شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

بهشتِ ما را چه‌کسی گُم کرده است...

 

وقتی نوشته‌های «فرانسوا تروفو» را می‌خوانم و می‌بینم که چه‌طور با علاقه و شوری وصف‌ناپذیر از سالنِ سینما می‌گوید، غصّه‌ام می‌شود. وقتی فکر می‌کنم که آدم‌هایی مثلِ او به سینما می‌رفته‌اند تا خودشان را در «دنیایی دیگر» حسّ کنند و از زندگی روزمره جدا شوند و در بهشتِ فیلم‌های سینمایی قدم بزنند، غصّه‌ام می‌شود. راستش را بگویم، حسودی‌ام می‌شود. آن سالن‌های سینمایی که «تروفو» درباره‌شان حرف می‌زند، پُر از آدم‌هایی بوده‌اند که جان‌شان را فدای سینما می‌کرده‌اند، آدم‌هایی درست مثل خودِ «تروفو»، همان‌قدر عاشقِ سینما...

 

به این فکر می‌کنم که لابُد شورِ به سینما کم شده است. و بعد به دور و بَرم نگاه می‌کنم و می‌گویم دارم از چی حرف می‌زنم؟ وقتی می‌رویم به سینما و فیلمی را می‌بینیم که کُپی «بد»ی‌ست از یک فیلمِ «بدِ» سال‌های دور و فقط انگار رنگش کرده‌اند، چه‌طور می‌توانیم شیفته‌ی سینما باشیم؟ اصلاً شیفته‌ی کدام فیلم‌ها باید باشیم؟ اصلاً چرا باید شیفته‌ی این فیلم‌ها باشیم؟

 

«تروفو» در مقدّمه‌یِ مجموعه‌یِ نقدهایِ سینمایی‌اش نوشته بود که نزدیک‌ترین ردیف را به پرده‌ی سینما انتخاب می‌کرده و زُل می‌زده به آدم‌های روی پرده، به اسطوره‌هایی که جلوی چشمش جان می‌گرفته‌اند و زندگیِ او را می‌ساخته‌اند، آینده‌یِ او را می‌ساخته‌اند و راه را به او نشان می‌داده‌اند. امّا تکلیفِ ما چیست؟ ما هم باید به این تصویرهای بی‌ربط، تصویرهایِ بی‌سَروتَهی که پُشتِ‌هم ردیف شده‌اند و معلوم نیست چرا به‌هم چسبیده‌اند، زُل بزنیم؟ چه‌طوری می‌توانیم این آدم‌های دوست‌نداشتنی را دوست داشته باشیم؟ اصلاً چرا باید این آدم‌های دوست‌نداشتنی را دوست داشته باشیم؟ چه‌طور می‌توانیم از این حرکاتِ مسخره‌، از این موقعیت‌های ابلهانه و دیالوگ‌هایِ تهوّع‌آوری که معلوم نیست به ذهنِ کدامِ نوابغی رسیده‌، لذّت ببریم؟

 

یک‌جای کار می‌لَنگد، بدجوری هم می‌لَنگد و کسی به روی خودش نمی‌آورد. یعنی اگر بیاورد هم فایده‌ای ندارد. یادم هست از قولِ نویسنده‌ای [ریموند کاروِر بود شاید] خوانده بودم که شورِ نوشتن، مُهم‌تر است از خودِ نوشتن و دارم پیشِ فکر می‌کنم اگر قرار شود شورِ فیلم‌دیدن را مهم‌تر از خودِ فیلم بدانیم، چه می‌شود؟ این شور را بایدِ خرجِ چه فیلمی بکنیم؟ در برابرِ این فیلم‌ها شور هم مثل هر چیزِ دیگری دود می‌شود و به هوا می‌رود...

 

چرا دروغ بگویم؛ شخصاً علاقه‌ای به تماشای تصویرهایی که این‌روزها روی پرده‌ی سینماهای تهران می‌افتد ندارم و تا حدِّ ممکن، سردرِ هیچ سینمایی را هم تماشا نمی‌کنم، از بس‌که بی‌ربط و تکراری‌اند. این همه فیلمِ بد برای چی ساخته می‌شوند؟ برای این‌که ما از سینما بدمان بیاید؟ برای این‌که فکر کنیم سینما همین چیزِ «حقیر» و «ناچیز»ی‌ست که تحویل‌مان می‌دهند؟ که فکر کنیم سینما همین تصویرهایِ مهوّعی‌ست از در و دیوار آویزان شده‌اند و آدم‌هایِ این شهر را مسخره می‌کنند؟ که فکر کنیم سینما همین فیلم‌هایی‌ست که اسم‌هایِ بی‌ربطی دارد و بی‌سلیقگی و بی‌سوادی از سر و رویش می‌بارد؟ برای این‌که فکر کنیم آن «پانتئون»، آن «معبد»ی که «تروفو» می‌گوید بهترین سال‌هایِ زندگی‌اش را در آن گذرانده، شبیه همین سالن‌هایی‌ست که این فیلم‌ها را نشان می‌دهد؟ نه، این سالن‌ها، این فیلم‌ها و این آدم‌هایی که این فیلم‌ها را می‌سازند، هیچ ربطی ندارند به سینما...

 

امّا این سینما و این فیلم‌ها [فیلم؟ از چی حرف می‌زنیم؟!] نمی‌توانند مانعِ علاقه‌ی ما به سینما شوند و شورِ سینما را در ما بکُشند. فیلم‌های بدتر از این هم نمی‌توانند. این فیلم‌های بد، خاصیتی معکوس دارند. تشویق‌مان می‌کنند به ندیدن، و البته، دیدنِ فیلم‌های خوبی که مالِ این سال‌ها نیست. آن دنیای دیگر، آن بهشتی که می‌شود در آن قدم گذاشت، فعلاً روی پرده‌ی سینماهای تهران نیست. آن آدم‌ها، آن اسطوره‌هایی که زندگیِ آدم را می‌سازند، ساکنِ دنیایِ دیگری هستند. بعید است آن دنیای دیگر، آن بهشتی که می‌شود در آن قدم گذاشت، دست‌کم به این زودی‌، به پرده‌یِ سینماهایِ تهران برسد...

 

آن دنیایِ دیگر، درست مثلِ بهشتِ «جان میلتن»، گُم شده است...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧
برچسب‌ها : سینما ، فرانسوا تروفو

از این گذشته، به عقل هم درنمی‌آیی. چه می‌دانم، غایبی...

 

نجوا

 

تا تسلیم نشوم و سررشته را گم نکنم، تو را می‌آزارم. امّا چه‌قدر شیفته‌ی تواَم ای گرگ، که به‌غلط مرگبارت می‌دانند و خمیره‌ات را از رازهایِ دوردستانِ سرزمینِ من است. چیزی که جایِ پنجه‌ی برهنه و باکره و تحت‌ِ‌تعقیبِ تو بر آن می‌مانَد، توده‌ای از عشقِ افسانه‌ای‌ست. تو را گرگ می‌نامم، امّا تو واقعیّتِ نامیدنی نداری. از این گذشته، به عقل هم درنمی‌آیی. چه می‌دانم، غایبی، جبران‌گری؟ پشتِ سرِ تاختِ بی‌یالِ تو، از من خون می‌رود، می‌گریم، از وحشت خود را جمع‌وجور می‌کنم، فراموش می‌کنم، زیرِ درختان می‌خندم. تعقیبی بی‌امان که از آن دست برنمی‌دارند و در آن همه‌چیز بر ضدّ این‌دو شکار به کار افتاده است: تو که به چشم نمی‌آیی و من که مقاومم.

 

نایست، برو، ما با هم دوام می‌آوریم؛ و با هم، گرچه جدا از هم، از سرِ لرزِ واپسینِ سرخوردگی می‌جهیم تا یخِ آب‌های روان را بشکنیم و خود را در آن بازشناسیم.

 

                                                            

      vvv

 

 

پیمانِ وفاداری

 

عشقِ من در کوچه‌های شهر است. مهم نیست که در زمانِ چندپاره کجا می‌رود. او دیگر عشقِ من نیست، هرکسی می‌تواند با او حرف بزند. دیگر یادش نمی‌آید: راستی که بود که دوستش می‌داشت.

 

همانندِ خود را در آرزویِ نگاه‌ها می‌جوید. فضایی که می‌پیماید، وفاداریِ من است. طرحی از امید می‌افکند و آن‌را سبک پس می‌زند. بی‌آن‌که در آن شرکت کند، غلبه با اوست.

 

مثلِ کشتیِ شکسته‌ی خوش‌بختی در قعرِ او زندگی می‌کنم. بی‌آن‌که بداند، تنهاییِ من گنجینه‌ی اوست. آزادیِ من آن‌را در نصف‌النهارِ عظیمی که عروجِ او بر آن نقش بسته است حفر می‌کند.

 

عشقِ من در کوچه‌های شهر است. مهم نیست که در زمانِ چندپاره کجا می‌رود. او دیگر عشقِ من نیست، هرکسی می‌تواند با او حرف بزند. دیگر یادش نمی‌آید؛ راستی که بود که دوستش می‌داشت و از دور راهِ او را روشن می‌کند تا بر زمین نیفتد؟

 

 

از کتابِ «خاکسترِ ناتمام» [گزیده‌ی شعرهای رُنه شار]، ترجمه‌ی حسین معصومی همدانی، انتشاراتِ هرمس [با هم‌کاری مرکز بین‌المللی گفت‌وگوی تمدّن‌ها]، 1381

 

 

 vvv

 

 

بعدِ تحریر: رُنه شار را دوست دارم؛ هر شعرش را، با هر ترجمه‌ای، چه ترجمه‌ی «فیروز ناجی» باشد و «کرکره‌هایِ کشیده‌ی چاک‌چاک» و چه همین «خاکسترِ ناتمام»ی که «حسین معصومی همدانی» ترجمه کرده است. این رُنه شار بود که نوشت «شعر از بی‌خوابیِ مُدام زنده است.» و نوشت «شعر عشقی‌ست تحقّق‌یافته، برخاسته از میلی که هم‌چنان میل می‌ماند.» آی که چه لذّتی دارد خواندنِ رُنه شار وقتی‌که کار نباشد، وقتی‌که آسوده‌ای، که اعتنایی به دنیا نمی‌کنی. و کاش هر روز، هر هفته، با رُنه شار آغاز می‌شد، کاش...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧
برچسب‌ها : شعر ، رُنه شار

جانِ جان...

 

... و تو که یادت نیست لابُد، امّا جایی‌که نشسته بودیم، آفتاب نبود؛ سایه بود و ما رویِ تنه‌ی بُریده‌ی درخت‌ها نشسته بودیم. یک عصرِ پاییز بود که باد بیداد کرده بود و نصفِ جمعیتی که نشسته بودند روی تنه‌ی بُریده‌ی درخت‌ها، نشستن زیرِ سقف را به بیدادِ باد ترجیح دادند و فقط ما بودیم که نشسته بودیم همان‌جا و بیدادِ باد را حس نمی‌کردیم و خیال‌مان نبود که آفتاب نیست و از سایه‌ای که بود، لذّت می‌بُردیم و قهوه‌ای را که سرد شده بود مزه می‌کردیم و خیال می‌کردیم خوش‌طعم‌ترین قهوه‌ی دنیاست و تو که یادت نیست لابُد...

از یک نامه

 

... این «فرانسوا تروفو»یِ محبوبم بود که، یک‌بار، نوشته بود «فیلمِ خوب را حتّا پیش از آن‌که ببینی، می‌دانی خوب است.» و «دو روز در پاریس» [ساخته‌ی ژولی دِلپی] یک همچو فیلمی‌ست؛ چه شوقی داشتم پیش از دیدنش و دیدنش آن‌قدر کِیف داد که وقتی تمام شد، مکث نکردم و دوباره دیدمش. پیشِ خودم به این فکر می‌کنم که مدّت‌هاست «شوقِ» دیدنِ هیچ فیلمی را نداشته‌ام و هیچ فیلمی این‌قدر «کِیف» نداده است. فیلمِ خوب که دیده‌ام؛ امّا «پیش از غروب» [ساخته‌ی ریچارد لینک‌لیتر]، احتمالاً، آخرین فیلمی‌ بوده است که از دیدنش «کِیف» کرده‌ام و حالا، «دو روز در پاریس» هم یک همچو فیلمی‌ست برایِ من...

 

فیلم نمی‌بینم که یادِ «زندگی» بیفتم، که «زندگی» را، «روزمرّگی» را یک‌جورِ قشنگ‌تر، یک‌جورِ بهتر ببینم، امّا یک فیلم‌هایی هست که خودِ «زندگی»‌ست؛ با همه‌ی مصائبش، همه‌ی سختی‌هایش و البته که همه‌ی آن شیرینی‌هایِ زودگذر و همه‌ی آن خاطره‌هایی که گوشه‌ی ذهن می‌مانند و پاک نمی‌شوند. «دو روز در پاریس» که تمام شد، به فکرِ همه‌‌چی بودم، به فکرِ این‌که عشق آدم را صاحبِ امید می‌کند، یا می‌کشاندش به وادیِ ناامیدی؟ شادش می‌کند، یا تبدیلش می‌کند به آدمی ناشاد؟ و هر برخوردِ «ماریون» [ژولی دِلپی] و «جک» [آدام گُلدبرگ] که به دلخوری می‌رسید، هزار سئوالِ دیگر به فکرم می‌رسید. این‌که آدم حتّا به‌وقتِ شادبودنش نگران است این شادی، این خوشی، کِی به پایان می‌رسد...

 

دو آدم، «ماریون» و «جک»، عاشقِ یک‌دیگرند؛ یا دست‌کم زمانی چُنین حسّی به هم داشته‌اند. امّا عشق هم، ظاهراً، مشمولِ مُرورِ زمان می‌شود و این حس، به‌مُرور، چُنان رنگ باخته است که دو آدم، دو عاشق، خیال کرده‌اند سفری به گوشه‌ی دیگری از جهان، می‌تواند مایه‌ی تسلّیِ آن‌ها باشد. چُنین است که «ماریون» و «جک» راهیِ سفرِ اروپا شده‌اند و دیدار از ایتالیا، البته، آن خاصیتِ درمانی را نداشته است. پس راهیِ فرانسه، راهیِ پاریس شده‌اند که خانه‌ی پدری و مادریِ «ماریون» است. وعده‌گاهِ عُشّاقِ جهان، شاید، به عشقِ آن‌ها، به حسّ آن‌ها، جانِ تازه‌ای ببخشد. در همین سفر، در همین دو روزی که در پاریس هستند، باید همه‌چی را سروسامان بدهند و، مثلاً، جوابی برایِ این سئوال پیدا کنند که عُشّاق هم تغییر می‌کنند یا همان آدمِ اوّل می‌مانند؟ یا کنارِ هم بودن و زیرِ یک‌سقف بودن و از شام تا بام هم‌کلام‌بودن، به کم‌رنگ‌شدنِ عشق می‌انجامد یا نه؟ و اصلاً نبودن زیرِ یک‌سقف، حتّا اگر چندساعت در روز باشد، پایه‌ی این عشق را مستحکم‌تر نمی‌کند؟ و مهم‌تر از همه‌یِ این‌ها، آن‌که عشقش را به زبان می‌آورد، یا رفتارش خبر از این عشق می‌دهد، «مشتاقِ» عشق است یا «محتاج»ش؟ «ماریون» و «جک»، وقتی هریک به گوشه‌ای می‌روند و خلوتی را برایِ خود تدارک می‌بینند، به خودشان فکر می‌کنند یا به آن‌یکی؟ یا اصلاً به یکی‌دیگر؟

 

«ماریون» و «جک»، عاشقِ یک‌دیگرند؛ یا دست‌کم زمانی چُنین حسّی به هم داشته‌اند. امّا مسأله این‌جاست که «مشکل» هم دارند و این «مشکل»، وقتی به پاریس، وعده‌گاهِ عُشّاقِ جهان می‌رسند، بیش‌تر می‌شود. خُب، «جکِ» آمریکایی، زبانِ فرانسه را نمی‌فهمد و پدر و مادرِ «ماریون» هم انگلیسیِ آمریکایی را درست نمی‌فهمند. این پاریسی که «جکِ» آمریکایی تویِ خیابان‌هایش قدم می‌زند، معدنِ خاطراتِ «ماریون» است؛ خاطراتِ پریده‌رنگی که در گوشه‌ای از ذهنش مانده‌اند و هیچ بعید نیست که با به‌یادآوردن‌شان، آن اشتیاقِ قدیمی را در عمقِ وجودش حس کند. و این‌چیزها، برایِ «جکِ» آمریکایی، «جک»ی که زبانِ فرانسه را نمی‌فهمد، قابلِ درک نیست. «جک» نمی‌فهمد که این‌ مردانِ پاریسی، پیش‌تر، چه رابطه‌ای با «ماریون» داشته‌اند، یا همین‌حالا چه رابطه‌ای با او دارند و نگرانِ این است که این مردانِ پاریسی، این عموزاده‌هایِ اروپایی، که به‌زعمِ او، اخلاقِ عجیب‌وغریبی دارند، عشقش را از دستش بقاپند و همین است که اس‌ام‌اس‌هایِ «ماریون» را چِک می‌کند و معنایِ کلماتِ فرانسه را از رویِ دیکسیونر می‌بیند تا بفهمد برایِ عشقش چه پیغامی فرستاده‌اند. و تازه، شنیدنِ حرف‌هایِ مادرِ «ماریون»، درباره‌یِ «جیم موریسن» و عشقِ سال‌هایِ جوانی‌اش را هم نباید فراموش کرد. «جک» این‌ حرف‌ها را که می‌شنود، بیش‌تر می‌ترسد و حق دارد؛ چون «جک»، به‌هرحال، یک «غریبه» است، یک «بیگانه» در «خانه»‌ی عشقش و  همین‌چیزهاست که او را می‌ترساند...

 

حتّا دوست‌داشتن هم اگر به کارِ روزمرّه بدل شود، حوصله‌ی هر آدمی را سَر می‌برد و «ماریون» و «جک»، دقیقاً، به همین نقطه رسیده‌اند. ادامه‌ی چُنین عشقی، دشوار‌تر از این است که آدم‌ها تجدیدِ عشق کنند؛ هرچند «ماریون» و «جک»، ظاهراً، برای ادامه‌ی چُنین عشقی، راهی پیدا می‌کنند...

 

و در عشق، در دوست‌داشتنِ دیگری، در ترجیح‌دادنِ دیگری به خود، چه‌چیزی مُهم است؟ اشتیاق یا احتیاج؟ و این رازِ «ماریون» و «جک» است...

 

بعدِ تحریر: دو روز در پاریس، محصولِ 2007 است و ژولی دِلپی، بازیگر، فیلم‌نامه‌نویس، کارگردان، تدوین‌گر، آهنگ‌ساز و خواننده‌اش بوده است.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧

حتّا حسادت به گُربه‌هایِ تو...

 

یکم: این‌دفعه را، دست‌کم، دلم می‌خواست که سراغ هیچ مُسکّنی نروم، که همین مچ‌بندِ طبّی، دست‌دردِ «لعنتیِ» [مُعادلِ یک کلمه‌ی آشنا در دوبله‌هایِ ایرانی] تازه از راه رسیده را بند بیاورد؛ امّا نیاورد و آن مُسکّنی که آن‌سوتر، گوشه‌ی این میز شلوغ، روی یک سی‌دی جا خوش کرده است، چنان لبخندی را نثارم کرد که طاقت نیاوردم. و نتیجه‌ی این لبخند؟ همین‌که حالا می‌توانم چند کلمه‌ای را بنویسم و به آن دست‌دردِ «لعنتیِ» [همان کلمه] تازه از راه رسیده‌ای فکر نکنم که امروزم را، تقریباً، خراب کرد. خدا به خیر کند فردایِ امشب را که لابد دست‌دردِ «لعنتیِ» [توضیحی ندارم دیگر] دوباره از راه می‌رسد؛ واقعاً یا فرضاً؟

 

دوم: برق که نباشد، چراغ بی‌فایده است؛ حتّا اگر آن بالا، پایین‌تر از سقف خودنمایی کند و چراغ که نباشد، نوری برای خواندن نیست، نوری برای نوشتن هم نیست و نمی‌دانم این تاریکیِ ناخواسته، چه‌قدر طول کشید و چند آلبومِ موسیقی را همین‌طوری مرور کردم. آهنگ به آهنگ جلو نرفتم؛ هنوز دوست دارم آلبوم به آلبوم پیش بروم، دوست دارم به صدایِ یک خواننده عادت کنم و توی این تاریکیِ ناخواسته، این بی‌برقی، یک چند آهنگی بود که حتّا دمایِ هوا را هم پایین آورد و گرمایِ اتاق را کم کرد. و آهنگ‌های یک خواننده، و اصلاً صدایِ او بود که بیش‌تر چسبید؛ حسّ دل‌چسبی داشت که رهاشدن از آن، حتّا تویِ این تاریکی ناخواسته و آن گرمایِ کُشنده‌یِ بی‌رحمِ حوصله‌سربَر، مُمکن نبود و همین‌جور که گوش می‌کردم و کِیف می‌کردم، به فکرِ این بودم که کاش می‌شد راجع به همین آهنگ‌هایِ دل‌چسب با یکی که گوشِ خوبی دارد و سلیقه‌یِ خوبی دارد و نگاهِ خوبی دارد و خوبی از خودِ اوست اصلاً، درست‌وحسابی گَپ زد و این ترانه‌ها را مرور کرد. یک چند ترانه‌ای از همین‌ها که امشب تویِ این بی‌برقی گوش کردم، بیش‌تر از بقیه، تویِ ذهنم می‌چرخد و کاش می‌شد مُحافظه‌کار که نه، مُحتاط نبود و به‌سرعتِ برق‌وباد، یک چند کلمه‌ای درباره‌شان نوشت؛ واقعاً یا فرضاً؟

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧

داستان‌هایی از بارشِ مهر و مرگ...

 

یک‌روزِ سردِ زمستان بود که «شین» رفت، که صندلی‌اش تویِ آن کافه‌‌ای که خودمان کشف کرده بودیم خالی ماند. یک‌روزِ سردِ زمستان بود که «شین» گفت نمی‌آید، که صدایش حتّا تویِ تلفن هم می‌لرزید و می‌گفت چیزی نیست، سرم درد می‌کند، همه‌یِ وجودم درد می‌کند و یک‌روزِ گرمِ تابستان بود که «شین» تمام کرد، که تویِ یکی از بیمارستان‌هایِ طهران، چشم‌هایش را بست و باز نکرد و صدایش، همان صدایی که حتّا تویِ تلفن هم می‌لرزید، مانده بود تویِ گوشم و همین‌طور می‌گفت چیزی نیست، سرم درد می‌کند، همه‌یِ وجودم درد می‌کند و درد، عاقبت، «شین» را از پا انداخت. «شین» که رفت، باورم نشد؛ همه‌اش منتظر بودم که یک‌روزی، خبر بدهد که همه‌یِ این‌ها «بازی» بوده است، «شوخی» بوده است و تویِ یکی از خیابان‌ها، پُشتِ شیشه‌یِ یکی از اسباب‌بازی‌فروشی‌ها ببینمش که زُل زده است به یکی از آن خرس‌هایِ گُنده‌یِ بامزّه، یا به یکی از آن جوجه‌هایِ زردِ بزرگ، یا اصلاً به عروسکی که تازه داشت کشفش می‌کرد. درست مثلِ همان‌روزی که بعدِ مدّت‌ها دیدمش؛ ایستاده بود پُشتِ شیشه‌یِ آن اسباب‌بازی‌فروشیِ بزرگی که، معمولاً، سرِ راه‌مان بود. خودِ «شین» بود؛ امّا لاغرتر از همیشه، امّا پریده‌رنگ‌تر از همیشه، امّا خسته‌تر از همیشه و تویِ آن گرما، زیرِ آن آفتابِ داغ، انگار که داشت می‌لرزید. یک چند دقیقه‌ای محوِ رفتارش بودم که ببینم چه می‌کند و هیچ نمی‌کرد؛ ایستاده بود به تماشا و انگار تماشا هم نمی‌کرد. محوِ چیزی بود که هیچ معلوم نبود چه بود و چیزی را می‌دید که هیچ معلوم نبود چه بود، یا دست‌کم از آن‌جایی که من ایستاده بودم معلوم نبود. «شین» که رفت، پا تویِ آن کافه‌‌ای که خودمان کشف کرده بودیم نگذاشتم و مدّت‌ها گذشت تا جرأت کنم از پُشتِ پنجره‌یِ کافه نگاهی به آن صندلی بیندازم. از پُشتِ پنجره‌یِ کافه، چیزی معلوم نبود، چیزی نبود که معلوم باشد؛ کافه سوت و کور بود و آدم‌هایِ تویِ کافه غصّه داشتند انگار. چیزی تویِ این کافه کم بود؛ چیزی که نه، کسی، خودِ «شین» را کم داشت این کافه که شور در هوا بپراکند و شادی را بینِ همه قسمت کند و لبخندش را به همه تقدیم کند. حالا هیچ کافه‌ای یک همچو مشتریِ پُرشوری ندارد، چون مدّت‌هاست که «شین» رفته است، که در یک‌روزِ گرمِ تابستان چشم‌هایش را بسته و باز نکرده است...

 

این «فرناندو سَوَتر» است که در «پرسش‌هایِ زندگی»اش [ترجمه‌یِ عبّاس مُخبر، انتشاراتِ طرحِ نو] می‌نویسد، قطعیتِ فرارسیدن مرگ، در عین این‌که ما را به موجوداتی میرا بدل می‌کند، موهبتِ زنده‌بودن را هم به ما می‌بخشد؛ با هر مرگی، به‌یاد می‌آوریم که زنده‌ایم و زمانی درباره‌یِ زندگی فکر می‌کنیم که به‌یادِ مرگ می‌افتیم. راست می‌گویند که اگر مرگ نبود، آدم‌ها فرصتِ زیادی داشتند و، احتمالاً، به کارهایِ زیادی می‌رسیدند. ولی حالا، در نبودِ این فرصتِ کافی، چاره‌ای جز «انتخاب» نیست. آدم‌ها دست به انتخاب می‌زنند، چون راهی جز انتخاب وجود ندارد. از همه‌یِ راه‌ها نمی‌شود رفت و کسی از این راهِ رفته برنگشته است که دلیل و راهنمایِ دیگران شود...

 

«مارسل پروست» در رمانِ مشهورش نوشته است که «فقط خاطره‌یِ مُردگان دردناک است.» [زمانِ بازیافته، ترجمه‌یِ مهدی سحابی، صفحه‌ی 219] هر مرگی هرچند در آغاز مثلِ صاعقه‌ای ما را خشک می‌کند؛ ولی کم‌کم آرامش‌بخش می‌شود. انگار که انسان از دست رفته، آرامشش را برای ما به یادگار می‌گذارد. عجیب است واقعاً...

 

دارم «اختراعِ انزوا» را می‌خوانم؛ حسبِ‌حالِ «پُل آستر»ی که پدرش را از دست داده است و در غیابِ پدر، در نبودِ او، همه‌یِ آن تصویرهایِ پراکنده‌ای را که از او به‌یاد دارد، رویِ کاغذ آورده است. این حکایتِ پدری‌ست که همیشه «گُم» بوده است؛ کارِ خودش را می‌کرده است، راهِ خودش را می‌رفته است و اعتنایی به دیگران نمی‌کرده است. این خاطره‌یِ پسری‌ست از پدری که همیشه «غایب» بوده است و «غیاب»ش، همیشه، سخت به چشم آمده است. «پُل آسترِ» خاطره‌نویس، «پُل آسترِ» زندگی‌نامه‌نویس، نویسنده‌یِ درجه‌یکی‌ست و در دایره‌یِ لغاتِ «اختراعِ انزوا»یش، امید و آرزو، کم‌رنگ‌تر از آن‌چیزی هستند که خیال می‌کنیم و برعکس، این ناامیدی و سیاهی هستند که جایِ آن‌ها را گرفته‌اند. یک حسّ غم‌بار، یک حسّ تلخ و غریب، در «اختراعِ انزوا» هست که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت و من، دقیقاً، از همین‌چیزهایش خوشم آمده است. مهم نیست که «اختراعِ انزوا» داستان نیست، چون گاهی واقعیتِ جذّاب‌تر از داستان است؛ درست مثلِ همین‌چیزهایی که «آستر»، در این کتابش نوشته است. «اختراعِ انزوا»، یک شباهتِ گُنگ و محو و دوری هم با «راستی آخرین‌بار پدرت را کِی دیدی؟» [ترجمه‌یِ فرزانه طاهری، انتشاراتِ سخن] دارد و آن‌جا هم «بِلِیک ماریسنِ» شاعر، داستانِ پدر و پسر [داستانِ خودش و پدرش] را طوری روایت می‌کند که غمش، تا مدّت‌ها، رویِ دلِ آدم می‌ماند...

 

«اختراعِ انزوا» به نیمه رسیده است که، بالأخره، از جا بلند می‌شوم؛ دلم می‌خواهد این حسّ غم‌بار، این تلخیِ نابی که در «اختراعِ انزوا» هست، با دیگران قسمت کنم. می‌گویم تلخی که همیشه بد نیست؛ گاهی در زندگی باید از تلخی‌ها سراغ گرفت تا طعم‌های شیرین گذشته به‌دستِ فراموشی سپرده نشوند. دلم می‌خواهد تلفن را بردارم و «اختراعِ انزوا» را با یکی قسمت کنم. دلم می‌خواهد تلفن را بردارم و با «شین» تماس بگیرم و بگویم که این کتاب را بخوان، که این «پُل آستر»، غصّه و تلخیِ زندگی را خوب می‌شناسند. دلم می‌خواهد تلفن را بردارم؛ ولی حیف که «شین» نیست، حیف که مدّت‌هاست رفته است، حیف که آن تلفن را کسی برنمی‌دارد...

 

بعدِ تحریر: مشخّصاتِ کتاب از این قرار است: اختراعِ انزوا، نوشته‌یِ پُل آستر، ترجمه‌یِ بابک تبرّایی، نشرِ افق، بهار 1387، 4500 تومان

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٧

از پشتِ چشم می‌نگرم پشتِ پای را...

 

یکم: برگشتیم بالأخره؛ هرچند که آسمان سخت ابری بود و چه می‌دانم رعد و برق بود و طیّاره‌ای که سوارش بودیم، در آسمان سخت تکان می‌خورد و هیِ چپ و راست می‌شد و هر تکانش دلِ آدمی را سخت می‌لرزاند. کتاب که نمی‌شد خواند؛ از بس که سخت تکان می‌خورد و از بس که چپ و راست می‌شد. ما هم قیدِ خواندن را زدیم و با هر تکانی، با هر چپ و راست‌شدنی، خندیدیم و کِیف کردیم و موسیقی‌هایِ سبُکِ وقتِ سفر را گوش کردیم. برگشتیم بالأخره؛ هرچند که دل‌کندن از اصفهان آسان نبود و دل‌کندن از آن‌همه زیبایی، از آن‌همه کاشی‌هایِ خوش‌رنگ‌ولعاب و آن‌همه ساختمان‌هایِ چشم‌نواز و آن‌همه آرامشی که تویِ هوا موج می‌زد، آسان نبود. یک‌شب مانده به برگشت، رفتیم سی‌وسه‌پُل. آفتاب که نبود؛ نیمه‌شب بود و چراغ‌ها سی‌وسه‌پُل را قشنگِ قشنگ کرده بودند و ما رویِ یکی از آن سکوها نشسته بودیم و آب را می‌دیدیم که همین‌جور آرامِ آرام مانده بود و باد را به جان می‌خریدیم که وقتی می‌وزید، روح را هم خنک می‌کرد. چه کِیفی داشت تماشایِ بازار و چه کِیفی داد تماشایِ این‌همه ساختمان که هنوز سرِپا هستند و هنوز زیبایی‌شان خیره‌کننده است و چه کِیفی داد سرزدن به کلیسایِ وانک و چه کِیفی داد مهربانیِ آن ارمنیِ خوش‌خُلقی که اجازه داد از نقّاشی‌هایِ دیواریِ کلیسا عکس بگیریم. همه‌چی خوب بود تویِ این سفر؛ غذاهایی که خوردیم خوب بود، قدم‌زدن‌هایِ تویِ شهر خوب بود، قدم‌زدن‌هایِ کنارِ زاینده‌رود خوب بود، نشستن کنارِ‌ آدم‌هایی که پایینِ سی‌وسه‌پُل زُل می‌زدند به آب و غرقِ سکوت آب را می‌دیدند که می‌رفت خوب بود و خوبیِ سفر به همین‌چیزهاست؛ به این‌که آدم در طولِ سفر کِیف کند و البته که سفر بستگی دارد به هم‌سفر و چه‌خوب که آدم‌هایِ این سفر، هم‌سفرهایِ خوبی بودند و چه‌خوب که در همه‌یِ سفر، با هم‌سفرها گفتیم و خندیدیم و کِیف کردیم و به ریشِ زندگی خندیدیم. زندگی، قاعدتاً، همین باید باشد؛ دریافتنِ «دَم»ی که می‌گذرد و ما این «دَم» را، تا جایی‌که می‌شد، دریافتیم، یا دست‌کم خیال می‌کنیم که دریافته‌ایم. تا باد، چُنین بادا...

 

 

دوم: دیوانِ «غالبِ دهلوی» را دارم ورق می‌زنم. خانه غرقِ سکوت است. سرِ ظهر است و هرکسی سرش به کارِ خودش گرم است. هوایِ بیرون هم گرم است و چه فایده‌ای دارد قدم‌زدن در این هوایِ گرم و از خانه بیرون زدن؟ دیوانِ «غالبِ دهلوی» را دارم ورق می‌زنم و همین‌جور پیش می‌روم و هر غزلی را که می‌خوانم، کِیف می‌کنم از این‌همه خلّاقیت، از این‌همه شورِ شاعرانه و این‌همه تصویرِ چشم‌نواز. دیوانِ «غالبِ دهلوی» را از دست ندهید اگر شاعرانِ سبکِ هندی را دوست دارید...

 

دل، تابِ ضبطِ ناله ندارد، خدای را

از ما مجوی گریه‌یِ بی‌های‌های‌ را

آید به چشم‌روشنیِ ذرّه آفتاب

بر هر زمین که طرح کنی نقشِِ پای را

مشتاقِ عرضِ جلوه‌یِ خویش‌ست حُسنِ دوست

از قُرب مژده دِه نگهِ نارسای را

آشفتگی بر اوجِ فنا بال می‌زند

ای شعله، داغ گرد و نگه دار جای را

واماندگی‌ست پی‌سپر وادیِ خیال

شوقِ تو جاده کرد رگِ خوابِ پای را

سرمنزلِ رساییِ اندیشه‌یِ خودیم

در ما گُم‌ست جلوه‌یِ پی رهنُمای را

...

حُسنِ بُتان ز جلوه‌یِ نازِ تو رنگ داشت

بی‌خود به بویِ باده کشیدیم لای را

گوید تغافلِ تو که ردکرده‌یِ تواَم

از پشتِ چشم می‌نگرم پشتِ پای را

...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٧
برچسب‌ها : سفر ، شعر ، غالبِ دهلوی

تهِ خط؟ کدوم خط؟ هنوز خطِ تو شروع نشده...

 

یکم: ... خیلی‌وقت پیش بود؛ یک‌روز قشنگِ بارانی که رفته بودیم به آن خوراک‌خانه‌یِ دنجی که فقط پنج‌تا میز داشت و یکی از میزهایش مالِ ما بود که می‌نشستیم کنارِ پنجره و همان‌طور که خوراک‌های خوش‌مزّه را می‌خوردیم، به فکر آینده‌ای بودیم که دستِ ما نبود، که راهِ خودش را می‌رفت و خیالش نبود که ما هم آدمی هستیم و آرزوهایی داریم. خیلی‌وقت پیش بود؛ یک‌روز قشنگِ بارانی که داشتیم تویِ خیابان قدم می‌زدیم و کفِ زمین خیسِ خیس بود و آدم‌ها چترهایشان را گرفته بودند رویِ سرشان که خیس نشوند و ما همان‌طور که در خیابان راه می‌رفتیم و باران رویِ سرمان می‌نشست، به فکر آینده‌ای بودیم که دستِ ما نبود، که راهِ خودش را می‌رفت و خیالش نبود که ما هم آدمی هستیم و آرزوهایی داریم. خیلی‌وقت پیش بود؛ یک‌روز قشنگِ بارانی که یک‌دفعه زشت شد و آینده‌ای که دستِ ما نبود، که راهِ خودش را می‌رفت و خیالش نبود که ما هم آدمی هستیم و آرزوهایی داریم، درشت‌تر از قطره‌هایِ دل‌نوازِ باران رویِ سر ما بارید و خیلی‌وقت پیش بود؛ یک‌روز بارانی که اصلاً قشنگ نبود... 

دوم: زاینده‌رود وسوسه‌انگیز است؛ تهِ جذّابیت است، آرامشِ محض است تماشایِ زاینده‌رود حتّا وقتی‌که تویِ سواری نشسته‌ایم و در اوجِ بی‌حوصلگی، اوجِ بی‌خوابی، چشم‌مان به جمالِ بی‌مثالش روشن می‌شود. و تویِ سواری نشسته‌ بودیم که چشمم به دو آدمی افتاد که نشسته بودند کنارِ آب، لبه‌یِ پُل و خیال‌شان هم نبود که آفتاب دارد عمود می‌تابد و تویِ این گرما، هر کلّه‌ای به‌هرحال، داغ می‌شود و سوت می‌کشد و دود می‌کند و خدا می‌داند چه عاقبتی دارد. و نمی‌دانم چرا همین‌طور بی‌دلیل، یادِ «دختری رویِ پُل» [پاتریس لوکُنت] افتادم که هنوز لذّتِ دیدنش زیرِ دندانم مانده است و یادِ آن‌جایی افتادم که «آدل» [ونسا پارادی] رویِ پُل ایستاده و ناامیدی در چشم‌هایش موج می‌زند. شب است و نورِ چراغ‌ها، آبِ را برّاق‌تر کرده. «آدل» سرش را کمی خم می‌کند و آب را می‌بیند و بعد به بالا نگاه می‌کند. پاهایش را گذاشته لبه‌یِ پُل و هِی این‌پا و آن‌پا می‌شود. می‌خواهد بپرد. آرام‌‌آرام پیش می‌رود؛ هم می‌خواهد خودش را بیندازد پایین، هم از این‌کار می‌ترسد. حتّا در تاریکیِ شب هم معلوم است که می‌ترسد. دست‌هایش را از لبه‌یِ پُل جدا می‌کند که می‌بینیم مردی سیگار به لب [دانیل اوتوی] دارد او را می‌پاید. حالا، این مرد به حرف می‌آید «تو شبیه دختری هستی که نزدیکه دست به یه کارِ اشتباه بزنه... تو خیلی ناامیدی.» ظاهراً که درست به هدف زده‌ است، چون «آدل» در جوابِ  او سئوال می‌کند «شما این‌طوری فکر می‌کنید؟» حالا، ‌مردِ ناشناس، جوابِ این سئوال را هم با سئوالی دیگر می‌دهد. «می‌خوایِ کدوم آدم رو تحتِ تأثیر قرار بدی؟» و این «آدل» است که کوتاه می‌آید. «هیچ آدمی رو. من تا حالا هیچ آدمی رو تحتِ تأثیر قرار ندادم؛ الآن هم نمی‌خوام این‌کار رو بکنم.» مرد، همه‌یِ سعی‌اش را می‌کند که بازی را ادامه بدهد؛ یک‌دقیقه دیر پریدن و بیش‌تر زندگی‌کردن هم غنیمتی‌ست واقعاً. «برایِ این‌که این‌قدر ناراحت و غمگین باشی، هنوز خیلی جوونی. نکنه یه مریضی داری که درمون نمی‌شه؟ کُلیه نداری؟ کبد نداری؟ شاید هم پا نداری؟» و ظاهراً که «آدل» به سیمِ آخر زده و همه‌یِ حرف‌هایی را که می‌خواهد، به‌زبان می‌آورد. «نه، تنها چیزی که ندارم، یه‌کم دل و جرأته. آب سرده و من می‌ترسم.» جوابِ این صراحت را باید با شوخی داد. «خُب معلومه که سرده؛ فکر می‌کنی گرمش می‌کنن؟ به چیزهایِ خوب فکر تا شاد بشی. اون‌ها بهت دل و جُرأت می‌دن.» ولی این «آدل»یک‌همچو آدمی نیست. «کارِ آسونی نیست. من بلد نیستم به چیزهایِ خوب فکر کنم و شاد بشم. برایِ همین هم هست که این‌جام؛ می‌فهمید؟» مُشکل، پیش از هر چیز، تفاوتِ نگاهِ آن‌هاست. «گابور»، مردی که رویِ پُل ایستاده، می‌گوید «می‌دونی من چی فهمیدم؟ فهمیدم که داره اسراف می‌شه و از اسراف بدم می‌آد.» امّا «آدل» که حرفِ او را نمی‌فهمد. «چی داره اسراف می‌شه؟» پس مجبور است توضیح بدهد. «تو؛ هیچ‌کسی یه لامپِ سالم رو نمی‌ندازه دور.» برایِ «آدل»، این یک کورسویِ اُمید است؛ ولی ترجیح می‌دهد آن‌را هم نادیده بگیرد. «ولی این‌یکی، خیلی‌وقته که سوخته.» این جوابی نیست که «گابور» انتظارش را می‌کشد، بنابراین، به تهاجم روی می‌آورد. «داری من رو افسرده می‌کنی.» و طبیعی‌ست که «آدل» شکننده، در این شبِ تاریک و رویِ این پُلی که قرار است آخرین جایِ زمین باشد که او رویش ایستاده، شکنندگی‌اش را به‌نمایش بگذارد. «این‌قدر به من گیر ندین. من رسیدم تهِ خط؛ می‌فهمین؟» پس این‌طور. «گابور» باید بازی را ادامه بدهد. «کدوم خط؟ یه نگاه به خودت بنداز؛ هنوز خطِ تو شروع نشده. این فقط یه وصله‌یِ ناجوره.»

سه: ... و کشتی، قاعدتاً، به‌راهِ خودش ادامه می‌دهد؛ نمی‌دهد؟

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

جنابِ لورنس، چه شد که به بیابان علاقه‌مند شدید؟

 

... امّا تویِ سفر، تویِ یک سفرِ خوب، هیچ‌چی بهتر از این نیست که آدم به «کار» فکر نکند، به «روزمرّگی‌هایِ معمول» فکر نکند و خیالش نباشد که این «خوشی‌ها»، بالأخره، تمام می‌شوند و آن «روزمرّگی‌هایِ معمول»، دوباره از راه می‌رسند. غروبِ یک‌شنبه، وقتی آفتاب داشت غروب می‌کرد و قرمزیِ خوشگلش دلِ آدم را می‌بُرد، نشسته بودیم روبه‌رویِ عالی‌قاپو و کاسه‌ی خالی فالوده‌ی معرکه کنارِ دست‌مان بود و هرکسی به چیزی فکر می‌کرد. همه داشتند این آفتابی را که داشت غروب می‌کرد می‌دیدند و البته که همه داشتند به چیزی فکر می‌کردند؛ مثلاً به این‌که پایانِ این سفر هم نزدیک است و تا به خوشی‌های این روزها عادت کرده‌ایم، باید به فکرِ روزِ بازگشت باشیم. خُب، البته که دَم را باید غنیمت شمرد، ولی چه می‌شود کرد که حتّا فکر به «روزمرّگی‌هایِ معمول»، آدم را افسرده می‌کند. این‌جا، توی این شهری که همه‌ی خیابان‌ها و آدم‌هایش غریبه بودند، یک حسّ خوبی داشتم که مدّت‌هاست در طهران حسرتش را داشته‌ام. درست است که دست به کتاب‌هایی با خودم آورده‌ام نزده‌ام و فقط آن کتاب ترانه را، گاه‌وبی‌گاه، باز کرده‌ام و یکی از آن ترانه‌هایِ دل‌پذیر را محضِ دلِ خودم خوانده‌ام، ولی اصلاً خیالم نیست. اوّلش خیال می‌کردم که باید تویِ این سفر، این کتاب‌هایی را که با خودم آورده‌ام بخوانم، امّا حالا خیال می‌کنم که نشستن رو‌به‌رویِ عالی‌قاپو، یا خیره‌شدن به یکی از کاشی‌هایِ معرکه‌ی مسجد شاه، چیزی کم از خواندن کتاب ندارد. نمی‌شود که آدم همیشه یک‌جور فکر کند؛ می‌شود؟

 

... داشتم به این فکر می‌کردم که چرا «یک‌سالِ خوب» را با خودم نیاورده‌ام؛ هرچند همین فیلم‌هایی را هم که آورده‌ام درست‌وحسابی ندیده‌ام. «یک‌سالِ خوب»، احتمالاً، همان فیلمی‌ست که تویِ این سفر سخت می‌چسبید. دارم به این فکر می‌کنم که کدام تکّه‌ی فیلم این‌جا، بیش‌تر می‌چسبید و بیش‌تر کِیف می‌داد؛ مثلاً جایی که مکس، درحالی‌که در استخری پُر از گل گیر افتاده، جُمله‌ای از «لورنسِ عربستان» [ساخته‌ی دیوید لین] را به‌ زبان می‌آورد که بدجوری با موقعیتِ فعلی‌اش سرِ ناسازگاری دارد. می‌گوید «جنابِ لورنس، چه شد که به بیابان علاقه‌مند شدید؟» و خودش جواب می‌دهد «تمیزی‌اش؛ دوستش دارم چون پاک و تمیز است.» یا مثلاً جایی که مکس قیدِ همه‌چیز را می‌زند و برمی‌گردد به جایی که دلش می‌گوید. فانی می‌پرسد «مُطمئنی به زمانِ بیش‌تری احتیاج نداری؟» و مکس می‌گوید «نه، می‌دونم دنبالِ چی اومدم.» فانی سعی می‌کند بحث را عوض کند. «حالا چی میل دارید؟» مکس می‌گوید «سوپ چه‌طوره؟» فانی جواب می‌دهد «سوپ تموم شده.» مکس این‌بار می‌گوید «مثلِ کارِ من... ماهی؟» و فانی دوباره جواب می‌دهد «تموم کردیم.» دوباره نوبتِ مکس است. «درست مثلِ بهونه‌هایی که من می‌آرم.» فانی سعی می‌کند جدّی باشد. «وقتم رو تلف نکن؛ یه چیزی بگو که داشته باشیم.» و خواسته‌یِ مکس این است. «دلم می‌خواد باقیِ عُمرم رو با الاهه‌ای بگذرونم که منطق نداره و بدگمون هم هست. یه حسودِ سخت‌گیر که همیشه پیش‌ام باشه.»

 

این قافله‌یِ عُمر عجب می‌گذرد

دریاب دَمی که با طرب می‌گذرد

ساقی، غمِ فردایِ حریفان چه خوری؟

پیش آر پیاله را که شب می‌گذرد

 

 

و شب می‌گذرد...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧
برچسب‌ها : سفر ، سینمای امریکا

صدایِ ما را از اصفهان می‌شنوید...

 

آخرین‌باری که اصفهان بودم، سالِ 83 بود؛ اردی‌بهشتِ 83 و البته که یک سفر یک‌روزه، سفری که ظهر شروع شود و شب تمام شود، قاعدتاً، سفر لذّت‌بخشی نیست؛ امّا همان یک‌روز هم غنیمت بود و یک نظر به زاینده‌رودی که پُرِ آب بود کفایت می‌کرد و دیروز، دمِ غروب که با خوش‌سفرترین دوستانِ دنیا رفته بودیم کنار زاینده‌رود و نشسته بودیم و کیف می‌کردیم، یادِ همان‌روز افتاده بودم و جای همه‌ی شما خالی که این‌جا کنار زاینده‌رود نبودید و این رودِ زیبا را ندیدید که چه‌قدر دلبری می‌کرد و ما، بالای سی‌وسه‌ پُل، بالای این رودخانه نشسته بودیم و آن خورشید خوشگل را می‌دیدیم که لحظه به لحظه کم‌رنگ‌تر می‌شد و حتّا این کم‌رنگ‌ترشدنش هم قشنگ بود و آن لحظه، اصلاً همه‌چی قشنگ بود؛ مثلِ خوردنِ آن فالوده‌ی خوش‌طعمی که کنارِ مسجدِ شیخ لطف‌الله خوردیم و آب‌لیمو و گلابش به‌قاعده بود و مثلِ آن بریانیِ معرکه‌ای که به‌سرعت بلعیدیمش و پُشت‌بندش یک فانتایِ شیشه‌ای را نوشیدیم که به‌قول «سمیوئل ال. جکسن» در «پالپ فیکشن» وظیفه‌ی اصلی‌اش «شُستن و پایین‌فرستادنِ» این غذا بود...

فعلاً همین چندخط کفایت می‌کند...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧
برچسب‌ها : سفر

کلمنتاینِ نه‌چندان محبوبِ من...

 

یکم: ... امّا برایِ ما، برایِ من، یک آدمِ معمولی، یک آدمِ ظاهراً معمولی، همیشه جذّاب‌تر است از آدمی که سعی می‌کند جورِ دیگری باشد و این جورِ دیگر تویِ رفتارش، تویِ حرف‌هایی که می‌زند، تویِ راه‌رفتنش حتّا، سخت به چشم می‌آید؛ بی‌آن‌که جورِ دیگری باشد واقعاً و حرف‌هایی که می‌زند جورِ دیگری باشد واقعاً. و این جناب، این جنابِ مُستطاب، نهایتِ جذّابیت است که ظاهراً یک آدمِ معمولی‌ست، امّا بیش‌تر از هر آدمِ دیگری، درباره‌یِ همه‌چی فکر می‌کند و به فکرِ همه‌یِ چیزهایی‌ست که به فکرِ هیچ‌کسی نمی‌رسد، یا اگر می‌رسد، به چشم‌شان حقیر می‌رسد. و همین است که این جناب، این جنابِ مُستطاب، گاهی، به هیأتِ فیلسوفی درمی‌آید که همه‌یِ نگرانی‌اش عاقبتِ کارِ خیلِ عُشّاقی‌ست که راه به جایی نمی‌برند و می‌سوزند و دَم نمی‌زنند و لابُد آن عصرِ بارانیِ بهاری که تویِ آن کافه‌یِ دنج و جمع‌وجورِ نبشِ خیابان نشسته بود رویِ صندلیِ همیشگی‌اش و فنجانِ قهوه‌اش را می‌چرخاند، چیزی تهِ فنجانش دیده بود که گفت آدم اگر بخواهد، دل‌تنگ نمی‌شود و دل‌دادگی، عاشق‌شدن، اساساً، یک‌جور فرار است از دستِ دل‌تنگی و آدمی که خودش را عادت بدهد به دل‌تنگ‌نشدن و تنهایی را تاب آوردن، از دل‌دادگی در امان است. و همه‌یِ مکافاتِ عشق، همه‌یِ مصیبتِ دل‌دادگی، این است که آدم، آدمِ بی‌چاره، نمی‌تواند آن‌یکی را فراموش کند و به هرچیزی که نگاه می‌کند، یا به هرچیزی که فکر می‌کند، سایه‌ای از آن‌یکی را می‌بیند و همین است که خیال می‌کند تاب‌ آوردن کارِ آسانی نیست و هیچ نشده، از پا می‌افتد؛ لِه می‌شود، خُرد می‌شود و برمی‌گردد سرِ جایِ اوّلش. و این‌که این جناب، این جنابِ مُستطاب، در آن عصرِ بارانیِ بهاری، تویِ آن کافه‌یِ دنج و جمع‌وجورِ نبشِ خیابان، رویِ صندلیِ همیشگی‌اش، تویِ فنجانِ قهوه‌اش، چه دیده بود که یک همچو حرف‌هایی می‌زد و یک همچو نصیحت‌هایی می‌کرد، البتّه، روشن نیست و ضرورتی‌ هم به روشن‌شدنش نیست. حق با همان فرزانه‌یِ گران‌قدری‌ست که قرن‌ها پیش از این نوشته بود «روشن‌تر از خاموشی چراغی ندیدم.»

 

دوم: ... یک فیلم هست که حتّا فکرِ به آن بی‌خوابم می‌کند، دیوانه‌ام می‌کند و داغ می‌شوم وقتی به هر صحنه‌اش فکر می‌کنم و خیال می‌کنم این نابغه‌هایی که این فیلم را ساخته‌اند، چرا جهان را تصرّف نمی‌کنند و نبوغ‌شان را مثلِ پُتکی سنگین رویِ سرِ جمعیتِ ابلهان نمی‌کوبند. یک فیلم هست که حتّا فکرِ به آن بی‌خوابم می‌کند، دیوانه‌ام می‌کند و داغ می‌شوم وقتی به هر صحنه‌اش فکر می‌کنم؛ «آفتاب ابدی یک ذهنِ زلال» را هربار که دیده‌ام، بی‌خواب شده‌ام و چیزی که هیچ‌ معلوم نیست چیست، در طولِ فیلم، سایه‌یِ سنگینش را انداخته رویِ سرم و همین‌طور مانده تا فیلم تمام شود و نفسی بکشم و به این فکر کنم که چرا دنیایِ ما چند «چارلی کافمن» و «میشل گُندریِ» دیگر ندارد. من عاشقِ این فیلم هستم؛ عاشقِ همه‌چیزش و یک‌چشمه از این عشق را در آن‌چیزی که یک‌بار در «دنیایِ تصویر» نوشته بودم، [چه شماره‌ای بود؟ یادم نیست...] توضیح دادم. عاشقِ «جوئل» [جیم کری] هستم که می‌گوید «کاش می‌شد یه آدمِ جدید رو ببینم. فکر می‌کنم از این لحاظ همه‌ی شانس و اقبالم پریده.» و عاشقِ این تکّه‌یِ حرف‌هایش هستم که می‌گوید «چرا هروقت یه زن بهم توجه می‌کنه، عاشقش می‌شم؟» عاشقِ این «ناامنی» هستم که رابطه‌یِ «جوئل» و «کلمنتاین» [کیت وینسلِت] را دست‌خوشِ تغییراتِ شگفت‌انگیزی می‌کند و عاشقِ لجاجتِ «جوئل» هستم که می‌خواهد هرجور شده «کلمنتاینِ» محبوبش را از ذهنش پاک کند. جنابِ دکتر به «جوئل» می‌گوید «هر خاطره‌ای یه هسته‌ی عاطفی داره؛ وقتی این هسته رو پرتوافکنی کنیم، خاطره‌ات کم‌کم تحلیل می‌ره و صبح که از خواب بیدار می‌شی، همه‌ی این خاطره‌هایی که شناسایی‌شون کرده‌ایم، از بین رفته‌ان.» ایده‌یِ معرکه‌ای‌ست واقعاً...

 

سوم: ... و فقط «آفتاب ابدی یک ذهنِ زلال» نیست که بی‌خوابم می‌کند؛ همین دیشب بود که دلم هوسِ «پیش از غروب» را کرد و خدا می‌داند که برایِ بارِ چندم این شاهکارِ «ریچارد لینک‌لیتر» را دیدم و خدا می‌داند که تماشایِ این دو آدمی «جسی» [ایتن هاوک] و «سلین» [ژولی دلپی] که راه می‌روند و حرف می‌زنند و زندگی را در پیاده‌روها و خیابان‌ها منتشر می‌کنند، لذّتی‌ داشت که به وصف درنمی‌آید. و چه کیفی دارد شنیدنِ آن جمله‌هایِ معرکه‌ای که ردّوبدل می‌کنند و این بافتنِ آسمان و ریسمان به هم و حرف‌زدن از زمین و زمانی که هیچ اعتنایی به آن ندارند و سرشان گرم است به خودشان، به خودِ خودشان که مهم‌تر از هرچیزِ دیگری هستند و سرشان گرم است به همین قدم‌هایی که رویِ زمین فرود می‌آید و خودش مایه‌یِ خوش‌حالی‌ست. این «سلین» است که می‌گوید «بعضی‌وقتا، یه چیزهایی رو می‌ذارم تو قفسه‌های ذهنم و فراموششون می‌کنم. اگه بعضی چیزها رو دور بریزی، دردش کم‌تر از اینه که باهاشون زندگی کنی. منظورم اینه که بعضی چیزهای به‌خصوص، راحت‌تر فراموش می‌شن.» و باز همین «سلین» است که می‌گوید «خاطره چیزِ خیلی خوبیه؛ البته اگه نخوای با گذشته بجنگی.» و باز خودِ اوست که می‌گوید «تنها بودن، بهتر از اینه که نشسته باشی کنارِ کسی که دوستت داره، ولی باز هم حس کنی که تنهایی.» و شنیدنِ همه‌یِ این حرف‌ها، در حُکمِ آتش که نه، خودِ آتشی‌ست که به جانِ «جسی» می‌افتد و وقتی در انتهایِ کار، جایی که همه‌چی باید تمام شود، «سلین» می‌گوید «عزیزم، از هواپیما جا می‌مونی.» و «جسی» در جواب می‌گوید «می‌دونم.» و به «سلین» می‌خندد که رویش به‌سویی دیگر است و دارد ادایِ «نینا سیمونه»یِ فقید را درمی‌آورد. عجب دنیایی‌ست...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٧

گر چون برنج پیر و چو نان ناتوان شدم...

 

یکم: اوّلین «گاتا»یِ عمرم را، احتمالاً، تویِ آن کافه‌ای خوردم که حالا سال‌هاست به یک مبل‌فروشیِ زشت بدل شده است، تویِ آن کافه‌ای که پاتوقِ سال‌هایِ دور بود و خوب یادم هست که تویِ همان کافه بود که آدابِ کافه‌نشینی را یاد گرفتیم؛ همه‌یِ آن بچّه‌هایِ هم‌سنّ‌وسالی که تازه مدرسه را تمام کرده بودیم و رفته بودیم دانشگاه و خیال می‌کردیم این کافه‌یِ دنجِ معرکه‌یِ پاتوقِ ما مرکزِ جهان است و چه کِیفی می‌کردیم از این تکّه‌یِ «سنگِ آفتاب» [شعرِ بلندِ اُکتاویو پاز، به‌ترجمه‌یِ احمد میرعلایی] که نوشته بود «هر اتاقی مرکزِ جهان است» و هنوز نمی‌دانستیم که «اتاقی از آنِ خود» چیزِ مهم‌تری‌ست برایِ هر آدمی که می‌خواهد چاهار کلمه را روی کاغذ بیاورد. اوّلین «گاتا»یِ عمرم را، احتمالاً، تویِ همان کافه‌ خوردم که حالا سال‌هاست کافه نیست و هربار که از کنارش رد می‌شوم غمِ دنیا هوار می‌شود رویِ سرم و همه‌یِ آن خاطره‌هایِ خوب و بدِ این کافه و همه‌یِ آن قهوه‌هایِ تُرکِ خوش‌مزّه و تلخی که خوردیم و همه‌یِ آن «گاتا»هایِ شور و کره‌ایِ خوش‌طعمی که وقتی می‌رسیدند به زبان آب شده بودند، می‌آید تویِ ذهنم و امان از این خاطره‌هایِ پراکنده‌ای که بلایِ جانِ آدمند. حالا، دیدنِ هر «گاتا»یی، یا شنیدنِ نامش، یا خوردن و چشیدنِ «گاتا»یی شور یا شیرین، کره‌ای یا خُرمایی، یا اصلاً شکلاتی، در حُکمِ یادآوریِ همان کافه‌ای‌ست که حالا نیست و هر گازی به این «گاتا»هایِ شور یا شیرین، کره‌ای یا خُرمایی، یا اصلاً شکلاتی، در حُکمِ یادآوریِ خوش‌گذرانی‌هایِ ده‌یازده‌سال پیش است که می‌نشستیم رویِ آن صندلی‌های چوبیِ کُهنه و چه کیفی می‌کردیم از این‌که هم قهوه‌یِ تلخ می‌خوریم و هم حرف‌هایِ گُنده‌تر از دهن‌مان می‌زنیم. تازگی‌ها یک‌جایی را پیدا کرده‌ام که «گاتا»یِ کره‌ای و گردویی‌ِ خوش‌مزّه‌ای می‌پزد و جایِ همه‌یِ «گاتا»خورها خالی که یکی از این مائده‌هایِ زمینی را از نزدیک تماشا کنند و پیش از بلعیدنش [خوردن کلمه‌یِ مناسبی نیست حقیقتاً؛ بر من ببخشایید.] یک‌دلِ سیر آن‌را سیاحت کنند. حیف که سرِ راه نیست و حیف که هفته‌ای یک‌بار فقط می‌شود با این مائده از درِ دوستی وارد شد و حیف که تناولِ چنین مائده‌ای، هر صبح و شب، هر آدمِ سالمی را از پا درمی‌آورد، چه رسد به آدمی که همین حالا از زورِ دردِ دست، زیرِ لب ناله می‌کند و به زمین و زمان غُر می‌زند و دلخور است که چرا نمی‌تواند رویِ تخت‌خوابش دراز بکشد و دیوانِ مستطابِ نه‌چندانِ قطورِ «غالبِ دهلوی» را به دست بگیرد و غرقِ دنیایِ معرکه‌یِ این نابغه‌یِ بی‌بدیل شود. ولی کاش در همین ساعاتِ‌ نیمه‌شب «گاتا»یی در کار بود. مائده‌های زمینی، همیشه معرکه هستند...

 

دوم: یک‌دسته از کتاب‌ها را باید «کشف» کرد و البته که «کشف»، در این موردِ به‌خصوص، شاید کلمه‌یِ درستی نباشد و شاید «کنجکاوی» کلمه‌یِ درست‌تری به‌نظر برسد. «دفترِ اشعارِ صوفی»، تألیفِ «صوفی محمّد هروی» [قرنِ نهم] بعید است به‌ چشمِ خیلی‌ها بیاید و همین «قرنِ نهم»ی که روی جلدش آمده، کافی‌ست که خیلِ خوانندگانِ احتمالی‌اش را فراری بدهد و کاری کند که خیال کنند با مجموعه‌ای از شعرهای صوفیانه و درویش‌مسلکانه طرف می‌شوند و تازه تماشایِ نامِ «ایرج افشار» [استادِ بی‌بدیلِ نسخه‌شناسی و تصحیحِ متونِ خطّی] رویِ جلدِ کتاب هم هست که تنِ خیلی‌ها را می‌لرزاند و خیال می‌کنند با یکی از متن‌های دشوارِ ادبیاتِ فارسی طرف شده‌اند. همین‌ها کافی‌ست که خوانندگانِ احتمالی، عطایِ کتاب را ببخشند به لقایش و بروند سروقتِ کتابی دیگر. امّا چیزی شبیهِ «کنجکاوی»، گاهی، چیزِ بدی نیست و در این موردِ به‌خصوص، اتّفاقاً چیزِ خوبی‌ست. این «صوفی محمّد هروی» که در عهدِ سلطانِ بایقرا، در هرات زندگی می‌کرده، البته، «صوفی»‌ست و شماری از اشعارش، شعرهایی هستند کاملاً صوفیانه و البته این‌را هم داشته باشید که جنابِ «صوفی محمّد هروی»، شاعری‌ست سخت میان‌مایه و شعرهایی سروده است سخت متوسّط. امّا همین جنابِ «صوفی»،‌ صاحبِ شعرهایِ بامزّه‌ای‌ست که به‌سیاقِ شعرهایِ «شیخ بُسحاقِ اطعمه» [من آن‌چه وصفِ طعام‌ست با تو می‌گویم/ تو خواه از سخنم پند گیر، خواه ملال. این مشهورترین بیتِ «بُسحاق» است ظاهراً.] سروده شده‌اند و گرچه به‌پایِ شعرهایِ «بُسحاق» نمی‌رسند و هنرِ نقیضه‌سازیِ او، اساساً، در حدّ و مرتبه‌ای بالاتر می‌ایستد، امّا، به‌هرحال قابلِ خواندنند و لذّت‌بردن. جنابِ «صوفی»،‌ دیوانِ اطعمه‌اش را به‌شکلِ سئوال و جواب نوشته است و مثلاً سئوالش این است که «من باده‌یِ بی‌خمار خواهم/ یعنی لبِ آن نگار خواهم» و شروعِ جوابش این‌که «انجیرِ تَر و انار خواهم/ شفتالویِ آبدار خواهم.» و البته که بیت‌هایِ بامزّه [خوش‌مزّه؟] در دیوانِ اطعمه‌اش کم نیست. مثلاً «گر چون برنج پیر و چو نان ناتوان شدم/ هرگه که بویِ قلیه شنیدم جوان شدم.»، یا «در سرم تا هوایِ بریان است/ دیده‌ام چون کباب گریان است.»، یا «چو دیگِ قلیه برنجم سحر به جوش آمد/ دلِ رمیده‌یِ من ساعتی به هوش آمد/ ز شوقِ نانِ تنک بین که مرغِ بریان باز/ به‌رویِ آتشِ سوزنده در خروش آمد.» و خلاصه اگر اهلِ اطعمه و اشربه هستید و دل در گروِ خوراک و نوشاک دارید، از دیوانِ جنابِ «صوفی» هم غافل نشوید که این بنده‌یِ خدا، در قرنِ نهمِ هجری، سفره‌ای گسترانده است و در نهایتِ وسعِ خودش، انواعِ اطعمه و اشربه‌یِ روزگارِ خودش را [که مُشتمل است بر هریسه (= هلیم/ حلیم) و فرنی و هزارجور آش و نان و مرغِ بریان و کباب] در غزل‌هایی عاشقانه جای داده است و البته که در غزل‌هایِ جنابِ «صوفی»،‌ «لب‌نهادن» بر لبِ «سمبوسه»یِ داغ و آتشین، همان‌قدر مُهم است که «لب‌نهادن» بر لبِ «یار» در شعرِ شاعرانِ پیش از او. هرکسی سلیقه‌ای دارد دیگر...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧

این خودش یک داستانِ دیگر است...

 

یکم: حیف شد که «پابرهنه در بهشت» را دوباره تویِ سینما ندیدم و حیف شد که یادم رفت چند کلمه‌ای درباره‌ی این فیلم بنویسم. این جشنواره‌ای که گذشت نه، جشنواره‌ی قبل‌ترش بود که فیلم را دیدم و یادم هست که روزِ اوّل جشنواره این فیلم را دیدم و یادم هست که از همان اوّل، از همان پنج دقیقه‌یِ اوّلی که فیلم شروع شد، دیدم که «پابرهنه در بهشت» را دوست دارم. یک حسّ خوب، یک‌جور خلوصِ توضیح‌ناپذیر در «پابرهنه در بهشت» بود که معمولاً در فیلم‌های ایرانی نمی‌شود دید. و خوب یادم هست که فیلم به نیمه رسیده بود که درِ گوشِ بغل‌دستی‌ام گفتم می‌بینی که روحانیِ فیلمش شبیهِ کشیش‌هایِ «برگمان» است؟ «پابرهنه در بهشت»، یک‌چشمه از آن شکّ عظیم، آن تردیدِ بزرگی را که در فیلم‌هایِ «برگمان» هست، در خودش دارد و این، برای کارگردانی که فیلمِ اوّلش را رویِ پرده‌ی سینما فرستاده، کم چیزی نیست. خیلی دلم می‌خواست که «پابرهنه در بهشت» را یک‌بارِ دیگر، با خیالی آسوده، در سینمایی خلوت تماشا کنم و ببینم که هنوز آن طراوت و تازگیِ دیدارِ اوّل را دارد یا نه، ولی نشد. فرصت از دست رفت متأسّفانه.

 

 

دوم: علاجِ بی‌حوصلگیِ چهارشنبه صبح، تماشایِ بیست‌دقیقه‌ی اوّلِ «ژول و جیم» بود و فیلمِ «فرانسوا تروفو»ی محبوبم، مثلِ همیشه، معجزه کرد. در نهایتِ بی‌حوصلگی، وقتی هیچ فیلمی، علاجِ کار نبود، در حُکمِ آبی بود رویِ آتش و حیف که باید از خانه می‌زدم بیرون و می‌رسیدم به کارهایِ روزمرّه، وگرنه می‌نشستم و برایِ بارِ خدا می‌داند چندم، این فیلمِ محبوبم را می‌دیدم. هیچ‌چی سخت‌تر از این نیست که آدم از بینِ فیلم‌های کارگردانِ محبوبش، یکی را دست‌چین کند و بگذارد کناری، بگذارد برای روزِ مبادا، روزِ بی‌حوصلگی و گمانم که «ژول و جیم»، این‌روزها، برای من همان فیلمی‌ست که معجزه می‌کند. امشب که زودتر از همیشه برگشتم، رفتم سراغِ کتاب‌خانه‌ام و فیلم‌نامه‌ی «ژول و جیم» را از بینِ کتاب‌ها درآوردم و ورق زدم و هزار خاطره‌ی پراکنده را به یاد آوردم. چه می‌دانم، شاید یک‌روزی «ژول و جیم» را ترجمه کنم، یا یک‌روزی، اگر وقتی پیدا شود، یادداشتِ بلندی بنویسم درباره‌ی این فیلم و علل و عوامل و دلایلِ شیفتگی‌ام را به‌صراحت توضیح بدهم.

 

سوم: این کتابِ «Makhmalbaf at Large» را بینِ کارهایِ روزانه دارم می‌خوانم و کتابِ کم‌حجمی هم نیست که به این زودی‌ها تمام شود. کتابِ «حمید دباشی»‌ست؛ استاد پنجاه‌وچند‌ساله‌ی مطالعاتِ ایرانی و ادبیاتِ تطبیقی در دانشگاهِ کلمبیایِ نیویورک، که دکترای جامعه‌شناسی فرهنگ و مطالعات اسلامی‌اش را از دانشگاه پنسیلوانیا و فوق‌دکترایش را از دانشگاه هاروارد گرفته است. یک چندتایی از مقاله‌هایش، به‌خصوص مقاله‌هایش درباره‌ی سیاست‌های آمریکا، به فارسی ترجمه شده‌اند و چندتایی از مقاله‌ها و یادداشت‌های سینمایی‌اش هم به فارسی موجود است. اوّلین چیزی که از «دباشی» خواندم، نقدِ تحلیلی/ تفسیری‌اش بود درباره‌ی سینمای «مخملباف» و فیلم «نون و گلدون» که در کتابِ «Life and Art» منتشر شد و ظاهراْ که صورتِ بسط‌یافته‌اش، یکی از فصل‌های همین کتابِ «Makhmalbaf at Large» است. خب، البته که «دباشی» سینمای «مخملباف» را دوست دارد و البته که او را یکی از مهم‌ترین، و شاید مهم‌ترین فیلم‌سازِ این‌سال‌های ایران می‌داند، امّا این هم هست که در کتابش، با نگاهی متعادل به سینمایِ‌ او نگاه می‌کند و به جست‌وجویِ ریشه‌هایِ سینمایِ او برمی‌آید. کتابِ جذّابی‌ست و خوبی‌اش این است که چند کلمه‌ای هم درباره‌ی «فریادِ مورچه‌ها» حرف زده که فعلاً آخرین فیلم به‌نمایش‌درآمده‌ی «مخملباف» و شروعِ دورانِ تازه‌یِ سینمایِ اوست. یک نکته‌یِ فرعیِ جذّاب هم درباره‌ی آقایِ «دباشی» این است که مشاور «ریدلی اسکات» در ساخت «ملکوت آسمان» [یا قلمرو بهشت] و «هانی ابواسد» در «اکنون بهشت» هم بوده است. و باز یک نکته‌ی فرعی‌تر این‌که وقتی فیلمِ «300» اکران شد، چند سئوالِ مختصر را برای آقایِ «دباشی» فرستادم و پاسخش را که یادداشتِ مختصر و مفیدی بود، در شماره‌ی دومِ «شهروندِ امروز» چاپ کردم و در همان یادداشت، «دباشی» نوشته بود که «این فیلم را می‌بایست در تقاطع مسائل اجتماعی داخلی آمریکا و تخیلاتِ امپراتوری آن با هم دید.»

 

چهارم: و داستانِ «پوست‌انداختن» را هم باید یک‌بارِ دیگر بنویسم. این «پوست‌انداختن»، البته، ربطی به رمانِ معرکه‌‌ی «کارلوس فوئنتس» [با ترجمه‌ی معرکه‌ی عبدالله کوثری] ندارد. این خودش یک داستانِ دیگر است که شاید همین روزها، یکی از نوشته‌های همین وبلاگ را به آن اختصاص بدهم.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧