شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چُنین گفت پُل اُستر...

 

   تصمیمِ نویسنده‌شدن یک‌جور «تصمیمِ شغلِ آینده» مثلِ دکترشدن یا پلیس‌شدن نیست، آدم نویسنده‌شدن را انتخاب نمی‌کند، بلکه برای این کار انتخاب می‌شود، و همین‌که این حقیقت را بپذیرید که برای کارِ دیگری مناسب نیستید، یعنی آماده شده‌اید برای ره‌سپُردنِ باقی روزهای عمرتان در مسیری دراز و صعب. اگر نورچشمیِ پروردگار از آب درنیایید (و بدا به‌حالِ آن‌که روی این قضیه حساب کرده باشد)، یعنی کارتان هیچ‌گاه پولِ کافی برای تأمینِ زندگی‌تان فراهم نخواهد آورد و اگر می‌خواهید سقفی بالای سرتان داشته باشید و از گرسنگی نمیرید، پیهِ انجام کارِ دیگری را هم به تن بمالید تا از پسِ پرداختِ قبض‌های‌تان بربیایید.

 

   پُل اُستر، دست‌به‌دهان، گاه‌شماریِ شکست‌های نخستین، ترجمه‌ی بهرنگ رجبی، نشرِ چشمه، زمستانِ ١٣٨٨  


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸

سرزدن به کتاب‌خانه ـ لذّتِ متن، نوشته‌ی رولان بارت

   تکّه‌ی اوّل

   اگر که من این جمله، این قصّه، این واژه را با لذّت می‌خوانم، از آن‌روست که این‌ها همه با لذّت نوشته شده‌اند (چنین لذّتی تناقضی با مشقّت‌های نویسنده ندارد). امّا خلافِ آن چه؟ آیا «با لذّت نوشتن» ـ برای من، منِ نویسنده ـ لذّتِ خواننده‌ام را تضمین خواهد کرد؟ به هیچ رو. من باید این خواننده را بجویم (باید او را «شکار» کنم)، بی‌آن‌که بدانم او در کجاست. این‌جاست که عرصه‌ی سرخوشی خلق می‌شود. این «شخص» دیگری نیست که وجودش برای من ضرورت دارد، آن‌چه ضرورت دارد همین عرصه است: امکانِ یک دیالکتیکِ میل، احتمالِ پیش‌بینی‌ناپذیریِ سرخوشی: آن‌جا عرصه‌ای به‌سامان نیست، و این هنوز می‌تواند که یک بازی بازی باشد.

 

   تکّه‌ی دوّم

   با یارِ خود سرکردن و به چیزی دیگر اندیشیدن: این‌گونه است که من بهترین اندیشه‌های خود را می‌یابم، این‌گونه است که آن‌چه را برای کارم لازم دارم به بهترین وجهی ابداع می‌کنم. متن نیز همین‌گونه است: متن در من بهترین لذّت‌ها را خلق خواهد کرد اگر سخنِ خود را به‌شکلی نامستقیم به گوش رساند؛ اگر، در خواندنِ آن، دائم سر بلند کنم، به چیزی دیگر گوش کنم. من الزاماً مفتونِ متنِ لذّت‌بخش‌ام؛ این کار می‌تواند مانندِ کنشی باشد ناچیز، پیچیده، ظریف، و کمابیش گیج: یک تکانِ ناگهانى سر، همچون پرنده‌ای که از آن‌چه ما می‌شنویم هیچ نمی‌فهمد، پرنده‌ای که آن‌چه را ما نمی‌فهمیم می‌شنود.


رولان بارت، لذّتِ متن، ترجمه‌ی پیام یزدانجو، نشرِ مرکز، چاپِ چاهارم، ١٣٨۶

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸

سپتامبر ـ شعری از نِزار قبّانی

 

می‌آید شعر

همیشه

با باران

و صورتِ زیبایَت

می‌آید همیشه

با باران

و دل‌باختن شروع نمی‌شود

مگر وقتی‌که شروع می‌شود

موسیقیِ باران.



سپتامبر که از راه می‌رسد

دلبَرَکم

سراغِ چشم‌هایت را از هر ابری می‌گیرم

انگار که دل‌باختنم به تو

بستگی دارد

به وقتِ باران.



از جا می‌کَنَدَم دیدنی‌های پاییز

می‌ترسانَدَم رنگ‌پریدگیِ زیبایَت

و فریبَم می‌دهد لبِ کبودِ شوق‌برانگیزت

دلَم را از جا می‌کَنَد حلقه‌ی نقره‌ای در گوش‌ها

ژاکتِ کشمیری

و چترِ زرد و سبز

چیره می‌شوند بر من

فریبَم می‌دهد

روزنامه‌ی صبح

مثلِ زنی پُرگو

دلَم را می‌بَرَد

بوی قهوه روی ورقی خشک

چه کنم

بین آتشی در سرانگشتانم

و گفته‌های مسیحِ موعود؟



در ابتدای پاییز

سایه می‌اندازد بر من

حسِ غریبِ خطر و امنیت

می‌ترسم که نزدیکَم شوی

می‌ترسم که دور شوی از من

...

می‌ترسم موجِ قضا و قَدَر با خودش ببَرَد مرا.



سپتامبر است که می‌نویسَدَم

یا باران؟

جنونِ کم‌یابِ زمستان تویی

بانوی من

کاش می‌فهمیدم

چه نسبتی‌ست

بینِ جنون و باران.



آی ای زنی که دل به تو سپرده‌ام

پا بر هر سنگی که بگذاری شعر مُنفجر می‌شود

آی ای زنی که در رنگ‌پریدگی‌ات

همه‌ی غمِ درخت‌ها را داری

آی ای زنی که خلاصه می‌کنی تاریخَم را

و تاریخِ باران را

باهم که باشیم تبعیدگاه هم زیباست.


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸
برچسب‌ها : نزار قبانی ، شعر ، ترجمه