شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

حتی می‌شود به مرگ هم لبخند زد...

... خیلی دلم می‌خواهد که اشتباه شنیده باشم، که «رابرت آلتمن» هنوز زنده باشد و در هشتادویک‌سالگی هنوز فیلم بسازد و سی‌ونهمین فیلمش را هم کارگردانی کند. ولی مثل‌ این‌که درست است. مثل این‌که آلتمنِ کبیر واقعاً چشم‌هایش را بسته و دیگر بازشان نمی‌کند.

 

... همین امروز صبح بود که یادداشتی درباره‌یِ آخرین فیلمش نوشتم و آخرین جمله‌هایش را این‌طوری تمام کردم که با این همه، ستاره‌ی اصلی فیلم خود رابرت آلتمن است که هرچند گرد پیری موهایش را سپید کرده، در هشتاد‌ویک‌سالگی خیال بازنشستگی ندارد و همچنان به آینده چشم دوخته است. هرچند می‌گویند این‌بار کارگردانی دیگر در کنارش بوده است تا درصورت ناتوانی جسمی استاد، بقیه‌ی کار را ادامه بدهد. و این برای فیلمی که در نهایت ما را به این نتیجه می‌رساند که حتی می‌شود به مرگ هم لبخند زد؛ اگر از زندگی لذت برده باشیم، چیز عجیبی نیست.

 

آلتمن یکی از دوست‌داشتنی‌ترین کارگردان‌های آمریکایی بود. فیلم‌های درجه‌یکی در همه‌ی سال‌های فیلم‌سازی‌اش ساخت که یکی از یکی بهترند و حالا، در بُهت و حیرت دارم به صحنه‌هایی از «خداحافظی طولانی» فکر می‌کنم. به صحنه‌های ابتدایی «برش‌های کوتاه»، به جذابیت بی‌نظیر «پارک گاسفورد» و به همین فیلم آخرش که هرچند از همه‌ی شوخی‌هایش سر در نیاوردم، ولی لذت‌بخش بود.

این‌طور که می‌گویند سرگرم پروژه‌ی جدیدی بوده است. کاش کسی این پروژه را ادامه ندهد. کاش بگذارند این آخرین فیلمی باشد که از آلتمن دیده‌ایم. کاش خاطره‌ی خوش ما را از او خدشه‌دار نکنند...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٥

یک تکّه‌ از نامه‌ای متعلّق به همین روزها ...

 

... باران بند آمده بود که رسیدیم سرِ کوچه و همین‌طور خیسِ آب رفتیم تویِ آن کتاب‌فروشی که خیلی بزرگ نبود و همه‌جور کتابی داشت و آن سبیلویی که می‌ایستاد پشتِ دخل آدم بامرامی بود و تخفیف می‌داد و کتاب پیشنهاد می‌کرد و روزنامه‌ها را می‌زد به دیوار که همه بخوانند و همین‌طور که خیسِ آب رفتیم تویِ آن کتاب‌فروشی دیدیم که جلد سوم آن کتاب نارنجی را گذاشته رویِ میز و یادم نیست اوّل تو جیغ کشیدی یا من و آن سبیلو برگشت و سبیل‌هاش را بین لب‌هاش فشار داد و هیچ نگفت و برگشت سر کار خودش و یادم نیست اوّل تو کتاب را برداشتی یا من و همین‌که قیمتش را دیدیم دوتایی سوت زدیم و نُچ‌نُچ کردیم و تو چرخیدی که ببینی آن سبیلو برمی‌گردد یا نه که برنگشت و کتاب را گذاشتیم سرِ جاش و همین‌جور چرخیدیم و همه‌ی کتاب‌ها را دوباره دیدیم و بین همه‌ی کتاب‌ها یکی بود که چشمک می‌زد و جلد خوشگلی داشت و خیلی ساده بود و پس‌زمینه‌اش سیاه بود و با سفید نوشته بودند و تویش و کتاب را که برداشتیم دیدیم شعر است و نصف کتاب سفید بود از بس که همه‌ی خط‌هاش نصفه بودند و کتاب را بستیم و گذاشتیم سرِ جاش و آمدیم بیرون و همین‌طور قدم‌زنان رفتیم و رسیدیم به آن کافه‌ی دنجی که همیشه‌ی خدا خلوت بود و همیشه میزِ خالی داشت و همین‌که تو رفتیم نشستیم کنار میزی که چسبیده بود به شیشه و آدم‌ها از پشتِ شیشه رد می‌شدند و وقتی قهوه آورد و کیک هم سفارش دادیم و شروع کردیم به خوردن حرف نمی‌زدیم و سکوت کرده بودیم و گوش می‌کردیم به موسیقی ملایمی که پخش می‌شد و فقط به دردِ کافه می‌خورد و وقتی کیک تمام شد و چنگال را کنار گذاشتی و زُل زدی به آدم‌ها معلوم بود که آدم‌هایِ بیرون مهم نیستند و بهانه هستند و حرفی هست که می‌خواهی بگویی و باید بگویی و خیلی وقت است که می‌خواهی بگویی و مانده‌ای که چه‌طور بگویی و چی بگویی این قرار امروز این بگوبخند و این سرزدن به همه‌ی وعده‌گاه‌ها و دل‌خوشی‌ها مال این بوده و من که دیدم این آدم‌هایِ بیرون زیادی مهم شده‌اند و این‌ور را نمی‌بینی و الکی سر گردانده‌ای آن‌ور دست کردم تویِ کوله و آن کتاب آبی را که می‌گفتی گران است و آدم باید پول‌دار باشد که برود سراغش و مال ما نیست اصلاً درآوردم و گذاشتم روی میز و تو هم زیرِچشمی نگاه کردی و با این‌که ذوق کرده‌ بودی و خوشی تویِ چشم‌هایت بود و حالا نشسته بود رویِ لب‌هایت هیچ‌چی نگفتی و دست دراز کردی و کتاب را برداشتی و ورق زدی و نگاه نکردی که ببینی صفحه‌یِ اوّلش چی نوشته‌ام و من شروع کردم به دیدن آدم‌ها که از کنار شیشه می‌گذشتند و با هم حرف می‌زدند و نگاه نکردم که داشتی گریه می‌کردی و چراغ‌هایی که بالای سرِمان بود روشن شده بود و باران شروع کرد به باریدن ... 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥
تگ ها : نامه‌ها