شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

لگدزدن به سنگ‌فرشِ خیابان...

 

یکُم: یک‌روزی، یک‌روزگاری، یک داستانی می‌خواندم که هیچ یادم نیست مالِ کی بود؛ ولی یادم هست که تویِ آن داستان، یک آدمی بود که تویِ تنهاییِ خودش احساسِ خوشی می‌کرد و همین‌که سپیده‌یِ صُبح می‌زد و آفتاب کم‌کم طلوع می‌کرد، او هم حس می‌کرد که زندگی دوباره شروع شده است. شاید یکی از داستان‌هایِ دوره‌یِ نوجوانی بوده است، یا کمی پیش‌تر حتّا؛ ولی یادم هست که از خواندنش کُلّی کیف کرده بودم و ذوق کرده بودم از روحیه‌یِ این آدمی که تنهاییِ خودش را ترجیح می‌داد و شبیهِ خلوتِ خودش بود. نُکته‌یِ آن داستان این بود که وقتی همین آدم گذرش به جمع می‌افتاد و با دیگران می‌نشست، حس می‌کرد که نوکِ بینی‌اش سخت می‌خارَد و هرچه می‌کرد این خارشِ نابهنگام رهایش نمی‌کرد. دیشب، یادِ این داستان افتادم و هِی فکر کردم که نویسنده‌اش چه‌جور آدمی باید باشد. امّا به چه نتیجه‌ای می‌شود رسید، وقتی آدم نویسنده‌ای را نشناسد و نامِ داستان را به‌یاد نیاورد؟ به این می‌گویند بدبیاری، می‌گویند ضعفِ حافظه...

دوم: «شب‌هایِ روشن» را خیلی دوست دارم؛ داستانِ «فئودور داستایفسکیِ» کبیر، نه آن فیلمی که «فرزاد مؤتمن» ساخت و یک‌بار دیدنش کافی بود که برایِ همیشه عطایش را ببخشم به لقایش. «شب‌هایِ روشن»، داستانِ «سرد»ی‌ست البته، امّا آن فیلم، خودِ «انجماد» است و با این‌که از «سرما»یِ معقول هیچ بدم نمی‌آید، از «انجماد» نفرت دارم. امّا «شب‌هایِ روشن»، یکی از آن چند داستانی‌ست که سالی یکی دو بار، حتماً، آن‌را می‌خوانم و، به‌گُمانم، یک چند ترجمه‌ای از این داستان دارم؛ یکی که ترجمه‌یِ انگلیسیِ داستان است که زبانی دارد بس روان و فصیح و عالی که «مُمدِّ حیات است و چون بر می‌آید مُفرِّحِ ذات» و یکی دو ترجمه‌یِ فارسی هم هست که من، البته، در عینِ بی‌سلیقگی احتمالاً، ترجمه‌یِ «یوسف حمزه‌لو» را ترجیح می‌دهم که، سالِ 1988، «انتشاراتِ رادوگا»، شُعبه‌یِ تاشکند، مُنتشرش کرده است. یک‌دلیلش، شاید، این باشد که کتاب چاپِ «اتّحادِ شوروی»‌ست و ورق‌زدن و خواندنِ کتابی مُتعلّق به کشوری که دیگر وجودِ خارجی ندارد، لذّتی دوچندان دارد. امروز صُبح، داشتم پیِ فیلمِ تازه‌یِ «آندری وایدا» می‌گشتم که چشمم خورد به این کتاب و درنگ نکردم و گذاشتمش تویِ کیف. و در تحریریه‌یِ آرام و به‌نسبت بی‌صدایِ «شهروندِ امروز»، چیزی به‌اندازه‌یِ «شب‌هایِ روشن»، گیرم به‌نامِ غریبِ «شب‌هایِ قُطبی»، نمی‌چسبد. [تنها صدایی که الآن می‌آید، صدایِ سواری‌هایی‌ست که پا را گذاشته‌اند رویِ گاز و می‌خواهند برسند به مقصد. صدایِ سواری‌ها را هم که می‌شود با بستنِ پنجره نشنید.] این لحنِ احساساتی و گاهی حسرت‌خوارانه‌یِ راویِ داستان را همیشه دوست داشته‌ام و این‌را هم دوست داشته‌ام که از ابتدا تا انتهایِ داستان، پیِ فُرصتی می‌گردد برایِ گُفتنِ آن حرفِ بزرگی که در دل دارد، برایِ گُفتنِ آن جُمله‌هایی که «خودِ زیبایی»‌اند. در دیباچه‌یِ گُلستان است که سعدی می‌گوید «مصلحت چُنان دیدم که در نشیمنِ عُزلت نشینم و دامنِ صُحبت فرا هم چینم و دفتر از گُفت‌هایِ پریشان بشویم و مِن‌بَعد پریشان نگویم.» و راویِ «شب‌هایِ روشن» هم، یک چُنین کاری می‌کند و همین است که در انتهایِ داستانش می‌نویسد «ناستنکا، مگر می‌شود که من رنجشِ خود را به‌خاطر داشته باشم؟ مگر می‌شود که ابرِ سیاهی را رویِ خوش‌بختیِ روشن و بی‌تشویشِ تو برانم؟ مگر می‌شود که به تلخی تو را ملامت کنم؟ حُزن در قلبت برانگیزم؟ با گوشه و کنایه‌یِ پوشیده آن‌را مجروح سازم و وادارمش تا در لحظه‌یِ لذّت، ملال‌آور بتپد و مگر می‌شود که من حتّا یکی از این گُل‌هایِ لطیفی را که وقتی همراهِ او به‌سویِ محراب می‌رفتی در گیسوانِ سیاهِ خود فرو بُرده بودی، پژمرده کنم... آه،  هرگز، هرگز! بگذار آسمانِ تو صاف باشد، بگذار لبخندِ نمکینِ تو روشن و فارغ‌البال باشد، بگذار به‌خاطرِ لذّت و سعادتی که تو به قلبِ تنها و سپاس‌گزارِ دیگری بخشیدی، فرخنده باشی. خدای من! لحظه‌یِ لذّت کامل! مگر این حتّا برایِ سراسرِ زندگی آدمی کم است؟» و من، این آخرین سطرهایِ داستان را، همین‌طور بی‌دلیل، دوست دارم. در همان دیباچه‌یِ گُلستان آمده است که «گر کسی وصفِ او ز من پُرسد/ بی‌دل از بی‌نشان چه‌گوید باز؟/ عاشقان، کُشتگانِ معشوقند/ بر نیاید ز کُشتگان آواز...» خوبیِ دُنیا به همین است دیگر؛ به این‌که آدم دنیا را بیهوده نبیند و سنگ‌فرشِ‌ خیابان‌ها را لگد نکند و از آسمانِ آبی کینه‌ای به دل نگیرد...

سوم: امّا چه حیف که از امروز، «شهر»، دوباره بی‌«فرشته» شد. بهترین دوستِ همه‌یِ زندگی‌ام، آمده بود و چندهفته‌ای ماند و حواسم، واقعاً، بود و آبیِ آسمان را در همین چند هفته جدّی‌تر گرفتم و بخشی از هرروز را با خودِ «زندگی»‌، نهایتِ «زندگی»، قسمت کردم. امّا چه حیف که خوشی، هیچ‌وقت، پایدار نیست. می‌آید و می‌رود و تا بجُنبی، به خاطره‌ای بدل شده است که باید آن‌را قاب گرفت و زد به دیواری که همیشه پیش‌ِ‌رویِ چشم است. حالا خُدا می‌داند همه‌یِ این ماه‌هایِ مانده را بی «فرشته»یِ «شهر» چگونه باید سَر کرد. دلم یک فیلمِ خوب می‌خواهد، چیزی در مایه‌هایِ همین «شب‌هایِ روشن»ی که «داستایفسکی» نوشته است؛ همین‌قدر جذّاب، همین‌قدر حسّاس و همین‌قدر انسانی. و انسان، مگر چیزی جُز همین «احساسات» است؟

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧

چیزی شبیهِ دُعا...

 

ای پدرِ مُقدّس که در آسمانی

اندکی صبر و حوصله

ـ هرقدر که صلاح می‌دانی ـ

نصیبِ ما فرما.

آمین.

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧

لعنت به دقیقه...

 

  روزگاری‌ست که ما را نگران میداری 

مُخلصان را نه به وضعِ دگران میداری 

مگذران روزِ سلامت به ملامت حافظ 

چه توقّع ز جهانِ گذران میداری... 

نگرانم؛ دلم شور می‌زند و این ساعتِ لعنتی، کُندتر از همیشه می‌گذرد. لعنت به دقیقه، به ثانیه، به تیک‌تیکِ این ساعتی که رویِ دیوار جا خوش کرده است...   

بعدِ تحریر: چه می‌شود کرد؟ چاره‌ای هست؟

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧
برچسب‌ها :

در حال‌وهوایِ روزمرّگی و باقیِ چیزها...

یکُم: خوب و بدش را نمی‌دانم؛ ولی یک ‌چند وقتی هست که تحریریه‌یِ ساکت و بی‌صدا [یا درواقع کم‌صدا] را ترجیح می‌دهم به تحریریه‌یِ شلوغ و پُرشوری که همه دارند کار می‌کنند و می‌روند و می‌آیند و حرف می‌زنند و داد می‌زنند. خوب و بدش را نمی‌دانم؛ ولی یک‌ چند وقتی [یا درواقع چند روزی] هست که ترجیح می‌دهم ساعت‌هایی را در تحریریه بگذرانم که خبری از این شلوغی و شور نباشد...

دوم: یادم باشد یک چند خطی هم درباره‌یِ این کتابِ «داغِ ننگ» بنویسم؛ یکی از آن رساله‌هایِ جامعه‌شناسانه که «نشرِ مرکز» تازگی‌ها مُنتشرش کرده است. این «اروینگ گافمن»، ظاهراً، جامعه‌شناسی‌ست شُهره‌یِ آفاق، هرچند این نخستین کتابی‌ست که از او به فارسی مُنتشر می‌شود. همه‌یِ کتاب، درباره‌یِ آدم‌هایی‌ست که به هر دلیلی، «داغ»ی بر پیشانی دارند و آدم‌ها، آن‌ها را در کوچه و خیابان که می‌بینند، با انگشت نشان می‌دهند و پُشتِ‌سرشان حرف می‌زنند. کتابِ عجیبی‌ست این «داغِ ننگ» و البته کتابی هم نیست که به مذاقِ هرکسی خوش بیاید و یک‌چیزهایِ تلخی هم دارد که مُمکن است با سلیقه‌یِ هرکسی جور نباشد...

سوم: در و دیوارِ اتاقِ ادب و هُنرِ «کارگزاران»، تقریباً، پُر شده است از عکس‌هایِ آدم‌هایِ مشهور؛ از «لویی فردینان سلین» و «آلن رُب‌گری‌یه» و «آلبر کامو» گرفته تا «عِزرا پاوند» و «تی اس الیوت» و «ارنست همینگ‌وِی» و دیگران. [این، سُنّتی‌ست که از «شرق» شروع شد و دیوارهایِ پُر از عکسی که هنوز که می‌شود آن‌را در عکس‌هایِ بعضی از داستان‌نویسان دید.] امّا بینِ همه‌یِ این عکس‌ها، یکی هست که من خیلی دوستش دارم؛ «رومن گاری» و «جین سیبرگ» نشسته‌اند روبه‌رویِ هم. تویِ چشم‌هایِ هم نگاه می‌کنند. می‌شود حدس زد که چیزی نمی‌گویند. سکوت کرده‌اند و با همین سکوت، همه‌چی می‌گویند. اوّلین داستانِ «رومن گاری» را یادم نیست کِی خواندم، [سالِ سومِ راهنمایی بودم یا اوّلِ دبیرستان؟ لعنت بر این حافظه‌یِ خاک‌گرفته...] امّا یادم هست از همان روز فهمیدم که دارم داستانِ یکی از محبوب‌ترین نویسنده‌هایِ عُمرم را می‌خوانم. امروز صُبح، هوسِ خواندنِ یک داستانِ «رومن گاری» زده بود به سرم و حیف که هزار کارِ مانده، فُرصتی برایِ «گاری»‌خوانی نمی‌گذاشت. شاید امشب، همین نیم‌ساعتِ دیگر که بروم خانه، یکی از «گاری»‌هایِ نازنین را بردارم و ورق بزنم. امّا کدام داستانش؟ «لیدی اِل»؟ «میعاد در سپیده‌دم»؟ «خداحافظ گاری کوپر»؟ سخت است. انتخاب، کارِ سختی‌ست همیشه...  

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧

از شاه‌نامه‌یِ فردوسی...

 

  بمالید چاچی کمان را به‌دست

به چرمِ گوزن اندر آورد شَست

چو چپ راست کرد و خَم آورد راست

خروش از خمِ چرخِ چاچی بخاست

چو آورد یالِ یلی را بهگوش

ز شاخِ گوزنان برآمد خُروش

چو بگذشت پیکان از انگشتِ اوی

گذر کرد از مُهرهیِ پُشتِ اوی

سرِ ساوه آمد به‌خاک اندرون

به‌زیر اندرش خاک شد جویِ خون 

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧
برچسب‌ها : شعر

در حال‌وهوایِ زندگی و جوهرِ آبیِ خوش‌رنگِ خودنویسِ قرمز...

 

 یکُم: «فدریکو گارسیا لورکا» هیچ‌وقت شاعرِ محبوبم نبود، حتّا یکی از چند شاعری هم نبود که سالی یک‌بار، دست‌کم، دلم برای‌شان تنگ می‌شُد. حالا، البته، می‌دانم بخشی از این عدمِ محبوبیت، برمی‌گردد به این‌که «گارسیا لورکا» هم، در یک‌دوره‌ای، «مُد» بود و خیلی‌ها «ساعتِ پنجِ عصر»ش را از بَر بودند و بامُناسبت و بی‌مُناسبت آن «آی چه موحش ساعتِ پنجِ عصری بود...» را [همین بود؟ درست یادم نیست...] با صدایی که قرار بود احتمالاً شبیهِ صدایِ شاعرِ مشهورِ این روزگار باشد می‌خواندند و البته که بخشی از محبوبیتِ او، برمی‌گردد به ترجمه‌‌هایِ همین شاعرِ مشهورِ این روزگار، «احمد شاملو»، که با ترجمه‌ها و صورتِ فارسیِ شعرهایِ غیرِفارسی، شُماری از مشهورترین شعرهایِ فرنگی را به فارسی نوشت. امّا، ظاهراً، پیش از آن‌که «شاملو» آن شعرهایِ «گارسیا لورکا» را ترجمه کند، «گُزیده‌یِ شعرهایِ فدریکو گارسیا لورکا»، به‌نگارشِ «بیژن الهی» از گزارش [ترجمه‌یِ] «یدالله رؤیایی»، «فرهاد آرام»، «بهمن فرزانه»، «ا. اسفندیاری» مُنتشر شده بود [1347] و ظاهراً که سی‌وپنج‌سال بعد [1382] یک‌بارِ دیگر چاپ شده است. «گُزیده‌یِ شعرهایِ فدریکو گارسیا لورکا»، به‌نگارشِ «بیژن الهی»، کتابِ عجیبی‌ست در نوعِ خودش و نُکته‌اش، فقط این نیست که شُمارِ بیش‌تری از شعرهایِ «گارسیا لورکا» را در برمی‌گیرد، شاید بخشی از جذّابیتِ کتاب، برگردد به وسواسِ خودِ «بیژن الهی» در فارسی‌شدنِ شعرها و فارسی‌خواندنِ شعرها، که نمونه‌اش را می‌شود در ترجمه‌هایش از شعرهایِ «آرتور رَمبو» [اشراق‌ها] یا «هانری میشو» [ساحتِ جوّانی] هم دید. امّا، با وجودِ این کتاب هم،  علاقه‌یِ زیادی به «گارسیا لورکا» نداشتم. با این‌همه، چند روزی هست که سرم با شعرهایِ «گارسیا لورکا» گرم است؛ درست از روزی که کتابِ «شاعر در نیویورک» [Poet in New York] را خریده‌ام و وقت‌ و بی‌وقت ورقش می‌زنم. این کتابی که خریده‌ام، البته، نُسخه‌یِ دوزبانه‌ای‌ست که «پنگوئن» چاپ کرده و کنارِ ترجمه‌یِ انگلیسی، اصلِ اسپانیاییِ شعر را هم چاپ کرده است. توضیحِ این‌که این روزها، در شعرهایِ کتاب، چه چیزهایی پیدا کرده‌ام و چه شعرهایِ خوبی خوانده‌ام بماند برایِ بعد. تا جایی‌که می‌دانم، در آن «گُزیده‌یِ شعرهایِ فدریکو گارسیا لورکا»، به‌نگارشِ «بیژن الهی»، فقط دوازده سیزده شعر از این کتابِ «شاعر در نیویورک» ترجمه شده است. حالا شاید حوصله کنم و یکی دو شعرِ «شاعر در نیویورک» را این‌جا بگذارم. [واقعاً؟] این‌را هم، البته، می‌دانم که «شاعر در نیویورک»، به‌قولِ یک‌عدّه از «گارسیا لورکا»شناسان، و یک‌عدّه از مُنتقدانِ ادبی، «مُبهم‌ترین» و «مُشکل‌ترین» شعرهایِ «گارسیا لورکا»ست و می‌گویند «گارسیا لورکا»یی که این شعرها را نوشته، یک «اسپانیاییِ اَندلُسی» نیست، و آدمی‌ست که همه‌چیز را دقیق می‌بیند و سعی می‌کند از هر چیزی به «شعر» برسد. و به‌خاطرِ همین است که شعرهایِ «شاعر در نیویورک»، تفاوت دارد با آن مرثیه‌ها، با آن شعرهایی که درباره‌یِ دخترکانِ «اندلُس»ی‌ست و با آن شعرهایی که خیلی چیزهایشان، «رو» به‌نظر می‌رسد. خُب، چه کنم؟ دارم حرف‌هایِ کُلّی می‌زنم. عجالتاً، می‌توانم بگویم با خواندنِ شعرهایِ «شاعر در نیویورک»، نظرم درباره‌یِ «گارسیا لورکا»یِ شاعر، تاحدّی تغییر کرده است... 

پی‌نوشتِ یکُم: چندتایی از شعرهایِ «شاعر در نیویورک» را، محضِ کُنج‌کاوی فقط، با «گُزیده‌یِ شعرهایِ فدریکو گارسیا لورکا»، به‌نگارشِ «بیژن الهی» مُطابقت دادم. نتیجه؟ خوب بود، خیلی خوب بود. یک‌چندجایی، البته، فرق‌هایِ کوچکی را می‌شود دید که، احتمالاً، برمی‌گردد به این‌که شعرها را از فرانسوی برگردانده‌اند به فارسی. امّا خوب بود، خیلی خوب بود... 

دوم: دلم برایِ نوشتن رویِ کاغذ تنگ شده بود. پنج شش سالی‌ هست به‌گُمانم که نوشتن رویِ کاغذ را ترک کرده‌ام و همه‌چیز را در این صفحه‌هایِ سفیدِ وُرد می‌نویسم. خُب، خبری از خط‌خوردگی و کثیف‌کاری نیست و هزار حُسنِ دیگر هم دارد. امّا امشب که زودتر از حدِ معمول برگشتم خانه، چشمم افتاد به خودنویسِ قرمزِ خوش‌رنگی که پاییزِ سالِ پیش هدیه گرفته بودم [درست یادم مانده است؟] و یک‌دفعه هوسِ نوشتن کردم. خُب، البته، گاهی نوشتن با روان‌نویس، بخشی از برنامه‌یِ روزانه‌ هست، امّا بینِ این نوشتن و آن نوشتن، کلّی فرق است. خوب بود، تجربه‌یِ خوبی بود و هیچ بعید نیست که ظرفِ روزهایِ آینده هم تکرارش کنم. یک رنگِ آبیِ خوش‌رنگی دارد جوهرِ این خودنویس که کِیف می‌دهد نوشتن با آن و کِیف می‌دهد که شعرهایِ «شاعر در نیویورک» را با همین خودنویس، اوّل رویِ کاغذ بنویسم و بعد شروع کنم به تایپ‌کردنش. عجالتاً، از نوشتن با این خودنویس و تماشایِ این جوهرِ آبیِ خوش‌رنگش هم که رویِ کاغذِ درخشندگیِ جذّابی دارد، بسی مشعوف شده‌ام. تا باد، چُنین بادا... 

سوم:  «در جنگلِ شش‌وهشت، چه‌قَد به ما خوش گذشت.» مُلتفِت که هستید؟... 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ فروردین ۱۳۸٧

اگر کِن لوچ بخواهد، با کمالِ میل حاضرم برایِ او قهوه درست کنم...

 شروع کرده‌ام به خواندنِ «سرشت و سرنوشت» و کتاب به نیمه رسیده است. «سینمایِ کریشتف کیشلوفسکی»، کتابِ جذّاب و کم‌ورق و خوبی‌ست برایِ همه‌یِ آن‌ها که حوصله‌یِ کتاب‌هایِ قطور را ندارند و بدشان هم نمی‌آید درباره‌یِ این کارگردانِ لهستانی بیش‌‌تر بدانند. نویسنده‌یِ کتاب، «مونیکا مورِر»، را نمی‌شناسم و «مُصطفا مستور»، مُترجمِ کتاب، در مُقدّمه‌اش نوشته، بانویی‌ست سی‌وهشت‌ساله که اساساً نقدِ فیلم می‌نویسد و حالا سرگرمِ نوشتنِ یک رُمان است. امّا این‌چیزها هیچ‌ اهمیتی ندارد واقعاً و مسأله این است که کتابِ او درباره‌یِ «کریشتف کیشلوفسکی» و سینمایش، یک کتابِ جمع‌وجور و خواندنی‌ست که هرچند حجمِ کمی دارد، اصلاً کم‌مایه نیست...

 نمی‌دانم این کتاب‌هایی را که «نشرِ آوندِ دانش» چاپ کرده دیده‌اید یا نه؛ مجموعه‌یِ کوچکی درباره‌یِ «استنلی کوبریک»، «وودی آلن»، «آلفرد هیچکاک»، «برادرانِ کوئن» و «دیوید لینچ» که قرار است ظاهراً ادامه هم داشته باشد. همه‌یِ این کتاب‌ها، یک‌جور کتابِ جیبی هستند که قرار است در یک نشست، یا چند نشست، خُلاصه‌ای از سینمایِ یک کارگردان و مُهم‌ترین عناصرِ سینمایِ او را برایِ خواننده‌اش روشن کند. و نُکته‌یِ مُهم این است که خواننده‌یِ کتاب، بهتر است فیلم‌هایِ این کارگردان را دیده باشد تا وقتی نویسنده به صحنه‌هایی از فیلم‌ها ارجاع می‌دهد و درباره‌یِ جُزئیاتِ یک صحنه، یا لباسِ یک شخصیت و یک‌همچو چیزهایی حرف می‌زند، خیلی گیج نشود. و البته اگر خواننده‌یِ کتاب، این فیلم‌ها را قبلاً ندیده باشد، بعداً، موقعِ تماشایشان، احتمالا، یادِ نُکته‌هایی می‌افتد که در کتاب آمده است. شاید خیلی‌ها خیال کنند که این‌جور کتاب‌ها فقط به کارِ تماشاگرانِ سینما می‌آیند و جمعیتِ مُنتقدان لزومی ندارد این کتاب‌ها را ورق بزنند، امّا این کتاب‌ها، اتّفاقاً، به کارِ مُنتقدانِ سینما هم می‌آید و هیچ بعید نیست که آن‌ها با ورق‌زدنِ این کتاب‌ها و توجّه به جُزئیاتی که در آن آمده، به ایده‌هایِ تازه‌ای برسند...

این کتابِ «کریشتف کیشلوفسکی»، نوشته‌یِ «مونیکا مورِر» هم، دقیقاً، یکی از همین کتاب‌هاست، یکی از کتاب‌هایِ همان مجموعه و همه‌یِ ویژگی‌هایِ مُثبتِ این کتاب‌ها را دارد. خُب، خیلی توضیح دادم ظاهراً، هرچند فقط می‌خواستم این تکّه‌یِ حرف‌هایِ «کریشتف کیشلوفسکی» را بنویسم که گفته بود «من همیشه گفته‌ام که هرگز دلم نمی‌خواهد دستیارِ کسِ دیگری باشم، امّا اگر، مثلاً، کِن لوچ از من بخواهد، با کمالِ میل حاضرم برایِ او قهوه درست کنم. نمی‌خواهم دستیارش باشم، یا کاری مُشابهِ آن برایش انجام دهم، فقط می‌خواهم برایِ او قهوه دَم کنم تا بتوانم ببینم چه‌طور کار می‌کند. همین‌طور هم اورسن ولز، یا فللینی و گاهی برگمن.»

خُب، قبول بفرمایید تنها از آدمی مثلِ «کریشتف کیشلوفسکی» برمی‌آید که چُنین جُملاتِ نَغزی را به زبان بیاورد و تنها از آدمی مثلِ او برمی‌آید که فیلمی بسازد مثلِ «زندگی دوگانه‌یِ ورونیک» که جادویِ مَحض است و به‌یادِ آدم می‌اندازد که زندگی ادامه دارد و همیشه چیزی هست که تنهایی و تک‌افتادگی را به یادِ آدم بیندازد. تاب‌آوردنِ زندگی، گاهی، کارِ آسانی نیست اصلاً...

اصلاً این‌ها را نوشتم که چی بشود؟ در این تحریریه‌یِ خلوت، هیچ‌چی بهتر از یک کتابِ خوب نیست...  

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٧

ولی من اون‌جا فقط مُنتظر نشستم؛ منتظرِ یه اتّفاق که برام بیفته...

  آخرین‌باری که «دختری رویِ پُل» [La Fille sur le pont] ساخته‌یِ «پاتریس لوکُنت» را دیدم، همین چندماهِ پیش بود و یک‌چیزی هم درباره‌اش در «دنیایِ تصویر» نوشتم. «وَنِسا پارادی»‌اش، در نقشِ دختری به‌نامِ «آدِل» معرکه است مثلِ همیشه... دیشب، بینِ همه‌یِ کارهایِ مانده و هزار چیزِ دیگر، هوسِ این فیلم را کرده بودم و هرچه گشتم، پیدا نشد. لعنت به بی‌نظمی...

تویِ همان دنیایِ تصویر» نوشته بودم «فرقی نمی‌کند که «پاتریس لوکُنتِ» فرانسوی را می‌شناسیم یا نه؛ مُهم این است که «دختری رویِ پُل»‌اش [محصولِ 1999] یکی از بهترین فیلم‌هایِ این‌سال‌هاست. یکی از آن «سیاه‌وسفید»هایی که اگر رنگی می‌شد، شاید این‌قدر دیدنی از آب درنمی‌آمد. ساختنِ فیلمی درباره‌یِ دل‌دادگی، درباره‌یِ مسیرِ پُرمُخاطره‌یِ دل‌دادگی و جاده‌یِ ناهموارِ زندگی، سخت‌تر از آن است که خیال می‌کنیم. داستان‌هایِ خوب، همه، تکراری‌اند و حکایتِ دل‌دادگی را آن‌قدر در سینما روایت کرده‌اند که، ظاهراً، فُرصت و مجالی برایِ دیگران نمانده است. امّا آدم با آدم فرق می‌کند و همین است رمزِ تفاوتِ دل‌دادگی‌ها، رمزِ حلاوت و شیرینیِ رابطه‌ای که شکل می‌گیرد و رُشد می‌کند و به اوج می‌رسد. از دل‌دادگی حرف‌زدن، ظاهراً، در سینما کُهنه نمی‌شود و «پاتریس لوکُنتِ» فرانسوی، با «دختری رویِ پُل»‌اش، یک‌چشمه از این حلاوت و شیرینی را نصیبِ ما کرده است...»

این هم چندتایی از جُملاتِ درخشانِ فیلم [از جُمله طولانی‌تر هستند البته]:

«این کاغذایِ چسب‌ناکِ مگس‌کُش رو دیدین؟ من شبیهِ اون کاغذام. همه‌یِ آشغال‌هایِ دوروبرم می‌چسبن به من. من شبیهِ یه جاروبرقی‌ام؛ هرچی آشغال می‌مونه، جمع‌شون می‌کنم. بخت و اقبال، هیچ‌‌وقت درِ خونه‌ام رو نزده. دست به هر کاری می‌زنم، اشتباه از آب درمی‌آد. دست به هرچی می‌زنم، می‌شه خاکستر. بخت و اقبالِ بد رو نمی‌شه وصف کرد؛ می‌دونی مثلِ استعدادِ موسیقی می‌مونه. یا استعدادش رو داری، یا نداری...»

«هیچ‌وقت کسی فکر نکرد که من هم فایده‌ای دارم، برایِ هیچ‌کس آدمِ باارزشی نبودم. هیچ‌وقت خوش‌حال نبودم، حتّا هیچ‌وقت آدمِ غمگینی هم نبودم. قبلاً فکر می‌کردم وقتی چیزی رو از دست بدی، لابُد غمگین می‌شی؛ ولی من هیچ‌وقت، هیچ‌چی جُز بدبختی نداشتم...»

«نمی‌دونم. وقتی کوچیک بودم، تنها چیزی که دلم می‌خواست، این بود که بزرگ بشم؛ اون هم خیلی زود. ولی الآن، اصلاً، دلیلش رو نمی‌فهمم. حالا که بزرگ‌تر شدم، فکر می‌کنم آینده‌ام مثل اینه که آدم تو اتاقِ انتظار بشینه. تو یه ایستگاهِ بزرگِ قطار که پُر از تابلو و صندلی‌یه. آدم‌هایِ زیادی از کنارم رد می‌شن، بدونِ این‌که من رو ببینن. همه‌شون هم عجله دارن که سوارِ قطار بشن. اون‌ها جایی دارن که برن، یا کسی رو دارن که ببینن، ولی من اون‌جا فقط مُنتظر نشستم؛ منتظرِ یه اتّفاق که برام بیفته...»

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧

همه‌چی، ظاهراً، مُرتّب است... [یک یادداشتِ کاملاً معمولی]

  همه‌چی، ظاهراً، مُرتّب است؛ آب از آب تکان نخورده و هیچ اتّفاقی هم نیفتاده است. روزها، همان روزهایِ قبل است، فقط کارِ روزانه جایِ بی‌کاری و ول‌گردی‌هایِ روزهایِ عید را گرفته است. و عملاً، فُرصتی نمانده برایِ نوشتنِ یک یادداشت، برایِ سرزدن به وبلاگ و این‌جور کارها. قدم‌زدن در خیابانِ انقلاب، حتّا اگر هم‌قدمت بهترین دوستِ همه‌یِ زندگی‌ات باشد کارِ آسانی نیست، وقتی‌که گرد و غُبار در هوا موج می‌زند و دود جایِ هوا را گرفته است و چشم، چشم را نمی‌بیند...  

همه‌چی، ظاهراً، مُرتّب است؛ آب از آب تکان نخورده و هیچ اتّفاقی هم نیفتاده است. همه، ظاهراً که خوبند؛ حتّا آن آن دوستِ خوب و مهربانی که یک‌شب مانده به سالِ جدید نوشتم که همیشه‌یِ مایه‌یِ اُمید بود و طراوات و تازگی‌اش، آسمان را آبی‌تر می‌کرد و دنیا را پیشِ چشمِ زیباتر می‌کرد. درباره‌یِ اُمید و این‌جور چیزها، البته، کُنج‌کاوی نکرده‌ام، امّا همین‌که خوب است، کفایت می‌کند. هیچ‌چی مُهم‌تر از این نیست که خودِ آدم راضی باشد... 

همه‌چی، ظاهراً، مُرتّب است؛ آب از آب تکان نخورده و هیچ اتّفاقی هم نیفتاده است. دو کتابِ «فرهنگِ مُعاصر» خریده‌ام که، احتمالاً، کتاب‌هایِ خوبی‌ باشند؛ یکی «فرهنگِ فارسی ـ دری/ دری ـ فارسی»‌ست و یکی هم «تعبیرِ خواب». هیچ‌وقت این کتاب‌هایِ «تعبیرِ خواب» را نخوانده‌ام و هیچ‌وقت هم این کتاب‌ها را جدّی نگرفته‌ام؛ امّا این کتابِ کوچکی که «فرهنگِ مُعاصر» چاپ کرده، ظاهراً کتابِ معقولی‌ست و می‌شود حرف‌هایِ «فروید» و باقیِ عُلمایِ روان را هم در آن‌ جُست‌وجو کرد... 

همه‌چی، ظاهراً، مُرتّب است؛ آب از آب تکان نخورده و هیچ اتّفاقی هم نیفتاده است، امّا ترکیبِ غریبِ بی‌حوصلگی و دل‌شوره سُراغم آمده است. یک بخشِ ماجرا، قطعاً، برمی‌گردد به این‌که بهترین دوستِ همه‌یِ زندگی، چند روزِ دیگر برمی‌گردد به سرزمینِ یخ و سرما، امّا باقی‌اش؟ نمی‌دانم. همه‌چی، ظاهراً، مُرتّب است...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

طاقت بیاورید؛ انسان برایِ رنج‌کشیدن آفریده شده است...

  

... احتمالاً آخرین‌باری که «شکستنِ امواج» [شکافتنِ امواج؟] را دیده بودم، پنج‌شش‌سالی پیش از این بود. یک‌زمانی، «لارس فُن تِری‌یِر» را دوست داشتم و یک‌زمانی هم ترجیح می‌دادم فیلم‌هایش را نبینم و همین‌حالا هم با این‌که «شکستنِ امواج»، به‌نظرم، فیلمِ کُندی‌ست، امّا بدم نمی‌آید که یک‌دورِ دیگر فیلم‌هایش مُرور کنم. با این‌که حرکتِ دوربین‌هایش گاهی آزاردهنده است [اصلاً آزارِ دیگران را دوست دارد این شُوالیه‌یِ کاملاً موجود] و قطع‌هایِ ناگهانی‌اش، قطع‌هایِ پرشی‌اش، گاهی ذهن را پریشان می‌کند، تصمیم گرفته‌ام یک‌بارِ دیگر، فیلم‌هایش را ازنو ببینم. و حواسم هست به این‌که «شکستنِ امواج»، بینِ فیلم‌هایِ او، تازه فیلمِ «معقول»ی‌ست...

امّا من خودِ «لارس فُن تِری‌یِر» را هم دوست دارم؛ شاید خیلی بیش‌تر از فیلم‌هایی که می‌سازد و کم‌کم به «ماجراجویی‌هایِ عجیب‌وغریب» تبدیل شده‌اند. حرف‌هایی را که درباره‌یِ سینما می‌زند، همیشه می‌خوانم و ایده‌هایی که دارد برایم مُحترم است؛ هرچند ممکن است نتیجه‌اش بابِ طبعِ من نباشد. مثلاً «فُن تِری‌یِر» می‌گوید قرار است تماشاگری که به دیدنِ فیلمی می‌رود، همه‌یِ آن‌چیزی را که روىِ پرده می‌بیند، بپذیرد و باور کند. قرار نیست روىِ پرده «زندگى» را تماشا کند. و کارگردان، وظیفه‌یِ هیجان‌انگیزی به‌عهده دارد؛ ‌باید خودش را بگذارد جاىِ تماشاگر و به قصّه، شخصیت‌هایِ قصّه، زندگىِ آن‌ها، یا هر چیزِ دیگرى که قرار است روىِ پرده نمایش داده شود، حالتی «واقعى» ببخشد. بنابراین، هرچه با قضیه ساده‌تر برخورد کند، از کار فیلم‌سازى بیش‌تر احساس رضایت می‌کند. و این‌را هم می‌گوید که فضاى فیلم‌هایش، بیش از همه، به حسّ‌‌وحالش ربط پیدا می‌کنند و بیش‌تر حالتى «درونى» یا «شُهودى» دارند. این عینِ جُمله‌یِ «فُن تِری‌یِر» است که می‌گوید «می‌توانم خودم را در آینه ببینم و با افتخار بگویم که تا‌به‌حال خودم را بى‌مقدار نکرده‌ام و در همه‌یِ این سال‌ها، هیچ‌وقت، به فاحشه‌گرىِ هُنرى تن نداده‌ام.»

و حالا، بعد از تماشایِ دوباره‌یِ «شکستنِ امواج»، دارم به این فکر می‌کنم که اگر ما «زندگیِ» دخترِ شیرین‌عقل و ساده‌دلی به‌نامِ «بِس» را نمی‌بینیم، پس سرگرمِ تماشایِ چه‌چیزی هستیم؟ کاری ندارم به این‌که مصائب و دشواری‌هایِ زندگیِ «بِس» چه‌قدر زیاد است و کاری ندارم به این‌که انگار همه‌یِ مُصیبت‌هایِ بشری را رویِ شانه‌یِ این دخترِ ساده‌دل [اگر نگوییم مجنون] گذاشته‌اند. این خودِ «زندگی»‌ست که پیشِ رویِ ما قرار دارد؛ با همه‌یِ شادی‌ها و غم‌هایِ انسانی‌اش، با همه‌یِ شیرینی‌هایِ اندک و تلخی‌هایِ بسیارش، و از بینِ همه‌یِ آدم‌ها، این «بِس» است که برایِ «رنج‌کشیدن» انتخاب شده، چون استعدادِ بسیاری در این کار دارد و می‌تواند به‌سُرعت، همه‌یِ «رنج»ی را که زیرِ آسمانِ آبی وجود دارد، جذب کند. می‌‌تواند با «خدا»یی که دوستش دارد حرف بزند و اعتنایی نکند به این‌که «خدا»یش، کسی جُز «خود»ش نیست و به‌واسطه‌یِ همین «خدا»، «خود»ش را مؤاخذه می‌کند، به «خود»ش تشَر می‌زند و می‌گوید که لیاقتِ خیلی چیزها را ندارد. و آدمی‌ست که خیال می‌کند به‌خاطرِ عشقش، به‌خاطرِ «یان»ی که حالا رویِ تختِ بیمارستان افتاده، باید دست به هر کاری بزند. همین است که خودش را «فدا» می‌کند، خودش را در چیزهایی غرق می‌کند که به ضررش هستند، امّا باورش این است که هربار تن‌سپردنِ او به این‌چیزها، حالِ «یان» را بهتر می‌کند. برایِ خودش ارزش و اهمیتی قائل نیست؛ چیزی که مُهم است، سلامتیِ «یان» است، این‌که بتواند رویِ پاهایش راه برود. و «مُعجزه‌یِ بزرگ» اتّفاق می‌افتد، وقتی «بِس» خودش را «فدا» می‌کند و برمی‌گردد به آن کشتیِ بزرگی که یک‌بار از آن فرار کرده است. و حیف که «بِس» زنده نمی‌ماند تا راه‌رفتنِ «یان» را ببیند، تا صدایِ ناقوس‌ها را بشنود و حیف که جمعیتِ کلیسائیان، مردمانِ خشنِ بی‌‌رحم و بی‌منطقی هستند که بویی از انسانیت نبُرده‌اند و هیچ نمی‌فهمند که «عشق» چه معنایی دارد و نمی‌فهمند که «مُعجزه‌یِ بزرگ» چگونه رُخ می‌دهد...  

و «امیلی واتسن»؛ چه‌کسی می‌توانست «بِسِ» ساده‌دل را این‌چُنین از کار درآوَرَد؟ این‌همه ساده‌دلی، این‌همه معصومیت، این‌همه فداکاری...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٧

آوریل ستم‌گرترینِ ماه‌هاست...

 

 آوریل ستم‌گرترینِ ماه‌هاست، گُل‌هایِ یاس را 

از زمینِ مُرده می‌رویاند، خواست و خاطره را 

به‌هم می‌آمیزد، و ریشه‌هایِ کرخت را 

با بارانِ بهاری برمی‌انگیزد. 

زمستان گرم‌مان می‌داشت، خاک را 

از برفی نسیان‌بار می‌پوشاند، و اندک حیاتی را 

به آوند‌هایِ خُشکیده توشه می‌داد. 

تابستان غافل‌گیرمان می‌ساخت، از فرازِ اِشتارن‌برگِرسه 

با رگباری از باران فرامی‌رسید، ما در شبستان توقّف می‌کردیم 

و آفتاب که می‌شد به‌ راه‌مان می‌رفتیم، به هوفگارتِن 

و قهوه می‌نوشیدیم، و ساعتی گفت‌وگو می‌کردیم 

... 

و وقتی بچّه بودیم و در خانه‌یِ آرچدوک، پسرعمویم می‌ماندیم، 

او مرا با سورتمه بیرون می‌بُرد و من وحشت می‌کردم، 

می‌گفت، ماری، ماری، مُحکم بگیر. و سرازیر می‌شدیم... 

تدفینِ مُرده، منظومه‌یِ سرزمینِ هرز، سُروده‌یِ تی. اس. الیوت،

ترجمه‌یِ بهمن شُعله‌ور، اسفندِ 1362، انتشاراتِ فاریاب 

بعدالتحریر: من که یادم نبود؛ تلفنی حرف می‌زدیم که دوستم از جایی نزدیکِ دریا گفت دیدی آوریل هم آمد؟ و نمی‌دانم که می‌دانست آوریل برایِ من ابتدایِ «سرزمینِ هرز» است، یا نه. سال‌هایِ سال، این ترجمه‌یِ شعرِ «الیوت»، کتابِ بالینیِ من بود و وقتی «جان کیتینگِ» دبیرستانِ فرهنگ، مُعلّمِ تاریخِ مُعاصرِ ما، از سفرِ انگلستانش، مجموعه‌یِ کاملِ شعرهایِ «الیوت» را برایم هدیه آورد، اوّلین کارم این بود که «سرزمینِ هرز» را با اصلش مُقایسه کنم؛ هرچند متنِ انگلیسی‌اش، کنارِ ترجمه‌یِ «حسن شهباز» آمده بود. ترجمه‌یِ «شهباز» را هیچ‌وقت دوست نداشته‌ام و ترجمه‌یِ «شُعله‌ور» را هنوز دوست دارم. گاهی، شعری، کتابی، سطری، خاطره‌یِ سال‌هایِ رفته است و من، هنوز، یادِ اوّلین‌باری می‌افتم که «سرزمینِ هرز» را خواندم و به انتهایش رسیدم که  

داتا. دایاد هوام. دامیاتا 

داتا. دایاد هوام. دامیاتا 

شانتیه   شانتیه   شانتیه 

و می‌بینم که جادویِ «الیوت»، هنوز هیچ باطل‌ُ‌الِسّحری ندارد...

 

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٧
برچسب‌ها : شعر ، تی اس الیوت ، ترجمه

و شیرینیِ زندگی را هم که نباید جدّی گرفت...

  

... خُب، تا این‌جایِ کار، بینِ همه‌یِ فیلم‌هایِ ریز و درشتی که تویِ این تعطیلات دیدم، «مردِ آرامی بود» [محصولِ 2007]، ظاهراَْ، بهترین چیزی بود که تماشا کردم. «مردِ آرامی بود» [He Was a Quiet Man]، فیلمِ «خوب»ی‌ست و این واضح‌ترین و البته دمِ‌دست‌ترین چیزی‌ست که می‌توانم درباره‌یِ سومین ساخته‌یِ «فرانک اِی. کاپللو» بنویسم. تویِ این مُدّت، هروقت چشمم به جلدِ «مردِ آرامی بود» می‌افتاد، حس می‌کردم که «حالا وقتش نیست» و این بُهت و سردی و تنهاییِ مُفرطی را که در صورتِ «کریستیان اِسلِیتِر» موج می‌زند، باید بگذارم برایِ فُرصتی دیگر. و این «وقت»، بالأخره، امروز از راه رسید؛ وقتی‌که می‌خواستم «اسلحه‌یِ بزرگ» را بعد از سال‌ها تماشا کنم و در دقیقه‌یِ آخر، تماشایِ صورتِ یخ‌زده‌یِ «اِسلِیتِر» را به «آلن دُلونِ» افسانه‌ای ترجیح دادم. و نتیجه‌یِ کار؟ معرکه! شاید اگر می‌دانستم که این «فرانک اِی. کاپللو»، نویسنده‌یِ فیلم‌نامه‌یِ «کُنستانتین» است [با عرضِ معذرت، من از این فیلم خوشم نمی‌آید؛ هرچند می‌دانم طرف‌دارانِ زیادی دارد]، می‌رفتم سُراغِ «اسلحه‌یِ بزرگ» و «سامورایی»؛ امّا پُشتِ‌جلدِ فیلم، خُدا را شُکر، چیزی ننوشته بود. این بود که شروع کردم به تماشایِ «مردِ آرامی بود» و هنوز یک‌دقیقه هم نگذشته بود که دیدم از فیلم خوشم آمده است، از جُمله‌هایِ معرکه‌ای که «باب مکآنل» داشت می‌گفت و از تصویرِ سیاه‌وسفیدی که دانه‌هایِ درشتش به چشم می‌آمد. «باب مکآنل»ی که هنوز نمی‌شناختمش، داشت می‌گفت که «قبلاً همه‌چی آسان‌تر بود. آدم می‌دانست چه‌جور آدمی باید باشد. جلوِ اشتباه‌ها می‌ایستادی و حق داشتی کاری را بکنی که درست بود. بقیه هم انتظارِ دیگری ازت نداشتند. زندگی‌ات همین‌شکلی بود؛ همان‌شکلی که یاد گرفته بودی، که برایِ روبه‌روشدن با هر چیزِ نامُنتظره‌ای آماده باشی، حتّا اگر یک تکّه‌یِ بدنت ناقص شود، حتّا اگر بمیری...» و چرا بقیه‌اش را بنویسم؟ حیف نیست؟

این «باب مکآنل»ی که در «مردِ آرامی بود» هست، مردی‌ست واقعاً آرام، واقعاً ساکت؛‌ امّا مسأله این‌جاست که آرامش و سکوت، همیشه، چیزِ خوبی نیستند و خیلی‌وقت‌ها، یک‌جایِ کار می‌لنگد وقتی سکوت و آرامش دارند خودنمایی می‌کنند...  

و همه‌یِ «مردِ آرامی بود»، داستانِ همین لنگیدن است، داستانِ این آرامشی‌ست که از هزار طوفان بدتر است. «باب مکآنل»، ظاهراً، آدمی‌ست که کاری به دیگران ندارد، سرش به کارِ خودش گرم است و دستورها و خُرده‌فرمایش‌هایِ دیگران را اجرا می‌کند؛ امّا ناگهان، یک «اتّفاق»، یک «حادثه»، او را بدل می‌کند به «قهرمان» و درکِ این اتّفاق، برایِ «مردِ آرام»ی که حتّا حوصله‌یِ خودش را هم ندارد، کارِ ساده‌ای نیست...  

خُب، البته، کارِ درستی نیست توضیحِ آن‌که در فیلم، واقعاً، چه می‌گذرد، امّا از همان ابتدایِ کار، نشانه‌هایِ غیرِعادّی‌بودنِ «باب مکآنل» را می‌شود دید؛ مثلاً این‌که یکی از ماهی‌هایِ قرمزِ آکوآریومش حرف می‌زند و «باب مکآنل» هم با او حرف می‌زند و حرف‌هایِ این ماهی‌ِ قرمزِ چشم‌درشت، حرف‌هایی‌ست کاملاً انسانی و انگار می‌داند که چه حرف‌هایی را باید تحویلِ صاحبش بدهد... 

ساختارِ دایره‌وارِ «مردِ آرامی بود» را هم دوست دارم و به تهِ فیلم که می‌رسیم، البته، حیرت می‌کنیم احتمالاً. آخرِ کار هم، رنگ‌ها می‌پرند و تصویرهایِ سیاه‌وسفید، جایِ تصویرهایِ رنگی را می‌گیرند و حقیقتِ رُسواکُننده، مثلِ پُتکی عظیم، رویِ سرِ تماشاگر کوبیده می‌شود...  ‌و خوبیِ «مردِ آرامی بود» این است که تلخی‌اش به‌اندازه است، به‌قاعده و درست. و چه‌خوب که مثلِ همیشه، شیرینیِ زندگی و شادیِ روزمرّه، چیزی جُز خیال نیست، جُز فکر و توّهم و اندیشه‌ا‌ی که مثلِ بادِ هواست و به‌سُرعت گُم می‌شود و از یاد می‌رود. اصلاً چرا آدمی مثلِ «باب مکآنل» که در همه‌یِ زندگی‌اش رنگِ خوشی را ندیده و شیرینی‌ِ زندگی را نچشیده، ناگهان، بختش باز شود و ستاره‌یِ اقبالش مثلِ خورشید بتابد؟ خوشی؟ شیرینی؟ معلوم است که نباید این‌چیزها را جدّی گرفت... 

حیف که دلم نمی‌آید درباره‌یِ «مردِ آرامی بود» بیش‌تر بنویسم...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٧

از خوشی‌ها و حسرت‌ها...

  یکُم: آها؛ که این‌طور. گاهی هم تماشایِ فیلم‌هایِ سبُک و مُفرّح، چیزِ خوبی‌ست واقعاً. همه‌یِ سال را که نباید وقتِ فیلم‌هایِ جدّی و مُهم و ای‌بسا عبوسی کرد که دیدن‌شان از نانِ شبی که باید بلعیده شود، واجب‌تر است. و درست برایِ همین است که خواندنِ داستان‌هایِ سبُک و مُفرّح هم کارِ پسندیده‌ای‌ست که باید وقتی از سال را به آن اختصاص داد. ظاهراً که همین روزهایِ تعطیلِ عید، بهترین فُرصت بود برایِ تماشایِ آن فیلم‌ها و خواندنِ این کتاب‌ها. این ‌چند فیلمِ سبُک و مُفرّحی که دیدم، واقعاً، بامزّه بودند؛ پُر از شوخی‌هایِ سبُکی که معمولاً در فیلم‌هایِ جدّی و مُهم نمی‌شود سُراغی از آن‌ها گرفت. و خوبی‌اش این بود که تقریباً تویِ همه‌یِ این‌ها، فیلم‌نامه‌نویس و کارگردان سعی‌شان را کرده بودند هیچ صحنه‌ای بدونِ یک دیالوگِ بامزّه، یا یک موقعیتِ خنده‌دار نباشد. اسمِ فیلم‌ها؟ کارگردان و بازیگر؟ شرمنده واقعاً! 

دوُم: «دلِ کور» را، به‌گُمانم، سالِ هفتاد و دو بود که خواندم. آن‌وقت‌ها از این داستانِ «اسماعیل فصیح» هیچ بدم نیامد؛ هرچند باید فُرصتی پیدا شود و دوباره بخوانمش. «شرابِ خام»ش را نخوانده بودم [چرا؟] که تویِ این چند روز دست گرفتم و به سُرعتِ برق‌وباد تمامش کردم. این رُمانِ اوّلِ «فصیح» است و «دلِ کور»، ظاهراً، دومین رُمانش. درست یادم نیست؛ امّا به‌نظرم «دلِ کور» داستانِ بهتری‌ست. خُلاصه، «شرابِ خام» رُمانِ خوبی نبود و چه حیف؛ پُر بود از چیزهایِ بی‌ربط و توصیف‌هایِ حوصله‌سربَری که می‌شود به‌سادگی از آن‌ها گذشت. فروردینِ 1348، «قاسم هاشمی‌نژاد» [نویسنده‌یِ رُمانِ فیل در تاریکی]، در مجلّه‌یِ فردوسی، نقدی رویِ «شرابِ خام» نوشت و توضیح داد که «فصیح» می‌تواند یک «حُسین‌قُلی مُستعانِ» تازه‌نفس باشد و در انتهایِ مُقدّمه‌یِ این نقدِ صریح و بی‌پرده‌اش نوشته بود «... شرابِ خام را بایسته چُنان است که در کوپه‌یِ قطاری به‌هنگامِ سفری دراز خوانده شود؛ یا خواب‌آورِ چشمانِ نازآلودِ زنی‌ میان‌سال، در بسترِ تنهایی‌آورش باشد...» یعنی می‌شود تُندتر از این، تلخ‌تر و بی‌پرده‌تر از این، یک داستان را نقد کرد؟ شاید یک‌وقتی [کِی؟] حوصله کنم و همه‌یِ این نقد را، و نقدی را که رویِ «ترس و لرز»، نوشته‌یِ «غُلام‌حُسین ساعدی» نوشته، این‌جا بگذارم... 

سوُم: امّا چه لذّتی دارد گوش‌دادنِ این مجموعه‌یِ «برخوانیِ شاه‌نامه» و چه لذّتی دارد شنیدنِ صدایِ «بهمن فُرسی» که پنج داستان‌ِ شاه‌نامه را «روایت» می‌کند؛ «اجرا» می‌کند و طوری بیت‌ها را می‌خواند که آدم کِیف می‌کند. دلم تنگ شده بود برایِ و چه خوب که این مجموعه‌یِ کوچکِ هفت «صفحه»‌ای [هفت دیسک] را هیچ‌کسی به من هدیه نداد و بالأخره خودم خریدمش. این، از آن مجموعه‌هایی‌ست که تا ماه‌ها در ام‌پی‌تری پِلِیرم جا خوش می‌کند. از این بابت مُطمئنم. آقایِ «فُرسی»، دستِ شُما درد نکند... 

چهارُم: یک‌ماهِ پیش بود تقریباً، که «آلن روب‌گری‌یه» مُرد و یادداشتِ «تو در ماری‌یِن باد هیچ ندیدی، هیچ...» را درباره‌یِ «سالِ گذشته در ماری‌یِن‌باد» نوشتم و یادم هست یکی دو روز بعد پیِ ترجمه‌یِ فارسیِ فیلم‌نامه‌اش می‌گشتم [ترجمه‌یِ پرویز شهدی] که بینِ کتا‌ب‌هایِ نامُرتّبِ خانه گُم شده است [هنوز هم پیدا نشده] و بعد به این فکر کردم که کاش ترجمه‌یِ انگلیسی‌اش را داشتم. و یادم هست که وقتی در اینترنت سُراغی از «سالِ گذشته در ماری‌یِن‌باد» گرفتم، دیدم که دارند چاپِ انگلیسیِ فیلم‌نامه را به نود و چند دُلار می‌فروشند و غُصّه‌ام گرفته بود که دستم به فیلم‌نامه‌یِ «روب گری‌یه» نمی‌رسد. امّا امروز که در خانه پیِ کتابی دیگر [تکوینِ غزل و نقشِ سعدی، نوشته‌یِ محمود عبادیان] می‌گشتم، دیدم که متنِ انگلیسیِ «سالِ گذشته در ماری‌یِن‌باد» را دارم و فکر کردم که این‌همه مُدّت پیِ چه می‌گشته‌ام. نمی‌دانم مسخره است یا حیرت‌انگیز، یا شگفت‌انگیز، یا اصلاً هر چیزِ دیگری؛ ولی نگران شده‌ام که نکند خیلی از کتاب‌هایِ دیگری که دلم می‌خواهد، بینِ کتاب‌هایم باشد و زیرِ کتاب‌هایِ دیگر پنهان شده باشد. هرچند مُطمئنم که بعضی از کتاب‌ها را چندبار خریده‌ام و دست‌کم حالا این‌را می‌دانم که سه نُسخه از «هزارتوهایِ بورخس» [ترجمه‌یِ احمد میرعلایی] دارم، یا دو نُسخه از «گُلستانِ سعدی» با ویرایشِ «هوشنگ گُلشیری»، یا دو نُسخه از «سَفَرِِ شب» [تنها رُمانِ بهمن شُعله‌ور] یا دو چاپِ مُختلف از «بیلی‌بادِ ملوان» [نوشته‌یِ هرمان ملویل، باز هم به‌ترجمه‌یِ احمد میرعلایی] و «خداحافظ گاری کوپر» [ترجمه‌یِ سروش حبیبی] دارم و تازه، این‌ها چیزهایی‌ست که همین امروز کشف کرده‌ام. کشفِ فردا؟ فراموشی؟ آلزایمر؟ شاید. خُدا به خیر کند...  

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٧

شیخِ سعدی ـ علیه‌الرحمه ـ می‌فرمایند

تو را نادیدنِ ما غم نباشد

که در خیلَت بِه از ما کم نباشد

من از دستِ تو در عالَم نَهَم روی

ولیکن چون تو در عالَم نباشد...

من از روزِ ازل دانستم این عهد

که با من می‌کنی، مُحکم نباشد

که دانستم که هرگز سازگاری

پری را با بنی‌آدم نباشد...

نظر گویند سعدی با که داری

که غم با یار گفتن غم نباشد

حدیثِ دوست با دشمن نگویم

که هرگز مُدّعی مَحرَم نباشد 

بَعدُالتَحریر: از بینِ خواننده‌هایِ احتمالیِ این وبلاگ، احتمالاً، کسانی پیدا می‌شوند که «حافظ به‌روایتِ کیارستمی» و «سعدی از دستِ خویشتن فریاد» را دیده باشند، یا ورق زده باشند، یا خوانده باشند. امّا از بینِ این جمعیت، این خواننده‌هایی که «روایت»‌هایِ «کیارستمی» را دیده‌اند [خوانده‌اند]، احتمالاً، کسی هست که این دو کتاب را دوست داشته باشد و برایِ دوست‌داشتنش دلیلی بیاورد؟ چیزی، البته، غیر از آن بحث‌هایِ «مینی‌مالیسم» و «فشرده‌سازی» و «تصویرِ مینیاتوری» و «قاب‌سازی» که قبلاً درباره‌یِ «حافظ به‌روایتِ کیارستمی» می‌گفتند. و از بینِ این جمعیت، احتمالاً، کسی توضیحی دارد برایِ این‌که چرا در «سعدی از دستِ خویشتن فریاد»، شُماری از مصراع‌ها شکلِ «آینه» دارند و برعکسند؟ و این «آینه»‌بودن، این برعکس‌بودن، چه خاصیتی دارد؟ و این، فقط، به شعرِ «سعدی» مربوط است؟ یعنی چیزی‌ست، امکانی‌ست در شعرِ «سعدی» که شعرِ «حافظ» فاقدِ آن است؟ و یک نُکته‌یِ دیگر؛ از بینِ این جمعیت، احتمالاً، کسی می‌داند که این «شیوه» را دیگران، در کشورهایِ دیگر [اروپا؟ آمریکا؟ کجا؟] هم به کار گرفته‌اند یا نه و چه آدم‌هایی، کارِ چه کسانی را به «روایتِ» خودشان مُنتشر کرده‌اند؟ مثالی سُراغ دارید؟ 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٧
برچسب‌ها : شعر

وقتی سکوت تو گفتن است...

 

 وقتی سکوت تو گفتن است

گفتن بی‌تو می‌میرد

مُردن

کلمه می‌شود

کلمه

سکوت را در خود نگه می‌دارد

سکوت کلمه را می‌رود

رفتن جاری می‌شود

بی‌تو گفتن را جاری می‌کند

وقتی سکوت تو گفتن است. 

شاعر: ناشناس 

بعدالتحریر: چرا شعر؟ چرا شاعرِ ناشناس؟ یک حکمتِ باستانیِ چینی می‌گوید روبه‌رو را نگاه کن. چیزی نگو؛ فقط نگاه کن.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٧
برچسب‌ها : شعر

یک تکّه از نامه‌ای مُتعلّق به همین روزها...

  ... تو که یادت نیست لابُد، امّا یک‌روزِ تعطیل بود که هوا گرفته بود و هی باران می‌آمد و تویِ آن تاریکی هیچ‌چی ترسناک‌تر از همین بارانی نبود که می‌کوبید به شیشه‌ها و هیچ‌چی بهتر از آن «قهوه»‌ای نبود که رویِ میزِ ما بود و هیچ‌چی خوش‌مزّه‌تر از آن «پایِ سیب»ی نبود که داغِ داغ رویِ میز بود و بویِ خوشی داشت که هوش از سرِ آدم می‌برد و طعمِ معرکه‌اش و تو که یادت نیست لابُد، امّا یک حسِ خوب، یک حالِ قشنگ و مُناسب در آن کافه بود که خوب به حالِ ما می‌خورد و مُناسبِ حالِ ما بود که نشسته بودیم به‌تماشایِ بارانِ ترسناکی که می‌خورد به شیشه‌ها و تو که یادت نیست لابُد، امّا یک قطره‌یِ بزرگِ باران مانده بود رویِ شیشه و تکان نمی‌خورد و روبه‌رویِ من بود و خیال می‌کردم که‌ آمده است برایِ کاری و لابُد قرار است چیزی بگوید و این‌همه راه را کوبیده است که برسد به این کافه‌یِ دنج و جمع‌وجوری که وعده‌گاهِ ما بود و اصلاً بنا شده بود برایِ ما و باقیِ آدم‌‌ها می‌آمدند که وقتی ما نیستیم، وقتی گذرمان نمی‌افتد به این پانتئونِ شخصی، خالی نماند و گرد و غُبار رویِ میز و صندلی‌اش ننشیند و لابُد حاملِ پیغامِ مهمّی‌ست که این‌طوری چسبیده است به شیشه و تکان نمی‌خورد و تو که یادت نیست لابُد، امّا یک‌چیزی تویِ این قطره‌یِ باران بود که دلم را لرزاند و یک‌هو یخ زدم و این یخ، این سرمایِ ناگهانی، کم‌کم به دیواره‌یِ فنجانِ قهوه‌ رسید و خوب شد که فنجان را گذاشتم رویِ میز و تو که حواست نبود و کِیف می‌کردی از همه‌چی و خوشی تویِ چشم‌هات بود و ذوق کرده بودی از زندگی و حواست نبود که قطره‌یِ باران زُل زده است به میزِ ما و به فنجانِ «قهوه‌»ای که خوش‌ترین بویِ دُنیا را دارد و به «پایِ سیب»ی که خوش‌‌ترین طعمِ جهان را دارد و تو که یادت نیست لابُد، امّا من هم حواسم نبود به این‌که حکومتِ عشق دائمی نیست و روزِ روشن هم می‌شود شبِ تاریک و آفتاب ناگهان می‌رود پُشتِ ابر و سیاهی همه‌یِ آسمان را می‌گیرد و خوشی‌ها می‌روند و تلخی از راه می‌رسد و خودش را تحمیل می‌کند و تو که یادت نیست لابُد، امّا من از جایی که نشسته بودم داشتم قطره‌یِ باران را می‌دیدم که داشت خبر می‌داد همه‌چی به آخرش رسیده است و این آخرین وعده‌یِ دیدار است و همه‌چی بعد از این محو می‌شود و دود می‌شود و به هوا می‌رود و تو که یادت نیست لابُد، امّا قطره‌یِ باران داشت رویِ شیشه سُر می‌خورد و می‌‌افتاد پایین و می‌شد یک قطره‌یِ یکی از آن چاله‌هایِ آبی که پایینِ پنجره بود و تو که یادت نیست لابُد، امّا قطره‌یِ باران که داشت می‌افتاد، یک چیزِ غریب تویِ چشم‌هات موج زد و یک نورِ قشنگِ جذّاب از چشم‌هات پرید و بال زد و از فاصله‌یِ اندکِ در بیرون رفت و دور شد و بعد فنجانِ قهوه ریخت رویِ میز و تو که یادت نیست لابُد، امّا یک‌روزِ تعطیل بود که همه‌چی تمام شد... 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ فروردین ۱۳۸٧
برچسب‌ها : نامه‌ها

ای که شمشیرِ جفا بر سرِ ما آخته‌ای ...

  

ای که شمشیرِ جفا بر سرِ ما آخته‌ای     دشمن از دوست ندانسته و نشناخته‌ای

من ز فکرِ تو به خود نیز نمی‌پردازم     نازنینا، تو دل از من به که پرداخته‌ای؟

تا شکاری ز کمندِ سرِ زُلفت نجهد     ز ابروان و مُژه‌ها تیر و کمان ساخته‌ای...

شیخِ مُصلح‌الدین سعدیِ شیرازی 

یک: شاید اگر روزهایِ نه‌چندان دل‌پذیرِ [و درواقع افتضاحِ] مدرسه [و بخصوص دوره‌یِ راهنمایی] هنوز به‌راه بود و هرشب خیالِ مدرسه خواب را از چشمم دور می‌کرد و مُدام در این فکر بودم که این درس و مشقِ «لعنتی» [مُعادلِ جاافتاده و مُتداولی در دوبله‌یِ فارسی برایِ یک لُغتِ آشنایِ انگلیسی] کِی به پایان می‌رسد، لابُد به این هم فکر می‌کردم که باید «انشا»یی درباره‌یِ نخستین روزِ سالِ جدید بنویسم و این‌طوری شروع کنم که «اکنون که قلم در دست گرفته، این انشا را می‌نویسم، تعطیلاتِ نوروزی به پایان رسیده است...» [خُدا را شُکر که دیگر خبری از این شیوه‌هایِ مُهوّعِ انشانویسی در مدرسه‌ها ندارم] و به‌جایِ آن‌که توضیح بدهم که واقعاً چه اتّفاقی افتاده، چیزی را بنویسم که بابِ سلیقه‌یِ مُعلّم باشد. امروز، یکی از آن‌روزهایی بود که خُدا را بابتِ تمام‌شدنِ درس‌ومشق و کلاس‌هایِ بی‌ربطِ انشا و بی‌سوادیِ مُفرطِ مُعلّم‌هایِ انشا شُکر کردم. هیچ‌وقت انشانویسی را در مدرسه دوست نداشتم و هیچ‌وقت از کلیشه‌هایی که به‌نظرِ مُعلّم‌هایِ بی‌سوادِ انشا نهایتِ خلّاقیت بود، خوشم نیامد. و «انجمنِ شاعرانِ مُرده» را کِی دیدم؟ سالِ آخرِ راهنمایی؟ احتمالاً. هنوز هم «جان کیتینگ» را دوست دارم و عاشقِ سُنّت‌شکنی‌هایش هستم. سالِ آخرِ دبیرستانِ «فرهنگ» که بودم، یک «جان کیتینگِ» معرکه و خوش‌پوش و باسواد مُعلّمِ تاریخِ مُعاصرِ ما شد و خدا شاهد است که شور و شوقی در کلاس دمید که قبلش ندیده بودیم و هر حرکتش، هر جُمله‌ای که می‌گفت و معلوم بود درباره‌اش فکر کرده، برایِ ما مُهم بود. و در یکی از سفرهایِ همیشگی‌اش به سرزمینِ مِه و باران و «شرلوک هولمز»، مجموعه‌یِ کاملِ شعرهایِ «تی. اس. الیوت» [محبوب‌ترین شاعرِ غیرِایرانی‌ام] را برایم آورد که هنوز یکی از بهترین کتاب‌هایِ کتاب‌خانه‌یِ من است و همان‌وقت‌ها، پیش از بیست‌سالگی، یکی دو شعرش را ترجمه کردم و تقدیم کردم به مُعلّمِ مهربانی که نصیحت‌مان کرد از پُشتِ هیچ عینکی آدم‌ها را نبینیم. «جان کیتینگِ» دبیرستانِ «فرهنگ» را گُم نکرده‌ام؛ هست، خوب و خوش [این‌یکی را مُطمئن نیستم] و سرگرمِ کارهایی که دوست دارد. در این‌سال‌ها، چندباری او را دیده‌ام و همیشه مشغولِ کاری بوده است. دلم برایش تنگ شده است و کاش تلفنش،‌ این‌روزها، در دسترس باشد و کاش حالا، بعد از مُردنِ یکی از چند دوستِ خوب و دوست‌داشتنی‌اش، حوصله‌یِ مُعاشرت داشته باشد... 

دو: «سعدی‌نامه» را همین امروز گوش کردم؛ کارِ تازه‌یِ «سالارِ عقیلی» و آهنگ‌هایِ «ارشد تهماسبی». و هیچ‌چی به‌اندازه‌یِ شعرهایِ «شیخِ مُصلح‌الدین سعدیِ شیرازی» در این نخستین روزِ بهارِ 87 لذّت‌بخش نبود. تا توانستم، از تلفن دور شدم؛ صدایش را قطع کردم که مُزاحمِ خلوتم نشود و فقط به آن‌هایی زنگ زدم که حس کردم باید عید را تلفنی تبریک بگویم. ظرفِ روزهایِ بعد هم، احتمالاً، همین‌کار را می‌کنم و آینده را که کسی پیش‌بینی نکرده، شاید امسال، تا جایی که مُمکن باشد، از تلفن دور شوم. و چُنین بود که لذّتِ «سعدی‌نامه» را در نخستین روزِ بهارِ 87 چشیدم و کِیف کردم از صدایِ «سالارِ عقیلی» که می‌خواند

صُبحم از مشرق برآمد بادِ نوروز از یمین     عقل و طبعم خیره شد از صُنِعِ ربَ العالمین

با جوانان راهِ صحرا برگرفتم بامداد     کودکی گفتا تو پیری، با خردمندان نشین

گفتم ای غافل، نبینی کوه با چندین وقار     هم‌چو طفلان دامنش پُر ارغوان و یاسمین

این نسیمِ خاکِ شیراز است یا مُشکِ خُتَن     یا نگارِ من پریشان کرده زُلفِ عنبرین

یا، اصلاً همان غزلی که چند بیتی از آن‌را در ابتدایِ این یادداشت آوردم. عُمده‌یِ تصنیف‌ها، تا جایی که یادم مانده، چهارگاه است و «سالارِ عقیلی»، مثلِ همیشه، از جان مایه گذاشته است. حتماً امشب «سعدی‌نامه» را یک‌دورِ دیگر مُرور می‌کنم. عُشّاقِ «شیخِ مُصلح‌الدین سعدیِ شیرازی»، احتمالاً، از شنیدنِ این آلبوم بسی بیش از دیگران لذّت می‌برند... 

سه: پیاده‌روی از فردا شروع می‌شود؛ اگر دردِ پا کم شده باشد و پنج‌دقیقه به پنج‌دقیقه، درد را به رُخ نکشد. شاید جایِ دوری نرفتم، شاید اصلاً رویِ نیمکتِ یکی از پارک‌هایِ نزدیکِ خانه، جایی که آفتاب عمود نتابد، نشستم و کتاب خواندم. شاید هم جایی نرفتم و نشستم به تماشایِ قسمتِ دومِ مجموعه‌یِ «PrisonBreak». یادم باشد درباره‌یِ این‌یکی هم یک‌بار بنویسم؛ هرچند هنوز خیلی زود است... 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٧