شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

شک شرط آزادی‌‌ست...

کوشش برای زنده‌‌کردن یک ظاهر قدیمی، یک کار پرت بود ـ زیرا باطن در وقت زندگی دارد، در بُعد اقتضای رابطه­ها و معیشت­ها. وقتی که وقت رفت، و اقتضای رابطه­ها چرخید، و زندگی دگرگون شد، ظاهر که سطح بیش نیست کجا می­تواند ماند؟ زنده چگونه می‌تواند شد؟ و بر کدام چیز تکیه می­تواند زد؟ ظاهر، در حد یک بازی، در حد یک نمایش، در حد یک زینت شاید که جذبه­ای دارد؛ اما وقتی بدون رابطه با بطن کار بود، حتی برای بازی و نمایش و زینت، در حد کار پرت خواهد ماند. شک، نقب نجات بود.شک شاید نتیجه‌ی دیدار بی­ثباتی و بی­اعتبار گشتن­ها، تغییر رسم­ها و ارزش­ها، و نسخ اعتقادهای قدیمی بود. شک شاید نتیجه قُدّی بود. شک، از هرچه بود، بود و خوب شد بود.شک عنصر حیاتی اندیشه­ست. شک شرط بررسی و کشف و درک و ایمان است. شک شرط آزادی­ست.

 

ابراهیم گلستان در از راه و رفته و رفتار

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٦

یک تکّه از نامه‌ای مُتعلّق به همین‌روزها....

 

... خواب بود، یا نبود، یا تویِ همان خیابانی بود که ایستاده بودیم و زُل زده بودیم به سواری‌هایی که راه نمی‌رفتند و تکان نمی‌خوردند و هیچ حواس‌مان نبود که برف‌هایی که از بالا می‌آمدند و می‌نشستند رویِ سرِ ما و هیچ حواس‌مان نبود به آدم‌هایی که با چتر و کُلاه می‌رفتند و هیچ حواس‌مان نبود که در این برف، پیاده‌رویِ مُمکن نیست و هیچ حواس‌مان نبود که کفش‌هایی که خیسِ خیس بودند و این‌وسط، حواس‌مان پیِ آن پرنده‌یِ سفیدِ کوچکی بود که رفته بود بالایِ درخت و یک‌نفس می‌خواند و هیچ حواسش نبود به این‌که تویِ‌ این‌همه شلوغی و بوقِ سواری‌هایی که رسیده بودند به آستانه‌یِ جنون و هیچ بعید نبود که درِ یکی‌شان باز شود و یکی بیرون بیاید و عربده بکشد، کسی به صدایِ پرنده‌ای که دارد تویِ برف می‌خواند، گوش نمی‌دهد و این‌وسط، حواس‌مان پیِ آن پسرکی هم بود که رویِ برف‌ها می‌دوید و هیچ حواسش نبود که برف‌ها دیگر برف نیستند و یخ شده‌اند و آدم‌ها رویِ یخ سُر می‌خورند و خواب بود، یا نبود، یا تویِ همان کوچه‌ای بود که کافه‌یِ محبوب‌مان بود و حالا که کوچه یخ بسته بود، نمی‌شد به آن کافه‌یِ محبوب رسید و در را باز کرد و داخل شد و رویِ یکی از آن صندلی‌هایِ محبوب، پُشتِ یکی از میزهایِ محبوب، نشست و یکی از آن قهوه‌هایِ محبوب را سفارش داد و همین‌طور از پُشتِ شیشه به آدم‌هایی نگاه کرد که رویِ این برف‌ها که نه، رویِ این یخ‌ها سُر می‌خورند و همین‌طور که آن قهوه‌یِ محبوب را می‌نوشیدیم و آن شیرینیِ سیب را می‌خوردیم و از بویِ خوشِ قهوه‌ای که تویِ هوا بود لذّت می‌بُردیم، یک موسیقیِ خوب هم بود که خوبیِ آن عصرِ برفیِ محبوب را بیش‌تر می‌کرد و نورِ کافه‌یِ محبوب را بیش‌تر می‌کرد و همان عصرِ برفیِ محبوب بود که بُغض گلویِ تو را که نه، گلویِ مرا گرفت و قهوه رویِ میز ریخت و همه‌یِ آن نوری که تویِ هوا بود و موج می‌زد، خاموش شد و سیاهی همه‌یِ کافه را گرفت و خواب بود، یا نبود، یا تویِ همان کتاب‌فروشیِ کوچکی بود که وعده‌گاهِ پنج‌شنبه‌ها بود و کتاب‌هایِ زرد و کُهنه‌اش به چشمِ آدم‌ها نمی‌آمد و همه‌یِ آدم‌هایی که رد می‌شدند، خیال می‌کردند چیزی ندیده‌اند و خبر نداشتند که ما مغازه‌یِ کوچکِ محبوب‌مان را جادو کرده‌ایم و ورد خوانده‌ایم و چشمِ هر آدمی به این کتاب‌هایِ زرد و کُهنه نمی‌خورد و هیچ آدمی نمی‌داند که با چه گنجینه‌یِ بی‌نظیری طرف است و هیچ حواس‌مان نبود که دیدارِ اوّلِ ما تویِ همین کتاب‌فروشی بوده است و تویِ یکی از پنج‌شنبه‌هایی که خیابان‌ها خلوتِ خلوت بودند و هوا سردِ سرد بود و هیچ آدمی تویِ خیابان‌ها نبود و هیچ مغازه‌ای باز نبود و کتاب‌فروشی‌ها همه بسته بودند و عجیب بود که این‌یکی باز بود و هیچ معلوم نبود که باز است و من همین‌جوری ایستاده بودم پُشتِ شیشه‌یِ مغازه و نگاه می‌کردم و خیال می‌کردم این کتاب‌هایِ زرد و کُهنه مالِ کدام آدمِ خوش‌بختند و خیال می‌کردم این کتاب‌ها را به قیمتِ خونِ پدرش می‌فروشد و تویِ همین خیال‌ها بود که دیدم تویِ مغازه خبری‌ست و یکی دارد کتاب‌ها را زیرورو می‌کند و دیدم آن‌یکی آدمی‌ست که انگار همین‌حالا از آسمان آمده و ظاهرش شبیهِ هیچ آدمی نیست و چشم‌هایش عجیب می‌درخشد و خنده‌اش عجیب دیدنی‌ست و درِ مغازه را که باز کردم، دیدم پیرمردی هم نشسته آن‌گوشه و کاری به کسی ندارد و دارد چایِ سیاهش را می‌خورد و سری تکان می‌دهد و کتاب‌ها را نشان می‌دهد و کتاب‌هایِ زرد و کُهنه حالا جلویِ من بودند و می‌شود ورق‌شان زد و اسم‌هایشان را مُرور کرد و کیف کرد و حسرت خورد و مُهم‌تر از کتاب‌ها، همان آدمی بود که چشم‌هایش عجیب می‌درخشید و خنده‌هایش عجیب دیدنی‌ بود و خواب بود، یا نبود، یا تویِ همان خوراک‌خانه‌یِ کوچکِ مُحقّری بود که یک‌بار با هم رفتیم و همین‌طور خوردیم و غذاهایِ مُختلف را امتحان کردیم و عجب آشِ جوِ خوش‌مزّه‌ای داشت و عجبِ دوغ‌ِ خوش‌طعمی داشت و ما را یادِ کبا‌ب‌خانه‌ای انداخت که یک‌روز رفتیم و یک‌روزِ سرد بود که برف می‌بارید و زمین سفید بود و خیابان‌ها شلوغ بود و سواری‌ها تویِ‌ این شلوغی بوق می‌زدند و ما تویِ آن کباب‌خانه زندگی را مزّه می‌کردیم و حواس‌مان نبود به ساعتی که عینِ برق‌وباد می‌گذشت و خواب بود، یا نبود...

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦
برچسب‌ها : نامه‌ها

بخت در بازار...

 

عُرفیِ شیرازی می‌فرماید:

جهان بگشتم و سرتابه‌سر به شهر و دیار

نیافتم که فروشند بخت در بازار

زمانه مردِ مصاف است و من ز ساده‌دلی

کنم به جوشنِ تدبیر وهم دفعِ مضار

کفن بیاور و تابوت و جامه نیلی کن

که روزگار طبیب است و عافیت بیمار

ز منجنیقِ فلک سنگِ فتنه می‌بارد

تو ابلهانه گریزی در آبگینه حصار... 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦
برچسب‌ها : شعر

کلمه فی شرحِ احوال...

 

... از پُشتِ شیشه عجب بارانی بود... یعنی غروب بود و شب نبود. آفتاب که نبود، ابر بود و تاریک بود و از پُشتِ شیشه عجب بارانی بود. غروبِ چندشنبه بود. یک‌شنبه بود، یا پنج‌شنبه بود. جُمعه نبود. یک‌جورِ غریبی بود آن غروب. هوا که گرفته بود، آفتاب که نبود و آدم‌ها تویِ خیابان نبودند و این خلوت، این بارانی که داشت بی‌وقفه می‌بارید، این تنهایی که در آن چندشنبه‌یِ کذایی نصیب شده بود، جور بود با حالَم. حالِ خودم بود این تنهایی، این خلوتی که آدمی در آن نبود و عجیب بود که این بعدازظهرِ چندشنبه، این کافه‌یِ شلوغ هم خلوت بود و بویِ قهوه فقط از فنجانی بلند می‌شد که رویِ میزِ من بود...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٦
برچسب‌ها : نامه‌ها

این روزها که می‌گذرد... [بخشِ سوم]

 

یک: در «400 ضربه»یِ «فرانسوا تروفو» صحنه‌هایی هست که حتّا حالا، بعد از این‌همه تماشا، دلم را می‌لرزاند و حس می‌کنم کُهنه نمی‌شود. برایِ «آنتوان دوآنلِ» کوچک، دُنیا، تجسّمِ واقعیِ جهنم است؛ جایی‌ست که نمی‌شود آن‌را دوست داشت، امّا باید آن‌را تاب آورد. همه‌چیز، البته، به خانه محدود نمی‌شود و مدرسه، این عذاب‌آورترین بنایِ بشری، بیش از همه «آنتوان دوآنلِ» کوچک را از پا درمی‌آورد. معلّم‌هایِ خُشک و عصبی و بی‌احساس، طورى رفتار مى‌کنند که انگار مجبورند قیافه‌یِ بچّه‌ها را تحمل کنند و در این بین، بی‌احساسیِ مُعلّم، بیش از همه، نصیبِ «آنتوان دوآنلِ» کوچک می‌شود. بعد از خواندنِ «در جُست‌وجوىِ مُطلق» [نوشته‌یِ اونوره دو بالزاک]، چُنان تحتِ‌تأثیرش قرار مى‌گیرد که وقتى مُعلّمِ انشا مى‌گوید «خاطره‌یِ دردناکى را شرح دهید که خود شاهد آن بوده‌اید و شُما را تحتِ‌تأثیر قرار داده است.» تصمیم مى‌گیرد حکایتِ مرگِ پدربزرگش را بنویسد؛ امّا ناخودآگاه [رویِ این ناخودآگاه تأکید می‌کنم] آخرین جُمله‌هاىِ رُمانِ بالزاک را واردِ نوشته‌اش مى‌کند و همین سبب مى‌شود مُعلّمِ بى‌انصاف، به او نُمره‌یِ صفر بدهد. «من براىِ کسانى که در این کلاس بالزاک رو نمى‌شناسن، مى‌گم که این انشا یک سرقتِ ادبیه.» عجب دُنیایِ دردناک و مسخره‌ای‌ست...

 

دو: «هیچ‌چی ساده نیست؛ هیچ‌چی.» این جُمله‌یِ معرکه‌یِ «پِترا» را در «اشک‌هایِ تلخِ پِترا فُن کانت» [راینر ورنر فاسبیندر] خیلی دوست دارم. همین‌طور آن‌تکّه‌یِ درخشانی را که دارد درباره‌یِ مُهم‌ترین امورِ بشری حرف می‌زند و می‌گوید «فکر کن... با یک نفر در سواری، یا اتاقی هستی و می‌خواهی چیزی به او بگویی، یا ابرازِ علاقه کنی؛ ولی می‌ترسی. می‌ترسی چیزی را از دست بدهی، یا طرفِ ضعیف‌تر شوی.» عجب دُنیایِ دردناک و مسخره‌ای‌ست...

 

سه: انتخاب، همیشه، کارِ سختی‌ست؛ امّا تقریباً مُطمئنم که «شش صحنه از یک ازدواج» [اینگمار برگمان] را هم به‌اندازه‌یِ «فریادها و نجواها» دوست دارم، به‌اندازه‌یِ «فانی و الکساندر» و «پرسونا» و «سکوت». و عاشقِ عُنوان‌هایی هستم که «برگمان» رویِ بعضی از این صحنه‌ها گذاشته است؛ مثلاً «معصومیت و اضطراب»، و مُهم‌تر از آن «هُنرِ پنهان‌کردن». شاید اگر «برگمان» نامِ فیلمش را نمی‌گذاشت «شش صحنه از یک ازدواج» [یا صحنه‌هایی از یک ازدواج]، «هُنرِ پنهان‌کردن»، بهترین نامی بود که می‌توانست رویِ این حکایتِ غریبِ زندگیِ پُرتلاطم و توفانیِ «ماریان» و «یان» بگذارد. چیزی که در این فیلمِ «برگمان»، بیش از همه، دوستش دارم، نمایشِ روندِ فروپاشیِ یک زندگی‌ست؛ یک زندگیِ ظاهراً کامل و درست که مثلِ خیلی از زندگی‌هایِ دیگر کامل و درست نیست. و آدم‌هایِ این زندگی نمی‌خواهند باور کنند که یک‌جایِ کار می‌لنگد و یک‌چیزی در این بین درست نیست. این است که از کنارِ همه‌چیز با شوخی و خنده می‌گذرند و به این دیوارِ ترک‌خورده اعتنا نمی‌کنند و باور نمی‌کنند که این دیوار در آینده‌ای نه‌چندان دور، می‌ریزد و صدایش به گوشِ دیگران می‌رسد. و همه‌چیز، لابُد، از همان سئوالِ کذاییِ «خانُمِ پالمِ» [مُصاحبه‌گر] شروع می‌شود که از «ماریان» می‌خواهد درباره‌یِ بی‌وفایی و عشق و دل‌دادگی حرف بزند. «ماریان» درباره‌یِ عشق و دل‌دادگی می‌گوید «کسی به من نگفته که عشق یعنی چی و حتّا فکر نمی‌کنم لزومی داشته باشد آدم معنایِ عشق را بداند. ولی اگر دنبالِ یک تعریف می‌گردید، بهتر است انجیل را بخوانید... مُشکل این است که آن تعریف، دست‌وپایِ آدم را می‌بندد. اگر عشق همان‌چیزی‌ست که در آن کتاب آمده، چیزِ واقعاً کم‌یابی‌ست و آدم‌هایِ بسیار کمی آن‌را می‌شناسند. فکر می‌کنم مهربانی با آدمی که در کنارت زندگی می‌کند، کافی باشد. مُحبّت هم تعریفِ بدی نیست. هم‌کاری، تحمّل و شوخ‌طبعی. آدم‌ها باید نسبت به هم جاه‌طلبیِ معقولی داشته باشند. اگر بتوانید این‌چیزها را با هم جمع کنید، عشق نباید چیزِ مُهمّی باشد.» امّا مُشکلِ «ماریان» و «یان»، دقیقاً، همین‌چیزهاست؛ مهربانی و مُحبّت کافی نیست، اگر بود، «یان» با صدایِ بلند اعلام نمی‌کرد که به زنی دیگر دل باخته است. پنهان‌کردن، هُنر است؛ امّا وقتی زندگی چیزِ ساده‌ای نیست، آدم‌هایی هم که در این زندگی حضور دارند، آدم‌هایِ ساده‌ای نیستند و سختیِ کار این است که بعد از این‌همه پنهان‌کاری، ناگهان همه‌چیز از پرده بیرون بیفتد. عجب دُنیایِ دردناک و مسخره‌ای‌ست...

 

چهار: «نایجل کندی» غوغا می‌کند؛ حتّا وقتی صدایِ تلویزیون را بسته باشی و حرکاتِ دست و صورتِ این نوازنده را تماشا کنی. در یک شبِ سردِ زمستانی [از راه رسید بالأخره] هیچ‌چی بهتر از تماشایِ «نایجل کندی» در حالِ نواختنِ کُنسرتویِ زمستانِ «ویوالدی» نیست. وقتی زیرِ سقف، کنارِ آتشی که می‌سوزد، نشسته باشی، لرزیدنِ بدن و به‌هم‌خوردنِ دندان‌ها از سرما، عجب لذّتی دارد و راست می‌گویند که زمستان هم خوشی‌هایِ خودش را دارد، خوبی‌هایِ مُنحصربه‌فردِ خودش را. عجب دُنیایِ معرکه‌ای‌ست...

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ دی ۱۳۸٦