شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این روزها که می‌گذرد... [بخشِ دوم]

 

یک: ... بله، دنیا همان است که بود و درها [همه‌یِ درها] بر همان پاشنه‌ای می‌چرخند که در طولِ تاریخ چرخیده‌اند. ظاهراً که این‌طور است. پس خیلی هم عجیب نیست که یک‌روزِ پنج‌شنبه، صرفِ چرخیدن در کتاب‌فروشی‌هایِ انقلاب شود و سرمایه‌یِ بشری، خرجِ کتاب‌هایی شود که از کُهنگی زرد شده‌اند. بله، دنیا همان است که بود و درها [همه‌یِ درها] بر همان پاشنه‌ای می‌چرخند که در طولِ تاریخ چرخیده‌اند. شک دارم که این حرفم را دوباره تکرار کنم یا نه؛ ولی این کتاب‌هایِ کُهنه، این کتاب‌هایِ کاهی، هنوز جذاّب‌تر، خواندنی‌تر و بهتر از کتاب‌هایِ بی‌خاصیتی هستند که گاهی چشم‌به‌راه‌شان می‌مانیم و برایِ از راه‌رسیدن‌شان کفِ مرتّب می‌زنیم و بعد از خواندن می‌روند کنارِ کتاب‌هایی که در کُنجِ تاریکِ قفسه جا خوش کرده‌اند. همه‌چیز، ظاهراً، تغییر کرده است. آدم‌هایی که این کتاب‌ها را می‌خوانده‌اند، حالا سنّ‌وسالی دارند؛ اگر نمُرده باشند و کتاب‌هایی که ما می‌خوانیم، سال‌ها بعد، می‌رسند به آدم‌هایی که در جُست‌وجویِ سلیقه‌هایِ ما هستند. حاصلِ پرسه‌یِ پنج‌شنبه، چند کتابِ واقعاً قدیمی بود که هرچند سرمایه‌یِ بشری را به باد دادند، امّا واقعاً می‌ارزیدند. یکی از این کتاب‌ها، یکی از «جیبی»‌هایِ کُهنه‌ و زردشُده، «تصویر یک زن» بود، یا آن‌طور که خیلی‌ها می‌گویند «تصویرِ یک بانو». سال‌ها بود که دلم می‌خواست ترجمه‌یِ این رُمانِ مشهورِ «هِنری جیمز» را در کتاب‌خانه‌ام داشته باشم. به خانه‌یِ هر دوست و آشنایی که می‌رفتم و «تصویرِ یک زن» را می‌دیدم، این حسرتِ قدیمی بیدار می‌شد و به هر کُهنه‌فروشی‌ای که سر می‌زدم، می‌گفتند بعید است پیدا شود. امّا این پنج‌شنبه‌ای که گذشت، وقتی اصلاً یادِ «تصویرِ یک زن» و «هِنری جیمز» نبودم، چشمم خورد به این کتابی که سال‌ها حسرتش را خورده بودم. حالا «تصویرِ یک زن» هم یکی از کتاب‌هایی‌ست که باید بخوانم...

 

بعد‌التحریر: در این نُسخه‌یِ «تصویرِ یک زن»، مُهرِ کتاب‌خانه‌یِ شخصیِ «عبدالعلیِ هُمایون» را زده‌اند. نمی‌دانم همین «هُمایون»ی‌ست که تازگی‌ها از دنیا رفت و قدیم‌ها نقشِ «سرکار استوار» را بازی می‌کرد یا نه. و اگر باشد، این‌را هم نمی‌دانم که این کتاب‌ها [و لابُد کُلّی کتابِ دیگر] را پیش از سفرش به آمریکا فروخته، یا وقتی دوباره به ایران بازگشته است. از کسی که نمی‌شود پُرسید؛ می‌شود؟

 

بعدِ بعدالتحریر: براساسِ این رُمان، «جِین کمپیون»، فیلمی ساخته است با بازیِ «نیکول کیدمن»، «جان مالکوویچ»، «باربارا هِرشی»، «مارتین داناوان»، «شِلی وینترز»، «شِلی دووال»، «کریستیان بِیل» و «ویگو مورتنسن» که نویسنده‌یِ این یادداشت، به دلایلِ کاملاً شخصی دوستش دارد و دیدنش را به همه توصیه می‌کند.

 

دو: چایِ محبوبم را چندسالی هست که پیدا کرده‌ام؛ تا وقتی چایِ «اِرل گِرِی» در دسترس باشد، چایِ دیگری را برایِ نوشیدن انتخاب نمی‌کنم. و این ربطی ندارد به این‌که، ظاهراً، «اِرل گِرِی» چایِ محبوبِ «گراهام گرین» هم بوده است، یا این‌که «استنلی کوبریک» هم «اِرل گِرِی» را می‌پسندیده است. خوب یادم هست روزی که «عاملِ انسانی» را دوباره داشتم می‌خواندم و در تحریریه‌یِ عملاً خالیِ «شرق» نشسته بودم، چایِ کیسه‌ا‌یِ «اِرل گِرِی» در لیوانم بود و وقتی رسیدم به آن تکّه‌ای که شخصیتِ اصلیِ داستان، بسته‌ای «اِرل گِرِی» خرید تا هم‌زمان از طعمِ خوش و بویِ خوشِ چای بهره ببرد، کِیف کرده بودم از خوشی...

 

بعدالتحریر: حکایتِ «اِرل گِرِی» هم، این‌طور که می‌گویند، حکایتِ جالبی‌ست؛ ظاهراً نامِ دیگرش چایِ «دیپلمات» است. راویان اخبار و ناقلانِ آثار و طوطیانِ شکرشکنِ شیرین‌گُفتار، چُنین گفته‌اند که «اِرل گِرِی» نسب از «چارلز گِرِی» می‌برد که روزگاری صدراعظمِ بریتانیایِ کبیر بود و روزی یکی از خان‌هایِ چینی که می‌دانست جنابِ صدراعظم علاقه‌یِ بی‌حدّی به چای دارد، ترکیبِ غریبی از چند چای را به او بخشید و صدراعظم که بیش از همه، از بویِ دل‌انگیزِ چایِ اهدایی مدهوش شده بود، از «ریچارد تویینینگز»، بنیان‌گذارِ کارخانه‌یِ «تویینیگز» خواست که نظیرِ این نوشیدنیِ دل‌انگیز را برایش تدارک ببیند و نتیجه، همین چایِ «اِرل گِرِی» است که بویِ «بِرگاموت»ش هوش از سرِ هر آدمی می‌رُباید...

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦

این روزها که می‌گذرد...

 

یک: «گنگسترِ اِمریکایی» را هنوز ندیده‌ام؛ امّا هفته‌یِ پیش، برایِ بارِ چندم [چندم؟] نشستم به تماشایِ «یک‌ سالِ خوب» و کُلّی کِیف کردم از سرزندگی و شادابیِ «ریدلی اسکات». فیلم را اگر دیده باشید، یادتان هست که نامِ «راسل کرو»یِ بامزّه و معرکه‌اش، «مَکس» یا «مَکسیمیلیان» است و کافی‌ست «گلادیاتور» را دیده باشیم و «راسل کرو»یِ آن فیلم را فراموش نکرده باشیم تا یادمان بیاید در آن فیلمِ «اسکات» هم نامش «مَکسیمیلیان» بود. خُب، ظاهراً که با آن فیلم شوخی کرده‌اند. یک شوخیِ بامزّه‌یِ دیگرِ «یک سالِ خوب»، نامِ آن دخترِ بداخلاقِ فرانسوی‌‌ست که جنابِ «مَکس» یک‌دل نه، صددل شیفته‌اش می‌شود. شباهتِ «فانی شِنالِ» فرانسوی را با «فاینشنالِ» انگلیسی نباید دست‌کم گرفت. مردی که همه‌یِ زندگی‌اش در اقتصاد و پول و سهام و بورس و یک همچو چیزهایی خُلاصه می‌شود، در روز و ساعتی که هوش و حواسش پیِ پول و ردیف‌کردنِ سکّه‌هایِ طلاست، به دختری دل می‌بندد که نامش اندک شباهتی به اقتصاد دارد. کارِ دنیاست دیگر...

 

دو: بینِ حرف‌هایِ هرروزه، بینِ حرف‌هایی که همه‌اش درباره‌یِ روزمرّگی و این‌چیزهاست، هیچ‌چی بهتر از این نیست که آدم یادِ آن تکّه گچِ جادوییِ «هزارتویِ پَن» بیفتد که «فان» می‌دادش به «اوفیلیا» و می‌گفت «از این گچ استفاده کن و هرجای اتاقت که خواستی یه در بکش. بعد اون در رو باز کن.» پناه‌بُردن به دنیایِ خیال هم لذّتی دارد. حیف که سایه‌یِ سنگینِ واقعیت، دست از سرِ آدم‌ها برنمی‌دارد...

 

سه: این هم واقعیتی‌ست که آدم‌ها فکر می‌کنند وقتی کسی را دوست دارند، باید به حرفش گوش کنند و همه‌چی باید همان‌چیزی باشد که او می‌خواهد. امّا این‌جور وقت‌ها می‌شود یادِ «ریچارد» [برد پیت] و «سوزان» [کیت بلنچتِ] فیلمِ «بابِل» هم افتاد. اگر «ریچارد» حرفِ همسرِ وسواسی‌اش را گوش می‌کرد و اجازه نمی‌داد زخمِ او را با سوزن و نخی غیرِ بهداشتی بخیه بزنند، شاید «سوزان» از خون‌‌ریزی می‌مُرد. آن‌وقت، حسرت‌خوردن و فکرکردن به گذشته فایده‌ای نداشت. گاهی آدم‌ها باید کاری را بکنند که خیال می‌کنند درست است و خیال‌شان راحت باشد که آن‌یکی، کسی که دوستش دارند، روزی روزگاری، بالاخره، معنایِ این کارشان را می‌فهمد...

 

چهار: در زندگیِ هر آدمی «لحظه»‌ای هست که سال‌هایِ سال چشم‌به‌راهش می‌ماند. این همان لحظه‌ای‌ست که همه‌چی، یک‌دفعه، تغییر می‌کند؛ شاید این همان «لحظه‌یِ لذّت کامل»ی باشد که «فئودور داستایفسکیِ» کبیر در «شب‌هایِ روشن»‌اش می‌گوید برای سراسرِ زندگیِ آدمی کفایت می‌کند...

 

پنج: «یک‌ روزِ قشنگِ بارانی». این، تازه‌ترین کتابِ «اریک‌امانوئل اشمیتِ» فرانسوی‌ست که به فارسی ترجمه شده. مُترجمش هم خانمِ «شهلا حائری»‌ست. پنج داستان که هیچ شباهتی به سه داستانِ «گُل‌هایِ معرفت» [ترجمه‌یِ سروش حبیبی] ندارند و به نمایش‌هایِ «خُرده‌جنایت‌هایِ زناشوهری» و «نوایِ اسرارآمیز» [هردو ترجمه‌یِ خانمِ حائری] هم ربطی ندارند. خوبی‌اش هم شاید همین باشد؛ این‌که شبیهِ کارهایِ دیگرش نیست، امّا به‌شدّت «اشمیت»ی‌ست. و این «اشمیت»ی‌بودن یعنی چی؟ نه، توضیحش واقعاً کارِ سختی‌ست. باید «اشمیت»‌خوان باشید تا معنایش را بفهمید. فقط این‌را داشته باشید که این مجموعه‌یِ تازه، اساساً دنیایِ دیگری‌ست. یک داستانِ کتاب، «اودتِ معمولی»‌ست و خودِ «اشمیت» ظاهراً دارد این داستان را به یک فیلمِ سینمایی تبدیل می‌کند. «اشمیتِ» کارگردان؟ فقط می‌شود مُنتظر ماند و البته دُعا کرد که تجربه‌یِ اوّلش، فیلمی دیدنی از آب دربیاید...

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٦