شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چیزی شبیهِ کارنامه...

  «حالا ما این‌جا...» شب از راه رسیده است که نشسته‌ام گوشه‌ای و دارم «بُلوارِ دل‌هایِ شکسته»یِ «پرویز دوائی» را برایِ چندمین‌بار [چندمین‌بار واقعاً؟] ورق می‌زنم. زیرِ هیچ جُمله‌ای، هیچ کلمه‌ای خط نکشیده‌ام؛ سال‌هاست که کتاب را «سفید» می‌گذارم، ولی می‌دانم کدام جُمله و کدام کلمه را بیش‌تر دوست دارم و می‌دانم هر جُمله و هر کلمه‌ای مرا یادِ چه ‌چیزی می‌اندازد، یادِ چه روزی، یادِ چه آدمی و یادِ چه حرفی که از زبانِ چه آدمی شنیده‌‌ام. «بُلوارِ دل‌هایِ شکسته»، کتابِ معرکه‌ای‌ست، هر جُمله و هر کلمه‌اش، خاطره‌ای‌ست که با با آن زندگی کرده‌ام. سالِ 87 که بیاید، می‌شود دوسال که «بُلوارِ دل‌هایِ شکسته» چاپ شده است و برایِ من، قطعاً، چیزی‌ست بیش از دوسال. و حالا، در این آخرین شبِ سالِ 86، نشسته‌ام گوشه‌ای و دارم «بُلوارِ دل‌هایِ شکسته»یِ «پرویز دوائی» را برایِ چندمین‌بار [چندمین‌بار واقعاً؟] ورق می‌زنم... 

سالِ 86 که شروع شد، در «اعتماد» کار می‌کردم و یکی‌دو‌ماه بعد، کارم در «هم‌میهن» بود و چهل‌ودو شماره که از عُمرِ «هم‌میهن» گذشت، «شهروندِ امروز» شد وعده‌گاهِ هرروزه و سال هنوز به آخر نرسیده بود که نیمی از وقتِ هرروزم نصیبِ «کارگزاران» شد. خُدا را شُکر که «کار» هست، که «بی‌کاری»، دوباره سایه‌یِ سیاهِ ترسناکش را نینداخته است رویِ سرِ آدم‌هایی که دل‌شان می‌خواهد «کار» کنند. امّا من نگرانم؛ نگرانِ خودمان، نگرانِ همه‌یِ آدم‌هایی که زندگی‌شان به هم گره خورده است و می‌ترسند که دوباره «بی‌کاری» اسیرشان کند... 

و نگرانی که فقط بابتِ «بی‌کاری» نیست، بابتِ اسیری و تنهایی نیست؛ بابتِ آدم‌هایی هم هست که فکر می‌کنم در شُمارِ بهترین آدم‌هایِ رویِ زمینند و حیف که کسی قدرشان را نمی‌داند و حیف که خودِ من هم گاهی درست‌وحسابی «درک»‌شان نمی‌کنم. حتّا همین حالا، دلم برای‌شان تنگ شده است؛ برایِ آن دوستِ خوب و مهربانی که همیشه‌یِ مایه‌یِ اُمید بود و طراوات و تازگی‌اش، آسمان را آبی‌تر می‌کرد و دنیا را پیشِ چشمِ زیباتر می‌کرد. و حیف که دوستِ خوب و مهربان، حالا چند روزی‌ست که «حوصله» ندارد، که «غم» دارد، که «تنهایی» را ترجیح می‌دهد و چه ایرادی دارد؟ «خلوت» است دیگر؛ گوشه‌یِ تنهایی و هم‌نشینی با دیگرانی که حال‌وروزِ آدم را بهتر می‌فهمند و هِی پاپِی نمی‌شوند و هِی سئوال نمی‌کنند. همه‌چی، یک‌روز، درست می‌شود لابُد؛ طراوات و تازگی‌اش، آسمان را آبی‌تر می‌کند و دنیا را پیشِ چشمِ زیباتر می‌کند. و اگر نشد چه؟ اگر همه‌چی درست نشد چه؟ 

امّا دلم خوش است که «شهر» بی «فرشته» نمی‌ماند؛ بهترین دوستِ همه‌یِ زندگی‌ام، آمده است که چندهفته‌ای بماند و حواسم هست که در این روزهایِ سال‌هایِ جدید، باید آبیِ آسمان را جدّی‌تر بگیرم و حواسم هست که باید بخشی از هرروز را با دوستی قسمت کنم که خودِ «زندگی»‌ست، که نهایتِ «زندگی»‌ست. دلم خوش است که همین امروز، تلفنی حرف زده‌ایم و کاش شهرِ شلوغ و کثیف، این‌قدر شلوغ و کثیف نبود و می‌شد به‌جایِ تلفن، دیداری تازه کرد. حیف که نشد... 

نشد؛ خیلی از کارهایی که می‌خواستم بکنم، نشد. قرار بود کتابی را بدهم به ناشر که دلم می‌خواست اسمم رویِ جلدش باشد و آن‌قدر وقت تلف کردم که اصلاً از صرافتش افتادیم. نه ناشر چیزی گفت و نه من درباره‌اش حرف زدم و به‌جایش، در این ماه‌ها، درباره‌یِ کتاب‌هایِ دیگری حرف زده‌ایم که سالِ بعد باید تحویل بدهم و نمی‌دانم این سالِ 87، سالِ «مُبارک و میمون»ی هست یا نه و از شما چه پنهان که همین‌حالا، «طالع‌بینیِ چینی» را باز کردم و دیدم که «موش‌ها از هر فرصتی برایِ آزار استفاده می‌کنند.» چه «موش»ی؟ تاریخِ تولّدِ بیش‌ترِ دوست‌ها را می‌دانم؛ امّا سالِ تولدّشان را، خوش‌بختانه یا بدبختانه نه و کاش می‌شد در آستانه‌یِ سالِ 87، از هر دوستی سئوال کنم که «موش» است یا نه. دست‌کم این‌جوری می‌توانستم «برنامه‌ریزی» کنم و از «آزارِ» موش‌ها در امان باشم! امّا کاش همه‌یِ «موش‌ها» یک «رِمی» باشند؛ یک آشپزِ خوش‌قریحه‌یِ باذوق که بتواند «راتاتویی» بپزد و از کجا معلوم که نباشند؟ 

هزار کار را گذاشته‌ام برایِ تعطیلاتِ نوروز؛ هرچند تجربه‌یِ سال‌هایِ گذشته‌ را داشته‌ام و حواسم بوده است به این‌که تعطیلاتِ نوروز، وقتِ خوب و مُناسبی نیست برایِ کارهایِ باقی‌مانده‌. امّا چه می‌شود کرد؟ چه باید کرد؟ دلم خوش است به فیلم‌هایی که هنوز ندیده‌ام، به کتاب‌هایی که هنوز نخوانده‌ام و به این سی‌دی‌هایِ «برخوانیِ شاهنامه» که روایتِ «بهمن فُرسی»‌ست از داستان‌هایِ «شاهنامه» و چند داستان را به‌شیوه‌یِ خودش «نقّالی» و «روایت» کرده است. دلم خوش است به این‌که شاید دوباره فرصتی دست دهد و «شاهنامه» را از سر بخوانم و دلم خوش است به این‌که هنوز نفس می‌کشم و شهرِ شلوغ و کثیف، هنوز اُکسیژن دارد و دلم خوش است به این‌که دردِ پا، هرچند دوباره دارد خودنمایی می‌کند، هنوز فرصتی برایِ راه‌رفتن می‌دهد و چه‌قدر دلم تنگ شده است برایِ پیاده‌روی‌هایِ روزهایِ تعطیلات و چه‌قدر دلم تنگ شده برایِ بهترین دوستِ همه‌یِ زندگی‌ام که حالا لابُد دارد به آسمانِ تاریک نگاه می‌کند و خیالش راحت است که عید را در «خانه» می‌گذراند و چه‌قدر دلم تنگ شده برایِ دوستِ خوب و مهربانی که گوشه‌یِ دیگرِ این شهرِ شلوغ و کثیف، «خلوتِ» خودش را دارد و حواسش پیِ چیزهایِ دیگر است. چه‌قدر دلم تنگ شده است... 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٦

ضدِ حال؟ همین است دیگر...

... من هیچ نمی‌فهمم که چرا دیگر حوصله‌یِ زمستان را ندارم، حوصله‌یِ این بادهایِ سرد را، حوصله‌یِ این سردیِ آدم‌ها را و هزار چیزِ دیگر که قطعاً نتیجه‌یِ همان سرمایی‌ست که تویِ هوا چرخ می‌زند و جانِ آدم‌ها را می‌رساند به لب‌شان و هیچ نمی‌فهمم که زمستان‌ها چرا دیگر فصلِ خوبی نیستند و برف‌هایی که زمین را سفید می‌کنند، مایه‌ی لذت نیستند و عذاب می‌دهند آدم‌ها را و من نمی‌فهمم که چرا زمستان دوباره دارد اوج می‌گیرد و بادهایِ سرد دوباره دارند می‌وزند......

خُب، قرار بود که این یادداشت درباره‌یِ «Lost» باشد؛ درباره‌یِ «گم‌شدگان»ی که روزهایِ مرا پُر کرده است فعلاً و با عرضِ معذرت از همه‌یِ دوستانی که این مجموعه را نمی‌پسندند، «گم‌شدگان» چیزی بیش‌تر از یک مجموعه‌یِ تلویزیونی‌ست. پس، نوشتن درباره‌یِ «گم‌شدگان» را باز هم می‌اندازم عقب؛ شاید فردا، یا پس‌فردا، یا اصلاً روزی که حوصله‌یِ نوشتن داشته باشم...

و هیچ‌چی بدتر از این نیست که سرِ ظَُهر، چند نفر تماس بگیرند و خبر بدهند که «دنیایِ تصویر» و «هفت» دیگر مُنتشر نمی‌شوند. من، البته، هیچ‌وقت، چیزی در «هفت» ننوشتم، امّا همیشه خواننده‌یِ مجلّه‌ بودم و هر شُماره، دست‌کم، یکی دو مطلبِ خواندنی داشت که می‌شد از آن‌ها لذّت بُرد. امّا «دنیایِ تصویر» را خیلی دوست داشتم؛ نه فقط برایِ این‌که در این یک‌سال و چند ماه، جایِ خوب و امن و مُناسبی بود برایِ نوشتن درباره‌یِ سینما، برایِ این‌که اساساً همه‌چیزش «خوب» بود، عبوس نبود، حوصله‌یِ آدم را سر نمی‌بُرد و خلاصه، همه‌چیزش «درست» بود. تویِ همه‌یِ این‌سال‌ها، همه‌یِ همکاریِ من با «دنیایِ تصویر» محدود شده بود به چند یادداشتِ نه‌چندان بلند و هروقت فُرصتی می‌شد، بیش‌تر، می‌رفتم دفترِ «دنیایِ تصویر»  که «علی مُعلّم» را ببینم و همین، برایِ آن‌روزهایِ شلوغ کافی بود. امّا «شرقِ» دوره‌یِ اوّل که تعطیل شد، تویِ یکی از همان روزهایِ بی‌کاری، رفته بودم «دنیایِ تصویر»  که «علی مُعلّم» را ببینم و یادم نیست که داشتیم درباره‌یِ چی حرف می‌زدیم که بحثِ «آلن دو باتُن» و کتاب‌هایِ معرکه‌اش را پیش کشیدم و درباره‌یِ «پروست چگونه...» و «تسلّی‌بخشی‌هایِ فلسفه» حرف زدم و گفتم که دلم می‌خواهد و درواقع بدم نمی‌آید از کارِ «دو باتُنِ» جوان و بزرگ «تقلید» کنم و «تسلّی‌بخشی‌هایِ سینما» را بنویسم. و شاید اگر «علی مُعلّم» مثلِ همیشه استقبال نمی‌کرد، «تسلّی‌بخشی‌هایِ سینما» را نمی‌نوشتم. عجیب است؛ ولی «تسلّی‌بخشی‌هایِ سینما»، ظاهراً، پُرخواننده‌ترین و پُرمخاطب‌ترین نوشته‌هایِ این‌سال‌هایِ من بوده است. و حالا که «دنیایِ تصویر» قرار است بعد از عید دیگر مُنتشر نشود، دلم می‌سوزد برایِ فیلم‌هایی که دلم می‌خواست درباره‌شان می‌نوشتم... دلم می‌سوزد برایِ یادداشت‌هایی که برداشته بودم... و خُب، ضدِ حال همین است دیگر... 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٦
برچسب‌ها :

داستانِ آب و عروسِ سیاه‌پوش...

 یک: روز و ماهش را که یادم نیست؛ ولی همین امسال بود، همین چند ماهِ پیش که ناگهان بحثِ فیلمِ «آب» شد و دوستم ناگهان سئوال کرد که فیلمِ «آب» را دیده‌ام یا نه و کلمه‌یِ «نه» برایش کافی بود تا یکی از آن سخن‌رانی‌هایِ مشهورش را شروع کند و همه‌چیز را درباره‌یِ فیلمی که ندیده‌ام بگوید. و یادم هست که وقتی حرف می‌زد، وقتی سرگرمِ سخن‌رانیِ شنیدنی‌اش بود، مثلِ همیشه، یک‌پارچه شور و شوق بود و دست‌ِ‌آخر سئوال کرد که چرا این فیلم را ندیده‌ام. درست یادم نیست چه جوابی دادم؛ امّا به‌نظرم، این‌را هم گفتم که هیچ‌وقت از دیدنِ تصویرِ هندی‌ها در سینما خوشم نیامده است و فیلم‌هایِ هندی، هیچ‌وقت، مُطابقِ سلیقه‌یِ من نبوده‌اند. هرچند این‌را هم، احتمالاً، گفته‌ام که از خواندنِ داستان‌هایی درباره‌یِ هندی‌ها، همیشه، لذّت بُرده‌ام؛ چه داستانی باشد که «آنتونیو تابوکی» [شب‌هایِ هند] نوشته است، چه داستانِ «آنیتا دِسای» [رانده و مانده]، یا «کِران دِسای» [جار و جنجال در باغِ گوآ]، یا «جومپا لاهیری» [مُترجمِ دردها و هم‌نام] و البته حکایتِ غریبِ شوریده‌حالی‌هایِ «میرچا اِلیاده» [شب‌هایِ بنگال]. همین بود که وقتی دوستم لُطف کرد و فیلمِ «آب» را آورد، دیدنش را گذاشتم برایِ یک موقعیتِ مُناسب و چه‌کسی هست که نداند موقعیت‌هایِ مُناسب هیچ‌وقت از راه نمی‌رسند و این خودِ آدم است که باید دست‌به‌کار شود. پس، در میانه‌یِ دیدنِ سومین فصلِ مجموعه‌یِ «Lost» [پُستِ بعدیِ این وبلاگ، احتمالاً، درباره‌یِ همین مجموعه خواهد بود.] دل را به دریا زدم و نشستم به‌تماشایِ فیلمِ «آب». و نتیجه؟ حسرتی بر ایامِ ازدست‌رفته. دلیلش هم، احتمالاً، این است که فیلمِ «آب»، یک فیلمِ هندی، از نوعِ بازاری‌اش نیست [دوستان به دل نگیرند لطفاً؛ ایراد از سلیقه‌یِ من است که فیلم‌هایِ بازاریِ هندی را دوست ندارم.] و بعکس، فیلمِ درخشانی‌ست که می‌شود به‌ کمکش از کارِ هندی‌ها، از نوعِ نگاه‌شان به دنیا و خیلی‌چیزهایِ دیگر، سر درآورد. دلم می‌خواهد یک‌روزی، یک‌جایی، یک فُرصتی پیش بیاید برایِ این‌که درباره‌اش یادداشتِ مُستقلّی بنویسم. اصلاً شاید یک یادداشت نوشتم درباره‌یِ هندی که هیچ‌وقت از نزدیک ندیده‌ام. یادِ حرفِ «خورخه لوئیس بورخس» افتادم که گفته بود «من، کشورها را می‌توانم حس کنم. نباید همه‌چیز را به چشم دید. من مصر را ندیده‌ام، امّا آن‌جا بوده‌ام. من ژاپن را ندیده‌ام، امّا به ژاپن سفری داشته‌ام. این خیلی مهم است. من نمی‌دانم ریشه‌یِ این تجربیات در حس است یا از ماورایِ احساس سرچشمه می‌گیرد.» [معمّایِ تاریکِ بورخس (آخرین مُصاحبه‌یِ بورخس)، مارک چایلدرس و چارلز مک‌نائیر، ترجمه‌یِ عبّاس صفّاری، فصل‌نامه‌یِ زنده‌رود، شماره‌یِ 18 و 19، بهار و تابستانِ 1380] می‌ماند یک تشکّرِ ویژه از دوست و یک عُذرخواهی به‌خاطرِ این‌همه تأخیر در تماشایِ فیلمِ «آب»... 

دو: اعتراف می‌کنم که «عروس سیاه‌پوش» را فراموش کرده بودم؛ مثلِ خیلی‌هایِ دیگر که وقتی درباره‌یِ «فرانسوا تروفو»یِ محبوب حرف می‌زنند، نامی از این فیلم نمی‌آورند. امّا تماشایِ فیلمِ «تروفو» را به فیلم‌هایِ جدید ترجیح دادم و چُنان از دیدنش سرخوش شدم که خدا می‌داند. خُب، البته «عروس سیاه‌پوش» بهترین فیلمِ «تروفو» نیست، «400 ضربه» [شیطنت، ظاهراً، مُعادلِ درستِ این فیلم است] و «ژول و جیم» و «داستانِ آدل ﻫ.» و «اتاقِ سبز»، احتمالاً، فیلم‌هایِ بهتری هستند؛ امّا «عروس سیاه‌پوش»، یکی از فیلم‌هایِ «هیچکاک»یِ «تروفو»ست. [نقشِ برنارد هرمن، آهنگ‌سازِ هیچکاک را هم فراموش نکنیم.] «عروس سیاه‌پوش» را «تروفو» در فاصله‌یِ «فارنهایت 451» و «بوسه‌هایِ دزدکی» ساخت. اصلِ داستان، نوشته‌یِ «ویلیام آیریش» بود که «هیچکاکِ» کبیر هم داستان‌هایش را برایِ سینما می‌پسندید و «تروفو» هم بدش نمی‌آمد سُراغِ داستان‌هایی برود که بابِ سلیقه‌یِ «هیچکاک» هستند. خُب، البته که فیلم پیچیدگیِ فیلم‌هایِ «هیچکاک» را ندارد و، به‌ یک‌معنا، نُسخه‌یِ اروپایی یک فیلمِ «هیچکاک»ی‌ست. داستانِ پیچیده‌ای هم، البته، ندارد و همان‌طور که از نامش پیداست، حکایتِ یک «عروس سیاه‌پوش» و بیوه است؛ امّا آن‌چیزی که در این دیدارِ دوباره با فیلمِ «تروفو» عجیب به چشم می‌آمد، داستانِ زنانه، یا اقتدارِ زنانه و حضورِ پُررنگِ زن نبود، حتّا آن پیراهن‌هایِ زنانه‌ای‌ نیست که گاهی سفیدِ یک‌دست است و گاهی سیاهِ سیاه، یا آن شالِ سفیدی که در آسمانِ روشن پرواز می‌کند و زیباییِ خالص است، [که همه‌یِ این‌ها، البته، در فیلم هست] چیزی که حالا در «عروس سیاه‌پوش» می‌شود دید، این است که همه‌یِ داستانِ فیلم، حکایتِ یک «عروس» است که شوهرش را در روزِ عروسی، به ضربِ گلوله‌ای کُشته‌اند و حالا، چندسالی بعد از این واقعه‌یِ ناگوار، مُسبّبانِ مرگِ شوهرش را، یکی‌یکی، از پا درمی‌آورد. فهرستی دارد از آن‌ها و هرکدام را که می‌کُشد، خطّی می‌کشد رویِ نامش. و خُب، این، تقریباً، همان کاری‌ست که «بئاتریس کیدو/ عروس» [اوما تورمن] در «بیل رو بکش» بکند. کمی از نمایشِ «بیل رو بکش» گذشته بود که «رحیم قاسمیان»، مُترجمِ سرشناسِ سینما، از سرِ لُطف، یکی دو مطلب درباره‌یِ «بیل رو بکش» ترجمه کرد و فرستاد برایِ روزنامه‌یِ «شرق» و یکی از آن مطالب، درباره‌یِ این بود که «کوئنتین تارانتینو»، در «بیل رو بکش»، به چه فیلم‌هایی ارجاع داده است و کدام صحنه‌ها را براساسِ کدام فیلم‌ها ساخته است. یادم نیست که در آن نوشته نامی هم «عروس سیاه‌پوش» آمده بود یا نه، ولی از آن‌جا که «کوئنتین تارانتینو» یک خوره‌یِ فیلم است و فیلم‌بینِ حرفه‌ای‌ست، هیچ بعید نیست که «عروس سیاه‌پوش» را هم دیده باشد و این بخشِ فهرستِ قاتلان/ مقتولان را از این فیلم گرفته باشد؛ بخصوص که صحنه‌یِ خط‌زدنِ نامِ یکی از این قاتلان/ مقتولان در «عروس سیاه‌پوش»، شباهتِ زیادی دارد به «بیل رو بکش»... 

سه: من این رُمانِ «شب یک، شب دو» نوشته‌یِ «بهمن فُرسی» را خیلی دوست دارم. دلیلش بماند برایِ یک پُستِ دیگر. تمام.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٦

دنیا پُر از آدم‌هایی‌ست که غَُر می‌زنند...

 «دنیا پُر از آدم‌هایی‌ست که غَُر می‌زنند؛ ولی حقیقت این است که هیچ‌کس نمی‌داند چه پیش می‌آید.» این، نقلِ‌قولِ غریبِ «برادرانِ کوئن» است در ابتدایِ فیلمِ پُرمایه‌یِ «تشنه‌یِ خون» [1983] و دیشب، یک‌ساعتی به مانده به خواب، همین جُمله‌یِ معرکه را برایِ دوستی فرستادم که اس‌ام‌اس فرستاده بود و نوشته بود اگر «برادرانِ کوئن» امسال برنده‌یِ اُسکار نباشند، فیلم‌دیدن را می‌گذارد کنار. و لابُد اعتراضِ او به گوشِ داورانِ آکادمی رسیده بود که رأی‌شان را به‌نامِ «برادرانِ کوئن» نوشتند و «پیرمردها کشوری ندارند» را هم به‌عنوانِ بهترین فیلمِ سال انتخاب کردند...

«برادرانِ کوئن» را نمی‌شود دوست نداشت؛ حتّا آن مُنتقدِ سپیدمویِ فیلم‌دیده‌یِ خوش‌قریحه‌ای که همه‌یِ سال‌هایِ عُمرش را صرفِ سینما کرده است، خوب می‌داند که «برادرانِ کوئن» فیلم‌سازانِ معرکه‌ای هستند، امّا مُنتقدِ سپیدمویِ فیلم‌دیده می‌داند که اگر «برادرانِ کوئن» را به رسمیت بشناسد و به قواعدِ سینمایِ آن‌ها تن بدهد، چیزهایِ دیگری را هم باید قبول کند. و نمی‌تواند، وقتی‌که درنهایتِ خشونت می‌نویسد سینما سال‌هاست به گِل نشسته و فیلم‌ها پُر شده‌اند از خون‌ و خون‌ریزی و سربُریدن و خشونت. «برادرانی از سیّاره‌یِ دیگر»، خودِ سینمایِ این سال‌ها هستند؛ با همه‌یِ خشونت و خون‌ریزی و عصبیت و هزار ویژگی و صفتِ دیگری که به مذاقِ بسیاری خوش نمی‌آید...

«پیرمردها کشوری ندارند»، فیلمِ معرکه و جانانه‌ای‌ست و آن‌ها که می‌گویند پُخته‌ترین فیلمِ «برادرانِ کوئن» است، حق دارند. همه‌چیزِ این فیلم، درست و به‌قاعده است؛ از نمایِ اوّل تا عُنوان‌بندیِ آخر. و چه خوب که پیرمردهایِ «آکادمی» دست به انتخابِ درستی زده‌اند...

«خون به‌پا می‌شود» را هنوز ندیده‌ام؛ این نُسخه‌ای که هست، ظاهراً، کیفیتِ خوبی ندارد. فیلمِ «پُل تامس اندرسنِ» کمال‌گرا را هم که نمی‌شود [درواقع نباید] با کیفیتِ بد دید. بازیِ «دنیل دی‌لوئیس» را هم. حالا نُسخه‌یِ تمیزش کِی می‌رسد؟ خدا می‌داند.

«تاوان» هم نُقره‌داغ شد؛ درست مثلِ «بابِل» که سالِ پیش، در چُنین روزی، به بازنده‌یِ اُسکار مشهور شد. باید باور کنیم که اُسکار به برنده‌هایِ گُلدن گلوب جایزه‌ نمی‌دهد؟ دلم برایِ «جو رایت» سوخت که «تاوان» را سالی رویِ پرده‌یِ سینما فرستاد که «برادرانِ کوئن» بر تختِ افتخارِ سینما تکیه زده بودند. چه می‌شود کرد؟ «دنیا پُر از آدم‌هایی‌ست که غَُر می‌زنند؛ ولی حقیقت این است که هیچ‌کس نمی‌داند چه پیش می‌آید.»

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٦