شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این روزها که می‌گذرد...

 

یکم: توی داستانی که این روزهایم را ساخته، آدمی هست که از راهِ دور آمده و دیده بهترین دوستِ همه‌ی سال‌هایش، اسطوره‌ی زندگی‌اش، مُرده. بعد بهش می‌گویند که بهترین دوستِ همه‌ی سال‌هایش، اسطوره‌ی زندگی‌اش، قاچاق‌چیِ متقلّب و کلّاشی بوده که با یک داروی تقلّبی جانِ آدم‌ها را می‌گرفته و به تنها چیزی که فکر می‌کرده پولِ نقد بوده است. به همین صراحت. بعد این آدمی که از راهِ دور آمده و دیده بهترین دوستِ همه‌ی سال‌هایش مُرده، چشمش می‌افتد به دختری که این آخری‌ها، ظاهراً، صیمیتی با دوستِ مرده‌ی او، اسطوره‌ی او، به‌هم زده بوده و با هم عوالمی داشته‌اند. حالا این آدمِ خسته‌ی شکست‌خورده‌ی زخم‌خورده‌ی بیچاره، یک‌شب بعد از آن‌که حواسِ خودش را بُطری پُشتِ بُطری پرت می‌کند، می‌رود سراغِ این دختره و وسطِ حرف‌هاش یک‌هو لو می‌دهد که دختره را دوست دارد و می‌گوید خیلی سَر است از دوستِ مُرده‌اش و همین‌طور که دارد اسطوره‌اش را می‌شکند و زیرِ پا له‌اش می‌کند، می‌گوید که هیچ‌چی کم ندارد از هیچ‌کی و خلاصه دلی دارد به‌اندازه‌ی دریا (یا دنیا؟) و همین‌جور دارد ابرازِ محبّت و علاقه می‌کند که دختره بهش می‌گوید «ولی من حتّا نمی‌دانم چشم‌هات چه‌رنگی‌ست. اگر الان تلفن می‌کردی و می‌پرسیدی که موهات مشکی‌ست یا قهوه‌ای، که سبیل داری یا نه، اصلاً نمی‌دانستم.» و مردِ خسته‌ی شکست‌خورده‌ی زخم‌خورده می‌پرسد «نمی‌توانی فراموشش کنی؟» و جوابی را می‌شنود که دوست ندارد. «نه.» دوباره بند می‌کند به دوستِ مُرده‌اش، به اسطوره‌اش، و می‌گوید مگر می‌شود عاشقِ همچه قاتلِ متقلّبی بود؟ و دختره بهش می‌گوید آدم وقتی عاشقِ کسی می‌شود، عاشقش می‌شود؛ فرقی هم نمی‌کند که بعداً چیزهای عجیب‌وغریبی درباره‌اش بشنود یا نشنود. آن آدم، هنوز همان آدم است. حکمتِ نغزی‌ست حقیقتاً...

 

دوم: نمی‌دانم گروهِ بادر ماینهوف یکی‌یکی توی زندان خودکشی کرده‌اند؛ این‌طور که فیلمِ عقده‌ی بادر ماینهوف نشان می‌دهد، یا کُشته شده‌اند؛ این‌طور که عدّه‌ی دیگری می‌گویند و روی گفته‌شان اصرار می‌کنند. امّا تماشای رفتار خشن‌شان، تماشای وحشی‌بازی‌شان، تماشای بمب‌گذاری‌ها‌شان، تماشای این‌که در کمالِ خونسردی و آسودگی جانِ آدم‌های بدبخت را می‌گرفته‌اند تا کمرِ امپریالیسم را خُرد کنند، واقعاً آزاردهنده است. شورشیانِ آرمان‌خواه، به‌مرور، بدل شدند به قاتلینِ بالطفره و آن‌قدر کُشتند و سوختند و بُردند که دیگر کسی به دفاع از آنان برنخاست. دنیای عجیبی داشته‌اند بادر ماینهوف‌ی‌ها...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۸