شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

شهروندِ امروز

نمی‌دانم تا حالا این هفته‌نامه‌یِ تمام‌رنگی را دیده‌اید یا نه؛ شماره‌یِ هفتم‌اش همین دیروز منتشر شد. این همان هفته‌نامه‌ای است که بچّه‌ها با جان و دل مطالبش را آماده می‌کنند. درست است که دوره‌یِ جدیدش هنوز به تعدادِ انگشت‌هایِ دو دست هم نرسیده، ولی خوب معلوم است که اگر چشمِ شیطان کور و گوشش کَر، عُمرش به دنیا باشد، خیلی زود قَد می‌کشد و بزرگ می‌شود...

 

سایتِ شهروندِ امروز هنوز راه نیفتاده؛ ولی اکبر منتجبی دست‌به‌کار شده و فعلاً وبلاگی را راه انداخته و مطالبِ این شماره را در آن گذاشته تا بعضی‌ها که هنوز این مجله را ندیده‌اند، بدانند در این هفته‌نامه‌ چه خبر است.

 

در همین مورد: اکبر منتجبی؛ شماره‌یِ جدیدِ شهروندِ امروز منتشر شد.

 

در شهروندِ امروز بخوانید:

 

  1. پوپولیسم همان سوسیالیسم نیست [شهیدِ زنده/ محمّد قوچانی]

     

  2. پایان سفرهای احمدی‌نژاد، آغاز سفرهای اصلاح‌طلبان [اکبر منتجبی]

     

  3. در مذمت تزویر [کیان پارسا]

     

  4. مراتب دروغ  [عباس عبدی]

     

 

بعدالتحریر: بقیه‌یِ مطالبِ شهروندِ امروز، قاعدتاً به مرور در این وبلاگ می‌آیند.

 

 

 

 

 

شهروندِ امروز 

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦

گیوم آپولینر در شعرِِ موحناییِ خوشگل می‌فرماید...

 

من منتظرم

 

تا همواره دنبال کنم سیمایِ نجیب و مهربانی را که به‌خود می‌گیرد

 

تا من او را به تنهایی دوست بدارم

 

چونان آهن‌ربایی که آهن می‌رُباید او نیز مرا می‌رُباید

 

منظره‌یِ دل‌رُبایِ

 

یک موحناییِ مَحشر را دارد

 

...

 

ولی بخندید، به من بخندید

 

ای مردمِ همه‌جا، به‌ویژه مردمِ این‌جا

 

زیرا بسیار چیزهاست که جرأت نمی‌کنم به شما بگویم

 

بسیار چیزها که نمی‌گذارید بگویم

 

به من رحم داشته باشید...

 

 

ترجمه‌یِ فارسیِ محمّدعلی سپانلو

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٦

ما برمی‌گردیم.... + پی‌نوشت

 

... ضرب‌المثلی هست که می‌گوید «درِ دروازه را می‌شود بست؛ ولی دهنِ مردم را نه» و لابد برایِ همین است که از سه‌شنبه عصر تا حالا [یعنی همان‌ وقتی که خبرِ توقیفِ موقّتِ روزنامه‌یِ هم‌میهن رسید] انواع و اقسامِ شایعه‌ها، بینِ روزنامه‌نگارها و خوانندگانِ هم‌میهن، ردّوبدل می‌شود که البته هیچ‌کدام واقعی نیستند. یکی پیامِ کوتاه می‌فرستد که شنیده‌ایم قرار است روزنامه‌ی «...» را منتشر کنید و آن‌یکی زنگ می‌زند که گفته‌اند شما می‌روید به‌جایِ تحریریه‌یِ «...» و کار را از نو شروع می‌کنید.

 ظاهراً نبودنِ هم‌میهن، واضح و روشن است. ظاهراً در نبودِ روزنامه‌ای که ظرفِ چهل‌ و چند شماره، به درجه‌ای رسید که باقی روزنامه‌ها ظرف شش‌ماه می‌رسند، همه‌چیز با شایعه گره خورده است. امّا شما باور نکنید. هیچ‌کدام از این شایعه‌هایِ ریز و درشت را باور نکنید. کسی قرار نیست فعلاً به روزنامه‌یِ الف یا ب برود. همه‌ سرِ جای‌شان هستند؛ پُشتِ همان‌ میزی می‌نشینند که در این یک‌ماه‌ونیم نشسته‌اند و چشم‌به‌راهِ قاصدکِ خوش‌خبری هستند که از رفعِ توقیفِ هم‌میهن بگوید. شایعه‌ها همیشه هستند و آدم‌هایی که هستند که دل‌شان به این شایعه‌ها خوش است. چه ایرادی دارد؟ آن‌ها هم زندگی‌شان با این شایعه‌ها می‌گذرد... ولی اگر از بچّه‌هایِ تحریریه‌یِ هم‌میهن و حتّا خودِ «محمّد قوچانی»، سردبیرِ این روزنامه درباره‌یِ این شایعه‌هایِ ریزودرشت بپرسید، فقط به یک جواب می‌رسید؛ جدّی نگیرید!

 

برایِ بچّه‌هایی که همه‌یِ زندگی‌شان را صرفِ هم‌میهن کرده‌اند و صُبح تا شب در این روزنامه مانده‌اند و با جان و دل نوشته‌اند و کار کرده‌اند و کم‌فروشی نکرده‌اند، هیچ‌چیز سخت‌تر از این نیست که بروند روزنامه‌ای دیگر را منتشر کنند؛ چه آماده‌یِ انتشار باشد، چه همین حالا رویِ دکّه‌ها باشد.

 

ضرب‌المثلی هست که می‌گوید «درِ دروازه را می‌شود بست؛ ولی دهنِ مردم را نه» ولی باید راهِ‌‌حلّی هم برایِ این مُشکل وجود داشته باشد؛ نمی‌شود که فقط ایستاد و گوش کرد و خم به ابرو نیاورد.

 

آقایان، خانم‌ها، دوستانِ مُحترم، از این‌که هم‌میهن را این‌قدر دوست دارید که حتّا در غیابِ موقّتش، به‌یادِ تحریریه‌اش هستید، واقعاً ممنونیم؛ امّا لطف کنید و به این شایعه‌ها محل نگذارید. همه‌یِ ما چشم‌به‌راهِ انتشارِ دوباره‌یِ هم‌میهن هستیم و باور کنید روزی که قاصدکِ خوش‌خبر آن خبرِ خوش را بیاورد، ذوق می‌کنیم. نه، هیچ روزنامه‌ای جایِ هم‌میهن را نمی‌گیرد و قرار نیست بچّه‌هایی که در ساختمانِ‌ شماره‌یِ چهل‌وپنجِ کوچه‌ی سپاس، صبح را به شب می‌رسانند، جایی بروند. شاید شما هم این مصراعِ دل‌پذیر را شنیده‌ باشید که می‌گوید اندکی صبر؛ سحر نزدیک است...

 

***

 

پی‌نوشت: خبرهایِ خوب رسیده‌اند. قاصدکِ خوش‌خبر، خبرهایِ خوشی آورده است. راست می‌گویند که اندکی صبر؛ سحر نزدیک است...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦

تکّه‌ای از کازابلانکا ...

 

رنو: آخه تو رو به‌خدا، چی تو رو کشونده به کازابلانکا؟

 

ریک: واسه‌‌یِ خاطر سلامتی‌ام اومدم. من واسه‌یِ آبِ کازابلانکا اومدم این‌جا.

 

رنو: آب؟ کدوم آب؟ ما که توی بیابون هستیم!

 

ریک: بهم اطلاعات عوضی دادن!

 

رنو: آهان!

 

 

 

 

 

پی‌نوشت: روزنامه‌ی‌ِ هم‌میهن توقیف شد. به همین سادگی...

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٦

وقتی همه‌چیز دود می‌شود و به هوا می‌رود...

... این یادداشت را باید چند روز پیش می‌نوشتم؛ فردایِ روزی که «تلخ‌کام» را خواندم. تازه‌ترین [آخرین؟] رُمانِ «اسماعیل فصیح»، رُمانِ خوبی نیست. درستش این است که بنویسم رُمانِ بدی است، خام‌دستانه است، دیالوگ‌هایش اصلاً خواندنی نیستند و معلوم است که فصیح در اوجِ خستگی، در اوجِ بی‌حوصلگی، این داستان را نوشته است. هیچ‌وقت طرفدارِ داستان‌هایِ فصیح نبوده‌ام؛ هرچند یکی از داستان‌هایش [دل‌ِ کور] را واقعاً دوست دارم و «زمستانِ 62» هم البته هست، که هنوز می‌شود آن‌را خواند. وقتی کتابِ قبلیِ فصیح، «عشق و مرگ»، مُنتشر شد، همین‌ حسّ‌وحال را داشتم. آن‌یکی هم داستانِ خوبی نبود، آن‌یکی هم نشانه‌یِ بی‌حوصلگی بود...

 

اسماعیل فصیح، در همه‌یِ سال‌هایِ نویسندگی‌اش، شخصیتی واحد را آفریده و سعی‌ کرده این شخصیت را، به‌مُرور، کامل‌تر و عمیق‌تر کند. « جلالِ آریان»، آدمِ عجیب‌وغریبی است که در رُمان‌هایِ فصیح، هربار بخشی از وجودش را افشا می‌کند. «عشق و مرگ»، مالِ موقعی بود که جلالِ آریان داشت تویِ آمریکا درس می‌خواند [درسِ شیمی] و استادی داشت که جلال را واقعاً دوست داشت و نصیحت جالبی هم بِهِش می‌کرد. حرفِ آقایِ استاد این‌ بود که اگر دختری را دوست داری، باهاش عروسی نکن. جلالِ آریان یک‌بار، نصیحتِ او را گوش می‌کرد، امّا بارِ دوم که در خانه‌یِ او نیست و در شهرِ دیگری ساکن شده، این پندِ حکیمانه را به کار نمی‌بندد و خُلاصه، مُصیبت از آسمان نازل می‌شود.

 

داستانِ «تلخ‌کام» مالِ اوایلِ انقلاب است؛ سالِ 1358. دولتِ موقّت سرِ کار است و شرکتِ نفت، ظاهراً، به‌هم ریخته و حالا جلالِ آریان می‌رود لندن تا چیزهایی را که لابراتوآرِ زبانِ شرکتِ نفت را، دوباره، راه‌اندازی کند. حالا همه‌یِ این‌ها به کنار، جلالِ آریان هم با یک ایرانیِ زرتشتی آشنا می‌شود که حالا در یک خانه‌یِ سالمندان ساکن است و مُدام راه می‌رود و به زبانِ فارسیِ اصیل حرف می‌زند، هم با یک بانویِ ایرانی که مُطلّقه است و در تنهاییِ خودش زندگی می‌کند و حالا آقایِ آریان که خودش هم در تنهاییِ خودش سِیر می‌کند، تصمیم می‌گیرد با این بانویِ مُحترم دل‌وقُلوه ردّوبدل کند. خودتان باید بخوانید و ببینید که وقتی آدمی بی‌حوصله است، خسته است، چه‌جوری حرف‌هایِ عاشقانه می‌زند و این حرف‌هایِ عاشقانه، چه‌جوری به حرف‌هایِ خنده‌دار بدل می‌شوند.

 

«تلخ‌کام»، تازه‌ترین [آخرین؟] رُمانِ «اسماعیل فصیح»، رُمانِ خوبی نیست و خوب معلوم است که گردِ پیری، رویِ داستان نشسته و خوب معلوم است که آقایِ نویسنده، موقعِ نوشتنِ این رُمان، آن‌قدر که باید، تمرکز نداشته و نتوانسته مُقدّمه‌یِ «ثریّا در اِغما» را، حتّا به‌اندازه‌یِ آن رُمان، جذّاب و خواندنی از کار دربیاورد. چه حیف... کاش می‌شد فصیح را از چاپِ این رُمان، و رُمان‌هایِ دیگری که احتمالاً می‌خواهد بنویسد، مُنصرف کرد. خاطره‌یِ خوشِ رُمان‌هایِ قدیمیِ فصیح، با خواندنِ این کتاب‌هایِ تازه، دود می‌شود و به هوا می‌رود...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ تیر ۱۳۸٦