شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

یادداشت‌هایِ پراکنده درباره‌یِ جشنواره‌یِ فیلمِ فجر – 1

... ظاهراً جشنواره‌یِ فیلمِ فجر، آخرِ همین هفته شروع می‌شود و تویِ این چندروزی که مانده، بعضی کارگردان‌هایی که هنوز فیلم‌هایشان آماده نشده، دارند سعیِ خودشان را می‌کنند که فیلم‌هایشان را برسانند و فرقی هم نمی‌کند که بیست‌ویکم برسند یا بیست‌ودوم...

 

... ظاهراً جشنواره‌یِ فیلمِ فجر، آخرِ همین هفته شروع می‌شود و ما هم از آخرِ همین هفته، مثلِ همه‌یِ این سال‌ها اسیرش هستیم. مثلِ همه‌یِ این سال‌ها غُر می‌زنیم و می‌گوییم که دوستش نداریم و چیزِ بی‌ربطی‌ست اصلاً و هیچ‌جایِ دنیا جشنواره‌ای به این بدی برگزار نمی‌شود. همه‌یِ این‌ها را می‌دانیم، از بس در این‌ سال‌ها تکرارشان کرده‌ایم. ولی چیزی مُبهم و پیچیده و غریب و دور از ذهن، وامی‌داردمان به این‌که باز هم سرمان را بیندازیم پایین و وارد یکی از سینماهایِ جشنواره بشویم و فیلم‌ها را ببینیم و کنارِ دوستانی بایستیم که گاهی سالی یک‌بار فقط می‌بینیمشان و حالا هم آن‌قدر دودِ سیگار در فضا هست که تماشایِ صورت‌شان دشوار شده است. بله، گاهی نفس‌کشیدن در سینمایی که به اهالیِ مطبوعات تعلّق دارد، سخت می‌شود. این سختی، گاهی به حجمِ انبوه و غلیظِ دودِ سیگار ربط پیدا می‌‌کند و گاهی به درجاتی از روشنفکری که در فضا پراکنده است. گاهی آدم‌هایی پیدا می‌شوند که هیچ فیلمی را بیش‌تر از پنج دقیقه تحمّل نمی‌کنند و از تالارِ تاریک می‌زنند بیرون و شروع می‌کنند به دودکردن. همین‌جور دود می‌کنند و هرچه هوا در محیطِ سینما هست، می‌گیرند و دود تحویل می‌دهند...

 

... ظاهراً هیچ‌چی به‌اندازه‌یِ نقدهایِ شفاهی جذّاب نیست، به‌اندازه‌یِ حرف‌هایِ درگوشی درباره‌یِ فیلم‌ها و کارگردان‌ها و بازیگرهایی که اهلِ به‌روز کردنِ خودشان هستند [شما بخوانید تجدیدِ فراش] و مُنتقدهایی که پولی ناچیز گرفته‌اند [از کی؟] تا در حُکمِ روابط‌عمومی از حقوقِ یک فیلم [و به‌خصوص کارگردانش] دفاع کنند. بعضی از آن‌ها که کارتِ سینمایِ مطبوعات را دارند و از در داخل می‌شوند و با همه آشنا هستند، سال‌هاست که کاری به نوشتن ندارند و زندگی‌شان اصلاً از راهِ نوشتن درباره‌یِ سینما نمی‌گذرد. سال‌هاست که چیزی درباره‌یِ سینما ننوشته‌اند. اگر دست به قلم بُرده‌اند، نتیجه‌اش خلاصه‌یِ داستانِ فیلم بوده و باقیِ عواملش...

 

... ظاهراً جشنواره‌یِ فیلمِ فجر، آخرِ همین هفته شروع می‌شود و چندتایی از روزنامه‌ها ماراتنِ هرساله‌شان را شروع می‌کنند و بنا را می‌گذارند به مسابقه. نه، مسابقه‌ای در کار نیست. چرا خودمان را گول می‌زنیم؟ همه‌یِ آن کارگردان‌هایی که فیلمی در بخش‌هایِ اصلی دارند، آماده‌یِ مصاحبه‌شدن هستند و تکلیفِ بازیگرها هم که روشن است. در بخش‌هایِ خارجی هم که تکلیف سال‌هاست روشن بوده. همه‌یِ فیلم‌ها، همه‌ی اسم‌هایِ غیررسمی، همه‌یِ فیلم‌هایی که دیدن‌شان رویِ پرده مایه‌یِ شادی و سرور و آسایش است، حضور ندارند و فیلم‌هایی دیگر که معلوم نیست از کجا آمده‌اند و کی آن‌ها را می‌شناسد اصلاً، حاضر و آماده‌اند. با این اوصاف، ماراتنِ رقابتی معنا ندارد. همه مجبورند از چیزهایی استفاده کنند که در دسترس است، پس کسی قرار نیست مُعجزه کند، کسی قرار نیست خرگوشی سفید از کلاهِ سیاه دربیاورد. آب از آب تکان نمی‌خورد، این قانونِ زندگی است...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ بهمن ۱۳۸٥