شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این ماس‌ماسَک، این حاکی‌یِ ماورا...

 

اگر کلامِ گُم‌شده گُم‌شده‌ست، اگر کلامِ کاربسته کاربسته‌ است

 

اگر کلامِ ناشنیده، ناگفته

 

ناگفته، ناشنیده است؛

 

هنوز کلامِ ناگفته‌ست، ناشنیده،

 

کلامِ بی‌کلام، کلامِ در

 

جهان و برایِ جهان؛

 

و نور درخشید به تاریکی و

 

بر کلام    نارمیده جهان هنوز می‌چرخید

 

گردِ کانونِ کلامِ خاموش

 

قومِ منا، بر تو چه کرده‌ام؟

 

تکّه‌یِ اوّلِ پاره‌یِ پنجمِ چارشنبه ـ خاکستر،

 

سروده‌یِ تی. اس. الیوت، به‌فارسیِ بیژن الهی

 

 

***

 

 

... پس همین را داشته باشید (یک الف‌مغزِ کذایی را) تا کمی هم به چوب بپردازیم. این هم از درختِ مربوطه! همین کاج که انداخته‌اند. تنها تنه‌اش به کار می‌رود، پوست‌کنده البته. ما ناله‌ی یک ارّه‌ی برقی‌ی نواختراع را می‌شنویم، کُنده‌ها را می‌بینیم که خُشک می‌کنند و می‌رَندند. این هم از تخته‌یی که قشر خواهد داد ـ به مدادِ ما که در نافِ کشوست (نیمکش هنوز). حضورش شناختی‌ست در کُنده، کما که کنُده در درخت و درخت در بیشه و بیشه در دنیایی که همان بابا ساخت. به چیزی شناختنی‌ست کاملاً یُدرَک و لا یوصَف، لا یوصَف، و بی‌نام چنان خنده ـ در قاموسِ کسی که هیچ‌وقتِ خدا ندیده چشمی خندان.

 

هم ازین قرار، کُلِّ ماجرا، از زغالِ متبلور، و آن کاجِ سرنگون گرفته تا این ماس‌ماسَک، این حاکی‌ی ماورا، به جلوه درمیاید یکجا. حیف که ذاتِ مداد ـ همین مدادِ مُجَسّم که دستگیرِ جان مداد میفتد دو سه آن ـ خَم می‌زند از قلم به یک نحوی! ولی جانِ ما غلط کرده مداد باشد، اَلَکی که نیست.

 

 

یک تکّه از حاکی‌ی ماورا،

نوشته‌یِ ولادیمیر نابوکُف، به‌فارسیِ بیژن الهی

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ امرداد ۱۳۸٦

برگمان و آنتونیونی؛ همچون در یک آینه...

 

مرگِ تقریباً هم‌زمانِ «اینگمار برگمان» و «میکل‌آنجلو آنتونیونی»، معنادارتر از آن بود که گمان می‌کردیم...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦
برچسب‌ها :

... ولی هیچ‌چیز جایِ این کتاب‌هایِ قدیمی را نمی‌گیرد

 

از چیزهایِ نادر و شاید تنها چیزی که به آن اطمینان داشتم، این بود که اسمم ماتیا پاسکال بود. من هم آن‌را به‌کار می‌بردم. هرگاه کسی به سرش می‌زد که برایِ مشورت یا پُرسشی نزدم بیاید، خودم را جمع‌وجور می‌کردم، چشمم را می‌بستم و جواب می‌دادم

       «من ماتیا پاسکال هستم.»

 

«متشکرم، عزیزم. می‌دانم.»

 

«به‌نظرت خیلی کم است؟»

 

راستش را بخواهید، حتّا به‌نظرِ خودم هم این چیزِ زیادی نبود. ولی در آن زمان هنوز نمی‌دانستم که حتّا ندانستنِ همین هم چه معنایی دارد؛ به این معنی که نتوانم مانندِ گذشته‌ها، به‌موقعش، بگویم

 

«من ماتیا پاسکال هستم.»

 

 

 

مرحومِ ماتیا پاسکال، نوشته‌یِ لوئیجی پیر اندللو، ترجمه‌یِ بهمن مُحصّص، شرکتِ سهامیِ کتاب‌هایِ جیبی، تیرماهِ هزار و سیصد و چهل‌وهشت

 

***

 

بعضی‌ها از موش می‌ترسند، بعضی‌ها از دُزد، بعضی‌ها از اشباح. عدّه‌ای هم همین‌طوری می‌ترسند و نمی‌دانند از چه‌چیز. امّا من دیگر هیچ نمی‌ترسم. با این‌که می‌دانم تویِ خانه تنها هستم و بیرونِ خانه، تُندبادِ دریا غوغا می‌کند. دریا پُشتِ مزرعه‌هاست و ما معمولاً صداش را می‌شنویم؛ امّا امشب باد و دریا به‌جانِ هم افتاده‌اند و تویِ صورتِ هم جیغ می‌کشند.

 

از آشپزخانه هم صداهایِ گوش‌نواز می‌آید؛ مثلِ تیک‌تیکِ ساعت، ترق‌ترقِ شعله‌هایِ آتش که کُنده‌ها را می‌لیسند، جرق‌جرقِ میز و صندلی. کوچک‌ترین صداها، صدایِ قلمِ من رویِ این کاغذهاست که گوش‌هایِ مرا پُر می‌کند.

 

 

 

عاشقِ مترسک، نوشته‌یِ فیلیس هستینگز، ترجمه‌یِ علی‌اصغرِ مُهاجر، شرکتِ سهامیِ کتاب‌هایِ جیبی، هزار و سیصد و چهل‌وپنج

 

***

 

... ولی هیچ‌چیز جایِ این کتاب‌هایِ قدیمی را نمی‌گیرد. این کتاب‌هایِ کُهنه، این کتاب‌هایِ جیبی که رویِ کاغذِ کاهی چاپ شده‌اند، هنوز جذاّب‌تر، خواندنی‌تر و بهتر از کتاب‌هایِ بی‌خاصیتی هستند که چشم‌به‌راه‌شان می‌مانیم و برایِ از راه‌رسیدن‌شان کفِ مرتّب می‌زنیم. همه‌چیز تغییر کرده است، ولی این کتاب‌هایی که دست‌کم به چهل‌سال پیش تعلق دارند، هنوز بهترین چیزهایی هستند که می‌شود لابه‌لایِ کتاب‌هایِ کُهنه پیدا کرد و خاک‌شان را با دست پاک کرد و برایِ خریدن انتخاب کرد. حاصلِ پرسه‌یِ امروز، چند کتابِ واقعاً قدیمی است که از همین‌حالا کتاب‌هایِ تازه را کنار زده‌اند و برایِ خواندن آماده شده‌اند. بله، این کتاب‌ها، خاطره‌یِ ما نیستند؛ خاطره‌هایِ آدم‌هایی هستند که چهل‌سال پیش، دست‌کم به‌اندازه‌یِ حالایِ ما سنّ‌وسال داشته‌اند. امّا عجیب است که اشتیاقِ ما برایِ خریدنِ چُنان چیزهایی، اصلاً کم نمی‌شود. رازِ کتاب‌هایِ جیبیِ جادویی، سِحری که آن‌ها را محبوبِ قلوب کرده بود، هنوز باطل نشده است...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦

از روزگارِ رفته حکایت...

یک: ... نه، روزهایِ خوبی نیست. چرایش بماند برایِ بعد؛ امّا حالِ همه‌یِ آن‌هایی که هنوز روزی چندساعت دورِ هم جمع می‌شوند و گَپ می‌زنند و می‌خندند و خاطره‌هایِ رفته را مرور می‌کنند و چشم‌به‌راهِ روزهایِ آینده هستند، خوب و خوش است...

 

دو: ... شادیِ این‌روزهایِ ما، نشریه‌یِ شهروندِ امروز است؛ هفته‌نامه‌یِ تمام‌رنگیِ خوشگلی که هفته‌ای یک‌بار با دیدنش ذوق می‌کنیم. برایِ بچّه‌هایی که خیلی‌وقت است روزنامه‌نگار بوده‌اند و نتیجه‌یِ کارشان را تقریباً یکی‌دو روز بعد رویِ دکّه دیده‌اند، هفته‌نامه چیزِ عجیبی است... امّا خدا را شُکر که هست. شهروندِ امروز، دغدغه‌یِ بیش‌ترِ بچّه‌هایی است که پیش‌تر هم‌میهن‌ را مُنتشر می‌کردند و البته هنوز هم چشم‌به‌راهش هستند. برایِ هر شماره‌اش، ساعت‌ها وقت می‌گذارند و هر موضوع و پرونده‌ای از دلِ بحث‌ها و گَپ‌ها درمی‌آید. درباره‌اش حرف می‌زنند و وقتی به‌نظرشان رسید که به کارِ شهروندِ امروز می‌خورد، دست‌به‌کار می‌شوند. بعید است تا حالا این هفته‌نامه را ندیده باشید؛ امّا اگر کسی را می‌شناسید که خواننده‌یِ هم‌میهن بوده و نمی‌داند که نشریه‌ای به‌نامِ شهروندِ امروز منتشر می‌شود، حتماً خبرش کنید...

 

سه: ... همین یک‌ساعت‌وخرده‌یِ اوّلش نشان می‌دهد که فیلمی عادّی نیست. دارم از «زودیاک» حرف می‌زنم؛ تازه‌ترینِ فیلمِ دیوید  فینچر که بالاخره‌یِ نسخه‌یِ تمیزش رسیده و می‌شود تماشایش کرد. این یک‌ساعت‌وخرده‌یِ اوّلش را عصر، تویِ تحریریه‌یِ تقریباً خلوت، با کریمِ نیکونظر دیدم و باور کنید که حیرت کرده بودیم از این‌همه نبوغ و خلاقیتِ  فینچر. زودیاک، ظاهری معمولی‌تر از فیلم‌هایِ قبلیِ  فینچر دارد؛ امّا شیطنت‌هایِ تصویری‌اش [نماهایِ غریب] این‌جا هم ـ دست‌کم در این یک‌ساعت‌وخرده‌یِ اوّلش که دیدیم ـ کاملاً دیده می‌شد. نه،  این یک فیلمِ معمولی نیست و حتماً وقتی‌که همه‌یِ فیلم را دیدم [کِی؟ همین امشب؟ فردا صُبح؟] دوباره‌ درباره‌اش می‌نویسم...

 

چهار: ... هرکسی، هرچه دوست دارد بگوید؛ «اشباحِ گویا» فیلمِ خوبی است. «میلوش فورمن»، دوباره درست به هدف زده و نتیجه‌یِ کارش، یک درامِ تاریخیِ سیاسی از آب درآمده که دیدنش برایِ هر تماشاگری واجب است. درست است که فورمن زیروبمِ زندگیِ فرانسیسکو گویا را روشن نکرده و به خلوتِ خانه‌اش نرفته و بیش‌تر او را در حالِ کار نشان داده، امّا درعوض چیزهایی را پیشِ‌رویِ ما گذاشته که حیف است چشم‌مان را رویِ‌شان ببندیم. داستانِ فیلم، دوره‌یِ تفتیشِ عقاید را در اسپانیا نشان می‌دهد و موقعیتِ آدمی [برادر لورنزو، که نقشش را خاویر باردِم بازی می‌کند]، فرصتِ خوبی را در اختیارِ فورمن و فیلم‌نامه‌نویسش «ژان‌کلود کاری‌یرِ» کبیر گذاشته تا تناقض‌هایِ درونی آدم و فرصت‌طلبی‌ها و بی‌اعتقادی‌هایش را نشان دهند. بعضی صحنه‌هایِ فیلم را بعید است به این زودی فراموش کنم...

 

پنج: ... نه، روزهایِ خوبی نیست. چرایش بماند برایِ بعد؛ امّا به‌جایِ فکرکردنِ به این خوب‌نبودن و ناخوشی، می‌شود فیلم‌هایِ ندیده و کتاب‌هایِ نخوانده را فهرست کرد. بله، همیشه فرصتی برایِ تجدیدِقُوا هست...

 

توضیحِ واضحات: عُنوانِ این یادداشت، نامِ داستانی‌ست از ابراهیم گُلستان که خواندنش [و دوباره‌خواندنش] به همه توصیه می‌شود...

      

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٦