شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

از اين‌جا به بعد بليت شما اعتبار ندارد...

 

... «رُمي اشنايدر» ليديا شده و «ايو مونتان» ميشل. مرد و زني (آدم‌هايي) كه همسران‌شان را از دست داده‌ند و زنده‌گي ياس‌آلودشان ادامه دارد. پيش مي‌روند و نااميدي از پشت‌سر مي‌آيد.

«ليديا! داستان، داستان عشق‌ست و تمامي ندارد. من زني را بيش از آن دوست داشته‌م كه عشق‌ش در معرض تباهي قرار بگيرد».

رُمي اشنايدر، جامه‌يي بلند به تن دارد، سياه سياه‌ست. زني به زيبايي او، به كمال او، در هيئت زني پنجاه‌ساله ظاهر شده‌ست، زني كه زنده‌گي را دوست ندارد، زني كه زنده‌گي خاطر او را آزرده‌ست. نوه‌ش‏، دختركي خردسال، در تصادفي مُرده و شوهرش بعد از شوك دچار لكنت زبان شده‌ست.

«چي به سر ما آمده؟ فقط مسائل زن‌وشوهري‌ست؟»

«مسائل زن‌وشوهري يعني چي؟ نمي‌شود كه هم مسئله‌يي باشد و هم زن‌وشوهري»

«انگار خيلي وقت‌ها سخت و دردناك‌ست. چسب‌ش ول مي‌شود، آب مي‌افتد، در مي‌رود»

 

خيلي فيلم‌ها هست كه نديده‌م، كه نبوده تا ببينم و ميان اين فيلم‌ها دل‌م هواي چندتايي را كرده‌ست. مثلاً  همين «روشنايي‌هاي زن» را كه «كوستا گاوراس» از روي رماني به همين نام متعلق به «رومن گاري» ساخته‌ و يك صحنه‌ش را توي خط‌هاي بالايي خوانديد...

 

***

«... مرگ؟

- زيادي به‌ش توجه كرده‌ند، همه‌ي سعي‌شان بايد اين باشد كه چيز ديگري پيدا كنند»

 

شب آرام خواهد بود، رومن گاري

 

***

پنج‌شنبه

قضيه هيچ ربطي به جين سيبرگ ندارد. خواهشمندست شيفته‌گان دل‌شكسته جاي ديگري را بگردند! خيلي ساده مي‌توان همه‌چي را به حساب افسرده‌گي گذاشت، ولي به‌هرحال اين را هم بايد قبول كرد كه افسرده‌گي موردنظر از اول بلوغ تا حالا طول كشيده و به من فرصت داده تا حرفه‌ي نويسنده‌گي‌م را تمام‌وكمال انجام دهم.

پس، چرا؟ شايد جواب‌ش را بهتر باشد در نام رُماني كه با زندگي خودم در ارتباط‌ست ديد، «شب آرام خواهد بود»، و شايد در آخرين كلمه‌هاي رُمان آخرم:

«چون بهتر از اين نمي‌شد حرف زد»

حرف دل‌م را بالاخره كامل زدم.

امضا:رومن گاري

 

]يادداشت پيش از مرگ گاري[

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۳
برچسب‌ها :

مرگ به همين سادگی می‌آيد...

 

...نمي‌دانم دقيقاً از چه چيز فيلم «شهود» خوش‌م آمد، شايد هم مي‌دانم و توضيح‌دادن‌ش سخت ست براي‌م. داستان‌هايي كه راجع به مرگ هستند، اصولاً دو دسته مي‌شوند: اول آن‌هايي كه پايان‌شان اميد ست و زنده‌گي و طراوت و چيزهايي از اين دست. و دسته‌ي دوم، آن‌هايي هستند كه مي‌بينيم مرگ مي‌آيد و آرام كار خودش را مي‌كند و روح را از بدن مي‌آورد بيرون و آب از آب تكان نمي‌خورد و زنده‌گي ديگران بي هيچ واهمه‌يي ادامه پيدا مي‌كند....

همه‌ي اين‌ها را موقع ديدن شهود و حتا قبل از تماشاي‌ش مي‌دانستم، هرچند خبر نداشتم كه داستان اين فيلم هم راجع به مرگ ست و رسيدن به آن چيزي كه شهود ست و چيز ديگري نيست. اما فيلم مايك نيكولز، فقط همين نبود، فقط درباره‌ي مردن و مفهوم زيستن نبود، راجع به رويارويي به اين مفهوم بود. توضيح اين بود كه مرگ به سادگي و در هيات آن كسي كه دوست داري داخل مي‌شود، تو را در بر مي‌گيرد و مي‌بوسدت، خاطره‌ها را با هم مرور مي‌كنيد و او از چيزهايي مي‌گويد كه دوست داريد. آن‌قدر مي‌گويد كه پلك‌هاتان سنگين شود و كم‌كم دست‌هاي او ست كه پلك‌هاتان را مي‌بندد و سرتان را از روي دامنش برمي‌دارد و بعد از آن‌كه مطمئن شد خواب ابدي شما را در بر گرفته ست، پالتوي‌ش را مي‌پوشد و كيف‌ش را دست مي‌گيرد و آرام از در بيرون مي‌رود. هيچ‌كس آمدن او را نديده ست، بودن‌ش را در كنار شما نديده‌ ست و طبعاً متوجه بيرون‌آمدن‌ش هم نشده‌ند. مرگ به همين سادگي مي‌آيد...

***

جمله‌ي معروفي از «وودي الن» هست كه مي‌گويد مهم نيست مرگ كي به سراغ من مي‌آيد، مهم اين ست موقعي كه مي‌آيد من آن‌جا نباشم. اين جمله‌ي معروف، مال نمايش‌نامه‌ي «مرگ» ست، يكي از بامزه‌ترين و درعين‌حال، ترسناك‌ترين نوشته‌هاي او. خيلي‌وقت‌ها، به اين تكه‌ي وودي الن فكر كرده‌م و درنهايت ديده‌م كه فقط درحد يك شوخي زيبا ست. شوخي‌ها هميشه يك وجه هول‌ناك هم دارند، و اين وجه را كسي مي‌بيند كه با آن عجين شود. چندين ماه قبل كه يكي از رفقا درعين ناباوري از بلندي سقوط كرد و افتاد و چشم‌هاش را بست و باز نكرد، به هزار چيز فكر كردم و يكي از آن هزار چيز، همين شوخي الن بود. رفيق من خبر نداشت كه در يك شب سرد زمستاني مرگ منتظر او ست، وگرنه نه به مهماني مي‌رفت و نه نزديك بلندي مي‌ايستاد. از دقيقه‌هاي آخرش خبر ندارم، هركسي چيزي مي‌گويد، اما مطمئنم در آن لحظه‌يي كه از بلندي افتاده، لابد صورت آشنايي را آن پايين ديده كه دست‌ها را باز كرده و گفته بپر. حتماً اين بپر را بلند گفته، يا چندبار پشت هم گفته كه رفيق من لحظه‌يي درنگ نكرده و مانند شناگري ماهر شيرجه زده ست. اما افسوس كه آن‌جا آبي نبوده و خشكي به هيچ نمي‌ارزد.

***

ديشب، خواب ديدم كه دوتا شده‌م، يكي آن پايين روي تخت‌خواب خوابيده و من اين بالا دارم او را مي‌بينم. آن‌يكي كه پايين بود، در خود مچاله شده بود و با چشم‌هاي بسته داشت خواب مي‌ديد و من كه آن بالا بودم، چشم‌هام باز بود و تماشا مي‌كردم...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۳
برچسب‌ها :

دليل تنهايی انسان...

 

ويرجينيا وولف:تجربه‌هاي زندگي ارتباط‌ناپذيرند و اين‌ست دليل تنهايي انسان...

 

ديروز غروب نشستم به تماشاي دو فيلم كوتاه. سياه‌وسفيد بودند و قديمي، مال سال‌ها قبل، اما با‌كيفيت و لابد همين كيفيت دليل اوليه بود براي تماشا. هرچند كه دليل نهايي نبود. دليل نهايي، خود فيلم‌ها بودند كه طراوت و سرزندگي‌شان بعد از اين همه سال (1966) هنوز به چشم مي‌آمد. هردو متعلق بودند به راينر ورنر فاسبيندر، كارگردان آلماني...

فيلم اول، خانه‌بدوش شهر، روايت غريبي بود، مثل يك كابوس. مردي كه هيچ نداشت، گوشه‌ي خيابان مي‌نشست و مي‌خوابيد انگار، و چشم‌هاش كه عمدتاً بسته بود، فقط موقع نوشيدن باز مي‌شد. اما اين همه‌ي داستان زندگي او نبود. در يكي از پياده‌روي‌هاش به هفت‌تيري برخورد كه روي زمين بود. هفت‌تير را برداشت و گذاشت توي كيفي كه همراه‌ش بود. اما اين هم همه‌ي داستان نبود، چون حالا فكر مي‌كرد كه بايد هفت‌تير خودش را بكشد، هرچند جايي را پيدا نمي‌كرد. حتا توالت‌عمومي هم جاي مناسبي براي خودكشي نيست. در همين‌جاي فيلم، خود فاسبيندر هم هست. مردي‌ست كه آمده خودش را سبُك كند و نگاه چپ‌ش به خانه‌بدوش شهر، كافي‌ست تا از خير خودكشي در توالت‌عمومي بگذرد. اما اين هم همه‌ي داستان نيست، چون دونفر، هفت‌تيرش را از او مي‌گيرند، دونفري كه انگار از اول هم هفت‌تير را پيش پاي او انداخته‌ند تا كمي تفريح كنند. اين‌بار هم تفريح‌شان جورست، چون هفت‌تير را به‌طرف هم‌ديگر پرت مي‌كنند و خانه‌بدوش شهر نمي‌تواند آن را بگيرد. اين واقعاً آخر بازي‌ست...

 

روبر برسون:سينما گستره‌ي آن‌چيزهايي‌ست كه توضيح‌ناپذيرند...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۳
برچسب‌ها :

هلاک عقل به وقت دل‌تنگی...

 

...آدم براي دل‌تنگي‌ش كه ساعت تعيين نمي‌كند.

يادم نيست كه اين جمله را كِي شنيدم، يا از كي شنيدم، فقط همين‌ش يادم‌ست كه زود روي تكه‌يي كاغذ يادداشت‌ش كردم و آن كاغذ را گذاشتم توي كيف كوچكي كه هميشه گردن‌م ست. خلاصه‌ي همه‌ي چيزهايي ست كه دوست‌شان دارم و بودن‌شان قوت‌قلب مي‌دهد به من. بين همه‌ي آن چيزهاي ريزي كه لابد براي ديگران ارزشي ندارد (چرا بايد داشته باشد؟) اين كاغذي كه خط خودم ست و رنگ آبي‌ش دارد محو مي‌شود، چيز ديگري ست. وقت و بي‌وقت، مي‌شود به مُراجعه كرد، مي‌شود دَرَش آورد و تماشايش كرد و به‌ش فكر كرد و بعد، گذاشت‌ش سر جاش. مثل ديروز كه هوا سنگين بود و همين كاغذپاره شده بود اكسيژني كه آدم را سرپا نگه مي‌دارد و اجازه مي‌دهد به‌ش كه اميد داشته باشد، كه چشم‌هاش را آسوده ببندد و فكر كند و نترسد كه نكند دوباره باز نشوند...

 

***

... «ف» كه رفت درس پزشكي بخواند و كسي بشود براي خودش، هنوز بيست‌سال‌ش هم نبود، هم‌سن بوديم و توي اين دوسه‌سال آخر، كلي خاطره داشتيم با هم. كلي ذوق كرده بوديم از كشف‌هاي مشترك و هوار كرده بوديم توي خيابان‌ها. مي‌رفتيم «موزه‌ي كتاب» و كتاب‌هايي را كه نداشتيم و گران بودند برمي‌داشتيم و ورق مي‌زديم و خاك‌هاشان مي‌رفت توي گلومان و سُرفه مي‌كرديم و عطسه مي‌زديم. بعد كه كتاب را برمي‌داشتيم، دوتايي زُل مي‌زديم به هم و حدس مي‌زديم كه قيمت كتاب چه‌قدر ست و ما چه‌قدر توي جيب‌هامان پيدا مي‌شود. كلي چانه مي‌زديم، استدلال مي‌كرديم و بحث مي‌كرديم تا كتاب 3000 توماني را بخريم 2000 تومان و با 1000 تومان مانده برويم چيزي بخوريم و خلاصه قدم‌زدن را از سر بگيريم.

 ماه‌هاي آخر هم‌ديگر را كم‌تر مي‌ديديم، خودمان اين‌طور خواسته بوديم، قرار بود عادت كنيم، كه نكرديم، كه يعني من طاقت نياوردم و زنگ زدم و حرف زديم و يك‌ساعت بعدش توي خيابان بوديم و داشتيم گله مي‌كرديم از روزگار و توي همين ديدار بود كه رفتيم و «خداحافظ گاري كوپر» را خريديم، دوتا خريديم. چاپ اميركبير بود و جلد سفيد داشت و دورش سبز بود. يك هفته بعد كه باز هم‌ديگر را ديديم، حرف‌ها مشترك بود. همه‌ش راجع به همان چيزي بود كه لني توي جمله‌ي آخر كتاب مي‌گفت «آخر، آدم كه نمي‌تواند...توي يك ترومپت زندگي كند...جس...مي‌فهمي...چه...»

بايد عادت مي‌كرديم، بايد چشم‌ها را هم مي‌گذاشتيم و فكر مي‌كرديم هيچ‌چي نبوده، و همين فكر را كرديم. اين‌طوري بود كه وقتي كه صبح يك روز تابستاني سال 1376 سوار هواپيما شد تا برود توي يك سرزمين ديگر و درس پزشكي بخواند و كسي بشود براي خودش، حتا زنگ نزد كه بگويد خداحافظ. حتا سلام نرساند و پشت‌سرش را نگاه نكرد.

خبرش را داشتم كه توي اين سال‌ها چندباري آمده و رفته، ژانويه‌ها را تهران بوده و تلفني هم دم‌دست‌ش بوده كه مي‌شده با آن زنگ زد و حالي پرسيد. اما تلفن زنگ نزد و من هم با اين‌كه گوشي را چندباري برداشتم، دوباره گذاشتم‌ش سر جاش.

چندباري دل‌م مي‌خواست كه حرف مي‌زديم با هم و براش از چيزهايي تعريف مي‌كردم كه كشف مشترك نبود، از «اعتماد» آريل دورفمن مثلاً كه تا يك‌هفته نفس‌م را بند آورد، يا «خاطرات سيلويا پلات» كه كابوس خواب و بيداري بود، يا «كوكائين» پيتي گريلي كه حكايت خشت خام و آينه و اين حرف‌ها ست يا «جسم و جان» ميلان كوندرا، كه اصل‌ش يعني «بار هستي» را خودمان كشف كرده بوديم.

اما دل‌بخواه من نبود، تلفن زنگ نزد و كتاب‌ها همان‌جايي كه بود، ماند...

 

***

يكي از محبوب‌ترين داستان‌هاي عُمرم كه با هيچ‌چي عوض‌ش نمي‌كنم، اين‌جوري تمام مي‌شود كه مرد داستان، به اتفاق آرا مجرم شناخته مي‌شود و راي دادگاه اين مي‌شود كه او براي قرن‌ها و قرن‌ها به درخت آووكادو بدل شود. همان‌موقع، انگشت‌هاي پاهاش مثل ريشه پخش مي‌شوند و بدن‌ش بدل مي‌شود به تنه‌ي چوبين يك درخت، سفت مي‌شود و محكم و از دست‌هاش شاخه‌ها مي‌جهند بيرون. اين بود پايان زندگي مردي كه همه‌چيز، همه‌چيز، همه‌چيز داشت...

 

***

حالا فكرم فقط اين ست كه نكند شكل اين شاخه‌ها را دوست داشته باشند، يا نداشته باشند و هوس شكستن‌ش را كنند، يا كه مثلاً براي امتحان تبرشان و قدرت بازوشان، تنه‌ي آن را امتحان كنند؟

اضطراب هميشه هست

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۳
برچسب‌ها :