شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

قطعاتِ پراکنده در بابِ موهبتی به‌نامِ چای

 

... از بینِ خاطراتِ سال‌هایِ دورِ کودکی، یک خاطره را خوب به‌یاد دارم، نخستین مواجهه‌‌یِ جدّی‌ام را با «چای»، با چیزی شبیهِ آب که رنگی به سُرخی می‌زد و خوب یادم هست که سُرخیِ چای، در آن لیوانِ بلورِ بلند، و آن چای‌هایِ شناوری که کم‌کم به تهِ لیوان رسیدند، به‌چشمِ من، سخت زیبا بود...

 

تلخیِ قهوه را، عطرِ دل‌انگیزش را، همیشه دوست داشته‌ام، صراحتش را، این‌که قاشق‌هایِ پیاپیِ شکر [یا حبّه‌هایِ قند] هم، گاهی، از پسِ این تلخی برنمی‌آیند و عطرِ دل‌انگیزش دست‌‌نخورده می‌مانَد. تلخیِ قهوه را، عطرِ دل‌انگیزش را، همیشه دوست داشته‌ام، امّا حقیقت این است که چای را، همیشه، به قهوه ترجیح داده‌ام. گاهی، در کافه‌ای که نشسته‌ایم، به‌احترامِ آن ‌دیگری که رویِ صندلیِ مُقابلم نشسته است، قهوه‌ای سفارش می‌دهم و از تلخی و عطرِ دل‌انگیزش بسی مشعوف می‌شوم. امّا آن دیگری اگر آشنا باشد، قطعاً، قیدِ قهوه‌یِ تلخ را می‌زنم و فنجانی چای طلب می‌کنم و سُرخیِ چای را به هرچیزِ دیگری ترجیح می‌دهم...

 

این هم حقیقتی‌ست که چای، گاهی، به‌چشمِ چای‌خوران نمی‌آید؛ کافی‌ست چندروزی را به تماشایِ دوروبری‌ها بنشینید که، گاهی، فنجان و لیوان‌شان را لبالب از چای می‌کنند و هر از دقیقه‌ای جُرعه‌ای از آن‌را می‌نوشند و به کارِ خود مشغولند، بی‌آن‌که حقیقتاً یک‌بار سُرخی‌اش را تماشا کرده باشند، یا برگ‌هایِ شناور در آن دیده باشند. کافی‌ست در نوعِ نوشیدنِ چای‌شان دقّت کنیم؛ کاری به رنگِ چای ندارند، کاری به طعمِ چای هم ندارند. به برگ‌هایِ چای که گاهی در فنجان و لیوان‌شان می‌افتد، اعتنا نمی‌کنند و آن‌چه‌را که در فنجان و لیوان‌شان هست می‌نوشند، بی‌آن‌که حقیقتاً از کیفیتِ آن خبر داشته باشند. بارها شده است که یک چایِ جوشیده‌یِ بی‌مزّه را جمعیتِ بسیاری نوشیده‌اند، بی‌آن‌که از طعمش شکایتی داشته باشند و به‌وقتِ خالی‌شدنِ قوری، مقادیرِ مُعتنابهی آب رویِ برگ‌هایِ مانده ریخته‌اند و یک چایِ جوشیده‌یِ بی‌مزّه‌یِ دیگر هم برایِ خودشان تدارک دیده‌اند. نوشیدنِ چای، به یک «عادتِ روزانه» بدل شده است؛ چای را می‌نوشند که چیزی نوشیده باشند، که از سردردهایِ احتمالی، گاهی، پیش‌گیری کرده باشند...

 

   هیچ دو آدمی را نمی‌شود یافت که صاحبِ یک سلیقه باشند، امّا یک قوریِ چای، با هر طعم و رنگی، ظاهراً به کارِ همه‌یِ کسانی می‌آید که سهمی از این قوری می‌برند و فنجان و لیوان‌شان لبالب از این نوشیدنیِ سُرخ می‌شود. حقیقت این است که درجه‌ی تغییرِ رنگ و عطر و طعمِ چای، بستگی دارد به سلیقه‌یِ هر آدمی؛ به این‌که چُنین چیزهایی، اساساً، برایش مُهمند یا نه. رنگ و عطر و طعمِ چای برایِ هر آدمی باید متفاوت باشد؛ یکی سُرخیِ چای را دوست دارد و یکی آن‌را تیره‌تر می‌پسندد، یکی عطر به چای‌اش اضافه می‌کند و یکی عطرِ اصیلِ چای را می‌پسندد، یکی طعم‌هایِ مختلف [چای‌هایی با طعمِ میوه مثلاً] را دوست دارد و یکی طعمِ اصیلِ چای را می‌پسندد...

 

ظاهراً که کشفِ چای به 2700 سال پیش از میلادِ مسیح برمی‌گردد و ظاهراً که «شن نونگ»، پادشاهِ افسانه‌ایِ چین، نخستین کسی‌ست که چای را کشف کرده است. امّا این چایِ کشفِ او، ظاهراً، همین «چایِ سبزی‌»ست که اکنون طرفدارانِ بسیار دارد. سال‌ها پس از او بود که چای به نوشیدنیِ مخصوصِ ضیافت‌هایِ سلطنتی بدل شد و سال‌ها پس از این بود که یک راهب چای را به ژاپن بُرد و سال‌ها پس از این راهب بود که راهبی دیگر در وصفِ چای رساله‌ای نوشت و نوشیدنش را به مردمانِ کشورش توصیه کرد. فرانسوی‌ها، در قرنِ پانزدهم، دست‌کم دوسالی پیش از انگلیسی‌ها، چای را کشف کردند و 104 سال پیش بود که چای را برایِ نخستین‌بار با تکّه‌هایِ یخ نوشیدند و 100 سال پیش نخستین چایِ کیسه‌ای را یک نیویورکی راهیِ بازار کرد...

 

دَم‌کردنِ چایِ سبز، چایِ محبوبِ مردمانِ چین، آدابی دارد که در حوصله‌یِ ما نمی‌گُنجد؛ بعید است از بینِ جمعیتِ کم‌شمارِ خوانندگانِ این نوشته، کسی آدابِ خاصِ این چای را اجرا کند و دست به شُستنِ قوریِ چای و فنجان‌ها و نشان‌دادنِ چای به چای‌خورها و شُستنِ چای و باقیِ چیزها بزند. دَم‌کردنِ چایِ سبز، برایِ مردمانِ چین، آدابی دارد و شباهتی به شیوه‌‌ای که ما چای را دَم می‌کنیم، ندارد. چای را سرِ حوصله و بادقّت دَم می‌کنند و چشم‌به‌راهِ دَم‌کشیدنش می‌مانند، نه مثلِ شُماری از ما که هنوز دَم‌نکشیده، لیوان را لبالب می‌کنیم و با حبّه‌هایِ قند و دانه‌هایِ شکر چُنان شیرینش می‌کنیم که دیگر طعمِ چای را نمی‌شود حس کرد. دَم‌کردنِ چای و نوشیدنش، حقیقتاً، به یک «عادتِ روزانه» بدل شده است، بی‌آن‌که لذّتی از آن ببریم...

 

آن تاجرِ نیویورکی که 100 سال پیش، چایِ کیسه‌ای را اختراع کرد، لابد به فکرِ همه‌یِ مردمانِ بی‌حوصله‌ای بود که ظرفِ سال‌های بعد، بی هیچ آداب و ترتیبی، یکی از این کیسه‌ها را در فنجان و لیوانِ خود رها می‌کنند و اعتنایی به این ندارند که پنج‌دقیقه بیش‌تر نباید آن‌را نگه دارند و اعتنایی به رنگِ چایِ ندارند که لحظه به لحظه پُررنگ‌تر می‌شود و اعتنایی به طعمِ چای ندارند که لحظه به لحظه تغییر می‌کند. امّا این به خودِ آدم‌ها مربوط است، به ذائقه‌یِ آدم‌ها و این‌که با چیزی به‌نامِ طعم، اساساً، آشنا هستند یا نه. بااین‌همه، نکته‌یِ اساسیِ چایِ کیسه‌ای شاید این باشد که می‌شود همه‌جور چای را، با همه‌جور طعمی امتحان کرد. می‌شود چایِ میوه‌هایِ جنگلی را نوشید که طعمِ به‌نسبت تُرشی دارد و رنگش هم چندان شبیهِ چای نیست. می شود چایِ میوه‌یِ گُلِ‌سُرخ و هلو را نوشید که سُرخیِ شگفت‌انگیزی دارد و صاحبِ بویِ دل‌انگیزی‌ست. می‌شود چایِ آناناس را، حتّا، نوشید که طعم و بویِ غریبی دارد و می‌شود به‌جایِ همه‌یِ این‌ها از طعم و بویِ برگاموت لذّت بُرد که به‌گمانِ من، طعم و بویش، در شمارِ خوش‌‌ترین طعم و بوهایِ جهان است...

 

چای را می‌نوشیم که چیزی نوشیده باشیم، یا می‌نوشیم که چای نوشیده باشیم؟ چای‌بودنِ چای اگر مُهم باشد، آن‌وقت طعم و رنگ و بویش هم مُهم می‌شود و آن‌وقت لب‌زدن به چایِ جوشیده‌یِ بی‌مزّه‌‌ای در مقادیرِ مُعتنابهی آب غرق شده است، لذّتی ندارد و طعمش [درباره‌یِ چی حرف می‌زنیم؟] ای‌بسا، آدم را به آشوبی درونی دچار کند. آن‌وقت لب‌زدن به فنجانی چای که سُرخی‌اش از حدِ معمول بیش‌تر است، یا کم‌رنگ‌تر از آن است که چای شباهتی داشته باشد، لذّتی ندارد. آن‌وقت لب‌زدن به فنجانی چای که زیاد از حد داغ باشد، یا زیاد از حد سرد باشد، لذّتی ندارد...

 

در رُمانِ «عاملِ انسانی»، یکی از محبوب‌ترین داستان‌هایِ زندگی‌ام، «گراهام گرینِ» کبیر، داستانِ جاسوسی را نوشته است که برایِ‌ خودش «چایِ اِرل گِرِی» می‌خرد تا سرِ فُرصت، بویِ خوشِ برگاموت را از خودش دریغ نکند. بعید است که انتخابِ همچه چایِ دل‌انگیزی، بی‌دلیل بوده باشد...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧
برچسب‌ها : چای ، گراهام گرین

حالا ما که هیچ، امّا چه روزِ بدی بود...

  

... حالا ما که هیچ، امّا چه روزِ بدی بود، یک جمعه‌یِ بدی که از سرِ صُبح تا تهِ شب بد و به‌قولِ آن آقایِ بزرگوار «انگار جور بود با حالم» و یک حُزن و تلخی و غصّه‌ا‌ی داشت که مالِ یک همچه روزهایی‌ست و یک میلِ به تنهایی هم بود، یک میلِ به حسرت، یک میلِ به خاطره‌ها که سخت با عوالمِ ما جور بود...

 

... حالا ما که هیچ، امّا چه روزِ بدی بود، یک جمعه‌یِ بدی که هنوز شروع نشده داشت تمام می‌شد و صُبح که می‌شد باید می‌رفتیم مدرسه و گوش‌مان را پُر از درس‌های کوفتیِ بی‌فایده‌ای می‌کردیم که حالا یادمان رفته است. و خیال کردیم که تویِ یک کلاسِ ریاضی هستیم، یک کلاسِ علوم، یا هر درسِ دیگری، و فکرِ به آن آقایِ عینکیِ پریشانِ خسته‌یِ دل‌مُرده‌یِ بی‌حواسِ تُرد و شکننده و ظریفی که حتّا با خودش هم قهر بود، حواسی برایِ آدم نمی‌گذاشت و اَنگ موقعی آن جمله‌هایِ معرکه‌اش به یادِ آدم می‌آمد که بحبوحه‌یِ درس بود و ما که یک‌گوشه‌یِ کلاس، تویِ یکی از نیمکت‌هایِ تک‌نفره نشسته بودیم، از تهِ دل دنبالِ بهانه‌ای بودیم که بی‌خیالِ درس و مشق شویم و به آن آقایِ عینکیِ پریشانِ خسته‌یِ دل‌مُرده‌یِ بی‌حواسِ تُرد و شکننده و ظریفی فکر کنیم که شبیهِ این معلّم‌ها نبود و یک‌حرف‌هایی می‌زد که سر درنمی‌آوردیم، امّا معلوم بود که حرف‌هایِ درستی‌ست و یک‌کارهایی می‌کرد که سر درنمی‌آوردیم، امّا معلوم بود که کارهایِ درستی‌ست و این آن آقایِ عینکیِ پریشانِ خسته‌یِ دل‌مُرده‌یِ بی‌حواسِ تُرد و شکننده و ظریف شد همه‌یِ فکر و خیالِ ما در آن کلاسِ علوم، یا هر درسِ دیگری...

 

... حالا ما که هیچ، امّا چه روزِ بدی بود، یک جمعه‌یِ بدی که رفته بودیم تماشای آن فیلمی که آقایِ عینکیِ پریشانِ خسته‌یِ دل‌مُرده‌یِ بی‌حواسِ تُرد و شکننده و ظریف شده آدمِ خسته‌یِ دل‌مُرده‌یِ دیگری که برگشته بود و می‌خواست بچّه‌اش را ببیند و ما همین‌طور که فیلم را می‌دیدیم هِی بُغض به گلو می‌آوردیم و ادایِ آدم‌هایِ بزرگ را درمی‌آوردیم و یک اشکی هم گوشه‌یِ چشم‌مان می‌نشست و بیرونِ همان سینما بود که همین‌جور بُغض به گلو و اشک گوشه‌یِ چشم، یک نیم‌رُخِ ملیح را دیدیم که برایِ همه‌یِ عُمر کافی بود و یک حظّی از دیدنِ این ملاحتِ معرکه بُردیم که خدا می‌داند...

 

... حالا ما که هیچ، امّا چه روزِ بدی بود، یک جمعه‌یِ بدی که صُبحش با سردرد شروع شده بود و تا ظهرش هیچ قرصی افاقه نکرد و آفتاب که وسطِ آسمان رسید، دست‌ها را کردیم تویِ جیب و از خانه بیرون زدیم و همین‌طور پیاده رفتیم و هرچه شعر و آهنگ از بَر بودیم برایِ خودمان خواندیم و هرچه بُغض تویِ گلو بود رها کردیم و هرچه اشک گوشه‌یِ چشم بود گذاشتیم که کارش را بکند و یک سبُکیِ خوبی نصیبِ ما شده بود و خیابان به چشمِ ما خلوت‌تر شده بود که رسیدیم به آن سینمایِ محبوب و پاکیزه‌ای که آدم دوست داشت تویِ صندلی‌هایش لم بدهد و بی‌خیالِ دنیا شود. حالا عکسِ این آن آقایِ عینکیِ پریشانِ خسته‌یِ دل‌مُرده‌یِ بی‌حواسِ تُرد و شکننده و ظریف را زده بودند‌ آن‌بالا و حالا ما سرمان را انداختیم پایین و رفتیم تویِ همین سینما که آقایِ عینکیِ پریشانِ خسته‌یِ دل‌مُرده‌یِ بی‌حواسِ تُرد و شکننده و ظریفِ محبوبِ ما همین‌طور از دستِ گلوله‌ها و خُمپاره‌ها فرار می‌کرد و چه حالی می‌داد فرار و چه حالی می‌داد زنده‌ماندن و ماندن و بودن...

 

... حالا ما که هیچ، امّا چه روزِ بدی بود، یک جمعه‌یِ بدی که از سرِ صُبح تا تهِ شب بد و به‌قولِ آن آقایِ بزرگوار «انگار جور بود با حالم» و یک حُزن و تلخی و غصّه‌ا‌ی داشت که مالِ یک همچه روزهایی‌ست و یک میلِ به تنهایی هم بود، یک میلِ به حسرت، یک میلِ به خاطره‌ها که سخت با عوالمِ ما جور بود، یک میلِ به آن بُغضی که وقتی در گلو می‌نشیند، می‌مانَد و رها نمی‌کند و یک میلِ به آن اشکی که وقتی گوشه‌یِ چشم می‌نشیند، می‌مانَد و رها نمی‌کند...

 

... حالا ما که هیچ، امّا چه روزِ بدی بود...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧

داستانِ شیشه

 «شیشه»ی «سیلویا  پلات» را، ترجمه‌یِ خانمِ «گُلی امامی» را، آن کتابِ چاپِ «نیل» را، اوّلین‌بار، به‌لُطفِ «سروش» خواندم که کتابِ خودش را آورد و سپرد دستم و گفت بخوان که اگر «شیشه»نخوانده از دنیا بروی، حسرتش را می‌خوری و تازه کتاب را گذاشته بودم رویِ میز که دست دراز کرد و آن‌را برداشت و گفت خوش‌به‌حالت که هنوز «شیشه» را نخوانده‌ای و دوباره کتاب را گذاشت روبه‌رویِ من که دلم برای کتاب و خواندنِ داستانش رفته بود و هنوز خیلی مانده بود تا نامش را بگذارند «حُبابِ شیشه» و دوباره چاپش کنند و برای من که عاشقِ شعرهای «سیلویا  پلات» بودم و کتابِ خاطراتش را تویِ یک‌سال سه‌بار خوانده بودم، هیچ گنجی، هیچ جواهری، بهتر از این «شیشه»ای نبود که از «سروش» امانت گرفته بودم و خدا می‌داند که چه حالِ خوبی داشتم آن‌روزها و «شیشه» را دست می‌گرفتم و می‌رفتم سرِ کار و وقت‌ و بی‌وقت «شیشه» می‌خواندم و جاهایی از کتاب را که دوست داشتم،‌ تویِ آن دفترچه‌یِ آبی یادداشت می‌کردم.

 رمانِ «پلات» شده بود «شیشه»یِ عُمرِ من و روزهایِ ناخوش را خوش می‌کرد و روزهایِ خوشم را خوش‌تر می‌کرد و خلاصه که روزگارِ «شیشه»ایِ دل‌پذیری بود و صبحِ سه‌شنبه که بیدار شدم، دلم، همچه هوایِ این «شیشه» را کرده بود که دلم می‌خواست دوباره بخوانمش و هرچه نگاه کردم، اثری از این «شیشه»یِ عُمرم ندیدم و تا ظهر، همه‌ی کتاب‌هایی را که می‌شد جابه‌جا کرد، جابه‌جا کردم و بازهم «شیشه»ای در کار نبود.

 نزدیکِ ظهر بود  و آفتاب داشت کلافه می‌کرد که دیدم پشتِ شیشه‌یِ یک کُهنه‌‌فروشی یک کتابِ عجیبی هست که یک‌ طرحِ عجیبی دارد و یک‌مُشت دایره در دایره است و آن بالا، بالایِ همه‌ی دایره‌هایی که آدم وقتی نگاه‌شان می‌کند ممکن است سرگیجه بگیرد، تویِ سفیدی، یک «Sylvia Plath» و یک «The Bell Jar» خوشگل نوشته‌اند و خدا می‌داند که عیشی کردم از دیدنِ این «شیشه»یِ اصل،‌ از دیدنِ این «شیشه»ای که چاپِ «Faber» بود و دوسال از منِ «شیشه»دوست بزرگ‌تر بود.

 سرِ ظُهر بود و زیرِ آن آفتابِ کلافه‌کننده‌یِ داغِ داغِ داغ خبری از کتاب‌فروش نبود و چه‌قدر و چند دقیقه گذشت تا رسید و همچه که در را باز کرد و داخل شد، به آن «The Bell Jar»ی که پُشتِ شیشه بود اشاره کردم و این «شیشه» اگر فروشی‌ست مالِ من و انگشتم طرفِ همین دایره‌هایی بود که تویِ هم بودند و خوب که نگاه می‌کردی، ممکن بود سرگیجه بگیری.

 چه‌خوب که «شیشه»‌اش فروشی بود و چه‌خوب که «شیشه»‌اش را به من فروخت و چه‌خوب که حالا این «شیشه»ی‌ِ اصل در خانه‌یِ من است، زیرِ همان سقفی‌ست که من هستم و چه‌خوب که حالا می‌توانم «شیشه»یِ اصل را دست بگیرم و به این دایره‌هایی که روی جلدش چاپ شده است نگاه کنم و به‌جانِ «سروش» دعا کنم که «شیشه»‌اش را سپرد به من و نگذاشت «شیشه»نخوانده از دنیا بروم...

 بعدِ تحریر: کسی این فیلم «شیشه»ا‌ی را «لاری پیرس» در سال 1979 ساخته دیده است؟ قاعدتاً نباید فیلمِ مهمّی باشد، امّا احیاناً کسی نسخه‌ای از این فیلم ندارد؟

 بعدِ بعدِ تحریر: نه، خوشی‌هایِ کوچکِ گاه‌به‌گاه به ما نمی‌آیند. حتّا فکرش را هم نمی‌کردم که وقتی امرور صبح، این موبایلِ کوفتی روشن شود، خبرِ مُردنِ «خسرو شکیبایی» را بدهد. چه کنیم؟ عجب روزِ مُصیبت‌باری‌ست...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧

راه و بی‌راه و شبِ سیاه و ...

 

آن‌چه شما نفهمیدید و من تصمیم دارم بگویم، این است که دوست‌تان دارم، ولی می‌دانم که برای نزدیک‌بودن به شما، لازم است بمیرم.

 

 

از نامه‌یِ سیسیلیا به ژولین در اتاقِ سبز

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧

یک تکّه از یک نامه مُتعلّق به همین‌روزها...

 

... حالا تو فکر کن که جاده‌یِ خلوتِ خوبی بود که می‌رسید به یک باغِ مُصفّایِ پُردرختی که دروازه‌یِ بهشت بود برایِ ما و ردیفِ درخت‌هایِ سیب و گیلاس داشت و یک بویِ دل‌پذیرِ سیبی تویِ هوا بود که روح را صفا می‌داد و یک شکوفه‌های خوش‌منظره‌ای داشت که سفیدِ سفید بودند و به‌قولِ آن آقایِ بزرگوار شکوفه‌ها در اوجِ انفجار بودند و آفتاب رویِ این باغِ مُصفّا همچه می‌تابید که انگار ابرِ رحمت است رویِ سرِ ما و این آفتابِ مثلِ ابر گرم نبود و ما رویِ آن نیمکتِ چوبیِ کهنه نشسته بودیم که نزدیک تنه‌یِ بُریده‌ی یک درخت بود و صدایِ یک پرنده‌ی کوچکی تویِ گوش‌مان که سخت محزون بود...

 

حالا تو فکر کن که یک عصر بود و آفتاب غروب نکرده بود و این سایه‌ی ما که رویِ نیمکتِ چوبیِ کهنه بودیم کِش می‌آمد و یک بادِ خنکی هم داشت می‌وزید و یک‌جورِ خوبی بود که شبیهِ یک عصرِ پنج‌شنبه بود که رفته بودیم کافه‌ی درختیِ خودمان و رویِ آن تنه‌هایِ بُریده‌یِ درخت نشسته بودیم و یک بادِ خنکی هم داشت می‌وزید و یک فنجانِ قهوه‌‌یِ داغ هم رویِ این تنه‌یِ بزرگ بود و یک کیکِ خو‌ش‌تراشِ تُرشِ خوش‌رنگ تویِ بشقاب بود...

 

حالا تو فکر کن که باران یک‌دفعه بگیرد و آسمانِ آبیِ آبی بشود سیاهِ سیاه و آب از آسمان همین‌طور بریزد و زیر یک همچه بارانی آدم هوسِ چای بکند و درِ اوّلین کافه‌یِ دنجِ سرِ راهش را باز کند و رویِ اوّلین صندلیِ نزدیکِ شومینه بنشیند و رویِ اوّلین چایِ فهرستِ کافه انگشت بگذارد و چشم‌به‌راهِ چایِ داغ و پایِ سیب باشد و پیپ‌اش را گذاشته باشد گوشه‌یِ لبش و سرش را بچرخاند و ببیند که یک عکسِ معرکه را زده‌اند به دیوار و تویِ عکس یک آدمی هست که زیرِ یک آفتابِ عالم‌تاب شال و کُلاه کرده است و دارد می‌رود به یک سمت‌وسویی که هیچ معلوم نیست کجاست و هیچ معلوم نیست این آدمی که شال و کُلاه کرده است کیست و معلوم نیست این خیابانی که دارد این آدمِ شال و کُلاه کرده را به مقصد می‌رساند کجایِ این دنیاست...

 

حالا تو فکر کن که یک‌روزِ برفی بود و شهر سفید بود و تویِ هیچ خیابانی جایِ پایِ هیچ آدمی نبود و یک سرمایِ غریبِ ناشناسی تویِ هوا بود و از پشتِ شیشه هیچ‌چی به‌اندازه‌ی سفیدیِ برف معلوم نبود و این سفیدیِ مطلق اوّلش زیبا بود و کِیف می‌داد و یک دوساعتی که گذشت حوصله را سر بُرد و تویِ آن برف و آن سفیدیِ مُطلقِ حوصله‌سَربَر هیچ‌چی به‌اندازه‌یِ قهوه‌یِ تلخِ داغ مزّه نمی‌داد و یک کافه تویِ این دنیا بود که قهوه‌یِ تلخِ داغش مزّه داشت و روبه‌رویِ همین کوچه‌ای بود که حالا سفیدِ سفید بود و تویِ این کافه که قهوه‌یِ تلخِ داغش مزّه داشت یک میز بود که کنارِ پنجره بود و آدم همچه که می‌نشست دستش را می‌گذاشت لبه‌ی میز و بیرون را می‌دید که سفیدِ مُطلق بود...

 

حالا تو فکر کن که ما این‌جا نه باغِ مُصفّایِ پُردرختی داریم و نه نیمکتِ چوبیِ کهنه‌ای داریم و نه کیکِ خو‌ش‌تراشِ تُرشِ خوش‌رنگی که تویِ بُشقاب باشد و نه قهوه‌یِ تلخِ داغی که مزّه داشته باشد و یک آدمی هست که شال و کُلاه کرده است و دارد می‌رود به یک سمت‌وسویی که هیچ معلوم نیست کجاست و حالا تو فکر کن که برای یک همچه ‌آدمی جایی اصلاً وجود ندارد و همچه خیابانی اصلاً وجود ندارد و همچه آدمی اصلاً وجود ندارد و حالا تو فکر کن...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧
برچسب‌ها : نامه‌ها

این خودش خیلی‌ست...

 

یکُم: یک‌وقتی، یک‌روزگاری، یک دوستی داشتم [چرا داشتم؟ خدا را شُکر هنوز هم دارم] که عادت داشت [و لابُد هنوز هم دارد] که نیمه‌یِ پُر را ببیند و درست وقتی می‌دید که همه‌چی به‌هم ریخته است و آسمان رسیده به زمین و زمین سر از آسمان درآورده است، می‌گفت [و هنوز هم می‌گوید] «این خودش خیلی‌ست.» و این جمله‌یِ جادویی‌اش، چیزی کم از آبی نداشت که رویِ آتش می‌ریزد و، ناگهان، معجزه اتّفاق می‌افتد. دیروز که لابه‌لایِ حرف‌هایش، وسطِ حرف‌هایی که اصلاً حرفِ روزمرّه نبود و اصلاً درباره‌یِ کارش بود و کاملاً جدّی بود، در جوابِ یک حرف، یک سئوالِ بدبینانه گفت «این خودش خیلی‌ست»،کِیف کردم. ذوق کردم که هنوز این جمله‌ی معجزه‌آسا را فراموش نکرده است. هرچند یادم رفت حرف‌هایش که تمام شد، سئوال کنم حواسش به این جمله بوده است، یا که ناخودآگاه آن‌را به زبان آورده است. امّا چه اهمیتی دارد؟ چرا باید مُهم باشد؟ مُهم این است که یک همچو آدمی گاهی، حرف‌هایش با «فکر کن» تمام می‌شود و جوری این «فکر کن» را می‌گوید که طرفِ صحبتش خیال می‌کند و به خودش شک می‌کند که لابُد در همه‌یِ زندگی‌اش یک‌بار هم فکر نکرده است و حالا یکی پیدا شده است که از رازش سر درآورده است و همه‌چی را فهمیده است و هیچ‌چی بدتر از این نیست که یک همچو حسّی همه‌یِ وجودِ آدم را در بر بگیرد؛ هرچند «این خودش خیلی‌ست»...

 

 

دوم: سرِ شبی که با چایِ مغربیِ پُر از نعنا و بویِ دل‌انگیزش آغاز شود، باید که با «گُلستانِ سعدی» هم ادامه پیدا کند؛ با همان کتابِ حالا کُهنه‌ای که یادگارِ سال‌هایِ دبیرستان است و معلّمی که ترجیح می‌داد در کلاسِ املایش فقط «گُلستانِ سعدی» را به زبان بیاورد. کتابِ حالا کُهنه‌ی «گُلستانِ سعدی»‌، با آن جلدِ زردِ حالا سیاه [چاپِ انتشاراتِ ققنوس است و سالِ ١٣٧٢]، یکی از خوش‌ترین خاطره‌هایِ سال‌هایِ دور است و یکی از دل‌انگیزترین خاطره‌هایِ سال‌هایِ دورِ مدرسه. و رفتم سراغِ همان «دیباچه»‌ای که هزار بار هم بخوانی‌اش کهنه نمی‌شود و این «ذکرِ جمیلِ سعدی که در افواه عوام افتاده است و صیتِ سخنش که در بسیطِ زمین رفته و قصب الجیبِ حدیثش که همچون شکّر می‌خورند و رقعه‌یِ مُنشآتش که چون کاغذِ زَر می‌برند..» تا صبحِ امروز هم دوام آورد و ماند و کارها هم ماند و وقتی «گُلستانِ سعدی» هست، چه‌کاری مهم‌تر از خواندش؟ مهم‌تر از ورق‌زدن و دوباره‌خواندنش؟

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧

هیچ‌وقت از این که به شما بگویم ناستنکا خسته نمی‌شوم...

 

ناستنکا، لابد شنیده‌اید (به‌نظرم هیچ‌وقت از این که به شما بگویم ناستنکا خسته نمی‌شوم)، لابد شنیده‌اید که در این گوشه‌کنارها، آدم‌های عجیبی زندگی می‌کنند که خیال‌پرداز و خیال‌باف هستند. خیال‌پرداز ـ اگر قرار باشد تعریفی درست از او ارائه کنیم ـ آدم نیست، موجودی‌ست خُنثا.

 

بیش‌تر اوقات، گوشه‌ای غیرقابل‌دسترسی را انتخاب می‌کند. انگار خودش را حتا از نور روز هم مخفی می‌کند. وقتی هم خودش را به خانه می‌رساند، درست مثل حلزون به آن می‌چسبد، یا خیلی به آن جانور معروفی شباهت دارد که جانور و خانه‌اش یکی هستند و بهش می‌گویند لاک‌‌پُشت.

 

نظر شما چیست؟ چرا او این چاهاردیواری‌اش را که لابُد سبز، پُر از دوده، غم‌انگیز و به‌طور غیر مجازی چرکین است، دوست دارد؟ این آقای مسخره، وقتی یکی از معدود آشنایانش برای احوال‌پرسی او می‌آید (و عاقبت هم آشنایی برایش نمی‌ماند) چرا با شرمساری، با قیافه‌ای دگرگون و این‌قدر سراسیمه از مهمانش پذیرایی می‌کند؟

 

بعدِ تحریر: دلم یک ترجمه‌یِ خوبِ «شب‌هایِ روشن» می‌خواهد؛ یک «شب‌هایِ روشن»ی که خودِ خودِ «داستایفسکی» باشد و کلماتِ این ‌آدمِ مغموم و عاشق‌پیشه‌ای را که حتّا جرأت نمی‌کند عشقش را ابراز کند [یا اظهار کند؟] درست درآورده باشد. دلم یک «شب‌هایِ روشنِ» درست‌ودرمان می‌خواهد...

 

 

بعدِ بعدِ تحریر: غروبِ جمعه، وقتی آفتابِ جمعه دارد غروب می‌کند، همیشه، کسالت‌بار است؛ سرشار است از کسالتی که انگار می‌خواهد در آخرین روزِ هفته، همه‌یِ نیرویِ آدم را ظرفِ دقیقه‌ای دود کند و به هوا بفرستد. و تفاوتی نمی‌کند که غروبِ جمعه‌یِ سال‌هایِ کودکی و نوجوانی باشد که خبر از شنبه و یک‌روزِ زجرآورِ مدرسه می‌داد و روحِ آدم را می‌تراشید و شکنجه می‌کرد و چه غروبِ جمعه‌یِ این سال‌ها. جمعه، جمعه است و «جمعه‌کُشی»، یکی از آن کارهایِ سختی‌ست که کم پیش می‌آید آدم از پسش بربیاید. غروبِ این جمعه، هیچ‌چی بهتر از سرزدن به کتاب‌فروشی و خریدنِ کتاب‌ و نشستن در یک کافه‌یِ به‌نسبت خلوتِ به‌نسبت معقول نبود و هیچ‌چی طعمِ آن چایِ مغربیِ نعنادارِ خوش‌بو را نداشت که اصلاً مایه‌یِ آرامش بود، خودِ آرامش بود وقتی طعمش رویِ زبان می‌نشست و زندگی، اگر چُنین لحظه‌هایِ آرامشی را بیش‌تر به آدم‌ها می‌بخشید، آن‌وقت ارزشِ خیلی‌چیزها را داشت و دنیا همان‌جایِ خوبی می‌شد که «ارنست‌ همینگ‌وی» گفته بود. غروبِ جمعه‌یِ خوبی بود این غروبِ جمعه...

  

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ تیر ۱۳۸٧

کافی نیست؟

 

 

همه‌یِ ما نیازمندِ مقدارِ مُعیّنی از درد هستیم تا بتوانیم بعدها در موردِ خودمان قضاوت کنیم.

 

دَن چاون، داستانِ پشیمان، به‌ترجمه‌یِ امیرمهدی حقیقت

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧
برچسب‌ها : حرفِ دیگران