شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دلم این‌جاست، بده تا به سلامت بروم...

 

ژولین: عشقِ ما آینده‌ای نداره.

 

لورا: آینده هیچ اهمیتی نداره.ژولین: [با لطافت] حق با توئه. همه‌چی برمی‌گردد به آن لبخندهایِ مرموزی که رویِ لب‌هایِ « اِریک‌اِمانوئل اِشمیت» نقش بسته است و فرقی نمی‌کند داریم کدام عکسش را می‌بینیم، چون در بیش‌ترِ عکس‌ها، این لبخندِ مرموز، زودتر از همه‌ به چشم می‌آید و بیش‌تر از همه خودش را به‌رُخ می‌کشد و خبر از آدمی می‌دهد که فکر می‌کند [و به ما هم نشان می‌دهد] ادبیات چاره‌یِ زندگی‌ست و می‌شود به کُمکَش مسیرِ زندگی را روشن کرد؛ اگر ادبیات باشد و بشود آن‌را به‌چشمِ یک دوره‌یِ فشرده‌یِ زندگی دید و از همه‌یِ چیزهایی که در آن اتّفاق می‌افتد، درس گرفت...هفته‌یِ پیش، وقتی داشتم یادداشتِ کوتاهی درباره‌یِ «ابراهیم آقا و گل‌هایِ قرآن» [داستان و نُسخه‌یِ سینماییِ فرانسوا دوپرون] می‌نوشتم، همه‌اش به این فکر می‌کردم که داستان‌ها و نمایش‌نامه‌هایِ « اِریک‌اِمانوئل اِشمیت» از محدوده‌یِ داستان بیرون می‌زنند و به چیزی فراتر از یک داستان بدل می‌شوند؛ به چیزی شبیهِ زندگی، یا شاید اصلاً خودِ زندگی. هفته‌یِ پیش، داشتم به «خُرده‌جنایت‌هایِ زناشوهری» فکر می‌کردم که هنوز نمایش‌نامه‌یِ عجیبی‌ست. و داشتم به «نوایِ اسرارآمیز» فکر می‌کردم که حکایتی‌ست درباره‌یِ نوشتن؛ درباره‌یِ ماهیّتِ نوشتن و البته کشفِ راز و رمزهایی که در این نوشتن به کارِ نویسنده می‌آیند و ظاهراً، نویسنده‌ای که «جایزه‌یِ نوبل» را بُرده، در این موردِ بخصوص، بهترین انتخاب است. امّا نوایِ اسرارآمیز، همان‌قدر که به مقوله‌یِ نوشتن می‌پرداخت و به‌صریح‌ترین شکلِ مُمکن «ادبیاتِ واقعی» را نقد می‌کرد، از دل‌دادگی و دل‌سپردن هم حرف می‌زد و کم‌کم ادبیات کنار زده می‌شد و آن‌چه محلِ بحث می‌شد، همین دل‌دادگی بود. عاشق‌شدن و از عشق‌ فارغ‌نشدن، ایده‌یِ اصلیِ نوایِ اسرارآمیز بود. این دل‌دادگی، که دو شخصیتِ نمایش‌نامه از آن دَم می‌زدند، چیزی نیست که بشود به‌آسانی توضیحش داد؛ چیزی‌ست عظیم‌تر از همه‌یِ احساساتِ بشری و همین است که حتّا پس از مرگِ دلدار، باقی مانده و بیش از پیش به زندگی ادامه می‌دهد. «لارسن» و «زنورکو» درباره‌یِ چیزی بحث می‌کردند که زمانی مالکش بودند و حالا خاطره‌اش [خیالش؟] دست از سرِ آن‌ها برنمی‌داشت. بااین‌همه، زنورکویِ نویسنده و لارسن، در انتهایِ «بازی» می‌دانستند که این نامه‌نگاری‌ها، بیش از هر چیز، ادایِ احترامی‌ست به دلدارِ ازدست‌رفته و دست‌کم خاطره‌یِ او به‌کُمکِ همین نامه‌ها و آن تقدیم‌نامه‌یِ‌ دوحَرفی زنده می‌ماند...حالا، در «مهمان‌سرایِ دو دنیا»، با یک‌جور دل‌دادگیِ عجیب‌وغریبِ دیگر سَروکار داریم؛ عشقی که یکی می‌گوید آینده ندارد و دیگری جواب می‌دهد آینده هیچ اهمیتی ندارد. خُب، در «مهمان‌سرا»یی [هُتل] هستیم که اساساً «مهمان‌سرا» نیست؛ جایی‌ست مُتعلّق به آدم‌هایی که در «اغما» هستند. آدم‌هایی که، به‌هردلیلی، بیهوشند و جسمِ بی‌جان‌شان، به‌کُمکِ انواعِ سیم‌ها و لوله‌ها زنده است. در چُنین «مهمان‌سرا»یی، «در مکثی خالی میانِ دو دقیقه‌یِ‌ پُرهیاهو؛ میانِ بی‌نهایت گذشته و بی‌نهایت فردا» [تعبیری از گُلی ترقّی در درختِ گُلابی] که آدم‌ها بیش از همه در فکرِ «برگشتن» هستند و حاضرند دست به هر کاری بزنند تا «آسانسورِ» جادوییِ «مهمان‌سرا»، آن‌ها را پایین ببرد، دل‌بستن و عاشق‌شدن و از عشق فارغ‌نشدن، چیزِ عجیبی‌ست. و عجیب‌تر این است که «ژولین» در همه‌یِ سال‌هایِ زندگی‌اش، «عاشق» و «دلداده» نبوده است. خودش می‌گوید «هربار یه زنی فریاد می‌زد همیشه دوستت خواهم داشت، باز هم به چی فکر می‌کردم؟ به خاکستر.» امّا وقتی سروکلّه‌یِ «لورا»، دخترِ موبورِ جذّاب، پیدا می‌شود، احوالِ «ژولین» هم دست‌خوشِ تغییر می‌شود. «راجاپورِ غیب‌آموز» به «ژولین» می‌گوید «شک ندارم که یه ذرّه محبّتِ شما رو به یه‌عالمه قُربون‌صدقه‌یِ من ترجیح می‌ده.» و این، عملاً، تنها باری‌ست که «غیب‌آموز»، واقعاً «غیب» می‌گوید. «ژولین» و «لورا» یک‌دیگر را در آن «مهمان‌سرا»یِ عجیب، کشف می‌کنند. «لورا»یی که هیچ‌وقت طعمِ مهر و محبّتِ واقعی را نچشیده، ناگهان تغییر می‌کند و «ژولین»ی که در زندگی‌اش، برایِ عاشق‌شدن ارزش و اهمیتی قائل نبوده، حالا حس می‌کند که قلبش برایِ «لورا» می‌تپد. موقعیتِ دردناکی‌ست؛ عشقی که آینده‌ ندارد. این هم از برکتِ آن «مهمان‌سرا»ست که «ژولین» این جُمله را می‌گوید، هرچند دلش می‌خواهد که آینده‌ای در کار باشد. همه‌چی، وقتی دردناک‌تر می‌شود که «آسانسورِ» جادویی، «لورا» را می‌فرستد پایین تا قلبِ «راجاپورِ غیب‌آموز» را در سینه‌اش بگذارند و نوبت به «ژولین» که می‌رسد، نورِ کورکُننده‌یِ «آسانسورِ» جادویی، آن‌قدر هست که نفهمیم مُسافرش را «بالا» می‌برد، یا می‌فرستد «پایین». نه این‌که مُهم نباشد، امّا مُهم آن اتّفاقِ خوب و مُبارکی‌ست که بالأخره افتاده؛ این‌که «لورا» عشق را تجربه می‌کند و «ژولین» هم می‌فهمد که بی‌عشق، زندگی کاملاً معمولی‌ست. همین است دیگر... راست می‌گویند که روزگارِ ما به نویسنده‌هایی نیاز دارد که به‌جایِ عقل‌شان، با قلب‌شان بنویسند و «اِریک‌اِمانوئل اِشمیت» ـ خدا را شُکر ـ یکی از این نویسنده‌هاست...بعدالتحریر: مُشخصاتِ کتاب از این قرار است: مهمان‌سرایِ دو دنیا، نوشته‌یِ اِریک‌اِمانوئل اِشمیت، ترجمه‌یِ شهلا حائری، نشرِ قطره، پاییزِ 1386، 1500 تومان.

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦
برچسب‌ها : کتاب‌خوانی

شب از کجا درز می‌کند این‌همه یک‌جا...

 یک:

 شب از کجا درز میکند اینهمه یکجا نمناک از هق‌هق کناره‌هات با ردّ مار روانی وُ زلال شیریت راه میکشد مدام به ستاره‌هابر این سفینه که مردگان حرّاف میبرد من بیرون زمان آه میکشم اسم تصنیفی تو بر لبانم در این شب دیوانه‌ی فراموشی عاقبت آستین تو بگیرم وُ بالا شوم تا سرچشمه‌ات ای آزادی بشنو بشنو ماهی گمشده پَره‌اش را به قلب زمین میزند هنوز تنها عاشقان رو به مرگ روانند لبهای بی‌زوالشان عریان‌تر از باران چون پر شوی از دریا    ما را به جاودانگی بسنج    فقط خاطره ای ردّ شبانه‌ی اشک

از پری‌خوانی، دفترِ شعرِ قاسم هاشمی‌نژاد، بهمن 1358

 دو:

 ... مسأله این نیست که «رنگ» چیزِ بدی‌ست؛ خیلی از فیلم‌ها را نمی‌شود بدونِ «رنگ» دید. امّا فیلم‌هایی هستند که اگر «رنگ»ی بودند ـ احتمالاً ـ به فیلم‌هایی کاملاً معمولی بدل می‌شدند و یکی از این فیلم‌ها، «دختر رویِ پُل» [1999] است؛ یک فیلمِ سیاه‌وسفید و دل‌پذیر که حکایتِ یک دل‌دادگیِ نامُتعارف را نشان می‌دهد. شاید اگر «پاتریس لوکُنتِ» فرانسوی «رنگ» را از فیلمش حذف نمی‌کرد و «دختر رویِ پُل» را سیاه‌وسفید نمی‌ساخت، نتیجه‌یِ کارش این‌قدر دیدنی نمی‌شد. از این بابت مُطمئنم...

 حکایتِ دل‌دادگی در سینما ـ ظاهراً ـ چیزِ تازه‌ای نیست؛ امّا «دختر رویِ پُل» یک‌جور دل‌دادگی را نشان می‌دهد که می‌شود دوستش داشت. این داستانِ همان مَثَلِ قدیمی‌ست که می‌گوید آدم‌ها نیمه‌یِ گُم‌شده‌ای دارند و باید به‌جُست‌وجویِ  این نیمه‌یِ گُم‌شده برآیند. یک‌جایِ فیلم، مردِ داستان [دانیل اوتوی] اسکناسی پاره را به دخترکِ جذّاب و دل‌رُبا [ونسا پارادی] نشان می‌دهد و می‌گوید اسکناسِ نصفه، ارزشی ندارد و بعد با شُعبده‌بازی آن نیمه‌یِ دیگر را هم ظاهر می‌کند و نتیجه می‌گیرد که اگر دخترکِ دل‌رُبا نباشد، او چیزی جُز این اسکناسِ پاره نیست. صریح‌تر از این می‌تواند ابرازِ علاقه کند؟ امّا دخترکِ دل‌رُبا، ساده‌تر از آن است که معنایِ این ابرازِ علاقه را بفهمد و همین است که هربار چشمش به جوانی جذّاب می‌افتد، پیش می‌رود و پُشتِ سر را نگاه نمی‌کند؛ بی‌آن‌که بداند طالعش، تقدیرش، ماندن در کنارِ همین آدمی‌ست که خودش را اسکناسی پاره و بی‌ارزش می‌داند...

 و این آدم، این عاشقِ بی‌قدر شده، چه‌کاره است؟ چاقو پرتاب می‌کند و زمانی‌که با دخترکِ دل‌رُبا آشنا می‌شود، حس می‌کند که الاهه‌یِ الهامش را پیدا کرده است. این است که چاقوها را به‌سویِ او پرتاب می‌کند و خیالش راحت است که چاقوها این الاهه‌یِ دل‌رُبا را از پا درنمی‌آورند. مُهم، آن اطمینانِ خاطر است. خیالش قُرص است که دخترکِ دل‌رُبا از این چاقوها نمی‌ترسد. وقتی هم که نترسد، همه‌چیز روبه‌راه می‌شود. و البته، در همه‌یِ صحنه‌هایی که چاقوها را پُشتِ هم به‌سویِ این الاهه‌یِ دل‌رُبا می‌اندازد، دخترکِ دل‌رُبا به هیجان می‌آید. شوری در جانش می‌‌افتد که توضیحش سخت است؛ مثلِ آدمی‌ست که ناگهان به اوج می‌رسد و فاصله‌یِ زمین تا آسمان را به‌سرعتِ برق‌وباد طی می‌کند و سر به ابرها می‌ساید و پایش که به زمین می‌رسد، حس می‌کند سَبُک شده است...

 یک‌چیزِ دیگر هم هست. در نیمه‌یِ اوّلِ فیلم است که «ونسا پارادی» موهایش را کوتاه می‌کند و این موهایِ کوتاه، او را شبیهِ «جین سیبرگ» [محبوبِ سال‌هایِ رومن گاری] می‌کند؛ شبیهِ همان دخترکِ دل‌رُبایی که در «از نفس‌ افتاده‌»یِ «ژان‌لوک گدار»، هوش از سرِ تماشاگرانِ فرانسوی [و البته غیرِ فرانسوی] رُبود. شبیه است؟ نیست؟ نمی‌دانم...

 بعدالتحریر: این خانمِ «ونسا پارادی»، همسرِ آقایِ «جانی دپ» است. محضِ اطلاع عرض شد.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦

جسمِ طبیعی زیرِ غشاءِ نازکی‌ست از همین واقعیّتِ محسوس...

 

مداد که نیست! بفرما: دالّی مداد! نمی‌شنود.

 

شاید اگر آینده وجودِ خارجی می‌داشت، چون چیزی که به‌هوش و هَنگ می‌شد دریافت، گذشته چنین دلفریب نمی‌بود: در جاذبه همسنگ میفتادند. پس می‌شد مداد بود و سر درین فکر یا دران، نه این سرِ الّاکُلنگ، نه آن سر، که درست آن وسط نشست کرد. چه عشقی داشت!

 

آینده ولی، وجودِ اسمی دارد (نه چون گذشته که زنده‌ست پیشِ یاد یا حال که پیشِ چشم)، آینده که هیچ نیست جز صنعتی بدیعی، جز نقشِ زیاد در نردِ خیال.

 

دالّی مداد! چِتِه، دست بردار. من که کاری‌ش ندارم که. خیله خُب، بابا. دالّی مداد... (و این‌باره زیر لب).

 

کندوکو در شیءِ مادّی، هر وضعی داشته باشد، چه‌بسا کار دست‌مان بدهد: این که ناخواسته آلوده‌ی تاریخچه‌اش بشویم. نوقدمها، چنانچه خواسته باشند در همان سطحِ وقت بماند کار، تو بحرِ چیزی نروند. خشک و تر حاکی‌ی ماوراست: گذشت، ازان پشت، آفتابی، پیدا.

 

شی‌ء‌ها که، چه مصنوعِ ما چه طبیعی، از خود جُنب و جوش ندارند ولی در کشاکشِ این زندگی‌ی بی‌خیال فرسوده‌ند (دارید فکر می‌کنید، چه درست هم، که سنگِ آن دامنه، زیرِ پای خداتا جَک و جانور، عینِ راهِ بازار بوده هزاران هزار فصل) مشکل در متنِ ظهور بمانند مثل کُپّه‌ی ظُلم: نوقدمها، دلی‌دلی‌کنان، هُلُفّی از متن میفتند به بطن، و بی‌اختیار، تا چشم واکنند، مستِ سرگذشتِ این سنگ می‌شوند و آن خارستان، مثلِ بچّه‌ها.

 

شیرفهم کنم (دور از جانِ خر). جسمِ طبیعی یا صنیعی زیرِ غشاءِ نازکی‌ست از همین واقعیّتِ محسوس، و هرکه خواسته باشد در حال، با حال، بر حال بماند، گِردِ خَرِق این روکشِ پِرپِری نگرد لطفاً. ورنه خارِق، که در انشایِ کرامت ناشی‌ست، خواهد دید که دیگر نه روان روی آب، که دارد سیخکی فرو می‌رود از میانِ ماهیانِ رُک‌زده تا قیامِ قیامت. الباقی السّاعه.

 

 

یک تکّه از حاکی‌ی ماورا، فارسی‌ی بیژن الهی از انگلیسی‌ی ولادیمیر نابوکُف،

 

بیدار [دفتر ادب و هنر]، شماره‌ی 7- 6 – 5، بهار 1373

 

بعدالتحریر: رسم‌خطِ این ترجمه ـ بی‌کم‌وکاست ـ به بیژن الهی تعلّق دارد.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦

گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم...

 

حضرتِ حافظ ـ علیه‌الرحمه ـ می‌فرمایند

 

ما نگوییم بد و میلِ به ناحَق نکنیم

جامه‌یِ کس سیه و دلقِ خود اَزرَق نکنیم

عیبِ درویش و توانگر، به کم و بیش بَد است

کارِ بد، مصلحت آن‌َست که مُطلق نکنیم

رقمِ مَغلطه بر دفترِ دانش نزنیم

سرِ حق بر ورقِ شُعبده مُلحَق نکنیم

...

خوش برانیم جهان در نظرِ راهروان

فکرِ اسبِ سیه و زینِ مُغرّق نکنیم

آسمان، کشتیِ اربابِ هُنر میشکند

تکیه آن به که بر این بحرِ مُعلّق نکنیم

گر بدی گفت حَسودی و رفیقی رنجید

گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم

حافظ، اَر خصم خطا گفت، نگیریم بر او

ور به حق گفت، جدل با سُخنِ حق نکنیم

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦
برچسب‌ها :

پیش از این ماه می‌تابید...

 

آرام و غمین در برابرم ایستاده است و سایه‌های شعله‌ها، بر چهره‌اش در گذرند. این موجود دراز لاغر خمیده. با گونه‌های فرو رفته و چشمان مرده. من، پُر شگفتی به خود می‌نگرم. به خود، جدا از خود.

 

نسیمی شعله را پَر می‌دهد. پرنده‌یی سپید از بالای سرمان می‌گذرد و در سیاهی فرو می‌رود.

 

می‌گوید:

 

«به چه کاری؟»

 

می‌گویم:

 

«تکرار.»

 

می‌گوید:

 

«دیگر چه؟»

 

می‌گویم:

 

«تکرار.»

 

می‌گوید:

 

«شب سردی است.»

 

می‌گویم:

 

«سرد.»

 

می‌گوید:

 

«شب تاریکی است.»

 

می‌گویم:

 

«تاریک.»

 

می‌گوید:

 

«پیش از این ماه می‌تابید.»

 

می‌گویم:

 

«می‌تابید؟»

 

می‌گوید:

 

«راه درازی بود.»

 

می‌گویم:

 

«آری.»

 

می‌گوید:

 

«امیدی نیست.»

 

می‌گویم:

 

«نیست.»

 

می‌گوید:

 

«خسته‌یی.»

 

می‌گویم:

 

«آری.»

 

می‌گوید:

 

«چه‌ بسیار گریسته‌یی.»

 

می‌گویم:

 

«آری.»

 

می‌گوید:

 

«چه به مهر، کسی را بی‌ثمر فریاد کرده‌یی.»

 

می‌گویم:

 

«آری، چه بی‌ثمر.»

 

می‌گوید:

 

«از سرمای نافذ گوری به خود لرزیده‌یی.»

 

می‌گویم:

 

«آری، لرزیده‌ام.»

 

می‌گوید:

 

«مردمان به نگاهی پر ترحم نگاهت کرده‌اند.»

 

می‌گویم:

 

«پر ترحم.»

 

می‌گوید:

 

«تو بریده‌یی. تو سقوط کرده‌یی. تو به ناپیدا سقوط می‌کنی.»

 

می‌گویم:

 

«می‌دانم. می‌دانم.»

 

می‌گوید:

 

«انگشت پر مهری اشک گونه‌ات را نخاهد سترد.»

 

می‌گویم:

 

«می‌دانم. می‌دانم.»

 

می‌گوید:

 

«لبی پیچیده در پرند بوسه به‌سویت نخاهد آمد.»

 

می‌گویم:

 

«می‌دانم. می‌دانم.»

 

می‌گوید:

 

«لبان تشنه‌ات را، جامی آب خنک تازه نخاهد کرد.»

 

می‌گویم:

 

«می‌دانم. می‌دانم.»

 

می‌گوید:

 

«تو به کشت خرمن نفرت رفته‌یی.»

 

می‌گویم:

 

«نفرت.»

 

می‌گوید:

 

«تو به کشت خرمن نابودی رفته‌یی.»

 

می‌گویم:

 

«نابودی.»

 

می‌گوید:

 

«نفرت و نابودی.»

 

می‌گویم:

 

«نفرت و نابودی.»

 

می‌گوید:

 

«اشکت از گونه بر زباله‌ها خاهد ریخت.»

 

می‌گویم:

 

«نفرت و نابودی.»

 

می‌گوید:

 

«در سردیِ کشنده‌ی شهر شب، به‌دنبال تکّه استخانی خاهی بود.»

 

می‌گویم:

 

«نفرت و نابودی.»

 

می‌گوید:

 

«و درد، ای خدای نفرت!»

 

فریاد می‌زنم:

 

«خدایا! اگر من از آبی‌ام، پس چرا به آن باز نمی‌گردم؟ اگر از بادی‌ام، پس چرا به آن باز نمی‌گردم؟ اگر از آتشی‌ام، پس چرا به آن باز نمی‌گردم؟ اگر از خاکی‌ام، پس چرا به آن باز نمی‌گردم؟ آه، ای ابرهای تندگذر! ای تمامیِ جوی‌هایی که سبک به راه خیش می‌روید، ای ستیغ‌های بلند که چون میخ‌های زمین برجا نشسته‌یید، ای شادیِ دل‌ها! این گرمِ مدامی را که در رگ‌های من می‌دود، چاره کنید! دَوَرانِ جانم را چاره کنید! اگر از آبی‌ام، اگر از خاکی‌ام، اگر از آتشی‌ام و اگر از بادی‌ام، به آنم باز گردانید! ای مِهر! ای ماه! ای زمین! ای کشتزارهای بی‌نهایت! ای سرسبزیِ درختان! ای غایتِ درد! ای نهایتِ درد! ای بی‌نهایتِ درد! ای امیدِ بی‌فرجام! آیا من سایه‌یی‌ام که باید به جبری محتوم، در دل سیاهِ شبی، به فنا بروم؟ پس شب من کجا است؟ آیا من چکره‌یی‌ام که باید در دل دریایی فرود آیم؟ پس دریای من کجا است؟ این دژخیمِ سرمستِ زمان، بر من نمی‌نگرد. من،‌ چنین تلخ و تنها، بر این نطع نشسته‌ام و سر به آسمان سر به آسمان سر به آسمان سر به آسمان دارم و مردمان، خندان، به نظاره. پس تأمل چرا؟ پس تأمل چرا، ای خدای نفرت! از سنگ‌فرش خیابان‌ها و از دل دانه‌های سبز نبات، جوانه‌های نفرت می‌روید. از لبخند شیرین کودکان و از نگاه معصوم پیران، جوانه‌های نفرت می‌روید. از آوای شاد بلبلان و زوزه‌ی گرگان تنها، جوانه‌های نفرت می‌روید. من باید به نابودیِ دانه‌های سبز نبات و لبخند شیرین کودکان و نگاه معصوم پیران و آوای شاد بلبلان و زوزه‌ی گرگان تنها، بروم. من باید به سترگی باران، نفرت ببارم، ای خدای نفرت!»

 

 

فصلِ هفتاد و هشتِ رُمانِ وصال در وادی هفتم: یک غزل غمناک، نوشته‌ی عبّاس نعلبندیان، تلویزین ملّی ایران [کارگاهِ نمایش]، پاییزِ 1354

 

 

بعدالتحریر: رسم‌خط ـ بی‌کم‌وکاست ـ به عبّاس نعلبندیان تعلّق دارد که یک‌جورِ دیگر نوشتن را دوست داشت.

 

بعدِ بعدالتحریر: ... هر فصلِ کتاب، هر ورقش، حالا خاطره‌ای‌ست که نمی‌شود به‌آسانی از آن دل کند و بعد از یک‌ شب‌بیداری، چیزی که مایه‌یِ آرامش می‌شود، چیزی که خستگیِ این شب‌بیداری را به‌در می‌کند و روز را دل‌چسب می‌کند، ورق‌زدنِ وصال در وادی هفتم است که نهایتِ شور و جنونِ عبّاس نعلبندیان بود...

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦

شبانِ تیره امیدم، به صُبحِ رویِ تو باشد...

 

حضرتِ سعدی ـ علیه‌الرحمه ـ می‌فرمایند

 

سَلِ المَصانِع رکباً تُهیم فی الفلواتِ

 

تو قدرِ آب چه‌دانی، که در کنارِ فُراتی

 

شبم به‌رویِ تو روزست و دیدهها به تو روشن

 

و اِن هَجرت سِواء عشیّتی و غَداتی

 

شبانِ تیره امیدم، به صُبحِ رویِ تو باشد

 

و قَد تفتّش عَین الحیوه فی الظُلُماتِ

 

وَصفت کُلّ ملیح کَما یحبّ و یرضی

 

مَحامدِ تو چه گویم، که ماورایِ صفاتی

 

اخاف مِنک و اَرجوا و استغیثُ و اَدنو

 

که هم کمندِ بلایی و هم کلیدِ نجاتی...

 

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٦
برچسب‌ها : شعر

عشق، سردتر از مرگ است...

 

... چشم‌هایم می‌سوزند. همه‌چی موج دارد، تاب دارد، هیچ‌چی شفّاف نیست. خواب و بیدارم. شب است؟ صُبح است؟ آسمان آن‌قدر زُلال و کامل است که شباهتی به شب ندارد؛ ولی صُبح‌ها که ستاره‌ای در کار نیست؛ هست؟ خوب که نیستم. خوش هم نیستم. چشم‌هایم می‌سوزند و «انگار در مکثی خالی میانِ دو دقیقه‌یِ‌ پُرهیاهو نشسته‌ام؛ میانِ بی‌نهایت گذشته و بی‌نهایت فردا». ساعت چند است؟ «نیمه‌شب است، یا نزدیکِ سحر؟» نشسته‌ام رویِ زمین و دارم می‌گردم. دنبالِ چی؟ حالا چه‌وقتِ گشتن است وقتی چشم‌ها می‌سوزند و همه‌چی موج دارد و هیچ‌چی شفّاف نیست...

 

*

 

دارم دنبالِ عکسی می‌گردم که خودم از «قیصر امین‌پور» گرفته‌ام وقتی ایستاده بود پُشتِ تریبونِ دبیرستانِ فرهنگ. عکسِ خوبی بود. [کُجاست؟ به کسی بخشیده‌ام این عکس را؟] دست‌هایش را بُرده بود بالا و داشت شعرِ تازه‌اش را می‌خواند که روزِ قبلش در «شباب» چاپ شده بود. دارم به همان‌روزی فکر می‌کنم که بالأخره آمد به دبیرستانِ فرهنگ و قبول کرد که شعر بخواند، هرچند بهانه آورد که حافظه‌یِ خوبی ندارد و همین کافی بود تا همه از تویِ کیف‌شان نُسخه‌ای «شباب» بیرون بیاورند. یادم هست که خندید. خوب هم خندید. سری تکان داد و نزدیک‌ترین «شباب» را دست گرفت و شعرها را از رویش خواند...

 

دارم به همان‌روز فکر می‌کنم؛ به یکی‌دوساعت قبل‌ترش که وقتی «دکتر جعفر شهیدی» شروع کرد به سخنرانی درباره‌یِ «فریدالدین عطّارِ نیشابوری»، همه‌یِ راهِ مدرسه را تا «فرهنگسرایِ اندیشه» دویدم که برسم به «قیصر امین‌پور» و ببینم که می‌آید به مدرسه یا نه. آن‌روزها «شعرِ جوان»ی‌ها، جلسه‌هایشان را آن‌جا برگزار می‌کردند. همین‌که رسیدم، دیدم جلسه تمام شده است و جمعیتِ شاعران، بیرونِ در ایستاده بودند. دوروبرِ «قیصر امین‌پور» ـ مثلِ همیشه ـ شلوغ بود. جوان‌ترها هنوز داشتند شعر می‌خواندند و او هم گوش می‌کرد و سر تکان می‌داد. سرش را که بالا کرد، سلام کردم. صبر کردم که همه‌یِ شعرها را بشنود و بعد گفتم که قرار بود این‌هفته در شبِ شعرِ مدرسه‌یِ ما شرکت کنید. خندید. گفت دیر است، می‌بینی که. جلسه هم که تمام شود، خلاصی نداریم. این‌بار همه خندیدند. گفتم «دکتر شهیدی» هم هست؛ دارد درباره‌یِ «عطّار» حرف می‌زند. ظاهراً که درست زده بودم به هدف. گفت چه‌قدر راه است؟ گفتم ده‌دقیقه. و راه افتادیم. به مدرسه که رسیدیم، از خوشی در پوست نمی‌گُنجیدم. «قیصر امین‌پور» آمده بود دبیرستانِ فرهنگ. سخنرانی هنوز تمام نشده بود که رسیدیم. آن‌ها که نشسته بودند تویِ سالنِ مدرسه و به حرف‌هایِ «دکتر شهیدی» گوش می‌کردند، یک‌لحظه سر برگرداندند و «قیصر امین‌پور» را در آستانه‌یِ در دیدند...

 

دارم به همان‌روز فکر می‌کنم؛ به همان لحظه‌ای که نامِ «قیصر امین‌پور» را صدا کردند و همه‌یِ آن‌ها در سالنِ دبیرستانِ فرهنگ بودند، همه‌یِ آن استادهایِ ادبیات و جمعیتِ شاعری که نشسته بودند رویِ صندلی‌هایشان، تا جایی‌که می‌توانستند، تشویقش کردند. شعرخوانی‌اش که تمام شد، تشویق‌ها را دوباره شروع کردند. راست می‌گفتند که آن‌شب، آسمانِ مدرسه‌یِ فرهنگ نورباران شده بود...

 

*

 

ساعت چند است؟ «نیمه‌شب است، یا نزدیکِ سحر؟» نشسته‌ام رویِ زمین و دارم می‌گردم. دنبالِ چی؟ حالا چه‌وقتِ گشتن است وقتی چشم‌ها می‌سوزند و همه‌چی موج دارد و هیچ‌چی شفّاف نیست...

 

*

 

دارم دنبالِ صدمین شماره‌یِ «سروشِ نوجوان» می‌گردم. [کُجاست؟ این‌یکی را که به‌کسی نبخشیده‌ام؟] شماره اوّلش که چاپ شد، تهران جایِ‌ خوبی نبود برایِ زندگی. از آسمان موشک و بُمب می‌بارید و آدم‌ها زندگی در زیرزمین را به زندگی در رویِ زمین ترجیح می‌دادند. شماره اوّلش که چاپ شد، تبلیغش را از تلویزیون دیدم. [برنامه کودک‌ونوجوان داشت شروع می‌شد؟] فردایِ آن‌روز، از همه دکّه‌هایِ روزنامه‌فروشی سراغِ «سروشِ نوجوان» را گرفتم. خودم که نه، بزرگ‌ترها را مأمورِ این کار را کردم. دوسه‌روز بعد، بالأخره «سروشِ نوجوان» را دیدم و مجلّه را که باز کردم اوّل از همه «در حاشیه»‌ای آمد که «قیصر امین‌پور» نوشته بود. [چی بود؟ من در حاشیه زندگی می‌کنم... همین بود؟] شیرین نبود، قندِ عسل نبود، نبات نبود. تلخ بود. برایِ سنِ من، برایِ آن‌روزهایِ من، تلخ بود، ولی خوب بود. بزرگ‌تر که شدم، قد که کشیدم، «قیصر امین‌پور» را هم از نزدیک دیدم. خواننده‌یِ حرفه‌ای «سروشِ نوجوان» بودم، ولی هیچ‌وقت چیزی در آن مجلّه ننوشتم و یادم نیست چی شد که در آستانه‌یِ صدمین شماره‌یِ «سروشِ نوجوان»، من هم شدم یکی از نوجوان‌هایی که با این مجلّه بزرگ شده بود و حالا قرار بود در میزگردی جمع‌وجور و کم‌جمعیت، درباره‌یِ مجلّه‌یِ محبوبش نظر بدهد. یادم هست که «قیصر امین‌پور» بود، «مهرداد غفّارزاده» بود، «احمدرضا احمدی» هم بود و یادم هست که سه چهار خواننده‌یِ دیگرِ مجلّه هم بودند. یادم هست که همین‌جور نقد کردیم و حرف زدیم و پیشنهاد دادیم. ضبطی که رویِ میز بود، نوارش تمام شد. نوارِ دوم را گذاشتند و یادم نیست که به سومی و چهارمی هم رسیدیم یا نه، ولی این را خوب یادم هست که «قیصر امین‌پور» به همه‌یِ حرف‌ها خوب گوش می‌کرد و سر تکان می‌داد. جلسه که تمام شد، گفت این مجلّه مالِ همین بچّه‌هایی‌ست که این‌جا نشسته‌اند. یک‌روز آن‌ها باید این‌ورِ میز بنشینند کار کنند. روزی که شنیدم «قیصر امین‌پور» از «سروشِ نوجوان» رفته، دیدم باید که قیدِ این مجلّه را هم بزنم. و زدم...

 

*

 

ساعت چند است؟ «نیمه‌شب است، یا نزدیکِ سحر؟» نشسته‌ام رویِ زمین و دارم می‌گردم. دنبالِ چی؟ حالا چه‌وقتِ گشتن است وقتی چشم‌ها می‌سوزند و همه‌چی موج دارد و هیچ‌چی شفّاف نیست...

 

*

 

دارم دنبالِ کاغذی می‌گردم که چندسال پیش، رویش یکی از شعرهایِ کوتاهش را نوشت و پایینش را امضا کرد... دارم دنبالِ دنبالِ چاپِ اوّلِ «تنفّسِ صُبح»‌اش می‌گردم که وقتی دادمش امضا کند، نوکِ خودکار را گذاشت رویِ کاغذ و بعد که دید چاپِ اوّل است، گفت ولش کن. چاپِ اوّلش را دوست ندارم، چاپِ دومش را بده برایت بنویسم. چاپِ دومش در کیفم نبود و همه‌یِ دیدارهایِ بعدی، آن‌قدر اتّفاقی و ناگهانی بود که یادم نبود باید کتاب را ببرم که امضا کند...

 

*

 

... چشم‌هایم می‌سوزند. همه‌چی موج دارد، تاب دارد، هیچ‌چی شفّاف نیست. خواب و بیدارم. چشم‌هایم باز است. دارم فکر می‌کنم. دارم خیال می‌کنم. شب است؟ صُبح است؟ خوابم می‌آید...

 

بعدالتحریر: این یادداشت، در شُماره‌یِ 23 هفته‌نامه‌یِ شهروندِ امروز مُنتشر شده است.

 

 

ـــــــــــــــ عُنوانِ این یادداشت، نامِ فیلمی‌ست از «رینر ورنر فاسبیندر».

 

نقل‌قول‌هایی که در گیومه آمده، برگرفته‌ست از داستانِ «درختِ گُلابی»،

نوشته‌یِ «گُلی ترقّی».

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦
برچسب‌ها : به‌یاد ، قیصر امین‌پور

مردی که زن‌ها را دوست داشت...

 

دارم در خیابان قدم می‌زنم که زنی را می‌بینم؛ زنی نه زیاد بلندبالا، ولی مُتناسب و خوش‌اندام، با گیسوانِ بسیارسیاه، لباسِ کاملاً مُرتّب و دامنی با چین‌هایِ درشت که همراه با قدم‌هایِ نسبتاً تَُندِ او تاب می‌خورد. جوراب‌هایِ تیره‌رنگش، کاملاً صاف و بدونِ چین‌وچروک است و صورتی متین و غیرِ مُتبسّم دارد. در خیابان راه می‌رود، بدون این‌که سعی کند خوشایندِ کسی واقع شود...

 

فرانسوا تروفو، من خوش‌بخت‌ترین مردِ رویِ زمینم...، ترجمه‌یِ پرویز دوائی، سینما 54، 7 آذر 54

 

این هم واقعیتی‌ست که دل‌کندن از سینمایِ «فرانسوا تروفو» برایِ من ـ اصلاً ـ امکان ندارد. «تروفو» ـ قطعاً ـ یکی از کارگردان‌هایِ محبوبِ من است و حالا که فرصتی پیدا شده و دارم فیلم‌هایش را دوباره تماشا می‌کنم، می‌بینم که این پیوند و علاقه ـ ظاهراً ـ به این زودی‌ها گُسسته نمی‌شود. همه‌چیز ـ احتمالاً ـ از همین «مردی که زن‌ها را دوست داشت» [1977] شروع شد، که یکی از بامزّه‌ترین فیلم‌هایِ «تروفو»ست؛ داستانِ مردی [برتران موران/ شارل دنر] که واقعاً زن‌ها را دوست دارد و زندگی‌اش ـ اساساً ـ در دوست‌داشتنِ زن‌ها خلاصه می‌شود. امّا، مسأله این است که از بینِ خیلِ کثیرِ بانوان و زن‌هایی که دوست‌داشتنی هستند، فقط یکی هست که ـ واقعاً ـ رویِ او اثر می‌گذارد [ورا/ لسلی کارون] و البته، مردی که زن‌ها را دوست دارد، زمانی که تصمیم می‌گیرد همه‌یِ زن‌هایِ محبوبش را در یک کتاب جاودانه کند، زنِ تأثیرگذار را کنار می‌گذارد. «دون ژوآن»ی که «تروفو» آفرید، آدمی‌ست که از زیبایی «لذّت» می‌برد و ـ شاید ـ به‌خاطر همین است که مُدام از این شاخه به آن شاخه می‌پرد و چشمش همه‌جا را می‌بیند و برق می‌زند و هدایتش می‌کند. شیوه‌یِ راه‌رفتن و نوعِ نگاه‌شان، چیزی نیست که از چشم‌هایِ تیزبینِ او دور بماند. همه‌یِ این‌ها قبول، امّا کنار گذاشتنِ زنِ تأثیرگذار را چه‌جوری می‌شود توجیه کرد؟ آن‌چه برایِ او اهمیت دارد، میزانِ اثرگذاریِ زن نیست، جذّابیتِ اوست و همین است که به نوشتن روی می‌آورد تا آن دنیایِ محبوبِ خود را، آن دنیایِ بی‌رقیب و متعلّق به خود را، رویِ کاغذ بیاورد. که چی؟ که دیگران را هم از کشف‌هایِ زیباشناسانه‌یِ خود باخبر کند و نشان بدهد که هیچ‌کس به‌اندازه‌یِ او زن‌ها را نمی‌شناسد...

 

همه‌یِ آن‌ها که شیفته‌یِ سینمایِ «تروفو» هستند، «آنتوان دوآنل» [ژان‌پی‌یر لئو] را هم می‌شناسند و می‌دانند که «آنتوان» را می‌شود صورتِ دیگری از «تروفو» دانست. روزی که «تروفو» برایِ بازی در فیلمِ «400 ضربه»،  «ژان‌پی‌یر لئو» را انتخاب می‌کرد، گُمان نمی‌برد که چندسال بعد، پسرکِ سرکش و فراریِ «400 ضربه»، بخشی از وجودِ او را به سینما مُنتقل می‌کند. یکی از حکایت‌هایِ «آنتوان دوآنل»، کُمدیِ «کانونِ زناشویی»ست [1970]؛ فیلمِ خوبی که زیرِ سایه‌یِ باقیِ فیلم‌هایِ «تروفو» ماند و بیش‌تر به‌عنوانِ یک کُمدیِ سبُک شناخته شده است، بی‌آن‌که چُنین باشد. «کانونِ زناشویی»، هنوز هم فیلمِ خوبی‌ست؛ هرچند مُمکن است در شُمارِ مشهورترین ساخته‌هایِ «تروفو» نباشد و هرچند مُمکن است پایانش به مذاقِ بعضی خوش نیاید. و دلیلِ این خوبی ـ شاید ـ پرداختن به توضیحِ این نُکته است که مرتّب‌بودنِ کانونِ زناشویی، نشانه‌یِ خوب‌بودنش نیست و این چیزی‌ست که «آنتوان دوآنل» را آزار می‌دهد. برایِ آدمی که سال‌هایِ کودکی‌اش تلخ و تاریک و بی‌مهر و محبّت بوده‌ است [400 ضربه را یادتان هست؟] هیچ‌چیز سخت‌تر از این نیست که کانونِ زناشویی‌اش هم سرد و یخ‌زده باشد. فکرش را بکنید؛ آن‌ها همدم و درواقع هم‌‌صُحبتِ خوبی هستند و وقت‌شان ـ عملاً ـ به خواندن و گَپ‌زدن می‌گذرد. «آنتوان» ـ عملاً ـ آدمِ تنهایی‌ست. همیشه هم تنها بوده؛ چه در سال‌هایِ کودکی و چه در جوانی. و چاره‌یِ کارش، استفاده‌یِ درست از این تنهایی‌ست. چه‌جوری؟ پناه‌بُردن به نوشتن. خُب، می‌شود فیلم را این‌جوری هم دید که «آنتوان» ـ اساساً ـ برایِ فرار از این کانونِ زناشویی‌ِ سرد و یخ‌زده، نویسندگی را انتخاب می‌کند؛ امّا ـ عملاً ـ به چیزی نیاز دارد تا حرفش را به کمکِ آن مُنتقل کند و نوشتن ـ دقیقاً ـ همین‌چیز است. این‌جوری‌ست که می‌شود از قیدِ خیلی‌چیزها رها شد و می‌شود از خیلی‌چیزها دل کند و به خیلی‌چیزهایِ دیگر دل بست...

 

خوش‌بخت‌ترین مردِ رویِ زمین، خودِ «تروفو» بود؛ مردِ محبوبِ زن‌ها که آدابِ دل‌دادگی را خوب می‌دانست و این آداب را رعایت می‌کرد تا به جوابِ مُثبت برسد. همه‌چیز را مدیونِ سینما بود، زندگی را را مدیونِ سینما بود، مدیونِ فیلم‌هایی که در تاریکی رویِ پرده‌یِ سفیدِ سینما افتاده بودند و همین بود که بیش‌تر یک‌‌دل که نه، صددل شیفته و عاشقِ بازیگرانش می‌شد؛ همان‌هایی که رویِ پرده‌یِ سینما آرزوهایِ او را بازی می‌کردند و حرفِ او را گوش می‌کردند و دوستش داشتند. «تروفو» هم مثلِ «برتران موران» ـ واقعاً ـ زن‌ها را دوست داشت و اِبایی نداشت از این‌که دوست‌داشتنش را از دیگران پنهان کند. در پایانِ یادداشتی که تکّه‌ای از آن، در سطرهایِ بالاتر آمده، «تروفو» می‌گوید که او، خوش‌بخت‌ترین موجودِ رویِ زمین است؛ چون رؤیاهایش را به‌صورتِ واقعیت درمی‌آورد  و تازه برایِ این کار، پول هم می‌گیرد. و خوب که فکرش را بکنیم، می‌بینیم خوش‌بختی چیزی جُز این دل‌خوشی‌ها نیست...

 

 

 

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ آبان ۱۳۸٦
برچسب‌ها : فرانسوا تروفو