شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چیزی شبیهِ کارنامه...

 

... «چه‌جوری‌ست که... این‌را شما برای ما روشن کن لطفاً...» آفتاب دارد غروب می‌کند و از این‌جا که من نشسته‌ام دیگر خبری از آن نور همیشگی نیست. دیگر آفتاب نیست. دارد شب می‌شود و من با پا دردی که توی آخرین روزهای سال حوصله و دل و دماغی برای خندیدن و کیف‌کردن نگذاشته، دارم «امشب در سینما ستاره»ی «پرویز دوائی» را برایِ چندمین‌بار [چندمین‌بار واقعاً؟] ورق می‌زنم. توی این چندماه، چندبار خوانده باشم این کتاب را خوب است؟ عادت به شمردن که ندارم، ولی حوصله‌ام که سر می‌رود، می‌روم سراغ «امشب در سینما ستاره». این‌یکی را هم درست مثل «بُلوارِ دل‌های شکسته»‌اش دوست دارم. همین‌جور ورقش می‌زنم. سفیدِ سفید است. توی هیچ کتابی، زیر هیچ جمله‌ای، خط نمی‌کشم. دوست ندارم کتاب را سیاه کنم. کتاب باید سفید بماند. باید تمیز بماند. امّا نوشته‌های «دوائی» که نیازی به خط‌کشیدن ندارند؛ اگر قرار به خط‌کشیدن باشد، باید از اوّل زیر همه‌ی جمله‌ها را خط کشید و رفت تا آخر کتاب. این‌جوری که نمی‌شود؛ پس «چه‌جوری‌ست که...» خودم هم نمی‌دانم. می‌روم سراغ «آن ناخدای نیمه‌شبان»؛ سراغ اصلِ دست‌نویس «دوائی» که چندسال پیش فرستادش برای روزنامه‌ی «شرق»، برای ویژه‌نامه‌ی داستانی که به‌همّتِ «مهدی» یکی از بهترین ویژه‌نامه‌های «شرق» شد. این اصلِ داستان است، دست‌خطِ اُستاد. شروع می‌کنم به خواندن: «... دیروز رفتم پیش این آقای هموطنِ کامپیوتردار و اینترنت‌باز که خبر داد با دستگاهِ کامپیوترش مقداری عکس و اعلانِ فیلم‌های سریال را که نشانی داده و ازش خواسته بودم، پیدا کرده و درآورده و چاپ کرده است.» می‌روم دوخط پایین‌تر: «... عکس‌ها را چید جلوی ما که هوش از سر ما رُبود و قلبِ ما را با ریتمِ هشت، ده،‌ دوازده‌سالگی، با حسّ محاورتِ عاشقانه‌مان، با این سریال‌ها به بال و پَرزدن واداشت...» همین است دیگر؛ معجزه می‌کند این مرد با نوشته‌هایش. دلم می‌خواهد گوشی را بردارم و زنگ بزنم آن‌سر دنیا و همین‌که صدایش را شنیدم، بگویم  «چه‌جوری‌ست که... این‌را شما برای ما روشن کن لطفاً...» و بگویم که این نوشته‌ها چه‌قدر عزیزند برای من، چه‌قدر ارزش دارند برای من و هربار خواندن‌شان، هربار تماشای خط نویسنده‌اش، احوالاتم را عوض می‌کند. بعد یادم می‌افتد که توی این چند مکالمه با اُستاد، هیچ‌وقت این‌چیزها را نگفته‌ام، هیچ‌وقت دلم نیامده مکالمه را زیادی طولانی کنم، همیشه به این فکر کرده‌ام که حیف نیست وقتش را با این حرف‌ها را بگیرم؟ حیف نیست وقتی‌ را که می‌تواند صرف نوشتن همچه گوهرهای کم‌یابی کند، پای تلفن صرف کند؟ و حیف است واقعاً...

 

دارم فکر می‌کنم توی این سالی که گذشت، چه‌قدر غصّه خوردیم بابتِ «شهروندِ امروز»ی که شنبه‌ها جایش روی دکّه‌ها خالی بود و فکر می‌کنم که این «شهروندِ امروز»، شد یک معیار، یک مقیاس برای چاپ یک نشریه‌ی هفتگی و چه‌کسی باور می‌کند که شنبه، یک‌شنبه تازه به‌صرافتِ موضوع هفته‌ی بعد می‌افتادیم و چه‌کسی باور می‌کند که چه‌جوری این مطالب را جمع می‌کردیم و می‌رساندیم به صفحه‌بندی. ماه‌های آخر «شهروندِ امروز»، دست‌کم برای من، ماه‌های بهتری بود؛ «کافه»‌ای را راه انداخته بودیم (پیشنهادِ اسمش با سردبیر بود؛ همه‌ی حقوق هم، قاعدتاً محفوظ است.) که آدم‌های درست‌وحسابی درباره‌ی کتاب‌هایی که خوانده بودند، یا فیلم‌هایی که دیده بودند، یا تیاترهایی که تماشا کرده بودند، می‌نوشتند. شاید اگر «کریم» کمک نمی‌کرد، «کافه» این‌قدر رونق نداشت و اگر سردبیر جای بیش‌تری نمی‌داد، رونقش این‌همه نبود. (بازهم سپاس) و بانمک بود که همه دوست داشتند توی این همین شش‌صفحه بنویسند و خدا می‌داند که بعضی نوشته‌ها دو، سه شماره توی نوبت می‌ماندند و گاهی نوشته‌ی خودم کار نمی‌شد که نوبت به دیگران برسد. ایرادی هم نداشت قاعدتاً، چون خیال می‌کردیم که مثل کشتیِ فدریکو فللینی به‌راه‌ خودمان ادامه می‌دهیم، ولی نشد...

 

و سفر اصفهان. این‌یکی را نمی‌شود فراموش کرد. یک‌چندروزی را با بهترین هم‌سفرهای این‌سال‌ها رفتیم اصفهان. اوایل خُرداد. چه حالی داد این سفر؛ مُمدِّ حیات بود و مُفرِّحِ ذات. جای همه‌ خالی. لذت بُردیم واقعاً. همه‌ی شهر را گشتیم، اطعمه‌ی اصفهانی‌ را یک‌به‌یک چشیدیم و خدا را شُکر کردیم بابتِ این‌همه خوشی. کنار زاینده‌رود قدم زدیم؛ صبح و شب. آفتاب که داشت غروب می‌کرد، می‌نشستیم به حرف‌زدن و تماشای آدم‌ها...

 

امّا شروع سال بهتر بود برای من؛ «شهر» بی «فرشته» نماند؛ بهترین دوستِ همه‌ی زندگی‌ام، آمد و چندهفته‌ای ماند و من هم حواسم بود که باید آبیِ آسمان را جدّی‌تر بگیرم و حواسم بود که باید بخشی از هرروز را با دوستی قسمت کنم که خودِ «زندگی»‌ست، که نهایتِ «زندگی»‌ست. و همین‌کار را کردم. رفتیم به «شهرگردی»، به همه‌ی جاهایی که باید سر می‌زد؛ به کتاب‌فروشی‌های انقلاب و به آن خوراک‌خانه‌ی محبوب‌مان که غذاهایش شبیه هیچ‌جای دیگری نیست و نشستیم پُشتِ همان میزهایی که همیشه می‌نشستیم و همان غذاهایی را خوردیم که همیشه می‌خوردیم. چه روز معرکه‌ای بود. و چه حیف که بهترین دوست این عید را جای دیگری باید جشن بگیرد و خوش‌به‌حال مردم آن شهر یخ‌زده که «شهر»‌شان بی «فرشته» نمی‌‌ماند...

 

نشد؛ خیلی از کارهایی که می‌خواستم بکنم، نشد و حالا دارم فکر می‌کنم باید کارهای مانده را به سرانجام رساند. فقط یکی از کتاب‌هایی را که قول داده بودم، دادم به ناشر. کتاب‌های دیگری هم بود که باید می‌دادم و ماند برای وقتی دیگر. «شاعر در نیویورک»، بهترین شعرهای «فدریکو گارسیا لورکا» تمام شده است،‌ امّا هنوز زود است برای چاپش. و یک کتابِ کوچک شعرهای «لنگستن هیوز» هم مانده است. وقتش کِی است؟ سالی که از فردا شروع می‌شود؟ خودم هم نمی‌دانم...

 

هزار کار را گذاشته‌ام برایِ تعطیلاتِ نوروز؛ هرچند تجربه‌ی سال‌هایِ گذشته‌ را دارم و خوب حواسم هست ‌که تعطیلاتِ نوروز، وقتِ خوب و مُناسبی نیست برایِ رسیدگی به کارهایِ باقی‌مانده‌. امّا چه می‌شود کرد؟ چه باید کرد؟ دلم خوش است به فیلم‌هایی که هنوز ندیده‌ام، به کتاب‌هایی که هنوز نخوانده‌ام و به این نوشته‌ی طولانی درباره‌ی فیلم‌سازی که هربار دیدن فیلم‌هایش دلم را می‌لرزاند و خیال می‌کنم فیلم‌هایش شبیه مُعجزه‌ای‌ست که آمده تا حالِ همه‌ی ما را خوب کند، تا نشان بدهد که حواس‌مان باید به همه‌‌چیز باشد. به حرف دوستی هم فکر می‌‌کنم که می‌گفت این آدم آمده تا راهِ درست را در سینما نشان بدهد؛ پس چرا بعضی‌ها خیال می‌کنند که نباید جدّی‌اش بگیرند؟ باید به سرانجام برسد این نوشته‌ی طولانی؛ حتّا به قیمتِ این‌که توی تعطیلات جایی نروم و وقتم را صرف معاشرت با دیگران نکنم. اصلاً چه‌کاری‌ست معاشرت، وقتی می‌شود با فیلم‌های او زندگی کرد؟ ها؟

 

امروز، از خانه بیرون نزدم؛ خانه مُحتاج‌تر بود به این پاهای دردناک تا خیابان‌های شلوغی که پُر است از آدم‌ها  و فردا، وقتی اکسیژنِ هوا بیش‌تر شود، می‌شود بیرون زد و رفت به خلوت‌ترین پارک دنیا و روی بهترین نیمکتش نشست و کتاب خواند و موسیقی گوش کرد، یا اصلاً چشم‌ها را بست و به آینده‌ای فکر کرد که هیچ معلوم نیست چه‌جوری‌ست و به روزهایی که برای آمدن اجازه نمی‌گیرند. آه که دلم چه‌قدر برای بهترین دوستِ همه‌ی زندگی‌ام تنگ شده که حالا، در گوشه‌ی دیگر این دنیا، لابُد دارد به این فکر می‌کند که کاش این عید را هم در «خانه» می‌گذراند و چه‌قدر دلم تنگ شده برای دیدنش، برای حرف‌زدنش. و چه‌قدر دلم تنگ شده است...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧

و غیابَت حضورِ قاطعِ اعجاز است...

 

«درباره‌ی اِلی...» را [دقیقاً با این کسره زیرِ الف و سه‌نقطه‌ی بعد از اسم؛ آن‌طور که در عنوان‌بندی فیلم هست] می‌شود در قالبِ چندِ پُرسش مربوط به‌هم دید؛ این‌که نظرِ «جمع» مهم است، یا نظرِ «فرد»؛ این‌که تن‌دادن به «جمعیت» را می‌شود زیرِ سئوال‌ بُردنِ «فردیت» دانست یا نه؛ و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها آیا چُنان «جمعیت»ی اجازه دارد درباره‌ی چیزی یا کسی (اِلی که هیچ‌کس نمی‌داند نامش واقعاً چیست و البته ماجرای ناپدیدشدنش) که از آن خبر ندارد (یا درباره‌اش کم می‌داند)، به اجماع برسد و وفاق و هم‌رأیی را جایگزین هرچیز دیگری بکند؟

 

اجازه بدهید از اوّل شروع کنیم. [تذکر: بخش‌هایی از داستانِ فیلم، به‌دلایلی، در ادامه‌ی این یادداشت آمده، اگر فیلم را ندیده‌اید، یا نمی‌خواهید از داستانش باخبر شوید، می‌توانید این تکّه‌ها را نخوانید.] دوست‌و‌آشناها برای گذراندن تعطیلاتی سه‌روزه راهی شُمال می‌شوند. صاحبِ ویلایی که قاعدتاً باید اجاره‌اش کنند، شبِ بعد برمی‌گردد، بنابراین، چاره‌ای ندارند جُز اجاره‌ی ویلایی درب‌وداغان و بی‌دروپیکر که درست کنارِ دریا ساخته شده است. (حواس‌مان، احتمالاً، باید به این هم باشد که آرامشِ دریا و ساحلش، وقت‌وبی‌وقت به‌هم می‌ریزد؛ درست مثلِ همین دوست و‌ آشناهایی که در طولِ فیلم با آن‌ها آشنا می‌شویم.) مسافرانِ تهرانی وقتی داخلِ ویلای درب‌وداغان می‌شوند، ماندن یا نماندن را به «رأی» می‌گذارند و از آن‌جا که تعدادِ آدم‌های خسته، یا مُحتاط، بیش‌تر است، می‌مانند و شروع می‌کنند به تمیزکردن ویلا. درعین‌حال، بنایِ جمع به سه‌روز ماندن است و «اِلی» [ترانه علیدوستی]، به‌دلایلی، باید زودتر از آن‌ها به تهران برگردد. درواقع، خیلی هم مهم نیست که «اِلی» چرا اصرار می‌کند که باید زودتر برگردد و در وهله‌ی بعد، این هم مهم نیست که مادرِ «اِلی»، همان‌طور که دخترش خواسته، تلفنی می‌گوید که دخترش به سفرِ شمال نرفته، یا اصلاً از سفرِ دخترش خبر ندارد. و باز در وهله‌ی بعد (یعنی در پایانِ فیلم)، این هم مهم نیست که «اِلی» ناغافل در آب افتاده و غرق شده، یا عمداً خودش را در آب انداخته است.

 

نکته این است که این جمعیتِ دوستان و هم‌سفران، فقط وقتی «متّحد» هستند و کنارِ هم می‌ایستند که یک «غریبه» در میان‌شان باشد. اوّلین «غریبه»، قاعدتاً، «اِلی»‌ست که به‌دعوتِ «سپیده» [گلشیفته فراهانی] آمده تا با «احمد» [شهاب حسینی] آشنا شود. در حضور این «غریبه» است که سعی می‌کنند خوب و خوش و آرام باشند و این چندروزِ تفریح را به بطالتِ کامل بگذرانند. امّا بازی (یا تعادل؟) وقتی به‌هم می‌ریزد که «غریبه» گُم می‌شود. «آرش»، پسرِ کوچک و شیطانِ «پیمان» [پیمان معادی] در آبِ پُرخروشِ دریا می‌افتد و به‌واسطه‌ی این اتّفاقِ ناخوشایند، بطالت و تفریح، عملاً، تعطیل می‌شود. تا پیداشدنِ «آرش»، کسی به فکر «اِلی» نیست. عجیب هم نیست؛ میزبانِ حقیقیِ او و تنها کسی که، ظاهراً، او را خوب می‌شناسد، «سپیده» است که از ویلایِ ساحلی بیرون رفته. امّا در آن وضعیتِ پیچیده و اضطراب‌آور که آن‌ها خودشان را به آب‌‌وآتش می‌زنند تا بچّه‌ی غرق‌شده را از آب بگیرند، جایِ «چیز»ی (یا کسی) کاملاً خالی‌ست؛ جای «غریبه»‌ای که «نازی» [رعنا آزادی‌ور] مسئولیت مراقبت از بچّه‌های کنارِ آب و بادبادک‌بازی با آن‌ها را به او سپرده تا خودش، با خیالِ آسوده، به موسیقیِ محبوبش گوش کند.

 

در غیابِ «غریبه»، آن تعادلِ اوّلیه کاملاً به‌هم ریخته و از این‌جا به بعد است که آن‌ها اوّل سعی می‌کنند گناه را به گردنِ دیگری (هرکسی از هم‌سفران) بیندازند. [یکی حرف‌های پیرزن را درباره‌ی عروس‌ و داماد یادآوری می‌کند، یکی از کِل‌کشیدنِ شُهره می‌گوید و یکی‌دیگر ماجرای نمک‌دان و خنده‌‌ی بی‌وقفه در حضورِ اِلی را به‌یادِ جمع می‌آورد.] این، درواقع، یک‌جور «سلبِ مسئولیت» است و حالا که خودِ «اِلی» نیست، آن‌ها چهره‌ی حقیقی‌شان را نشان می‌دهند. رفتارها، گاهی، درنهایتِ بی‌شرمی‌ست [امیر/ مانی حقیقی، درست مثلِ یک دیوانه همسرش سپیده را کُتک می‌زند و پیمان و همسرش شُهره/ مریلا زارعی هم تا آستانه‌ی یک دعوای جانانه می‌روند] و همه‌ی این‌ها، عملاً، نتیجه‌ی غیابِ «غریبه»‌ای به‌نام «اِلی»‌ست. پس، خیلی هم عجیب نیست که با ورودِ «غریبه»‌ای دیگر (علیرضا؛ پسری که اوّل در تلفن می‌گوید برادرِ اِلی‌ست، ولی بعداً می‌فهمیم نامزدِ اوست) جمعیتِ مسافران، دوباره، متحّد می‌شوند و این‌بار اِلی را به دروغ‌گویی (یا دست‌کم نگفتنِ همه‌ی حقیقت) متّهم می‌کنند؛ هرچند خودشان هم در نقشه‌ای ناگهانی تصمیم می‌گیرند که دروغ بگویند یا دست‌کم همه‌ی حقیقت را به زبان نیاورند. مسأله این‌جاست که «سپیده» می‌دانسته «اِلی» نامزد دارد، امّا این‌طور که خودش می‌گوید «اِلی» مدّت‌هاست که می‌خواسته از دستِ او خلاص شود و اصلاً برای همین آمده که «احمد» را ببیند. حالا همه‌ی آن‌ها می‌دانند که «اِلی» نباید به این سفر می‌آمده و البته، آمدنش به‌واسطه‌ی اصرارهای بی‌حدّ «سپیده» (و شاید دخترش مروارید؟) بوده است. بااین‌همه، جمعیت ترجیح می‌دهد فردیتِ «سپیده» را نادیده بگیرد و همه، عملاً، به او دستور می‌دهند که به «علیرضا» بگوید چیزی از قضیه‌ی نامزدی او نمی‌دانسته‌اند.

 

موقعیتِ عجیبی‌ست؛ دوست‌وآشناهایی که به این سفر آمده‌اند، آدم‌های «شجاع»ی نیستند و درست برعکس، آن‌قدر «ترسو» هستند که همه‌چیز را به‌گردنِ «اِلیِ» بخت‌برگشته‌ای می‌اندازند که اگر بود و ناگهان «غیب» نمی‌شد، بطالتِ آن‌ها هم ادامه پیدا می‌کرد. بااین‌همه، در غیابِ «اِلی»، آن‌چه برای مسافرانِ بیچاره مانده، ملالت است و البته رهایی از این ملال، اصلاً آسان نیست. آخرین صحنه‌ی فیلم، همه‌چیز را به ‌روشن‌ترین شکلِ مُمکن توضیح می‌دهد؛ چرخ‌های عقبِ یک سواری در شن‌هایِ خیسِ ساحل گیر کرده است. همه دارند سواری را هُل می‌دهند، ولی فایده‌ای ندارد. کاری نمی‌شود کرد و جایِ «غریبه» کاملاً خالی‌ست. نیست؟

 

ـــــــــــــــــــــــــــ عنوانِ یادداشت، سطری‌ست از در آستانه، شعرِ احمد شاملو

 

بعدِ تحریر: این نوشته، پیش‌تر ﺳﻪشنبه، 20 اسفند، در روزنامه‌ی اعتمادِ ملّی منتشر شده است.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧

دیکنز به‌لهجه‌ی هندی

 

«میلیونر زاغه‌نشین» [میلیونرِ آس‌وپاس، البته، معادلِ معقول‌تری‌ست؛ هرچند کم‌تر آن‌را به‌کار بُرده‌اند] برنده‌ی نهایی «مسابقه‌ی بزرگ»ی [اُسکار] شد که برنده‌اش از پیش معلوم بود. (دعوت از بچّه‌های زاغه‌نشین هندی برای حضور در مراسمِ اُسکار و قدم‌زدن روی فرشِ قرمز را فراموش نکنیم.) فهرست افتخارات فیلم «دنی بویل» با مجسّمه‌های طلایی اُسکار کامل می‌شد و «بویلِ» بریتانیایی که برای تبلیغِ فیلمش همه‌ی دنیا را زیرِ پا گذاشت، بالأخره، در سرزمینِ آرزوهای بزرگ، برنده‌ی جایزه‌ای شد که هنوز مهم‌ترین جایزه‌ی‌ سینمایی دنیاست. وفورِ «شادیِ زندگی و غمِ انسانی» [تعبیری از م. مخملباف] در «میلیونر زاغه‌نشین» آن‌قدر بود که هم منتقدان سینما را سرِ ذوق بیاورد (نقدهای ستایش‌آمیز درباره‌اش اصلاً کم نیستند) و هم داوران آکادمی را کاملاً راضی کند (هشت اُسکار اصلاً کم نیست). شاید هم از بختِ بلندِ «دنی بویل» بود که «میلیونر زاغه‌نشین» در همان سالی ساخته شد که آمریکا بیش از هر زمانِ دیگری به «رؤیای آمریکایی» نیاز داشت و در اوج نابسامانی‌‌های اقتصادی و ورشکستگیِ کارخانه‌ها و ناامیدی مطلق (آخرین ماه‌های ریاست‌جمهوری جرج بوش) فیلمی روی پرده‌ی سینماها رفت که «امید» و «چشم‌داشتن به آینده‌ای روشن‌تر» درون‌مایه‌ی اساسی داستانش بود. (پیروزی باراک اوباما در ماه‌های بعد از آن بود.)

«جمال مالکِ» هندی، مثلِ شماری از مشهورترین شخصیت‌های داستان‌های «چارلز دیکنزِ» انگلیسی، با تحمّل هزار سختی (نبودِ خانه و در وهله‌ی اوّل مادر) و سال‌ها چشیدن طعمِ تلخِ فقر و نداری (گدایی در خیابان) یک‌شبه به میلیونری مشهور بدل شد که همه‌ی هندی‌ها او را می‌شناختند و از پیروزی‌اش شاد شدند. نکته این است که فاتحِ هشتادویکمین دوره‌ی اُسکار هرچند «ظاهر»ی هندی دارد (داستان در بمبئی و حاشیه‌اش اتّفاق می‌افتد و آدم‌های فیلم همه هندی هستند) امّا فیلمی‌ست کاملاً «آمریکایی».

هشتادوهشت‌سال پیش «دیوید وارک گریفیثِ» آمریکایی در «خیابانِ رؤیا»یش، از قول یکی از شخصیت‌هایش نوشت (فیلم صامت بود و میان‌نویس داشت): «زندگی آن‌ چیزی نیست در ظاهر می‌بینید. زندگی از جنسِ رؤیاست؛ پس رؤیاهای خوب و شیرین ببینید.» [نگاه کنید به کتابِ رؤیای آمریکایی، نوشته‌ی میشل سیوتا، ترجمه‌ی نادر تکمیل‌همایون، نشر چشمه] و «میلیونر زاغه‌نشین» درواقع، تحقّقِ همان «رؤیای خوب و شیرین»ی بود که در همه‌ی این سال‌ها به یکی از اساسی‌ترین درون‌مایه‌های سینمای آمریکا بدل شده است.

این‌را هم فراموش نکنیم که هندی‌ها در ساختن «بالیوود»شان و پایه‌ریزی سینمایی متعلّق به آن سرزمین و راه‌اندازی صنعتِ سینما، قاعدتاً، به «هالیوودِ» آمریکایی‌ها نظر داشته‌اند و اصلاً عجیب نیست که آن «رؤیای خوب و شیرین» که در فیلم‌های آمریکایی هست (بعضی فیلم‌ها، اساساً، به‌نیّتِ یادآوری این رؤیا ساخته می‌شوند) به یکی از اساسی‌ترین درون‌مایه‌های سینمای هند بدل شده باشد. بخشِ اعظمِ فیلم‌های هندی، صورتِ تغییریافته و به‌تعبیری «هندی‌شده»‌ی مشهورترین فیلم‌های آمریکایی‌ست (مشهورترین فیلم‌های آمریکایی دست‌کم یک‌بار در هند بازسازی می‌شوند) و این «هندی‌شده» را بگیریم به‌معنای این‌که آن‌ها خوب بلدند فیلمی برای مخاطبِ خودشان بسازند و لابُد برای همین است که پُرمخاطب‌ترین فیلم‌ها در هند همان فیلم‌های هندی‌ست. (مجلّه‌ی ورایتی، ظاهراً، یک‌بار نوشته بود که تایتانیک فقط در سه کشور پرفروش‌ترین فیلمِ سال نشد و یکی از آن کشورها هند بود. دو کشور دیگر افغانستان بود و ایران!) حالا با «میلیونر زاغه‌نشین»ی طرفیم که سازنده‌اش هندی نیست [یک بریتانیایی با قریحه‌ای عالی] و آن «رؤیای خوب و شیرین» را به‌شیوه‌ای آمریکایی [غیرِهندی؟] در هند به تماشا می‌گذارد. (تنها جایی‌که فیلم واقعاً هندی می‌شود، به‌نظرم، عنوان‌بندیِ پایانی‌ست که شخصیت‌های فیلم به‌شیوه‌ی هندی دست‌افشانی و پایکوبی می‌کنند.) درواقع، آن روحیه‌ی «امیدبخش»ی که معمولاً به‌مذاقِ آکادمی خوش می‌آید (قاعدتاً همیشه استثناهایی هم هست) در این ساخته‌ی «دنی بویل»، آشکارا دیده می‌شود. «خوشبختی» و «پیروزی»، دو عنصرِ مُهم سینمای کلاسیک آمریکا (و بخش اعظم فیلم‌های برنده اُسکار) این‌جا هم حضوری پُررنگ دارد. همین‌طور است درون‌مایه‌ی «پلید نبودنِ انسان» که می‌شود آن‌را در شماری از مشهورترین کلاسیک‌های آمریکایی دید (مثلاً؛ تابستانِ گرمِ طولانی، ساخته‌ی مارتین ریت) و این‌جا هم «سلیم»، برادر بزرگ‌ترِ «جمال»، با این‌که بهترین سال‌های زندگی‌اش را صرف هم‌نشینی با خلاف‌کاران کرده و برادرش را به درسر انداخته است، کاری می‌کند که «پلید» از دنیا نرود و «پاک» باشد. طلبِ مغفرت می‌کند و بعد به‌استقبالِ مرگ می‌رود. (و حواس‌مان باشد که نهایتِ «پلید»یِ ظاهری را خودِ جمال در کودکی تجربه می‌کند؛ وقتی‌که برای رسیدن به هنرپیشه‌ی محبوبش و گرفتن امضای او، چاره‌ای جُز پریدن در فاضلاب و سر برآوردن از نجاستِ محض ندارد.)

«جمال مالک»، پسرکِ زاغه‌نشین، وقتی روی صندلی دیدنی‌ترین مسابقه‌ی تلویزیونی هند می‌نشیند، جوابِ همه‌ی سئوال‌ها را بلد است؛ بی‌آن‌که عُمرش را در مدرسه‌های بمبئی سپری کرده باشد. مدرسه‌ی «جمال»، همان زاغه‌هایی‌ست که در آن‌ها رشد کرده. به‌واسطه‌ی زندگی در آن زاغه‌ها، همه‌ی چیزهایی را که باید در «کتاب‌‌«‌ها خواند، از نزدیک «لمس» کرده است؛ هم مشهورترین بازیگر سینمای هند (آمیتا بچن) را از نزدیک دیده، هم نامِ رئیس‌جمهوری را می‌داند که تصویرش روی صد دلاری چاپ شده (و جالب است که می‌گوید مهاتما گاندی را نمی‌شناسد و گمان می‌کند اسمش را شنیده باشد) هم سازنده‌ی هفت‌تیر را می‌شناسد و همه‌ی این‌ها مدیون همان «زندگی»‌ست و اصلاً فیلم ماجرای آشنایی او با این‌چیزهاست و دست‌آخر، شاید، به این فکر کنیم که نشستن روی آن صندلی و پاسخ‌دادن به سئوال‌هایی که جایزه‌اش چندمیلیون روپیه است، تقدیرِ پسرک زاغه‌نشین بوده است. به‌چشم داوران آکادمیِ اُسکار هم، لابُد، این برخورد و لمسِ حقایقِ زندگی، مهم‌تر از باقی چیزها بوده است که هشت مجمسّه‌ی طلایی را به «میلیونر زاغه‌نشین» بخشیده است.

در فهرست پنج‌تایی نامزدهای بهترین فیلم، قاعدتاً، هیچ‌کدام به‌اندازه‌ی «میلیونر زاغه‌نشین» از «امید» و «آینده‌ای روشن» حرف نمی‌زدند و به‌تعبیری، انتخابِ «میلیونر زاغه‌نشین» به‌عنوانِ بهترین فیلمِ سال، درواقع، برای خودِ آمریکایی‌ها هم نشانه «امید» به آینده‌ای روشن‌تر است. راست می‌گویند؟

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧

تصویرهایی در موزه‌‌ی شمع

 

«نِزار قبّانی»، به‌سالِ ١٩٢٣ در دمشق متولّد شد. در دانشگاه رشته‌ی حقوق خواند و کارمندِ وزارتِ خارجه‌ی سوریه شد. بیست‌ویک‌سال در لندن، مادرید، پکن، بیروت، قاهره و آنکارا دیپلمات بود و در چهل‌ویک‌سالگی قیدِ کارِ سیاسی را زد و در بیروت ساکن شد. سالِ ١٩٨٢، در جنگ‌های داخلی لُبنان، زنش کُشته شد و «نِزار قبّانی» راهی ژنو شد و کمی بعد به لندن رفت تا ١٩٩٨، زمانِ مرگش، در این شهر زندگی کرد. او را در آرام‌گاهِ خانوادگی‌اش در دمشق به‌خاک سپردند.

عُمده‌ی شهرتِ «نِزار قبّانی» به شعرهای عاشقانه‌اش برمی‌گردد؛ هرچند او هم مثلِ باقی شاعرانِ عرب، از سیاست غافل نبود. [این شعر، پیش‌تر، یک‌بار در شهروندِ امروز منتشر شده است.]

 

١

کلامِ دستانِ مُتمدّنت

کلامِ بسیار بلندی‌ست

اجازه می‌دهی چشمم

این کلامِ زیبا را ضبط کند؟

 

٢

دستانت

اسب‌هایی هستند که با اشکِ من غُسل می‌کنند

اجازه می‌دهی به گوشم

که از اشک‌هایِ شیهه بنوشد؟

 

٣

دستانت

پیشینه‌‌ی شعرند

که بیست‌قرن امتداد یافته است

اجازه می‌دهی این پیشینه‌ی‌ اصیل را گرد آورند؟

 

۴ 

دستانت

دو کتابِ دعایند پیشِ رویِ من

شمعی و

روغنی و

سقفی و

خانه‌ای و

سایه‌ای گسترده.

 

۵

دستانت اکتشافند

و از ابتدایِ ورودم

به موزه‌‌ی شمع،

بی‌ هیچ راهنمایی

به‌سویِ منبعِ نور قدم‌زنان رفتم.

 

۶ 

و از ابتدایی که دستانِ مُلوکانه‌ات را دیدم

که قهوه‌ی‌ صُبح‌گاهی‌ام را آماده می‌کنند

فهمیدم

که چگونه می‌توان به نخل‌ها احترام گذاشت.

 

٧ 

و از ابتدایی که بگومگویِ دستبندها را

در دستانت شنیدم

حیرت کردم

از پیوندِ کبوتران و بَغ‌بَغوشان.

 

٨

دستانت

جاده‌ای‌ست از موز

از تنباکو

از زَنجبیل

و من سراپا تشنه‌ام بینِ رودخانه‌هایِ دمشق

و درختانِ انگورِ جلیل.

 

٩ 

آی ای زنی

که دستانت بافرهنگم کرد

سلام بر درختِ پنبه

به‌وقتِ غروب.

 

١٠

اجازه بده

آینه‌هایِ دستانت را ببوسم

و پیش از رفتن

توشه‌ای آماده کنم.

 

١١

اجازه بده

بر کلیدهایِ پیانو بخوابم

که جُز اندکی

از فرصتِ عُمر

چیزی نمانده است

جُز اندکی.

 

١٢ 

می‌خواهم عکسی بگیرم

از شکلِ دستانت

از صدایِ دستانت

از سکوتِ دستانت

کمی پیشِ رویم می‌نشینی

تا عکسی محال بگیرم؟

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧
برچسب‌ها : نزار قبانی ، شعر ، ترجمه

افسانه‌ی سه دوست که زیرِ بارانِ گلوله آواز خواندند

 

«فدریکو گارسیا لورکا»، مشهورترین شاعرِ اسپانیاست به‌قولی و ظاهراً بعد از «سروانتس» [نویسنده‌‌ی رمانِ دُن‌کیشوت] تنها کسی‌ست که تعداد کتاب‌ها و رساله‌ها و مقالات درباره‌ی شعرها و نمایش‌نامه‌هایش، عملاً، سر به فلک می‌زند. شعرها و نمایش‌هایش [عروسی خون، یرما، خانه‌ی برناردا آلبا و دونیا رُسیتا]، بارها به زبان‌های مختلف ترجمه شده‌اند و به‌قولی، پُرخواننده‌ترین شعرها و نمایش‌های اسپانیایی در سراسرِ جهان هستند. «گارسیا لورکا» پنجمِ ژوئنِ ١٨٩٨ در «گرانادا» [غرناطه]ی اسپانیا متولّد شد و سی‌وهشت سال بعد، در اوتِ ١٩٣۶، در نخستین روزهای «جنگِ داخلی»، گروهی ناشناس او را در تپّه‌های بیرون از «گراناد» کُشتند و جسدش، البته، هیچ‌وقت پیدا نشد.

شماری از شارحانِ شعرهایش، بر این باورند که او در واپسین سطرهای شعرِ «افسانه‌ی سه دوست که زیرِ بارانِ گلوله آواز خواندند»، عاقبتِ خودش را پیش‌گویی کرده است. این شعر، برگرفته است از «شعرهای تنهایی در دانشگاهِ کُلُمبیا»؛ دفترِ اوّلِ کتابِ «شاعر در نیویورک» است که «گارسیا لورکا» در فاصله‌ی ١٩٢٩ تا ١٩٣٠ و در سفری به آمریکا آن‌ها را سرود و، باز به‌قولی، مُهم‌ترین کتابِ «گارسیا لورکا»ست و شماری از ناقدانِ ادبی آن‌را یکی از بزرگ‌ترین و مهم‌ترین کتاب‌های شعرِ قرنِ بیستم می‌دانند. [این شعر، پیش‌تر، یک‌بار در شهروندِ امروز منتشر شد.]

 

***

 

اِنریکه،

اِمیلیو،

لورِنسو.

یخ‌زده بودند هرسه‌تای‌شان:

اِنریکه در دنیای رخت‌خواب‌ها،

اِمیلیو در دنیای چشم‌‌ها و دست‌های زخم‌خورده،

لورِنسو در دنیای دانشگاه‌های بی‌سقف.

 

لورِنسو،

اِمیلیو،

اِنریکه.

سوخته بودند هرسه‌تای‌شان:

لورِنسو در دنیای برگ‌ها و شارهای بیلیارد،

اِمیلیو در دنیای خون و سنجاق‌های سفید،

اِنریکه در دنیای مردگان و روزنامه‌های دورانداخته.

 

لورِنسو،

اِمیلیو،

اِنریکه.

زیرِ خاک رفته بودند هرسه‌تای‌شان:

لورِنسو در سینه‌ی فلورا،

اِمیلیو در جرعه‌ی فرامو‌ش‌شده‌ی جین،

اِنریکه در مورچه، دریا، چشم‌های خالی پرندگان.

 

لورِنسو،

اِمیلیو،

اِنریکه.

از دستم رفتند هرسه‌تای‌شان

سه کوهستانِ چینی،

سه سایه‌ی اسب،

سه منظرِ برفی و سقفی از سوسن‌ها

از کبوترخانه‌ها جایی‌که ماه زیرِ فشارِ خروس صاف می‌شود.

 

یک

و یک

و یک

مومیایی شده بودند هر سه‌تای‌شان

با مگس‌های زمستانی،

با دواتی که شاشیده‌اند سگ‌ها در آن و حقیرش کرده‌اند با کُرک،

با نسیمی‌ که دل‌سرد می‌کند دلِ هر مادری را،

از لاشه‌ی سفید بِرجیس، جایی‌که سرمستان با مرگ وعده‌ی ناهار دارند.

 

سه

و دو

و یک.

دیدم خودشان‌ را کشانده‌اند به تباهی، اشک می‌ریزند و می‌خوانند،

در تخمِ‌مُرغ،

در شبی که اسکلتِ تنباکویش را نشان ‌داد،

در رنج‌های من، لبریز از چهره‌ها و شراپنل‌های مهتابی سوراخ‌سوراخ،

در لذّتِ من از چرخ‌‌های دندانه‌دار و شلّاق،

در سینه‌ام که آزار دیده بود از کبوترها،

از مرگی که مُستحقش بودم تنها با عابری اشتباهی.

 

ماهِ پنجم را من کُشته بودم،

و طرفداران هلهله‌ می‌کردند و از سرچشمه‌ها آب می‌نوشیدند.

شیرِ گرم در بطنِ تازه‌مادران

گُل‌های سُرخ را به هیجان وامی‌داشت با رنجی سفید .

 

اِنریکه،

اِمیلیو،

لورِنسو.

دیانا سرسخت است،

گاهی امّا دلش انباشته می‌شود از ابر.

سنگِ سفید در خونِ گوزن می‌تواند بتپد

و گوزن می‌تواند از چشم‌های اسبی غرقِ خواب شود.

 

شکل‌های ناب که غرق شدند

زیرِ جیرجیرِ گل‌های مُروارید،

فهمیدم که مرا کُشته‌اند.

کافه‌ها را گشته بودند به‌خاطرِ من، گورستان‌ها را، و کلیساها را،

از سرِ کُنج‌کاوی بُشکه‌ها و گنجه‌ها را گشوده بودند،

سه اسکلت را نابود کردند که دندان‌های طلای‌شان را درآورند.

امّا دیگر پیدایم نکردند.

پیدا نکردند؟

نه، پیدایم نکردند.

امّا فهمیدند که ماهِ هفتم از برابرِ سیلاب گریخته است،

و دریا ـ ناگهان! ـ به یاد آورد

نامِ همه‌ی آن‌ها را که غرق شده بودند.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧

ببخشید؛ دندانِ شما رویِ گردنِ من است

 

هرروز صبح که از خواب بیدار می‌شوم، همان‌طور که رویِ تخت‌خواب دراز کشیده‌ام، به خودم می‌گویم خُب، برنامه امروز چیست؟ قرار است سقفِ کدام خانه را رویِ سرِ کسی پایین بیاورم؟ یا قرار است کدام نویسنده‌ی بدبختی با شخصیت‌های داستانی که هنوز ننوشته درگیر شود؟ بعد با صدای بلند می‌خندم و یک‌ساعت بعد دارم داستانِ تازه‌ام را درباره‌ی نویسنده‌ای می‌نویسم که شخصیت‌های داستانی که هنوز ننوشته، سقفِ خانه‌اش را رویِ سرش خراب می‌‌کنند.

استیون کینگ در یک مُصاحبه

 

کارِ «استیون کینگ»، در بیش‌ترِ داستان‌هایش، عملاً، همین است و البته که خواننده‌ی این داستان‌ها هم، درست در همان لحظه‌ای که سقف رویِ سرِ نویسنده خراب می‌شود، در صحنه حاضر است و همه‌ی این سختی‌ها، همین مصائبی را که ناگهان رویِ سرِ نویسنده فرود می‌آید به‌چشم می‌بیند و البته نمی‌داند که باید با این نویسنده‌هایِ بخت‌برگشته هم‌دردی کند یا نه. «استیون کینگ» همه‌جور داستانِ ترسناک و دلهره‌آوری نوشته است؛ امّا بینِ حجمِ انبوه رُمان‌ها و داستان‌هایِ کوتاهی که هرسال مُنتشر می‌کند، داستان‌هایی که به مقوله‌ی «نوشتن» می‌پردازند، ظاهراً، طرفدارانِ بیش‌تری دارند و ظاهراً که خودِ «استیون کینگ» هم به این داستان‌ها علاقه‌ی بیش‌تری دارد. می‌شود حدس زد [یا باید امیدوار بود؟] که بیش‌ترِ این داستان‌ها، تجربه‌ی شخصیِ او نیستند و اساساً داستان‌هایِ ترسناک و دلهره‌آور، قرار نیست به زندگیِ شخصیِ او ربطی داشته باشند. امّا می‌شود این‌را هم حدس زد که «استیون کینگ» در این داستان‌هایی که شخصیت‌هایِ نویسنده‌اش آدم‌هایِ بخت‌برگشته‌ای هستند، تصویری از رقیبانِ خود را ارائه می‌کند. خودِ او یک‌بار گفته بود «دلم به‌حالِ آن‌هایی می‌سوزد که کم‌کم شبیهِ شخصیت‌هایِ داستانی می‌شوند که خودشان نوشته‌اند.» و لابُد، «استیون کینگ» برایِ فرار از این شباهت است که دست به این کارها می‌زند.

از بینِ داستان‌هایِ «استیون کینگ»، «تلألو» و «میزِری»، در شُمارِ مشهورترین کتاب‌هایش هستند و براساسِ هردو داستان، فیلم‌هایی ساخته شده است که اوّلی یکی از شاهکارهایِ «استنلی کوبریک» است و دومی یکی از فیلم‌هایِ واقعاً دیدنیِ «راب راینر». ظاهراً که «تلألو» و «میزِری»، ربطی به هم ندارند و با این‌که هردو داستان‌هایِ ترسناکِ معرکه‌ای هستند، تفاوت‌هایِ زیادی با هم دارند؛ امّا این دو داستانِ «استیون کینگ» را هم باید در شُمارِ همان داستان‌هایی جای داد که به‌کمکِ مقوله‌ی «نوشتن» و پیچیدگی‌هایِ ذهنیِ نویسنده و مُحیطِ اطرافش، آن هراسِ عظیم را به دلِ خواننده‌اش می‌اندازد. یک‌زمانی، «آلفرد هیچکاکِ» فقید، در پاسخ به سئوالِ «فرانسوا تروفو»یِ فقید گفته بود در آن صحنه‌ی مشهورِ کُنسرتِ موسیقی در «مردی که زیاد می‌دانست»، وقتی دوربین نُت‌هایِ موسیقی را نشان می‌دهد، تماشاگری که نُت‌خوانی بلد است، می‌فهمد لحظه‌ای بعد سِنجی به صدا درمی‌آید و گلوله هم، احتمالاً، در همان لحظه شلیک می‌شود و همین، او را بیش‌تر می‌ترساند. درموردِ این‌دو داستان هم، قضیه، تقریباً، همین است؛ کافی‌ست آدم اهلِ نوشتن باشد و کافی‌ست در ذهنش شخصیت‌هایی را آفریده باشد تا در مواجهه با داستان‌هایِ «استیون کینگ»، بیش از خواننده عادّی بترسد. «جک تورنسِ» داستانِ «تلألو»، مردی‌ست با ذهنی سرشار از خلّاقیت و ظاهراً که این خلّاقیت، سبب می‌شود او کم‌کم چیزهایی را ببیند که دیگران نمی‌بینند و چیزهایی را بشنود که دیگران نمی‌شنوند. «جک تورنس»، نویسنده موفّقی نیست؛ اگر بود که به آن هُتلِ دورافتاده‌ی «اُورلوک» نمی‌رفت که زمستان‌ها هیچ مُسافری ندارد و گذرِ هیچ‌کس به آن‌جا نمی‌افتد. برایِ هر نویسنده‌ای، این موقعیتِ خوبی‌ست برایِ این‌که داستانِ خود را بنویسد و کاری را بکند که دوست داشته است؛ امّا حسّاسیتِ بالایِ «جک تورنس»، او را به خاکِ سیاه می‌نشاند و چُنان خاکسترنشینش می‌کند که به‌سادگی نمی‌تواند به زندگیِ عادّی و معمولی برگردد و روزبه‌روز، بیش‌تر تغییر می‌کند و دستِ‌آخر، حالتی بر او می‌رود که چیزی جُز جنونِ محض نیست. بله، نویسندگی اسباب و لوازمی دارد و مُهم‌ترینِ آن‌ها، احتمالاً، «تنهایی»‌ست. در شلوغی نمی‌شود نوشت و نوشتنِ داستان، نوشتنِ چیزی که باید «انسجام» داشته باشد، در شلوغی غیرممکن است و «جک تورنس»، احتمالاً، برایِ همین، راهیِ آن هُتلِ خلوت می‌شود.

وضعیتِ «پُل شلدون»، شخصیتِ اصلیِ رُمانِ «میزِری»، البته، فرق دارد. بعد از این‌که شخصی‌ترین رُمانش را تمام می‌کند، تصادف می‌کند و ظاهراً از بختِ بلندِ اوست که یکی از طرفدارانِ داستان‌هایش او را در کوهستان نجات می‌دهد و سرگرمِ مراقبت از او می‌شود. برایِ تشکّر از زحماتِ «آنی ویلکس»‌ است که «پُل شلدون»، دست‌نویسِ رُمان‌ِ تازه‌اش را به او می‌دهد که بخواند و احتمالاً، لذّت ببرد. مُشکل، دقیقاً، از جایی شروع می‌شود که شخصیتِ «میزِری» در پایانِ داستان می‌میرد و «آنی» که طرفدارِ پروپاقرصِ «میزِری»‌ست، از این مرگ رضایتی ندارد، این است که از نویسنده می‌خواهد داستان را تغییر بدهد. این هم وضعیتِ غریبی‌ست؛ نویسنده چیزی را که دوست دارد می‌نویسد و خواننده آن داستان را می‌خواند تا چیزی را که دوست دارد، خوانده باشد. شاید دلیلِ اصلیِ «آنی ویلکس» برایِ کُشتنِ «پُل شلدون»، این باشد که داستانِ محبوبش را نخوانده است و شاید مسأله این است که خودِ «آنی»، می‌تواند شخصیتِ اصلیِ داستان‌هایِ «شلدون» شود. به‌هرحال، یادمان باشد که آن بُریده‌ی روزنامه‌هایی که «شلدون» پیدا می‌کند، خبر از این می‌دهند که «آنی»، زمانی، به کُشتنِ بچّه‌ها مُتّهم بوده است.

نوشتن و مواجهه با کاغذِ سفید،‌کارِ آسانی نیست و شُماری از داستان‌هایِ «استیون کینگ»، نه‌تنها این حقیقت را آشکار می‌کنند، بلکه رویِ این نُکته هم تأکید می‌کنند که نویسنده، صاحبِ چاردیواریِ خودش نیست و اتاقی از آنِ خود ندارد. درِ اتاقِ نویسنده، به‌رویِ همه خواننده‌هایش باز است و بستگی دارد به بخت و اقبالِ نویسنده که با چه‌جور خواننده‌ای طرف شود. خواننده اگر یک مُتّهم به قتل باشد، کار قطعاً سخت‌تر می‌شود و حتّا اگر نویسنده‌ای مثلِ «شلدون»، این «آنیِ» ستم‌گر را از پا درآورد، خاطره‌اش را نمی‌تواند به این سادگی‌ها فراموش کند. کُشتنِ یک آدمِ واقعی، خیلی سخت‌تر از کُشتنِ یک شخصیتِ داستانی‌ست. این، همان‌چیزی‌ست که «شلدون» از آن روزهایِ سختِ اقامت در کوهستان می‌آموزد.

 

 بعدِ تحریر: امروز که داشتم دنبالِ یکی از کتاب‌هام می‌گشتم، چشمم خورد به رمان‌های استیون کینگ [این دوتا رُمان و Dead Zoneش را واقعاً دوست دارم] و حرص خوردم که چرا یکی همّت نمی‌کند این رمان‌ها را درست‌وحسابی به فارسی ترجمه کند و بعد، یادِ این نوشته‌ افتادم که اصلاً به‌نیّتِ چاپ نوشته شد؛ هرچند تقدیرش (یاد تقدیر نویسنده‌اش؟) این بود که این‌جا، تویِ این صفحه‌، تویِ این سیّاره‌ای که مالکش هستم (یادِ شازده‌کوچولویِ قاضی به‌خیر) بیاید و بشود یکی از پُست‌های این وبلاگ...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧