شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

حيف كه رؤياها را دير باور مي‌كنيم....

 

... هميشه فكر مي‌كرد دير است. هيچ‌وقت، حتا يك‌بار، نديدم كه توي رفتارش نشاني از عجله نباشد. اما ميان اين عجله، ميان آن همه شور و شوق، چيزي بود كه آدم را اميدوار مي‌كرد. آن لب‌خندي كه معمولاً روي لب‌هايش بود، شكل غريبي داشت. انگار كه از اول خلقت‌اش او را با آن لب‌خند آفريده بودند. آدم مطمئن بود كه او از لحظه‌ي تولدش گريه نكرده و لب‌خندي را به پرستار بيمارستان تحويل داده است. همين را يك‌بار ازش پرسيدم و ديدم كه آن لب‌خند، همه‌ي زيبايي‌اش را صدبرابر كرد و شد مثال آن چراغي كه ناگهان در ميانه‌ي تاريكي ظهور مي‌كند و همه را به‌حيرت وامي‌دارد. گفت كه يادش نيست، كه اهميت ندارد. بعد گفت كه ديرش شده، و رفت. هميشه همين‌طور بود.

در يكي از تابستان‌هاي اوايل دهه‌ي هشتاد، توي همان تابستاني كه سوت‌وكور بود و پياده‌قدم‌زدن كار هميشگي‌ام بود، ديدمش كه دارد از پشت شيشه‌ي يك اسباب‌بازي‌فروشي داخل را نگاه مي‌كند. ايستادم كنارش و ديدم كه مرا نمي‌بيند، كه همه‌ي حواسش پي آن عروسكي است كه جامه‌يي بلند به تن داشت و گيس‌هاي طلايي‌اش تا كمر رسيده بودند و شمايل شاهزاده‌خانم‌ها را داشت. كمي‌ قبل‌ترش، دوماه قبل‌تر، قول گرفته بود كه ملاقات‌هاي روزانه را ترك كنيم، كه همديگر را كم‌تر ببينيم و درواقعۀ نبينيم. حس غريبي بود كه به آن رسيده بود و جاي اصرار نداشت. به قولي كه دادم پابند ماندم  و نه من تماس گرفته بودم و نه او شماره‌ي من را گرفته بود. بعد از دوماه، دوماهي كه قرار بود حتا به هم فكر نكنيم، ديدن‌ش توي آن پياده‌رو، طعم بهترين شكلات جهان را داشت، از آن شكلات‌هاي تلخي كه هرچه بگذرد، خوشمزگي‌شان را بيش‌تر به رخ مي‌كشند. ايستادم به تماشا و هيچ نگفتم، حتا صداي نفس‌كشيدنم آن‌قدر كم بود كه به گوش نمي‌آمد. صبر كردم كه ببينم چه مي‌كند. ايستادم و ديدم كه هيچ نكرد، كه همان‌جور ايستاد و به چيزهايي خيره شد كه مونس سال‌هاي كودكي‌اش بودند و حتا آن‌ موقع كه ديگر بزرگ شده بود، بدون آن‌ها نمي‌خوابيد. يك‌لحظه به چيزي شك كرد، چيزي به خلوت‌اش وارد شده بود و او نمي‌دانست كه چيست. سر برگرداند و ديد كه ايستاده‌ام. لب‌خندش را، كه به جهاني مي‌ارزيد، روي لب‌هايش نشاند و گفت سلام. گفت كي آمدي كه نديدمت؟ گفت كجايي؟ گفت چه مي‌كني و هيچ اجازه نداد كه حالي بپرسم ازش و پيش‌دستي كنم در سلام. همان‌روز بود كه حس كردم چيزي در او تغيير كرده، چيزي شكسته بود و آزارش مي‌داد. صورتش، كه هميشه مثل ماه بود، داشت مي‌پژمرد و نمي‌دانستم كه اين، آستانه‌ي ويراني است. او هيچ نمي‌گفت و من هيچ نمي‌پرسيدم كه مبادا به گفتن چيزي مجبور شود. گفت عجله دارد، بايد برود.

بار آخري كه ديدمش، زمستان سال پيش بود. روز سردي كه از سينما استقلال زدم بيرون تا سوار شوم و به دفتر برسم. كارها مانده بود، صفحه‌هايي كه بايد رد مي‌شدند و مطالبي كه بايد مي‌رفتند حروف‌چيني. روبه‌روي سينما بودم كه ديدم صداي آشنايي گفت سلام. ديدم كه خودش است، منتها تكيده‌تر، پژمرده‌تر و افسرده‌تر از آني كه قبلاً بوده است. راز كوچك‌اش، دليل آن همه تنهايي خودخواسته را ديدم. ديدم كه دارد از هم مي پاشد، فرومي‌ريزد و شاهد تلخي زندگي است. اما در ميانه‌ي آن همه درد، كه در صورتش موج مي‌زد، ديدم كه آن لب‌خند را هنوز روي لب‌ها دارد و اين‌يكي را دريغ نمي‌كند. ديدم كه سكوت جايز نيست، ظلم است و هيچ ظلمي خوب نيست. گفتم ارزشش را داشت كه توي همه‌ي اين‌سال‌ها، تنهايي را تاب بياوري؟ ديدم كه هيچ نمي‌گويد، لب‌خند دل‌پذيرش را با قدرتي بيش‌تر روي لب‌ها نشاند و گفت حالا براي هر كاري دير است. دستي تكان داد و حتا نگفت خداحافظ.

خبرش را، خبر رفتنش از ايران را شنيده بودم، اما نمي‌دانستم كه براي هميشه مي‌رود. گفتم شايد آن‌جا، در سرزميني كه مثلاً طبيبان حاذق دارد، كاري برايش بكنند. اما كاري از هيچ‌كس برنمي‌آمد. رفته بود آن‌جا كه دور از ديگران پلك‌ها را آرام روي هم بگذارد. و همين كار را هم كرد. فكرش را كه مي‌كنم مي‌بينيم كه انگار براي رفتن عجله داشت، انگار كه مي‌دانست فرصتي ندارد.

يك‌بار داستاني را برايم تعريف كرد كه به رؤيا مي‌مانست. حكايت آدمي بود كه ناگهان از همه مي‌بريد و از شهري بزرگ كه در آن زندگي مي‌كرد، مي‌كند و روانه‌ي بيابان خدا مي‌شد. آن‌جا، زير نور آفتابي كه به خدا تعلق داشت، جامه‌ها را از تن مي‌كند و روي زمين دراز مي‌كشيد و چشم‌ها را مي‌بست و ديگر نمي‌گشود.

حيف كه رؤياها را دير باور مي‌كنيم....

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۳
برچسب‌ها :

دلِ دلدادگي

 

همه آن داستان را نوشتم كه آن كلمه را از ذهنم پاك كنم، اما عجيب است كه هرچه داستان بيشتر پيش رفت‏، بيشتر ياد آن كلمه افتادم.

رومن گاري، يك نامه

 

«كريشتف كيسلوفسكي» سينما را خوب بلد بود و از آن بهتر، خوب مي‌دانست كه داستاني درباره دلدادگي را چگونه بايد تعريف كرد. مرتبت استادي او را مي‌شود در آن فيلم‌هاي بدرنگي كه از حرف‌هايش گرفته‌اند ديد، در آن فيلم‌هايي كه سرگرم تدوين است و سيگاري در دست دارد و مدام دود مي‌كند. حرف‌هايش، همه حرف‌هايي كه درباب تصوير و سينما و فيلم مي‌زند، بهانه‌هايي هستند تا از آن‌چه دوست دارد و مي‌پسندد، بگويد. فيلم «آبي»‏، يكي از سه فيلم آخرش، نمونه كاملي است از دلدادگي در سينما. تاريخ سينما‏، فيلم‌هاي عاشقانه كم ندارد. دست‌كم نيمي از فيلم‌هايي كه نامشان در فرهنگنامه‌هاي سينمايي آمده، داستان‌هايي درباره دوست‌داشتن هستند. اين‌چنين است كه مي‌شود پرسيد چرا از ميان آن فهرست، نام‌هاي ماندگار اندكند و محدود، و باقي فهرست نام‌هايي است كه به دست فراموشي سپرده شده‌اند.

رازها را ديگران ابداع كرده‌اند تا خود به تماشا بنشينند و باقي را محك بزنند، تا ديگراني را پيدا كنند كه طاقت آن راز را داشته باشند. فيلم آبي، درباره همين راز است و «ژولي» بي‌آن‌كه چيزي را به زبان بياورد‏، به‌جست‌وجو برآمده تا محرم رازي را پيدا كند و آن كلام پنهاني را، آن جمله جادويي و رؤيايي را، به او بسپارد. ديدار او و اوليويه در شبي باراني، كه با عطر خوش قهوه‌اي صبح مي‌شود، او را به اين نتيجه مي‌رساند كه هيچ نبايد گفت. بايد سكوت كرد و پيش رفت. همان صبح است كه ژولي، با بغضي در گلو و صورتي پريشان از خانه‌اش به در مي‌زند و در آن حال كه از كنار ديوار سنگي مي‌گذرد‏، دست‌اش را به سنگ‌ها و سبزه‌ها مي‌كشد. سنگ‌ها، دستش را خراش مي‌دهند و زخم مي‌زنند و كار ژولي، اين است كه دست را به دهان ببرد و لب‌ها را به زخم‌ها نزديك كند. اين صحنه، احتمالاً يكي از كليدي‌ترين صحنه‌هاي فيلم است، اما درعين‌حال توضيح آن چندان آسان نيست.هر تاويلي مُجاز است و هيچ تاويلي بالاتر از ديگري نمي‌ايستد.

همه حسرت ژولي، حالا كه همسر و كودكش را از دست داده، اين است كه محبوب ديگر شوهرش‏، وكيل دعاويي خوش‌رو، كودكي از پاتريك دارد و ژولي، آخرين آدمي كه او را ديده، از همه‌چيز محروم است. همين حسرت است كه، احتمالاً، او را وامي‌دارد تا نظارتي دقيق بر نُت‌هايي بكند كه بازمانده همسرش هستند. و مهم‌تر از همه اين‌كه كار كامل‌كردن آن نُت‌ها را اوليويه به‌عهده دارد، كه ارادتش به ژولي هيچ پوشيده نيست. تركيب مناسبي است خاطره و حضور را كنار هم گذاشتن. و ژولي، از يك‌ منظر، دقيقاً، همين كار را مي‌كند. خاطره همسرش را با حضور اوليويه گره مي‌زند و به آن‌چه مي‌خواهد، آن‌چه گمان مي‌برد كه صحيح است، مي‌رسد.

آن قهوه صبگاهي و عطري را كه در هوا مي‌پراكند، فراموش نكنيد. ژولي، اهل بخشايش است، و اين اهليت را جدا از همه صحنه‌هايي كه ديده‌ايم، مي‌شود در مكالمه او و محبوب همسرش ديد، موقعي كه خانم وكيل مي‌آيد و مي‌گويد كه همسر ژولي، مدام از او تعريف مي‌كرده است، كه خوب است و خوش‌قلب است و هميشه ديگران مي‌توانند از او كمك بگيرند.

دنبال چيزهاي سخت نبايد گشت، كيسلوفسكي زندگي را به همان سادگي كه مي‌ديد روايت مي‌كرد. پيچيدگي زندگي در همان سادگي ظاهري‌اش است. آبي را نبايد سخت ديد، دلدادگي آسان است و اصرار بر آن سخت. اما اين درس مهم آبي نيست، از آبي، از كيسلوفسكي، مي‌شود آموخت كه ميان خاطره و حضور فاصله‌اي نيست. فاصله را آدم‌ها مي‌سازند. مي‌شود دل بست و اصرار كرد، و مي‌شود آن دلدادگي را از ياد برد و در خيابان‌ها تنها قدم زد.

 

 

عنوان اين يادداشت، نام رُماني است از شهريار مندني‌پور

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۳
برچسب‌ها :

يك تكه از فيلم كازابلانكا....

 

رنو: آخه تو رو به‌خدا، چي تو رو كشونده به كازابلانكا؟

ريك: واسه‌ي خاطر سلامتي‌ام اومدم. من واسه‌ي آب كازابلانكا اومدم اين‌جا.

رنو: آب؟ كدوم آب؟ ما كه توي بيابون هستيم!

ريك: بهم اطلاعات عوضي دادن!

رنو: آهان!

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۳
برچسب‌ها :

اين من‌م كه اين‌جا هستم، اين من‌م كه با شما هستم...

 

...در اين كه «ژان‌لوك گدار»، مرغ يك‌پاي سينماي فرانسه، يكي از غريب‌ترين آدم‌هاي روي زمين‌ست، شك نبايد كرد. كارنامه‌ش، فيلم‌هاي كوتاه و بلندي كه ساخته، نشانه‌هاي روشن اين غرابت هستند. در كارنامه‌ي او فيلمي هست به‌نام «تاريخ‌(هاي) سينما» كه اشتياق ماندگار گدار را مي‌توان درش ديد، دل‌بستگي‌هاي‌ش به سينماي كلاسيك را و نام كارگردان‌هايي را كه هنوز مهم هستند. تكه‌هايي از گفتار متن اين فيلم اپيزوديك را بخوانيد و ريشه‌هاي اشتياق گدار را، عيناً، ببينيد.

 

...امشب، با آرزوهاي‌م تنهاي تنها هستم. پنجاه سال بعد آزادي پاريس را جشن مي‌گيريم، و از آن‌جا كه رسم‌ست دولت‌ها قدرت‌شان را در قالب «نمايش» به رخ بكشند، آن جشن را تلويزيون برگزار مي‌كند...

...در فاصله‌ي 1940 تا 1945، تنها فيلمي كه در برابر سينماي آمريكا تاب آورد و ايستاد، فيلمي ايتاليايي بود، فيلمي از كشوري كه چندان نجنگيد، اما رنج زيادي كشيد. دو بار خيانت كرد و تاوان اين خيانت‌ها را پس داد. سرزميني كه هويت‌ش را از دست داده بود، با رم، شهر بي‌دفاع هويتي دوباره يافت. چرا كه سازندگان‌ش يونيفورم نمي‌پوشيدند. روس‌ها فيلم‌هاي شهدا را ساختند و آمريكايي‌ها فيلم‌هاي تبليغاتي‌شان را. انگليس‌ها همان كاري را كه هميشه مي‌كنند انجام دادند، يعني هيچ كاري نكردند. آلمان‌ها هم كه سينمايي نداشتند، كه هنوز هم ندارند. فرانسوي‌ها سيلوي و شبح را ساختند. لهستاني‌ها مسافر و آخرين منزل‌گاه را، و كانال را، و سرانجام رفتند به پيش‌واز استيون اسپيلبرگ...

با رم، شهر بي‌دفاع ايتاليا جرئت كرد كه سرش را بگيرد بالا، كه چشم در چشم ملت‌هاي ديگر بايستد. چنين بود كه روزگار پرشكوه و بابركت سينماي ايتاليا رسيد. اما اين سينما، سينماي ايتاليا، چه‌گونه به اين درجه از كمال رسيد، حال اين‌كه نه روسلليني، نه ويسكونتي، آنتونيوني و نه حتا فلليني، تصوير و صدا را هم‌زمان ضبط نمي‌كردند؟ پاسخ اين پرسش در زبان اوويد و ويرژيل و دانته و لئوپاردي‌ست

...در ابتدا تصوير بود. آن‌چه قديس پل مي‌گويد، تصوير يك جنازه‌ست. هرگاه سخن از جنازه مي‌شود، قيامت مي‌شود. ما از ياد برده‌ييم كه جان فونتن چرا تخته‌سنگي عظيم آويزان بود، جول مكري چرا رفته بود به هلند، و از ياد برده‌ييم كه مونتگومري كليفت چرا مرگ را انتخاب كرد، و جنت لي چرا هتل بيت را براي ماندن برگزيد. هنري فوندا چرا مقصر واقعي نيست، و دولت امريكا چرا اينگريد برگمن را استخدام كرد. اما يادمان هست آن كيف‌دستي را، يادمان هست آن اتوبوسي را كه در بيابان بود، يادمان هست آن ليوان شير را، پره‌هاي آسياب را. يادمان هست رديفي از بطري‌ها را كه كنار هم چيده شده‌ند، آن عينك را، برگه‌ي نت موسيقي را و آن دسته‌كليد را...چرا كه به كمك همين‌ها بود كه هيچكاك، سال‌هاي سال بر جهان تسلط داشت. اسكندر مقدوني و قيصر و ناپلئون شكست خوردند، اما او فاتح شد...

تابلوي سيب سزان را شايد ده‌هزار نفر در حافظه داشته باشند، اما فندك شخص ناشناس بيگانگان در ترن را يك‌ميليارد نفر به ياد دارند. و اگر آلفرد هيچكاك، شاعر ملعون، تنها فاتح اين ميدان‌ست، دليلي جز اين ندارد كه او بزرگ‌ترين خالق فرم در قرن بيستم بوده‌ست. اين فرم‌ست كه عمق اشياء را نشان مي‌دهد، و هنر چيزي جز روش ارائه‌ي فرم نيست، كه اين چيزي جز سبك نيست، كه اين هدف نهايي انسان‌هاست...

وقتي آن زن موطلايي ترسيده و سرگشته، كارآگاهي را وامي‌دارد تا دنبال‌ش بيايد، چه‌كسي مي‌تواند مدعي شود كه اين سينما نيست، كه اين هنري نپخته و ناشي‌ست...

ما در جاده‌ي مرگ رهسپاريم، و بلد راهمان، قطرات خوني‌ست از قلب‌مان مي‌چكد. سينما اشكي براي ما نمي‌فشاند، دلداري‌مان نمي‌دهد، چرا كه با ما هم‌قدم‌ست، چرا كه او خود ماست، چرا كه هست و تماشا مي‌كند. وقتي در گهواره خفته‌ييم، آن‌جاست، وقتي مي‌بينيم از پنجره دختركي خم شده و با چشماني غافل خيره شده و ميان سينه‌ش مرواريدي نهفته‌ست، سينما آن‌جاست...وقتي پير شده‌ييم و ظلمت عدم را با نگاهي خيره مي‌نگريم، سينما با ماست، و هنگاهي كه مرده‌ييم و جسدمان بر شانه‌ي فرزندان‌مان سنگيني مي‌كند، اين سينماست كه به سخن مي‌آيد: اين من‌م كه اين‌جا هستم، اين من‌م كه با شما هستم...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۳
برچسب‌ها :