شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

يك اسكنر تاريك‌انديش...

بعيد است آدم‌هايي را پيدا كنيم كه در همه‌ي سال‌هاي زندگي‌شان دست‌كم يك‌بار با افسانه‌هاي علمي، يا آن‌طور كه مرسوم و معمول است، داستان‌هاي علمي‌تخيلي روبه‌رو نشده‌ باشند. همه‌ي آن‌ها كه خواننده‌هاي حرفه‌اي ادبيات هستند، اين ژانر بي‌بديل را مي‌شناسند و مي‌دانند كه افسانه‌هاي علمي خوب، چيزي كم از داستان‌هاي ديگر ندارند. اين پسوند علمي، اين نسبتي كه بين اين داستان‌ها با علم برقرار مي‌شود، مي‌تواند دليل اصلي بي‌اعتنايي آن معدود كساني باشد كه افسانه‌هاي علمي را صرفاً داستان‌هايي براي رفع خستگي مي‌دانند. اما چنين نيست. حق با آن‌هايي است كه از اين افسانه‌ها دفاع مي‌كنند و مي‌گويند افسانه‌هاي علمي، داستان‌هاي شگفت‌انگيزي هستند كه هرچند پسوند علمي دارند، اما در وهله‌ي اول ادبيات محسوب مي‌شوند. آن‌ها كه افسانه‌هاي علمي را مي‌شناسند مي‌دانند كه «فيليپ كي. ديك» كيست و آن‌ها كه آشنايي‌شان با اين ژانر محدود است به فيلم‌هايي كه روي پرده سينماها مي‌رود، نام او را در عنوان‌بندي چند فيلم مهم ديده‌اند. در «بليد رانر» (يا تيغ‌رو) ساخته‌يِ «ريدلي اسكات»، يا «گزارش اقليت»، ساخته‌يِ «استيون اسپيلبرگ». همه‌ي اين فيلم‌ها (در كنار چند اقتباس ناموفق و نامربوط) از روي داستان‌هاي او ساخته شده‌اند. فيليپ كي. ديك، يك افسانه‌نويس علمي بود، اما افسانه‌هايش به سياق نوشته‌هاي ديگر نبودند. راهي را مي‌رفتند كه خودش مي‌خواست و دنيايي را مي‌ساخت كه در ذهنش به آن رسيده بود. دنيايي دوگانه كه جدال بين خير و شرّ در آن به اوج رسيده بود. دنيايي كه در نوشته‌هاي فيليپ كي. ديك ديده مي‌شود، در عين اين كه تصويري است از سال‌هاي بعد، اما شباهتي غريب به روزگار ما دارد. ديك نمي‌خواست آينده‌اي دور از دسترس را بسازد. مي‌خواست چيزي از روزگار خودش هم در آن باشد. و بيش‌ترِ داستان‌هايش چنين است. از جمله همين داستان «يك اسكنر تاريك‌انديش» كه حالا «ريچارد لينك‌ليتر» آن را به فيلم تبديل كرده است.

مي‌گويند فيليپ كي. ديك در بيش‌تر داستان‌هايي كه مي‌نوشت، از خودش مايه مي‌گذاشت و بخش‌هايي از زندگي واقعي‌اش را در اين افسانه‌هاي علمي وارد مي‌كرد. يك اسكنر تاريك‌انديش هم از اين قاعده مستثنا نيست و اين‌طور كه از شواهد و قراين برمي‌آيد ديك آن را در سال‌هايي نوشته كه مواد مخدر تا عمق وجودش نفوذ كرده بود و مي‌دانسته كه نتيجه‌ي اين زياده‌روي‌ها و بي‌گُدار به آب زدن‌ها، چيزي جز مرگ نيست. اما اين‌طور كه از قول دخترهايش نقل كرده‌اند، اميدي هم به زندگي داشته است و براي همين يك اسكنر تاريك‌انديش، درست همان‌طور كه نيم‌كره‌هاي مغز آركتر/ فرد، هركدام راه خودشان را مي‌روند، دو سمت‌وسوي مختلف را پيش گرفته است. از يك‌سو داستاني است سياه و تلخ‌انديش، همان‌طور كه بيش‌تر داستان‌هاي او چنين هستند، و از سويي ديگر طنزي غريب و دلنشين در آن به چشم مي‌خورد. تلفيق اين دو، در وهله اول، كاري است ناشدني، اما فيليپ كي. ديك، از پسش برآمده است. سختي كار ريچارد لينك‌ليتر هم به همين مربوط مي‌شد. نمي‌شد اين دو جنبه را هم‌زمان وارد فيلم كرد و به نتيجه رسيد. اين بود كه لينك‌ليتر دل به دريا زد و بي‌خيال آن سياهي و تلخ‌انديشي شد و به آن طنز غريب و دلنشين پرداخت. اگر از ديدن تصويرهاي اين فيلم (يعني پيش‌پرده‌هايِ فيلم) شگفت‌زده شده‌ايد و نمي‌دانيد با چه‌جور فيلمي طرف هستيد بايد بگوييم كه كار تازه‌ي ريچارد لينك‌ليتر، يكي از عجيب و غريب‌ترين فيلم‌هايي است كه در اين سال‌ها ساخته شده. لينك‌ليتر دوست ندارد كه فيلم‌هايي معمولي بسازد و براي همين است كه دست به ابداع مي‌زند. يك اسكنر تاريك‌انديش، يك فيلم/ انيميشن است كه به شيوه «روتوسكُپي» سر و شكلي غريب پيدا كرده است. به زباني خلاصه و كاملاً ابتدايي مي‌شود ماجرا را اين‌طور توضيح داد كه مرحله‌ي فيلمبرداري تمام و كمال انجام مي‌شود و بعد، دسته‌اي انيماتور حرفه‌اي كه تخصص‌شان همين روتوسكُپي است، زير نظر كارگردان، روي همه‌ي فريم‌ها كار مي‌كنند و چيزهايي را به تصوير اضافه مي‌كنند و چيزهاي ديگري را كم مي‌كنند و در نهايت تصويري را ارائه مي‌دهند كه نه انيميشنِ معمول و متداولي است كه همه مي‌شناسند و نه آن تصوير اوليه زنده و فيلمي است. يكي از آن نكته‌هاي مهمي كه ريچارد لينك‌ليتر در حرف‌هايش راجع به فيلم مي‌گويد اين است كه عمده اتفاق‌هاي داستان يك اسكنر تاريك‌انديش، در ذهن شخصيت‌هاي آن مي‌افتد و آن‌ها بيش از آن كه در دنياي واقعي زندگي كنند، در ذهن خود زندگي مي‌كنند. همين باعث شده است كه يك اسكنر تاريك‌انديش، تفاوت‌هايي با بقيه‌ي نوشته‌هاي فيليپ كي. ديك داشته باشد. ديك به‌جاي آن‌كه همه‌چيز را براساس اتفاق‌ها و حادثه‌هاي عجيب و غريب پيش ببرد، به شخصيت‌هاي عجيب و غريب بسنده كرد. جالب نيست؟ همه‌چيز همان است كه بايد باشد. همان كه حدس مي‌زدند. هم خانواده‌ي فيليپ كي. ديكِ مرحوم از نتيجه كار راضي‌اند، هم ريچارد لينك‌ليتر و گروهش. يك اسكنر تاريك‌انديش تجربه تازه‌اي است در سينما، تجربه‌اي كه خود لينك‌ليتر چندسالي پيش از آن را در مقياسي كوچك‌تر آزموده بود (زندگي در خواب و بيداري) و حالا برگ برنده‌اش را رو كرد. كسي هست كه از اين تجربه غريب خوشش نيايد؟

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٥
برچسب‌ها :

سليقه‌ها عوض شده‌اند...

... مُرورِ داستان‌هايِ «گراهام گرين» يكي از لذّت‌بخش‌ترين كارهايِ دنيا است. روزهايِ بي‌كاري را به خواندنِ اين داستان‌ها مي‌گذرانم كه يكي از يكي بهتر و خواندني‌ترند. «عاملِ انساني» را خوانده‌ايد؟ شاهكاري است كه نبايد خواندن‌اش را از دست داد. ترجمه‌يِ «احمد ميرعلايي» (خدا بيامرزدش) هم همان است كه بايد باشد. (كتاب در سال 1363 منتشر شده) اين دومين ترجمه‌يِ ميرعلايي است از گرين. قبل‌ترش كُنسولِ افتخاري را ترجمه كرده بود كه در سلسله كتاب‌هاي انتشاراتِ زمان چاپ شد.

نمي‌خواهم راجع به كتاب چيزي بنويسم. (بماند برايِ بعد) ولي حيفم مي‌آيد اين تكه‌اش را اين‌جا ننويسم، بخشي است از حرف‌هاي پيرمردي كتاب‌فروش كه دارد از زمانه‌اش شكايت مي‌كند.

ببينيد چه مي‌گويد:

«... سليقه‌ها عوض مي‌شود. يادم مي‌آيد در دهه‌ي 1940 چه‌طور مردم برايِ خريدِ كتابِ تازه‌اي از سري كلاسيك‌هايِ جهان صف مي‌كشيدند. نويسندگانِ بزرگ اين روزها مُشتري چنداني ندارند. پيرها پيرتر مي‌شوند، و جوان‌ها – خُب، مثل اين كه آن‌ها مُدتِ درازي جوان مي‌مانند، و سليقه‌ي آن‌ها با سليقه‌ي ما فرق دارد...»

&&&

دوستي را مي‌شناسم كه مي‌گويد كه پيري و جواني به سن و سال نيست و هنوز به سي‌سالگي نرسيده فكر مي‌كند پير شده است. خُب، اگر پيري همين چيزي است كه پيرمردِ كتاب‌فروشِ داستانِ گراهام گرين مي‌گويد، اصلاً چيزِ بدي نيست. در اين صورت، من هم مثلِ آن دوستم، پيري را به جواني ترجيح مي‌دهم. شما اسمش را چي مي‌گذاريد؟ هان؟

 

  

نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٥
برچسب‌ها :

از اين‌جا به بعد، بليتِ شما اعتبار ندارد...

تصديق مي‌‌كنيد كه من خوشبخت‌ترين مردِ رويِ زمين نيستم.

مرد انگليسى به رنيه

«پرندگان مي‌‌روند در پرو مي‌ ميرند» (نوشته‌يِ رومن گاري، ترجمه‌يِ ابوالحسن نجفي)، مجموعه‌يِ پنج داستان است. يكى از آن يكى بهتر. داستان‌هاى نويسنده‌اى كه به اندازه‌يِ داستان‌هايش، خوب بود. اما بين اين داستان‌ها، خودِ پرندگان… «چيز»ى ديگر است. از جنسى است كه نمي‌‌توان دقيق و شمرده درباره‌اش حرف زد. هذيانى است كه در عالمِ واقع اتفاق مي‌‌افتد. خوابى است كه در بيدارى مي‌‌بينيم. كابوسى است كه بى‌امان حمله مي‌كند و سايه‌يِ سنگينش را پهن مي‌كند روىِ سرِ همه‌يِ آن‌هايى كه هستند، همه‌يِ آن‌هايى كه چشم‌به‌راه چيزى هستند.

 پرندگان… داستانِ از دست دادنِ زندگى است و ادامه‌يِ يأس آلودى كه نصيبِ آدم‌ها مي‌شود. اين كه آدم‌ها پيش مي‌روند و نااميدى از پشتِ سر مي‌آيد. (تلخ نيست؟) اين يأسِ محتوم، حكايتِ عشق است و چه كسى هست كه نداند داستانِ عشق، تمامي ‌ندارد. عشق، در فاصله‌يِ دو تنهايى شكل مي‌گيرد: وقتى كسى را ندارى، تنهايى و هنگامي ‌كه بايد از كسى دل بِكَنى، تنهايى. جمله‌يِ آغازين داستان، تكليف همه چيز را روشن مي‌كند: «بيرون آمد، روى ايوان ايستاد و دوباره مالكِ تنهايى خود شد.» (صفحه ۷) اين تنهايى، اين گوشه نشينى كه رنيه در چهل و هفت سالگى به آن رسيده، ادامه‌يِ منطقى جنگِ او است با زندگى، تقاصِ جنگ هايِ اسپانيا: «زيرا كه در چهل و هفت سالگى، هرچه بايد بدانى، دانسته‌اى و ديگر انتظارى نه از هدف‌هاى بزرگ دارى و نه از زن‌ها: به منظره‌اى زيبا دل خوش مي‌كنى. مناظر، كم‌تر به تو نارو مي‌زنند.»

رنيه، پرو را بى دليل انتخاب نكرده است، هيچ كس جايِ ماندنش را بى‌دليل انتخاب نمي‌كند. آن‌جا كه او هست، دريا هم هست، ساحل هم هست و در همين ساحل است كه پرندگان جان مي‌دهند. مي‌آيند و هرچه به زمين نزديك تر مي‌شوند، حركتشان كندتر مي‌شود و تا به زمين برسند، مرده‌اند. جايى كه رنيه روزگار مي‌گذراند (در پايِ جبالِ آند) انتهايِ جهان است براى او، جايى است كه مي‌تواند روزى بر ساحل بخوابد و چشم ها را ببندد و باز نكند، حتى اگر خورشيد بخواهد.

موقعيتِ رنيه، او را واداشته است كه احساسات خود را انكار كند (مي‌شود؟) و هرچه را كه از نظرِ عقل درست نيايد، رد كند. رنيه، دست به دامنِ عقل شده است تا راه گريزى داشته باشد. (علم، از همه‌سو، مظفرانه بر انسان تاخت آورده است) با اين همه، رنيه از يك چيز نگران است: از اين كه يك روز، اين فكرها را تاب نياورد و مثل همه آدم‌هاى ديگر، زندگى را آن طور كه هست، باور كند. آدم وقتى دل‌شكسته مي‌شود، دنيا از چشمش مي‌افتد. وقتى دل نباشد، چيزى برايِ دل‌خوشى هست؟

ترس‌هايِ رنيه، از همين جا شروع مي‌شوند: «ناگهان با ميلِ شديدى به مردن و با حالتى ريشخندآميز انديشيد: البته، يك عشقِ بزرگ مي‌تواند اين همه را سروسامان بدهد.» اما نصيبِ رنيه از ساحلِ دريا، عشقى بزرگ نيست. زنى است نااميد و در آستانه‌يِ خودكشى. زنى كه قدم به قدم در آب راه مي‌رود تا موجى عظيم برخيزد و او را در بَر بگيرد. نصيبِ رنيه، نجات زن است از مرگى خودخواسته و شريك شدن با او در جشنى بى‌كران. هرچند اين جشن نيز، مثل هر جشنِ ديگرى، ديرى نمي‌پايد و عمرش كوتاه است. هميشه، پيش از آن كه فكر كنى، اتفاق مي‌افتد. تا رنيه بجنبد و خيالاتش را كنارِ هم بنشاند، لحظه‌يِ خداحافظى است. مردِ انگليسى، پيِ زن آمده است. نااميدِ ديگرى كه راهِ چاره را در نوشيدن ديده است: هستى و نيستى با هم.

همه‌يِ ماجرا، براى زن به خيال مي‌مانَد و براى رنيه، دليلِ ديگرى است بر اين كه دورِِ احساسات را بايد خط كشيد. (دليل از اين روشن‌تر؟) وقتى صاحبِ خانه‌اى باشى در انتهاىِ جهان (جايى كه آدم‌هاىِ عادى نيستند)، انديشيدن به مرگ، سخت نيست. آن‌چه سخت است، فكركردن به زندگى است. طراوت و تازگى از كنارِِ هم بودن مي‌آيد، وقتى تنها هستى، وقتى به منظره‌ها دل خوش مي‌كنى، يك روز هم به پرو مي‌روى تا بميرى. به همين سادگى.

 رنيه، فقط مالكِ تنهايى اش نيست، مالكِ زندگى اش هم هست، مالكِ زنده نبودنش. رنيه، حرفى برايِ گفتن ندارد و اين مرد انگليسى است كه آخرِ داستان، به جايِ او حرف مي‌زند: «اين وضع را نمي‌شود همين جور ادامه داد.» راست مي‌گويد!

  

نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ شهریور ۱۳۸٥
برچسب‌ها :