داستان «واقعاً» دربارهيِ چيست...
«ويليام گُلدمَن» يكي از مشهورترين و بهترين فيلمنامهنويسهايِ آمريكايي است. فيلمنامههايِ درجهيكي دارد كه از هوش سرشار او حكايت ميكنند و اين هوش، علاوه بر فيلمنامههايش، در مقالهها و يادداشتهايي هم كه راجع به مقولهيِ اقتباس در سينما مينويسد، به چشم ميآيد.
گُلدمَن، كتابِ كوچكي دربارهيِ اقتباس در سينما دارد كه خوشبختانه به فارسي هم ترجمه شده است. (ترجمهيِ عَبّاس اكبري، انتشاراتِ سُروش) او در اين كتاب، نشان ميدهد كه چگونه براساسِ داستان كوتاهي از خودش (داوينچي) فيلمنامهاي را نوشته است. پيش از فيلمنامه، گُلدمَن، سئوالهايي را طرح ميكند و جوابشان را ميدهد كه احتمالاً طرح و جوابدادنشان براي هر فيلمنامهنويسي كه ميخواهد اقتباس كند، لازم است.
اوّل اين كه «داستان دربارهيِ چيست؟»، دوم اين كه «داستان واقعاً در موردِ چيست؟»، سوم اين كه «زمان چهطور؟»، چهارم اين كه «چهكسي داستان را تعريف ميكند؟»، پنجم اين كه «مكانِ داستان كجاست؟»، ششم اين كه «شخصيتها چهطور؟» و بالاخره هفتمين سئوال يعني «به چي بايد آويزان شويم؟»
بهنظر سئوالهايي بديهي ميرسند، نه؟ از آن دست سئوالهايي كه آدم فكر ميكند حتماً پيش از آنكه دست به اقتباس بزند، دربارهشان فكر كرده است، امّا مسأله دقيقاً همينجا است: بيشترِ فيلمنامههايِ اقتباسياي كه ديدني (و طبعاً) خواندني از آب درنميآيند، برايِ اين سئوالها پاسخهايِ دُرُستي پيدا نكردهاند.
توضيح ميدهم: دُرُست است كه هر داستاني در ظاهر، دربارهيِ آدمهايي است كه رفتارهايي از آنها سَر ميزند و حرفهايي بينشان رَدوبَدَل ميشود، امّا داستان، «واقعاً» فقط همين نيست، يعني هيچ داستانِ خوبي در اين سطح باقي نميماند. پس، فيلمنامهنويس و اقتباسكننده، بايد درجهيِ هوشي بالايي داشته باشد تا بفهمد داستان «واقعاً» دربارهيِ چيست. فهميدن اين كه چُنين چيزي، واقعاً چيست، آسان نيست. قبول. امّا لابُد بايد بينِ فيلمنامههايِ اقتباسي درجهيك و فيلمنامههايِ اقتباسي بيربط باشد، نه؟ قطعاً، يك راهش اين است كه بيش از يك بار به داستان مُراجعه كنيم، اصلاً هيچ داستان خوبي را پيدا نميكنيد كه با يكبار خواندن بشود تَه و تُويَش را درآورد. مُشتِ نويسنده اگر باز شود، قطعاً در بازخوانيهاي مُكرّرِ داستان است و اگر فيلمنامهنويس، آنقدر باهوش نباشد كه «واقعيتِ» داستان را پيدا كند، نتيجهاش ميشود فيلمي مثلِ «خونسرد باش»، ساخته «اف گَري گِري» كه نه بازي «اوما تُورمن» ميتواند نجاتش بدهد، نه بازي «جان تراولتا». اين فيلم را از رويِ رُماني ساختهاند نوشته «اِلمور لِئونارد». و اين آقايِ «لِئونارد»، نويسنده خوشقريحه و مشهوري است كه همهيِ خوانندههايِ داستانهايَش، حتا قبل از خواندن، ميدانند قرار است با داستاني عجيب و غريب روبهرو شوند. تركيبي از جِنايت و كُمِدي و همهيِ آن چيزهايِ ضَروري ديگري كه به كارِ داستاننويسها ميآيد.
در نگاهِ اوّل، «خونسرد باش» همهيِ اين چيزها را دارد، امّا وقتي تمام ميشود و عُنوانبندي، تصوير را پُر ميكند، ميشود پرسيد «خب، كه چي؟» در فيلم، جايِ چيزي خالي است كه قطعاً در داستانِ لِئونارد ميتوان جُستوجُويش كرد. امّا يك مِثالِ ديگر، «جَكي بِراون» است، ساختهيِ «كوئِنتين تارانتينو». اين فيلم را تارانتينو زماني ساخت كه همه مُنتظرِ «پالپ فيكشِن»ي ديگر بودند، داستاني كه « اوّل و وسط و آخر» داشته باشد، امّا لزوماً نه به همين ترتيب. امّا تارانتينو، رُماني از اِلمور لِئونارد را انتخاب كرد و يك فيلمِ تارانتينويي از آن ساخت كه ميشود ردِّ پايِ لئونارد را هم در آن ديد. اصلاً جُملهاي از قولِ اِلمور لِئونارد هست كه ميگويد «بدترين اقتباسهايِ سينمايي، آنهايي هستند كه سعي ميكنند واو به واو به متنِ اصلي وفادار بمانند.»
خب، تكليف چيست؟ وفاداري يا خيانت؟ شايد چيزي در اين ميان، چيزي حدِّ فاصلِ اين دو. آنها كه رُمانِ لِئونارد را خواندهاند (رُمان نامي ديگر دارد) و فيلم را هم ديدهاند، ميگويند جَكي بِراون، هم تارانتينويي است، هم لئوناردي. و اين، يعني معنايِ اقتباسِ دُرُست و حسابي.
رؤیایِ ما به سَر اومَده…
«سیرکِ نامرئی» (محصولِ سالِ 2001) را خیلی اتّفاقی دیدم. کارگردانَش (آدام بروکس) را نمیشناختم و از سه اسمی که رویِ جلدَش آمده بود، فقط «کامِرون دیاز» را میشناختم. آن هم بهواسطهیِ بازیهایَش در فیلمهایِ کُمدی. عادت ندارم به نوشتههایی که پُشتِجلدِ دیویدیها مینویسند اعتنا کنم، چون خیلی وقتها پُر از غلط هستند و آدم را به اشتباه میاندازند. (شخصاً یک نُسخهیِ دیویدیِ تونی، ساختهیِ ژان رِنوآر را دیدهام که پُشتِجلدش، خلاصهیِ داستانِ باد ما را خواهد بُرد، ساختهیِ عباسِ کیارستمی چاپ شده بود!) برایِ همین فکر نمیکردم که به سالهایِ طوفانیِ پایانِ دههیِ 1960، و اوایلِ 1970 مربوط باشد؛ ولی بود.
خیلی دلَم میخواست یادداشتِ مُفصّلی دربارهاش بنویسم؛ ولی نمیشود. این از آن فیلمهایی نیست که بشود دیدنَش را به همه توصیه کرد. ولی اگر شما هم فکر میکنید آن سالها، سالهایِ مُهمی هستند، «سیرکِ نامرئی» را ببینید. البته با ذکرِ این توضیح که توقّع نداشته باشید آدمهایِ رؤیایی و آرمانخواهِ آن سالها را آنطور که دوست دارید ببینید، چون آدام بروکس، رویِ نُکتهای دست گذاشته که هنوز هم بعضیها آن را نقطهیِ ضعفِ دههیِ شصتیها میدانند؛ این که آنها اسیرِ اوهام بودهاند، این که موادِ مُخدّر، نقشی مُهم در زندگی آنها داشته و هر کاری که کردهاند، زیرِ نفوذِ این مُخدّرها بوده است. فرقی نمیکند که این کار، عاشقشدن و عشقورزیدن باشد، یا اسلحه دست گرفتن و بُمبگذاری. همهچیز برمیگردد به موادِ مُخدّر.
«سیرکِ نامرئی» (دربارهیِ معنایِ عُنوانِ فیلم، توضیحِ مُختصری در یکسوّمِ ابتداییِ فیلم هست)، یکی از آن فیلمهایی است که از بیحاصلبودنِ بعضی رفتارها، در دورههایی خاصّ میگوید. از این که آدمهایِ رؤیایی و آرمانخواه هم، روزی روزگاری، مُمکن است دست به کارهایی بزنند که نباید، و در این صورت است که حسّ میکنند رسیدهاند به تهِ خط، به جایی که آخرِ راه است، به لبهیِ پرتگاهی که زیرَش آب است، دریایِ خوشرنگِ آبی است. و آنوقت است که آبیِ خوشرنگِ دریا چشمهایشان را آزار میدهد (واقعاً؟) و فکر میکنند واقعاً زندگی به این کارها میارزید؟ ارزشش را داشت که دست بزنند به آدمکُشی و جانِ آدمها را بگیرند؟ امّا کسی نیست که جوابشان را بدهد، این است که دستها را باز میکنند و شیرجه میروند تویِ آب. این است عاقبتِ رؤیاییبودن، عاقبتِ آرمانخواهیِ بیدلیل، عاقبتِ یک زندگیِ پُرتلاطُم…
بعدِ تحریر: «سیرکِ نامرئی»، چیزهایِ دیدنیِ زیادی دارد، مثلاً تصویرهایش از اروپا (مثلاً پاریس) که واقعاً دلِ آدم را میبَرَند، از بس که چشمنَواز و زیبا هستند. نمیدانم این زیباییِ اروپایی، بهخاطرِ علاقهیِ کارگردان بوده است، یا واقعاً سُراغِ جاهایی رفته که دستکمی از بهشتِ خُداوند ندارند.
یک چیزِ دیگر هم هست؛ جایی از فیلم، دخترکِ اصلیِ فیلم، مُخدّری را که یک فروشندهیِ خیابانی بهِش داده، مصرف میکند و درگیرِ توهّمی غریب میشود. خودِ آن توّهم خیلی خوب از آب درآمده (البته در حدّی که من میفهمم) امّا اوجَش، بهنظرم جایی است که دخترک دستَش را بُرده بالا و انگار میخواهد چیزی نامرئی را در هوا بگیرد. این از آن صحنههایی است که پنج ستاره میدهم بهِش، از بس که دیدنی است. کاش همهیِ فیلم، به همین زیبایی بود…
کاپوچینو در رامالله
ترجمهیِ فارسیِ «شارون و مادرشوهرم» (خاطراتِ رامالله) چند ماهی هست که مُنتشر شده، ولی من هم مثلِ خیلیهایِ دیگر نرفته بودم سُراغش، چون فکر میکردم یکی از آن کتابهایی است که به دردِ خواندن نمیخورد.ندیدم تویِ این مُدّت کسی دربارهاش حرف بزند. وقتی دوروبَریها هم کتاب را نخواندهاند یعنی به درد نمیخورَد. من اینطوری فکر میکردم. ولی حق با من نبود، چون «شارون و مادرشوهرم» (خاطراتِ رامالله) یکی از خواندنیترین و بامزّهترین کتابهایی است که تویِ این دو سه ماهِ اخیر خواندهام. هرچند ترجمهاش، (که کارِ خانُمِ گیتا گرکانی است) بعضیجاها (که اصلاً هم کم نیستند) حسابی تویِ ذوق میزند. با این همه، حیف است نخوانیدش.«سُعاد امیری»، نویسندهیِ این کتاب را نمیشناختم، حتّا حالا، بعد از خواندنِ خاطراتِ تلخ و شیرینش هم نمیتوانم بگویم که او را شناختهام. چون او یک فلسطینیِ عادّی و معمولی نیست، از آن فلسطینیهایی نیست که تویِ اخبار و روزنامهها و جاهایی مثلِ اینجاها دیدهایم. خیلی فرق دارد با آنها، و این فرق را نمیشود در چند خطّ توضیح داد. سُعاد امیری، یک فلسطینیِ چپ است، اُستادِ دانشگاه است و همین کافی است که نوعِ نگاهش به همهچی، مُتفاوت باشد. فرقی هم نمیکند که خریدنِ نان و گوشت و سروکلّهزدن در انواعِ صفهایِ عریض و طویل باشد، یا گوشکردن به اُپرایِ پاواروتی. فقط از آدمی مثلِ او برمیآید که وقتی اسرائیلیها دارند درِ تکتکِ خانهها را میکوبند و هیچ بعید نیست با شلیکِ گلوله درها را باز کنند، «تاریخِ تفکّرِ اسلامی» (نوشتهیِ محمّد اَرکون، که در کتاب بهشکلِ آرکن آمده. چرا؟) را بردارد و بهجایش «دختری با گوشوارهیِ مُروارید» (نوشتهیِ تریسی شُوالیه. خانُمِ گُلی امامی آن را به فارسی ترجمه کردهاند.) را بگذارد رویِ میز. «شارون و مادرشوهرم» (خاطراتِ رامالله)، یک کتابِ خاطرات است، ولی خاطراتی معمولی نیست. حکایتِ آدمی است که همهیِ خانوادهاش با اسرائیلیها مُشکل دارند و دارند ایستادگی میکنند. سُعاد امیری، آدمِ مُعتقد و مؤمنی نیست (چند جایِ کتاب بهوضوح این نُکته را میگوید) امّا رویِ کشورش، رویِ این نُکته که آنجا خاکِ او است، یکجورهایی غیرت دارد. خُب، این را میفهمم. کاملاً قابلِ درک است. مثلِ همان صحنهیِ درخشانی است که در فیلمِ «مونیخ» (یکی از فیلمهایِ دیدنیِ استیون اسپیلبرگ)، از زبانِ یک فلسطینی میشنویم. (فیلم را چند ماه پیش دیدهام. دمِ دست نبود که عینِ دیالوگها را بیاورم.) «شارون و مادرشوهرم» (خاطراتِ رامالله) البته در بعضی صفحههایش، مرا یادِ «اکنون بهشت» (ساختهیِ هانی ابواَسد) میاندازد. آن فیلم را هم دوست داشتم، چون فلسطینی بیواسطه و غیرِتکراری را نشان میداد. حالا خاطراتِ سُعاد امیری هم هست. میشود این کتاب را هم خواند و تصویری تازهتر از سرزمینهایِ اشغالی دید. جایی که یک روشنفکر، بیش از همه، دغدغهیِ آزادی را دارد و فکر میکند تا وقتی اسرائیلیها از خاکشان بیرون نرفتهاند، هیچچی درست نمیشود. شما را نمیدانم، ولی من، از این که اینقدر دیر به صرافتِ خواندنِ این کتابِ جذّاب افتادم، پشیمانم.
بعدِتحریر: راستش، نمیخواستم تویِ یادداشتی که یکجورهایی پیشنهادِ خواندن است، از ایرادهایِ ترجمه بنویسم، چون میشود تبلیغِ منفی. ولی دیدم اگر حتّا یکنفر هم کتاب را بخرد و فکر کند این چه ترجمهای است، حق دارد. بعضی جُملههایِ کتاب، بیدلیل طولانی هستند و مُمکن است «فعل» را گُم کنید. مثلِ اینیکی که میتوانست سرراستتر و معمولیتر نوشته شود: «اینها اوّلین کلماتی بود که وقتی دهانم را باز کردم تا به فهرستِ بلندِ سئوالاتی جواب بدهم که مأمورِ امنیّتیِ اسرائیل در فرودگاهِ لود (تلآویو) پُرسیده بود، از آن بیرون پرید.» (صفحهیِ 13، قسمتِ اوّل، که درواقعِ اوّلین صفحهیِ خاطرات است.) امّا چه میشود کرد؟ در غیابِ ترجمههایِ بهتری از این کتابها، باید به همینها دل خوش کنیم. کارِ دیگری میشود کرد؟
راستی آخرین بار کِی خندیدی؟
… یادت هست آن غروبی را که راه میرفتیم و باران یکدفعه شروع شد و تا بجُنبیم و سقفی پیدا کنیم، شد تگرگ و همینجور که میرفتیم، رسیدیم به قنادی محلهیِ ما و دیدیم که آدمهایِ خوشپوش دارند شیرینیهای ریز و درشت میخرند و تویِ مغازه را نگاه کردی و گفتی برویم تو و تا رسیدیم دمِ در، خودش باز شد و یکهو خندیدیم و من گفتم ایندفعه سِسَمی را تویِ دلم گفتم و تویِ مغازه که چرخیدیم، دیدیم همهیِ شیرینیها تازه هستند و تازگی از بویشان معلوم بود که همینطور تویِ هوا بود و همینطور که نفس میکشیدیم، شیرینی میپیچید تویِ مغزمان و من تا آمدم بپرسم که بچرخیم یا برویم بیرون، دیدم که داری اشاره میکنی به بیرون، به خیابان که حالا سفیدِ سفید بود و معلوم بود آن بارانی که یکدفعه داشت میبارید، شده بود تگرگ و همینطور که آن تگرگهایِ قبلی آب میشدند، تگرگهایِ تازه مینشستند و پیادهرویِ آسفالت به سفیدیِ برف بود و یادت هست لابد آن روزهایِ آخرِ زمستان را که هنوز برفها مانده بودند رویِ آسفالت و داشتیم تویِ پیادهرو قدم میزدیم و همینجور که ها میکردیم، بخار از دهنمان بیرون میزد که رسیدیم به کتابفروشی و سلام کردیم و رفتیم تویِ مغازه که هوا گرمتر از بیرون بود و اصلاً آدمها همینطور که حرف میزدند، خودش گرما بود و ما تازه داشتیم گرم میشدیم و کتابهایِ تکراری را نگاه میکردیم و خیلیشان را قبلتر خریده بودیم و بین آنها که نخریده بودیم، یکی بود که شکل بقیه نبود و معلوم بود که قدیمی بود و رویش درشت نوشته بودند سفرِ شب و هرچی به هم نگاه کردیم نفهمیدیم که یعنی چی و این که نوشته سَفر است یا سِفر و اسم نویسندهاش همانی بود که آن کتابِ نارنجیِ فاکنر را ازش خریده بودیم که هیچکی را نوشته بود هیشکی و کتاب را که باز کرده بودیم این کلمه را دیده بودیم و ذوق کرده بودیم و همهیِ پولی را که تویِ جیبمان بود گذاشته بودیم رویِ میز و آمده بودیم بیرون و تا برسیم به خانه، تویِ پیادهرو، بلندبلند، بیستسی صفحهاش را خوانده بودیم تا نور رفته بود و کلمهها یکیدرمیان معلوم بودند و من گفتم بیا بگیر این کتاب را و بعد که خواندی بده من بخوانم و تویِ تاکسی که نشستیم کتاب را پَس دادی و گفتی بیا هر روز تویِ پیادهرو با هم بخوانیمش و قرار شد وقتی که من نفسم گرفت و آبِ دهنم خشک شد و دیدم که نفسم درنمیآید، بقیهاش را تو بخوانی و همینطور هم شد و تویِ هفتروز همهاش را خواندیم و راجع بهش حرف زدیم و تازه یادمان آمد قبلتر هم سرزمینِ هرز را با همین ترجمه خواندهایم و دوتایی کنارِ آن پمپ بنزینِ همیشه شلوغ داد زدیم که آوریل ستمگرترینِ ماهها است و آدمهایی که بیرونِ سواریشان ایستاده بودند، فکر کردند که دیوانهایم و یکیشان که موهایِ سفیدی داشت و صورتش از تمیزی برق میزد چیزی گفت که نشنیدیم و هردو زدیم زیر خنده که لابد دلش بهحال نسلِ تازه سوخته و هِی حِرص میخورَد. و این بارِ آخر که رفته بودیم توی همان کتابفروشی بندِ کیفم را کشیدی و گفتی اینیکی را ببین. و این که تو داشتی بِهِش اشاره میکردی، کتابی بود با جلدِ آبی و عکس که نه، طرحِ آدمی رویش بود با شاخه زیتون رویِ سر و داشت همینطوری لبخند میزد و بالایِ سرش نوشته بودند: «تسلیبخشیهایِ فلسفه». به هم نگاه کردیم و هیچ نگفتیم و هردو یادمان بود که قرار گذاشتهایم تا یکیدو ماه بعد دورِ کتابهای فلسفی نگردیم و اسمِ فلسفه نیاوریم و این قرار مالِ روزی بود که شطحیاتِ نیچه را خوانده بودیم و فکر کرده بودیم که وقتی آدمهایِ بزرگ هم همهیِ عُمر فکر میکنند، دیوانه میشوند و چه خوب که ما بزرگ نیستیم و وقتی همینطوری هوسِ دزدیدن کلوچه و شنا تویِ چالههایِ آب نمیکنیم، تا این که چشمهات بَرق زد و این همان برقی بود که وقتی خیلی خوشحال بودی میزد و گفتی این که همان نویسندهیِ پروست است. و این پروست که گفتی کتابِ خوبی بود به اسمِ «پروست چگونه میتواند زندگیِ شما را دگرگون کند» و یادت هست آن روزی را که تویِ نمایشگاهِ شلوغ، آدمهایِ آشنا زیاد بودند و تا از دور میدیدیم که دارند میآیند، یککم فاصله میگرفتیم و من به آسمان نگاه میکردم و تو فقط سعی میکردی از خنده نَتِرکی. و همین که رسیدیم به غرفهیِ آن آقایِ سبیلو، گفتیم دوتا از این کتاب بدهید و او همینطور که داشت برنج و خورش میخورد هم سلاموعلیک کرد و هم کتابها را گذاشت تویِ یک کیسهیِ پلاستیک و موقعی که داشتیم برمیگشتیم تویِ تاکسی کتاب را با هم ورق زدیم و قرار شد تا رسیدیم به خانه شروع کنیم به خواندن و همینکار را کردیم و تویِ هفتهیِ بعدش، ساعتها پشتِ تلفن حرف زدیم و هِی اشاره کردیم به چیزهایی که تویِ کتاب آمده بود و قرار شد که عیدِ سالِ بعد رُمانِ پروست را از سَر بخوانیم و موقعی که میخواهیم خواندنش را شروع کنیم، فنجانِ قهوهای به دست بگیریم و شیرینی خوشمزهای در آن بزنیم و وسطِ همهیِ این بحثها بود که فهمیدیم باید از ادبیات درسِ زندگی را یاد گرفت و داستانِ خوب آن است که هم خیالپردازیِ ما را به اوج برساند و هم راه و رسمِ زندگی را نشان بدهد و این چیزی بود که قبلتر هم راجع بِهِش حرف زده بودیم و همیشه آخرِ این بحثها میرسیدیم به پیرمرد و دریا و تجربهیِ همینگوِی تویِ ماهیگیری و برای این که هوسِ خودکشی به سرمان نزند و لولهیِ تفنگ را نگذاریم تویِ دهنمان، بحث را عوض میکردیم و میگفتیم داستانِ خوب آن است که بگوید باید عاشق شد و باید زنده ماند و در اوجِ زمستان دستها را تویِ جیب فرو کرد و راه رفت و حرف زد و سالهایِ رفته را مُرور کرد و نقشه کشید و برنامه ریخت و از فیلمهایی حرف زد که تا نبینیشان حِس میکنی چیزی تویِ زندگی کم نداری، اما بعد از دیدنِ آنها حِس میکنی همهیِ عمر را تباه کردهای و اصلِ قضیه را درست نفهمیدهای و همانوقتها بود که «زندگی دوگانهیِ ورونیک» را دیدی که دیوانهات کرد و یکماه رفتی تویِ لاکِ خودت تا معنی زندگی را بفهمی و من هِی سعی میکردم دوباره وادارت کنم به تماشای «آبی» و هی میگفتم اینیکی هم هست و آدمی که تویِ این فیلم است دارد از زندگی میگوید و آدمِ مُرده، مُرده و آدمها تا زندهاند باید با هم باشند و یکبار که آمدم خانهتان تا بهزور فیلم را نشانت بدهم، فیلمنامهیِ «اتاق سبز» را گذاشتی روبهرویِ من و خودت میدانستی که داری با احساساتِ من بازی میکنی و این همان فیلمی بود که وقتی نسخهیِ درب و داغانش را پیدا کردم یک هفته جشن گرفتم و وقتی فیلم را دیدم، تا یک ماه تلفن هیچکس را جواب ندادم و سرِ کلاسهایِ دانشگاه، سکوت میکردم و لابد استادها فهمیده بودند بلایی سرم آمده که هیچ نمیگفتند و یک صبحِ بهاری بود که زنگِ درِ خانهمان را زدی و آمدی تو و با خودت کُلی فیلم آوردی و گذاشتی رویِ همان میزِ کوچکی که کنار تختم است و بینِ همهیِ فیلمها، اسمِ سرگیجه درشتتر از بقیه بود و تا لبخند زدی، دیدم که این سکوتِ یکماهه را باید شکست. اینها چیزهایِ کمی نبودند که آن کتاب به ما یاد داد و حالا که کتابِ دیگری از آن نویسنده، پیش رویِ ما بود، معنیاش این بود که میشد از اسمِ فلسفه نترسید و کُلی چیز یاد گرفت و ذوق کرد.
… آن کتاب را هنوز دارم و همیشه کنارِ تختَم است، که یعنی همیشه باید دمِ دست باشد و وقت و بیوقت باید ورقش بزنم و به همان روزِ سردی برسم که آفتاب داشت عمود میتابید و من ایستاده بودم گوشهیِ خیابان تا بیایی و سوارِ تاکسی بشویم و برویم به آن کافیشاپی که نبشِ خیابان بود و حالا نیست و آنوقت که بود، جایِ خوبی بود برای گپزدن و همین که رسیدی، دیدیم دیر شده و باید تاکسی بگیریم و تا یک تاکسی آمد، دوتایی دست تکان دادیم و پریدیم سوار شدیم و پشتِ چراغقرمز که رسیدیم، تویِ تاکسیِ بغلی، قیافهیِ آشنایی بود که آن وقتها شبیه ژولیت بینوش بود و از قبلتر میشناختمش و آنوقتها که آشنا بودیم، روزی نبود که همدیگر را نبینیم و حرف نزنیم و حرفهایِ تازه نداشته باشیم که به هم بگوییم و فیلمی و کتابی رد و بدل نکنیم. اما حالا او نشسته بود تویِ آن تاکسی و داشت درِ گوشِ کسی که شبیه اولیویه مارتینز هم نبود زمزمه میکرد، حرفی میزد که راننده هم نباید میشنید و من دوست داشتم که حرفِ او را بشنوم که دیدی زُل زدهام به او و پرسیدی آشنایِ قدیمی است، یا همینجوری خوشت آمده از قیافهاش و داری کنجکاوی میکنی. باید چیزی میگفتم که وِل کنی و همینطوری پراندم که شبیه یکی از همدانشکدههایِ سالهایِ دور است و یادم نبود که ما همدانشکدهای بودهایم و همهیِ دوستهامان مشترک بودهاند و دیدم که چشمهات برق زد و این همان برقی بود که وقتی میخواستی مُچ بگیری میزد و گفتی: آنوقتها دروغگویِ بهتری بودی و تا آمدم بگویم «کازابلانکا»، گفتی نسخهیِ تازهاش آمده و فیلم را تویِ یکدانه گذاشتهاند و آنیکی، کُلی چیزِ دیدنی است که تا حالا ندیدهایم و قرار است یکی دو هفته بعد برسد به دستت و باز گفتی شوخی نمیکنم، وقتی دروغ میگویی قیافهات میشود عینِ خنگها و دروغت باید خیلی بزرگ باشد که من یکی باور کنم. راننده داشت از تویِ آینه ما را میپایید و حواسش به خیابان نبود که تویِ گوشت گفتم مثلِ آن صحنهیِ «بیا عشق بورزیمِ» جرج کیوکر که مریلین مونرو از درمیآید تو و میبیند ایو مونتان دارد کتاب میخواند و از او میپرسد اسمِ شما چیست و مونتان رویِ جلدِ کتاب را یواشکی نگاه میکند و میگوید الکساندر دوما و دوباره شروع میکند به خواندن و مونرو جلوتر که میرود میبیند رویِ کتاب هم همین اسم را نوشتهاند و ذوق میکند و میگوید وای که چه دنیای کوچکی است. راننده داشت نگاه میکرد و تو حتی لبخند هم نزدی، چه رسد به آن خندهی همیشگی و این معنیاش آن بود که دیوار دارد تَرَک میخورد و دیوارِ ترکخورده را باید ترمیم کرد، وگرنه میریزد و دیواری که بریزد، یعنی حادثه و این هیچ ربطی به آن تکهیِ فیلمِ برادرانِ مارکس نداشت که هارپویِ زبانبسته ایستاده بود کنارِ دیوار و تکیه داده بود و پلیس میآمد و از او میپرسید چرا تکیه دادهای و لابد منظورت این است که اگر کنار بروی، دیوار میریزد و هارپو سری تکان میداد به نشانهیِ تأیید و پلیس که بیشتر شاکی شده بود دستش را میگرفت و میکشید و دیوار همانلحظه میریخت و صدایِ خندهات بود که میپیچید تویِ گوش من و همینطور میچرخید و تویِ همین چرخیدنها ماند تا الآن که دارم این نامه را مینویسم و نمیدانم اصلاً نگاهش میکنی یا نه و اگر آن را ببینی، از سر تا ته میخوانیاش یا میگذاری کنارِ نامههایِ دیگری بماند که تویِ پوشه بهخصوصی گذاشتهای که مخصوصِ این نامهها است و رویش عکسِ سیاه و سفیدِ آدری هپبرن است با لباسِ سابرینا که نشسته و پاهایش را دراز کرده و لبخند میزند و راستی، یادت هست آخرین بار کِی خندیدی؟
