شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

عاقبتِ عُشّاقِ سینه‌چاک

 

 

ـ چند وقته ازدواج کرده‌یین؟

 

ـ شیش روز.

 

ـ با عشق؟

 

ـ خیلی زیاد.

 

ـ بخشکی بخت و اقبال!

 

                                 از گفت‌وگوهایِ ولاسکو و کوری

 

 

دوست‌داشتن دلیل نمی‌خواهد. آدم‌هایی که یک‌دفعه حسّ می‌کنند به کسی دیگر علاقه‌مند شُده‌اند، دنبالِ دلیل نمی‌گردند. امّا اگر روزی از راه برسد که یکی از دو طرف، حرفِ عجیب‌وغریبی از دهنش بپرد، آن‌یکی دلیلِ خوبی برایِ رنجیدن پیدا کرده است. حالا می‌تواند از جا بلند شود، داد و بیداد راه بیندازد و بگوید رسیده‌ایم به تهِ خط، از این‌جا به بعد، راهِ من و تو از هم سَوا است، لُطف کُن و بعد از این اسمِ مرا به زبان نیاور. خُدا می‌داند این مُشاجره تکراری، از ابتدایِ خلقتِ آدم تا همین لحظه‌ای که دارید این نوشته را می‌خوانید به زبان آمده است، امّا خَلقِ خُدا می‌دانند که نباید در این موارد زیاد از حدّ متّه به خشخاش بگذارند، چون همه‌چیز خودبه‌خود درست می‌شود.

 

«پابرهنه در پارکِ» نیل سایمون (ترجمه: شهرام زرگر و رامین ناصرنصیر) هم چیزی است شبیه همین چیزهایی که تویِ خط‌های بالا خواندید، مُنتها نمونه بامزّه و دوست‌داشتنی‌اش. باور کُنید خیلی فکر کردم که این یادداشت را چه‌طوری شروع کنم و هربار از این که می‌دیدم نمی‌شود حقِّ مطلب را درباره نمایشنامه نیل سایمون ادا کرد، حالَم گرفته می‌شد. پابرهنه در پارک، داستانِ یک زوجِ جوان است که در نهایتِ عشق و عاشقی با هم عروسی کرده‌اند و شش روز بعد از این اتّفاقِ مُهم، یک‌دفعه تویِ رویِ هم می‌ایستند و آن بهشتِ زیرِ پایشان را به جهنم تبدیل می‌کنند.

 

همه این‌ها در پابرهنه در پارکِ نیل سایمون هست، امّا چیزهایِ دیگری هم در این نمایش هست که می‌تواند برایتان خوشایند باشد، مثلاً این که آدم‌هایِ نمایش، موقعِ حرف‌زدن اساساً دارند «تیکه» می‌اندازند. نه این که حرف‌زدنِ عادّی را بلد نباشند، اتفّاقاً خوب بلدند و وقتی دعوا بالا می‌گیرد، تازه می‌فهمیم که آن‌ها هم زبانِ آدمیزاد را بلدند. در پابرهنه در پارکِ نیل سایمون، یکی از عجیب‌ترین عشق‌هایِ تاریخ را می‌خوانید و به این کلامِ تاریخی ایمان می‌آورید که زندگی در جزئیاتِ آن نهفته است. «پُل» و «کوری»، جوان‌هایِ عاشق‌پیشه‌ای که حالا با هم عروسی کرده‌اند، درست مثلِ خیلی‌هایِ دیگر، زندگی را دست‌کم گرفته‌اند، فکر کرده‌اند زندگی ساده‌تر از این حرف‌ها است. امّا، تعدادِ زیادِ پلّه‌هایِ خانه‌شان (که اساساً شبیه پیچ‌وخَم‌هایِ زندگی است!)، یا شکسته‌بودنِ شیشه نورگیر، یا دیررسیدنِ مُبل‌ها، یا در اوجِ زمستان با پایِ برهنه در پارک قدم‌زدن یا نزدن، و وجودِ آدمی مُزاحم و دوست‌داشتنی که معلوم است تنهایی عینِ خوره اُفتاده به روحش، معنایِ زندگی را برایِ آن‌ها تغییر می‌دهد. پابرهنه در پارکِ نیل سایمون به سختیِ این یادداشت نیست، خیلی ساده‌تر است، و خیلی دوست‌داشتنی و لذّت‌بخش. همه این صفت‌هایِ کُلّیِ مُثبتی که درباره خوب‌بودن می‌شود ردیف کرد، به‌دردِ پابرهنه در پارکِ نیل سایمون هم می‌خورند. اگر دوست دارید یک عصرِ گرمِ تابستانی را به خیر و خوشی بگذرانید، یا اگر دوست دارید هدیه کوچک و ناقابلی به یکی از رُفقایتان بدهید، به پابرهنه در پارکِ نیل سایمون هم فکر کنید. به این که آدم‌ها گاهی نمی‌توانند به رفیقِ راهشان بگویند کمی آرام‌تر راه برو، امّا می‌توانند کتابی را به او هدیه دهند که همین‌چیزها در آن باشد. کتابی مثلِ همین.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥

حضور یک قریحه خلاق عالی ...

«ابراهیم گلستان» نیازی به معرفی ندارد. یکی از معدود داستان‌نویس‌هایِ ایران که یکی از بهترین فیلم‌هایِ تاریخ سینمای ایران را هم کارگردانی کرده و حالا سی و چند سال است که در حومه‌ی لندن زندگی می‌کند. سال پیش، وقتی «پرویز جاهد» کتاب «نوشتن با دوربین» را چاپ کرد، نام گلستان دوباره روی زبان‌ها افتاد. در بخشی از کتاب، جاهد درباره‌ی نقدی که گلستان بر فیلمی از زکریا هاشمی (یکی از دوست‌هاش که در خشت و آینه هم بازی کرده) نوشته حرف می‌زند و گلستان اول یادش نمی‌آید که چنین چیزی نوشته باشد و بعد جاهد به او یادآوری می‌کند که نوشته‌ی او یک‌بار هم در همان سال، در کتابی چاپ شده است. آنچه می‌خوانید همان نقد است؛ بی‌کم‌وکاست. و فقط اینجا منتشر می‌شود به این دلیل که نوشته‌ای است از ابراهیم گلستان و هر نوشته‌ی گلستان، قطعاً، باارزش است. پس بخوانید یک نقد فیلم را به قلم ابراهیم گلستان ...

 

                                                         زنِ باکره

«زن باکره»، فیلم تازه «زکریا هاشمی»، یک محصولِ عادی سینما نیست‎ تنها نشانه‌ای از، یا تأکیدی بر حضور یک قریحه خلاق عالی نیست: در وصفش آن صفات تحسینی یا بدگویانه را که معمولاً در حق فیلمهای ایرانی میآورند دیگر نمیتوان به کار آورد. این یک کار زنده و حساس و ساده ـ بغرنج است‏ با فکر سنجیده‌ست و بنابراین خارج از روال معمولی است.

 مقصود من از روالهای معمولی آن جنبه‌های فیلمسازی «فنی» نیست، آن بحثهای فرعی در اینکه عکسها به هم مطابق نیست‏، یا هست، یا نور در صحنه‌ها به هم نمیخواند، یا میخواند، یا حرفهای اینجوری. نه. ارزش در هنر بر پایه چنین شسته رفتگیها نیست. تازه، در این زمینه هم اگر این فیلم عکسهایش، که از بهترین عکسهای فیلمهای ایرانی‌ست تا حد عکسهای فیلم «سه قاپ» همین هاشمی بد بود (که بدترین عکسهای ده دوازده سال اخیر سینمای ایران بود بی‌آنکه بتواند از ارزش اساسی خود این فیلم بتراشد)، همچنین اگر بُرش و پیوند فنی‌اش، که از کارکشتگی برجسته‌ای حکایت دارد در حد سستی برش فیلم استثنایی و بسیار مهم «ستارخان» (فیلمی که ارزش فوق‌العاده‌اش را در پشت ترکیبی از نقاض‌های خصوصی، اشتباه‌های سطحی کوته‌بینانه، انحرافهای فکری، و نیز فقدان لاعلاج فهم نفهمیدند)، همچنین اگر میکساژ و موسیقی‌اش از این هم که هست بدتر بود (چیزی که دشوار است)؛ همچنین اگر و صد اگر این چنینی دیگر را قطار کنیم، باز این فیلم برجسته میماند. برجسته اما تنها نه در حدود حقیر هنر در این دیار که سرشار از دروغ و دغل بازی‌ست؛ بلکه برجسته، اصلاً، زیرا توانائیش در حیطه‌های حس و دید و فهم روح انسانی‌ست نه در مهارت صنعتگرانه و تردستی خالی.

این فیلم خالی است از گردن کلفت‌بازی بی‌جا، از ادعای خنداندن، از جنگ و گریزهای مجانی، یا نوع جدید تقلب که میکوشد خود را مرموزوار اجتماعی وانمود کند بی‌آنکه حرفش را در تحلیل ربط‌های کار بگوید، یا حتی به ربط قصه توجه کند ـ هرچند القای این خصوصیت را آسوده واگذار میکنند به یک چشمک یا اشاره ابروی سازنده در طی یک عرق‌نوشی، یا یک مصاحبه، یا به نوشته‌های قالبی یک منتقد کاسبکار.

 

هرچند خالی بودن از این عیبها خودش حسن است، اما حسن در این فیلم تنها به دور ماندن از این عیبها نیست. این فیلم درباره صفای غریزی، شادیهای انسانی، گرمای دوستی، و بیگناهی آزادی‌ست ـ آن دسته از صفات ساده که میخواهند همراه با عناصر طبیعی اطراف خود باشند، موزون با طبیعت اطراف خود باشند (آن صحنه‌های غلت‌زدن در برف) اما بعد حس تملک، ناپاکی توقع این انحصار جوئی، نظم و صفای بیگناهی را آلوده میسازد؛ زشتیها به راه میافتند؛ شادی افسرده میگردد تا ناچار زجر بر روی هرچه هست میافتد، و زندگی در یک محیط بسته بی‌روزن، زهرآلود، در انتظار مرگ میماند ـ مرگی که هیچ طبیعی نیست، از ناموس سیر زندگی دور است، محصول انحراف انسانی‌ست. پس فاجعه‌ست.

 

اینها تمام در یک زبان ساده و در قالب اشارات عادی، یک داستان پیش‌پائی در اینجا، در امروز. 

 

این بود جوهر کاری که هرچه از نجابت و ارج و صفا و روانیش گفتگو کنیم (چیزی که مشکل نیست)، یا در کمال و قوت بی‌نقص کار و سلطه سازنده‌اش به کل و کنه معنی آن شک کنیم (چیزی که آسان است)، بی‌تردید باید گفت این اولین تراژدی به معنی انسانی‌اش در سینمای ایران است. 

 

اما بیان فیلم، یعنی وقتی که حس و اندیشه میخواهد خود را نشان بدهد، این، از اصل و جنس همان حس و اندیشه‌ست. ظرف نگاهدارنده یا مرکبی برای سواری نیست، جسمی است حاصل آن حس و اندیشه ـ گاهی قوی و گیرنده، مانند صحنه‌های عشق که سوزان و صاف و نوازشگر است در رابطه به بیننده؛ گاهی ضعیف و گیرنده، مانند صحنه‌های آخر، وقتی که خنده‌های دوبله شده عیبها را عمیقتر مینمایاند. گاهی اجرا چنان قوی‌ست که انگار شاهد خود یک واقعه هستیم نه با بازی یا بازسازی، مانند صحنه‌های عقد از موقع رسیدن دختر به خانه تا ثبت در دفتر تا بیهوش گشتن مادرزن ـ و میخندیم؛ گاهی اجرا، گرچه هم در بازی و هم در صحنه‌آرائی ضعیف میگردد، اما در قالبی که حاصل نیروی فکری موضوع و زاده خود موضوع است ما را به قوه این نیرو در همین قالب نگاه میدارد ـ و میلرزیم. در آن سکانس «روحوضی» انگار اصلاً «نمایش روحوضی» ابداع گشته بوده است تا در اینجا بکار بیاید. این عیناً آدم را به یاد صحنه «بازیگران» در «هملت» میندازد ـ با یک وظیفه و هویت عیناً مشابه با آن، بی‌آنکه این نمایش کوچکترین فرقی با یک نمایش روحوضی پیدا کند تا با موقعیتی که در اینجا به آن نیاز میداریم منطبق گردد.

 

این شباهت با «هملت» از روی حاجت و طبیعت کار است نه اقتباس، تا جائی که جاافتادگی در این سکانس در حد یک سکانس مطلوب است.

 

اکنون که حرف از شباهت رفت در صحنه آخر آب و هوای «ملک‌الموت» بونوئل را به یاد میآوردم. 

 

اما چه کار بی‌نقص است، یا بی‌نقصی اساساً چیست؟ در هر حال این بی‌شک فیلمی‌ست در یاد ماننده. در یاد ماننده به قدرت اجزاء کم‌مانند یا بی‌نظیر درخشانش در سینمای ایرانی. این سینمای ایرانی چیزی بزرگ نیست، چیزی است در حد کارهای دیگر معمولی اینجا. پس این تحسین اگر تحسین است چیزی مهم نمیتواند بود. اما تعریف واقعیت لزوماً برای تحسین نیست. شاید اشاره‌ای باشد بر فقر موجودی، بر بی‌بته بودن بسیاری از تظاهرها.

 

در هرحال، این یک فیلم برجسته است زیرا توانائیش در حیطه‌های حس و دید و فهم روح انسانی‌ست. با فیلمهای مثل «زن باکره»ست که کم‌کم تعداد فیلمهای خوب و جدی ایرانی نزدیک میشود به عده انگشت در یک دست.

 

چاپ اوّل: روزنامه کیهان، چهارشنبه 29 فروردین 1352

 چاپ دوم: ویژه سینما و تئاتر، کتاب ششم، ویژه نقد فیلم در ایران، به همت بهمن مقصودلو، اسفند ماه 1352 

 

 

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥

کورتاثار، کورتاثارِ دوست‌داشتنی…

شک ندارم که «فانتوماس علیه خون‌آشام‌هایِ چندملّیتی» بهترین، و بامزّه‌ترین، داستانی است که تویِ این چند ماه مُنتشر شده و حالا که یکی از عجیب‌ترین داستان‌هایِ «خولیو کورتاثار» به فارسی ترجمه شده، می‌شود درباره‌یِ اهمیتِ «کامیک‌استریپ‌» حرف زد و توضیح داد که اساساً کامیک‌استریپ‌ را باید جدّی گرفت، چون جدّی است و ایراد اساساً از گیرنده‌ها است، وگرنه فرستنده‌ها همیشه سالم بوده‌اند.

 

§§§

 

فانتوماس علیه خون‌آشام‌هایِ چندملّیتی، تماماً کامیک‌استریپ‌ نیست، ولی بخشِ عُمده‌ای از آن، مدیونِ این شیوه‌یِ داستان است و حالا که همچو کتابی در دسترسِ ما است، حیف است که هنوز کسانی کامیک‌استریپ‌‌ها را کتاب‌هایی بچه‌گانه می‌دانند و فکر می‌کنند نباید آن‌ها را جدّی گرفت. امّا خوشبختانه تعداد این آدم‌ها روز به روز دارد کم‌تر می‌شود. این روزها، کسانی پیدا شده‌اند که می‌گویند کامیک‌استریپ‌‌، چیزی از یک داستانِ مُهمِ ادبی کم ندارد و همان‌قدر که می‌شود از دلِ آن داستان‌هایِ ادبی مفاهیمِ فلسفی/ سیاسی/ اجتماعی بیرون کشید، در این کتاب‌های کم‌حجم و به‌ظاهر بی‌اهمیّت هم می‌شود به‌جُست‌وجویِ چُنان چیزهایی بود. و حتّا گاهی در این کتاب‌ها، چیزهایی پیدا می‌شود که در کتاب‌هایِ داستانی به‌ظاهر جدّی نمی‌توان ردّی از آن‌ها دید.

 

کامیک‌استریپ‌ را جدی نمی‌گیرند، چون تصویر است، چون نقّاشی است و رویِ کاغذ اگر قرار است داستانی تعریف شود، باید همه‌چیزش کلمه باشد. می‌گویند باید همه‌چیز را به خیالِ خواننده‌ها واگذار کرد، و اجازه داد تصویرِ خودشان را ببینند، تصویری را که دوست دارند مُجسّم کنند. بیش‌ترِ آن‌ها که هنوز میانه‌یِ خوشی با کامیک‌استریپ‌ ندارند، از سینما هم آن‌قدرها خوششان نمی‌آید. فکر می‌کنند سینما عینِ بیهودگی است، آدم‌ها لابُد بی‌کارند که زیر یک سقف، در مکانی تاریک، جمع می‌شوند و به تصویری غیرواقعی که رویِ پرده‌یِ سفیدِ بزرگ می‌اُفتد، خیره می‌شوند. امّا کامیک‌استریپ‌، به‌رغمِ همه‌یِ این بی‌ذوقی‌ها، به حیاتِ خودش ادامه می‌دهد. هنوز آدم‌هایِ خوش‌ذوقی پیدا می‌شوند که فکر می‌کنند می‌شود داستانی تصویری نوشت.

 

کامیک‌استریپ‌، ظاهرِ آسانی دارد. در هر صفحه چندین قاب هست و در هر قاب، یکی یا چند تا از شخصیت‌ها، سرگرمِ کاری هستند، یا حرفی می‌زنند. خب که چی؟ امّا نوشتن‌اش هیچ آسان نیست. نویسنده علاوه بر آن‌که باید داستان‌گویِ ماهری باشد، آدابِ تصویرگری را هم باید بداند و دستی در طراحی داشته باشد. یا به‌عکس، تفاوتی نمی‌کند. خلاصه‌اش این است که باید به هردویِ این‌ها مُسلّط باشد تا نتیجه‌یِ کارش درست از آب دربیاید. فکرش را بکنید، باید بداند که همه‌یِ داستان در چند قاب به پایان می‌رسد، باید مثلِ یک کارگردانِ سینما، دکوپاژ و تقطیعِ صحنه را بلد باشد و بداند که در هر نما، در هر قابِ کوچکِ صفحه، شخصیت‌اش را چگونه تصویر کند. نمایِ درشتی از چشمِ ترسیده‌یِ‌ او؟ یا مُشتِ مُحکمی که حواله‌یِ صورتِ آدمی شده است؟ یا کفِ دستی که نوشته‌ای ریز رویِ آن دیده می‌شود؟ کامیک‌استریپ‌ آسان نیست، هرچند در ظاهر چنین می‌آید. یکی از سختی‌هایش هم این است که نویسنده باید ارزشِ کلمه‌ها را بداند، درست است که هر نویسنده‌یِ خوبی به اهمیّتِ کلمه‌ها واقف است، امّا آن‌کسی که کارش کامیک‌استریپ‌ است، می‌داند در هر دایره، در هر بادکُنکی که بالایِ سر، یا کنارِ شخصیت‌ها است، چند کلمه می‌گُنجد، و به اندازه‌یِ همان کلمه‌ها می‌نویسد.

 

§§§

 

فانتوماس علیه خون‌آشام‌هایِ چندملّیتی، لابُد مُهم‌ترین کارِ خولیو کورتاثار نیست. مُهم‌ترین کارش، این‌طور که می‌گویند رُمانی است به‌نامِ «لِی‌لِی‌بازی» که ترجمه‌یِ ناقص و بی‌ربطی از آن به فارسی موجود است. (از کارهایِ دیگرِ کورتاثار، دروازه‌هایِ بهشت را بهمن شاکری به فارسی ترجمه کرده، و امتحان نهایی را مُصطفی مُفیدی) امّا فانتوماس علیه خون‌آشام‌هایِ چندملّیتی، اثرِ مُهمی است. سندی است در اثباتِ اهمیّتِ کامیک‌استریپ‌، و این که آدمی در قدّوقواره‌یِ کورتاثار، که کم کسی نیست و نویسنده‌ای است درجه‌یک، از همه‌یِ چیزهایِ دمِ‌ دستش استفاده می‌کند تا داستانی جذّاب روایت کند. و کامیک‌استریپ هم یکی از این‌چیزها است.

 

§§§

 

فکرش را هم نمی‌کنید که فانتوماس علیه خون‌آشام‌هایِ چندملّیتی چه‌ داستانِ بامزّه‌ای است. فانتوماس، این‌جور که پُشتِ جلدِ کتاب نوشته، موجودی است مثلِ سوپرمن، هرچند که شخصاً نامش را جایی ندیده‌ام. امّا جذّابیتِ فانتوماس در این است که موجودِ کاملی نیست؛ به‌شدّت دست‌وپاچُلفتی است. علاوه بر این مُنشی‌هایِ خوشگلی هم دارد که کارهایش را راست‌وریست می‌کنند. همه‌یِ این‌ها به کنار، شخصیتِ اصلی داستان، خودِ کورتاثار است و دوست‌دخترش کسی نیست جُز «سوزان سونتاگ»! و پایِ کسانی مثلِ «آلبرتو موراویا» و «اُکتاویو پاز» هم داستان باز می‌شود.

 

داستان، مثلِ همه‌یِ کامیک‌استریپ‌ها، عظیم و تاحدودی ترسناک است: کتاب‌خانه‌هایِ مشهورِ دنیا، یکی‌یکی دارند می‌سوزند و نویسنده‌ها تهدید به مرگ می‌شوند (اگر می‌خواهید زنده بمانید، چیزی ننویسید) و حالا تنها کسی که می‌تواند پرده از این رازِ هولناک بردارد، فانتوماس است. جالب نیست؟ یک شخصیتِ داستانی باید بیاید و نویسنده‌ها را نجات بدهد. آن هم شخصیتی که اساساً رفتارهایش واقعی نیست و شباهتی به آدم‌هایِ واقعی ندارد. ولی عملاً از دستِ او هم کاری برنمی‌آید.

 

§§§

 

فانتوماس علیه خون‌آشام‌هایِ چندملّیتی، یک شوخی است. شوخی جذّابِ خولیو کورتاثار با همه‌ی نویسنده‌هایِ هم‌عصرش، همین‌طور با همه‌یِ آن‌ها که خواننده‌یِ این ادبیات هستند و فکر می‌کنند ادبیات می‌تواند از پسِ همه‌چی بربیاید. امّا واقعاً این‌طور نیست. کاش این‌طور بود، امّا نیست و کورتاثار این نامُمکن‌بودن را به زیباترین شکلِ مُمکن نشان می‌دهد.

 

بعدِ تحریر: فانتوماس علیه خون‌آشام‌هایِ چندملّیتی را «کاوه میرعبّاسی» به فارسی ترجمه کرده و ناشرش، «نشرِ نِی» است. خیلی هم کم‌حجم است. (86 صفحه، 1500 تومان. تصویرهایِ رنگی هم دارد!) میرعبّاسی، در این یک‌سالِ اخیر، بارها گفته که دیگر دست به ترجمه نمی‌برد و می‌خواهد داستان‌هایِ خودش را بنویسد، مجموعه‌یِ رُمان‌هایی کارآگاهی/ پُلیسی. ایرادی ندارد، هرکسی حق دارد کاری را انجام دهد که دوست دارد و می‌پسندد، ولی حیف نیست که از این به بعد نامِ او را به‌عُنوانِ مُترجم نمی‌بینیم؟ مُترجم‌هایِ خوش‌سلیقه، مُتأسفانه، اندک‌اند و میرعبّاسی یکی از آن‌ها است. حتّا فکرِ این که فانتوماس علیه خون‌آشام‌هایِ چندملّیتی، یکی از آخرین ترجمه‌هایِ او است، می‌تواند مایه‌یِ تأسفِ ما باشد. حیف نیست؟

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٥

در حسرتِ آن ساعتِ میکی‌ماوس …

وقتی داشتم «رمزِ داوینچی» را می‌خواندم، به این فکر می‌کردم که حیف است همچو داستانی را به یک فیلمِ سینمایی محدود کنند. فکر می‌کردم که می‌توانند یک سریالِ کوچک (مینی‌سریال) خوب از آن درآورند. و چون یکی دو ماه قبل‌ترش «رودخانه‌هایِ سرخ 2» را دیده بودم که «ژان رِنو» درش بازی می‌کرد، فکر می‌کردم که او بهترین انتخاب است برایِ بازی در نقش «بزو فاش». همین‌طور تویِ خیالِ خودم به‌جایِ «سیلاس»، این راهبِ آدم‌کُش، «راسل کرو» را گذاشته بودم؛ چون تویِ کتاب آمده بود که سیلاس آدمی است هیکلی. برایِ «رابرت لَنگدان» و «سوفی نوو» هم انتخابی نداشتم. به همین سادگی!

 

وقتی قرار شد فیلمِ رمزِ داوینچی را «ران هُوارد» بسازد، فکر کردم که این بهترین انتخابِ مُمکن است. کسی که توانسته «یک ذهنِ زیبا» را از رویِ زندگی‌نامه‌یِ «جان نَش» (نوشته‌یِ سیلویا نَصار) بسازد و آن زندگی شلوغ و دَرهم را در یک فیلم جمع‌وجور کند، از پسِ رمزِ داوینچی هم برمی‌آید و موقعی که اعلام شد «آکیوا گُلدزمن» فیلمنامه را می‌نویسد، فکر کردم که بساطِ عیشِ ما جور است و رمزِ داوینچی می‌شود همان چیزی که باید باشد.

 

امّا نشد. بساطِ عیشِ ما جور نشد. صبر کردم تا نُسخه‌ی خوب و تمیزی از فیلم برسد و بعد سیاحتش کنم و درباره‌اش تصمیم بگیرم. نُسخه‌ی خوب رسید، ولی دوستش نداشتم. رمزِ داوینچی را دوست ندارم. با این که ران هُوارد کارگردانی‌اش کرده، با این که آکیوا گُلدزمن فیلم‌نامه‌اش را نوشته، با این که «تام هنکس» و «ادری تاتو» و ژان رنو درش بازی می‌کنند، دوستش نداشتم. (البته با پُل بتانی هم در این فیلم کنار نمی‌آیم!) فکر کردم این خوش‌نیامدن مالِ دیدارِ اوّل است؛ ولی در دیدارِ دوّم هم اتّفاقِ خاصّی نیفتاد! رمزِ داوینچی آن فیلمی نیست که باید باشد، که فکر می‌کردم هست. به همین سادگی!

 

«دَن براون»، نویسنده‌یِ قابلی است، داستان‌گویِ خیلی خوبی است و حتّا اگر رُمانِ رمزِ داوینچی را در مقوله‌یِ «ادبیات» نگنجانیم (چرا همچو کاری بکنیم؟) باز هم کسی نمی‌تواند مُنکرِ جذّابیتش شود. رمزِ داوینچی داستانِ نفس‌گیری است و مثلِ هر داستانِ خوبی، بر پایه‌یِ جُزئیات بنا شده است. فرضیه‌یِ زنانگیِ «جامِ مُقدّس»، چیزی است که دَن براون، کم‌کم آن را توضیح می‌دهد (مثلاً در قالبِ انیمیشن‌هایِ والت دیسنی) و موقعی که ضربه‌یِ نهایی را می‌زند و می‌گوید که سوفی نوو، واقعاً «شاهزاده‌خانُم» است و از نسلِ حضرتِ مسیح، حس می‌کنیم که چاره‌ای جُز باور کردنِ این داستانِ تکان‌دهنده نداریم. امّا فیلم چُنین نمی‌کند. فیلمِ رمزِ داوینچی، اصلاً اقتباسِ خوبی نیست. اصلاً به مذاقِ کسی که رُمان را دوست داشته باشد، خوش نمی‌آید. به همین سادگی!

 

آن جُزئیاتِ دوست‌داشتنی که رُمان را ساخته‌اند، که شخصیت‌ها را جذّاب کرده‌اند، در فیلم عملاً غیب شده‌اند. خُب، تاحدودی پذیرفتنی است. همه‌یِ این رُمانِ قطور را نمی‌شود در دو ساعت و خُرده‌ای خلاصه کرد. ولی بینِ همه‌یِ این‌ها، چیزی هست که بیش‌تر از همه حسرتش را می‌خورم: لَنگدان، پروفسورِ دانشگاهِ هاروارد، ساعتی مُچی دارد که رویش طرحِ میکی‌ماوس است و از سال‌هایِ دور آن را به دست دارد. این ساعتِ میکی‌ماوس، یکی از آن چیزهایی است که لَنگدان بِهِش اشاره می‌کند و به کمکِ آن حقایقی (؟) را درباره‌ی محصولاتِ دیسنی به زبان می‌آورد. امّا حیف که آن را در نُسخه‌یِ سینمایی حذف کرده‌اند. به همین سادگی!

 

رمزِ داوینچی فیلمی نیست که دیدنش را به کسی توصیه کنم. پیشنهادم به همه‌‌یِ آن‌ها که تا حالا این داستان را نخوانده‌اند و می‌خواهند بدانند چه‌جور چیزی است، این است که بروند و رُمان را بخوانند. رُمان را بخوانید تا ببینید که یک نویسنده چه‌طوری برایِ نوشتن دست به تحقیق می‌زند و آن‌قدر مثال می‌آورد و خواننده را شیرفهم می‌کند که هر چیزِ غیرِواقعی را باور می‌کنیم. رمزِ داوینچی واقعی است یا نه؟ خُب، هیچ داستانی خالی از واقعیت نیست، حتّا اگر دروغِ محض باشد. مهم این است که نویسنده این دروغ را طوری بگوید که باورش کنیم. این کاری است که دَن براون از پسَش برمی‌آید، ولی ران هُوارد و آکیوا گلدزمن به گَردَش هم نمی‌رسند. به همین سادگی!

 

بعدِ تحریر: دَن براون، خودش تهیه‌کُننده‌یِ اجرایی فیلم بوده و احتمالاً رویِ فیلم‌نامه هم نظارت داشته است. ولی نمی‌دانم چرا این تغییرها (و گاهی تحریف‌ها) را قبول کرده. یکی از رُفقا می‌گفت وقتی از رویِ هر کتابی، حتّا اگر پُرفروش باشد، فیلم بسازند، فروشش چند برابر می‌شود. نمی‌دانم، شاید براون به این فروشِ بیش‌تر دل بسته است. به همین سادگی!

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸٥