شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

مهرنامه

   مهرنامه؛ شماره‌ی یک

از دیباچه‌ی شماره‌ی یکِ مهرنامه:

  مهرنامه، ماه‌نامه‌ای‌ست خبری/ تحلیلی و آموزشی که در زمینه‌ی علوم انسانی و علوم اجتماعی منتشر می‌شود. علوم انسانی به آن بخش از دانشِ مُدرن اطلاق می‌شود که فرهنگ بشری را در عصر جدید ساخته است. درواقع، اگر تمدّنِ انسان مدیونِ علوم طبیعی‌ست و تکنولوژی در جهانِ جدید نماد دخالت انسان در طبیعت و برساختن تمدّن است، فرهنگ انسان هم مدیون علوم انسانی‌ست و برآمدن ایدئولوژی نماد تلاش انسان برای ساختن جامعه‌ی جدید است. بدین‌ترتیب، علوم انسانی دربرگیرنده‌ی ‌دایره‌‌ی گسترده‌ای از معارف و علوم مانند علوم سیاسی، علوم اجتماعی، علوم اقتصادی، علوم عقلی و علوم دینی‌ست که در مهرنامه بدان خواهیم پرداخت. فلسفه، تاریخ، الاهیات، جامعه‌شناسی، اقتصاد و سیاست، در صورت علمی و نظری خود، مضامین اصلی مهرنامه را تشکیل می‌دهد. درعین‌حال، موضوعاتی درباره‌ی رابطه‌ی دیگر معارفِ انسانی با اندیشه و جامعه هم‌چون علوم طبیعی، ادبیات و هنرها را بررسی می‌کنیم.

   این شماره‌ی مهرنامه مزیّن است به نوشته‌ها و گفته‌هایی از بابک احمدی، فریدون مجلسی، سیاوش جمادی، سوسن شریعتی، غلامحسین میرزاصالح، محمّد صنعتی، احسان شریعتی، سروش دبّاغ، احمد صدری، سیّدجواد طباطبایی، رضا داوری اردکانی، سعید حنایی کاشانی، محمّدعلی همایون کاتوزیان، مازیار بهروز، علی میرسپاسی، حاتم قادری، هوشنگ ماهرویان، حمیدرضا جلایی‌پور، شهلا اعزازی، فاطمه صادقی، مسعود نیلی، جمشید پژویان، سیّدیحیی یثربی، عبدالکریم سروش، آرش نراقی، مهشید نونهالی، علی‌اصغر حدّاد، امید روحانی، محمّد بهارلو، احمد طالبی‌نژاد، محمّدرضا اصلانی، کمال تبریزی، سعید عقیقی، شهرام مُکری، شمس لنگرودی، سیّدعلی صالحی، عبّاس صفّاری، رضا براهنی و...

   شماره‌ی یکِ مهرنامه صدونودوشش صفحه به‌اضافه‌ی یک ضمیمه‌ی چهل‌وهشت‌ صفحه‌ای‌ست و چهارهزار تومان قیمت دارد. سردبیر مهرنامه، محّمد قوچانی‌ست.


مهرنامه؛ ضمیمه‌ی ادب و هنر و کتاب


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸

سرزدن به کتاب‌خانه: رولان بارت نوشته‌ی رولان بارت

   نویسنده همچون خیال

   مطمئناً دیگر هیچ جوانِ تنهایی نیست که این خیال را در سر بپروراند: نویسنده‌شدن! در آرزوی تقلید از نه آثار بل‌که رفتار هر نویسنده‌ی هم‌عصری بودن ـ نحوه‌ی جهان‌گردیِ او، با دفتر یادداشتی در جیب و کلماتی در سر (آن‌طور که من ژید را درحالِ سفر از روسیه تا کنگو تصوّر می‌کردم: درحالی‌که در رستورانِ قطار به‌انتظارِ آماده‌شدن غذایش نشسته، کلاسیک‌هایش را می‌خوانَد و یادداشت‌هایش را می‌نویسد؛ همان‌طور که واقعاً او را در روزی از روزهای سال 1939 در فضای ماتم‌بار آب‌جوسازیِ لوتتیا دیدم که داشت گُلابی‌ای می‌خودر و کتاب می‌خواند)! چون آن‌چه این خیال ایجاب می‌کند، تصویری از نویسنده است که می‌شود در دفتر خاطراتِ شخصی‌اش دید، نویسنده منهای آثارش: شکل اعلای قداست: نشان و نیستی.

   قطعه همچون توّهم

   من دچار این توّهم هستم که فکر می‌کنم با تکّه‌تکّه‌کردنِ سخن‌ام می‌توانم از سخن‌سازی براساسِ تخیّل درباره‌ی خود دست بردارم، می‌توان هزینه‌ی فرارَوی را کاهش دهم؛ امّا از آن‌جا که قطعه (هایکو، قصار، ایده، نکته‌ی یادداشتی) درنهایت خود یک ژانرِ سخن‌ورانه است و از آن‌جا که سخن‌وری آن لایه‌ای از زبان است که بهترین قابلیت را برای تأویل دارد، من درعین‌حال که فکر می‌کنم، دارم خودم را می‌پراکنم درواقع فقط، به‌شکلی کاملاً حرف‌شنوانه، به بسترِ تخیّلات باز می‌گردم.

   [رولان بارت نوشته‌ی رولان بارت، ترجمه‌ی پیام یزدانجو، نشر مرکز، هزار و سیصد و هشتاد و سه]

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸

سهراب شهیدثالث به‌روایتِ پرویز دوائی

   ... شخصیتِ خیلی جذّابی بود؛ هم سر و ریخت و رفتارش و هم حرف‌هایش. قدباریک و بلند، لاغر مثل دوک، خوش‌خنده و شیرین، صدای خیلی گر، و یادم هست که کُت و شلوار مخملِ سیاه می‌پوشید، موها و چشم‌ها هم مثل زغال سیاه، و زیر کُت‌اش پیراهنِ سفیدی داشت، و گاهی کُت را روی دست می‌انداخت و این پیراهن انگار که یکی دو نُمره بزرگ‌تر از سایزِ او بود که به تنِ لاغرش لق می‌خورد، و برای ما یک‌جوری یادآور لباس‌های آرتیست‌های فیلم‌های شمشیربازیِ قدیم بود که شلوارِ سیاه داشتند با پاچه‌های باریک، و پیراهنِ سفید با آستین‌های گُشادِ پُف‌کرده و مُچ‌های بسته؛ پیراهن‌هائی که مثلاً «ارول فلین» توی فیلم «کاپیتان بلاد یا شاهینِ دریا» تن‌اش بود؛ و روی این شباهت (که به خودش هم گفته بودیم) در کنارِ اسمِ «سوخراب» گاهی بهش می‌گفتیم: «ارول، ارولِ عزیز»، و این اسم انگار که به دلش چسبیده بود که بعدها، خیلی‌وقت بعدش، توی یک نامه‌ای به‌یادم آورد. خودم یادم رفته بود...

یک نامه از نامه‌های پراگ

   بعدِ تحریر: درست یادم نیست این‌یکی کجا چاپ شده؛ روزنامه‌ی شرق و ویژه‌نامه‌ی داستانش، یا روزنامه‌ی اعتماد. یادم نیست... نسخه‌ی کاغذیِ روزنامه دمِ دستم نیست؛ اصلِ نوشته پیشم مانده، دست‌خطِ روی کاغذِ سفید و جوهرِ مشکی که یکی دو قطره‌ی جوهر هم به‌ آن‌ورِ کاغذ رسیده...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸

یک تکّه از خانمِ دَلُوِی

   کلاریسا کاملاً شقّ و رقّ نشست؛ نفس را در سینه حبس کرد.

   گفت «من عاشق شده‌ام،» البته نه خطاب به او، که خطاب به کسی که در تاریکی بر بلندایی جای گرفته است، طوری‌که نمی‌توان او را لمس کرد امّا باید تاجِ گل را روی چمن‌ها در تاریکی گذاشت.

   تکرار کرد «عاشق،» و حالا با لحنی بیش‌وکم خشک به کلاریسا دَلُوِی گفت «عاشق دختری در هندوستان.» تاج گلش را تحویل داده بود. کلاریسا می‌توانست هرجور که می‌خواهد آن‌را ببیند.

   کلاریسا گفت «عاشق!» عجبا که آن هیولا او را در این سنّ و سال با آن پاپیونِ کوچکش به کام کشیده باشد! چشمانش به‌سرعت برق ثبت کرد که گوشتی بر گردن او نمانده است؛ دستانش سرخ‌اند؛ و شش‌ماه از من بزرگ‌تر است! امّا تهِ دلش، به‌هرحال، آن‌را احساس کرد؛ عاشق شده است. این حال را در او می‌دید؛ عاشق شده است.

امّا آن خودپرستیِ سرسخت که همواره لشکریانِ حریف را به خاک می‌اندازد، رودی که می‌گوید به‌پیش، به‌پیش، به‌پیش؛ گرچه اذعان می‌کند که ممکن است هیچ‌گونه هدفی پیش‌ روی‌مان نباشد، و باز به‌پیش، به‌پیش؛ این خودپرستیِ سرسخت رنگ به رخساره‌اش دواند؛ کاری کرد که همان‌طور که آن‌جا با پیراهن بر دامن نشسته بود، و سوزنش را به دست‌ گرفته بود که انتهای نخ سبز را به دنبال داشت، و کمی می‌لرزید، به‌نظر بسیار جوان برسد؛ بسیار گلگون؛ با چشم‌های درخشان. عاشق شده بود! نه عاشقِ او. عاشقِ زنی جوان‌تر البته.

   خانمِ دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه‌ی فرزانه طاهری، انتشاراتِ نیلوفر، چاپِ یکم زمستانِ ١٣٨٨

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸

میان‌پرده‌ی زمستانی...

   ... بعد هم یک‌روزهایی هست که آدم دلش می‌خواهد به کارِ خودش برسد، به زندگیِ خودش، برای خاطرِ خودش توی خیابان راه برود، پُشتِ شیشه‌ی کتاب‌فروشی‌ها بایستد و کتاب‌ها را دید بزند و بینِ کتاب‌ها چشمش به جمالِ «خانم دَلُوِی» روشن شود به ترجمه‌ی خانمِ «فرزانه طاهری» و کتاب را بردارد و برسد به اوّلین جمله‌ی داستان و آن «خانم دَلُوِی گفت که گل را خودش می‌خرد. آخر خیلی لوسی گرفتار بود. قرار بود درها را از پاشنه درآورند، قرار بود کارگران رامپِلمِیِر بیایند. خانم دَلُوِی در دل گفت، عجب صبحی ـ دل‌انگیز از آن صبح‌هایی که در ساحل نصیب کودکان می‌شود.» و همین‌جور که این چند جمله را می‌خوانَد به همه‌ی این سال‌هایی که با «خانم دَلُوِی» گذشته است فکر کند و به آن چاپِ جیبیِ «پنگوئن» با آن جلدِ عجیب‌وغریبش که از همان سا‌ل‌ها کاغذش زردتر از هر کتابِ دیگری بود و به‌مرور زردتر و شکننده‌تر هم شد و بعد هم که سروکلّه‌ی زندگی‌نامه‌ی «ویرجینیا وولف» پیدا شد که «کوئنتین بِل» نوشته بودش وخدا می‌داند وقتی «ساعت‌ها»ی «مایکل کانینگهام» از راه رسید چه عیشی کردیم و آن جمله‌ی «خانم دَلُوِی گفت که گل را خودش می‌خرد.» چه‌قدر احوال‌مان را عوض کرد و تازه هنوز فیلمِ «استیون دالدری» را ندیده بودیم و همه‌ی این‌ها مالِ روزهایی بود که آدم چشم باز می‌کرد به امیدِ دیدنِ دیگری و شنیدنِ صدای دیگری وحالا «خانم دَلُوِی» از راه رسیده و و آن جمله‌ی «خانم دَلُوِی گفت که گل را خودش می‌خرد.» دمِ دست است و آدم خیالش راحت است که «فرزانه طاهری» ترجمه‌اش کرده و همه‌چی خوب و درست است و فقط حیف که این‌روزها دیگر آن‌روزها نیست و از آن‌روزها فقط «خانم دَلُوِی» مانده است و آن تکّه‌ی آخرش که حالا به‌ترجمه‌ی «فرزانه طاهری» باید خواندش: «از خود پرسید، این وحشت چیست؟ این وجد از کجاست؟ این چیست که مرا لبریزِ هیجانی بیرون از اندازه می‌کند؟ گفت، کلاریساست. آخر او آمده بود.» و همین‌جوری‌هاست که یک‌روزهایی آدم دلش می‌خواهد روزش را فقط با «خانم دَلُوِی» بگذراند...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸

فیلم‌های دهمین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر...

   ... بی‌خودی عجله کردم و خودم را رساندم به سالن که «ناسپاس» [حسن هدایت] را ببینم؛ به این امید که شاید فیلمِ متوسّطِ قابلِ تحمّلی باشد، ولی فقط پانزده‌دقیقه‌اش را تاب آوردم و ریشِ ماشین‌شده‌ی «پوریا پورسُرخ»ی که قرار بود یکی از یارانِ خاصِ حضرتِ موسا باشد و «الناز شاکردوست»ی که بهش نمی‌خورد دخترِ «دانیال» باشد و دیالوگ‌هایی که در حدِ دیالوگ‌های نمایش‌های تلویزیونی بودند، عملاً،‌ حوصله‌ام را سر بُردند و به‌جای دیدنِ فیلم، از سالن بیرون زدم و سرم را به خواندنِ کتاب گرم کردم. این‌هم از روزگارِ ما... این هم از فیلم‌هایی که هیأتِ انتخاب پسندیده‌اند...

   چهل‌سالگی [علیرضا رئیسیان]

   در این‌که «چهل‌سالگی» داستان‌گوترین و سرراست‌ترین فیلمِ «علیرضا رئیسیان» است قاعدتاً نباید شک کرد. فیلم، عملاً، هیچ ربطی به «پرونده‌ی هاوانا» و «ایستگاهِ متروک» و تجربه‌های قدیمی‌تری مثلِ «سفر» و «ریحانه» ندارد و از این جهت جای شُکرش باقی‌ست که به فکر تماشاگرش بوده است. داستانِ فیلم هم یک‌جور اقتباس است از رُمانِ «چهل‌سالگی»، که بهترین داستانِ خانمِ «ناهید طباطبایی»‌ست. امّا فیلمِ «چهل‌سالگی» همان رُمانِ «چهل‌سالگی» نیست و فیلم‌نامه‌نویس که به‌نظرش رسیده مایه‌هایی از مثنویِ مولوی را در این داستان دیده، «داستانِ کنیزک و پادشاه» را هم به فیلم وارد کرده است. حالا، درواقع، با دو داستان طرفیم و توی داستانِ امروزی، آقای کارگزارِ بورس براساسِ داستانِ مثنوی خودش را آماده‌ی هر اتّفاقِ ناخوشایندی در زندگی می‌کند. امّا دخل و تصرّف‌هایی که در رُمانِ «چهل‌سالگی»شده خیلی بیش‌تر از این‌هاست و باید سرِ فرصت مقایسه‌ای کرد بینِ فیلم و کتاب و دید رُمان داستانش را بهتر تعریف کرده یا فیلم. عجالتاً، با این‌که «چهل‌سالگی» فیلمِ محبوبم نیست،‌ امّا به‌نظرم خیلی هم بد نیست و هیچ بعید نیست که در اکرانِ عمومی هم موردِ استقبال قرار بگیرد؛ بخصوص که «لیلا حاتمی» مثلِ همیشه خوب است و می‌درخشد و ستاره‌ی مجلس است...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸

فیلم‌های نُهمین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر...

   ... اسمش بی‌برنامگی‌ست؟ قرار است (و روی این قرار از روزِ اوّل تأکید کرده‌اند) که دوشنبه عصر به بعد، هیچ فیلمی توی سالنِ‌ اصلیِ «کاخِ جشنواره» روی پرده نمی‌رود و ملّت یا می‌توانند بمانند و اختتامیه‌ی بخشِ بین‌الملل را ببینند، یا بروند خانه و استراحت کنند. طبیعی‌ست که استراحت مهم‌تر از دیدنِ اختتامیه‌ی بخشِ بین‌الملل است. امّا همه‌چی وقتی به‌هم می‌ریزد که بلندگوها خبر می‌دهند یکی از آن فیلم‌هایی که قرار بوده پنج‌شنبه روی پرده برود، بعدِ ساعتِ دهِ امشب نمایش داده می‌شود. چرا؟ کسی حرفی نمی‌زند. همه لبخند می‌زنند. هر چهره‌ای، قاعدتاً، با لبخند زیباتر است، امّا وقتی لبخند جوابِ بی‌برنامگی باشد، نتیجه‌اش این می‌شود که سالنِ اصلی، وقتِ نمایش یکی از بهترین‌های این دوره‌‌ی جشنواره پُر نشود و یک‌عدّه از آدم‌ها خانه را به سینما ترجیح دهند. یادم باشد فردا اگر دبیر جشنواره را دیدم، ازش بپرسم که واقعاً چرا دارید جشنواره برگزار می‌کنید وقتی همه‌چی این‌قدر بی‌برنامه است؟

   شبِ واقعه [شهرام اسدی]

   فیلمی از کارگردانِ «روزِ واقعه»؛ با این تفاوت که فیلم‌نامه‌ی «روزِ واقعه» نوشته‌ی «بهرام بیضائی» بود (و تازه کارگردان نتوانسته بود فیلم‌نامه را درست به فیلم برگردانَد و صرفاً کلمات را تبدیل کرده بود به تصویر) و فیلم‌نامه‌ی «شبِ واقعه» نوشته‌ی «همایون شهنواز» است که نقطه‌ی اوجِ کارنامه‌اش، هنوز، سریالِ «دلیرانِ تنگستان» است. امّا مسأله خوب‌بودن یا نبودنِ «شبِ واقعه» نیست، مسأله این است که اگر قرار است فیلمی عظیم و حرفه‌ای درباره‌ی یک آدمِ وطن‌دوست (دریاقُلی سورانی؛ مردی که آبادان را نجات داد) ساخته شود، همه‌چیزش باید عظیم و حرفه‌ای باشد؛ اوّل از همه فیلم‌نامه‌اش. امّا مثلِ روز روشن است (و توی عنوان‌بندیِ پایانِ فیلم هم آمده) که شخصیتِ «دریاقُلی» و دیالوگ‌هایش، بیش‌تر از آن‌که کارِ فیلم‌نامه‌نویس باشد، کارِ «حمید فرّخ‌نژاد» است. خیلی از شخصیت‌های فیلم فقط «حضور» دارند، بی‌آن‌که «حضور»شان فایده‌ای داشته باشد. و تازه یک شخصیتِ زن هم هست (بانوی شُعله‌ور؛ اسمی که در عنوان‌بندیِ پایانی آمده) که بود و نبودش فرقی ندارد. این از آن فیلم‌هایی‌ست که اگر «فرّخ‌نژاد» در آن حضور نداشت و نقشِ اصلی را هم بازی نمی‌کرد، دیدنش حقیقتاً تحمّل‌ناپذیر می‌شد؛ هرچند همین‌حالا هم طولانی‌بودنش و کِش‌داربودنش، گاهی وقت‌ها، مایه‌ی عذاب است. (تقریباً مطمئنم که این طولانی‌بودن خواسته‌ی کارگردان است، نه تدوین‌گر) قاعدتاً برای اکرانِ عمومی باید پانزده یا بیست‌دقیقه‌ی فیلم را قیچی کنند، وگرنه حوصله‌ی خیلی‌ها از دیدنِ فیلم سر می‌رود...

   فصلِ باران‌های موسمی [مجید برزگر]

   یکی از خوش‌قریحه‌ترین کارگردان‌های فیلم‌ کوتاه، بالأخره، اوّلین فیلم بلندش را ساخت و این اوّلین فیلم، قطعاً، یکی از بهترین‌های این‌ دوره‌ی جشنواره است (مثلِ پرسه در مِه و بدرود بغداد) که نشانی از سینمای رسمی را ندارد و خبر از آدم خوش‌سلیقه‌ای می‌دهد که می‌داند به‌روزبودن یعنی چی و آدمِ دوره‌ی خودش است و آدم‌های این دوره را هم می‌شناسد. این‌جوری‌ست که «فصل باران‌های موسمی»، یکی از معدود فیلم‌های جشنواره است که از علاقه‌ی سینمایی کارگردانش خبر می‌دهد؛ فیلمی شهری که ملال و دل‌مُردگی که آدمِ اصلی‌اش (یک پسرِ نوجوان) سخت بی‌انگیزه است. از ظاهرش نمی‌شود فهمید که چی می‌خواهد و چی نمی‌خواهد. امّا مهم‌تر از همه‌ی این‌ها این‌که فیلم بی‌خودی «شعار» نمی‌دهد، حرف‌های به‌نظرِ خودش «گُنده» (امّا توخالی) نمی‌زند و الکی کسی را هم «متّهم» نمی‌کند. به‌جای همه‌ی این‌ها داستانش را تعریف می‌کند؛ داستانی که اصلاً که روزمرّگی در آن نقشی اساسی دارد. شاید اگر کارگردانِ این فیلم می‌خواست، خیلی زودتر از این با فیلم‌های «بفروش» و بی‌کیفیت، یا فیلم‌های شعاریِ به‌ظاهر تفکّربرانگیز می‌توانست واردِ سینمای حرفه‌ای شود، امّا دمش گرم و سرش خوش باد که ترجیح داد یک فیلمِ «خوب» بسازد و مثلِ بعضی هم‌نسل‌هایش «اقتصاد» را بهانه نکند. «فصل باران‌های موسمی» داستانِ نوجوانی‌ست که چشمَش به روی دنیا باز می‌شود و بازی‌ای که برای خودش تدارک می‌بیند، کم‌کم آن‌قدر جدّی می‌شود که دیگر نمی‌تواند از دستش خلاص شود. خلوت و تنهاییِ این پسری که پدر و مادرش در آستانه‌ی طلاق هستند، خلوت و تنهاییِ عادّی و معمولی نیست و کم‌کم آن‌را با چیزی پُر می‌کند که وقتی بهش عادت می‌کند، می‌بیند پنجره‌ای بوده است به دنیای حقیقی. درعین‌حال، در «فصل باران‌های موسمی» چیزی به‌نامِ «شهر» آن‌قدر پُررنگ است که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت و بی‌آن‌که بخواهد «شعار» بدهد و کسی را «متّهم» کند، تماشاگرش را دعوت می‌کند به تماشای این محدوه‌ی عظیمی که دوروبرِ ما را گرفته. یک تلخی و رخوتِ غریبی در فیلم جریان دارد که احوالاتِ آدم را دگرگون می‌کند. شاید اگر فرصتِ تماشای دوباره‌ی فیلم دست بدهد (که امیدوارم این اتّفاق بیفتد) آن‌وقت بشود درباره‌‌اش چند کلمه‌ی جدّی نوشت و توضیح داد که چرا «فصل باران‌های موسمی» فیلمِ خوبی‌ست...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸

فیلم‌های هشتمین‌ روز جشنواره‌ی فیلم فجر...

 

   حاشیه بی‌حاشیه. برویم سر اصل مطلب...

   طهران تهران/ طهران: روزهای آشنایی [داریوش مهرجویی]

   ... مسأله این است که توقّع داشتیم «طهران: روزهای آشنایی» بهتر از این‌ها باشد و بهترین تکّه‌هاش، صرفاً، یادآورِ «اجاره‌نشین‌ها» و «مهمانِ مامان» نباشد. امّا واقعیت این است که «طهران: روزهای آشنایی» با این‌که نشانه‌های آشکار سینمای «مهرجویی» در آن پیداست، فیلمی در قدوقواره‌ی «مهرجویی» نیست. یک‌جاهایی‌ش می‌شود بی‌حوصلگی کارگردان را دید، یک‌جاهایی‌ش مهربانی و نوع‌دوستی و مهرورزیدن به دیگران زیادی پُررنگ است. توی «مهمانِ مامان» هم، البته، این‌چیزها بود و به‌قولِ دوستانِ ما «جواب می‌داد»، امّا چرا باید توی «طهران: روزهای آشنایی» هم همین‌چیزها را ببینیم؟ هیچ ایرادی ندارد که آدم‌ها که به‌هرحال بنی‌آدمند و در آفرینش ز یک گوهرند، چو عضوی به درد آورد روزگار، رسماً حس کنند که دِگر عضوها را نمانده قرار و بعد هم برای این‌که از محنتِ دیگران بی‌غم نمانند و بشود نام‌شان را نهاد آدمی، دست در دستِ هم نهند به مهر و خانه‌ی ویرانه را آباد کنند. ایده‌ی تهران/ طهران‌گردی در اوّلین روزِ سال، ایده‌ی بدی نیست و سرزدن به موزه‌هایی که کسی دیگر این‌وقتز سال حوصله‌شان را ندارد هم بد نیست و بچّه‌ها هم، به‌وقتش، شیطنت‌هایی می‌کنند که واقعاً به‌قولِ دوستانِ ما «باحال» است. درعین‌حال، اگر با فیلم مهربان باشیم، چیزهایی تویش کشف می‌شود که خبر از نمادین‌بودنش می‌دهد و داستان ادامه پیدا می‌کند. امّا غیر این‌ها چی؟ «طهران: روزهای آشنایی» فیلم حوصله‌سربَری نیست؛ تکّه‌های بامزّه دارد، گاهی هم دیالوگ‌های بانمکی ردوبدل می‌شود و آدم‌ها هم گاهی کارهایی می‌کنند که آدم را می‌خنداند، ولی آدم که برای خندیدن نمی‌رود فیلمی از «مهرجویی» ببیند، می‌رود فیلمی از «مهرجویی» ببیند که فیلمِ «خوبی» دیده باشد. پس صبر می‌کنیم تا فیلم بعدیِ «مهرجویی» که یک داستانِ «هولوگرافیک» است ظاهراً...  

   طبقه‌ی سوم [بیژن میرباقری]

  ... بیش‌تر کنج‌کاو بودم که ببینم نسخه‌ی ایرانیِ «مستخدمِ ماشینی» (هرولد پینتر) چه‌جوری از آب درآمده است و خب، جوابم را هم گرفتم؛ فیلمی که هرچند «بد» نیست، امّا به‌غایت کِش‌دار و طولانی‌ست و ایرادِ اصلی هم از فیلم‌نامه است، چون کارگردانیِ «میرباقری» خوب است و فیلم به فیلم هم کارگردانی‌ش دارد بهتر می‌شود. دو آدم اصلی فیلم، دو دخترند؛ یکی «مهناز افشار» و یکی «پگاه آهنگرانی». هیچ‌کدام‌شان هم آدم‌خوبه نیستند و هردو ریگی به کفش دارند و خُرده‌شیشه هم در عمقِ وجودِ هردوشان لانه کرده است. داستان‌هایی که شخصیت‌های انگشت‌شمار دارند، قاعدتاً، باید از «جذّآبیتِ» زیادی برخوردار باشند و مثلاً «تعلیق» داشته باشند. به‌نظرم وقتش رسیده که «میرباقری» حلقه‌ی آدم‌های دوروبرش را کمی بازتر کند و با یکی دو فیلم‌نامه‌نویس حرفه‌ای، یکی دو داستان‌نویسِ حرفه‌ای مذاکره کند و برای فیلم بعدی‌اش به یک داستانِ «جذّاب» برسد...

   بدرود بغداد [مهدی نادری]

   ... تا این‌جای کار، یکی از دو فیلمِ واقعاً خوبی که توی جشنواره دیده‌ام [اوّلی‌ش «پرسه در مِه» بود، ساخته‌ی بهرام توکّلی که کار دوّم کارگردانش است] یک فیلمِ «اوّل» که طبق‌معمول نادیده‌گرفته‌شده و به‌حاشیه‌رانده‌شده و هزاربار حرفه‌ای‌تر و بهتر و کامل‌تر از محصولاتِ فخیمه‌ای‌ست که در بخش اصلی جشنواره حضور دارند. (بخشی از کنج‌کاوی برای دیدنِ فیلم هم برمی‌گشت به توصیه‌ی «هوشنگ گلمکانی» در مجلّه‌ی فیلم که واقعاً توصیه‌ی خوبی بود. ممنون از این پیشنهادِ خوب.) درست است که بعضی تکّه‌های فیلم را می‌شود کوتاه‌تر کرد، امّا همین فیلمی که (فعلاً) نسخه‌ی ویدئویش را در سالنی کوچک دیدیم، گُلِ سرسبدِ جشنواره است و اگر عنوان‌بندیِ فارسیِ فیلم را ندیده بودیم و «مصطفی زمانی» و «پانته‌آ بهرام» را هم نمی‌‌شناختیم، خیال می‌کردیم یکی از آن فیلم‌های «ضدِ جنگِ» امریکایی‌ست که تولیدشان از دوره‌ی دوّمِ «جرج بوش» شروع شد و بهترین‌های‌شان فیلم‌های کوچکی هستند که خارج از سیستم ساخته می‌شوند. فیلم، با یک صحنه‌ی بوکس شروع می‌شود؛ رینگِ بوکس و مبارزه‌ای عجیب و عجیب‌تر از آن فیلم‌برداریِ این صحنه است. خب، طبیعی‌ست که آدم وقتی یادِ بوکس در سینما می‌افتد، به «گاو خشمگین» [مارتین اسکورسیزی]، یا «علی» [مایکل مان] فکر کند. این‌جوری‌ست که فیلم‌برداریِ این فیلم را هم می‌تواند با آن‌ها مقایسه کند و نتیجه‌ی خوبی هم بگیرد. امّا عجیب‌تر از این‌ها این‌که توی فیلم (به‌نظرم) فقط یکی دو جمله‌ی فارسی هست و بقیه‌اش یا عربی‌ست، یا انگلیسی و تماشای «مصطفی زمانی»‌ای که عربی را با لهجه‌ی عراقی حرف می‌زند و انگلیسی را هم با لهجه‌ی عربی، اصلاً آزاردهنده نیست و اتفاقاً خوب درآمده. همین‌طور است عربی‌حرف‌زدنِ «پانته‌آ بهرام» که درست مثلِ بازی‌اش عالی‌ست. فیلم، یک «مزدک میرعابدینی» هم دارد که در نقشِ سربازِ امریکایی (دانیل) می‌درخشد و انگلیسی را به‌لهجه‌ی امریکایی حرف می‌زند و با آن قامتِ درشت چیزی کم ندارد از امریکایی‌ها. به همه‌ی این‌ها اضافه کنید فیلم‌برداریِ «تورج اصلانی» را که نتیجه‌ی کارش، رسماً، قابل مقایسه است با فیلم‌بردارهای درجه‌یکِ آن‌ورِ آب و یک موسیقی (حاشیه‌ی صوتیِ عجیب‌وغریب) که کارِ «مسعودِ سخاوت‌دوست» است و یکی از غریب‌ترین موسیقی‌ها را ساخته. خلاصه کنم؛ «بدرود بغداد» یکی از بهترین فیلم‌های چندسالِ اخیرِ سینمای ایران است و امیدوارم پنج‌شنبه صبح، واقعاً، فرصتِ دیدنِ دوباره‌ی فیلم (این‌بار نسخه‌ای که به سی‌وپنج میلی‌متری تبدیل شده) فراهم شود و آن‌را را روی پرده‌ای بزرگ‌تر ببینم. از دست ندهید «بدرود بغداد» را...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸

فیلم‌های هفتمین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر...

 

   ... جشنواره رسماً دارد به چیزی کسالت‌بار تبدیل می‌شود. بعضی (یا بیش‌ترِ؟) فیلم‌ها را نمی‌شود تحمّل کرد و باید بعدِ تماشای ده پانزده‌دقیقه، رسماً، قیدشان را زد و توی تاریکی، یک‌جوری درِ خروج را پیدا کرد و بیرون زد. این‌همه فیلم متوسّط، این‌همه فیلم بی‌ربط و ضعیف واقعاً برای چی ساخته شده‌اند؟ که آمار تولیدِ فیلم بالا برود؟ که جشنواره پُرنشاط و پُرفیلم باشد و تماشاگرانِ محترم حقِ انتخاب داشته باشند؟ امّا چه انتخابی؟ یکی از یکی بدتر و بین این فیلم‌ها، متوسّط‌ها، رسماً شاهکار محسوب می‌شوند و آدم دلش خوش است به این‌که، دست‌کم، یکی دو فیلم را تا آخر دیده و حوصله‌اش آن‌قدرها سر نرفته و نیازی به راه‌رفتن توی تاریکی و یافتن دستگیره‌ی درِ خروجی نبوده...

   هفت‌دقیقه تا پاییز [علیرضا امینی]

در این‌که یک سروگردن از فیلم‌های اخیر «امینی» بالاتر است، قاعدتاً، شکی نیست؛ یک همچه داستانِ تلخ و نفس‌گیری را به سرانجام رساندن اصلاً آسان نیست. یک تکّه‌هایی از فیلم، شبیهِ «چهارشنبه‌سوری» و «درباره‌ی الی...»‌ست، هرچند از نیمه‌ی فیلم به بعد، رسماً، ماجرا یک‌چیزِ دیگری‌ست و داستان هم جور دیگری پیش می‌رود. «هفت‌دقیقه تا پاییز» یک فیلم شهریِ واقعاً تلخ است درباره‌ی یک خانواده‌ی متلاشی و نابود که خوشی از آن رخت می‌بندد و چیزی که می‌ماند مصیبت و بدبختی و سیاهی‌ست. فیلم یک «محسن طنابنده» دارد که نمی‌دانم چرا ظاهرش شبیهِ «حمید فرّخ‌نژاد» است و یک «هدیه تهرانی» که بعدِ چندسال دوباره بازی کرده و یک «خاطره اسدی» که سعی کرده جلو «هدیه تهرانی» کم نیاورد و یک «حامد بهداد» که این‌دفعه زیاد دادوبیداد راه نینداخته و نقشِ آدمی نسبتاً معقول را بازی می‌کند. شاید اگر تصویربرداریِ فیلم حرفه‌ای‌تر (و بهتر) از این‌ها بود، نتیجه‌ی کار دیدنی‌تر می‌شد. و البته توی چندصحنه‌ی فیلم، وقتی آدم‌ها دارند با بغض و گریه حرف می‌زنند، شنیدنِ کلماتی که از دهان‌شان بیرون می‌آید، اصلاً آسان نیست. کاش فکری برای صدای فیلم بکنند...

   دموکراسی تو روزِ روشن [علی عطشانی]

   فیلم دیگری از کارگردانِ «پوستِ موز». یک فیلم کُمدیِ اجتماعیِ دفاع‌مقدّس با رگه‌های سیاسی و البته اشاره‌‌های آشکارِ «معناگرا» که یک آدم بانفوذ [محمّدعلی زم؛ رئیس سابق حوزه‌ی هُنری] تهیه‌کننده و البته بازنویسِ فیلم‌نامه‌اش بوده است. نتیجه‌ی کار، فیلمی‌ست که خطِ قرمزهای سینمای دفاع مقدّس و معناگرا را کمی جابه‌جا کرده و پای چیزهایی را به سینما باز کرده که بعید است دیگران بتوانند به این سادگی‌ها نزدیکش شوند. مسأله این نیست که آدم اصلی فیلم (امیر ستوده، با بازیِ حمید فرخ‌نژاد) همه‌ی سال‌های جنگ را توی جبهه بوده و بدنش پُر از ترکش است، مسأله این است که دنیای برزخ و سئوال‌وجواب را یک‌جور غریب و مُدرنی تصویر کرده و یک دیالوگ‌هایی توی فیلم ردوبدل می‌شود که توی فیلم‌های دیگر، به‌دلایلی واضح، نشنیده‌ایم. ظاهراً که فیلم پُرخرجی هم بوده است و حدودِ هشتصد میلیون خرجش کرده‌اند که نودتایش، بی‌کم‌وکاست، به «محمّدرضا گلزار» رسیده که در نقش فرشته‌ی مرگ، ظاهری شبیهِ «نئو»ی فیلم «ماتریکس» دارد و یکی از همان لباس‌های بلند را پوشیده. «نیکی کریمی» هم توی فیلم هست؛ یک خانمِ فیلم‌سازی به‌اسمِ «احسانی» (ترجمه‌ی عربی نامِ کوچکِ بازیگرش؟) که فیلمِ «یک‌شب»اش پروانه‌ی نمایش نگرفته و حالا بهش پیشنهاد کرده‌اند که بیاید و از زندگی آدم اصلی فیلم (که یک سردارِ بی‌ادّعا و خاکی‌ست) فیلم بسازد. جلوه‌های کامپیوتریِ فیلم هم، ظاهراً، در سینمای ایران تازگی دارند. امّا نتیجه‌ی کار؟ یک فیلم متوسّطِ بامزّه‌ که، احتمالاً، فروش خوب و معقولی هم می‌کند...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

فیلم‌های ششمین روز جشنواره‌ی فیلم فجر...

 

   شبِ قبل نماندیم که «زم‌هریر» [با این املا؟] را ببینیم. دیروقت بود و بی‌حوصلگی غلبه کرد بر همه‌چی. آن‌ها که مانده بودند و دیده بودند، می‌گفتند یکی از غریب‌‌ترین (و بدترین) فیلم‌های زندگی‌شان را تماشا کرده‌‌اند. امّا خودِ فیلم و غرایبش به‌کنار، حاشیه‌ی جلسه‌ی نقد و بررسی‌اش نقل مجلس بود امروز. جلسه‌‌های نقد و بررسی که امسال درست‌وحسابی برگزار نمی‌شوند؛ معمولاً کارگردان‌ها و باقی عوامل رغبتی به حرف‌زدن درباره‌ی فیلم‌شان ندارند و قیدِ جلسه را زده‌اند و کسی هم حوصله‌ی شرکت در جلسه‌ی فیلم‌هایی را که برگزار می‌شود ندارد. سالِ پیش، جلسه‌ها آن‌قدر رونق داشت که صندلی خالی پیدا نمی‌شد، امّا جلسه‌های امسال، عمدتاً، با صندلی‌های خالی شروع می‌شود و به پایان می‌رسد. یک همچه اتّفاقی کم‌نظیر است واقعاً. امّا ظاهراً آن‌ها که «زم‌هریر» را دیده بودند و قبلش هم نامه‌های مفصّلِ کارگردان و عواملِ فیلم را خوانده‌ بودند و خبر داشتند که آن‌ها گفته‌اند جشنواره‌ی فجر فیلم‌شان را نادیده گرفته و فیلم‌شان هیچ کم ندارد از بهترین‌های سینمای ایران، بدجوری دل‌شان خواسته که کارگردان را از نزدیک ببینند و حرف‌هاش را با گوش خودشان بشوند. بعد، وسط‌های این جلسه‌ی دیروقت، یکی از بین جمعیتِ حاضران گفته که اگر فیلم شما توقیف می‌ماند، برای‌تان خیلی بهتر بود و اصلاً آبرو‌ی‌تان حفظ می‌شد و کارگردان هم که بهش بر خورده بوده، گفته که نظر شما همان نظر معاونتِ سینمایی‌ست و باید خجالت بکشید و باید شرم کنید از سلیقه‌ی مشترک و همین‌که یک آقای منتقدی این حرف را شنیده، از جا بلند شده و با صدای بلند و لحنی تُند گفته که حالا نظر ما همان نظر معاونتِ سینمایی‌ست؟ عیب ندارد، ولی شما بگو کی فیلم‌تان را کلید زده؟ کی سر صحنه‌ی فیلم‌تان حاضر شده و به‌تان قوّتِ قلب داده؟ و ظاهراً (این‌جور که می‌گویند) این معاونِ سینمایی بوده که فیلم «زم‌هریر» را کلید زده و اشاره‌ی آقای منتقد هم به همین اتّفاق بوده. خلاصه که ماجرایی شگفت‌انگیز بوده که تماشایش را از دست داده‌ایم...

   زمزمه با باد [شهرام علیدی]

   راستش، بیست‌دقیقه‌ی فیلم را دیدم و بعد زدم بیرون؛ هرچند می‌دانستم فیلم تحسین‌شده‌ای‌ست و توی کَن بوده و چند جایزه‌ هم گرفته و احتمالاً آدم‌های زیادی توی دنیا تماشایش کرده‌اند. مسأله این نبود که زبانِ فیلم کُردی بود و باید زیرنویس فارسی را می‌خواندم، مسأله این بود که توی آن بیست‌دقیقه ایده‌های خوبی بود که خوب اجرا نشده بودند. عوضش فیلم‌برداری و صدابرداری/ صداگذاریِ فیلم واقعاً خوب بود. آدم اصلی فیلم یک پیرمردی‌ بود که با ضبط‌صوتش صدای دیگران را ضبط می‌‌کرد و آدم‌ها بهش سفارش می‌کردند که پیغام‌شان را به آدم‌های دیگر برساند و یکی‌دونفر هم دوست داشتند صدای‌شان به گوش خدا برسد. یک همچه ایده‌هایی وقتی طولانی می‌شوند، می‌توانند حوصله‌ی آدم را سر ببرند، حتّا اگر فیلم‌برداری و صدابرداری/ صداگذاریِ فیلم واقعاً خوب باشد...

   آناهیتا [عزیزالله حمیدنژاد]

   دروغ چرا؛ شک کرده‌ام به این‌که «اشکِ سرما»، کار قبلیِ «حمیدنژاد»، فیلم خوبی بوده یانه، بس‌که «آناهیتا» معمولی و درجه‌دو از آب درآمده است. این یک فیلم علمی/ پلیسی/ اجتماعی‌ست که تحمّلش واقعاً سخت است؛ بخصوص که حدودِ دقیقه‌ی شصت (یا زودتر؟) «قاتل» معرّفی می‌شود، امّا نیم‌ساعتی (دست‌کم) طول می‌کشد تا انگیزه‌هایش روشن شود. من فقط شصت‌دقیقه‌اش را دیدم و توی این شصت‌دقیقه از خودم می‌پرسیدم که چرا باید «حمیدنژاد» یک همچه فیلم معمولی‌ای را بسازد. جوابی برای این سئوال ندارم جز این‌که حتماً دلش می‌خواسته فیلمی «بفروش» بسازد، امّا بعید است فیلم یکی از «بفروش»‌های سالِ بعد باشد. فیلم، یک خانمِ مارپلِ جوانی دارد به‌اسم «خورشید» که روی نظریه‌ی یک آقای ژاپنی به‌اسم «دکتر ایموتو» کار می‌کند و از روی قطره‌های آب خیلی‌چیزها را تشخیص می‌دهد و به‌کمکِ نوشته‌هایی که در قطره‌های آب می‌بیند کشف می‌کند کی دوستش را کُشته. این‌جور کشفِ قاتل شبیه آن چیزی‌ست که توی سریالِ «توئین‌پیکس» می‌بینیم؛ این‌که اگر سنگ پرتاپ کنیم به‌سمتِ یک بطری و اسم آدم‌ها را یکی‌یکی بگوییم، اسم هرکی که ‌لحظه‌ی شکستنِ بطری به زبان بیاید، همان قاتلی‌ست که باید دستگیرش کرد. امّا تفاوتش این‌جاست که آن شوخیِ «لینچ»ی این‌جا «جدّی»‌ست و اساسِ فیلم هم همین «جدّیت»ی‌ست که، ظاهراً، ریشه در علم دارد. من نه از علم سر درمی‌آورم، نه می‌دانم درجه‌های مختلفِ انعکاس صدا چیست، نه بلدم که نوشته‌های توی مولکولِ آب‌ را بخوانم، امّا دوست دارم فیلمی که می‌بینم دست‌کم «جذّاب» باشد و فلاش‌بکَش چیزی حدودِ نیم‌ساعت طول نکشد و حیف که «آناهیتا» همچه فیلمی نیست...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸

فیلم‌های پنجمین روز جشنواره‌ی فیلم فجر...


   مُلکِ سلیمان [شهریار بَحرانی]

   این بود «اربابِ حلقه‌ها»ی ایران؟ آدم وقتی «مُلکِ سلیمان» را می‌بیند، مطمئن می‌شود که فیلم‌های عظیم فقط به‌مددِ بودجه‌ی کلان و جلوه‌های ویژه فیلم‌های خوبی از آب درنمی‌آیند. اوّل از همه باید فیلم‌نامه‌ی خوب و درست و منسجمی داشت، بعد باید این فیلم‌نامه را سپرد به کسی که کارگردانی را بلد باشد، بعد باید بازیگرانی را انتخاب کرد که واقعاً به درد آن نقش‌ها بخورند و... امّا «مُلکِ سلیمان» که بودجه‌ی کلانی داشته (به‌هرحال می‌گویند «فخرِ سینمای ایران» است) و جلوه‌های ویژه‌اش هم حسابی وقت بُرده، کُپیِ دست‌چندمی‌ست از «اربابِ حلقه‌ها» و فیلم‌های حماسی/ تاریخیِ «ریدلی اسکات» (بخصوص ملکوتِ آسمان‌هایش) که از هر فیلم وسریالی چیزی را برداشته و کنار هم نشانده. این‌جوری‌ست که آن دودِ سیاهِ مرموز سریالِ «لاست» را می‌بینیم که قرار است نشانه‌ی جن‌های بداندیش و خدانشناس باشد و همچه که به آدمی حمله می‌کنند و در عمق وجودش لانه می‌کنند، آدم بخت‌برگشته می‌شود یک «زامبیِ» کامل و یک صداهایی از خودش درمی‌آورد که دلِ تماشاگر ریش می‌شود. و یک کشتیِ پرنده هم هست که شباهتِ غریبی دارد به کشتی پرنده‌ی آن موجوداتِ کارتونیِ سال‌های کودکی ما... خب، در این‌که سینمای باید یک فیلم عظیم داشته باشد شکی نیست، قرار است بالأخره ثابت کنند که سینمای ایران فقط به فیلم‌های کوچک‌ و جمع‌وجور محدود نمی‌شود، امّا باید برای این‌جور کارها یک فکر درست‌وحسابی بکنند. شاید حرفه‌ای‌ترین و بهترین بخش فیلم، فیلم‌برداری‌اش باشد که «حمید خضوعی ابیانه» واقعاً زحمت کشیده و کارش را تمام‌وکمال انجام داده، امّا غیر او چی؟ موسیقی فیلم که شباهتِ غریبی دارد به «اربابِ حلقه‌ها» و صدای یک خانمی جابه‌جا پخش می‌شود که آدم را یادِ «اِنیا»ی آن فیلم می‌اندازد. امّا کاش فیلم‌نامه‌ی کار را می‌دادند یک فیلم‌نامه‌نویس حرفه‌ای بنویسد؛ آدمی که اصول فیلم‌نامه‌نویسی کلاسیک را بلد باشد، آدمی که دیالوگ‌نویسی بلد باشد و یک‌جوری ننویسد که آدم‌های فیلم نوع حرف‌زدن‌شان هیچ فرقی نداشته باشد با سریال‌های تاریخی کم‌خرجِ تلویزیون. تهِ فیلم نوشته بودند پایانِ فیلم اوّل؛ یعنی داستان ادامه دارد و احتمالاً یکی دو فیلم دیگر در راه است. کاش بودجه‌ی کلان‌شان را دفعه‌ی بعد این‌جوری خرج نکنند و کاری کنند که فیلم بعدی‌شان واقعاً «فخرِ سینمای ایران» باشد، نه این‌که آدم افسوس بخورد بابتِ پول هدررفته و باقی چیزها...

   لطفاً مزاحم نشوید [محسن عبدالوهّاب]

   بالأخره آقای «عبدالوهّاب» اوّلین فیلم مستقلش را (بعد از گیلانه و خون‌بازی) ساخت؛ یک فیلم سه اپیزودی (که اگر بودجه‌ی کافی می‌داشت، می‌شد چاهار اپیزودی) که اپیزودِ دوّم و سوّمش دیدنی از آب درآمده‌اند و موقعیت‌های جالبی هم دارند. اپیزودِ اوّل (داستان زن و شوهر جوانی که دعوا دارند) جدّی‌تر از آن است که به دوتای دیگر شبیه باشد. امّا دوتای آخر هستند که فیلم را نجات می‌دهند. یکی داستان یک آقای روحانی‌ست که محضر ازدواج و طلاق دارد و کیفش را می‌زنند و آن‌یکی هم داستان تعمیرکار تلویزیونی‌ست که با بچّه‌ی شیرخواره‌اش می‌رود خانه‌ی یک پیرزن و پیرمردی، امّا از پشتِ میله‌های در باید کارش را بکند؛ چون بهش اطمینان ندارند. هردو این اپیزودها شوخ‌طبعی‌های خوبی دارند که ریشه‌شان را می‌شود (مثلاً) در «همسرانِ حاج‌ عبّاس» (یکی از بهترین مستندهای عبدالوهّاب) هم دید. این‌جا شوخی فقط در کلام نیست؛ موقعیت است که آدم را وامی‌دارد دست به کاری بزند، یا چیزی بگوید که نتیجه‌اش شوخی باشد. حاج‌آقای اپیزودِ دو باید تلفنی برای یک پیرزن روضه‌ بخواند و تعمیرکار اپیزودِ سه هم باید با شکاکیتِ پیرزنِ صاحب‌خانه کنار بیاید؛ آن‌هم درحالی‌که بچّه‌اش توی خانه سرگرم شیرخوردن و لالا و این‌هاست و خودش پشتِ میله‌های محافظ مانده. جسارتِ آقای «عبدالوهّاب» در ساختن فیلمی که موقعیت‌های محدود و شخصیت‌های اندکی دارد، قابل ستایش است و چه‌خوب که راضی نشده‌اند برای اوّلین فیلم یکی از آن «بفروش‌»های عامّه‌پسند را راهی پرده کنند و نظر تهیه‌کننده‌ها را جلب کنند. اپیزودِ دو یک «هدایت هاشمی» عالی دارد که نقش آن آقای روحانی را بازی می‌کند، یک «لی‌لی فرهادپورِ» خوب که بازی‌ش غافل‌گیر کننده است و اپیزودِ سه هم یک پیرزن و پیرمردِ درجه‌یک دارد که اصلاً حوصله‌ی آدم را سر نمی‌برند. منتظر فیلم بعدیِ آقای «عبدالوهّاب» می‌مانم از همین حالا...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸

فیلم‌های چاهارمین روز جشنواره‌ی فیلم فجر...

   زیارتِ آقای «فرهاد توحیدیِ» عزیز و هم‌کلامی با این مردِ بزرگ که یکی از باسوادترین آدم‌های این سینماست، حالِ هر آدمی را خوب می‌کند. و از این هم بالاتر؛ اساساً هربار دیدنِ آقای «توحیدی» و گپ‌زدن با ایشان، آدم را به زندگی امیدوار می‌کند. خدا حفظ کند این مردِ شریف را. و غیر این‌ها؟ بی‌برنامگی و بی‌حوصلگی هنوز هم هست. جشنواره ادامه دارد...

   بیداریِ رؤیاها [محمّدعلی باشه آهنگر]

   ... یک فیلم «تلف‌شده‌»‌ی دیگر؛ یک ایده‌ی خوب که بی‌خودی کش آمده، سر و تهِ داستانش به هم نمی‌خورد و به ایده‌ی اصلی خودش هم وفادار نمی‌ماند. خب، البته این ایده‌ی اصلی به‌خودیِ خود جذّاب است، امّا درجه‌ی جذّابیتش برای همه به یک اندازه نیست. مسأله این است که یک آدمی توی جبهه بوده و خبر شهادتش را داده‌اند و بعد زنش به عقدِ برادرِ کوچک‌تر این شهید درآمده و بعدِ بیست‌ودو سال حالا خبر داده‌اند که آن آدم زنده است و برگشته ایران. خب، چه باید کرد؟ تکلیفِ زندگی آن‌ها چی می‌شود؟ ظاهراً که شرع و قانون می‌گویند ازدواجِ دوّم باطل است، امّا مگر می‌شود به همین سادگی قیدِ زندگی را زد؟ کار آسانی نیست به‌هرحال و آدم‌ها هم حال‌شان گرفته می‌شود. امّا این ایده‌ی جذّاب و البته حسّاس و وسوسه‌برانگیز، در اجرا آن‌طور که باید درنیامده و داستان را بی‌خودی کش‌ داده‌اند و آخرش هم گُنگ است و خلاصه آدم فکر می‌کند وقتی می‌روند سراغ یک همچه ایده‌های حسّاسی، خب بهتر است که حواس‌شان به اجرای کار هم باشد. فیلم یک «حمید فرّخ‌نژاد» دارد که در آن پنج‌دقیقه حضورش عالی‌ست و یکی «امین حیایی» که معلوم نیست چرا این‌ نقش را قبول کرده و یک «هنگامه قاضیانی» که خیلی به چشم نمی‌آید. حیف.

   صدسال به این سال‌ها [سامان مقدّم]

   ... توقّع داشتم بهتر از این‌ها باشد، این‌قدر تمثیلی نباشد، یک بخش‌هایی‌ش این‌قدر شعاری و رو نباشد و زیادی هم طولانی نباشد، امّا نبود... «صدسال به این سال‌ها» از آن فیلم‌هایی‌ست که تمثیلی‌بودنش می‌تواند حوصله‌ی آدم را سر ببَرَد؛ شخصیتِ اصلیِ فیلم، یک خانمی‌ست به‌اسم «ایران» که هیچ‌وقت آبِ خوش از گلویش پایین نرفته و البته گاهی «ایران ای سرای امیدِ»‌ استاد «محمّدرضا شجریان» هم به کمکش می‌آید که سختی‌هایش را فراموش نکنیم. فیلم، درواقع، در سه دوره‌ی تاریخی می‌گذرد: یکی سال‌های پنجاه‌وپنج تا پنجاه‌وهفت، یکی سالِ شصت‌وهفت و آخرش هم در سال هشتاد‌وچاهار. تکّه‌های پنجاه‌وپنج تا پنجاه‌وهفت، بنا به معذوریت‌ها، گریم‌های اغراق‌شد‌ه‌ای دارند که اصلاً خوب نیستند و یک صحنه‌های آوازخوانی در کلوپ دارند که صرفاً بامزّه از آب درآمده‌اند و یک صحنه‌های نوشیدن و خالی‌کردنِ بطری هم هست که درنوع خودش تازگی دارد. صحنه‌های سال هشتادوچاهار هم زیادی شعاری از آب درآمده‌اند و دانشجوی معترض دانشگاهِ علامه که مدتی را پشت درهای بسته می‌گذراند، چیزهایی از زبانِ دوستِ پدرش می‌شنود که حقیقتاً عجیب هستند: مثلاً این‌که همیشه باید درس بخواند؛ آن‌قدر که وقتِ دادزدن و اعتراض، صدایش هم «باسواد» باشد و آخرش هم که باید برود خارجه درس بخواند و «باسواد» شود... امّا نتیجه‌ی کار، فیلم خوبی نشده متأسفانه و یک‌ دلیلش، شاید، زمانِ طولانی‌اش باشد. می‌شود قیدِ بعضی صحنه‌ها را زد و کوتاه‌ترش کرد. حالا که بعدِ دو، سه‌ سال اجازه‌ی نمایش عمومی پیدا کرده، باید مراعاتِ تماشاگر را هم کرد. «پرویز پرستوییِ» یک‌سوّمِ آخر فیلم، شباهتِ زیادی دارد به آن رزمنده‌ی سابقی که توی فیلم «پاداشِ سکوت» دیده بودیم...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸

فیلم‌های سوّمین روز جشنواره‌ی فیلم فجر

   ... ظاهراً به‌چشم آن‌ها که جشنواره‌ی فجر را اداره می‌کنند، این چای و قهوه و شیرینی و کیک و ساندویچ و کتلت و یک همچه چیزهایی‌ست که قرار است مهمانانِ این کاخِ نیمه‌کاره را راضی کند. مسأله این نیست که کارت‌های ورودی روزی هزاربار با این دستگاه‌های پیشرفته چک می‌شوند، مسأله این است که گاهی شروع می‌کنند به پخش فیلم‌ها و بعد خبر می‌دهند که تشریف بیاورید به جهتِ دیدن. این‌جوری‌ست که عنوان‌بندی فیلم‌ها را نمی‌شود دید و همچه که  آدم چشم دوخته به پرده‌ی سینما، رفت‌وآمدِ دیگران را تماشا می‌کند به‌اجبار و آدم‌های بخت‌برگشته هم هاج‌وواج و مبهوتند از این حرکاتِ محیرالعقول، چاره‌ای ندارند جز این‌که بایستند آن‌وسط و همه‌ی سالن را ببینند و یک صندلی خالی گیر بیاورند که وقتِ دیدنِ فیلم گردن‌شان درد نگیرد و احیاناً خشک هم نشود. فرقی هم نمی‌کند که آقای اسحاق خانزادی باشند، یا آقای همایون اسعدیان، یا آقای احمد امینی، یا آقای سروش صحّت، یا اصلاً هر آدم محترم دیگری که فقط خواسته‌اند فیلمی را تماشا کنند. خلاصه این‌که برنامه‌ریزی رسماً در سبدِ علاقه‌مندی‌های جشنواره‌ی فجر نیست و فقط روز اوّل است که خودی نشان می‌دهند و همه‌چی بابرنامه است و بعد که یک‌روز گذشت، بی‌خیالش می‌شوند، یا حوصله‌شان سر می‌رود. باز، این‌جوری‌ست که صدای یک تهیه‌کننده‌ی محترمی همان اوایل پخش فیلمش درآمد و مجبور شدند فیلم را قطع کنند و از اوّل پخش کنند؛ چون هم عنوان‌بندی و صحنه‌های اوّلِ فیلم رسماً نابود شد و هم صدای سالن درست نبود. غیر این‌ها، کاخ اجاره‌ایِ نیمه‌کاره‌ی جشنواره آن‌قدر بزرگ است که یک صندلی به خیلی‌ها رسیده؛ از کارگردان‌ها و بازیگرهایی که صبح تا شب فیلم می‌بینند، تا منتقدهایی که یکی‌درمیان فیلم می‌بینند و روزنامه‌نویس‌های فرهنگی/ اجتماعی/ ورزشی‌ای که نشستن توی کافی‌شاپ و استفاده از اینترنتِ پُرسرعت را به هرچیزی ترجیح می‌دهند. و غیر این‌ها؟ سال پیش هم نوشته بودم که جای بعضی‌ها واقعاً خالی‌ست توی این جشنواره و امسال هم باید همان‌چیزها را بنویسم. «مجید اسلامی» اگر بود، جشنواره قابل تحمّل‌تر می‌شد، شاید حرف‌هایی که می‌زد کمک‌مان می‌کرد بفهیمم کدام فیلم‌ها واقعاً خوب است و کدام فیلم‌ها صرفاً معمولی‌ست و توی این برهوت نباید از دیدنش این‌قدر ذوق‌زده شویم. پارسال «سعید عقیقی» هم بود که امسال نیامده و جایش خالی‌ست. او هم اگر بود، دست‌کم خیال‌مان راحت می‌شد که بزرگ‌ترها هستند و غلط‌های‌مان را می‌گیرند. حیف که نیستند...

   عصر روز دهم [مجتبی راعی]

   «عصر روز دهم» یک‌جور «شاید وقتی دیگر» است که «رسول ملاقلی‌پور» دلش می‌خواست بسازد؛ داستانِ دو خواهر که از هم دور افتاده‌اند و حالا یکی‌شان می‌رود که آن‌یکی را پیدا کند. یک خواهر (مریم شیرازی) پزشکی‌ست ایرانی و آن‌یکی (رحمه) دختر‌ی‌ست که با خانواده‌ی عراقی‌اش زندگی می‌کند و هیچ هم خبر ندارد که اصلاً ایرانی‌ست و مادر و خواهرش در تهران زندگی می‌کنند. مسأله این است که جست‌وجوی خواهر گم‌شده و پیداکردنش، درواقع، برآورده‌کردنِ آخرین آرزوی مادری‌ست که چیزی به آخر عمرش نمانده و مرگش نزدیک است. خب، این از آن داستان‌هاست که نتیجه‌اش یا خیلی‌خوب و سرگرم‌کننده از کار درمی‌آید، یا خیلی حوصله‌سربَر و معمولی. و «عصر روز دهم»، دقیقاً، جزء دسته‌ی دوّم است؛ فیلمی «تلف‌شده» و کم‌جان و کم‌رمق که کم‌کم حوصله‌ی تماشاگرش را هم سر می‌برد. ایده‌ی اصلی فیلم، ظاهراً، همان ایده‌ای‌ست که «ملاقلی‌پور» توی ذهن داشت، امّا نتیجه‌ی کار، قطعاً، آن فیلمی نیست که بشود نشانی از «ملاقلی‌پور» در آن پیدا کرد. به‌هرحال اگر «ملاقلی‌پور» فیلم را می‌ساخت، این جنبه‌ی ملودرامش حتماً بهتر از این‌ها می‌شد و صحنه‌های نیمه‌جنگی و انفجاری‌اش این‌قدر باسمه‌ای به‌نظر نمی‌رسیدند. عجیب است که سربازهای امریکاییِ فیلم حتّا یک جمله‌ی انگلیسی را هم درست به زبان نمی‌آورند و لهجه‌های عجیبی دارند که هیچ ربطی به لهجه‌ی امریکایی ندارد. مسأله فقط ایرادهای کارگردانی نیست، چون فیلم‌نامه‌ی کار هم اصلاً فیلم‌نامه‌ی خوبی نیست و تا جایی‌که یادم می‌آید، «راعی» هیچ‌وقت فیلم‌نامه‌نویس خوبی نبوده و کاش نوشتن فیلم‌نامه‌ی این فیلم را می‌سپردند به یک آدم حرفه‌ای که عنصر «جذّابیت» در داستان را بشناسد. نتیجه‌ی کار، معمولی‌تر از آن چیزی‌ست که باید باشد. حتّا صحنه‌ی عزاداریِ طواریج هم آن چیزی نشده که می‌گفتند و آدم خیال می‌کند این تکّه‌ی مستند را که مردم عزادار عراقی، پرچم‌های سبز به دست، دارند می‌دوند و «یاحسین»، «یاحسین» می‌گویند، باید بهتر از این‌ها ثبت می‌کردند. کاش ضبطِ این تکّه‌ها را می‌سپردند به یک مستندساز که نتیجه‌اش دست‌کم دیدنی و ماندنی می‌شد. حیف که کسی به فکر نبوده...

   پرسه در مه [بهرام توکّلی]

   این آقای «بهرام توکّلی» هم یکی از آن کارگردان‌های نسل جدید است که باید جدّی‌اش گرفت؛ چون آدم فیلم‌دیده‌ی جسوری‌ست که ایده‌های خلاقانه‌ی خوبی هم دارد و اصلاً هم نمی‌ترسد که این ایده‌ها را در فیلم‌هایش خرج کند. از آن کارگردان‌هایی‌ست که، به‌نظرم، سینمای اروپا و سینمای مستقلِ امریکا را ترجیح می‌دهد و نشانه‌های این ترجیح در فیلم‌هایش هم معلوم است. «پابرهنه در بهشت»، فیلم قبلی‌اش، یک داستانِ «برگمان»ی داشت درباره‌ی یک آقای ظاهراً طلبه‌ای که قیدِ خیلی‌چیزها را زده بود و رفته بود توی یک قرنطینه‌ای که ظاهراً محل نگه‌داری از ایدزی‌ها بود و خدمتِ خلقِ خدا را می‌کرد. ولی «پرسه در مه» یک فیلم جمع‌وجور و کوچک و کاملاً شخصی‌ست درباره‌ی یک هنرمند/ آهنگ‌ساز جوان و خوش‌قریحه و اصلاً نابغه‌ای که کم‌کم «قاطی» می‌کند و به‌هم‌ می‌ریزد و با خودش لج می‌کند و خلاصه دنیای کوچکش را کوچک و کوچک‌تر می‌کند. شیوه‌ی روایی فیلم هم خیلی شبیه است به این داستان‌هایی که راویِ داستان از هیچ‌چی برای خودش داستانی می‌سازد و همین‌جور ادامه‌اش می‌دهد. خلاصه که یکی از بهترین فیلم‌های این دوره‌ی جشنواره است تا الآن و باتوجّه به این‌که دوّمین فیلم بلندِ یک کارگردانِ جوان است، می‌شود امیدوار بود که فیلم‌های بعدی‌اش از این هم بهتر باشند. فیلم، یک «لیلا حاتمیِ» خیلی‌خوب دارد و یک «شهاب حسینیِ» خیلی‌خوب که نقش آن هنرمند/ آهنگ‌ساز جوان و خوش‌قریحه و اصلاً نابغه‌ را بازی می‌کند که وقتی می‌بیند نوشتن برایش ممکن نیست و به هر دری که می‌زند بسته است و ذهنش کاملاً قفل شده، عجیب‌ترین کارِ ممکن را می‌کند و می‌زند انگشتِ اشاره‌اش را قطع می‌کند و خب، پیانیستی که انگشتِ اشاره نداشته باشد، قاعدتاً یک‌جای کارش می‌لنگد. خلاصه کنم؛ مدت‌ها بود که توی سینمای ایران چشمم نخورده بود به یک همچه فیلمِ جمع‌وجور و کوچک و کاملاً شخصی‌‌ای که معلوم است روی تک‌تک نماهایش، روی موسیقی‌اش، روی شیوه‌ی فیلم‌برداری‌اش (دوجور فیلم‌برداری: یکی عادی، یکی با سرعتِ پایین) فکر شده و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها شیوه‌ی روایی‌اش. این از آن فیلم‌هایی‌ست که قبل از فیلم‌برداری، توی ذهن کارگردان و روی کاغذ کامل شده و بعد آماده‌ی فیلم‌برداری شده. من که خیلی خوشم آمد از این فیلم...

   هیچ [عبدالرضا کاهانی]

   آقای «عبدالرضا کاهانی» هم دارد خوب پیش می‌رود و فیلم به فیلم بهتر می‌شود. «هیچ» یک سر و گردن بالاتر است از «بیست» و آن جنبه‌های اجتماعی که توی فیلم قبلی‌اش بود، این‌جا خیلی بهتر جواب داده و لحنِ کمدی‌اش هم واقعاً جذّاب است. شوخی‌های فیلم، حساب‌شده‌اند و خودِ داستان هم که، خواسته یا ناخواسته، به‌شدّت نمادین است. داستانِ آدمی (نادر سیاه‌بیشه) که اهل کار نیست و فقط «می‌خورد»، به‌خودیِ خود جذّاب است، امّا ماجرا وقتی جذّاب‌تر می‌شود که می‌فهمیم این آدم تن‌پرورِ همیشه‌گرسنه‌ی بی‌کار و سربارِ خانواده، بدنی شگفت‌انگیز دارد و مدام کُلیه تولید می‌کند و هر کلیه‌اش را دست‌کم می‌شود سی، چهل میلیون تومان فروخت. داستان درواقع همین است: وقتی بی‌خودی پول دمِ دست باشد و کسی هم کار نکند و انگیزه‌ی کار هم نداشته باشد و به‌خاطر پول فکرهای تازه به‌ سرش بزند، آن‌وقت چی می‌شود. اتفاقی که می‌افتد، البته، اتفاق عجیبی نیست: خانه از هم می‌پاشد و هر آدمی ساز خودش را می‌زند و خواسته‌های خودش را دارد. خوردوخوراک که توی خانه مهیّاست، ولی زندگی که فقط خوردوخوراک نیست، هزار چیزِ دیگر هم هست و دور و بری‌های این «آقا نادر»  کم‌کم با این پولی که دوروبرشان را گرفته، خیلی‌چیزها را فراموش می‌کنند و این آغاز ویرانی‌ست. جنسِ «هیچ» و جنسِ تلخی‌اش، خیلی فرق دارد با «بیست». این‌جا از دلِ شوخی‌ها و شنگول‌بازی‌هاست که تلخی بیش‌تر به چشم می‌آید و این شوخی‌ها آن‌قدر جمع می‌شوند و آن‌قدر زیاد می‌شوند که وقتی می‌ترکند، می‌بینیم چیزی جز تلخی داخلش نیست. یکی از حُسن‌های فیلم، قاعدتاً، بازی‌هاست: از مهدی هاشمی گرفته تا پانته‌آ بهرام و نگار جواهریان و احمد مهران‌فر و صابر اَبَر که با نقش‌شان خوب کنار آمده‌اند. لهجه‌ی تُرکیِ باران کوثری هم، البته، بانمک از آب درآمده است. این از آن فیلم‌هاست که اگر فرصتی دست بدهد و دیدارش دوباره میسّر شود،‌ آن‌وقت می‌شود درباره‌اش بیش‌تر از این‌ها نوشت و قضیه‌ی این شوخی‌های تلخش را هم بیش‌تر توضیح داد. کاش زودتر اکران کنند این فیلم را...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸

فیلم‌های دوّمین روزِ جشنواره‌ی فیلم فجر...

   ... خُب، بی‌برنامگی‌ها، تأخیرها و سردرگمی‌ها شروع شد. یک‌روز بعدِ آن‌که خیال کردیم جشنواره، واقعاً، برنامه دارد و رأسِ ساعت فیلم‌ها را نمایش می‌دهند، معلوم شد که اشتباه کرده‌ایم. بی‌برنامگی، تغییرِ برنامه و سردرگمی بخشِ جداناپذیر جشنواره است ظاهراً و هیچ ربطی هم ندارد به این‌که چه‌کسی مدیرِ جشنواره است. این بود که یک‌ساعت، بی‌خودی، توی سالن نشستیم و هی با بغل‌دستی‌ها حرف زدیم و خبری از فیلمی نشد که قرار بود نشان بدهند و همچه که از سالن بیرون زدیم و گوشه‌ای سرگرمِ رسیدگی به امورِ روزمرّه شدیم، خبر رسید که فیلم را شروع کرده‌اند. به‌سلامتی! چه صبر و حوصله‌ای داشتند آن‌ها که هنوز نشسته بودند توی سالن. دو فیلم هم بیش‌تر رؤیت نشد و هردو هم معقول بود؛ یکی‌ش قاعدتاً یک‌روزگاری رنگِ پرده را می‌بیند و آن‌یکی همین یک نمایش را به هزار بدبختی گرفته...

   طلا و مس [همایون اسعدیان]

   ولی چه فرقی می‌کند که فیلم را چه‌کسی کارگردانی کرده؟ آدم اصلی این فیلم، «منوچهر محمّدی»‌ست که هم ایده‌ی فیلم به ذهنش رسیده، هم تهیه‌کننده‌اش بوده. این سوّمین فیلمی‌ست که «محمّدی» درباره‌ی طلبه/ روحانی‌ها تهیه‌ می‌کند: اوّلی‌ش «زیر نورِ ماه» [سیّدرضا میرکریمی] بود، دوّمی‌ش «مارمولک» [کمال تبریزی] و سوّمی‌ش هم همین «طلا و مس» است که داستانش درباره‌ی زندگی خصوصی یک طلبه‌ی جوان است که از نیشابور آمده تهران تا پیشِ یک آقایی درسِ اخلاق بخواند، امّا وقتی زنِ جوانش (مادرِ دو بچّه‌اش) مریض می‌شود، چاره‌ای ندارد جز این‌که قیدِ آن درس را بزند. وقتی زنِ آدم «اِم اِس» بگیرد، درس‌خواندن هیچ فایده‌ای ندارد. توی «زیر نورِ ماه» با طلبه‌ای طرف بودیم که شک داشت لیاقتِ گذاشتنِ عمّامه و پوشیدنِ جامه‌ی روحانیت را دارد یا نه، توی «مارمولک» پوشیدنِ جامه‌ی روحانیت بود که «رضا مارمولک» را کم‌کم متحوّل می‌کرد و حالا «آقا سیّدِ» این فیلم آن جامه‌ی روحانیت را به تن دارد، امّا کم‌کم شبیهِ دیگران شود و سرش نباید فقط به کارِ خودش باشد. این است که مجبور می‌شود کهنه‌ی بچّه‌ی کوچکش را در غیابِ زنش عوض کند، آشپزی کند، دخترش را ببرد مدرسه و دخترش بی‌هوا جلو چشم دیگران ماچش کند، مجبور می‌شود فرشِ نیمه‌کاره‌ی زنش را ببافد و بفروشد، به موسیقیِ تُرکیِ دختر همسایه گوش کند و برای بچّه‌ی کوچکش با آن آهنگ «نینانای» کند (حرکاتِ موزون) تا بچّه بخوابد، برای زنش روسریِ رنگی بخرد، شانه‌ی صورتی بخرد و هر کار دیگری که جزء زندگی‌ست. نکته این است که این کارها، دقیقاً، نقطه‌ی مقابل آن چیزهایی‌ست که رئیس مدرسه‌ی علمیه بهش می‌گوید. توی یکی از صحنه‌های فیلم، وقتی «آقا سیّد» ‌بچّه‌اش را بغل کرده و آمده پُشتِ درسِ کلاسِ اخلاق، رئیس مدرسه بهش می‌گوید اگر حرمتِ این لباس را نگه نمی‌دارد، حرمتِ مدرسه را نگه دارد و نگه‌داریِ بچّه و این‌جور کارها را بسپارد به خانواده و خودش فقط درس بخواند. مسأله این نیست که «آقا سیّد» نمی‌خواهد این کار را بکند، مسأله این است که کم‌کم می‌فهمد زندگی هزاربار پیچیده‌تر از آن چیزی‌ست که خیال می‌کرده و می‌فهمد که عاشقِ زنش است (این‌را بهش می‌گوید) و می‌فهمد همه‌چی را نمی‌شود توی کتاب‌ها پیدا کرد. روندِ عُرفی‌شدنِ زندگیِ «آقا سیّد» و آشنایی‌اش با زندگیِ زمینی، قاعدتاً، همان ایده‌ی اوّلیه‌ی تهیه‌کننده بوده است. هیچ بعید نیست که موقعِ اکرانِ عمومی‌اش، درباره‌اش زیاد بحث کنند و موافق و مخالف درباره‌اش نظر بدهند و خب، از این فیلم‌ها که زیاد ساخته نمی‌شود در سینمای ایران...

   آتشکار [محسن امیریوسفی]

   این آقای «محسن امیریوسفی» یکی از خوش‌‌قریحه‌ترین کارگردان‌های نسلِ جدید سینمای ایران است و استعدادِ غریبی دارد در این‌که فیلم‌های بامزّه و سرگرم‌کننده و خوب بسازد. «آتشکار»، دوّمین فیلمش، هم یکی از این فیلم‌هاست که از دوسال پیش تا حالا، بی‌خودی، توی گنجه‌ی توقیفی‌ها خاک خورده و فقط توی جشنواره‌های خارجی نمایشش داده‌اند. (فیلمِ اوّلش، «خوابِ تلخ»، هم البته سرنوشتِ مُشابهی داشته و حیف که اکرانِ عمومی نشده است.) فیلم، ترکیبِ عجیب و بانمکی‌ست از شوخی‌هایی که بعید است توی هیچ فیلم ایرانی دیگری بشود نظیرشان را پیدا کرد و اصلاً خود ایده‌ی اصلیِ فیلم، حکایتِ مردِ پنجاه‌ساله‌ای‌ست که می‌خواهد به‌اصرارِ همسرش وازکتومی کند و روحِ پدرش که در بهشت رحلِ اقامت افکنده و یک حوری هم دور و برش چرخ می‌زند ازش می‌خواهد بی‌خیالِ وازکتومی شود و کنار چاهار دختری که دارد، یک پسر هم به دنیا اضافه کند که خدای‌نکرده نسل‌شان منقرض نشود. امّا داستانِ این «آقا سهراب»ی که خیالِ وازکتومی به سرش زده، به‌سبکِ «کمدیِ الاهی» در سه فصل روایت می‌شود؛ بهشت، برزخ و دوزخ. همه‌چی توی دنیای این فیلم آن‌قدر عجیب‌وغریب است که آدم را شگفت‌زده می‌کند، همه‌چی به هجو کشیده شده؛ از ساختمان‌های بلند گرفته تا نکته‌ها درباره‌ی وازکتومی و این‌که چینی‌ها دنبالِ راه‌حلی هستند برای کشفِ نکته‌های تازه در این باب. جنس شوخی‌های فیلم، البته، یک‌جور رکاکتِ بانمک (و البته توضیح‌ناپذیر) دارد که هر از چند دقیقه‌ای تماشاگرش را واقعاً . از تهِ‌دل می‌خنداند؛ شوخی‌های حساب‌شده‌ای که معلوم است مدّت‌ها بهشان فکر شده و خلق‌الساعه نبوده‌اند. این از آن‌جنس کمدی‌هایی نیست که شبیه‌اش را قبلاً توی سینمای ایران دیده باشیم؛ یک‌جور کابوس است که هم موقعیتی گروتسک‌وار دارد، هم فانتزی‌ست، هم سوررئال است... خلاصه، ترکیبِ غریب و بانمکی‌ست که فقط هم به دردِ موقعیتِ این «آقا سهراب»ی می‌خورد که با روحِ پدرش مکالمه می‌کند (آن‌هم چه مکالمه‌ای) و سری هم به او می‌زند و می‌بیندش که روی تختی در بهشت لم داده و قلیان می‌کشد و توقّع دارد که پسرش حرفش را گوش کند. اصلاً خودِ ایده‌ی آتشکاربودنِ آن‌ها و آهنِ مذاب و دود و هزار چیز دیگر که توی فیلم هست، ماجرا را بانمک‌تر از آن‌چیزی که فکر می‌کنیم کرده است. کم پیش می‌آید که یک فیلمِ ایرانی همه‌چی‌ش بانمک و جذّاب باشد و «آتشکار» خوش‌بختانه یکی از این‌ فیلم‌هاست. خب، خدا کند که این نمایشِ محدود و آخرِ شبی، زمینه را برای اکرانِ عمومی‌اش آماده کند و فیلم، بی‌خودی، دوباره به گنجه‌ی توقیفی‌ها و فیلم‌های سردرگم برنگردد. این آقای «محسن امیریوسفی» یکی از خوش‌‌قریحه‌ترین کارگردان‌های نسلِ جدید سینمای ایران است...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸

فیلم‌های اوّلین روزِ جشنواره‌ی فیلم فجر...

   ... خُب، «کاخِ جشنواره» را هم دیدیم به‌سلامتی؛ یک عمارتِ به‌شدّت نوسازِ هنوز نیمه‌کاره‌ که مزّین شده است به همچه عنوانِ پُرطمطراقی. امّا غیر از رؤیتِ «کاخِ جشنواره» و سرک‌کشیدن به گوشه‌کنارهایش، خیلی هم بد نبود این روزِ اوّل؛ نتیجه‌اش یک فیلمِ خوب بود، یک فیلمِ بد، و دوتا فیلمِ معمولی. جشنواره است دیگر؛ همه‌جور فیلمش تویش پیدا می‌شود و هیأتِ انتخاب، معمولاً، در نهایتِ سخت‌گیری، فیلم‌هایی را انتخاب می‌کند که آدم می‌مانَد واقعاً برای چی، و طبق چه معیار و چه سلیقه‌ای انتخاب شده‌اند. ما که عادت کرده‌ایم فیلم‌های خوب را، معمولاً، توی بخش‌های فرعی پیدا ‌کنیم؛ توی بخش‌های غیررقابتی و آن فیلم‌های خوبی هم که توی بخشِ مسابقه هستند، معمولاً، سهمی از جایزه‌ها نمی‌برند. این یک قاعده است که گاهی استثنا هم دارد.

_____


   به‌رنگِ ارغوان [ابراهیم حاتمی‌کیا]

   فیلم که روی پرده افتاد و عنوان‌بندیِ آشنای فیلم را که دیدم، تازه باورم شد «به‌رنگِ ارغوان»، بالأخره، از گنجه درآمده و رنگِ پرده را دیده است. بارهای قبلی، فیلم را در ابعادِ کوچک دیده بودم، امّا تماشایش روی پرده هم اصلاً کسالت‌بار نبود. ملودرام سیاسیِ «حاتمی‌کیا» هنوز «به‌روز» است و همین است که فیلم را سالم نگه داشته. ظاهراً که قرار است دوهفته بعد فیلم روی پرده‌ی خیلی سینماها بیفتد و قاعدتاً نوشتن و حرف‌زدن درباره‌ی همچه فیلمی را گذاشت باید یک‌روزی که بیش‌ترِ فیلم‌بین‌ها دیده باشندش. پس تا آن‌روز فقط این چند کلمه کافی‌ست. آدم‌های فیلم، چه «هوشنگ ستّاری»‌ای که تا آخرش هم نمی‌فهمیم اسمش واقعاً چیست، امّا تحوّلش، تغییری که در عمق وجودش رخ می‌دهد و دست‌آخر بدل می‌شود به آدمی که معنای «عاطفه‌ی انسانی» را می‌فهمد، چه «ارغوان کامرانی»‌ای که یاد می‌گیرد عینکِ بدبینی را از چشم بردارد و «جمع» را به رسمیت بشناسد و چه همه‌ی آن دانشجوهایی که اوّلِ فیلم «یار دبستانی من...» می‌خوانند و آخرش ایستاده‌اند که جنگل سبزشان را صحیح‌وسالم نگه دارند و از هیچ‌چی هم واهمه ندارند، آدم‌های غریبه‌ای نیستند. و همه‌ی این‌ها به‌ کنار، اصلاً خودِ این «هوشنگ ستّاری» که، دستِ آخر، از «هو القادر»ی که بالای گزارش‌های اوّلیه‌اش می‌نویسد، می‌رسد به «هو الحبیب» (که خبر از درونِ متلاطمش می‌دهد) و عکسِ «ارغوان» را هم (به‌جای عکسِ قبرهای خالی) می‌گذارد روی دسک‌تاپِ لپ‌تاپش، موجودِ غریبی‌ست که باید کشف‌اش کرد. و غیرِ این‌ها؟ بماند برای یک‌وقتِ دیگر...


   تسویه‌حساب [تهمینه میلانی]

   این، شاید، بدترین «فیلم»ی‌ست که «تهمینه میلانی» ساخته؛ هرچند ظاهراً خودِ کارگردان این نظر را قبول ندارد. مسأله این نیست که زن‌های فیلم (دسته‌ی چاهارنفره‌ی خلاف‌کار) باورپذیر از کار درنیامده‌اند (که واقعاً درنیامده‌اند)، مسأله این است که چرا همچه «فیلم»ی باید ساخته شود. «تسویه‌حساب» پُر است از فحش؛ زن‌ها مدام دارند به مردها فحش می‌دهند و تقریباً همه‌ی مردها دیوسیرت‌های پست‌فطرتی هستند که بویی انسانیت نبُرده‌اند و تنها مردِ فیلم که آدمِ درست و فرشته‌سیرت و پاک‌نهادی‌ست، یک آقای معمارِ خوش‌تیپی‌ست که «محمّد نیک‌بین»، همسرِ کارگردان و تهیه‌کننده‌ی فیلم، نقشش را بازی می‌کند. خب، البته این هم ایرادی هم ندارد که همه‌ی مردهای فیلم دیوسیرت‌های پست‌فطرتی هستند که بویی انسانیت نبُرده‌اند، امّا نکته این است که زن‌های فیلم هم فرشته‌های پاک‌نهادی نیستند؛ هرچند به‌نظر می‌رسد کارگردان می‌خواسته (و دوست داشته) که تماشاگرش این‌طوری فکر کند. این از آن «فیلم»‌هایی‌ست که تکلیفِ تماشاگر را با کارگردانش روشن می‌کند؛ چون با «فیلم»ی طرف است که، قاعدتاً، ارزشِ هُنری ندارد و صرفاً بیانیه‌ای‌ست در نکوهشِ روزگارِ نامُرادی که زن‌های خوش‌برورو را واداشته به تلکه‌کردنِ مردهای بدنهاد. زن‌هایی که گوشه‌ی زندان هستند،‌ وقتی بیرون می‌آیند تصمیم می‌گیرند از مردهایی که زن‌ها را به‌چشمِ انسان نمی‌بینند، انتقام بگیرند و کتک‌شان بزنند و پول‌شان را بگیرند و آتشِ خشم‌شان را هم خاموش کنند. این هم، قاعدتاً، ایرادی هم ندارد، امّا ایرادِ کار جایی‌ست که نتیجه فیلمی کسالت‌بار و شعاری از آب درآید؛ فیلمی که اصلاً بهتر است تماشایش نکرد. «تهمینه میلانی»، همیشه، می‌خواسته سینمایش «بازتاب»ی از جامعه‌اش باشد. امّا واقعاً «تسویه‌حساب» را می‌شود «بازتاب»ی از جامعه دانست؟ من که جوابی ندارم برایش. و علاوه‌براین، فیلمِ «زنانه» ساختن، یا نوشتنِ داستانِ «زنانه»، قاعدتاً، هُنری‌ست که هرکسی بلَدَش نیست، ولی «تسویه‌حساب» که، ظاهراً، می‌خواسته فیلمی «زنانه» با داستانی «زنانه» باشد، به‌نظرم، اصلاً در مقوله‌ی هُنر نمی‌گُنجد و لازم نیست این‌‌بار هم، بی‌خودی، از اعتدال و انصاف در «فیلم»‌های «میلانی» بنویسیم. اعتدال و انصاف، دست‌کم ربطی به این «فیلم» ندارند؛ همان‌طور که ربطی به «سوپراستار»ش هم نداشتند...


   صبحِ روزِ هفتم [مسعود اطیابی]

   آدم وقتی می‌خواهد بنشیند به تماشای فیلمی از کارگردانِ «خروس‌جنگی»، قاعدتاً، خودش را آماده‌ی دیدن هرجور فیلمی کرده است جُز فیلمی که خیلی هم «بد» نباشد. درواقع، «صبحِ روزِ هفتم» یکی از آن فیلم‌های تقریباً سردرگُمی‌ست که با یک تدوینِ دوباره، تماشایش حوصله‌ی کسی را سر نمی‌برَد؛ حتّا اگر تماشاگرش فیلمِ «روزِ گراندهاگ/ افسانه‌ی روزِ دوّمِ ماهِ فوریه» [هرولد رامیس، ١٩٩٣] را دیده باشد و یادش باشد که آن‌جا هم زمان مُدام به عقب برمی‌گشت و دوباره از یک لحظه‌ی به‌خصوص همه‌چی شروع می‌شد. نکته این است که لحنِ شوخی/ جدّیِ فیلم خوب از آب درنیامده و به‌خصوص یک‌سوّمِ اوّلِ فیلم بدجوری آدم را گمراه می‌کند. شخصاً خیال کردم قرار است فیلمی اجتماعی/ شهری ببینم درباره‌ی آدمی (دزدی) که از زندان درآمده و خانواده‌اش کاری به کارش ندارند، امّا درست موقعی که فکرش را هم نمی‌کردم، لحنِ فیلم بدل شد به کُمدی و شوخیِ‌ فیلم «رو» شد. موقعیت‌های بانمکی هم توی فیلم هست که به‌نسبتِ یک فیلمِ سینماییِ محصولِ تلویزیون (شبکه‌ی سَحَر) خوب است، امّا اگر فکری به حالِ آن یک‌سوّمِ اوّل نکنند، شاید خیلی‌ها حوصله‌ی دیدنش را نداشته باشند. یک چندتایی دیالوگِ بانمک هم توی فیلم بود که کنارِ آن موقعیت‌ها خوب جواب می‌داد. نمی‌دانم از آن فیلم‌هایی‌ست که قرار است روی پرده‌ی سینما برود، یا این‌که فقط توی جشنواره شرکت کرده، ولی به‌هرحال محتاج تدوینی دوباره است تا یک‌دست شود...


   دیگری [مهدی رحمانی]

   تماشای «دیگری»، درواقع، از روی کنج‌کاوی بود؛ این‌که ببینم کارگردانِ تازه‌ای که به سینمای ایران معرّفی شده چی ساخته و چی شده که «محمّدرضا فروتن» و «مریلا زارعی» در فیلمش بازی کرده‌اند. (به این فهرست مهران رجبی و اصغر نقی‌زاده را هم اضافه کنید.) «دیگری» از آن فیلم‌های روستایی/ شهری‌ست که اوّلش آدم خیال می‌کند قرار است نشان دهد روستایی‌ها آدم‌های بهتری‌اند در مقایسه با شهری‌ها و یک‌چیزهایی‌ش هم مربوط است به فیلم‌نامه‌نویس (مهران کاشانی) که هم‌کار فیلم‌نامه‌نویسِ «آوازِ گنجشک‌ها» هم بوده. امّا این «دیگری» که عنوانِ فیلم است، درواقع به چندچیز اشاره می‌کند؛ از عموی پابه‌سن‌گذاشته‌ای گرفته که برادرزاده‌اش را به تهران می‌فرستد تا با زنِ برادرِ مرحومش عروسی کند، تا وانتِ اوراقی که پسرک خیال می‌کند شریکِ سابقِ پدرش آن‌را به مادرِ او ترجیح می‌دهد. گذشته از این‌که داستانِ عموجان و خیالات و توطئه‌اش رنگ‌وبویی «هَملت»ی دارد، «دیگری» یکی از آن فیلم‌های ساده‌ای‌ست که هرچه زمان بیش‌تر می‌گذرد، دو آدم اصلی‌اش (مردِ زن‌مُرده‌ و پسرکِ یتیم) بهتر یک‌دیگر را می‌شناسند و با خُلق‌وخوی هم بهتر آشنا می‌شوند. برگِ برنده‌ی فیلم، پایانِ داستان است که پسرک، گیج و مبهوت، می‌فهمد عموجان در غیابِ او شده است باباجان و آن‌همه دعوایی که خودش توی این سفر با شریکِ سابقِ ابوی کرده، بی‌فایده بوده است. مسأله این نیست که شریکِ سابق و عاشقِ فعلی (ابراهیم، با بازیِ فروتن) به «بازنده‌ی اصلی» بدل شده، مسأله این است که پسرک هم «رودست» خورده و اشک به چشم‌هاش آمده و چاره‌ای ندارد جُز این‌که بدود دنبالِ «ابراهیم» و او را صدا کند. درست است که فیلم کمی کُند است و یک‌جاهایی‌ش حوصله را، احتمالاً، سر می‌بَرَد، ولی می‌شود ایرادهاش را گذاشت به‌پای این‌که «کار اوّلِ» کارگردان است و برای دیدنِ کارِ بعدی‌اش صبر کرد...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸

یک‌روز مانده به جشنواره‌ی بیست‌وهشتم...


   جشنواره وقتی کوچک بودم، صفِ عریض‌و‌طویل آدم‌هایی بود که به هوای سرد محل نمی‌گذاشتند و با این‌پا و آن‌پا کردن و هاکردن کفِ دست‌ها‌شان، گرم می‌شدند و از فیلم‌هایی حرف می‌زند که قبلاً دیده بودند، فیلم‌هایی که روی پرده دیده بودند. جشنواره وقتی کوچک بودم، صفِ عریض‌و‌طویل آدم‌هایی بود که همان‌جا با هم آشنا می‌شدند و بابِ دوستی را باز می‌کردند و از فیلم‌هایی حرف می‌زدند که قرار بود ببینند. فیلم‌هایی که ندیده می‌توانستند درباره‌اش حرف بزنند؛ چون کارگردانش را دوست داشتند، بازیگرش را دوست داشتند و آن‌قدر دوست‌شان داشتند که در خیال‌شان صحنه‌هایی را مُجسّم می‌کردند. خلاصه‌ی داستان فیلم، خلاصه‌ای که در مجلّه (مجلّه‌ی فیلم؟) چاپ شده بود، آن‌قدر خلاصه بود که می‌شد از رویش فیلم‌های زیادی ساخت. عکس‌های فیلم هم بودند البته؛ تک‌و‌توک عکس‌های به‌دردبخوری که فقط گریمِ بازیگر در آن‌ها دیده می‌شد و فقط به‌دردِ این می‌خورد که با دیدن قیافه‌ی تغییرکرده‌ی بازیگر کیف کنند و بگویند عجب فیلمی خواهد بود! جشنواره وقتی کوچک بودم، صفِ عریض‌و‌طویل آدم‌هایی بود که زندگی را ده‌روزِ تمام تعطیل می‌کردند تا صاحب یکی از صندلی‌های شکسته‌ی سینماها شوند و وقتی به پرده‌ی نه‌چندان سفید زُل می‌زنند، حس کنند که خوش‌بخت‌ترین آدم روی زمین هستند، که حالا چیزی اضافه‌تر از آدم‌های دیگر دارند، که می‌توانند چشم‌هاشان را با خیالِ آسوده ببندند و هیچ‌چی از دنیا نخواهند. جشنواره وقتی کوچک بودم، صفِ عریض‌و‌طویلِ آدم‌هایی بود که با دیگران فرق داشتند...

   «لیلا» را همان‌سالی دیدم که خبردار شدم «ف» دارد برای همیشه می‌رود. می‌رود که پزشک شود، که تخصّص بگیرد و توی مملکتی دیگر، به آدم‌هایی که نه اسم‌شان را می‌دانم و نه عکس‌شان را دیده‌ام، خدمت کند. غروب بود که زنگ زدم و فیلمی را که دیده بودم برایش تعریف کردم. پایِ تلفن هیچ‌چی نگفت. سکوتِ محض بود؛ فقط صدای نفسش می‌آمد. تمام که شد، همه‌ی حرف‌هام را که زدم، پرسید فیلم کِی اکران می‌شود؟ از جا کجا باید می‌دانستم؟ بعد گفت حیف که نیستم، وگرنه با هم می‌رفتیم. حیف که نبود و نماند تا بغضِ لیلا را روی پرده ببیند، تا صدای مهیبِ لباس هووخانمِ فیلم توی گوشش بپیچد، تا دخترکی را ببیند که نمی‌داند چرا به این دنیا آمده است. حیف که نماند تا خیلی چیزها را ببیند...

   «درخت گلابی» را در روزهایی دیدم که حال‌و‌روز خوشی نداشتم؛ جشنواره بهانه‌ای بود که از آن حال بیایم بیرون. «خاطره‌های پراکنده» را که قبل‌تر خوانده بودم (کتابِ محبوبم) و اسمِ «گلی ترقی» که روی پرده نوشته شد، تنَم لرزید. حالا اگر این‌یکی هم مثلِ آن داستان‌ها بزند به هدف چه کنم؟ کاری نکردم، یعنی کاری از دستم برنیامد. فیلم را دیدم و خیس عرق شدم، آب شدم، توی صندلی مُچاله شدم و هیچ‌چی نگفتم. فقط تماشا کردم. عنوان‌بندی پایانی را که نشان می‌دادند، به بغل‌دستی‌ام گفتم این فیلم رفت جزء فیلم‌های محبوب زندگی‌ام، تا آخرِ عُمر. وقتی فرصتی دست داد تا چندسال بعد بانوی قصه‌نویس را توی خانه‌‌ی خوشگل و تروتمیزش ببینم، مراتب ارادتم را ابراز کردم. وسطِ حرف‌ها، وسطِ مصاحبه‌، از «درخت گلابی» هم حرف زدم تا بگویم چه‌قدر داستان و فیلم را دوست دارم. و بارهای بعد هم همین‌جور شد...

   من که «جشنواره‌ی جهانی فیلم تهران» را ندیده‌ام، اما روزنامه‌ها (بولتن‌ها)ی بعضی سال‌هاش را یک‌بار، خریده‌ام و خیلی وقت‌ها به آن روزنامه‌ها سرمی‌زنم و حسرت می‌خورم که چرا آن‌سال‌ها نبوده‌ام. حالا که دارم این یادداشت را می‌نویسم، شماره‌های «سینما ۵۴» کنار دستم است. توی شماره‌ی یک، فیلم‌نامه‌ی فیلمی به‌اسم «سه مجلس با اینگمار برگمان» چاپ شده که گویا ششم آذر توی تالار رودکی نشانش داده‌اند. بقیه‌ی مطالب این شماره هم حسرت‌برانگیز است: مرور آثار «چارلی چاپلین»، مرور آثار «فرانسوا تروفو» و مرور آثار «میکل‌آنجلو آنتونیونی». این همان‌سالی است که «آنتونیونی» به ایران آمده (نوشته: پانزده آذر، ساعت یازدهِ صبح دیدار با آنتونیونی در مرکز جشنواره) ، همان‌سالی که «تروفو» هم قرار بوده بیاید، اما به‌جای آمدن تلگراف زده و نوشته: «از این‌که نمی‌توانم به تهران بیایم، متأسفم. فیلم جدیدم [پول‌توجیبی] را دارم تمام می‌کنم. برای دوبله‌ی فیلمم، باید با بچّه‌هایی کار کنم که فقط در تعطیلاتِ آخرهفته در اختیار من هستند. برای این برنامه‌ی بزرگ مرور آثار متشکرم. درود من به تمام عاشقان ایرانی سینما.» همان‌سالی که «پرویز دوائی» یادداشتِ بلندی از «تروفو» را ترجمه کرده بود: «من خوش‌بخت‌ترین مرد روی زمینم». فیلم‌های دیگری هم آن‌سال بوده‌اند که در صفحه‌های دیگر می‌شود اسم‌شان را دید: «پرستارِ بچّه»، «مردی که می‌خواست سلطان باشد»، «معمّای کاسپار هاوزر»، «آلیس دیگر این‌جا زندگی نمی‌کند»، «لِنی»، «شب اِمریکایی»، «سرگذشت آدل ﻫ.» و «حرفه: خبرنگار». این‌همه خوش‌بختی در یک سال؟ یک جشنواره؟ چه روزگاری بوده آن روزگار...

امّا حالا چی؟ حالا روزگار چه‌جوری‌ست؟ پارسال که خیلی بد نبود. شاید اگر امسال هم فیلم‌های دیدنی و قابل‌تحمّل پیدا شوند، آدم ماندن توی سینما را ترجیح دهد به چیزهای دیگر. پارسال این‌جا، توی این وبلاگ، عینِ دوازده‌روز را نوشتم. غیر از یک فیلم که شد پُرفروش‌ترین فیلمِ سال و دوست نداشتم درباره‌اش بنویسم، چندکلمه‌ای درباره‌ی باقی فیلم‌هایی که دیده بودم نوشتم؛ یادداشت‌هایی که (بیش‌تر) واکنشِ لحظه‌ای بودند به فیلم‌هایی که دیدم، امسال هم شاید این کار را کردم؛ هرچند اصلاً کار آسانی نیست.

   جشنواره از فردا شروع می‌شود؛ دهِ صُبح. فیلمِ اوّلش هم «به‌رنگِ ارغوان» است و لابد سینما پُر از آدم‌هایی‌ست که می‌خواهند این فیلم را ببینند. اگر همه‌چی روبه‌راه بود و آسمان به زمین نیامد و زمین هم به آسمان کوچ نکرد، هرشب، رأسِ یک‌ساعتِ به‌خصوص درباره‌ی فیلم‌هایی که می‌بینم، می‌نویسم. ولی از فردا که کسی خبر ندارد، دارد؟

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸

قطعاتِ پراکنده درباره‌ی چشمانِ بازِ بسته


عیشی‌ست مرا با تو؛ چونان‌که نیندیشی

حالی‌ست مرا با تو؛ چونان‌که نپنداری

منوچهری دامغانی


هرکه این عشرت نخواهد، خوش‌دلی بر وی تباه

وان‌که این عشرت نجوید، زندگی بر وی حرام

حافظِ شیرازی


   ... من چه‌طور می‌توانم چیزی را که می‌پرستم و محوِ آن هستم قضاوت کنم؟ چیزی را که وهمِ من، رؤیای من، دنیای من، تصوّرِ من از هسته‌ی حیات، تصوّرِ من از بهشت آرامش و سکون و زیباییِ جاودانه است قضاوت کنم؟ من چه‌طور می‌توانم چیزی را که تصوّرِ من از عظمت و موجودیتِ خدا (خدای «من») است، چه‌طور می‌توانم جوهرِ جهان را قضاوت کنم؟ حرفِ من درباره‌ی «سرگیجه»، مرورِ کیفِ افیونی و آن‌دنیاییِ من است؛ چون من «سرگیجه» را ندیده‌ام، خواب دیده‌ام... «سرگیجه» برای من مملو از «چرا»ست، «چرا» درست نیست؛ مملو از بُهت و ابهام است. من خیره می‌مانَم، بی آن‌که از خودم بپرسم چرا، چرا در آن رؤیای رنگ‌پریده، من در راه‌رفتن جز چشم‌ها هیچ‌چیز از خودم حس نمی‌کردم؟

پرویز دوائی ـ سیری در سرگیجه


   داستانِ «چشمانِ بازِ بسته» برای این بنده حکایتِ همان نوشته‌ی آقای «دوائی»‌ست که چهل‌وچندسال پیش درباره‌ی «سرگیجه» نوشت؛ «من چه‌طور می‌توانم چیزی را که می‌پرستم و محوِ آن هستم قضاوت کنم؟» همین‌جوری‌ست دیگر؛ آدم وقتی چیزی (کسی؟) را دوست می‌دارد، به چشمش نهایتِ کمال می‌آید؛ «هسته‌ی حیات» (به‌تعبیر آقای دوائی) و مگر می‌شود همچه‌چیزی را «قضاوت» کرد؟ «قضاوت» مالِ آن‌هایی‌ست که در فاصله‌ای دورتر نشسته‌اند، چیزی (کسی؟) را نمی‌پرستند، «محو»ش نیستند و صرفاً «علاقه» دارند که از آن حرف بزنند. توی این ده‌سالی که از عُمرِ آخرین شاهکارِ «کوبریک» می‌گذرد، بارها تماشایش کرده‌ام. (شاید به‌نظر غیرمنطقی برسد اگر بنویسم چندبار) و در همه‌ی این بارها/ دیدارها «چشمانِ بازِ بسته» همان طراوت و تازگی را داشته است و هربار، گوشه‌‌ای، اشاره‌ای، حرفی، برقِ چشمی یا سوسوی چراغی حتّا دلیلِ راه بوده است تا فیلم را (به‌نظرم) «بهتر» بفهمم، «درست‌تر» بفهمم؛ اگر واقعاً همچه‌چیزی ممکن باشد...

   «استنلی کوبریک» کارگردانِ «ایده‌آلِ» من است؛ «کمالِ مطلوبِ» من، «دل‌خواهِ» من. (این‌را بگیرید به‌نشانه‌ی یک اعتراف!) «کمال‌طلبی»‌اش را دوست دارم، «وسواس»‌اش را هم. و همه‌ی این‌ها، بخشی از سلیقه‌ی آدمی‌ست که «شطرنج»‌بازِ ماهری بود و در نهایتِ ذکاوت، شخصیت‌ [مُهره]های فیلم‌هایش را طوری می‌چید و با تماشاگر [حریف]ش طوری بازی می‌کرد که در پایان برنده‌ی «بازی» باشد و با «مات‌»کردنش، داستان را هم به پایان برساند؛ به‌خصوص که این آخرین داستانش هم بود، و یک داستانِ به‌خصوص هم بود. هرچند می‌شود خیال کرد که «مات»‌شدن (باختن؟)، قاعدتاً، به مذاقِ هر حریفی خوش نمی‌آید...

   و کسی چه می‌داند؛ شاید آن یک‌روزِ به‌خصوص، یک‌ساعتِ به‌خصوص و یک‌دقیقه‌ی به‌خصوص، بالأخره، از راه برسد. فعلاً باید «صبر» کرد...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸