شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چند كلمه درباره تفاوت‌های آوینی این روزها با آوینی چهارده سال پیش...

... خُب، از این‌جا شروع می‌کنم که نوشته‌ی زیر را من ننوشته‌ام؛ قلمِ دوستِ خوبم «حسین معززی‌نیا» است درباره‌ی آدمی که او خوب می‌شناسد و خوب می‌داند این تصویری که این‌روزها از او ارائه می‌کنند،‌ واقعی نیست و جعلی است و حیف است که خیلی‌ها با دیدنِ آن تصویرها و شنیدنِ حرف‌هایی که اصلاً درست نیست، این آدم را درست نشناسند. اصلِ این نوشته در ماهنامه‌ی دنیای تصویر چاپ شد و بعد سایتِ بازتاب آن‌را منتشر کرد. شاید بد نباشد این نوشته را بخوانید و به آن تصویرها و حرف‌ها از این به بعد بی‌اعتنایی کنید. درستش همین است اصلاً...

***

كیومرث پوراحمد در اواخر سال 1372 یعنی همان سالی كه سید مرتضی آوینی در اولین روزهایش به شهادت رسید، فیلم خوب و قدرندیده‌ای ساخت به نام «مرتضی و ما». در این فیلم با نزدیك به چهل نفر از اهل نظر گفت‌و‌گو شده و افرادی از طیف‌های مختلف درباره شخصیت و افكار و آثار آوینی نكاتی را بیان می‌كنند. همه در این فیلم حاضرند، از شمس آل‌احمد و دكتر رضا داوری و مهدی چمران و مسعود بهنود گرفته تا فریدون جیرانی و مهدی فخیم‌زاده و سیروس الوند و رسول صدرعاملی و علی معلم و امید روحانی و خیلی‌های دیگر. در میان همه حرف‌های متنوع آن فیلم، بهروز افخمی از ابتدا تا انتها بر طرح موضوعی پافشاری می‌كند كه شاید در آن سال‌ها بیش از حد نومیدانه و سیاه به نظر می‌رسید؛ او در تمام مدت گفت‌و‌گویش اصرار دارد كه دوران توجه فعلی به مظلومیت آوینی به سرعت طی خواهد شد و همه اینها فراموش خواهد شد و خیلی زود روزی خواهد رسید كه مخالفان و دشمنان آوینی مسلط می‌شوند و دوباره همان رفتارهای سابق را در پیش می‌گیرند. می‌گوید: « ما داریم می‌بینیم كه به سرعت فراموش می‌كنند ... ما در دوره‌ای زندگی می‌كنیم كه خیلی از آدم‌هایی كه اصلاً بویی از صداقت نبرده‌اند و خودخواهی‌شان به چنان حدی رسیده كه خودشان را معیار كامل اسلام می‌دانند، معیار كامل نحوه صحیح زندگی كردن می‌دانند، همین‌طور به تدریج دارند مسلط می‌شوند و به اصطلاح دور، دور آن‌هاست. معنای همان حرف سید كه گفت امسال سال ما نیست، سال بزمجه‌هاست. آدم‌هایی كه تصوری دارند از زندگی كردن صحیح، مثل آن تخت معروف آن موجود اسطوره‌ای كه الان اسم‌اش یادم نیست كه همه آدم‌ها را روی آن تخت می‌خوابانند، اگر كه بلندتر باشند اره‌شان می‌كنند برای این كه اندازه تخت‌شان شوند، اگر كوتاه‌تر باشند آن قدر می‌كشند تا اندازه تخت بشوند... این‌ها در همان ایام هم شروع كرده بودند به توضیح دادن و تعریف كردن اسلام از نظر خودشان و توضیح دادن این كه سید چگونه مسلمانی باید باشد تا از نظر آنها مسلمان شایسته‌ای به نظر بیاید...»

 

حرف‌های افخمی در فیلم «مرتضی و ما» گرچه از نظر خیلی‌ها سیاه‌نمایی و منفی‌بافی به نظر رسید و این نظرشان را در همان ایام ابراز كردند، اما راستش برای ما كه از نزدیك شاهد حال و احوال سال آخر زندگی سید مرتضی آوینی بودیم، آرامش‌بخش‌ترین حرف‌های كل آن فیلم بود و احساس می‌كردیم دل‌مان خنك شده و كمی سبك شده‌ایم از این كه دیده‌ایم بالأخره یك نفر جرأت پیدا كرده و دارد به صراحت می‌گوید كه چه آدم‌هایی با چه نوع مرامی باعث شدند آن قدر عرصه بر آوینی تنگ شود كه عملاً راهی جز حذف خودش از عالم دور و بر برایش باقی نماند. ما به چشم دیده بودیم كه آن آدم خوش‌خلق و خوش‌مشرب همیشه، روز به روز خسته‌تر و بی‌حوصله‌تر می‌شود و دیگر تحمل دیدن مقاله‌های پی در پی روزنامه‌ها درباره انحراف و تخطی سردبیر مجله سوره از اصول اسلام و انقلاب را ندارد. من كه هرگز عصبانیت و پرخاش‌گری و فحاشی از او ندیده بودم، شاهد بودم كه وقتی مقاله «آقای سردبیر، كمی هم به خدا فكر كنید» را در روزنامه جمهوری اسلامی دید، روزنامه را برداشت و مدتی ایستاد مقاله را برانداز كرد، صورت‌اش كمی برافروخته شد و بعد توجهش به كاریكاتوری جلب شد كه در وسط مقاله چاپ شده بود و تصویر آدم شكم‌گنده‌‌ای را نشان می‌داد كه با كراوات و ریش تراشیده و موهای ژل‌زده و یك پیپ در گوشه دهان ایستاده بود وسط اتاقی و با لبخندی بر گوشه لب كه مثلاً نشانه تفرعن و تبختر بود، به سقف نگاه می‌كرد. كاریكاتور را كه نگاه كرد، برگشت رو به ما و پرسید: « حالا یعنی چی؟ این كاریكاتور را زیر این تیتر گذاشته‌اند، یعنی من این شكلی‌ام؟» و بعد بی آن كه منتظر جواب ما بماند، روزنامه را بست و گذاشت روی میز و گفت: «مرتیكه پفیوز»! این اولین فحشی بود كه در تمام ایام از دهان او شنیدم و آن‌قدر برایم غیرمنتظره بود كه در همان لحظه فهمیدم ظاهراً سردبیر آرام و مؤدب ما آن قدر مورد آزار قرار گرفته كه از این به بعد برافروخته شدن و از كوره در رفتن‌اش غیر عادی نخواهد بود. فشارها و تهمت‌ها و رفتارهای مشمئز‌كننده بعدی، بدون وقفه از راه می‌رسید و شدت یافتن این حمله‌ها مصادف شد با تعطیل شدن خنده‌های همیشگی‌اش و بی‌حوصله‌شدن‌اش و گرفتگی صدایش كه خواندن نریشن‌های روایت فتح را هم برایش دشوار كرده بود. این وضعیت آن‌قدر تا پایان سال 71 ادامه پیدا كرد كه وقتی سال تمام شد و بعد از عید آمدیم مجله و حلول سال جدید را تبریك گفتیم، دیدیم تحویل‌مان نمی‌گیرد و انگار به نظرش اتفاق مهمی نیفتاده و حوصله این حرف‌ها را ندارد. دیدیم كه انگار برای او سال جدید آغاز نشده است. در ادامه این حال و احوال‌‌اش بود كه آن تعبیری را به كار برد كه بهروز افخمی هم در صحبت‌اش به آن استناد كرده؛ سال بزمجه. من باز هم شاهد گفت‌و‌گویی بودم كه به بیان این عبارت ختم شد: روز یكشنبه یا دوشنبه هفته‌ای بود كه او در پایان همان هفته، یعنی صبح جمعه‌اش‌ به شهادت رسید. من و مسعود فراستی در اتاق سرویس سینمایی مجله سوره نشسته بودیم و مشغول كارمان بودیم كه او وارد شد و پشت تنها میز خالی اتاق نشست و بر خلاف همیشه كه به محض ورود، حرفی برای زدن داشت و درباره فیلمی كه شب قبل دیده بود یا موضوعی كه توجه‌اش را جلب كرده بود، بحثی به راه می‌انداخت و بعد از بروز اختلاف نظر با مسعود، شروع می‌كرد به سر به سر گذاشتن و گفتن و ‌خندیدن، بی‌حوصله و ساكت نشست پشت همان میز و شروع كرد به ور رفتن به كاغذهایی كه روی میز ولو بود. من و مسعود كه می‌دانستیم خلق سردبیرمان در سال جدید تنگ‌تر شده، چیزی نگفتیم و به كارمان ادامه دادیم، اما بعد از چند دقیقه خودش شروع كرد به حرف زدن و ابراز ناامیدی كردن از اوضاع و شرایطی كه در پیش داریم و همان جا بود كه گفت احساس می‌كند سال جدید سال اسب و گاو و بز و گوسفند و این جور چیزها نیست، «سال بزمجه» است! و بعد یادم هست كه انگار می‌خواهد تجدید‌نظر كند، گفت: «بزمجه‌گان». و منظورش ساختن تركیبی بود بر وزن «مهرگان» و می‌خواست با گذاشتن پسوندی كه در اعیاد باستانی به منظور امتداد بخشیدن به یك دوران به كار می‌رفته، بگوید عید امسال بهتر است عید «بزمجه‌گان» نام بگیرد! این حرف او را بعدها مسعود فراستی برای دیگران نقل كرد و اشاره بهروز افخمی در فیلم مرتضی و ما به همین نقل قول است.

 

سید مرتضی آوینی دو روز بعد از گفتن این حرف‌ها، در روز چهارشنبه به فكه سفر كرد و روز جمعه هم به شهادت رسید. ما این تلخی‌ها را دیده بودیم كه آن وقت بعد از اعلام خبر شهادت نمی‌توانستیم رفتارهای گل و بلبلی رایج را تحمل كنیم و اگرچه معنای عارفانه شهادت او را پذیرفته بودیم، اما در عین حال نمی‌توانستیم فراموش كنیم كه چه‌طور او را آزار دادند و كنار گذاشتند و راندند و به مسلخ فرستادند و به همین دلیل وقتی بهروز در فیلم مرتضی و ما آن شكلی موضع‌گیری كرد و به همه یادآوری كرد كه همین چند ماه پیش اوضاع چه بوده و حالا چه شكلی شده، قدری آسوده شدیم از این كه این حرف‌ها را یكی گفت و جایی ثبت شد و گم نشد. یادم هست آن قدر از آن مثال افخمی درباره آن موجود اسطوره‌ای خوش‌ام آمده بود كه رفتم و نام آن موجود را هم پیدا كردم و فهمیدم در اساطیر یونان موجودی بوده به نام «پروكروستیس» كه وقتی مهمان به خانه‌اش می‌آورده، او را روی تخت‌خواب می‌خوابانده و اگر قدش بلند بوده، او را هرس می‌كرده تا اندازه تخت شود و اگر كوتاه‌تر بوده، آن قدر با چكش روی بعضی از اعضای بدن‌اش می‌كوبیده تا پهن شود و به اندازه تخت درآید! نیت بدی نداشته، فقط از بس به «قالب» و «قواره» و «تعادل» و «تناسب» اهمیت می‌داده، با اره و چكش به جان مهمان‌اش می‌افتاده و او را به قتل می‌رسانده! بهروز واقعاً مثال حكیمانه‌ای زده بود، نه؟!

*

از بیستم فروردین‌ ماه امسال، چند مراسم به مناسبت یادبود چهاردهمین سالگرد شهادت سید مرتضی آوینی برگزار شده و چند برنامه تلویزیونی و گفت‌و‌گوی خبری به این مناسبت پخش شده و اخیراً نخستین دوره اهدای «جایزه بزرگ شهید آوینی» نیز برگزار شد. مجموعه افعال و اقوالی كه در این نوع مجالس و محافل صادر می‌شود و همچنین برخی اظهارنظرها كه در ایام جشنواره فجر سال گذشته طرح شد، وضعیت نگران‌كننده‌ای ایجاد كرده است؛ تا آن حد كه نمی‌شود همه چیز را به بی‌دقتی‌ها و سهل‌انگاری‌های مرسوم ربط داد و گذشت و سكوت كرد. تا آن حد كه ممكن است آدم یك بار دیگر به تئوری توطئه علاقه‌مند شود و فكر كند كه شاید عده‌ای دارند سعی می‌كنند با یك برنامه‌ریزی حساب‌شده، آوینی را مصادره به مطلوب كنند و با امید به این كه بعد از چهارده سال دیگر كسی یادش نمانده كه در آن سال‌ها چه گذشته، یك آوینی جدید خلق كنند كه مورد پسندشان باشد.

 

از همان چند سال پیش كه مقدمات این حركت‌ها آغاز شده بود، دوستانی بودند كه می‌پرسیدند چرا در مقابل این حرف‌ها هیچ نوع موضع‌گیری انجام نمی‌شود و چرا كسی جواب اینها را نمی‌دهد. اما تصور من همیشه این بود كه لازم نیست ما نقش وكیل مدافع آوینی را بازی كنیم و فكر می‌كردم اولاً دلیلی وجود ندارد ما در مقام دفاع از كسی برآییم كه از خودش این همه كتاب و مقاله و مصاحبه و یادداشت و فیلم مستند و برنامه تلویزیونی باقی گذاشته، و خود این آثار به خوبی نشان‌دهنده نوع تفكر و منش فرهنگی هنری او هستند و ثانیاً احساس می‌كردم خود او هنوز مراقب اوضاع و احوال است و اجازه نمی‌دهد وجودش را به نفع چیزهای دیگری كه مورد پسند اهل سیاست است مصادره كنند و آرمان‌هایش را وارونه معرفی كنند. اما با همه این ملاحظات و با همه پرهیزی كه در طول این چهارده سال داشته‌ام، امسال نگران شده‌ام و فكر می‌كنم ممكن است در این هیاهوی رسانه‌ای و در این همه بی‌حوصله‌گی كه نسل جوان و سیاستمداران‌مان به یك اندازه از آن برخوردارند، كسی به سراغ نوشته‌ها و فیلم‌های آوینی نرود و همین حرف‌های كوچه‌بازاری را صحیح فرض كند و در ذهن‌اش خصلت‌هایی را به او منسوب كند كه او در تمام عمرش تلاش می‌كرد دقیقاً همان خصلت‌ها را طرد كند.

 

اگرچه همچنان ایمان دارم كه او خودش مهم‌ترین حافظ و نگهبان افكار و آثارش باقی خواهد ماند، اما به نظر می‌رسد چنین اعتقادی، نمی‌تواند ساقط كننده تكلیف ما باشد به عنوان كسانی كه خیلی چیزها را در آن سال‌ها دیدیم و خیلی چیزها را هم الان می‌بینیم و به وضوح شاهد آن هستیم كه چگونه ممكن است معاندان یك تفكر، عقاید خودشان را به صاحب آن تفكر منسوب كنند و او را كه دیگر از حیات جسمانی برخوردار نیست به جبهه خودشان بیاورند و حرف‌های خودشان را از زبان او بیان كنند. این وضعیت خطرناك است و ممكن است به تدریج آوینی جدیدی برای نسل امروز خلق كند كه حتی ساده‌ترین و اولیه‌ترین شباهت‌هایش را هم در مقایسه با نسخه اصل از دست داده باشد! من همچنان لازم نمی‌دانم كه شروع كنم به ردیف كردن جملاتی در توضیح این كه آوینی كه بود و چه بود و تصور می‌كنم رجوع به نوشته‌ها و فیلم‌های او برای شناختن‌اش، كاری معقول و ممكن به نظر می‌رسد. اما كم كم به این عقیده رسیده‌ام كه لازم است گاهی تذكر بدهیم كه آوینی چه نبود! یعنی به نظر می‌رسد گاهی باید از جنبه سلبی وارد شد و آن چه را بر پیكره او نصب می‌كنند تراشید. به نظر می‌رسد تندیس او را در وسط میدان نصب كرده‌اند و بعد در گذر ایام، هر رهگذری هر چه در دست داشته به این تندیس مالیده و آن قدر مدال‌ها و نشان‌ها و یادگاری‌های مختلف بر رویش چسبانده‌اند، كه دیگر اصل ماجرا از چشم‌ها پنهان شده و فقط همین افزوده‌ها برای رؤیت باقی مانده‌اند. آن‌قدر بر این امام‌زاده دخیل بسته‌اند كه دیگر كسی یادش نمی‌آید نام كسی كه این‌جا دفن شده چه بوده!

 

*

گمان می‌كنم كه اجازه نداشته باشیم با یك متفكر همان رفتاری را در پیش بگیریم كه با قدیسان در پیش می‌گیریم. آوینی یك شهید است و از این جهت قابل احترام، اما شكی نیست كه او بابت تفكرش مورد تكریم واقع شده و نه صرفاً بابت شهادت‌اش. در واقع، شهادت او تفكرش را منتشر كرده است. امروز نام بسیاری از شهدا به صرف آن كه شهید شده‌اند، بر سر در كوچه‌ها و خیابان‌ها و میادین و ساختمان‌های شهر ما نقش بسته و ما آنها را احترام می‌كنیم به دلیل آن كه برای دفاع از دین و وطن‌شان جان داده‌اند، بی آن كه برویم جست و جو كنیم آیا تفكر والایی هم داشته‌اند یا خیر. اما آوینی یكی از همین شهدا به حساب نمی‌آید و این نكته‌ای است كه مورد غفلت برجسته‌ترین مقام مملكتی واقع نشد و مقام رهبری در همان ایام شهادت، آوینی را «سید شهیدان اهل قلم» نامیدند. بنابراین بدیهی است كه اجازه نداریم از او تصویر یك شهید خوش‌قیافه و معصوم و جذاب مطابق میل‌مان بسازیم و فقط پوسترش را چاپ كنیم و هر چه دل‌مان می‌خواهد را به او منسوب كنیم و از رجوع به عقاید و نظرات‌اش پرهیز كنیم یا آنها را جوری بیان كنیم كه به نظر برسد او در تمام عمرش مشغول نوشتن چیزهایی بوده برای آن كه حرف‌های امروز ما تأیید شود! امروز اغلب چیزهایی كه درباره او می‌گویند دربردارنده انواع جعل و تحریف است و خیلی از اوقات، كار به وارونه كردن نظریات او می‌انجامد.

 

یكی از كسانی كه چند ماهی است در هر محفل و مجلسی كه می‌نشیند، ادامه حرف‌اش را با مناسبت و بی‌مناسبت به آوینی مربوط می‌كند، مسعود ده‌نمكی است. در این چند ماه بارها تصمیم گرفته‌ام جوابیه مفصلی بنویسم و بی‌ربط بودن نوع موضع‌گیری‌های ده‌نمكی را توضیح دهم، اما هر دفعه از این بابت نگران شده‌ام كه در جامعه‌ای كه تصور می‌شود نوعی نزدیكی فكری بین آوینی و گروه‌های منتسب به امثال ده‌نمكی وجود دارد، نوشتن چنین مطالبی و ذكر این دو نام در كنار یكدیگر ممكن است بیشتر موجب رواج این توهم شود و كار را سخت‌تر كند. ضمن این كه هنوز نتوانسته‌ام مطمئن شوم ده‌نمكی این حرف‌ها را از سر سادگی و نابلدی می‌گوید یا این كه علاقه پیدا كرده با انتساب خودش به شهید آوینی و تكرار كردن نام او، آگاهانه برای خودش نوعی مصونیت و اعتبار دست و پا كند. وگرنه بعید است كه خودش نداند آوینی اعتقادی به فعالیت سیاسی از نوع ده‌نمكی نداشت، فرهنگ و هنر را آلت دست اهداف سیاسی فرض نمی‌كرد، گروه‌هایی را تحریك نمی‌كرد برای آن كه به سالن‌های سینما و دفتر مجلات حمله كنند و بزنند و بشكنند و بسوزانند، مدام مشغول متهم كردن این و آن نبود، سینما را وسیله و ابزاری برای برآورده كردن اهداف‌اش فرض نمی‌كرد، شوخی با مقدسات را برای جلب توجه مردم عامی مجاز نمی‌دانست، معتقد نبود برای مقابله با روشنفكری باید عوام‌گرایی كنیم و از نام و اعتبار شهدا برای حمله به یك جریان سیاسی استفاده نمی‌كرد. ده‌نمكی در محافل مختلف گفته كه روش فیلمسازی او نزدیك به آوینی است و آوینی اگر زنده بود فقر و فحشا و اخراجی‌ها را پیش از او می‌ساخت! این حرف‌ها آن قدر غریب است و آن قدر حیرت‌آور كه فقط یا از ذهنی بیش از حد ساده بر می‌آیند یا از ذهنی كه قصد ماهی گرفتن از آب گل‌آلود را دارد. از ذهنی كه شاید به این نتیجه رسیده كه در این وضعیت بلبشو كه هر كسی هر چیزی دل‌اش می‌خواهد به آوینی منسوب می‌كند، من هم فیلم‌هایم و خودم را ضمیمه او كنم تا بهره یكپارچه ببرم! وگرنه توضیح دادن جزئیاتی در این باب كه فیلم‌های ده‌نمكی با توجه به اصول و منطق فكری آوینی چه جایگاهی دارند، كار بی‌حاصلی به نظر می‌رسد، چرا كه هر كس چند صفحه‌ای از نوشته‌های آوینی را خوانده باشد و حتی یك قسمت از فیلم‌های روایت فتح را دیده باشد، خیلی سریع می‌فهمد كه از دیدگاه آوینی، مستندی مثل فقر و فحشا یك فیلم جعلی و سرهم‌بندی‌شده است خارج از قواعد مستندسازی صادقانه برای قبولاندن ناشیانه یك دیدگاه غیرمنطقی به تماشاگر، و اخراجی‌ها یك فیلمفارسی توهین‌آمیز است كه مثل اسلاف‌اش می‌تواند عوام‌الناس را از سالن سینما راضی و خندان به خانه بفرستد، بدون آن كه بدانند دقیقاً به چه خندیده‌اند. و جالب‌تر این كه در این ایام، ده‌نمكی علاقه‌مند شده برای تبلیغ درباره اخراجی‌ها و موجه نشان دادن دیدگاه‌اش در فیلم، آوینی را هم از دنیای بیرون از فیلم به كاراكترهای فیلم‌اش اضافه كند و مرتب تأكید می‌كند كه آوینی هم یك اخراجی بوده كه خط قرمزهای جامعه اجازه نمی‌دهد ما خیلی حرف‌ها را درباره‌اش بزنیم! چنین رفتاری با یك شهید محترم و معتبر، در هر جامعه دیگری می‌توانست موجب بروز اعتراض‌های جدی شود و خیلی‌ها چنین اهانتی را تاب نیاورند، ولی از آن جا كه در مملكت ما هر كس خودش را به مقدسات منسوب كند، مصونیت پیدا می‌كند، صدای كسی در نمی‌آید كه آخر این چه حرفی است و منظور تو این است كه آوینی هم یكی مثل اراذل فیلم اخراجی‌ها بوده كه قمه‌كشی می‌كرده یا دزد سر گذر بوده كه گذارش به جبهه افتاده و قمه‌اش را به جای آن كه علیه مردم به كار گیرد، علیه تانك به كار گرفته؟! بنده فكر می‌كنم بهتر است همین جا و در همین مطلب این ماجرای خط قرمزها و نگفته‌های آقای ده‌نمكی را روشن كنیم و خیال همه را برای یك بار راحت كنیم: من نمی‌دانم این خط قرمزهایی كه ایشان می‌گوید چه هست و كجاست، اما فكر نمی‌كنم منعی وجود داشته باشد كه همه بدانند سید مرتضی آوینی در سال‌های پیش از انقلاب در یك دانشكده هنری درس می‌خوانده و نوع پوشش و دوستی‌ها و روابط و رفتارهای عمومی‌اش با آن چه ما امروز درسال‌های پس از انقلاب مشروع و مقبول می‌دانیم تطابق نداشته و در دهه پنجاه یك انقلابی دوآتشه نبوده كه در همه راهپیمایی‌ها شركت كند و مشغول مبارزه مسلحانه علیه رژیم شاه باشد. بلكه بیشتر در عالم خودش بوده و به مطالعه فلسفه و رمان و هنر غرب می‌پرداخته و خودش هم قصه‌های روشنفكرانه و حدیث‌نفس‌های پر طمطراق می‌نوشته و شعر نو می‌سروده و حتی مجموعه‌ای از این قطعات ادبی‌اش را در كتابی به نام «هر آن كه جز خود» منتشر كرده كه در پی تحولاتی كه با نزدیك شدن به پیروزی انقلاب در وجودش رخ می‌دهد، از پخش شدن این كتاب جلوگیری می‌كند و كل تیراژ آن را نابود می‌كند و دیگر از این نوع نوشتن پرهیز می‌كند. عكس‌های به جا مانده از آن دوران‌اش هم نشان می‌دهد كه به سبك جوانان روشنفكر دهه پنجاه لباس می‌پوشیده و گاهی سبیل پر پشت می‌گذاشته و گاهی ریش می‌گذاشته و گاهی همه را می‌تراشیده! خب، حالا قرار است به كجا برسیم؟! مگر او خودش در مقالات‌اش به صراحت ننوشته كه «از یك راه طی‌شده» می‌آید؟ مگر می‌خواسته تحول روحی‌اش را پنهان كند؟ آقای ده‌نمكی مرتب دارد به این بخش از زندگی او علاقه نشان می‌دهد كه چه دستاوردی عایدش شود؟ می‌خواهد بگوید آدم‌ها همیشه یك جور نیستند و متحول می‌شوند؟ خب، بله قطعاً همین‌طور است، ولی راستش این تحول از قمه‌كشی به تفكر منجر نمی‌شود، سید مرتضی آوینی هر چه كه بود و قبل از انقلاب هر عمل غیر اخلاقی مورد علاقه آقای ده‌نمكی را هم كه انجام داده باشد، یك متفكر بود كه درد كشف داشت و درد دانستن و جست‌و‌جوی حقیقت. و به هر عرصه‌ای سرك می‌كشید تا ببیند حقیقت را كجا می‌تواند بیابد، همان‌طور كه هر متفكر اصیل دیگری هم چنین می‌كند؛ از خودش و وجودش و اعتبار و آبرویش مایه می‌گذارد تا به حقیقت برسد و آن قدر كه دغدغه كشف معنا دارد، پروای بدنامی ندارد. مگر بزرگان فكر و ادب و عرفان ما در تمام قرون گذشته، جز این زندگی كرده‌اند؟ اما همه‌شان با هر مرام اخلاقی، یك وجه مشترك داشته‌اند و آن هم مناعت طبع و وسعت دید و درد كسب معرفت است و اگر اصول اخلاقی را هم زیر پا گذاشته‌اند، از بی‌تابی و بی‌پروایی برای وصول به حقیقت بوده است، نه از شوق گناه. خط قرمزی برای بیان این نكات وجود ندارد، خط قرمز باید آن جا وجود داشته باشد كه یكی از راه برسد و بخواهد ضعف‌ها و نداشته‌هایش را با گذشته یك آدم معتبر و محترم شریك شود، بی آن كه از قوت‌ها و داشته‌های او بهره‌ای برده باشد، و بی آن كه بداند خطاهای بزرگان در مقایسه با بزرگی و قدرشان سنجیده می‌شود، اما كسی كه بزرگ نیست، متاعی برای سنجش ندارد، و گناه و صواب‌اش هر دو كم‌قدر است.

 

اما این نوع اظهارنظرها منحصر به یك شخص نیست، كه اگر بود می‌شد گذشت و توجه نكرد. در محافل متعددی چنین اظهارنظرهایی شنیده می‌شود و در آخرین نمونه‌اش، در مراسم اهدای جایزه شهید آوینی به مستندهای برگزیده سال، چند مقام فرهنگی هنری طراز اول كشور به پشت تریبون آمدند و درباره آوینی و جایگاه‌اش سخنرانی كردند، كه تنها معدودی از جملات‌شان واقعاً درباره آوینی صدق می‌كرد و بقیه صحبت‌های‌شان نظراتی بود كه خودشان درباره امور مختلف داشتند و از زبان آوینی بیان‌اش كردند! در آن مجلس، با تأكید خاصی گفته شد آوینی «یك روشنفكر تمام عیار» بوده است، در حالی كه آوینی نوشته‌های متعددی دارد در توضیح معنای اصطلاح «روشنفكری» و سرسختانه تأكید دارد كه این كلمه معنای خاصی دارد و نمی‌تواند و نباید به یك متفكر شرقی اطلاق شود و ما مجاز نیستیم آن را به این شكل به كار ببریم. می‌توانیم با این نظر او مخالف یا موافق باشیم و درباره‌اش بحث كنیم، اما «روشنفكر» نامیدن آوینی، آن هم از نوع «تمام عیارش» درست مثل این است كه بخواهیم برای توصیف لنین، لقب لیبرالیست را به كار ببریم تا او را هجو كنیم و دست بیندازیم! یا در همین سخنرانی و در اظهارنظر دیگری گفته شد: «آوینی می‌گفت سینما وسیله و ابزار مناسبی برای بیان مفاهیم دینی و اسلامی است» در حالی كه شاید نزدیك به نیمی از نوشته‌های سینمایی آوینی به توضیح این موضوع اختصاص دارد كه سینما «ابزار» نیست و «وسیله» نیست و شأن مستقل خودش را دارد و اصلاً اگر با این نگاه به سینما نزدیك شویم موفق به بیان هیچ مفهومی نخواهیم شد، چه اسلامی و چه غیر اسلامی. و همچنین در همین مجلس گفته شد: « آوینی به خاطر اظهارنظرها و مقالات‌اش پی در پی از طرف گروه‌هایی مورد حمله قرار می‌گرفت كه علم روشنفكری را بر دوش می‌كشیدند»! خب، این یكی دیگر رسماً جعل تاریخ است! چون در تمام آن سال‌ها هرگز حمله مهم و قابل توجهی از طرف جریان‌هایی كه «علم روشنفكری را بر دوش می‌كشیدند» انجام نشد و اتفاقاً درست بر عكس، كسانی حمله می‌كردند كه منتسب به تفكر سنتی بودند و روزنامه‌های شاخص این نوع تفكر را در اختیار داشتند. و اتفاقاً در ایام بعد از شهادت او هم یكی از بهترین و صادقانه‌ترین مقالات در رثای او را سردبیر مجله روشنفكرانه دنیای سخن نوشت، و در آن سو بسیاری از ریاكارانه‌ترین ستایش‌نامه‌های فرمایشی در همان روزنامه‌هایی چاپ شد كه تا چند روز قبل‌اش به او توصیه می‌كردند خدا را فراموش نكند! خب، اینها دیگر تاریخ است و سند دارد و قابل بررسی است و خوشبختانه نمی‌شود جعل‌شان كرد. اگر نمی‌فهمیم چه‌طور می‌شود كسی كه امروز هنرمند دینی و متفكر بسیجی و نظریه‌پرداز انقلابی نامیده می‌شود، از طرف گروه‌های فكری ظاهراً نزدیك به خودش تا آن حد مورد حمله قرار بگیرد كه تحمل ادامه دادن زندگی را نداشته باشد، دلیل نمی‌شود بیاییم و در تاریخ دست ببریم!

*

اما نكته خطرناك‌تر از همه آن چه تا این جا گفتیم، این است كه در پایان همین سخنرانی‌ها و در حالی كه از مجموعه بیانات مسئولین بر می‌آمد كه خیلی‌هایشان حتی یك مقاله از آوینی نخوانده‌اند یا مثلاً به كسی نسپرده‌اند تا خلاصه‌ای از دیدگاه‌های او را برایشان آماده كند تا یك وقت متناقض‌گویی نكنند و حرف‌هایی را از قول خودشان توی دهان او نگذارند، تأكید شد كه جامعه امروز ما نیاز زیادی به الگو دارد و ما حتماً باید الگوسازی كنیم و برای ارائه الگو چه كسی بهتر از شهید آوینی؟! راستش من بعد از شنیدن این حرف‌ها بود كه احساس كردم دیگر نمی‌شود سكوت كرد و اجازه داد این جریان به راه خودش ادامه دهد. به نظرم لازم است خطاب به این دوستان كه حتماً هم نیت خیر دارند نكته‌ای را عرض كنیم: دوستان گرامی! این قبول كه شما به الگوسازی علاقه دارید، علاقه پسندیده‌ای است، ولی انسان‌ها اشیای شخصی داخل جیب شما نیستند كه هر جوری دل‌تان می‌خواهد با آنها رفتار كنید. شما وقتی در سخنرانی‌تان كه می‌خواهید خصوصیات الگوی مورد نظرتان را تشریح كنید، هر چه می‌گویید دقیقاً بر عكس و وارونه است و مشخص می‌شود خودتان از ویژگی‌های این «الگو» به كلی بی‌خبرید، چه‌طور می‌خواهید این الگوی مورد علاقه را برای مردم و جوانان معرفی كنید و جا بیندازید؟ آن وقت آدم نباید مشكوك شود كه در واقع دارید دغدغه‌های فكری خودتان را به عنوان الگو معرفی می‌كنید و چون كسی شخص شما را به عنوان الگو نمی‌پذیرد، می‌خواهید لقب و عنوان یك آدم مشهور را از حقیقت وجود و تفكرش جدا كنید و دلمشغولی‌های خودتان را بچسبانید به یك اسم مشهور و یك تركیب جعلی را به عنوان الگو بدهید دست مخاطب؟ و آن وقت فكر نمی‌كنید چنین كاری نه شرعی است و نه قانونی و نه اخلاقی و نه فرهنگی؟ حالا چرا شهید آوینی؟ خب، شاید برای این الگویی كه شما می‌خواهید ارائه دهید، افراد دیگری مناسب‌تر باشند؟ چرا سراغ یكی دیگر نمی‌روید كه به افكار شما نزدیك‌تر باشد؟ چون آوینی علیرغم همه بدنامی‌هایی كه برایش تدارك دیده شده هنوز محبوب باقی مانده و بیشتر از بقیه جواب می‌دهد؟ فكر نمی‌كنید این رفتارتان ظلم مضاعفی است در حق كسی كه در زمان خودش هم از این نوع رفتارها به تنگ آمد و پرپر شد؟ فكر نمی‌كنید حتی اگر نیت خیر دارید، در عمل اره و چكش برداشته‌اید و می‌خواهید تفكر مشخص و مستقل یك آدم معتبر را به قواره‌ای درآورید كه خودتان می‌پسندید؟ می‌شود از شما عاجزانه درخواست كرد كه دست از سر این آدم بردارید و بیش از این آزارش ندهید؟ چه می‌گویم، او كه آزاری نمی‌بیند، دارید خاطره آزارهای او را در ذهن ما امتداد می‌بخشید. نمی‌گذارید تصور آن سال آخر و آن همه بغض و اندوه و رنجی را كه می‌برد فراموش كنیم. نمی‌گذارید باور كنیم كه چهارده سال گذشته است.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦
برچسب‌ها :

«هم‌میهن» مُنتشر شد...

شُماره‌یِ یکمِ روزنامه‌یِ «هم‌میهن» مُنتشر شد.

[عکس از وبلاگِ خاکستر]

پی‌نوشت: شرق هم مُنتشر شد امروز. مُبارک باشد ان‌شاءالله. امیدوارم صفحه‌یِ سینمایش را از دست نداده باشید. یک گفت‌وگویِ اختصاصی است با «گاس ون‌سنت».

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦
برچسب‌ها :

... که ایّام فتنه‌انگیز است

 

می‌فرماید:

 

اگرچه باده فَرَح‌بخش و باد گُلبیز است

 

به بانگِ چنگ مَخور مِی که مُحتسب تیز است

 

صُراحی‌ای و حریفی ـ گَرَت به چنگ اُفتَد ـ

 

به عقل نوش، که ایّام فتنه‌انگیز است

 

در آستینِ مُرقّع پیاله پنهان کُن

 

که همچو چشمِ صُراحی زمانه خونریز است

 

به آبِ دیده بشوییم خرقهها از مِی

 

که موسمِ وَرَع و روزگارِ پرهیز است

 

عراق و فارس گرفتی به شعرِ خوش، حافظ

 

بیا که نوبتِ بغداد و وقتِ تبریز است

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٦
برچسب‌ها : شعر

آوریل بی‌رحم‌ترینِ ماه‌هاست...

 

 

بهار، هزار خوبی دارد و بدی و خوب یادم نیست که بدی‌هایِ این فصلِ خوب را، در کدام روز از کدام ماهِ کدام سال بود که فهمیدم. شاید همان روزی بود که برای اوّلین‌بار شعرِ سرزمینِ هرز را خواندم، با ترجمه‌ی بهمن شعله‌ور. همان خطِ اول بود که خواندم: آوریل بی‌رحم‌ترینِ ماه‌هاست...

 

***

 

هنر،‌ نسخه‌یِ دومِ جهانِ واقعی نیست. از آن نکبت، همان یک نُسخه کافی‌ست.

 

 

ویرجینیا وولف

 

***

 

روکو قدیسه، اما مگه یه آدمِ دست‌تنها توی این دنیا چی کار می‌تونه بکنه؟ اون حتّا نمی‌تونه از خودش دفاع بکنه… روکو همیشه می‌بخشه؛ هرچند آدم همیشه نباید ببخشه...

 

چیرو به لوکا در روکو و برادرانش

 

***

 

پارسال فکر می‌کردم عاشق شده‌ام، امّا ... خب، کی می‌دونه؟ باید یه چیزیم شده باشه. عاقبت عوض می‌شم. به نظر می‌آد که هر دفعه سعی می‌کنم که ... با کسی ارتباط برقرار کنم، عشق ناپدید می‌شه.

 

والنتینا به جووانی در شب

 

***

 

آن‌چه شما نفهمیدید و من تصمیم دارم بگویم، این است که دوست‌تان دارم، ولی می‌دانم که برای نزدیک‌بودن به شما، لازم است بمیرم.

 

از نامه‌یِ سیسیلیا به ژولین در اتاقِ سبز

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٦
برچسب‌ها : حرفِ دیگران ، دیالوگ

مدرسه‌یِ هُنر، مزرعه‌یِ بلال نیست آقا...

... خُب، از کجا شروع کنیم؟ از این‌که قسمتِ اوّلِ «مدار صفر درجه» نااُمیدکننده بود؟ این‌همه تبلیغ، این‌همه هیاهو، این‌همه جنجال، به‌خاطرِ سریالی بود که قسمتِ اوّلش را دوشنبه شب دیدیم و فهمیدیم که ساختنِ سریال‌هایی تاریخی، حتّا سریال‌هایی که داستان‌شان در تاریخی نزدیک می‌گذرد، اصلاً آسان نیست. «مدار صفر درجه» شروعِ خوبی نداشت و نمی‌دانم سریالی که قسمتِ اوّلش خوب نباشد و داستانش را درست تعریف نکند و حاشیه‌هایش از متن پُررنگ‌تر باشد و دیالوگ‌هایش واقعاً گوشِ تماشاگر را آزار بدهد، چه‌طوری می‌تواند به راهِ خودش ادامه بدهد؟

 همه‌جایِ دنیا، اصلی و قانونی هست که می‌گوید قسمتِ اوّل یک سریال، یکی از مُهم‌ترین قسمت‌هایِ آن است. با این قسمت است که تماشاگر تصمیم می‌گیرد، از این به بعد تماشایش کند، یا نه. پس همه‌یِ تلاشِ نویسنده/ کارگردانِ آن سریال صرفِ این می‌شود که داستانش را درست تعریف کند و حاشیه‌هایش از متن پُررنگ‌تر نباشد و دیالوگ‌هایش واقعاً گوشِ تماشاگر را آزار ندهد. رابطه‌یِ تماشاگر و سریال از قسمتِ اوّلش شروع می‌شود و این‌را برایِ آن‌هایی می‌نویسم که لابُد پیشِ خودشان می‌گویند داری سخت می‌گیری و حالا صبر کن تا موتورِ داستان روشن شود. موتورِ داستانِ یک سریال، باید در همین قسمتِ اوّل، غرّش‌کنان روشن شود. غیر از این راهی نیست. امّا «مدار صفر درجه» اصلاً این کار را نکرد. قسمتِ اوّلش گُنگ‌تر از آن بود که به روشن‌شدنِ موتور برسد و اگر بخواهد سُرعتِ لاک‌پُشتیِ این قسمت [داستان] را در قسمت‌هایِ دیگر [ادامه‌یِ داستان] ادامه بدهد، تحمّلش واقعاً سخت خواهد بود.

 

حالا کُندیِ داستان و کِش‌داربودنش به کنار، چرا باید هفته‌ای یک‌بار همچو دیالوگ‌هایی را بشنویم؟ بیست و چند سال‌ پیش که خدابیامُرز «علی حاتمی» سریالِ «هزاردَستان» را ساخت، دانسته یا ندانسته، روشی را برایِ نوشتنِ دیالوگِ آدم‌هایِ سال‌هایِ دور پیشنهاد کرد که هنوز مُهم‌ترین اُلگویِ همه‌یِ نویسنده‌هایِ تلویزیونی است. امّا از آن‌جا که معمولاً این‌جور چیزها را فقط خودِ علی حاتمی بلد بود و می‌دانست آن میراثِ فارسی‌دانی را چه‌جوری باید به دیالوگ تبدیل کند، هرکسی که بعد از او دست به نوشتنِ همچو چیزهایی زد، عملاً شکست خورد. [بهرام بیضائی هم البته شیوه‌یِ مخصوص به خودش را دارد، که طبعاً این‌یکی هم قابلِ تقلید نیست.] «حسن فتحی» هم خیلی دلش می‌خواسته دیالوگ‌هایِ گوش‌نواز و ماندگاری بنویسد که هم رگه‌یِ تاریخی را در خود داشته باشند، هم برایِ تماشاگرانِ کم‌حوصله‌یِ این سال‌ها غریب و دور از ذهن نباشند. امّا در این مورد هم ظاهراً پیروز نشده است. دیالوگ‌هایِ «مدار صفر درجه» اصلاً خوب نیستند، اصلاً شنیدنی نیستند و تماشاگری را که می‌خواهد علاوه بر دیدن، بشنود، کاملاً آزار می‌دهند. کی گفته که با آوردنِ «اَلحال» و «اَلباقی» و «ماضیه» در دیالوگ‌ها می‌شود، به سیاقِ علی حاتمی دیالوگ نوشت؟ باور کنید دیالوگی شبیه به این‌که «اَلحال من بابات را تو این دنیا بیش‌تر از همه دوست دارم» اصلاً گوش‌نواز و ماندگار نیست و بیش‌تر مایه‌یِ خنده می‌شود.

 

باید صبر کنیم؟ باید ادامه بدهیم؟ باید چشم‌به‌راهِ قسمتِ بعدی دست‌پُختِ حسن فتحی بمانیم و ببینیم آشِ درهَم‌جوشِ تازه‌اش به مذاقِ تماشاگران خوش می‌آید یا نه؟ شاید...

 

بعدالتحریر: دیالوگِ مشهوری هست در «کَمال‌المُلکِ» علی حاتمی که دلم نمی‌آید این‌جا نَقلَش نکنم. وقتی ناصرالدّین‌شاه، تصویرِ سیاه‌قلمِ عضدالمُلک را می‌بیند، شگفت‌زده می‌شود و عضدالمُلک بعد از آن‌که می‌گوید این تصویر، کارِ مُحمّدمیرزا نامی‌ست اهلِ کاشان، ادامه می‌دهد «اِن‌شاءَ‌الله که سالِ آینده این باغبانِ پیرِ خدمت‌گذار، توفیقِ تقدیمِ نهالِ برومندِ دیگری داشته باشد.» و ناصرالدّین‌شاه جوابِ هوشمندانه‌اش را نثارِ عضدالمُلک می‌کند. «امیدوار نباشید. مدرسه‌یِ هُنر، مزرعه‌یِ بلال نیست آقا، که هر سال محصولِ بهتری داشته باشد. در کواکبِ آسمان هم، یکی می‌شود ستاره‌یِ درخشان، اَلباقی سوسو می‌زنند.» حالا چرا این تکّه‌یِ کَمال‌المُلکِ افتادم؟ نمی‌دانم...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

گاهی هم آدم این‌جوری فکر می‌کند ...

 

 

 

 

عجب جُمله‌یِ نَغزی فرموده است صادقِ هدایت، در یکی از آن هشتاد و چند نامه‌اش:

 

 

[...]Tout  est clair comme le jour:  on doit deguster la merde  

 

 

توضیح: چه ضرورتی هست به ترجمه‌اش؟

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٦
برچسب‌ها : حرفِ دیگران