شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

تخيّلِ فرهيخته: بخش يكم

 

از شايعه‌ها شروع کنيم: «استنلي کوبريک» آدمي منزوي بوده، آدمي که تنهايي را به بودنِ در جمع ترجيح مي‌داده است. دوست‌هايِ زيادي نداشته، درواقع هيچ دوستي نداشته و در طولِ سال‌ها چُنان زندگي‌اش را از دسترسِ آن‌ها دور نگه داشته بوده که يک‌روز، بالاخره، رابطه‌ها به هم خورده و دوست‌هاي سابق فهميده‌اند بايد پايشان را از زندگي او بيرون بکشند. در هر مجلسي که بوده، اگر که حوصله مي‌کرده و مي‌رفته، هيچ نمي‌گفته. در سکوتِ محض به ديگران خيره مي‌شده و ترجيح مي‌داده با انواعِ خوراکي‌ها (عاشقِ ساندويچ بوده) سرگرم شود. اگر در ميانه مجلس، کسي پُرسشي درباره فيلم‌هايش مي‌پرسيده، اخم مي‌کرده و مي‌گفته که مجلسِ مهماني جايِ اين جور حرف‌ها نيست. جوابِ تلفن‌ها را نمي‌داده، حتي جوابِ تهيه‌کننده‌هايِ سينمايي را، چه رسد به مصاحبه‌گرها و خبرنگارها. کم‌تر در خيابان‌ها ظاهر مي‌شده و ماندن در خانه را به قدم‌زدن در پارک‌ها ترجيح مي‌داده است. همه اين‌ها، حرف‌هايي است که درباره کوبريک زده‌اند، آن هم در سال‌هايي که زنده بود و احتمالاً همه آن‌ها را مي‌شنيد و از شنيدن‌شان لذت مي‌برد. کوبريک، دوست داشت که زندگي‌اش را در پرده‌اي از ابهام بپوشاند. دوست نداشت همه از رازهايِ زندگي‌اش خبر داشته باشند، از تفريحات و سرگرمي‌هايش، يا حتي از رستوران‌هايي که غذاهايِ موردِ علاقه او را مي‌پختند، آن هم با سفارشِ قبلي. اما زماني که کوبريک مُرد (7 مارس 1999) رازها يکي‌يکي آشکار شدند، دوستان و رُفقايي که هفته‌اي، يا ماهي‌ يک‌بار، با او بودند و مَحرم‌اش به حساب مي‌آمدند، ديده‌ها را نوشتند و مکتوب کردند و مدّعي شدند که هيچ نفعِ شخصي در کار نبوده است: آن‌ها دل‌شان مي‌خواسته که حقيقت را آشکار کنند و آن چهره بداخم و درهمي را که پيش از اين تصوير شده، پاک کنند.

«مايکل هِر» که يکي از همين رُفقا بود و درعين‌حال، فيلمنامه «غلاف تمام فلزي» را نوشته بود، يک‌سالي بعد از مرگِ کوبريک، کتاب کوچکي (96 صفحه) نوشت و توضيح داد که کوبريک هم مثل هر آدمِ ديگري، صاحبِ زندگي خصوصي بوده است. با جمعي (هرچند اندک) نشست و برخاست داشته و مهماني‌هايي مي‌داده (هرچند محدود) و طبعِ طنازي داشته و حتي جوک هم مي‌گفته. يک نکته مهمِ ديگر که هِر در کتاب‌اش به آن اشاره کرد اين بود که کوبريک، همه گزارش‌گرها و مصاحبه‌گرها را به يک چشم نمي‌ديد، مي‌گفت که مصاحبه‌گرِ خوب کسي است که تدبير داشته باشد و مهم‌تر از آن، ديوانه کارش باشد. (کتابِ کوچک کوبريک، توسط انتشارات پيکادور در انگلستان منتشر شده) دوستانِ ديگري هم بودند که دست به کار شدند، حقايق را تا جايي که مي‌دانستند و لازم بود، نوشتند و تهمت‌ها را پاسخ دادند. نامه‌هايي را که به او نوشته بودند، در کنارِ پاسخ‌هايِ او منتشر کردند و همه آن‌چه را که از بحث‌هايِ شفاهي با کوبريک در ياد داشتند، نوشتند و عمومي کردند. بعد از کوبريک، چيزي به نامِ زندگي خصوصي وجود نداشت.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٤
برچسب‌ها :

مردي كه مي‌خواست داناي كُل باشد…

 

يك: « عزيز، اين‌ها كه گفتي در روزنامه‌ها با نام‌هاي تازه و نوكر خود روزنامه و روزنامه هم دست‌به‌عصا، يك زبان ديگر را نمي‌داند. بماند كه قطعاً زبان فارسي را نمي‌داند. نه سازي را تا‌به‌حال به دست گرفته، فيدل كاسترو را نمي‌شناسد، به عكس چه‌گوارا روي سينه و تي‌شرت خودش مي‌گويد: داريوش. عشق را نمي‌شناسد، لبخند و حيا را نمي‌داند. كيف گنده را روي دوشش مهيا كرده. مو را پشت سرش بسته و سيگار، آن هم بيرون از خانه و در اتاقش، كشيدن و فكركردن تا رؤياهاي دختران. شعر نمي‌خواند، نام شاملو را شنيده است و فروغ، همين. از موسيقي امينم بيش‌تر (پيش‌تر؟!) نمي‌رود، يك آبجو كه خورد دلي عاشق فيلم‌فارسي است. ودكا كه شد به پورنو مي‌رسد. شب‌ها با دوستان و دختري كه قرار عشق دارد تا ويسكونتي و شب آنتونيوني مي‌رود تا تارانتينو. سينماي ويدئو و كرايه‌اي»

دو: اين جمله‌هاي بالا، عيناً، به يكي از مشهورترين كارگردان‌هاي سينماي ايران تعلق دارند كه در نامه‌اي به منتقد هم‌نسلش نوشته و در يك كتاب تازه به چاپ رسيده. كارگرداني كه حالا سني ازش گذشته و نمي‌دانم چرا هرچه سال‌ها گذشته‌اند و گرد پيري بيش‌تر روي موها و ريش و سبيلش نشسته، خام‌تر شده است. قديم‌ها مي‌گفتند پيرها داناترين آدم‌ها هستند، اما آقاي عزيز، در اين سال‌ها، هميشه مايه شرمساري بوده است، مايه سرافكندگي آن‌ها كه سال‌هايي دور، خودش را و فيلم‌هايش را دوست داشته‌اند. آقاي عزيز، آقايي كه همه‌چيز را مي‌شناسد و مي‌داند آن مرد ريش‌وسبيل‌دار چه‌گوارا است، داناي كُل است. آگاه است به همه‌چيز و اگر نبود، سينما نبود و ادبيات نبود و هيچ نبود. در اين سال‌ها هر يادداشت آقاي عزيز، توهين مستقيمي است به نسلي كه بعد از او آمده‌اند، نسلي كه حالا قد كشيده‌اند و همين قد‌كشيدن است كه او را خشمگين كرده؛ اين كه حالا قد كوتاهش، پشت خميده‌اش و صداي گرفته‌اي كه نتيجه انس و الفت قديمي‌اش با دود است، بيش‌تر به چشم مي‌آيد. اما آقاي عزيز، آقاي لباس‌هاي هميشه مارك‌دار و فرنگي، وقتي هوس فيلمسازي مي‌كند، دستش را پيش جوان‌ترها دراز مي‌كند تا در فيلمش بازي كنند. و خوب كه نگاه كنيم مي‌بينيم فيلم‌هاي اين سال‌هايش درباره جوان‌ها، نشان مي‌دهند كه او حتا در خيابان‌ها درست به كسي نگاه نمي‌كند. (دوست طنزنويسي نوشته بود او نسل جديد را مي‌شناسد و مي‌داند آن‌ها ژل به موهايشان مي‌مالَند!) طوري به همه نگاه مي‌كند كه خودش باور كند داناي كل است؛ همين‌طور آن معدود آدم‌هايي كه اين سال‌ها دور و برش جمع شده‌اند و مدام مجيز گفته‌اند و تعريف كرده‌اند و آقاي عزيز را هُل داده‌اند در سرازيري. يعني خودشان مي‌دانند چه كرده‌اند؟ هان؟ لابُد فكر كرده‌اند آدم در سرازيري سريع‌تر مي‌دود! به اين فكر مي‌كنم كه زماني دور و بري‌هاي آقاي عزيز، آقاي خوش‌پوش، آقاي كلاسيك، آدم‌هاي باسواد و باكلاس و درجه‌يكي بودند و كمك مي‌كردند كه او پيش برود و داشت پيش مي‌رفت كه آدم‌هاي ديگري رسيدند و كاري كردند كه حتا درجا هم نزد، ماند و در باتلاق خودساخته‌اش فرو رفت، بي‌آن‌كه متوجه باشد.

سه: نه، حق با شما نيست آقاي عزيز! شما داناي كُل نيستيد. هيچ‌وقت هم نبوده‌ايد، زماني خوش درخشيديد، ولي دولت مستعجل بوديد. اگر داناي كُل بوديد،‌ اين‌قدر حقير نمي‌شديد كه بخواهيد با انكار نسلي كه بعد از شما رشد كرده، بزرگي‌تان را نشان دهيد. مي‌توانستيد مثل گروچو ماركس (نابغه‌اي كه يك هزارم ادعاي شما را نداشت) دولا دولا راه برويد و ادعا كنيد كه كمرتان درد مي‌كند، اما با عصا به دست گرفتن و كلاه شاپو به سر گذاشتن، كسي بزرگ نمي‌شود. اين‌طوري، با اين لباس‌ها و اطوارها و اداها و حرف‌هاي مثلاً گُنده‌زدن، كسي بزرگ نمي‌شود. بيست سال پيش اگر بازنشسته مي‌شديد، دست‌كم احترام خودتان را حفظ مي‌كرديد و بعد از فيلم‌هاي (مثلاً) خوبي كه ساخته بوديد، مُهملاتي را روي پرده نمي‌فرستاديد كه مايه خنده باشد. نه آقاي عزيز! داناي كُل كه سهل است، شما سوم شخص مفرد هم نيستيد.

چهار: نه، قبول نمي‌كنم اين چيزهايي را كه در نامه‌تان نوشته‌ايد. خميدگي قد شما، گرفتگي صدايتان، روشدن دستتان پيش عام و خاص و بد بودن فيلم‌هايي كه مي‌سازيد و مغشوش‌بودن نوشته‌هايي كه مي‌نويسيد، ربطي به ما ندارد. ربطي به كسي جز شما ندارد. هنوز هم دير نشده، كار عجيبي هم كه قرار نيست بكنيد. فقط سكوت كنيد، حرف نزنيد. شاملو را دوست داريد؟ لابد آن نوارش را هم شنيده‌ايد كه شعرهاي مارگوت بيكل است؟ سكوت سرشار از ناگفته‌ها است. اگر نشنيده‌ايد هم نوارش را بخريد و در آن سواري‌تان گوش كنيد. به درد خلوت و تنهايي مي‌خورد. شما كه اهلش هستيد؛ نه؟ گوش كنيد و سكوت كنيد، ما هم به خودمان تلقين مي‌كنيم كه سكوت شما سرشار از كلمات نگفته است. ايرادي ندارد، با وجدان‌مان كنار مي‌آييم. تا دير نشده دست به كار شويد، غفلت موجب پشيماني است. شما هم شنيده‌ايد اين ضرب‌المثل را؟

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ۱۳۸٤
برچسب‌ها :

دلِ ما به همین خوش است...

 

تا سال‌ها در نوشته‌های دیگران به جست‌و‌جویش بودیم.  دیگران از مي‌نوشتند و ما حیران از آن چه نوشته‌اند، مي‌خواندیم و افسوس مي‌خوردیم که چرا همه عمر را دیر رسیده‌ایم و از نوشته‌ها و فیلم‌ها و حرف‌هایش سهمي ‌نداشته‌ایم. هر عکسی از فیلم‌های مهجور و کم تماشاگرش، سندی بود بر حقانیت‌اش و هر جمله‌ای که دیگران درباره‌اش مي‌گفتند، نشان از استعداد و نبوغ‌اش داشت. چندسالی گذشت تا نسخه‌ای از «واقعیت‌گرایی فیلم» نصیب ما شد، و این شروع آشنایی بی‌واسطه ما بود با مردی که زندگي‌اش سراسر رمز و راز بود و هیچ کمکی را از دیگران دریغ نمي‌کرد، هرچند بعداً فهمیدیم که دیگران خلاف این با او رفتار كرده‌اند. «فریدون رهنما» را دیر شناختیم، و این چه شناختی است وقتی که نسخه تمیزی از فیلم اش را ندیده ایم (واقعاً که حیف) و از میان نوشته‌هایش، جز اندکی نخوانده ایم. چنین است که چاپ فیلمنامه «سیاوش در تخت جمشید» (یکی از سه فیلم او، ناشر: نشر قطره) مجال خوبی است که تاحدودی با شیوه نگاه او به سینما و البته فرهنگ و سنت‌های ایرانی و روش داستان‌گويي شرقی آشا شویم. فریدون رهنما، سال‌های زیادی از عمرش را در فرنگ گذرانده بود و فرنگ را بیشتر از آن‌هایی مي‌شناخت که در کافه‌های تهران، از پاریس و زندگی غربی حرف مي‌زدند. این ادعای همه آن‌هایی است که او را دیده اند، با او هم‌کلام شده اند و در محضرش آموخته‌اند. رهنما، هم سینما را مي‌شناخت و هم ادبیات را از بَر بود. این را مي‌شود از خلال گفت‌و‌گوها و نوشته‌هایش فهمید. این همه دانایی، در فیلمسازی به کارش آمد و در فیلم‌هایی که ساخت، کوشید، تا به سهم خودش، گوشه ای از آن چه راداستان‌گويي ایرانی (شرقی) مي‌دانست، با دیگران در میان بگذارد. ( در مقدمه کتاب، نامه‌ای از فریدون رهنما خطاب پدرش آمده که مي‌توان این قضیه را عیناً در آن دید، به خصوص آن‌جا که مي‌گوید: مي‌بایست این فیلم ساخته شود، یعنی زاده یک نوع مسئولیتی بود که در خودم احساس مي‌کردم...) نخستین قدم این کوشش، فیلمي‌ شد به نام سیاوش در تخت جمشید که در میانه فیلم‌های فارسی، و پیش از آن که موج نویی در سینمای ما پدید بیاید، «چیز»ی بود غریب و باورنکردنی که ربطی به آن سال‌ها نداشت و حالا که چهل سال بعد درباره‌اش فکر مي‌کنیم، مي‌بینیم که به راحتی مي‌تواند فیلمي‌باشد متعلق به روزگار ما، روزگاری که تغییردادن زمان‌ها و استفاده از منطق تئاتر در سینما، چندان مایه حیرت نمي‌شود. سیاوش در تخت جمشید، دقیقاً با یک چنین دیدگاهی نوشته و ساخته شده است. درست است که درنهایت آن چه مورد قضاوت قرار مي‌گیرد فیلم است، اما بعد از خواندن، یا حتی ورق زدن فیلمنامه، مي‌توان فهمید که رهنما در طول نوشتن با چه مصائبی روبه رو بوده و چه مشکلاتی را از سر گذرانده است. اصلی‌ترین مشکل رهنما این بوده که  شاهنامه فردوسی داستان‌ها را به صورت منظوم روایت کرده و هرچند که مي‌توانسته این نظم را بشکند، اما حسی از وفاداری که اصالت را به شاهنامه مي‌داده، او را واداشته تا در نیمي ‌از فیلمنامه پاره‌هایی از داستان را عیناً به جای دیالوگ بنشاند. جدا از این، نباید فراموش کنیم که او در فیلمنامه (و فیلمش) از دو زمان استفاده کرده، یکی گذشته‌ای دوردست و یکی حال و خیلی چیزها در این بخش حال هست که اکنون به چشم مي‌آید و نشانه آن نبوغی محسوب مي‌شود که قبل از این در یادداشت‌ها راجع به رهنما خوانده‌ایم. مثلاً حضور آن فیلمبردارها و تداخل گفت‌و‌گوهاشان با گفت‌و‌گوی سودابه و فرنگیس و افراسیاب و سیاوش. و تازه، فقط که این نیست: او داستان سیاوش را به گونه خطی روایت نمي‌کند، از اول شروع نمي‌کند تا به آخر برسد. تکه‌های داستان را به هم مي‌ریزد و آن را به‌گونه ای که خودش یافته مي‌نویسد. در تکه ای از یک مصاحبه، رهنما، مي‌گوید که داستان‌ها از هر سینه ای که بگذرند، رنگ و شکل خاص آن سینه را به خود مي‌گیرند و این همان اتفاقی است که در سیاوش در تخت جمشید هم افتاده است. فریدون رهنما، با این فیلمنامه/فیلم، در جست‌و‌جوی روشی نو در سینمای ایران بود، اما حیف که آن سال‌ها، سال‌های خوبی نبودند و هر حرکتی مورد انتقاد قرار مي‌گرفت. میراث رهنما، اکنون در اختیار همه آن‌هایی است که به روش‌های « نو» را مي‌پسندند. جایی در اوایل فیلمنامه، سوابه مي‌گوید «ما هم که همه‌اش دلمون رو به همین خوش کردیم» انگار که از زبان ما حرف مي‌زند. دلِ ما هم به چاپ چنین فیلمنامه ای خوش است...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٤
برچسب‌ها :

عهدي که به آن وفا خواهم کرد

 

من خوش‌بخت‌ترين مردِ رويِ زمين‌ام، چون رؤياهايم را به‌صورتِ واقعيت درمي‌آورم، و تازه برايِ اين کار پول هم مي‌گيرم! من يک کارگردانِ فيلم هستم.

فرانسوا تروفو

 

خوش‌بخت‌ترين مردِ رويِ زمين، دلداده‌ترينِ آن‌ها هم بود. مُدام دل مي‌بست و شيفته مي‌شد. گاهي دل‌سپرده انساني در خيابان و گاهي شيفته داستاني درباره يک انسان. فرقي نمي‌کرد، چون همه‌چيز در نهايت به انسان‌ها مي‌رسيد. فرقي نمي‌کرد آدمِ اصلي فيلمنامه‌اش (فيلم‌اش) چه‌طور دل بسپُرد، مهم اين بود که مْعجزه اتفاق بيفتد و برقي از گوشه چشمي بجَهَد، همين کفايت مي‌کرد.

«سرگذشت آدل ه.» هم چنين داستاني دارد، حکايتِ عشقي است بي‌سرانجام، يک‌سويه و عاملِ تباهي، که نه تنها راه به‌جايي نمي‌برد و چيزي را نمي‌سازد، که خراب مي‌کند و از ريشه مي‌زند و آن‌چه به جا مي‌گذارد، حسّي از حقارت و بيهودگي است. آدل، دخترِ سرشناس‌ترين نويسنده روزگارِ خود (ويکتور هوگويِ کبير) است، اما مي‌خواهد که زير سايه‌ پدر نباشد و همه تلاش‌اش از يک‌سو صَرفِ رسيدن به يارِ گريخته‌اي است که گذشته را انکار مي‌کند، و از سويي انکارِ نسبت‌اش با مردي که همه فرانسه (و جهان) ستايش‌اش مي‌کنند. مسئله آدل اين نيست که دخترِ هوگو بودن بد است، اين است که سايه پدر زيادي سنگين است و مجالِ هر کاري را مي‌گيرد. (وقتي کتابفروشِ مهربان، کتاب‌هايِ ويکتور هوگو را به آدل مي‌دهد، شاهدِ پريشاني‌اش مي‌شود) ‌کسي چه مي‌داند؛ شايد اگر همان زماني که ستوان پينسن از آدل خواستگاري کرد، ويکتور هوگو پاسخِ مثبت مي‌داد، نه پايِ ستوان به هاليفاکس باز مي‌شد و نه آدل نيازي به گريختن از خانه پيدا مي‌کرد. اما از يک منظرِ ديگر، اين گريختن و دوربودن، برايِ آدل لازم است، چون دليلِ خوبي است برايِ او که يارِ گريزپا را بهتر بشناسد و بعد هم به نتيجه‌اي واضح و قطعي درباره خودش برسد. بله، اصلِ ماجرا همين است که آدل در خلالِ اين سفر به نوعي کشفِ خويش مي‌رسد و اين، هيچ منافاتي با روحيه هنرمندانه‌اش (او عاشق نوشتن و موسيقي است) ندارد. همه آن‌چه از آدل سر مي‌زند، همه آن رفتارهايي که به کارهايِ جنون‌آميز و لحظه‌اي شبيه هستند (مثلاً دروغ‌گفتن به پدر و مادرش راجع به ازدواج) چيزهايي هستند که او دوست دارد اتفاق بيفتند، اما از آن‌جا که هيچ پيماني وجود ندارد، تصميم مي‌گيرد که يک‌تنه بازي را به نفعِ خود تغيير دهد. دست به هرکاري مي‌زند که اعتبار و حيثيتِ ستوان پينسن را خدشه‌دار کند (آگهي که پدرش در روزنامه مي‌دهد، و ديداري که خودش با پدرِ نامزدِ پينسن مي‌کند) ضربه‌هايي هستند که مي‌شود درک‌شان کرد. با اين همه، چيزي که آدل ازَش هراس دارد، شناخته‌شدن است. کسي نبايد بداند که بينِ او و هوگو نسبتي هست، همان نويسنده و شاعري که وقتي دخترِ ديگرش (لئوپولدين) غرق شد، برايش شعرهايي نوشت تا جاودانه‌اش کند. اما سهم آدل چه بود؟ خواهر کوچک‌تر، در سايه خواهرِ غرق‌شده ماند و آن‌قدر کسي حرف‌هايش را نفهميد که مجبور شد به خانه و اهالي‌اش پشت‌پا بزند و به راهي برود که گمان مي‌کرد (حق با او بود؟) صلاح‌اش در آن است.

آدل، در ديارِ غربت زندگي مي‌کند، در همان سرزميني که پينسن هم هست. يارِ بي‌اعتنايي که مي‌گويد گذشته دليلِ امروز نيست، چه رسد به فردا. هم‌صحبتي با آدل را به هيچ‌چيز ترجيح نمي‌دهد و به‌جايِ ماندن و گوش‌دادن،‌ گريختن را بيش‌تر دوست دارد. اين است که آدل، دخترِ تواناترين نويسنده آن روزگار، نوشتن را به گفتن ترجيح مي‌دهد. همه آن سخنان عاشقانه‌اي را که در ذهن دارد، به‌سرعت رويِ کاغذهاي سفيد مي‌نويسد و امان نمي‌دهد که جمله‌ها، حتي، خشک شوند. نتيجه اين که کاغذها،‌ يادداشت‌هايِ روزانه او، نامه‌هايي هستند سرشار از خواستن، سرشار از بغضي گُنگ و خواهشي برايِ دوست‌داشته‌شدن. نامه‌هايِ آدل، بيش از هر چيز، نشان‌دهنده عاشقي هستند ثابت‌قدم که مي‌کوشد تحتِ هيچ شرايطي دست از عشقِ خود نکشد و پايدار بماند. «نامه را براي کسي که از ما دور است، با ما فاصله جسماني دارد، مي‌نويسيم به سودايِ ايجادِ نزديکي.» (بابک احمدي، نامه‌ها، ماهنامه فيلم، شماره 326) قاعده درستي است، با اين همه، آدل هوگو چنين نمي‌کند، نامه را مي‌نويسد، اما برايِ کسي که چندان از او دور نيست، نزديک است و در دسترس و احتمالاً خودِ او هم مي‌داند سودايِ ايجادِ نزديکي چيزي است محال، وگرنه دست به جنون‌آميزترين کارهايِ مُمکن نمي‌زد. کارِ آدل و حکايت‌اش، داستانِ آدمي است که مي‌خواهد عشقي از دست رفته را، هرطور که شده، حتي با چنگ و دندان، نگه دارد. نه به اميد آينده، به اميدِ خيالي آسوده و ذهني سرشار از آرامش. بالاخره، يکي از دو طرف بايد فکر کند که زحمتِ خودش را کشيده و بعد از اين است که مي‌تواند با خيالِ آسوده دنيا را به نظاره بنشيند. اگر جز اين باشد، جنون و حيرتي که بعد از اين نصيبِ آدل مي‌شود، از کجا آمده است؟

سرگذشتِ آدل ه. (داستانِ واقعي زندگي آدل هوگو) يکي از تلخ‌ترين عشق‌نامه‌هاي تاريخِ سينما است، داستاني که حتي تا پايان نيز دوست داريد تغيير کند و همه‌چيز عادي شود، درست مثلِ روزي که آدل و پينسن، نخستين‌بار، همديگر را ديده‌اند. حيف از جواني آدل نبود که چنين آسان هدر شد؟

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳۸٤
برچسب‌ها :