شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

یک‌تکّه از نامه‌ای متعلّق به همین روزها...

 

... یک ‌وقت‌هایی، یک لحظه‌هایی هست در زندگی که شبیهِ هیچ لحظه‌ی دیگری نیست و بااین‌که آدم این وقت را، این لحظه را، هزاربار توی خیالِ خودش مجُسّم کرده و هزاربار آن‌را پیشِ چشم‌های خودش آورده، وقتی اتّفاق می‌افتد، حس می‌کند که زیرِ پایش خالی شده، که بالای یک پُلِ مُعلّق، یک رودخانه‌ی پُرخروش، ایستاده و هر تکانی که بخورد، نتیجه‌اش سقوط توی آب است و موج‌های پُرخروش می‌برندش به جایی‌که معلوم نیست زیرِ آب است یا یک جزیره‌ی متروک...

... یک ‌وقت‌هایی، یک لحظه‌هایی هست در زندگی که شبیهِ هیچ لحظه‌ی دیگری نیست و همچه که اتّفاق می‌افتد، همچه که از عالمِ ذهن و خیال می‌زند بیرون و می‌شود حقیقتِ محض، آدم حس می‌کند که زندگی‌اش را باید تقسیم کند به دو بخش؛ به دو قسمتِ پیش از این لحظه و پس از آن و این لحظه، این نقطه، می‌شود نقطه‌ی عطفِ زندگی‌اش که پرتابَش می‌کند به مسیری دیگر که مسیرِ دلخواهِ زندگی‌اش نیست، ولی چاره‌ای جُز رفتن از آن ندارد و همه‌اش به این فکر می‌کند که کاش این مسیر را هم خیال کرده بود و می‌دید که مثلاً آخرش چیست و تهِ خطّی که باید آن‌را بگیرد و برود کُجاست و می‌رسد به اعماقِ یک رودخانه‌ی پُرخروش یا که اصلاً جزیره‌ای متروک...

... یک ‌وقت‌هایی، یک لحظه‌هایی هست در زندگی که شبیهِ هیچ لحظه‌ی دیگری نیست و آدم خیال می‌کند که زمان ایستاده است، که عقربه‌ها تکان نمی‌خورند و مانده‌اند روی آن پنجِ عصری که چه موحش پنجِ عصری بود و مغز را قُفل می‌کرد و آدم تا به‌خودش بیاید، می‌بیند که همه‌ی آن حرف‌های قبلی، ناگهان، بدل شده‌اند به غزل‌هایی در نتوانستن؛ به ناتوانیِ محض اصلاً، به ساکن‌شدن، به چیزی نگفتن و باکَش نیست که دم فروبستن به‌وقتِ گفتن طیره‌ی عقل است و ... یک ‌وقت‌هایی، یک لحظه‌هایی هست در زندگی که آدم فکر نمی‌کند طیره‌ی عقل دیگر چیست و اصلاً کدام عقل...

... یک ‌وقت‌هایی، یک لحظه‌هایی هست در زندگی که شبیهِ هیچ لحظه‌ی دیگری نیست و آدم که چشم وامی‌کُند، می‌بیند مثلِ جدّ بزرگش ایستاده روی زمینی که آشنا نیست و هرچه چشم می‌گرداند آشنایی نمی‌بیند و همچه که راه می‌افتد، می‌رسد به جایی‌که شبیهِ هیچ‌جای دیگری نیست و خیال می‌کند ناکجاآباد همین‌جاست لابُد و بعد چشم‌ها را می‌بندد و همه‌ی ناکجاآبادی را که تازه کشف کرده با چشم‌های بسته می‌رود و همچه که چشم‌ها را بازمی‌کُند، می‌بیند که زیرِ پایش خالی شده و تازه می‌فهمد  یک ‌وقت‌هایی، یک لحظه‌هایی هست در زندگی که شبیهِ هیچ لحظه‌ی دیگری نیست...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸
برچسب‌ها : نامه‌ها

این روزها که می‌گذرد... ـ برداشتِ چهارم

 

یکُم: خیلی چیزهاست که باید می‌نوشتم و ننوشتم؛ اوّل از همه، سفرِ دو روزه‌ای به شیراز که عجب شهرِ باصفایی‌ بود و در آن دو روز، هم‌نشینی با بچّه‌های فیلم‌دیده‌ی باصفا چه‌قدر خوش گذشت. وصفِ کمالاتِ این بچّه‌های فیلم‌دیده‌ی باصفا را قبلاً شنیده بودم، ولی قسمت نشده بود هم‌نشینی و هم‌کلامی با آن‌ها. دو روزِ خوبی بود و بهتر از همه، شاید، حافظیه بود برای من؛ وعده‌گاهی که هم شبِ اوّل رفتم آن‌جا، هم فردا ظُهرش، وقتی آفتاب عمود می‌تابید و سروهایِ سهی، حتّا، هوا را خُنَک نمی‌کردند... خُدا قسمت کند سفرِ دوباره به شیراز را و البته، هم‌نشینی با بچّه‌های فیلم‌دیده‌ی باصفایش را...

دوم: صُبحِ پنج‌شنبه، نشستم روبه‌روی یکی از محبوب‌ترین فیلم‌سازهایم؛ آقایی که هیچ‌وقت از نزدیک ندیده بودمش (چرا؟) و توی این یکی دو ساعتی که گَپ زدیم و چای و قهوه نوشیدیم و درباره‌ی کتاب‌ها و فیلم‌هایی که این اواخر خوانده‌ایم و دیده‌ایم حرف زدیم، حس کردم که بی‌خود نیست فیلم‌هایش را این‌قدر دوست دارم. درباره‌ی پنج فیلم‌نامه‌اش، همین‌طور بی‌مقدّمه، حرف زدیم و همین‌که بهش گفتم یکی از آن‌ها (که اتّفاقاً خودش آن‌را نساخته) به‌نظرم چه‌قدر عالی‌ست و چه مرتبتی دارد در سینما (هرچند بقیه‌ی کارهایش هم همین‌جور است به‌نظرم) گفت که خودش هم آن‌را بیش‌تر از بقیه‌ی کارهایش دوست دارد؛ چون سه‌سال از عُمرش را صرفِ آن کرده و آن‌قدر از آدم‌ها و ماجراها و دل‌مشغولی‌های‌شان اشباع شده که حس کرده ساختنش را باید بسپارد به یکی‌دیگر؛ به یکی که این آدم‌ها را از بیرون ببیند و همین کار را هم کرده و نتیجه‌اش عالی از آب درآمده است؛ یکی از بهترین فیلم‌های این سال‌ها. صُبحِ پنج‌شنبه‌ی خوبی بود...

سوم: موسیقیِ «زیرِ تیغ» آدم را نابود می‌کند؛ می‌بَرَدش تا آستانه‌ی ویرانیِ کامل و خُدا می‌داند در این غروبِ دلگیرِ پنج‌شنبه، هیچ‌چی به‌اندازه‌ی این موسیقی عالی نیست. دلم می‌خواست همین‌حالا گوشی را بردارم و زنگ بزنم به آقای «علیزاده» و بگویم «خُدا به شما عُمرِ بسیار و بابرکت عنایت فرماید که موسیقی‌تان مُمِدِّ حیات است.» ولی زنگ نزدم. چه‌کاری‌ست مزاحمِ اُستاد شدن در یک غروبِ دلگیرِ پنج‌شنبه؟

چهارم: اوّلین جُمله‌ی داستانِ «مردِ سوّم» [نوشته‌ی گراهام گرین] چیزی‌ست قریبِ به این: «کسی نمی‌داند ضربه، دقیقاً، کِی فرود می‌آید.» (اصلش دمِ دستم نیست؛ شرمنده!) همه‌ی چهارشنبه‌‌شبِ من، به داستانِ «مردِ سوّم» گذشت؛ به ورق‌زدنش و سَرَک‌کشیدن در آن جُمله‌های درخشانی که «گراهام گرین» در نهایتِ دقّت آن‌ها را نوشته است. و حالا، تویِ این غروبِ دلگیر، این جُمله‌ی ابتداییِ داستان، بدجوری توی ذهنم مانده است و چرایش بماند برای یک‌وقتِ دیگر...

پنجم: و زندگی، مثلِ همیشه، به‌راهِ خودش ادامه می‌دهد؛ عیناً کشتیِ فیلمِ فللینیِ کبیر و مُشکل، دقیقاً، همین است...

ششم: بی‌حوصلگی؟ بله، و به‌قولِ دوستان چرا که نه؟!

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸

این روزها که می‌گذرد... ـ برداشتِ سوم

 

یکُم: ... آدم گاهی باید رُمان‌هایی را بخواند که تراکُمِ احساساتِ بشری‌اند، رُمان‌هایی که هُشدار می‌دهند و برحذر می‌دارند و «آخرین پادشاهِ اسکاتلند»، نوشته‌ی «جایلز فودن» [همین‌جور تلفّظ می‌کنند نام کوچکش را؟] یکی از همین رُمان‌‌هاست. آقای «فودنِ» چهل‌ودو ساله، متوّلدِ بریتانیاست و ظاهراً که در سال‌های کودکی با خانواده‌اش راهی افریقا شده و تا هزارونُهصد و نودوسه، در چندتایی از کشورهای افریقایی زندگی کرده است. (ظاهراً که قبلاً در ضمیمه‌ی ادبی تایمز بود و فعلاً در روزنامه‌ی گاردین کار می‌کند.) «آخرین پادشاهِ اسکاتلند» را هم در سالِ هزارونُهصد و نودوهشت نوشته که البته حالا به‌خاطر فیلمی که «کوین مک‌دانلد» براساسش ساخته، رُمانِ مشهورتری شده است. اصلاً روی جلدِ این کتابی که من دارم (چاپِ وینتج) پوستر فیلم است؛ یعنی قیافه‌ی «فورست ویتاکر» به‌نقشِ «ایدی امین» و توضیحِ این نُکته که «ویتاکر» به‌خاطر بازی در این نقش برنده‌ی اُسکار شده است. خُلاصه‌کردنِ همچه رُمانِ مفصّلی (سیصدوسی‌پنج صفحه) قاعدتاً، کار آسانی نبوده و «مک‌دانلد»، مثل خیلی‌های دیگر، عملاً، «داستان» را به فیلمش مُنتقل کرده است. «فودن»، به‌واسطه‌ی سال‌ها زندگی در افریقا و هم‌نشینی با افریقایی‌ها، همه‌ی داستان‌‌های باورنکردنی و عجیب‌وغریبی را که درباره‌ی «ایدی امین» شنیده، در رُمانش آورده است. چیزی که در «آخرین پادشاهِ اسکاتلند» به‌وفور دیده می‌شود، بی‌عدالتیِ محض است؛ آشنایی بی‌واسطه با آدم‌های بیچاره‌ای که از فرطِ نداری در آستانه‌ی مرگند و آقای دکتر «نیکلاس گریگنِ» اسکاتلندی، در اوگاندایِ تحتِ حکومتِ «ایدی امین»، قبل از هرچیز، همین حقایق را می‌بیند، امّا کمی بعد از آن تصادفِ غریب و آشنایی با «ایدی امین»، همه‌چی، تاحدودی عوض می‌شود. اسکاتلندی‌بودنِ «نیکلاس» به‌مذاقِ «امین» خوش می‌آید و از این‌جاست که «نیکلاس» می‌شود یارِ غارِ او... همه‌چی، تقریباً، همان‌جور است که در فیلم «مک‌دانلد» دیده‌ایم؛ هرچند بعد از تماشای آن فیلم، نمی‌شود قیافه و رفتارِ «فورست ویتاکر» را فراموش کرد و شخصاً موقعِ خواندنِ رُمان، قیافه‌ی او را به قیافه‌ی «امینِ» حقیقی ترجیح می‌دادم؛ بخصوص جایی‌که در نهایتِ جدّیت می‌گوید یونانی‌ها تمدّن‌شان را از کشور و مردمِ او دزدیده‌اند!

 

دوم: ... هیچ‌وقت خیال نمی‌کردم که مُصاحبه‌ای از «جین سیبرگ» پیدا شود، ولی در مخلّفاتِ دی‌وی‌دیِ دودیسکِ «ازنفس‌افتاده»ی «ژان‌لوک گُدار» [نُسخه‌ی کرایتریون]، یک مُصاحبه‌ی تصویری از «سیبرگِ» محبوبم هست. توی این روزهای سرشار از بی‌حوصلگی، شاید،‌ هیچ‌چی به‌اندازه‌ی این چنددقیقه مُصاحبه‌ی تصویری‌ حالَم را خوب نکرده باشد. خدایا، به‌خاطر این شادی‌ِ کوچک ممنونم!

 

سوم: جُستن و خریدن و ورق‌زدنِ کتاب‌های قدیمی، کتاب‌های رنگِ‌رورفته‌ای که ساعت‌ها باید خاک‌شان را آرام‌آرام پاک کرد تا جلدشان رنگِ حقیقی‌اش را به‌دست آورد، دست‌کم برای من، از هزار چیز دیگر لذّت‌بخش‌تر است. «شیرین و خسرو»ی «امیرخسرو دهلوی» هم وقتی توی قفسه‌ی کتاب‌فروشی بود، همچه وضعی داشت؛ سرشار از خاک و آقای کتاب‌فروش، با آن‌همه ادّعا درباره‌ی ارزش کتاب‌های مغازه‌اش و آن‌همه ادّعا درباره‌ی این‌که هیچ‌کس به‌اندازه‌ی او قدر و منزلتِ کتاب را نمی‌شناسد، گذاشته بود این «شیرین و خسرو» زیر خروارها خاک (غُبارِ سالیان!) دفن شود. اوّل عطفِ کتاب را دیدم که به روسی نوشته بود. کتاب را که از توی قفسه برداشتم، خاکش ریخت. همان‌جا دستمالی از جیب درآوردم و جلو چشم‌های آقای کتاب‌فروش همه‌ی خاک‌ها را ستُردم و بعد بازش کردم. آقای کتاب‌فروش گفت کسی این کتاب را نمی‌خرد؛ سال‌هاست همان‌جا مانده و همین‌جور که داشتم با دستمالِ دیگری باقی خاک‌ها را پاک می‌کردم، گفتم ظاهراً که خودِ شما هم علاقه‌ای بهش ندارید که به آقا برخورد و گفت اگر این کتاب‌فروشی را کرده بودم ساندویچ‌فروشی، حالا وضعم بهتر از این بود. دروغ که  نمی‌گفت، ولی چه ربطی به من داشت؟ چه ربطی به این شیوه‌ی نگه‌داریِ کتاب داشت؟ چه ربطی به دفن‌شدن کتاب زیر خروارهای خاک داشت؟ هیچ! واقعاً هیچ! بعد که کتاب به‌نسبت تمیز و پاکیزه شد، از دستم و ورقش زد و بَه‌بَهی گفت و از من خواست که قیمتِ خون ابویِ مُحترمش را بدهم و کتاب را ببرم. چرا؟ چون قدیمی‌ست؛ گیر نمی‌آید همه‌جا. دروغ که نمی‌گفت، ولی آن خاک‌ها چی؟ گفتم پس پولِ دو برگ دستمالِ کاغذی را از قیمتِ خونِ ابویِ مُحترم کم کنید! خلاصه کنم، نیم‌ساعتی طول کشید تا راضی شد که کتاب را ارزان‌تر از آن‌چیزی‌ که می‌گفت حساب کند و همین‌جور که داشت پول‌ها را می‌شمُرد، غُر می‌زد ‌که مردم قدرِ کتاب را نمی‌دانند! شاید اگر مطمئن بودم جای دیگری در این شهر می‌شود همین چاپِ «شیرین و خسرو» را پیدا کرد، می‌گفتم پولم را پس بدهد، ولی مطمئن نبودم. داشتم از مغازه‌اش می‌آمدم بیرون که گفتم این بارِ اوّل و آخری بود که از شما کتاب خریدم. امیدوارم کتاب‌فروشی‌تان را تبدیل کنید به ساندویچی، ولی لطف کنید و ساندویچ‌ها را، مثلِ این کتاب‌ها، زیر خروارها خاک نگه ندارید. برای سلامتیِ آدم‌های بخت‌برگشته خوب نیست!

 

چهارم: ... و «شیرین و خسرو»ی «امیرخسرو دهلوی»، چاپِ اداره‌ی انتشاراتِ دانش است؛ چاپِ آکادمی علومِ اتّحادِ شوروی، در سلسله‌ی آثار ادبیِ مللِ خاور. دوازدهمین کتاب از متونِ سری کوچک که سالِ هزارونُهصد و شصت‌وشش در مُسکو منتشر شده است. نوشته: متنِ انتقادی و مقدّمه بقلمِ غضنفر علی‌یف. علاوه بر متنِ «شیرین و خسرو»، یک ضمیمه هم دارد؛ خصوصیّت‌های لفظی و دستوری مثنویِ «شیرین و خسرو»، که البته توی ضمیمه نوشته «خسرو و شیرین». اصلِ داستان، بعد از نعتِ خدا و مدحِ شاهان و نصیحتِ فرزند و توضیحاتی درباره‌ی آفرینش، از بیتِ پانصد و پنجاه‌وهفت شروع می‌شود:

 

به تاریخِ عجم داننده‌ی راز

چُنین کرد این حکایت را سرآغاز

که چون خورشیدِ هُرمز رفت در خاک

کشید اکلیلِ خسرو سر بر افلاک

...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸۸

این روزها که می‌گذرد... ـ برداشتِ دوّم

 

یکُم: آخرهای ٨٧ بود که «انتشاراتِ نیلا» دو کتابِ درجه‌یکِ دیگر چاپ کرد؛ یکی «بازرس» نوشته‌ی «آنتونی شفر» و دوّمی «اتاقی در هُتل پلازا» نوشته‌ی «نیل سایمون» و هردو به‌ترجمه‌ی «شهرام زرگر». اوّلی را همان‌روزها، وقتی حوصله‌ام از دیدنِ فیلم‌های جشنواره‌ی شهر سر ‌رفته بود، روی یکی از نیمکت‌های نه‌چندان راحتِ پردیسِ سینماییِ ملّت خواندم و آن‌قدر خوب بود که بابتِ دیدنِ فیلم‌های نه‌چندان خوبِ آن جشنواره خودم را سرزنش نکنم و خیال نکنم وقتم تلف شده است. «بازرس» نمایش‌نامه‌ی درجه‌یکی‌ست؛ یک «بازیِ» واقعی‌ست با دو «بازی»گر. نمی‌دانم دو نسخه‌ی سینمایی‌اش را دیده‌اید یا نه؛ اوّلی را که «جورف منکیه‌ویچ» ساخته و «لارنس اُلیویر» و «مایکل کِین» در آن بازی می‌کنند. تلویزیونِ ایران هم، تا جایی‌که یادم می‌آید، بیش‌تر از یک‌بار نشانش داده است. و نُسخه‌ی دوم، مالِ همین دوسال پیش است به‌گُمانم؛ کارگردانش «کِنِت برانا»ست، فیلم‌نامه‌اش را «هارولد پینتر» نوشت و «مایکل کِین» و «جود لا» در آن بازی می‌کنند. اتّفاقاً این نُسخه‌ی‌ جدید را هم تلویزیونِ ایران (برنامه‌ی سینما یک، دوره‌ی جدید) نشان داد؛ هرچند داستان و دیالوگ‌های مُهم را دستخوش تغییری عظیم و البته شگفت کرد! امّا همه‌ی این‌ها را بگذارید کنار. اصلاً مُهم نیست آن فیلم‌هایی که دیده‌اید (یا ندیده‌اید) چه‌جور فیلم‌هایی هستند (اتّفاقاً هردو فیلم‌های خوبی از آب درآمده‌اند) چون «بازرس»ی که روی کاغذ می‌خوانید، یکی از بهترین نمایش‌نامه‌هایی‌ست که تا حالا به فارسی ترجمه شده. «بازرس» را که ‌خواندم، یادِ حرفِ «رابرت مک‌کی» در کتابِ «داستان: ساختار، سبک و اصولِ فیلم‌نامه‌نویسی» افتادم که نوشته بود کنایه، موهبتی‌‌ست خُدادادی که هر نویسنده‌ای‌ از آن بهره نبرده و البته من خیال می‌کنم که بهره‌ی «شافر» [برادر پیتر شفر، نویسنده‌ی نمایش‌نامه‌ی آمادئوس] از این موهبت، آن‌قدر هست که نمایش‌نامه‌اش را به یک «شاه‌کار» تبدیل کرده است. این از آن نمایش‌نامه‌هایی‌ست که وقتی می‌خوانیدش، می‌فهمید که ساختِ شخصیت به‌کمکِ دیالوگ یعنی چه و اصلاً چیزی به‌نام «گفت‌وگو» چه معنایی دارد. این از این. امّا «اتاقی در هُتل پلازا» را گذاشته بودم برای روزِ مبادا؛ یک‌روز که بی‌حوصلگی به اوج برسد و امروز، دقیقاً، همان‌روز بود. درنهایتِ بی‌حوصلگی «اتاقی در هُتل پلازا» را دست گرفتم و خواندم. «نیل سایمون» که خُدا را شُکر نیازی به معرّفی ندارد. اگر «عاقبتِ عُشّاقِ سینه‌چاک» و «پابرهنه در پارک» [هردو به‌ترجمه‌ی شهرام زرگر در انتشاراتِ نیلا] را خوانده باشید، می‌دانید که قرار است با چه‌جور نمایش‌نامه‌ای طرف شوید؛ یک کُمدیِ معرکه، با شوخی‌هایی حساب‌شده و بی‌اندازه خنده‌دار و موقعیتِ آدم‌هایی که هرچند ظاهرشان نشان می‌دهد آدم‌های خوش‌بختی هستند، ولی درواقع بیچاره و بدبختند و چُنان دچارِ استیصال و درماندگی‌اند که خودشان را به در و دیوار می‌کوبند تا راهی برای رهایی پیدا کنند. اصلاً چه نیازی هست به توضیح؟ خودتان باید این دو «گوهر» درخشانی را که آخرهای ٨٧ چاپ شده، کشف کنید...

 

دوم: دستِ شبکه‌ی چاهار درد نکند که برنامه‌ای را به مُستندها اختصاص داده است، امّا واقعاً کسی به فکر کیفیتِ کارشان هم هست؟ حواس‌شان هست که این مُستندها را با چه کیفیتی دارند پخش می‌کنند؟ من که همه‌ی مُستندها را ندیده‌ام، امّا مقادیری از مُستندِ «استنلی کوبریک: زندگی در سینما» را با دوبله‌ی فارسی تماشا کردم (اسم فیلم را به‌فارسی چی گذاشته بودند؟) و کاملاً توی ذوقم خورد. راویِ مُستندی که «یان هارلان» ساخته، «تام کروز» است و طبیعی‌ست که باید صدایش را دوبله کرد، ولی صدای دوبلور مُحترم به قیافه‌ی «کروز» شباهتی نداشت. صدای دوبلور «نیکول کیدمن» و «وودی آلن» و «مارتین اسکورسیزی» هم همین‌طور. فقط «ناصر طهماسب» بود که وقتی به‌جای «جک نیکلسن» حرف می‌زد، آدم خیال نمی‌کرد که دارند سربه‌سرش می‌گذارند. درست نفهمیدم که اسامی را چه‌جوری تلفظ می‌کردند؛ مثلاً «مایکل هِر» را که هم‌کار «کوبریک» بوده در نوشتن فیلم‌نامه‌ی «غلافِ تمام‌فلزی» چیزی گفتند در مایه‌های «مایکل کِرک»، یا یک همچه چیزی. شاید هم خیلی مُهم نباشد، ولی به‌هرحال وقتی قرار است کاری انجام شود، بهتر است کامل و درست‌ودرمان باشد.

 

سوم: یک‌عدد دی‌وی‌دی به بازار آمده به‌نام «آلبومِ دعوت» که البته خودِ فیلمِ «دعوت» توی آن نیست؛ آن اپیزودِ حذف‌شده (ریحانه) و مقادیری صحنه‌ی حذف‌شده و پُشت‌صحنه (که بخش عُمده‌اش مربوط است به اپیزودِ خورشید و تمرین‌های محمدرضا فروتن که سعی می‌کند لُری حرف بزند!) و مصاحبه و عکس، همه‌ی آن چیزی‌ست که اسمش را گذاشته‌اند «آلبومِ دعوت». همه‌ی آن‌ها که فیلم را دیده‌اند، قاعدتاً، باید کُنج‌کاو باشند که آن اپیزودِ حذف‌شده چه‌چیزی بوده است؛ بخصوص که خودِ «حاتمی‌کیا» می‌گفت این اپیزود به‌خوبی بقیه درنیامده است. راستش، خیلی هم با بقیه‌ی اپیزودها فرقی نداشت و هنوز هم نمی‌فهمم چرا آن‌را کنار بقیه‌ی اپیزودهای فیلم نگذاشته‌اند. این اپیزود حذف‌شده، یک «پژمان بازغی» و «لیلا اوتادی» معمولی دارد و یک «امید روحانیِ» معرکه که این‌بار نقش رئیس حراستِ یک دانشگاه را بازی کرده و طوری حرف می‌زند که معلوم است رفتار همه‌ی دانشجوها را زیر نظر دارد. ظاهراً که قرار بوده این آخرین اپیزودِ فیلم باشد؛ چون آخرش «مهتاب کرامتی» در نقش یک پرستار/ فرشته یکی یک بچّه به همه‌ی مادرهایی که در اپیزودهای قبلی دیده‌ایم می‌دهد و همه‌ی مادرها همین‌جور که روی تختِ بیمارستان هستند، دست‌های‌شان را دراز می‌کنند تا بچّه‌ی خودشان را بگیرند! صحنه‌ی خیلی بدی‌ست؛ یعنی خیلی بد از آب درآمده، یا دست‌کم من از دیدنش خوشم نیامد و فکر می‌کنم واقعاً مسخره از آب درآمده است. به‌خاطر چی؟ ایده‌اش؟ اجرایش؟ نمی‌دانم. شاید به‌خاطر همین صحنه‌ی آخر بوده که «حاتمی‌کیا» آن‌ اپیزود را اساساً حذف کرده. نمی‌دانم. صحنه‌های حذف‌شده‌ی اپیزودهای دیگر هم چیزهای به‌دردبخوری نیستند واقعاً و فقط محض کُنج‌کاوی می‌شود آن‌ها را دید. اگر اهلِ کُنج‌کاوی و این‌چیزها هم نیستید، خُب، حقیقتاً نیازی به دیدنش ندارید!

 

چهارم: و یک‌چیز دیگر. داشتم کتابِ «Lust, Caution» [چاپِ پنگوئن] را می‌خواندم که مُنتخبِ داستان‌های «اِیلین چانگ/ Eileen Chang» است و پنج شش مُترجمِ درست‌وحسابی داستان‌هایش را از چینی به انگلیسی ترجمه کرده‌اند. داستانِ اصلی، قاعدتاً، همین «Lust, Caution» است که عُنوانِ کتاب هم شده و البته، شُهرتِ فیلمی که «آنگ لی» براساسش ساخته، در این انتخاب بی‌تأثیر نیست. خلاصه این‌که دیدم انتهایِ کتاب یک «راه‌نمایِ تلفّظ» چاپ کرده‌اند که واقعاً به‌دردبخور است؛ هم راه‌نمای مصوّت‌هاست، هم صامت‌ها. و همین‌جور که داشتم سعی می‌کردم کلمات را آن‌جور که نوشته تلفّظ کنم، چشمم افتاد به چیزی که خیلی آشنا بود: zh و دیدم ما سال‌های سال است تلفّظ نام کارگردانِ مشهور چین را آن‌طور که دوست داریم به‌زبان می‌آوریم. این zh را چینی‌ها طوری بیان می‌کنند که صدای j بدهد و ظاهراً که باید کارگردانِ چینی را «جانگ ئیمو» [یا چیزی شبیه به این] بنامیم، نه «ژانگ ییمو»؛ آن‌طور که معمولاً می‌نویسیم. یادم رفت بنویسم که yi را طوری می‌گویند که شبیه ee باشد در Feed. بگذارید یک چندتایی از صامت‌ها را آن‌طور که خودِ چینی‌ها می‌گویند بنویسم:

 

c: ts as in its

g: g as in good

q:ch as in chat

x: sh as in she

z: ds as in folds

zh: j as in job

 

خُب، درست است که یک همچه چیزهایی به‌دردِ همه نمی‌خورد، ولی به‌هرحال بازیگرها و کارگردان‌های چینی روزبه‌روز دارند مشهورتر و جهانی‌تر می‌شوند و هیچ بد نیست که تلفّظِ واقعی اسامی‌شان را یاد بگیریم. اگر وقت و فرصت بود، همه‌ی این راه‌نمای کوچک را همین‌جا، توی همین وبلاگ، می‌گذارم. و سئوالِ آخر: حالا باید چه کنیم؟ «جانگ ئیمو» یا «ژانگ ییمو»؟ کدام‌یکی را باید بنویسیم؟ تلفّظِ درست، یا تلفّظِ معمول و مُتداول به فارسی؟ سال‌ها می‌گفتند «اِمیر کاستاریکا» و بعد نوشتند «اِمیر کوستوریتسا». می‌بینید؛ این حکایتی‌ست که، ظاهرا،ً مثلِ کشتیِ فللینیِ کبیر به‌راهِ خودش ادامه می‌دهد...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸

این روزها که می‌گذرد...

 

یکُم: تماشای دوباره‌ی «سوپراستار» [فیلم تازه‌ی تهمینه میلانی] اشتباهِ محض بود؛ تقصیر خودم بود که فکر کردم بزرگ‌ترهای ما لابُد چیزی در این فیلم دیده‌اند که از آن تعریف می‌کنند. (نگاه کنید به شماره‌ی اوایل اسفند ماهنامه‌ی فیلم) این بود که ظهرِ چارشنبه، با پایِ خودم رفتم دم گیشه‌ی سینما فرهنگ و یک عدد بلیت خریدم و دوباره دیدمش. خب، نظرم درباره‌ی فیلم همان است که بود؛ «بد» به‌معنای حقیقی کلمه. حقیقتش نمی‌فهمم آدم بی‌ربط و بددهنی مثل «کوروش زند» [شهاب حُسینی] که کاری جُز تحقیر دیگران بلد نیست، چرا باید این‌قدر «محبوب» باشد؟ قیافه‌اش که به «سوپراستار»ها نمی‌خورد؛ فقط زندگی‌اش، احتمالاً، مثل آن‌هاست و بازیگر «خوب»ی هم به‌نظر نمی‌رسد. پس این علاقه‌ی عمومی، این اقبالِ بی‌حدّ و تحمّل‌کردنِ همه‌ی دری‌وری‌ها و بددهنی‌هایش نشانه‌ی چیست؟ راستش، نیم‌ساعتی مانده بود به پایانِ فیلم که حوصله‌ام واقعاً سر رفت. تحمّلش را نداشتم که ببینم این سوپراستارِ «جعلی» به‌خاطر آن دخترکِ لوس و حوصله‌سَربَری که فقط بلد است «مرا ببوس» را با ویولونش بزند (چرا این آهنگ؟) دچار «تحوّل»ی می‌شود که خدا می‌داند آخر و عاقبتش چیست. این «اغراق»ی که در زندگی آقای «سوپراستار» می‌بینیم، بدترین آفتِ فیلم است و به‌نظرم کارگردان (که اساساً اقبالِ عُمومی به فیلم‌های پُرفروشش مدیونِ همین «سوپراستار»هاست) آن‌قدر در این «اغراقِ» خودخواسته غرق شده که دیگر کاری به کارِ داستان و شخصیت‌پردازی و باورپذیری و این‌چیزها نداشته و آن «تحوّل» را طوری از آب درآورده که باورکردنش، دست‌کم برای من، مُمکن نیست. شاید توی یک یادداشتِ دیگر، درباره‌ی شباهت‌ها و تفاوت‌های فیلمِ «میلانی» به دو فیلم ایرانی دیگر بنویسم. آن دو فیلم؟ بماند برای بعد...

 

دوم: «شَُوالیه‌ی سیاه» را هم دوباره دیدم؛ این‌بار نُسخه‌ی فوقِ خوبش را و البته چیزی از «خوب»بودنش کم نشده بود. این‌بار وقتی رسیدم به جایی‌که «هاروی دنت» سکّه‌ای بالا انداخت و درباره‌ی «شیر» یا «خط» آوردن و بخت و اقبال در زندگی حرف زد، فکر کردم که «نولانِ» کارگردان، چه سخاوت‌مندانه کلیدهای درکِ فیلمش را پیشِ روی ما گذاشته است؛ «بتمن» و «جوکر»ی که «نولان» ساخته، دو رویِ سکّه‌ی «زندگی» هستند. «بتمن» [بروس وِین] یتیمی‌ست «مالکِ تنهاییِ خود» و «جوکر»، بااین‌که پدری داشته است، امّا لطف و مهربانیِ پدرش را می‌شود در دهانِ بُریده‌اش دید که او را به‌شکلِ دلقکی همیشه‌خندان درآورده است. خانواده‌ای که در کار نیست و یکی [بتمن] برای حفاظت از خانواده‌ای بزرگ‌تر در مقامِ نجات‌دهنده ظاهر می‌شود و دیگری [جوکر] انتقامِ داشتنِ پدری خشن [وحشی؟] را از باقیِ جامعه می‌گیرد. راستش، نمی‌فهمم چرا بعضی‌ها این فیلم را «جدّی» نمی‌گیرند. دلیلِ خاصّی دارند برای این کار؟

 

سوم: ... و این «فرانسوا تروفو»ی اسطوره‌ای‌ست که روزهای کسل‌کُننده را، حقیقتاً، قابلِ تحمّل می‌کند؛ فیلم‌هایش (نشستم به‌تماشای چندباره‌ی «۴٠٠ ضربه» و «ژول و جیم» و هردو هنوز حیرت‌انگیز بودند) و بعد از تماشای فیلم‌ها، همه‌ی آن‌چیزهایی که درباره‌اش نوشته‌اند. «مارسل اُفولس»، پسرِ «ماکس اُفولسِ» کبیر، نوشته:

 «آخرین‌بار، در جنوب فرانسه دیدمش؛ بعد از اوّلین عمل جرّاحی مغزش، با زن و دو دخترش کنار هم جمع شده بودند... از اتاق‌خواب بیرون آمد. زنش قبلاً هشدار داده بود، امّا باز دیدارش تکانم داد. حالش خیلی به‌نظر بد می‌رسید. صورتش، در نتیجه‌ی مصرف کورتیزون، ورم کرده بود، امّا صحبت را که شروع کرد، نگرانی‌هایم از بین رفت. همان‌طور تیز و هوشیار و در گوش‌کردن دقیق بود. فرانسوا و همسرش برایم تعریف کردند که اوّلین‌بار کجا آشنا شده بودند؛ در ردیف اوّلِ سینمایی در جشنواره‌ی ونیز، نزدیک‌ترین ردیف به پرده ـ چون هردو نزدیک‌بین بودند. امّا سال‌های سال به فرزندان‌شان گفته بودند آشنایی‌شان به این ترتیب صورت گرفته که قایق‌هایشان در یکی از کانال‌های ونیز با هم تصادف کرده بود. پرسیدم: پس دخترهایتان کِی از واقعیت قضیه برخورد شما خبر شدند؟ زنِ فرانسوا گفت: همین حالا!» [به‌یادِ فرانسوا تروفو، ترجمه‌ی پروین دوامی (پرویز دوائی؟)، در کتابِ فرانسوا تروفو؛ زندگی و آثار، تألیفِ حمید هُدی‌نیا، انتشاراتِ فیلم، ١٣۶۵]

 

چهارم: روزهایِ آخر سالِ پیش بود و داشتیم از آن کافه‌ای که پولِ خونِ پدرِ مُحترمش را می‌گیرد از هرکسی که وارد می‌شود برمی‌گشتیم که تویِ سواری، یادِ «هزارتویِ پَن» افتادیم. اوّل او گفت که چه‌قدر از دیدنش مَسرور شده است و بعد، من آن دیالوگِ فیلم را که هیچ‌وقت فراموشش نمی‌کنم برایش گفتم؛ جایی‌که «فان» تکّه‌گچِ جادویی را می‌داد به «اوفیلیا» و می‌گفت «از این گچ استفاده کن و هرجای اتاقت که خواستی یه در بکش. بعد اون در رو باز کن.» خوب که فکر کنیم، می‌بینیم «گچِ» معرکه‌ای باید باشد؛ نه؟ و خدا می‌داند که این دیالوگِ عالی چه مُعجزه‌ای‌ست برای من...

 

پنجم: بعضی فیلم‌ها هم هستند که آدم را بی‌خواب می‌کنند؛ دیوانه می‌کنند و فکر به هر صحنه‌شان، به هر دیالوگی که گفته شده، آدم را بی‌هوش‌وحواس می‌کند. و «دختری روی پُل» [ساخته‌ی پاتریس لوکُنت] یکی از این فیلم‌هاست برای من: «وقتی کوچیک بودم، تنها چیزی که دلم می‌خواست، این بود که بزرگ بشم؛ اون هم خیلی زود. ولی الآن، اصلاً، دلیلش رو نمی‌فهمم. حالا که بزرگ‌تر شدم، فکر می‌کنم آینده‌ام مثل اینه که آدم تو اتاقِ انتظار بشینه. تو یه ایستگاهِ بزرگِ قطار که پُر از تابلو و صندلی‌یه. آدم‌هایِ زیادی از کنارم رد می‌شن، بدونِ این‌که من رو ببینن. همه‌شون هم عجله دارن که سوارِ قطار بشن. اون‌ها جایی دارن که برن، یا کسی رو دارن که ببینن، ولی من اون‌جا فقط مُنتظر نشستم؛ منتظرِ یه اتّفاق که برام بیفته...»

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳۸۸