شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

ناظربودن شكلي از همكاري است…

  

تماشاي «طالع نحس» (قسمت 1 و 2) را به فيلم‌هاي ديگر ترجيح دادم تا دوباره مزه‌ي واقعي يك سينماي ترسناك را بچشم. هر دو فيلم، نمونه‌ي خوب سينمايي هستند كه تماشاگرش را با چيزهايي عظيم نمي‌ترساند. نه هيولايي در كار است و نه غولي از جهاني ديگر زمين را تهديد كرده. هرچه هست، در ميان خود انسان‌ها مي‌گذرد و هيولاي داستان، هرچند هولناك است و بايد از او ترسيد، اما كودكي است خردسال. طفلي است كه مي‌توان در آغوشش گرفت و برايش لالايي خواند. و همه‌ي اهميت طالع نحس، از همين در دسترس‌بودنش مي‌آيد: اين كه بدي، شر، يا هر چيز ديگري كه اسمش هست، در كنار ما است. در خانه‌ي ما بزرگ مي‌شود، قد مي‌كشد و پاي سفره‌ي ما غذا مي‌خورد. و سايه‌ي تهديدش، هميشه بالاي سر ما است. كافي است دست از پا خطا كنيم و بخواهيم جانش را بستانيم، تا هلاك شويم و چند متر زير خاك به زندگي ادامه دهيم. من اين فيلم‌(ها) را بيش‌تر از «جن‌گير» دوست دارم، لابد به اين دليل ساده كه شرارت را زير صورت مهربان و دوست‌داشتني «ديمين» پنهان مي‌كند. اصلاً به همين دليل است كه وقتي «رابرت تورن» (گريگوري پكديمين (هاروي استيونس) را به كليسا مي‌برد تا خنجري را در قلبش، يا گلويش، فرو كند، نگران مي‌شويم. مگر مي‌شود همه‌ي شرارت‌ها زير سر طفل معصومي مثل ديمين باشد؟ خنده‌هاي معصومانه‌اش كافي هستند تا از همه‌ي حرف‌هاي قبلي صرف‌نظر كنيم و بگوييم كه نه، ديمين بچه‌ي شيطان نيست. طالع نحس اگر فيلم خوبي است (كه هست) به‌خاطر هوشمندي ديويد سلستر (فيلمنامه‌نويس) است كه شر مطلق را در يك طفل به نمايش مي‌گذارد. البته، از قسمت دوم به بعد مي‌دانيم كه بدي خودِ او است. اما ظاهر انساني‌اش باز هم ما را فريب مي‌دهد. طالع نحس، داستان خوب و پركششي دارد و پيچيدگي‌هاي داستاني و شخصيتي‌اش، يك كلاس درس كامل است براي فيلمنامه‌نويس‌ها.

 

ééé

 

خيلي وقت پيش (تاريخش را يادم نيست، شرمنده واقعاً!) همين‌جا و توي همين وبلاگ، يادداشتي درباره‌ي «سالو»، فيلم مشهور «پي‌ير پائولو پازوليني» نوشتم و گفتم كه هر دو تجربه‌ي ديدار با فيلم، حالم را بد كردند و ترجيح مي‌دهم كه تا آخر عمر ديگر با اين فيلم‌ روبه‌رو نشوم. و اصولاً فيلمي كه بعد از ديدنش آدم مجبور باشد برود در هواي آزاد نفس بكشد و سرسبزي درخت‌ها و آبي آسمان را ببيند، فيلم خوبي نيست. (البته عين اين‌ها را ننوشته بودم، يك چيزي بود در همين مايه‌ها) حرف‌هايي را هم از قول «رابين وود» هم نوشته بودم. والسلام، نامه تمام. همان وقت صداي خيلي‌ها درآمد كه نوشته‌ام پرت و پلا بوده و حتا اگر وود هم چنين چيزهايي گفته، پرت گفته چون فيلم سالو، فيلم درجه‌يكي است. مطلب وود را تا مدت‌ها پيدا نمي‌كردم، اما هفته‌ي قبل دوباره چشمم خورد به نوشته‌ و ديدم بد نيست كه تكه‌هايي از آن را اين‌جا بياورم. بقيه‌اش را هم خودتان برويد در كتاب «نقد چيست؟ منتقد كيست؟» كه مسعود فراستي چاپش كرده، بخوانيد. مقاله‌ي درخشانِ وود (موضع‌گيري نقادانه و پايان تمدن) را «شهراد تجزيه‌چي» به فارسي ترجمه كرده است:

« سالو خطرناك است، چون ممكن است آدم‌هاي مستعد را بهخودكشي ترغيب كند. مي‌توانم شخصاً اين مورد را گواهي كنم: پس از ديدن فيلم براي بار دوم ـ آن هم در ويدئو، كه مي‌توانستم كنترل مشخصي بر تجربه‌ي تماشاي فيلم داشته باشم ـ سه روز آزگار را در پريشاني و افسردگي شديد گذراندم…) ) سالو براي نزديك به دو ساعت تمام، ما را مجبور به مشاركت در نهايت پليدي‌هاي انشان مي‌كند؛ دست كم به عنوان ناظر. چرا كه به زعم فيلم، ناظربودن شكلي از همكاري است ـ فاصله‌اي كه پازوليني چنان دقيق حفظ مي‌كند (هيچ كجاي فيلم از ما خواسته نمي‌شود كه با شكنجه‌گران، به مفهوم معمول و با بار عاطفي كلمه، همذات‌پنداري كنيم)، اصلاً از بار اين تجربه نمي‌كاهد. خونسردي‌اي كه از ما دعوت مي‌شود با آن منظره را به تماشا بنشينيم، قياس و تقليدي از خونسردي ناظران درون فيلم است، كساني كه ناظر گردانندگان برنامه نيز هستند (...)

 

ééé

 

دارم رمان «شيشه» را مي‌خوانم. دارم تنها رمان «سيلويا پلات» (ترجمه‌ي گلي امامي) را به لطف «سروش صحت» مي‌خوانم و تازه مي‌فهمم آن زندگي درهم و برهمي كه پلات در خاطرات روزانه‌اش مي‌نويسد، چگونه مي‌تواند تجسمي عيني داشته باشد. نگاه شكاك و بدبين پلات، كه هم در خاطراتش هست و هم در شعرهايش، اين‌جا به اوج رسيده است. رمان شيشه، رمانِ خواستن است. چيزي را مي‌خواهي كه نداري، منتها جرأت به‌دست‌آوردنش را هم نداري. در ذهنت همه‌چي را مي‌سازي و پاي واقعيت كه وسط بيايد، مي‌بيني دنيا دست‌هايش را باز كرده و هردو خالي هستند، پوچِ پوچ. تلخي اين شكست، در عمق جان پلات بوده، وقتي كه شيشه را مي‌نوشته است. از بابت اين‌يكي، مطمئنم

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٤
برچسب‌ها :


دنیایِ ما به ایمان نیاز دارد…

 

این که چرا بعضی فیلم‌ها، می‌مانند گوشه‌یِ ذهن آدم و جا خوش می‌کنند، هیچ دلیل و منطقی ندارد. از همان روزی که «دفترچه یادداشت» (ساخته‌ی نیک کاساوتیس، از روی رمانی نوشته‌ی نیکلاس اسپارکس) دیدم، فکرش افتاده به سرم. دفترچه یادداشت، فیلم شاهکاری نیست. فیلمی است جمع‌وجور و بی‌ادعا که همه‌ی سعی‌اش را کرده تا یک عاشقانه‌ی خوب، یک رُمانس واقعی باشد. و البته هست. فیلم‌های جمع‌وجور، فیلم‌هایی که خودشان را با قاب‌های کج‌وکوله و تصویرهای درهم‌وبرهم به آدم تحمیل نمی‌کنند، خیلی وقت‌ها، دیدنی‌تر از آب درمی‌آیند. فیلم کاساوتیس (نیک، پسر جان کاساوتیس فقید است) جزء آن فیلم‌هایی است که بعد از دیدن‌اش حس نمی‌کنیم به شعورمان توهین شده، که کارگردان مخاطب‌اش را ابله فرض کرده و حالا می‌خواهد معلومات‌اش را به رخ بکشد. چیزی که در این فیلم مهم است، این است که آدم‌ها اگر همدیگر را دوست دارند، بهتر است دست‌به‌کار شوند و حرفی بزنند، چون سکوت همیشه چیز خوبی نیست.

 

XXX

 

جماعتی مرد لشکری دست به شمشیر دارند و صورت‌شان (چشم‌هایشان) اصلاً مهربان نیست. سبیل چندتایی، از بناگوش دررفته و انگار منتظرند که کسی حرفی بزند، یا کاری بکند تا شمشیرها را بیرون بکشند. گوشه‌ی سمت راست، مطرب‌ها نشسته‌اند. چنگ می‌زنند و می‌خوانند. در میانه‌ی میدان سه زن هستند. یکی عشوه آمده و گوشه‌ی لباس به دست گرفته است. از آن دوتای دیگر، یکی می در پیاله می‌ریزد و آن‌یکی، رقصان است. شاهی هم آن بالا، وسط تابلو، نشسته و به ما می‌نگرد. این، بارگاه کیخسرو است. تابلویی از عباس بلوکی‌فر که روی جلد کتاب «نقالی و سخنوری در قهوه‌خانه‌ها» چاپ شده است. کتاب کوچک و به‌دردبخوری که به کار همه‌ی آن‌هایی می‌آید که نمی‌دانند (مثل من) که نقالی چیست و سخنوری یعنی چه. نویسنده‌ی کتاب، محمد کرم‌دشتی است که شخصاً نام‌اش را پیش از این، جایی ندیده بودم. اما از آن‌جایی که در مقدمه‌ی کتاب نام دکتر جلیل دوستخواه و دکتر احمد کریمی حکاک آمده، شک من یکی برطرف شده است. و تازه، اصل این کتاب کوچک، سخنرانی محمد کرم‌دشتی بوده در انجمن فردوسی (شمال کالیفرنیا). تا رسیدن به صفحه‌های پایانی‌اش، چیزی نمانده است. اگر بعد از خواندن به نکته‌ای بربخورم، قطعاً، همین‌جا می‌نویسم. تا یادم نرفته این را هم بنویسم که نقالی و سخنوری در قهوه‌خانه‌ها را انتشارات انجمن فردوسی و نشر هنر، در شمال کالیفرنیا چاپ کرده‌اند. قیمت‌اش هم، این‌جور که پشت جلد کتاب نوشته، 12 دلار است.

 

XXX

 

رومن گاری همیشه دوست‌داشتنی است. این قاعده، استثناءبردار نیست. یک کتاب تازه از گاری به بازار آمده که لابد تا حالا زیارت‌اش کرده‌اید: «تولیپ». من این کتاب را قبلاً نخوانده‌ام، هرچند که در فهرست‌نویسی‌اش آمده که قبلاً به اسم «تولیپ، گاندی هارلم» هم چاپ شده است. گاری، خوش‌بختانه در این ایران طرفداران زیادی دارد و همین باعث شده که کلی ترجمه‌ی ریز و درشت از کتاب‌هایش موجود باشد. از مهم‌ترین کتاب‌هایش تا کتاب‌های متوسط‌اش. و خیلی مترجم‌های اسم‌ورسم‌دار هم با نوشته‌هایش دست‌وپنجه نرم کرده‌اند. از سروش حبیبی گرفته تا مهدی غبرائی و لیلی گلستان. تولیپ را کاظم سادات اشکوری ترجمه کرده که قبلاً فقط شاعر بود و مثل این که فعلاً ترجمه را به شعر ترجیح می‌دهد. پشت جلد کتاب، جمله‌ای از مقدمه‌ی گاری آمده که مثل همه‌ی نقل‌قول‌های دیگرش، عالی است: «دنیای ما به ایمان نیاز دارد؛ بشر بدون اعتقاد نمی‌تواند زندگی کند.»

سروش حبیبی، دوتا کتاب از گاری به فارسی ترجمه کرده است. اولی‌اش «خداحافظ گاری کوپر» است و دومی «سگ سفید». اولی را خود حبیبی از اول تا آخر دوباره بازنویسی کرد و ترجمه‌ی تازه‌ای را به انتشارات نیلوفر سپرد که انگار به چاپ چاهارم یا پنجم هم رسیده است. اما حیف از آن کتاب که بین غلط‌های چاپی دارد خفه می‌شود و ناشر محترم اصلاً به روی خودش نمی‌آورد. (آقاجان! تو که داری خرج می‌کنی، اقلاً این کتاب‌ها را بده یکی قبل از چاپ بخواند که این همه غلط نداشته باشند!) دومی سال‌ها است که تجدیدچاپ نشده، فقط یک‌بار چاپ شده، آن هم اوایل دهه‌ی 1350. و عکس پشت‌جلدش هم گاری و همسر دلبندش (جین سیبرگ افسانه‌ای) را نشان می‌دهد. بعد از سال‌ها یک ترجمه‌ی دیگر از این سگ سفید چاپ شد که اباطیل محض بود و حیف پول که بخواهد صرفِ آن شود.

یک چیز دیگر: اگر این‌جا ایران نبود، هیچ‌وقت «زندگی در پیش رو» به اسم رومن گاری چاپ نمی‌شد. گاری این کتاب را به اسم مستعار نوشت و برای این کارش هم دلیل داشت. خوش‌اش آمده بود که فرهنگستان فرانسه و نویسندگان آن محفل را سر کار بگذارد. از پس این کار هم خوب برآمد. چاپ اول این کتاب به فارسی هم (تا جایی که یادم است) به اسم «امیل آژار» بود. (یک نسخه‌ی فرانسه‌ی کتاب را هم دیده‌ام که مالِ همین چند سال قبل است و اسم آژار رویش چاپ شده) اما در چاپ بعد (که قسمت‌هایی از متن هم طبعاً مفقود شده‌اند) نام نویسنده تغییر کرده است. چرا؟ لابد برای نگه‌داشتن بازار و فروش و این حرف‌ها. واقعاً بخت بلندی داریم که این قانون‌های بین‌المللی را قبول نکرده‌ایم، اگر قرار بود به آن‌ها عمل کنیم که نمی‌شد از این‌جور کارها کرد

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٤


دلِ ما تنگ شده است…

فیلم تازه‌ی ژان‌پی‌یر ژُنه را که دیدم، خیال‌ام راحت شد که سینمای فرانسه به این زودی‌ها از پا نمی‌افتد. ژُنه، ادامه‌‌ی منطقی کارگردان‌هایی است که هر از گاهی پیدا می‌شوند تا یادمان نرود که سینما خلاقیت است و کارهای تازه‌ کردن. مهر ژُنه، از «اَملی» افتاد به دل‌ام و هرچه آن فیلم را بیش‌تر تماشا کردم، بیش‌تر دوست‌اش داشتم. با دیدن آن فیلم بود که فهمیدم که ژُنه، فیلم بد نخواهد ساخت. دست‌کم به این زودی‌ها فیلم بد نمی‌سازد. یکی از رفقای سینمایی بود که می‌گفت که با ساخته‌شدن هر فیلم، سینما دوباره متولد می‌شود. خیلی هم غلط نیست. حالا که «نامزدی خیلی طولانی» را دیده‌ام (اسم فرانسوی‌اش کمی با عنوان انگلیسی فرق دارد) فکر می‌کنم سینما یک‌بار دیگر به دنیا آمده است. نامزدی خیلی طولانی، فیلم سختی است و سختی‌اش موقعی بیش‌تر به چشم می‌آید که آرام‌آرام تماشایش کنیم. ذره‌ذره و تکه‌تکه. سرخوشی‌های فیلم اَملی، جایشان را به پختگی داده‌اند. ژُنه، در مقام یک کارگردان، بر همه‌چی تسلط داشته و این مسلط‌بودن را می‌شود در همه‌ی نماهایِ فیلم دید. شگردها و ترفندهای خاصی که در این فیلم ازشان استفاده کرده، عالی هستند. توی یکی از ریویوهای فرنگی می‌خواندم که ژُنه یک مدتی انیماتور بوده و کارِ کارتونی می‌کرده است. گرایش او را به انیمیشن، می‌توان به سادگی در همین دو فیلم آخرش تشخیص داد. فیلمِ اَملی را که قطعاً دیده‌اید. حالا اگر این یکی را هم ببینید، می‌فهمید که آسمانِ سینمایِ فرانسه، هنوز بی‌ستاره نشده است. هنوز کارگردان‌هایی مثلِ ژُنه و فرانسوا اوزون و چندتایی دیگر هستند که واقعیت‌های تاریخی را یادمان بیاورند، این که سینما را فرانسوی‌ها ابداع کرده‌اند.

 

………

 

فیلم «لومی‌یر و شرکاء» را خیلی سال قبل دیده بودم. همان وقت‌ها که ساخته شده بود، نسخه‌ی ویدئویش رسید به دست‌ام و تماشا کردم. کیفیت تصویر خوب نبود و طبعاً چیزی که به درد بخورد، نصیب‌ام نشد. اما حالا که نسخه‌ی تمیزش دمِ دست است، می‌شود با خیالِ آسوده تماشایش کرد و لذت برد. فیلم‌های کوتاه کارگردان‌های مشهور، معرفِ سینمای آن‌ها است. به همین سادگی! هر فیلمسازی، فیلم کوتاه‌اش را همان‌جوری ساخته که فیلم‌های بلندش را. یعنی نوع نگاه کارگردان‌ها در این فیلم‌های کوتاه، تفاوتی با نگاه‌شان در فیلم‌های بلند ندارد. چندتایی از فیلم‌ها واقعاً درخشان هستند، بعضی‌ها خیلی متوسط‌اند و بعضی هم معلوم نیست که چه‌جوری به فکر کارگردان‌شان رسیده‌اند. این‌دفعه هم فیلم کوتاهِ عباس کیارستمی را دوست نداشتم، هرچند نیمرو درست‌کردن را دوست دارم و از پیام‌گیر تلفنی هم بدم نمی‌آید. ضمناً از فیلمِ جان بورمن (و خودش) هم خیلی خوش‌ام آمد. فیلمِ استاد، چیز پیچیده‌ای نداشت. سرراست بود و درست و دیدنی و اصلاً نمی‌شد بعد از دیدن‌اش بهش فکر نکرد. پارسال هم قرار بود که جماعتی از کارگردان‌ها در پاریس فیلم‌های کوتاه بسازند ‌و اسمِ کلی فیلم بشود: دوست‌ات دارم، پاریس. اما همه‌چی به هم خورد و دیگر خبری از فیلم نیست. یکی از دوستانِ پاریس‌نشین می‌گفت که تهیه‌کننده‌ی فیلم، پولی نداشته و شهرداری پاریس هم حاضر نشده کمکی بهش بکند و حالا او دنبال یک سرمایه‌گذار خوب می‌گردد. پاریس، جای خوشگلی است. می‌گویند وعده‌گاه عشاق است (دیالوگ لیلا حاتمی را در کیف انگلیسی یادتان هست؟ آن‌جا که می‌گفت فرانسه، زبانِ عشاق است!) و چه جایی بهتر از چنین وعده‌گاهی که در آن فیلم بسازند. شما دل‌تان برای فیلم‌هایی مثلِ «چترهای شربورگ» (ژاک دِمی) تنگ نشده است؟

 

………

 

موقع تماشای دوباره‌ی «بارِ هستی» (سبُکی تحمل‌ناپذیرِ هستی) همه‌اش به آن روز دل‌انگیزی فکر می‌کردم که حالا یک‌سال ازش گذشته است. روزی که مجال گفت‌گو با ژان‌کلود کاری‌یر در خانه‌اش مهیا شد و با رفقا (سعید خاموش، مهدی مصطفوی و رضا معطریان) به آپارتمان‌های ونک‌پارک رفتیم تا با یکی از مشهورترین فیلمنامه‌نویس‌های دنیا مصاحبه کنیم. واقعیت این است که ذوق‌زده بودم. احساساتی و هول. فکرش را می‌کردم که با دارم با کسی حرف می‌زنم و کنار کسی نشسته‌ام که روزهای زیادی را با لوئیس بونوئل گذرانده و خیلی کارگردان‌های دیگر هم با او کار کرده‌اند. کاری‌یر، غولِ سال‌های طلایی سینما است. با آن قدِ بلند و هیبتِ عظیم، موقعی که از سینما حرف می‌زد، صدایش تغییر می‌کرد. نوارِ مصاحبه هنوز هم هست. یک‌دوبار تکه‌هایی از آن را گوش داده‌ام و فقط از روی اسم‌ها حدس زده‌ام که دارد چی می‌گوید. تویِ روزهای عید هم که بالاخره فیلمِ «سیرانو دو برژاک» را دیدم، یاد همان روز افتادم. کاری‌یر با علاقه‌ای ویژه از این فیلم حرف می‌زد. انرژی‌ای که صرفِ آن شده و اتفاق‌هایی که پیش از نوشتن فیلمنامه افتاده بود. استاد کاری‌یر، قرار بود امسال هم به ایران بیاید، اما هنوز خبری نیست. با این همه، خیال‌ام راحت است که اگر این دفعه فرصتی برای دیدار پیش بیاید، تعداد سئوال‌هایم از دفعه‌ی قبل خیلی بیش‌تر است.

 

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ خرداد ۱۳۸٤
برچسب‌ها : سینمای فرانسه ، سینما


صورت مسئله، پاک‌کُن و نوشته‌هایِ کف‌ِ دست…

 

خسرو دهقان: خود را تعلیم داده‌ایم که نقاشیِ «آقایِ آغداشلو» را به‌دفعات نگاه کنیم تا آرام‌آرام مفاهیمِ بیش‌تری را دریابیم. رویِ جلدِ کتابِ «ایرج کریمی» را می‌گوییم، با عنوانِ «کیارستمی، فیلمسازِ رئالیست». نقاشی از یادمان نمی‌برد که کیارستمی روزی دانش‌آموز بوده. نامِ دبیرستان، تنها یک نام نیست. و به «یادش به‌خیر» هم چندان مربوط نیست. مُهرِ دبیرستانِ دولتی، گذشته، حال و آینده‌یِ فیلمساز را ممهور کرده، نشانه‌ای به محدودیتِ دنیایی که او هرگز نتوانسته از آن جدا بایستد. نه تنها دارا، ممد و قاسم جولابی که جملگی بچه‌هایِ آثار کیارستمی، به مثابه‌یِ شاگردانِ قدیمی، از روزی که ثبتِ‌نام کرده به «دبیرستانِ دولتیِ جَم» آمده، طوری مسحور شده که نمی‌تواند برای یک چهارراه آن‌طرف‌تر جوازِ عبور بگیرد. دبیرستانِ دولتیِ جَم در قلهک، از توابعِ شمیرانات و حومه‌یِ تهران و اکنون جزءِ لاینفکِ تهرانِ بزرگ است و همین‌طور که راه بیفتیم، در منزلگاه‌هایِ بعدی، از تهرانِ پایتخت به ایران و خاورمیانه و جهانِ‌سوم می‌رسیم، عباس کیارستمی یک شهروندِ جهان‌ِ‌سوم است (مِنهایِ انسان‌هایِ استثنایی). شهروندِ جهان‌ِ‌سوم ناگزیر به انتخاب است. انتخابِ تنها یک راه، و فقط یک راه از چند راهی که رودررویش قرار گرفته. تقسیماتِ جزئی بی‌شمار را که به‌سرعت رد کنیم، شخص می‌مانَد و یک واژه که غربال‌شده‌یِ کواکبی از معانی است. مصلحت یا کرنشدر یک نگاهِ عمومی به‌نظر می‌رسد که کیارستمی در گستره‌یِ جوراجوری کار ارائه داده و همواره نگهبانِ بیدارِ زمانه‌یِ خود بوده. آری، سینما هنرِ زمانه است، اما او فیلمسازِ زمانه نیست. فیلم‌هایش را نمی‌توان برایِ ادای شهادت به محضر دادگاه تاریخ بُرد. برای درک این نکته، راهِ‌حلِ بسیار ساده‌ای وجود دارد: کارنامه‌یِ کیارستمی را به ترازِ دوستونی تبدیل کنیم. در یک ستون، فهرستی از نامِ فیلم‌ها را به ترتیبِ توالیِ سالِ ساخت و در ستونِ دیگر، وقایع‌شمارِ همان سال‌ها را بنویسیم و آن‌ها را با هم مقایسه کنیم. آیا دیگر لزومی دارد که کلامی در توضیحِ این بیلان بنویسیم؟ فکر نمی‌کنیم که باید حاشیه‌ای بر آن افزود. هرکس، با یک نگاهِ ساده، درخواهد یافت که او مُنادیِ رسومِ رایجِ روز است، تا گواهِ زمانه. می‌توانیم حتا پیش‌تر برویم و جایِ دو ستون را با هم عوض کنیم. در این‌ صورت، بررسی این که چرا «خانه‌یِ دوست کجاست؟» در 1365 ساخته شده، کارِ چندان دشواری نیست. هست؟ برایِ پیش‌گوییِ آینده احتیاجی نیست که فال‌گوشِ خبرهایِ سینمایی بایستیم. کافی‌ است کارِ آسان‌تری بکنیم: بیش‌ترِ خبرها را در رسانه‌هایِ گروهی از چشم و گوش دور نداریم. همین.

و حکایتِ رازِ بقایِ هر شهروندِ جهان‌ِ‌سوم، همچنان باقی است.

 

از: هفته‌نامه‌ی سروش، شماره‌ی 455، 12 آذر 1367

 

☻☻☻

 

عباس کیارستمی: فیلمسازی، شبیه درمان است. می‌توان شخصیتِ کارگردان را از خلالِ فیلم‌هایش شناخت، و این گران‌ترین درمانِ دنیا است. لازم نیست که فیلم، دقیقاً، به کارگردان شبیه باشد، چون او می‌تواند پشتِ شخصیت‌هایِ فیلم‌اش پنهان شود در اسلام، هرکس مسئولِ اعمالِ خویش است و خودش باید به عمل‌کردِ خودش توجه داشته باشد. ضمیرِ ناخودآگاه هم جایگاهِ ویژه‌ای ندارد. «فروید» با قراردادنِ این مسئولیت بر دوشِ پدر،‌ هر نوع مسئولیتی را از دوشِ ما برمی‌دارد. اما در اسلام، پدری در کار نیست، هرکس مسئولِ کارِ خویش است نه، با دیدنِ فیلم‌هایِ من نمی‌توان مستقیماً به وضعیتِ ایران پِی برد. خودِ من باید از خودم این سئوال را بپرسم. من که در ایران زندگی می‌کنم، تحتِ‌تأثیرِ مسائلِ اطراف‌ام قرار می‌گیرم. من یک شهروندِ ایرانی‌ام. دولت به من گذرنامه می‌دهد، اما نمی‌خواهم که فیلم‌ام گذرنامه‌یِ ایرانی داشته باشد. در ایران، مرا به غلط به این متهم می‌کنند که برایِ جشنواره‌هایِ خارجی فیلم می‌سازم. من برایِ انسان‌ها فیلم می‌سازم. فیلمِ من، جغرافیایِ دقیقی ندارد، با انسان طرف است، هرکجا که انسان باشد. فیلم، مثلِ درخت است، گذرنامه ندارد من ایرانی‌ام، همان‌طور که روستایِ فیلم‌ام ایرانی است. از فرهنگِ ایرانی‌ام تغذیه می‌کنم. این امکان را هم دارم که در فرانسه فیلم بسازم. من، مثلِ فوتبالیستی هستم که در زمینِ خودش بهتر بازی می‌کند. قواعدِ فوتبال، جهانی است. توپِ فوتبال، همه‌‌جایِ دنیا گِرد است. فوتبالیست هم نیاز به دانستنِ زبانِ کشوری که در آن بازی می‌کند، ندارد. اما همه در زمینِ خودشان بهتر بازی می‌کنند. من در فرانسه تماشاگرِ بیش‌تری دارم. به این‌جایش دیگر فکر نکرده بودم.

 

از:گفت‌وگویِ تیری ژوس و سرژ توبیانا در کایه‌دوسینما، ترجمه‌یِ لیلا ارجمند، دوهفته‌نامه‌یِ گزارشِ فیلم، شماره‌یِ 140، اولِ دی 1378   

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٤