و احوالي اين افسوس‌ها به هيچ‌كاري نمي‌آيند، مي‌آيند؟

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۳
برچسب‌ها :

حکايت آن‌که از پشت‌بام سقوط کرد...

 

... انيميشن «انيماتريكس» را تازه ديروز ديدم. توي همه‌ اين ماه‌هايي كه از ساخته‌شدن‌ش مي‌گذشت و بعد از خبرها و ريويوهاي ريزودرشتي كه راجع به‌ش خوانده بودم، به اين فكر مي‌كردم كه بايد ديدار اول با چنين فيلمي از طريق نسخه‌يي تميز و باكيفيت باشد. اين اتفاق، خوش‌بختانه، افتاد و ديدار اول به ميمنت و مباركي ميسر شد. حقيقت اين‌ست كه هنوز از ديدن انيماتريكس شگفت‌زده‌م و درست نمي‌دانم كه بايد راجع كدام تكه‌ش حرف بزنم. اين نُه فيلم كوتاه، غريب‌ترين انيميشن‌هايي هستند كه توي عمرم ديده‌م. مطمئناً به‌اندازه‌ي كلي فيلم، وقت صرف‌شان شده تا حاصل‌ش بشود يك چنين‌چيزي.

«ماتريكس» را كه شما هم حتماً ديده‌ييد، خيلي‌ها پسند كردند. آن‌هايي كه دنبال مفاهيم تازه و عبارات غريب و شيوه‌ي انديشه در فيلم‌ها مي‌گشتند، به آرزوشان رسيدند. ماتريكس، كلي سئوال مطرح مي‌كرد براي آن‌ها و جماعتي از فيلسوف‌ها سعي كردند جوابي براي اين سئوال‌ها پيدا كنند. حرف‌هاي كلي و جزئي زدند و روي نكته‌هايي بيش‌تر تاكيد كردند. دو فيلم بعدي، يعني ماتريكس ريلودد و انقلاب‌هاي ماتريكس، عملاً چيزي جدا از داستان اول نبودند. ادامه‌‌ي اولي بودند و توضيح آن‌چيزهايي كه توي اولي ديده بوديم. يك‌چيزهايي هم البته باقي ماند كه توي اين دوتا توضيح داده نشد و سازندگان محترم تصميم گرفتند يك‌جور ديگر توضيح‌ش بدهند. نتيجه‌ي اين تصميم، بازي‌هاي ماتريكس بود و انميشني نُه اپيزودي به‌نام انيماتريكس كه حالا در دست‌رس‌ست.

توي همين انيميشن، اپيزودي هست كه هلاك‌ش شدم و حتا بعد از اين‌كه همه را از سر تا ته ديدم، اين‌يكي را نشستم و دوباره تماشا كردم. اپيزود داستان پسربچه، غوغايي بود حقيقي. سكانس اول و آخرش از همه‌ي آن‌چيزهايي كه فكرش را مي‌كنيد بهتر‌ست. يك خودكشي زيبا كه روح تماشاگر را به درد مي‌آورد. سقوطي از آن بالابالاها كه تصويرش به اين سادگي‌ها از ذهن آدم پاك نمي‌شود.

چرا دارم اين‌چيزها را توضيح مي‌دهم براتان؟ بايد خودتان انيماتريكس را ببينيد تا بفهميد كه با چه گوهري سروكار داريد. فيلم را اگر تماشا كرديد، حتماً به اين هم فكر كنيد كه هركدام از اين اپيزودها چه دخلي به ماتريكس (هر سه‌تا فيلم) دارند. كلي نكته‌هاي ريز هست توي اين انيميشن نُه اپيزودي...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۳
برچسب‌ها :

داد و بيداد از اين روزگار ...

  

ببار اي بارون، ببار
با دلم گريه كن خون ببار
در شباي تيره چون زلف يار
بهر ليلي چو مجنون ببار
اي بارون...
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخي لباي سرخ يار
به ياد عاشقاي اين ديار
به نام عاشقاي بي مزار
اي بارون...
ببار اي ابر بهار
با دلم به هواي زلف يار
داد و بيداد از اين روزگار
ماهو دادن به شبهاي تار
اي بارون...

 

 

اين روزها فقط گوش‌دادن به صداي شجريان‌ست كه آرام‌م مي‌كند، كه روح‌م را سبك مي‌كند، كه رهايم مي‌كند. خوب چيزي‌ست اين نواي ملكوتي...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۳
برچسب‌ها :

وقتی فيلم‌نامه‌ی درشکه‌چی چاپ می‌شود...

 

شك دارم كسي اهل فيلم‌ديدن باشد و فيلم «درشكه‌چي» را نديده باشد. منظورم آن فيلمي‌ست «نصرت كريمي» سال 49 ساخت و آن‌سال‌ها، كلي طرفدار پيدا كرد، كلي فروش كرد و شد يكي از فيلم‌هاي معروف تاريخ سينماي ايران. سال‌هاست كه نسخه‌ي تميزي از اين فيلم در دست نيست، همه‌ي نسخه‌هايی كه هست ايراد دارد، غبار دارد و ديدن‌ش آدم را آزار مي‌دهد.

حالا، و به‌رغم گذشت اين‌سال‌ها، نصرت كريمي، فيلمنامه‌ي اين فيلم را چاپ كرده، آن هم چه چاپي، تروتميز و خوب. اسم كتاب، «درشكه‌چي»‌ست. هم متن كامل فيلم‌نامه‌ست، هم عكس‌هاي فيلم را دارد و هم يادداشت‌هايي درباره‌ي فيلم. خوبي كتاب به يك‌معنا اين‌ست كه فصل‌هاي فيلم‌نامه را به‌طور مجزا چاپ كرده، يعني بين فصل‌هاي فيلم‌نامه فاصله هست. اين‌جوري راحت‌تر هم مي‌شود كتاب را خواند. دركنار اين، آن يادداشت‌هايي كه بعد از متن فيلم‌نامه آمده هم كتاب را جذاب كرده.فكرش را بكنيد كه قرارست نوشته‌هاي عباس كيارستمي و پرويز كيمياوی و جمشيد ارجمند را بخوانيد.

من البته هنوز فيلم‌نامه را نخوانده‌م، اما توي همين يكي‌دوروز، حتماً مي‌خوانم‌ش و حتماً همين‌جا، توي همين وبلاگ راجع به‌ش مي‌نويسم. اما تا آن‌جايي كه از روي فيلم يادم‌ست، فيلم‌نامه‌ي خوبي دارد، هرچند يك‌كمي قديمي‌ست و اين قديمي‌شدن، البته مال اين‌ست كه بعد از درشكه‌چي، خيلي‌ها از روش كپي كردند و كپي‌ها معمولاً چيز به‌دردبخوري از آب درنمی‌آيند و اصل را هم گاهی زير سئوال می‌برند. شما هم بخوانيد اين فيلم‌نامه را.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۳
برچسب‌ها :

اين پرسش‌هايی که در راهند...

 

نمي‌دانم اين كتاب «زير آسمان‌هاي جهان» را خوانده‌ييد يا نه؛ جامع‌ترين و البته خلاصه‌ترين كتابي كه مي‌توانيد با حرف‌هاي «داريوش شايگان» (كه خداوند عمر بابركت‌ش را دوچندان كند) آشنا شويد. داشتم كتاب را دوباره ورق مي‌زدم، و دنبال هيچ‌ تكه‌ي به‌خصوصي نبودم. مي‌خواستم همين‌جوري گريزي زده باشم به متن كتاب و جاهايي را دوباره مرور كنم. اين بود كه كلي پيش رفتم و حدودهاي صفحه‌ي صد و بيست، رسيدم به آن بخشي كه شايگان درباره‌ي فرهنگ آمريكايي توضيح مي‌دهد و مي‌گويد كه آن‌ها چرا فرهنگ‌شان اين‌همه طرفدار دارد و جهاني شده‌ست.

شايگان مي‌نويسد كه فرهنگ آمريكايي، امتداد فرهنگ اروپايي (آنگلوساكسون) ‌ست و اصلاً نوعي فرهنگ‌ست در معناي مردم‌شناختي كلمه، يعني فرهنگي كه در آداب و رفتار و در فلسفه‌ي زندگي جا افتاده و حضور دارد. شايگان اين‌ها را مي‌گويد و اضافه مي‌كند اين فرهنگ آمريكايي، چيزي بيروني و پديده‌يي مجزا نيست بتوان آن را چون يادبودي باشكوه برافراشت و در برابرش به تجليل و ستايش عظمت و عسرت وضعيت بشر پرداخت.

بعد از خواندن بحث‌هاي شايگان، داشتم به اين فكر مي‌كردم كه سينما هم به‌هرحال، يكي از مظاهر فرهنگ‌ست، يكي از نشانه‌هاي بارز فرهنگ مدرن احتمالاً، و اگر كه حرف پير انديشمند ايراني را قبول كنيم آيا مي‌شود به‌ يك‌معنا رسيد به اين كه سينماي آمريكا صورت شكل‌يافته‌ي فرهنگ اروپايي‌ست و اگر كه اين حرف درست باشد، تكليف آن سينمايي كه سال‌هاست به آن سينماي اروپايي مي‌گويند چيست؟

نمي‌دانم، يك‌كم گيج شده‌م و همه‌ش فكر مي‌كنم كه بايد به نتيجه‌يي برسم. حالا هر نتيجه‌يي مي‌خواهد باشد. اما همه‌ي اين‌ها را نوشتم كه چي؟ كه اگر تا حالا زير آسمان‌هاي جهان را نخوانده‌ييد، حتماً دست بگيريد و بخوانيد. نگران اين هم نباشيد كه سخت‌ست، چون نيست. ساده‌ترين كتابي‌ست كه (به‌نظرم) مي‌شود از شايگان خواند. قطعاً شما هم به پرسش‌هايي برمي‌خوريد كه براي‌تان جالب‌ست. از اين بابت مطمئن‌م.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۳
برچسب‌ها :

چيست نام اين کيفيت انسانی...

 

...«املي» را بار اول، تقريباً در همان ماه‌هايي ديدم كه اكران شده بود. طبق معمول آن‌سال‌ها، نسخه‌يي كه ديدم، نسخه‌ي پرده‌يي بي‌كيفيت بود و هنوز خوب يادم‌ست كه يك‌جاي فيلم، رنگ آبي آن‌قدر غالب شده بود كه چيز ديگري به چشم نمي‌آمد و ديده نمي‌شد. اما به‌رغم اين كيفيت بد، چيزي توي فيلم بود كه نمي‌شد ازش گذشت و شايد آن ديدار نه‌چندان خوش را به‌خاطر همين‌چيز بود كه تحمل كردم. آن چيز، البته توضيح‌ناپذيرست، چون يك كيفيت انساني‌ست. حالتي‌ست كه بايد درك‌ش كرد و به آن رسيد.

يكي‌دوسالي گذشت تا نسخه‌ي تميزتري از فيلم را ديدم، نسخه‌ي دي‌وي‌دي. هم تصوير پاكيزه بود و هم صدا. نه قطع تصوير به هم مي‌خورد و نه چيزي از دست مي‌رفت، به‌عكس همه‌چي در خدمت بود تا فيلم بهتر ديده شود. آن‌چيز جادويي كه در ديدار اول مبهوت‌م كرده بود، اين‌بار هم حضور داشت و حضورش حتا پررنگ‌تر شده بود و تازه، اين‌بار چيزهايي به چشم آمد كه طبعاً در آن نسخه‌ي بي‌كيفيت از دست رفته بود.

ديشب رفتم و براي بار دوم سي‌دي موسيقي «املي» را خريدم، قبلاً يك نسخه خريده بودم و داشتم، اما يك‌روز كه يكي از بچه‌ها شنيدش و دل‌ش رفت، گفت اين مال من و از آن‌جايي كه خاطرش خيلي عزيزتر از اين‌‌چيزها بود، درجا سي‌دي را بخشيدم به‌ش. ديشب هم كه رفتم كتاب‌فروشي تا خير سرم كتابي بخرم (آن هم چه كتابي، ديدار فرهي و فتوحات آخرالزمان!) فقط همين سي‌دي را خريدم و آمدم بيرون. توي راه كه داشتم مي‌رفتم خانه، دوسه‌تا تراك اول سي‌دي را گوش دادم و به اين فكر كردم كه يك موسيقي چه‌طوري مي‌تواند شاد باشد و لحني از غم داشته باشد. شايد هم قضيه عكس باشد، يعني با آهنگي غم‌ناك طرف هستيم كه لحني از شادي دارد. اين درست همان‌چيزي‌ست كه در همه‌ي ديدارهايم با فيلم املي راجع به‌ش فكر كرده‌م. املي، آدم را در يك بلاتكليفي زيبا مي‌گذارد، از آن موقعيت‌هايي كه در لحظه پيش مي‌آيند.

يادم‌ست كه قبل از عيد قرار بود املي را بدهم به يكي از رفقا كه ببيند و مي‌گفت كه قبلاً نديده، و لابد براي همين هم بود كه ازم خواست راجع به فيلم براش توضيحي بدهم و بگويم توي فيلم چي به چي‌ست و آدم‌هاي فيلم چه‌شكلي‌ند. براش گفتم كه املي فيلم توضيح‌ناپذيري‌ست، چون همه‌ي خصلت‌ها و خصايص انساني را دارد. آدم هم كه حالاش با يك‌دقيقه بعدش كلي فرق دارد و خلاصه كلي حرف‌هاي حكيمانه زدم كه نمي‌دانم از كجا پيداشان كرده بودم. بعد از همه‌ي اين‌ها هم او سري تكان داد و گفت ما كه نفهميديم چي شد. و فيلم را گرفت و رفت.

ديشب توي راه، هدفون توي گوش، به همه‌ي چيزهايي كه توي اين يك‌هفته باهاشان طرف بوده‌م، فكر كردم و سرآخر ديدم كه راه چاره هماني‌ست كه املي باهاش روبه‌رو شد. از من نخواهيد بگويم راه چاره‌ي املي چي بود، اگر فيلم را ديده‌ييد كه مي‌دانيد چيست و اگر نديده‌ييد كه خب، برويد و ببينيد. حيف نيست ديدن فيلمي به اين خوبي را از دست بدهيد؟

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۳
برچسب‌ها :

درس‌هايی که از يک مستند می‌شود ياد گرفت...

 

يكي از بهترين مستندهايي كه توي اين يك‌سال ديده‌ام، همان فيلمي‌ست كه توي اسكار 2004 هم به عنوان بهترين مستند سال انتخاب شد. اين را هم داشته باشيد كه داورهاي اسكار شايد گاهي در دادن جايزه‌ي بخش‌هاي اصلي يك‌كمي شيطنت كنند و بعضي جايزه‌ها را بدهند به فيلم‌هايي كه صداي بقيه را دربياورد، اما توي بخش‌هاي جنبي مثل مستند و انيميشن و اين‌جور چيزها معمولاً انتخاب‌شان واقعاً درست‌ست. اين قضيه را حالا بهتر مي‌فهمم كه بهترين مستند آمريكايي سال را ديده‌ام.

«مه جنگ» ساخته‌ي ارول موريس، واقعاً فيلم خوبي‌ست و خوبي‌ش بيشتر از آن‌كه به فيلم‌هاي آرشيوي و عكس‌هاي كمترديده‌شده (مثلاً جان اف كندي، ليندون جانسون و ريچارد نيكسون) برگردد، مال شكل‌وشمايلي است كه كارگردان به فيلم‌ش بخشيده. عمده‌ي فيلم، حرف‌هاي رابرت اس مك‌نامارا است (زاويه‌ي دوربين و نوع قاب‌بندي واقعاً معركه‌ست. جان مي‌دهد براي دزدي!) كه من البته قبل از اين‌ها نمي‌شناختمش، هرچند بزرگترهاي ما و آن‌هايي كه سال‌هاي حكومت رييس‌جمهورهاي قبلي خاطرشان‌ست، خوب مي‌دانند آدمي كه توي فيلم است و دارد از تجربه‌هاي سياسي و اقتصادي سياست‌مدارهاي آمريكايي حرف مي‌زند، چه‌جور آدمي‌ست.

يك‌جايي توي فيلم هست كه مك‌نامارا دارد تعريف مي‌كند برادر كندي زنگ زده و گفته رييس‌جمهور مرد. مك‌نامارا موقعي كه اين را مي گويد، غمي توي چهره‌ش هست كه به آدم منتقل مي‌شود. از آن حس‌هايي كه معلوم‌ست توي همه‌ي اين‌سال‌ها باهاش بوده و لابد هروقت فرصتي پيدا كرده يادش افتاده. لابد مك‌نامارا هم جزو آن آدم‌هايي‌ست كه روزي يك‌بار به آن‌هايي كه كندي را ترور كردند فحش مي‌دهد.

يازده درسي كه مك‌نامارا توي اين فيلم مي‌دهد، چيزهاي جالب و جذابي‌ست و به درد همه‌ي آن‌هايي مي‌خورد كه دارند فيلم را تماشا مي‌كنند، حتا اگر علاقه‌يي به سياست و اقتصاد نداشته باشند. درواقع، موقع ديدن فيلم مه جنگ، داريم يك‌دور تاريخ چهل‌سال اخير آمريكا را دوره مي‌كنيم. و دوره‌كردن تاريخ، فكر مي‌كنم چيزي‌ست كه همه دوست دارند.

شما اگر كشته‌مرده‌ي سينما باشيد، از ديدن فيلم مه جنگ لذت مي‌بريد و اگر عاشق تاريخ باشيد، تاريخ سياسي‌اقتصادي آمريكا را بي‌واسطه مرور مي‌كنيد. و خب، اين اصلاً چيز كمي نيست...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۳
برچسب‌ها :

آن‌چه از رمان تازه‌ی زويا پيرزاد می‌توان آموخت...

 

...رمان تازه‌ي خانم زويا پيرزاد، «عادت مي‌كنيم»، را همان‌روز سه‌شنبه خواندم. تقريباً هم يك‌نفس خواندم. اظهارنظر درباره‌اش، حالا و بعد از يك‌بار خواندن، سخت‌ست. و اين سخت‌بودن، شايد قبل از هرچيز، برگردد به اين‌كه بالاخره با يك رمان معاصر طرف شده‌ايم. رماني كه همه‌چيزش مال همين حالا‌ست و هيچ‌چي توش پيدا نمي‌كنيد كه بي‌خودي باشد و مال اين زندگي و اين دوره‌ست. مي‌دانيد، شخصيت‌هايي كه پيرزاد توي اين رمان خلق كرده، واقعي‌ترين آدم‌هايي هستند كه توي داستان‌هاي اين سال‌ها ديده‌ام. اين را به همه‌ي آقايان و خانم‌هايي مي‌گويم كه نه بلدند داستان تعريف كنند و نه شخصيت‌پردازي را بلدند، و به‌جايش زبان‌بازي مي‌كنند و به‌قول ريموند كارور، نثر خررنگ‌كن‌شان را تحويل مي‌دهند و آدم را از داستان و ادبيات و هرچي كه هست فراري مي‌دهند. داستاني كه ما بايد بخوانيم، جاي روايت‌هاي مغشوش قصه‌هاي مادربزرگ و افسانه‌هاش نيست، همان‌طور كه جاي لهجه‌هاي بدوي و غيرعادي و غيرقابل‌فهم نيست. داستاني كه پيرزاد اين‌بار تحويل‌مان داده، بايد بشود نمونه‌ي درست يك داستان معاصر. همه‌ي حكايت‌هاي قديمي و لهجه‌هاي اجق‌وجق را بريزيد دور. و تازه، به اين نتيجه رسيده‌ام كه آقايان و خانم‌هاي داستان‌نويسي كه فقط از اين بازي‌ها درمي‌آورند، دليل عمده‌ي كارشان اين‌ست كه فضاي معاصر را نمي‌شناسند و اگر چندسالي هست آمده‌اند تهران، مسيرشان مشخص بوده و فقط رفته‌اند سر كار و برگشته‌اند خانه. اگر هم بخواهند تهران توصيف كنند، يا توي داستان‌شان روايت‌ش كنند و نشان‌ش بدهند، شكلي به‌شدت توريستي دارد. توصيه‌ مي‌كنم به‌جاي توجه بيش ‌از حد به ادبياتي كه چندين‌سال است دارد توي غربت دست‌وپا مي‌زند و محصول به‌دردبخوري ارائه نداده (رمان هم‌نوايي ... رضا قاسمي و خنده در... بهرام مرادي استثنا هستند) همين‌چيزهايي را كه اين‌جا چاپ مي‌شوند درست بخوانند و اصلاً از رويش مشق بنويسند تا بل‌كه فرجي بشود.

زياد حرف زدم، توي اين هفته‌يي كه مي‌آيد، يك‌بار ديگر رمان را مي‌خوانم، چون قرارست يادداشتي بنويسم توي شرق و توضيح بدهم كه چرا اين رمان، يك رمان رئاليستي خوب‌ست و چرا رئاليسم چيز خوبي‌ست و آن چيز نجس و كثيفي نيست كه چپ‌ها و كمونيست‌ها درباره‌اش نوشتند و حرف‌هاي به‌دردنخور زدند.

شما هم اين رمان را بخوانيد، و اجازه بدهيد حسودي‌ كنم به‌تان، اگر بار اولي‌ست كه عادت مي‌كنيم را مي‌گيريد دست‌تان. خوش بگذرد موقع خواندن....

 پی‌نوشت: من اگر راجع به رئاليسم چپ‌ها نوشتم منظورم آن چيزها (داستان‌ها) ی بی‌مايه‌يی بود که سال‌های سال به اسم واقعيت تحويل‌مان دادند. و خب فکر می‌کنم اصلاْ هم احساساتی نشده‌ام. در مورد ادبيات غربت هم اين‌چيزهايی که هست و آدم می‌بيند (جز معدودی که گفتم) واقعاْ به هيچ نمی‌ارزد و اصلاْ اهل مماشات نيستم و حاضر هم نيستم به‌خاطر رفاقت‌های اينترنتی و ئی‌ميل‌بازی و کتاب‌های آن‌وری‌ها را جمع‌کردن و يکی‌دوتا سفر رفتن حرف‌م را نزنم. هرکسی سليقه‌يی دارد و اين هم سليقه‌ی من‌ست. شما هم سليقه‌تان را رو کنيد. ايرادش کجاست؟

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۳
برچسب‌ها :