شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

سعدی‌خوانی در یک روزِ گرمِ بهار هزار و سیصد و هشتاد و هفت...

 

نشانِ بختِ بلندَست و طالعِ میمون

علی‌الصبّاح نظر بر جمالِ روزافزون

علی‌الخصوص کسی را که طبع موزونَست

چگونه دوست ندارد شمایلِ موزون؟

گر آبروی بریزد میانِ انجمنت

به دستِ دوست حلالَست اگر بریزد خون

مثالِ عاشق و معشوق شمع و پروانهست

سرِ هلاک نداری مگرد پیرامون

...

چگونه وصفِ جمالش کنم که حیران را

مجالِ نطق نباشد که بازگوید چون

همین تغیّرِ بیرون دلیلِ عشق بَس است

که در حدیث نمیگُنجد اشتیاقِ درون

اگر کسی نفسی از زمانِ صحبتِ دوست

به ملک رویِ زمین میدهد زهی مغبون

سخن دراز کشیدیم و همچنان باقی‌ست

حدیثِ دلبرِ فتّان و عاشقِ مفتون

جفایِ عشقِ تو چندان که میبرد سعدی

خیالِ وصلِ تو از سر نمیکند بیرون

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها : شعر

گاهی زندگی هم دود می‌شود و به هوا می‌رود...

 

... یادِ آن داستانی افتاده‌ام که شخصیتِ اوّلش، تویِ آخرین ساعتِ بدترین روزِ زندگی‌اش، نشسته است روی زمین و زل زده است به لیوانِ آبی که رویِ زمین است و همین‌طور که به لیوان زل زده است با خودش فکر می‌کند که تویِ آخرین ساعتِ بدترین روزِ زندگی می‌تواند این لیوانِ آب را بشکند و یک تکّه‌ی لیوانِ شکسته را بکشد روی رگِ دستش که مثلِ یک قلب، یک دلِ عاشق، دارد می‌تپد و خودنمایی می‌کند و همین‌طور که به لیوان زل زده است و آخرین ساعتِ بدترین روزِ زندگی‌اش را مرور می‌کند، دست دراز می‌کند این لیوان را برمی‌دارد و آبی را که توی لیوان است سر می‌کشد و آخرین قطره‌ی آبی را هم که توی لیوان هست روی زبانش می‌ریزد و چشم‌هایش را می‌بندد و فکر می‌کند که آخرین ساعتِ بدترین روزِ زندگی‌اش را نباید این‌جوری حرام کند...

یادم نیست که این کدام داستان است و یادم نیست که داستانِ کدام نویسنده است و یادم نیست که این آخرین ساعتِ بدترین روزِ زندگی‌اش را چه‌جوری ادامه می‌دهد و توی این آخرین ساعتِ بدترین روزِ زندگی‌اش چه‌کار می‌کند و خلاصه هیچ‌چی جز همین‌ یادم نیست که آخرین ساعتِ بدترین روزِ زندگی‌اش ادامه پیدا می‌کند... 

«2:37» که تمام شد، به همین تکّه‌ی داستانی فکر می‌کردم که یادم نبود کدام داستان و یادم نبود که داستانِ کدام نویسنده بود؛ امّا یادم بود، یا دست‌کم خیال می‌کردم که یادم هست زندگیِ این آدمی که رگِ دستش مثلِ یک قلب، یک دلِ عاشق، می‌تپید و خودنمایی می‌کرد، ادامه پیدا می‌کرد تا یک‌روزی، یک‌ساعتی، یک‌جایی، همه‌چی تمام شود و زندگی‌اش، در نهایتِ سختی و استواری، دود شود و به هوا برود...

«2:37» را که دیدم، حالم بد شد؛ بدتر از بد و نیمه‌ی شب، وقتی همه خواب بودند، دلم می‌خواست این غصّه‌ی بزرگ را با صدای بلند به زبان بیاورم. حالم بد شده بود؛ سنگینی‌اش، تلخی‌اش، سختی و استواری‌اش، مانده بود رویِ دلم، مانده بود تویِ گلویم و رها نمی‌کرد و نمی‌رفت و آن نیمه‌ی شب، عجب نیمه‌ی شبی بود. سال‌هاست که به خودم قول داده‌ام احساساتی نشوم، که با دیدنِ صحنه‌یِ غمناکی، با دیدنِ صحنه‌ای که اشک و آهِ دل‌چسبی دارد، آهی از تهِ دل نکشم. ولی مگر می‌شود؟ آی از دستِ این دل‌چسبیِ صحنه‌ها و آه از این سنگینی و تلخیِ فیلم‌هایی که می‌مانند رویِ دل و رها نمی‌کنند...

چه اهمیتی دارد که این فیلم‌هایِ سنگین و تلخ، فیلم‌های خوب و مهمی هستند یا نه و باور کنید که نمی‌فهمم حرف آدم‌هایی را که از «امتیازِ نهایی» [وودی آلن] خوش‌شان نمی‌آید، یا «21 گرم» [الخاندرو گونسالس اینیاریتو] را نمی‌پسندند، یا «دخترِ میلیون دلاری» [کلینت ایست‌وود] را دوست ندارند، یا اصلاً میانه‌ای با این فیلم‌ها ندارند. نمی‌فهمم...

مسأله این نیست که «2:37» فیلم خوبی‌ست [که هست] مسأله این است که کم پیش می‌آید فیلمی همه‌ی تلخیِ وجودِ کارگردانش را یک‌جا، و در نهایتِ سخاوت، پیشکشِ تماشاگرانش کرده باشد و کم پیش می‌آید که یک کارگردان، این تلخی و سنگینی را با دیگران قسمت کند. من این «مورالی کی. تالوری» را نمی‌شناسم که کارگردانِ فیلم است و چیزِ زیادی هم درباره‌اش پیدا نکردم [و چرا دروغ بگویم؟ درست هم نگشتم و دلم هم نخواست که درست بگردم] و توی همین چیزهای اندک هم ننوشته بودند که یک آدمِ جوانِ بیست‌ودو ساله، چه‌جوری فیلمی‌ می‌سازد که خودِ تلخی‌ست، خودِ سنگینیِ زندگی‌ست و کفه‌یِ تلخِ زندگی را خیلی بهتر و دقیق‌تر می‌بیند و به‌جای دادنِ انواعِ امیدهای بیهوده می‌رود سرِ اصلِ مطلب و عُمقِ فاجعه را می‌آورد پیشِ چشمِ تماشاگرش.

راستش توصیه‌کردنِ «2:37» به دیگران کارِ آسانی نیست؛ شاید هم درستش این باشد که بنویسم این فیلمی نیست که همه باید آن‌‌را ببینند، چون ممکن است هر تماشاگری، با هر سلیقه‌ای، دیدنِ فیلمی را تاب نیاورد که چیزی نیست جز تلخیِ زندگی. دوست‌داشتن یا نداشتنِ این تلخی‌ها، یا تاب‌آوردنِ تماشایِ عمقِ فاجعه هم، البته، افتخاری نیست. این‌را نوشتم که خیال نکنید خدای‌نکرده دارم فخر می‌فروشم و واقعیت این است که دیدنِ یک همچو فیلمی برایم به‌اندازه‌ی دیدنِ یک فیلمِ شیرینِ امیدبخش ارزش دارد. و برای همین است که «ماهِ تلخ»، یکی از چند شاهکارِ «رومن پولانسکی» را هم دوست دارم و هروقت که می‌بینمش، حس می‌کنم یک‌جور هوشیاریِ معرکه و ناب دارد و یک تلنگرِ اساسی‌ست به خوش‌بینیِ مفرط و دستِ آخر، وقتی تمام می‌شود، آدم احساس می‌کند که شیرینیِ زندگی چیزِ دندان‌گیری نیست و گاهی تلخی بر این شیرینی می‌چربد...

«2:37» داستانِ شش بچّه‌دبیرستانی‌ست که دارند بزرگ می‌شوند و قد کشیده‌اند و چشم‌شان به دنیا و آدم‌هایش باز شده و تازه دارند در کار دنیا و آدم‌هایش کنجکاوی می‌کنند و خلاصه هیچ بدشان نمی‌آید که آدم‌بزرگ بشوند. فیلم همان‌جایی تمام می‌شود که شروع شده است و ابتدایِ فیلم، یک دلشوره‌ی غریب به جان تماشاگرش می‌افتد که آن آدمِ توی دست‌شوییِ دبیرستان، آن آدمی که می‌گویند خودکشی کرده و وقتی درِ دست‌شویی را باز می‌کنند نمی‌بینیمش، کدام‌یکی‌ست. و واقعیت این است که می‌شود همه‌ی آن‌ها را در آن دست‌شویی تصوّر کرد؛ درحالی‌که پشتِ دری بسته خودکشی کرده و خیالش راحت است که هیچ‌کس مزاحمش نمی‌شود و تا دیگران بجنبند و کمک بگیرند و در را باز کنند،‌ این زندگیِ سخت و استوار هم دود شده است و به هوا رفته است. در فاصله‌ی این خودکشی‌ست که «2:37» اتّفاق می‌افتد...

داستان را که نمی‌خواهم توضیح بدهم، امّا این‌را داشته باشید که صحنه‌ی خودکشیِ فیلم، صحنه‌ی هولناک و دردآور و زجرآوری‌ست حقیقتاً و خودکشی را، عملِ خودکشی را، آن‌قدر دقیق نشان می‌دهد که بعید است دلِ هیچ آدمی به درد نیاید و وجودش، همه‌ی وجودش، مورمور نشود. حتّا گفتنش، نوشتنش هم دلِ آدم را به درد می‌آورد. آدمی که میلِ به خودکشی دارد، آدمی که خیالِ خودکشی را در ذهنش می‌پروراند، آدمِ غریبی‌ست و این دختری که آخرهای فیلمِ «2:37» می‌رود در آن دست‌شویی و در را می‌بندد و قیچی را از کیفش بیرون می‌آورد و آن‌را می‌کشد روی رگِ دستش که مثلِ یک قلب، یک دلِ عاشق، دارد می‌تپد و خودنمایی می‌کند، آدمِ غریبی‌ست...

مدّت‌ها بود که هیچ فیلمی، هیچ مرگی، هیچ صحنه‌ای، این‌قدر دردآور نبود برایم...

پی‌نوشت: ساعت از دوازدهِ شب گذشته است. دارد یکِ صبح از راه می‌رسد و هیچ‌چی به‌اندازه‌ی یک موسیقیِ حزن‌آور نمی‌چسبد. نمی‌دانم چرا یادِ این شعرِ «ریلکه»‌ی بزرگ افتاده‌ام که زمانی آن‌را در سوگِ دوستی نوشته بود:

می‌پنداشتی آن‌جا

در دلِ چشم‌اندازی خواهی بود

که این‌جا پیش چشمانت گشوده می‌شد

آیا چنان بود؟

چنان‌که به خیالت می‌آمد؟

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧

زندگی شیرین می‌شود...

  

عاشقِ فیلم‌هایی هستم که تیتراژ دارند و تیتراژشان به‌سبکِ فیلم‌های چهل پنجاه‌سال پیش است؛ نقّاشی‌هایی که با ظرافتِ تمام، گوشه‌هایی از فیلم و جزئیاتِ داستان را «لو» می‌دهند، بدونِ این‌که معلوم باشد این‌چیزهایی که داریم می‌بینیم، جزئیاتِ داستان هستند. برای همین است که «معمّا»یِ «استنلی دانِن» را این‌همه دوست دارم و آن حسّ خوبی که از تیتراژِ فیلم شروع می‌شود تا آخرش هم ادامه دارد. حیف که دوره‌ی این‌جور تیتراژها، عملاً، به‌ سَر آمده است. امّا وقتی هوسِ تماشایِ «گران‌قیمت» [Hors de prix] به سرم زد، هیچ خیال نمی‌کردم که قرار است یک فیلمِ «تیتراژ»دار ببینم و دلیلِ اصلیِ تماشایش، «آدری تاتو» بود که بازی‌هایش، معمولاً، رویِ خطّ باریکی از ذکاوت و بلاهتِ ذاتی حرکت می‌کند. و خیال می‌کردم که قرار است یک «کمدی رمانتیکِ» به‌نسبت دیدنی ببینم؛ امّا حالا که «گران‌قیمت» را دیده‌ام، مطمئنم که این «کمدی» را هم باید در رده‌یِ فیلم‌های «شیرین» قرار بدهم. عنوانِ عجیبی‌ست، ولی فیلم‌های «شیرین»، فیلم‌هایی هستند که درست‌ به‌اندازه‌ی یک شیرینی می‌شود از آن‌ها لذّت بُرد. [باور کنید که می‌دانم تعبیرِ درستی نیست!] شاید همان «کمدی رمانتیک» معادل درست‌تری باشد برای این‌جور فیلم‌ها، ولی «شیرینیِ» به‌اندازه‌یِ فیلمِ «گران‌قیمت»، این‌که نه تلخی و ترشی دارد و نه شیرینی‌اش دلِ آدم را می‌زند، دقیقاً، همان‌چیزی‌ست که دوست دارم...

داستانش که ساده است؛ یک پسری هست به‌نامِ «ژان» که کارش پیش‌خدمتی‌ست در بارِ یک رستوران و یک‌جور گیجیِ جذّاب دارد و حیرتی در چشم‌هایش موج می‌زند که واقعاً غریب است و یک دختری هست به‌نامِ «ایرن» که وقتی راه می‌رود، جذّابیتش را در هوا پخش می‌کند و البته که مثلِ همه‌یِ این دخترهایِ جذّابِ فیلم‌هایِ «شیرین»، ظاهراً، ترجیح می‌دهد با پیرمردهایِ پول‌داری هم‌قدم شود که می‌توانند با یک کارتِ اعتباریِ پُر از پول، همه‌چی بخرند و همین است که «ایرن» هم، تقریباً، مجموعه‌ای دارد از محصولاتِ ریز و درشتِ «شانل» که هرکدام کلّی می‌ارزند. امّا همین «ایرن»، وقتی به «ژان» می‌رسد، در نهایتِ شادابی، حس می‌کند که دلش می‌خواهد خوش بگذارد و تفریح بکند و البته که تقصیرِ «ژان» هم هست که طوری وانمود می‌کند که انگار پیش‌خدمت نیست و آدمِ پول‌داری‌ست که آدابِ درست‌کردنِ انواعِ نوشاک‌ را بلد است. حالا «ایرن» خیال می‌کند که می‌تواند «ژان» جوان را جانشینِ «ژاکِ» پیر کند و البته که این کار را هم می‌کند و بعد، وقتی می‌فهمد که تیرش به سنگ خورده است، هیچ بعید نیست که از غصّه بمیرد. امّا یک‌همچو دخترهایی که وقتی راه می‌روند، جذّابیت را در هوا پخش می‌کنند، بی‌مخاطب نمی‌مانند و چنین است که «ایرن» راهِ خودش را می‌رود و «ژان» هم دوباره برمی‌گردد که به زبانِ بی‌زبانی، علاقه‌یِ بی‌حدّش را ابراز کند. امّا «ایرن»، به‌نیّتِ یک انتقام، شروع می‌کند به خالی‌کردنِ جیبِ «ژان» و با او جوری رفتار می‌کند که انگار «ژاک» است و انواعِ لباس‌ها و کیف و کفش‌هایِ گران‌قیمت چندصد یورویی را طلب می‌کند. و از «چرخ‌بازیِ روزگار» است که زنی بیوه و پابه‌سن‌گذاشته از گیجیِ جذّابِ «ژان» و حیرتی در چشم‌هایش موج می‌زند، خوشش می‌آید و او را حسابی نونوار می‌کند. و حالا که ماجرایِ اصلی شروع شده، چه نیازی هست به تعریف‌کردنِ باقیِ داستان؟

  «گران‌قیمت» درباره‌یِ حسادت‌هایِ الکی و انتقام‌هایِ بی‌ربطِ عاشقانه و پول و کارت‌هایِ اعتباری و خرج‌تراشیدن و از جیب خرج نکردن و همه‌ی این‌ رفتارهای کاملاً «انسانی»‌ست که هنوز توی فکر خیلی‌ها چرخ می‌زند و دنبالِ راهی هستند برای رسیدن به این‌چیزها. امّا این «گران‌قیمت»ی که به اسمِ فیلم تبدیل شده، فقط به آن لباس‌ها و کیف و کفش‌ها برنمی‌گردد، به عشقِ این‌دو هم مربوط است. یک روزگاری، یکی که یادم نیست کی بود، گفته بود که برای رسیدن به عشق باید بهایِ سنگینی را پرداخت [میلِ خودتان است که قبول کنید این حرف را، یا نکنید] و «ایرن» و «ژان» هم، عملاً، همین‌کار را می‌کنند تا فارغ از همه‌چیز، دور از همه‌یِ آن‌چیزهایِ «گران‌قیمت»، سوار موتور شوند و بروند به آن ساحلی که آفتاب رویِ آن عمود می‌تابد و جان می‌دهد برایِ سر درآوردن از زندگی و کنجکاوی در مقوله‌یِ زیستن...

  و البته که سر درآوردن از زندگی و کنجکاوی در مقوله‌یِ زیستن، همیشه کارِ آسانی نیست؛ وگرنه سعدیِ شیرازی، این‌همه سال پیش از این، نمی‌گفت که

 تو را سری‌ست که با ما فرو نمی‌آید

  مرا دلی که صبوری از او نمی‌آید

  کدام دیده به‌روی تو باز شد همه عُمر

  که آبِ دیده به‌رویش فرو نمی‌آید؟

  جز این‌قدر نتوان گفت بر جمالِ تو عیب

  که مهربانی از آن طبع و خو نمی‌آید

  

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧

چیزی شبیه حرف و بستنی ایتالیایی...

یک: درست یادم نیست که چندسالِ پیش بود، ولی درست یادم هست که همان نسخه‌یِ وی‌اچ‌اسِ درب‌وداغانِ «درهایِ کشویی» را یک‌چندباری دیدم و هربار یک‌چیزی انگار تویِ این فیلم بود که دوستش داشتم. همان‌‌وقت‌ها هم، البته، حواسم بود که «درهایِ کشویی» شاهکار نیست، ولی عوضش حواسم به این بود که جذّابیتش، ربطی به شاهکاربودن، یا نبودنش ندارد. [بعضی از فیلم‌هایی که دوست‌شان دارم، با هیچ متر و میزان و معیاری، در فهرست شاهکارها جایی ندارند. امّا مگر قرار است آدم فقط شاهکارها را دوست داشته باشد؟] این هم یادم نیست که چرا توی این سال‌ها یادِ «درهایِ کشویی» نیفتاده‌ام و یادم نیست که چرا توی این سال‌ها، هروقت به این فکر کرده‌ام که اگر یک اتّفاق‌هایی در زندگیِ آدم نمی‌افتاد و به‌جایش اتّفاق‌های دیگری می‌افتاد و آن‌‌وقت چه می‌شد، چرا یادِ «درهایِ کشویی» نیفتاده‌ام که اساساً درباره‌ی همین قضیه است و نکته‌ی اساسی‌اش این است که زنِ داستان، بالأخره، از بی‌وفاییِ مردِ داستان باخبر می‌شود و خلاصه در زندگی چیزهایی‌ هست که نمی‌شود مخفی‌شان کرد. یکی دو شب پیش بود که بعد از این‌همه‌سال [واقعاً چندسال؟ حافظه‌ام رسماً به تعطیلات رفته است] دوباره «درهایِ کشویی» را دیدم و درست مثل همان سال‌ها، به‌قولِ زُعمایِ قوم، بسی مستفیض شدم و از شوق تماشایش، نیمه‌های شب، کاملاً به بیداری گذشت. دارم فکر می‌کنم که در این «درهایِ کشویی»، این فیلمی که شاهکار نیست، چه‌چیزی هست که این‌قدر جادو می‌کند. و البته که یک‌چیزهایی به ذهنم رسیده است. حالا چه می‌شود کرد؟ یادم باشد یک‌وقتی، یک یادداشتِ کاملِ این وبلاگ را درباره‌ی «درهایِ کشویی» بنویسم که «گوئینت پالترو»ی دل‌پذیری هم دارد... 

دو: یک فیلمی دیدم از یک آدمی که خیلی مشهور است و خیلی محبوب است و خیلی‌ها دوستش دارند و من هم البته یکی از همین خیلی‌ها هستم که دوستش دارم و ارادت دارم به او و این فیلمِ این آدمِ‌ مشهور، این روزها فیلمِ خیلی مشهوری‌ست که تقریباً هرکسی آن‌را دیده و لابه‌لای گپ‌وگفت‌های روزانه، یک اشاره‌ای هم به این فیلم می‌شود. و البته که بین جمعِ دوستان و همکاران، ظاهراً، آخرین نفری هستم که نشسته‌ام به تماشای این فیلم. یک چند هفته‌ای تماشای این فیلم را، عمداً، به تأخیر انداخته بودم، چون تقریباً همه‌ی آدم‌هایی که دوروبرم بودند، همه آن‌هایی که فیلم را دیده بودند، می‌گفتند که فیلم معرکه‌ای‌ست و عالی از آب درآمده و خلاصه نعمتی‌ست و به‌قولی‌، لنگه‌کفشی‌ست در این بیابان که نباید از آن غافل شد. و شاید به این حرف‌ها، به این خروارخروار ستایشی که نثارِ فیلم شده بود، نباید گوش می‌کردم و شاید بهتر بود موقع دیدن فیلم، اصلاً این حرف‌ها را به‌یاد نمی‌آوردم، ولی نمی‌شد، حیف که نمی‌شد و آن ستایش‌ها و تعریف‌ها همین‌طور توی ذهنم می‌آمدند. پس با عرضِ معذرت، من از این فیلمی که دیدم، از این فیلمِ یک آدمِ خیلی مشهوری که دیدم، از این فیلمی که خیلی‌ها دیده‌اند و پسندیده‌اند، خوشم نیامد. فیلم بدی نبود البته، امّا به‌خوبی حرف‌هایی هم نبود که می‌گفتند و آن‌همه ستایش و تعریف، به این فیلم نمی‌خورد. من از این اغراق‌هایی که در بازی بازیگرانِ این فیلم بود، هیچ خوشم نیامد، از خیلی چیزهای دیگرش هم خوشم نیامد، از این‌که می‌شد یک‌جاهایی داستان را، ادامه‌ی داستان را، پیش‌بینی کرد، خوشم نیامد، از این‌که آدم‌های فیلم شخصیت نبودند و به‌مرور و در طولِ فیلم هم شخصیت نمی‌شدند، خوشم نیامد. این درست که دارد حرف‌های تازه‌ای می‌زند و نکته‌هایی را می‌گوید که گفتن‌شان اصلاً مرسوم نیست، امّا این نکته‌ها زیادی روشن و واضحند و یک آدم توی این فیلم هست که از همان اوّل، از همان صحنه‌ی دوم فیلم، وقتی می‌بینیمش، مثل روز روشن است که یک‌جای کار عصبی می‌شود و دری‌وری می‌گوید و هوار می‌زند. و همین‌طور هم می‌شود و آخرِ کار، کاملاً می‌شکند و له می‌شود و از پا می‌افتد. شاید اصلاً بهتر باشد که وجهِ تراژیکِ داستان را جدّی نگیریم و خیال کنیم که یک کُمدیِ ترسناک است درباره‌ی یک خانواده‌یِ درب‌وداغانِ از هم پاشیده؟ البته که عذابِ وجدان گرفته‌ام و دارم فکر می‌کنم اگر همین دوستانی که فیلم را دوست داشته‌اند، چشم‌شان بیفتد به این چند خط، چه خیالی می‌کنند و لابُد فکر می‌کنند که دارم زیادی سخت می‌گیرم. ولی واقعیتش این است که اگر این فیلمِ یک آدمِ مشهور و محبوب واقعاً فیلم خوبی بود، قبول می‌کردم. و  حالا چه می‌شود کرد؟ گاهی هم این‌طوری‌ست دیگر...

سه: هیچ‌چی بدتر از این نیست که یک حرفی مانده باشد و گفته نشده باشد. هیچ‌چی بدتر از این نیست که آدم بخواهد چیزی را بگوید و نگوید. هیچ‌چی بدتر از این نیست که این حرف‌ها همین‌جوری بمانند و فهرست این هیچ‌چی‌ها را می‌شود ادامه داد و رسید به آدم‌هایی در گوشه‌ی این شهر که قرار است حرف‌هایی را بشنوند و نمی‌شنوند، چون اصلاً این حرف‌ها گفته نمی‌شوند که شنیده شوند. چه حیف که حرف‌‌ها مانده‌اند سرِ جایِ اوّلشان و تکان نمی‌خورند. چه می‌شود کرد؟

چهار: و البته که خوردن کاسه‌ای بستنی ایتالیایی، بستنی میوه‌ای خوش‌طعم و خوش‌رنگِ ایتالیایی، به‌اتّفاقِ این «شازده»ی والاگوهری که وقت‌وبی‌وقت، قدم‌رنجه می‌کند و این‌جا، توی این وبلاگ، پیغام می‌گذارد، بسی مایه‌ی شادی و مسرّت و یک‌همچو چیزهایی‌ست حقیقاً. و کاش بودید و می‌دیدید که چه برقی در چشم‌های «شازده» بود وقتی می‌خواست اوّلین قاشق بستنی را بخورد...  

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

چند کلمه درباره‌ی خوشی‌های کوچک...

 

هیچ‌چی بهتر از یک آخرِهفته نیست؛ یک‌روز «تعطیل»، یک‌روز که آدم به کارهای خودش، به برنامه‌های خودش برسد و هِی فکر نکند که باید از این خیابان برود به آن‌یکی خیابان و توی این شلوغیِ خیابان‌ها حوصله‌اش سر برود. گاهی هم، هیچ‌چی بهتر از یک ام‌پی‌فورِ خوش‌دستِ جمع‌وجور نیست که بشود پُرش کرد از آهنگ‌های خوب و ناب و گوش‌نوازی که دست‌کم این شلوغیِ خیابان‌ها را قابلِ تحمّل می‌کنند. این‌روزها، توی هر سواریِ مسافربری که می‌نشینم، گوشم به حرف راننده‌هایی نیست که یا دلشان می‌خواهد خاطره‌های سال‌های دور و نزدیک زندگی‌اش را تعریف کنند، یا داستان‌های باورنکردنیِ غریبی را تعریف می‌کنند که در هیچ کتابی از «رولد دال» نمی‌شود شبیه‌شان را پیدا کرد. هیچ‌چی بهتر از یک تحریریه‌ی خالی، بهتر از یک تحریریه‌ی خلوت و ساکت و بی‌صدا نیست...

شروع کردم به خواندنِ «بیژن و منیژه»؛ رمانِ تازه‌ی «جعفر مدرّس صادقی» و توی این سکوت، توی این خلوت و آرامش، خواندن داستانِ تازه‌ی محبوب‌ترین نویسنده‌ی ایرانی‌ام سخت می‌چسبد. یک‌دفعه خیال نکنید که «مدرّس صادقی» هم به‌سیاقِ آن نویسنده‌ی دیگر دارد داستان‌های قدیمی را ازنو می‌نویسد، چون این یک رمانِ امروزی‌ست. حالا البته مانده است تا این رمان تمام شود. شاید اگر چندساعتی دور از هیاهوی زندگی، دور از شلوغیِ روزمرّه بشود زندگی کرد، «بیژن و منیژه» هم تمام می‌شود. یک نکته‌ی بامزّه و جذّاب هم در نثرِ «مدرّس صادقی» هست که وقتی داستان تمام شد، حتماً، همین‌جا درباره‌اش می‌نویسم...

چه می‌شود کرد؟ فیلم‌های ندیده روزبه‌روز بیش‌تر می‌شوند و کتاب‌های نخوانده روزبه‌روز بیش‌تر می‌شوند. کتاب‌های نخوانده را که بچینیم روی هم، می‌رسند به سقف و ای‌بسا که از سقف هم عبور کنند و بروند بالاتر. دارم به این فکر می‌کنم که «خاطرات عَلَم» را باید زودتر خواند یا «شرح زندگانی من» را، یا اصلاً این «در جست‌وجوی زمان از دست رفته» را؟ چه می‌شود کرد؟

ولی فردا اوّلین کاری که می‌کنم، این است که می‌روم نمایشگاه و کوله‌ام را پُر از کتاب‌هایی می‌کنم که نمی‌دانم کِی باید بخوانمشان. می‌روم نمایشگاه و کتاب‌هایی را می‌خرم که دلم می‌خواهد توی خانه‌ام باشند، که دلم می‌خواهد کنار باقی کتاب‌هایم باشند و هروقت که دلم خواست، هروقت که هوس‌شان را کردم، بروم سروقت‌شان و برشان دارم و کیف کنم از این‌که هستند. فردا می‌روم نمایشگاه که در طول سال وقتی گذرم به کتاب‌فروشی‌ها می‌افتد، زیرِ لب بگویم خُب، این‌یکی را هم که دارم. خوشی زندگی به همین خوشی‌های کوچک است دیگر...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

در ستایش استراحت...

 

... به‌طرزِ غریبی خسته‌ام؛ چشم‌هایم درد می‌کنند، بس‌که این‌روزها سرگرم خواندن و نوشتن بوده‌ام. سرم درد گرفته است، بس‌که این‌روزها سرگرم خواندن و نوشتن بوده‌ام. باورم نمی‌شود که برای اوّلین‌بار در عُمرم، دلم می‌خواهد نمایشگاهِ کتاب زودتر تمام شود. آدم وقتی استراحت می‌کند حواسش نیست که چه موهبتِ عظیمی نصیبش شده و باید در اوجِ خستگی باشد تا قدرِ ساعت‌های استراحت را بداند. باورم نمی‌شود که حوصله‌ی هیچ کتابی را ندارم، بس‌که این‌روزها سرگرم خواندن و نوشتن بوده‌ام. حق با جنابِ شازده‌ است که وقت‌وبی‌وقت، کامنت می‌گذارد که این‌روزها به‌طرز غریبی کُند و آهسته و آرام می‌گذرند. چند روز مانده است به پایانِ این فروشگاهِ بزرگ؟ 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٧

یک بعدازظهر در نمایشگاهِ کتاب...

 

 

درست یادم نیست که چندسالم بود؛ امّا یادم هست که اوایلِ دبستان بودم و یادم هست که مهم‌ترین و بهترین کتابی که تا آن سنّ‌وسال خوانده بودم، «شازده کوچولو» بود با ترجمه‌یِ «محمّد قاضی» و دروغ چرا، هنوز هم «شازده کوچولو» یکی از مهم‌ترین و بهترین کتاب‌هایی‌ست که خوانده‌ام. یک خاطره‌یِ گُنگ توی ذهنم هست که وقتی رسیدیم دم غرفه‌ی مثلِ همیشه عریض‌ و طویلِ «امیرکبیر»، وقتی چشمم خورد به «شازده کوچولو»، یک جلد دیگر خریدم و اتّفاقاً آن «شازده کوچولو»یی که هنوز توی کتاب‌خانه‌ام جاش خوش کرده، همان «شازده کوچولو»یِ آن‌سال‌هاست که ورق‌هایش دیگر سفید نیستند؛ ترکیبی هستند از زرد و سیاه و خدا شاهد است که من همیشه کتاب را از جان عزیزتر می‌دارم و ایراد از جنسِ کاغذهایی‌ست که «شازده کوچولو» را رویش چاپ کرده‌اند. بینِ خودمان باشد؛ امّا این تنها «شازده کوچولو»یی‌ست که از تهِ دل دوستش دارم و ترجمه، یا روایتِ «احمد شاملو» را درست برعکسِ خیلی از هم‌سنّ‌وسال‌هایم، هیچ‌وقت دوست نداشته‌ام. یک‌جوری‌ست که من هیچ‌وقت پسندش نکرده‌ام. ترجمه‌یِ «ابوالحسن نجفی» هم، البته، ترجمه‌ای‌ست عالی و دل‌پسند که گاهی ورقش می‌زنم و از انتخاب کلمه‌هایش سخت لذّت می‌برم. امّا ترجمه‌ی «قاضی»، دست‌کم برای من، همان‌چیزی‌ست که به آن می‌گویند خاطره. و هیچ بعید نیست که فردا، یا پس‌فردا، بروم دمِ غرفه‌یِ «امیرکبیر» و یک «شازده کوچولو»ی دیگر بخرم. خاطره‌های خوش را همیشه باید زنده نگه داشت...

و همان‌سال، توی همان نمایشگاه بود که رفتیم دمِ غرفه‌ی مثلِ همیشه عریض‌ و طویلِ «کانون پرورش فکری...» و شدم مشترک کتاب‌هایشان، که ماهی یک‌بار پُست‌چی زنگِ خانه را می‌زد و تحویل‌شان می‌داد. بینِ خودمان باشد؛ امّا هیچ‌وقت از این کتاب‌هایی که پُست‌چیِ محترم می‌آورد، خوشم نیامد. یک‌جوری بودند که دوست‌شان نداشتم و هیچ‌وقت نخواستم یاد بگیرم که می‌شود با کاغذهای کهنه گُلدانِ گُل و چه‌‌می‌دانم، هزار چیزِ بی‌ربطِ دیگر ساخت، چون همیشه از کاردستی و این‌جور چیزها بدم می‌آمد و هیچ‌وقت هم دلم نخواست که آن شعرهای بی‌مزّه‌ی شاعرهای بی‌استعدادی را که حقوق می‌گرفتند تا شعرهای بی‌مزّه‌یِ بی‌ربط تحویل هم‌سنّ‌وسال‌هایم بدهند، از بَر کنم، از بس که بد بودند و عذاب‌آور و همین پارسال بود که چند کتابِ بی‌مزّه‌ی باقی‌مانده‌ی این شاعرهای بی‌استعداد را بخشیدم به یکی که فکر می‌کرد با این کتاب‌ها می‌شود بچّه «تربیت» کرد...

به‌جایش عاشقِ «کتاب‌هایِ طلایی» بودم که سال‌ها پیش از تولدِ من چاپ شده بود و یک روجلدهای معرکه‌یِ خوش‌آب‌ورنگی داشت که حتّا بچّه‌ای به‌سنِ من هم از دیدن و خواندنش کِیف می‌کرد. و عاشقِ آن کتاب‌هایِ «کانون پرورش فکری...» بودم که سال‌ها پیش از تولدِ من چاپ شده بود؛ از «داستانِ زال و رودابه» گرفته تا «من حرفی دارم که فقط شما بچّه‌ها باور می‌کنید» [همین بود اسمش؟] و کتاب‌های خوشگل و خواندنی و جذّاب دیگری که سال‌هاست کسی درباره‌شان حرف نمی‌زند...

و سال چهارم دبستان بودم که برای اوّلین‌بار دلم گرفت وقتی دیدم یک آدمِ بی‌مایه‌یِ کوته‌فکرِ ازخودراضی، آن «داستان زال و رودابه»‌ای را که در کتاب‌خانه‌ی دبستانِ ما [دبستانِ توحید؛ تویِ خیابانِ شریعتی] بود، گرفته و رویِ صحنه‌ی زایمانِ رودابه [رستم‌زا، یا همان سزاریَنِ فرنگی] را با مداد سیاه کرده است. یک حسِ بدی داشتم آن‌روز که نمی‌شود وصفش کرد و من که پیش‌تر آن کتاب  را خوانده‌ بودم و یک تمیزِ دست‌نخورده‌ی درست‌وحسابی‌اش را توی خانه داشتم و آن تصویر را هم دیده بودم، دلم گرفت از این‌همه بی‌مایگی و کوته‌فکری و ازخودراضی‌بودن. و خانه که رسیدم، کتاب را برداشتم و از لجِ آن آدمِ بی‌مایه‌یِ کوته‌فکرِ ازخودراضی، هزاربار به آن صفحه‌ای که سیاه کرده بود نگاه کردم و فردایش، یک پاک‌کُن با خودم بردم و خرجِ پاک‌کردن کتابی کردمش که توی کتاب‌خانه‌ی مدرسه بود...

چرایش را نمی‌دانم؛ ولی امروز که توی در نمایشگاه کتاب قدم می‌زدم و این کتاب‌هایی را می‌دیدم که دستِ بچّه‌ها بود، دلم گرفت؛ بس‌که زشت و بدشکل و بدقواره بودند. هر بچّه‌ای، تقریباً، یکی از این کتاب که چه عرض کنم، پوسترهایِ عظیمی را در دست داشت که عکس موجودات مخوفی رویشان نقش بسته بود. طفلک این بچّه‌ها که نمی‌دانند سال‌ها پیش «کتاب‌هایِ طلایی» منتشر می‌شده، طفلک این بچّه‌ها که کتاب‌های قدیمیِ «کانون پرورش فکری...» را ندیده‌اند و خیال می‌کنند کتاب کودک و نوجوان، قاعدتاً، یک چُنین چیزِ زشت و بدشکل و بدقواره‌ا‌ی‌ست که عکس موجودات مخوفی رویش نقش بسته باشد...

احتمالاً که نه، قطعاً این شور و شوقِ من است که کم‌رنگ شده؛ وگرنه ناشران که همان ناشران سال‌های قبلی هستند و احتمالاً که نه، قطعاً این ورِ بدبین و کج‌خیالِ من است که بنا را گذاشته بر غُرزدن و نِق‌زدن. داشتم توی نمایشگاه قدم می‌زدم و اسمِ ناشرها را می‌دیدم که فکر کردم چه‌قدر اسمِ این ناشران محترم، بیش‌تر این ناشرانی که قدم‌رنجه می‌کنند و در غرفه‌های کوچک و بزرگ‌شان می‌ایستند و به سئوال‌های مردم جواب می‌دهند، اسم‌های بی‌ربط و بی‌مُسمّایی‌ست و چه‌قدر ناشر داریم که با «پیک» شروع می‌شوند و فقط جای «پیکِ بادپا»، ظاهراً خالی‌ست این‌وسط و همین‌جور توی دلم غُر می‌زدم و نِق می‌زدم که دیدم بالای یک غرُفه نوشته‌اند «مثلثِ عشق». به‌قولِ این ترجمه‌های کاملاً وفادار به متن، «خدایِ من، این دیگر چه‌جور اسمی‌ست؟» و حیف که هوایِ آن‌جا، توی آن ساعتِ به‌خصوص، گرم بود و حوصله نداشتم بروم جلو و از مسئولِ زحمت‌کشِ این غرفه‌ی خلوت بپرسم که «آن‌وقت شما چه‌جور کتاب‌هایی منتشر می‌کنید با این اسمی که دارید؟ و اگر بخواهیم برای چاپ کتابی به شما بسپریم، باید ربطی به عنوان نشرتان داشته باشد؟» امّا چرا غُر بزنم؟ چرا نِق بزنم؟ همین است دیگر؛ این اسم‌ها هم شبیه اسمِ همان مجلّه‌های ریز و درشتِ زردِ کم‌رنگ و پُررنگ و زندگی‌های برتر و بهتر و بهترتر و خوب و مثبت و ایده‌آل و معرکه‌ و کولاکی‌ست که روی دکّه‌ها می‌شود دید که یا عکس بچّه‌های کوچک چشم‌آبی و موطلایی و معصوم و بی‌گناهی را چاپ می‌کنند که لابُد در تمام طول ماه یا هفته‌ای که رویِ دکّه می‌مانند، یا نمی‌دانند، می‌شوند فخرِ خانواده‌ و عمّه و خاله‌ و همه‌یِ ایل‌وتبار و مایه‌ی افتخار چندنسل و یک‌همچوچیزهایی که مُفتش هم، البته، گران است، یا عکس بازیگرها را می‌زنند روی جلد و طوری با آن‌ها حرف می‌زنند و مصاحبه می‌کنند که انگار دارند در مکتب فیلسوفی صاحب‌نام که عمری را صرف اندیشیدن کرده است، تلمّذ می‌کنند و طوری در کمال ادب و احترام نظرشان را درباره‌ی چیزهای مختلفی که هیچ ربطی به آن‌ها ندارد می‌پرسند که اگر خدایِ‌ناکرده بازیگرِ سرشناس و محترم، از چیزی خوشش نیاید، انگار ولوله‌ای به‌پا می‌شود و قیامت از راه می‌رسد. [و این «چه غذایی را دوست دارید؟» را که می‌بینم، کهیر می‌زنم حقیقتاً. یا این سئوال ابلهانه‌ی «تا حالا عاشق شده‌اید؟» را. خب به شما چه؟ فضولید؟ هان؟] آن «بیله دیگ، بیله چغندر»ی که «مظفّرالدین‌شاه قاجار» در «کمال‌المُلک» [ساخته‌ی علی حاتمی] می‌گفت، حقیقتاً چیزِ درستی‌ست و این انبوهِ ناشرانی که کتاب‌ چاپ می‌کنند تا آدم‌ها فقط به‌کمکِ فکرکردن لاغر شوند، یا شب بخواند و صبح که بیدار می‌شوند انگلیسی را در حدِ زبانِ مادری‌شان بلد باشند، چیزی کم ندارند از آن مجلّه‌های ریز و درشت...

امّا غُرزدن و نِق‌زدن که فایده‌ای ندارد؛ پس بشتابید برای خریدن دوره‌یِ دوجلدی «شرح زندگانیِ من»، نوشته‌یِ «عبدالله مستوفی» که «هرمس» منتشرش کرده است و بهترین کتابی‌ست که می‌تواند دوره‌یِ قاجار و آدم‌هایِ آن دوره را به شما معرّفی کند؛ اگر به این دوره و آدم‌هایش علاقه داشته باشید. و «گفت‌وگو با کافکا»، این کتابِ خواندنیِ «گوستاو یانوش» هم هست که ترجمه‌ی «فرامرز بهزاد» از آن، آخرین‌بار، یک‌ماه بعد از تولّدِ من [آبانِ 1357] منتشر شده بود و حالا، «انتشاراتِ خوارزمی»، چاپ تازه‌ی آن‌را، روی کاغذهای کلفتِ مقوّایی البتّه، به بازار فرستاده است. باور کنید که چاپ دوباره‌ی «گفت‌وگو با کافکا» همان‌قدر مهم است که ترجمه‌ی تازه‌ی «علی‌اصغر حدّاد» از «محاکمه» و آدم باید به‌خاطر چاپ دوباره‌ی این کتاب، کاملاً هیجان‌زده شود. این همان کتابی‌ست که سال‌های سال دلم می‌خواست نسخه‌ای از آن‌را در کتاب‌خانه‌ام داشته باشم و حیف که هیچ‌وقت چنین فرصتی پیش نمی‌آمد. برای همین، سالی چندبار از کتاب‌خانه به امانت می‌گرفتمش که دست‌کم بخوانمش و خودِ «کافکا» را در آن ببینم که راه می‌رود و حرف می‌زند و کتاب می‌خرد و به حرف‌های یکی که از خودش کوچک‌تر است، گوش می‌کند. چندهفته‌ی پیش، در کتاب‌فروشیِ «خوارزمی»، این کتاب را ندیده‌ بودم؛ وگرنه معطّل نمی‌کردم و می‌خریدمش تا یکی از آخرِهفته‌هایم را بسازد. و حیف که تا پایانِ این نمایشگاه، نمی‌شود هرجور کتابی را خواند و این چهارصد کلمه نوشتن درباره‌ی کتاب‌ها، همه‌چی را یک‌جورهایی به‌هم ریخته است. فعلاً بشتابید برای خریدن این کتاب که غفلت، حقیقتاً، موجب پشیمانی‌ست...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٧

این‌روزها چگونه می‌گذرند ـ بخش دوم

  یکم: خیلی‌چیزها هست که دارم «کشف»‌شان می‌کنم و یکی از این‌چیزها، همان خودنویسِ قرمزِ خوشگلِ جذّابی‌ست که همین‌جور مانده بود توی آب‌نمک، تا این‌که آخرهای فروردین از جعبه‌اش بیرون آمد و شد یکی از اسباب و وسایلِ روزانه. توی همه‌ی این‌سال‌ها، تایپ‌کردن را ترجیح داده‌ام به نوشتن روی کاغذ و به این‌که کلمه‌ای، یا جمله‌ای را خط بزنم. حالا هم البته ترجیح می‌دهم که نوشتنی‌ها را تایپ کنم، امّا این خودنویسِ قرمزِ خوشگلِ جذّاب، بدجوری خودنمایی می‌کند وقتی هوسِ نوشتن می‌زند به سرم و فعلاً که هرجا می‌روم، همراهم است. نمی‌دانم این خوشگلی و این جذّابیتش مالِ قرمزبودنش است یا چیز دیگری و با این‌که هیچ‌وقت خیال نمی‌کردم که قرمز رنگِ جذّابی باشد [از رنگ خون که بدم می‌آید]، امّا این خودنویسِ قرمزِ خوشگلِ جذّاب، فعلاً، یکی از آن‌چیزهایی‌ست که از «کشف»ش، به‌قولِ فُضلایِ قوم، بسی مشعوفم. دارم به این فکر می‌کنم که کاش می‌شد سفری چندروزه را تدارک دید و در این سفر چندروزه، دفتری سفید را با این خودنویسِ قرمزِ خوشگلِ جذّاب پُر کرد. و این دفتر سفید را می‌شود با چه‌چیزهایی پُر کرد؟

دوم: دلم لَک زده است برای خواندنِ یک داستانِ خیلی‌خوب، یک داستان معرکه و کاش در این نمایشگاه کتاب، چند داستان خوب بشود خرید. دلم لَک زده است برای خواندن یک شعر خیلی‌خوب، یک شعر معرکه و کاش یکی [کی واقعاً؟] همّت کند و شعرهای «تی. اس. الیوت» [محبوب‌ترین شاعرِ غیرِایرانی‌ام] را ترجمه کند. کاش شعرهای «الیوت» را گذاشته بودم توی کیفم تا توی این چاهارشنبه‌ی به‌نسبت آرامِ «شهروند»، وقتی همه سرگرم کار هستند و سکوتی معقول برقرار است، سرم به «الیوت» گرم باشد. دلم، سخت هوسِ «چاهارشنبه خاکستر» کرده است. دلم هوسِ آن سطرهای جادوییِ ابتدایی‌اش را کرده است...

اگر کلامِ گُم‌شده گُم‌شده‌ست، اگر کلامِ کاربسته کاربسته‌ است

اگر کلامِ ناشنیده، ناگفته

ناگفته، ناشنیده است؛

هنوز کلامِ ناگفته‌ست، ناشنیده،

کلامِ بی‌کلام، کلامِ در

جهان و برایِ جهان؛

و نور درخشید به تاریکی و

بر کلام    نارمیده جهان هنوز می‌چرخید

گردِ کانونِ کلامِ خاموش

قومِ منا، بر تو چه کرده‌ام؟

سوم: و یک‌وقتی، یک‌زمانی، یک‌جایی، شاید فرصتی پیدا شود برای این‌که چند کلمه‌ی شخصی بنویسم درباره‌یِ «Lost» و توضیح بدهم که چرا بینِ همه‌یِ شخصیت‌ها، «جک شپرد» را ترجیح می‌دهم و چرا این دکترِ شکسته و خردشده، شخصیتِ محبوب من است. حالا که دارم دوباره به «Lost» فکر می‌کنم، به یادداشتی که درباره‌اش نوشتم فکر می‌کنم، می‌بینم جای این نکته بدجوری خالی‌ست و دارم فکر می‌کنم که چرا در آخرین لحظه، این تکّه‌یِ یادداشت را حذف کردم. شاید آدم باید شجاع‌تر از این‌ها باشد و شاید آدم باید وقتی چیزی را دوست دارد، وقتی خیال می‌کند که شخصیت یک فیلم، شخصیت محبوب اوست، واقعاً دلیلش را توضیح بدهد. و حیف که فعلاً دیگر فرصتی برای نوشتن از «Lost» نیست.

چهارم: این شهر، با این‌که دود سرتاپایش را گرفته و انواع بوهای ناخوش در کوچه و خیابانش پراکنده است، هنوز جای زندگی‌ست. این‌را برای شما می‌نویسم آقایِ راننده‌یِ پرایدِ نمی‌دانم چه‌رنگی که حتّا نمی‌دانم نام‌تان چیست و امروز تلفن همراهم را روی صندلی عقبش جا گذاشتم و شما هم لطف کردید و آن‌را آوردید دمِ درِ روزنامه. این‌را برای شما می‌نویسم، هرچند بعید می‌دانم میل و علاقه‌ای به خواندنِ وبلاگ داشته باشید و بعید می‌دانم که بین این‌همه وبلاگ، گذرتان به این‌جا بیفتد. امّا مهم نیست، مهم این است که این شهر، با این‌که دود سرتاپایش را گرفته و انواع بوهای ناخوش در کوچه و خیابانش پراکنده است، هنوز جای زندگی‌ست.

  

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

این‌روزها چگونه می‌گذرند ـ بخش یکم

یکم: هوا دارد گرم می‌شود، ظاهراً، جمله‌ی درستی نیست؛ چون هوا، واقعاً گرم شده است و من همان‌قدر که علاقه‌ای به سرمای بی‌ربط زمستان و انجمادِ مطلقِ آدم‌ها ندارم، از گرما هم بدم می‌آید و ظاهراً که چاره‌ای نیست جُز پذیرفتن این سرما و گرمایِ بی‌ربطی که حوصله‌یِ آدم را سر می‌برد. البته در آن سرمایِ لعنتی [مُعادلِ جاافتاده و متداولی در دوبله‌یِ فارسی برایِ یک لغتِ آشنایِ انگلیسی]، ظاهراً، یک فنجان چای داغ، یا یک لیوان شکلاتِ داغ، بیش‌ از هر چیزِ دیگری می‌چسبد. امّا در این گرما به چه‌چیزهایی پناه باید بُرد؟ دارم به این فکر می‌کنم که انواعِ آب‌میوه‌های طبیعی و مصنوعیِ [کارخانه‌ای] مناسب‌تر است برای این کار، یا بستنی‌های رنگ‌ووارنگی که هزار مزّه دارند. یا اصلاً باید سراغ همین شربت‌هایِ سکنجبین و آب‌لیمو و همچو چیزهایی رفت. خب، هنوز تابستان از راه نرسیده، امّا هوا آن‌قدر گرم شده که به‌صرافتِ یک همچو چیزهایی بیفتیم...

دوم: «جوانی بدونِ جوانی»، بهترین فیلمی‌ست که این‌روزها دیده‌ام؛ یک فیلم عجیب‌وغریب به‌معنای واقعی کلمه. و اصلاً خیال نکنید که یک «پدرخوانده»‌ی دیگر ببینید، یا یک «اینک آخرزمان» دیگر تماشا کنید. این یک فیلمِ دیگر است با یک دنیای دیگر و یک داستان دیگر. توی همین دوباری که فیلم را دیده‌ام، بدجوری هلاکش شده‌ام و یک خاصیتِ جادوییِ حیرت‌انگیزی دارد که نمی‌شود از دستش رها شد. برای من که توی این چندماه، و به‌خصوص از تابستانِ پیش تا حالا، وقت و بی‌وقت «میرچا اِلیاده» خوانده‌ام، تماشایِ فیلمی براساسِ داستانی از او، تجربه‌یِ خوب و خوشایندی بود. یک‌چیزی هم درباره‌اش نوشته‌ام که هفته‌ی بعد، احتمالاً، یک‌جایی چاپ می‌شود. همه‌یِ فیلم یک‌طرف و حضور گرم و پُرانرژی خانمِ «الکساندرا ماریا لارا» یک‌طرف، که زنِ اصلیِ فیلم است [نقشِ دو بانویِ جذّاب را بازی می‌کند] و توی هر صحنه‌ای که هست، آن صحنه‌یِ فیلم، خوبی‌اش دوبرابر است. حالا شاید چندروز بعد، این‌جا هم چند کلمه‌ای راجع به «جوانی بدونِ جوانی» نوشتم.

سوم: شماره‌یِ تازه‌ی «نگاهِ نو» [شماره‌ی 77] چندتا مطلبِ خواندنی دارد، مثلِ همیشه. یکی مصاحبه‌ی «پاریس ریویو»ست با «ترومن کاپوتی» که «حسن کامشاد» ترجمه‌اش کرده و کاش همین امشب فرصتی برای خواندنش پیدا شود [که بعید است] و یکی داستان دیگری از «ری برادبری» به‌ترجمه‌ی «پرویز دوائی». و همین‌جور که نگاهی به این داستانِ «صدای پای تابستان» انداختم، چشمم افتاد به یک سطر کاملاً معمولی که نوشته بود «داگلاس به زمزمه گفت: قشنگ بود...» و این «به زمزمه گفت»ش، سخت شبیه عنوان یکی از داستان‌های خودِ «دوائی» بود در «بلوار دل‌های شکسته» که اسمش را گذاشته بود «به زمزمه بگو...» [اگر درست یادم مانده باشد.] کاش همین امشب فرصتی برای خواندنش پیدا شود...

چهارم: و حیف که هیچ فرصتی برای هیچ‌کاری نیست فعلاً و حیف [یا چه خوب؟] که این‌روزها، همه‌ی وقتم صرف نوشتن درباره‌ی کتاب‌ها می‌شود برای ویژه‌نامه‌ی روزانه‌یِ روزنامه و حیف [یا چه خوب؟] که با دیدنِ هر کتابی، به این فکر می‌کنم که می‌شود چند کلمه‌ای درباره‌اش نوشت یا نه و حیف، فقط حیف...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

میرچا اِلیاده درباره‌ی لولیتای ولادیمیر ناباکوف

 

شگفت‌زده از ارزشی که همه برایِ «لولیتا»یِ «[ولادیمیر] ناباکوف» قائلند، نظریه‌ام را برایِ تمامِ کسانی که از شیوه‌یِ مُختارِ عصر در ستایشِ دختر یا زنِ جوانِ زیبا و رعنا سخن می‌گویند، شرح می‌دهم. به گمانِ من، این شیوه‌یِ بابِ روز، بازپسین واکنشِ مردان در قبالِ «مردم‌سالاریِ» جامعه‌یِ مُدرن است. در ممالکِ متّحده‌یِ آمریکا، زن ـ همسر و زن ـ مادر حاکمند؛ از این‌رو مردان با ستایشِ دخترِ نوجوان، از زنان انتقام می‌گیرند، چون بدین‌گونه می‌خواهند بگویند که چنین دختری را دوست دارند و نه زنانِ پُخته و بالیده و به‌کمال‌رسیده را.  لولیتا ـ و اسلوبِ رایج جامه‌هایی که به تقلید از جامه‌یِ دخترانِ جوان دوخته می‌شود ـ معلوم می‌دارند که مردان، مجذوبِ مرحله‌ی مقدّمِ بر زنانگی‌اند و اگر تحتِ سلطه‌یِ زنانِ پُخته و بالیده باشند، دیگر آن آرزومندی را احساس نمی‌کنند. من به بحران‌هایی می‌اندیشم که این «شیوه‌یِ بابِ روز» ممکن است در زنی برانگیزد که در سی‌سالگی، خود را ازکارافتاده و «پیر» می‌پندارد! 

اسطوره و رمز در اندیشه‌ی میرچا اِلیاده، ترجمه‌ی جلال ستّاری، نشر مرکز، ۱۳۸۴ 

پی‌نوشت: و این آقایِ «اِلیاده» هم، اساساً، فرزانه‌یِ گران‌مایه‌ای بوده است و این فرزانگی را نه‌فقط در کتاب‌های اسطوره‌شناسی‌اش، که در داستان‌هایش هم می‌شود دید. و من، فعلاً، شیفته‌یِ «شب‌های بنگال»ش هستم. از بینِ خوانندگانِ احتمالیِ این وبلاگ، کسی فیلم  Bengali Night را دیده، یا احتمالاً، نسخه‌ای از آن را دارد؟ خیلی دوست دارم ببینم «ژان‌کلود کاری‌یر» [فیلم‌نامه‌نویسِ محبوبم] این داستان را چه‌جوری به فیلم‌نامه تبدیل کرده است. کاش نسخه‌ای از این فیلم پیدا می‌شد...  

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

سالِ پیش بود دیگر؛ همین روزها... به‌علاوه‌یِ یک پی‌نوشت

سالِ پیش بود دیگر؛ همین روزها، آخرهای فروردین و اوایلِ اردی‌بهشت و یک‌روز آفتابیِ بهار بود که هوا داشت کم‌کم گرم می‌شد و همه‌چی روبه‌راه بود و هیچ ابری توی آسمان نبود و ما نشسته بودیم توی آن کافه‌ای که طبقه‌ی ششم آن ساختمان آبی بود و از آن بالا، از پنجره‌ای که کنار میز ما بود داشتیم آدم‌هایی را نگاه می‌کردیم که آن پایین، توی خیابان، روی این آسفالت‌های خراب و بی‌ربط راه می‌رفتند و ما را نمی‌دیدند که آن بالا داشتیم به نور آفتاب نگاه می‌کردیم که همه‌ی خیابان را گرفته بود و خوب که نگاه می‌کردیم چشم‌مان را باید باریک می‌کردیم و می‌شدیم شبیه همان چشم‌بادامی‌های محبوب تو که توی فیلم‌های‌شان می‌پریدند هوا و روی زمین بند نمی‌شدند و شمشیر را می‌کردند توی شکم آدمی که پشتِ پرده‌ای جایی مخفی شده بود و این شمشیری که می‌رفت توی شکم آن آدم یک‌سالی جا خوش می‌کرد و برفی که از آسمان می‌بارید روی همین مرد و آن شمشیری که توی شکمش بود می‌نشست و توی همین کافه، توی همین طبقه و کنار همان پنجره بود که آفتاب می‌خورد به چشم‌هایت و این چشم‌های باریک‌شده، این چشم‌هایی که نور آفتاب را تاب نمی‌آوردند، برّاق‌تر از همیشه می‌شدند و همین کافه، همین طبقه و کنار همان پنجره، بهترین جای دنیا بود برای نفس‌کشیدن و سالِ پیش بود دیگر؛ همین روزها، آخرهای فروردین و اوایلِ اردی‌بهشت...

سالِ پیش بود دیگر؛ همین روزها، آخرهای فروردین و اوایلِ اردی‌بهشت و یک پنج‌شنبه بود که توی آن کتاب‌فروشی خاک‌گرفته‌ی کُهنه‌ داشتیم کتاب محبوب عُمرمان را ورق می‌زدیم و هر ورقی که می‌زدیم خاک بلند می‌شد و می‌رفت توی حلق‌مان و سرفه می‌کردیم و عطسه می‌کردیم و کیف می‌کردیم از این‌که کتاب محبوب عمرمان یک نسخه‌ی قدیمی هم دارد و کیف می‌کردیم از آن طرح جلد ساده‌ی خوشگلی که داشت و کیف می‌کردیم که قبل از ما هم آدم‌های خوش‌بخت دیگری هم بوده‌اند که دست‌شان به این کتاب خورده و فکر می‌کردیم کاش طلسمی چیزی در کار بود و کتاب محبوب عمرمان را جادو می‌کردیم و همین‌طور ورق می‌زدیم و سرفه می‌کردیم و عطسه می‌کردیم که رسیدیم به آن تکّه‌ی درخشانی که هربار می‌خواندیمش هوش از سرمان می‌پرید و ذوق کرده بودیم از تکّه و حواس‌مان نبود که داریم بلندبلند می‌خوانیمش و حواس‌مان نبود که مرد موسفید غرغرو دارد با اخم نگاه‌مان می‌کند و حواس‌مان نبود که دارد حرص می‌خورد و ما باک‌مان نبود از این اخم مرد موسفید و باک‌مان نبود از غرغر مرد موسفید و توی دنیای خودمان بودیم و توی همان دنیا، توی همان جمله‌هایی که توی همان صفحه‌ی کتاب بودند سیر می‌کردیم و عیش می‌کردیم و خوش بودیم و سالِ پیش بود دیگر؛ همین روزها، آخرهای فروردین و اوایلِ اردی‌بهشت ...

 پی‌نوشت: یک نوشته فقط یک نوشته است و یک نوشته فقط چیزی‌ست که نوشته شده و چیزی که نوشته شده فقط چیزی‌ست که آن‌را نوشته‌اند. چیز سختی که در این جمله نیست؛ هست؟ 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٧