شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

تعطیلاتِ خود را چگونه گذراندید؟ ـ 2

 

قدم‌زدن در خیابان، تماشایِ دانه‌های ریز برفی که داشت از آسمان می‌آمد. سر زدن به داروخانه و خریدنِ انواعِ قُرص و داروهایِ ضدِ سرماخوردگی. بلعیدنِ قُرص‌ها و دل‌خوش‌کردن به ویتامین ث...

 

و جُز این؟ 8 قسمتِ آن سریالِ تازه شد 23 قسمت. فصل اوّل تمام شد. فصلِ دوّمش را ندارم. در فصلِ بعدی چه می‌شود؟ هیچ‌کس کامل نیست. هیچ‌کس. به آن لبخندها، به آن خنده‌ها، به آن شادابیِ ظاهری که نباید اطمینان کرد. پُشتِ آن وقار، یک‌جور میلِ به جلف‌بازی هست. از این به بعدش چه می‌شود؟ آینده بهتر از گذشته است؟ کسی تضمین نداده است. کسی تضمین نداده است...

 

و دیگر؟ «کارنامه‌ی باد» را برای دوّمین‌بار می‌خوانم. «آدونیس» را دوست می‌دارم؛ شعرهایش را.

 

می‌خوانَمَش و کِیف می‌کنم:

بگذار، ای هوا!

در تو

هواهایِ خویشتن را

تجربه کنم.

*

بانو؛

عطرش

قامتِ هوا را کِش می‌دهد.

*

عشق

همه‌چیز است،

فقط

کافی نیست.

 

و بعد؟ نه، جمعه که جُزءِ تعطیلات نیست، روزِ کار است...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧
برچسب‌ها : تعطیلات ، آدونیس ، شعر

تعطیلاتِ خود را چگونه گذراندید؟ - 1

 

ماندن زیرِ سقفِ خانه، راه‌رفتن، لم‌دادن کنارِ شیشه و تماشایِ برفی که خیالِ آب‌شدن ندارد... قدم‌زدن، ورق‌زدنِ کتاب‌هایی که هنوز وقتِ خواندن‌شان سر نرسیده است... تماشایِ برفی که رویِ درخت‌ها نشسته است، نوشیدنِ فنجان‌های چایِ خوش‌طعم؛ تمشک و پُرتقال و میوه‌های جنگلی... تماشایِ عکس‌های دیشبِ برفی... قدم‌زدن، قدم‌زدن و باز هم قدم‌زدن... و دست‌آخر، نشستن. تماشای 8 قسمتِ یک سریالِ دیگر، یک ماجرایِ دیگر، آدم‌هایِ دیگری که هزار مُصیبت و بدبختی دارند و دل به حال‌شان سوزاندن و فکر کردن به این‌که عاقبت‌شان چه می‌شود... تماشایِ سفیدیِ برف‌ها در سیاهیِ شب و گوش‌کردن به سکوتی که همه‌ی کوچه را پُر کرده است... چشم‌هایم می‌سوزند...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٧
برچسب‌ها : تعطیلات

به بیداری، «نیم‌روز» هم نبود...

   ... برف که شروع شد، برف که روی زمین نشست، دیدم این صبحِ سه‌شنبه شبیهِ روزهایِ خوشِ برفی نیست، شبیهِ روزهای همیشه‌ی برفی نیست که بی‌چتر و کُلاه توی برف قدم می‌زدیم و بستنی می‌خوردیم و می‌خندیدیم و امروز برف که شروع شد، برف که روی زمین نشست، دیدم این صبحِ سه‌شنبه شبیهِ روزهایِ خوشِ برفی نیست. و نبود. این سه‌شنبه شبیهِ روزهایِ خوشِ برفی نبود و هنوز به عصر نرسیده، شد یک روزِ تلخِ بدمزّه‌ی دیگر که تا آخرِ شبش لابُد بی‌حوصلگی‌ست....

   ... حیف نبود که در یک همچه روزِ برفیِ پائیزیِ سردی خبر بدهند که باز هم همه‌چی دود شده است و به هوا رفته؟ به‌خدا که حیف بود. حیفِ یک همچه روزِ برفیِ پائیزیِ سردی بود که همین‌طور تویِ دفتر بنشینیم و کز کنیم و برف را ببینیم که دارد از آسمان می‌بارد و هیچ‌ کاری از ما برنمی‌آید. حیفِ یک همچه روزِ برفیِ پائیزیِ سردی بود که این‌طور غم‌زده بنشینیم و فکر کنیم و فکر کنیم و کاری نکنیم. حیف نبود؟

   ... قرار بود «نیم‌روز» را این شنبه‌ای که می‌آید چاپ کنیم؛ یک مجلّه‌ی رنگیِ خوش‌آب‌ورنگ و جذّاب، به‌خوبی همان مجلّه‌ی قبلی‌مان. ولی نشد. «نیم‌روز» درنیامده، رویِ دکّه نرفته، دود شد و به هوا رفت؛ مثلِ همان روزنامه‌ای که دل‌مان خوش بود قرار است شبیهِ این روزنامه‌های شبیهِ هم نباشد. ولی نشد. حیف نبود؟

   عجب پرونده‌ی خوبی شده بود این پرونده‌ی «کیانوش عیّاری»؛ چه مصاحبه‌ی خوبی بود، چه یادداشت‌هایی، چه آدم‌هایی که نوشته بودند و چه عکس‌هایی... چه‌قدر همه‌چی خوب بود و چه‌قدر همه‌چی آماده بود... حیف نبود؟

   بعدِ تحریر: «به بیداری نیم‌روز بود» سطری از یک شعرِ «آرتور رَمبو»ست؛ سطری به‌ترجمه‌ی «فریدون رهنما» و چه‌حیف در بیداری ما حتّا «نیم‌روز» هم نبود. حیف نبود؟

   بعدِ بعدِ تحریر: ولی کسی خبر را تأییدِ رسمی نکرده است!

 

 

اوّلین و آخرین آگهیِ نیم‌روز

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧
برچسب‌ها : نیم‌روز ، تعطیلات

سرزدن به کتاب‌خانه ـ 1

 

از فیل در تاریکی [تکّه‌ی اوّل]

 

دید دلش شوریده و تاریک بود. منقلب بود و طاقت نشستن نداشت. در رو به خیابان دفتر را باز کرد و در رفت. روبروش حالا مسجد امام حسن بود که نیمه‌کاره بود. به سیروس پیچید. رو به بالا رفت. از تیمچه‌ی انصاف گذشت. حالا روبروش مسجد ملاابوالحسن بود. حالا کنار یک سقاخانه‌ی متروک بود. یک ساعت‌ساز پیر، تک ذره‌بین به چشم، در دکانکش نشسته بود و رقاصک شکسته‌ی ساعتی را منقاش برمی‌داشت. کج کرد و وارد مسجد آیت‌الله نوری شد. این مسجد را همیشه دوست داشت. نقلی و نجیب و مأنوس بود. مثل خانه‌ی خود آدم. خانه‌ی خدا به این مهربانی و رأفت سراغ نداشت. آن درخت‌ها. آن حوض کوچک پرآب که در جنبش ماهیهای آن وضو می‌گرفتی. آن بالاخانه‌ها. آن کفترهای دستاموز. آن صحن تسلی‌بخش. آن محراب کوچک متواضع که ملکوت در آنجا لانه داشت. دلش از شور لرزید. کنار حوض کفش‌ها را کند. جوراب‌ها را کند. کتش را کند. آستین‌ها را بالا زد. وضو گرفت. بعد، همانطور تر از طهارت، وارد صحن خالی شد و در بوی کیمیایی تربت دلش قرار گرفت. کت را کنارش تا کرد. مهری مقابلش گذاشت، قامت بست و به نماز ایستاد. زانو زد. پیشانی بر مهر گذاشت. سال‌ها بود که دیگر نماز نمی‌خواند. چندبار حاجی عوض‌پور و پدرش برایش پیغام داده بودند که پسرجان اصول دین نماز است، نمازت ترک نشود. اما او نشنیده گرفته بود. بعد از آن‌همه تأخیر و غفلت، حالا غرقه در جلال خداوندش بود. حضور قلبش با خدای خودش هیچوقت اینقدر از سر صدق و شور نبود. این همه با وقوف و وحدت همراه نبود. بدون کلام اما با همدلی. دیری در آن حال ماند. وقتی سر برداشت، چشم‌هایش از سوز دل تر بود و گردی مهر، مثل یک ماه‌گرفتگی محو، روی پیشانیش داغ بلا گذاشته بود.

جلال امین وقتی از حیاط مسجد قدم به خیابان گذاشت، در شعاع کج نوری بود که آفتاب از میان پارگی ابر می‌تابید. حس کرد حالش بهتر است. دلش تازه و سبک بود. صاف.

 

بعدِ تحریر: فیل در تاریکی، نوشته‌ی قاسم هاشمی‌نژاد، کتابِ زمان، 1358

 

بعدِ بعدِ تحریر: یک رُمانِ پُلیسیِ ایرانی، واقعاً ایرانی. با شخصیت‌هایِ معرکه، داستانِ جذّاب و دیالوگ‌های عالی. کارِ آدمی که ادبیاتِ پُلیسی را مثلِ کفِ دستش می‌شناسد. حیف که بیست‌ونُه‌سال از اوّلین و آخرین چاپش می‌گذرد و چه‌خوب که بیست‌ونُه‌سال از اوّلین و آخرین چاپ و سی‌دوسال بعد از نوشتنش، هنوز تَروتازه است؛ یکّه و بی‌رقیب...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧

میرزانصیرِ اصفهانی ـ علیه‌الرحمه ـ می‌فرماید:

 

فلک را جور بی‌اندازه گشته‌ست

جهان را رسم و آیین تازه گشته‌ست

 

هَزار امروز هم‌آوازِ زاغ‌ست

گُل از بی‌رونقی‌ها خارِ باغ‌ست

 

نه خندان غُنچه، نه سرو از غم آزاد

نه گُل خرّم، نه بُلبُل خاطرش شاد

 

غمِ دیرینه گر در سینه داری

چه غم گر باده‌یِ دیرینه داری

 

دوچیز اندُه بَرَد از خاطرِ تنگ

نیِ خوش‌نغمه و مرغِ خوش‌آهنگ

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧
برچسب‌ها : شعر